پیشنهادات  

کارو - دیگر اشعار

آتش شهوت

تو ای مادر اگر شوخ چشمی‌ها نمی‌کردی
تو هم ای آتش شهوت شرر بر پا نمی‌کردی
کنون من هم به دنیا بی نشان بودم
پدر آن شب جنایت کرده‌ای شاید نمی‌دانی
به دنیایم هدایت کرده‌ای شاید نمی‌دانی
از این بایت خیانت کرده‌ای شاید نمی‌دانی

خداوندا

خداوندا!اگر روزی بشر گردیز حال بندگانت با خبر گردیپشیمان می‌شدی از قصه خلقتاز اینجا از آنجا بودنت!خداوندا!اگر روزی ز عرش خود به زیر آییلباس فقر به تن داریبرای لقمهٔ نانیغرورت را به زیر پای نامردان فرو ریزیزمین و آسمان را کفر می‌گویی، نمی‌گویی؟خداوندا!اگر با مردم آمیزیشتابان در پی روزیز پیشانی عرق ریزیشب آزرده و دل خستهتهی دست و زبان بستهبه سوی خانه باز آییزمین و آسمان را کفر می‌گویی، نمی‌گویی؟خداوندا!اگر در ظهر گرماگیر تابستانتن خود را به زیر سایهٔ دیواری بسپاریلبت را بر کاسهٔ مسی قیر اندود بگذاریو قدری آن طرف تر کاخ‌های مرمرین بینیو اعصابت برای سکه‌ای این سو و آن سو در روان باشدو شاید هر رهگذر هم از درونت با خبر باشدزمین و آسمان را کفر می‌گویی، نمی‌گویی؟خدایا! خالقا! بس کن جنایت را تو ظلمت را!تو خود سلطان تبعیضیتو خود یک فتنه انگیزیاگر در روز خلقت مست نمی‌کردییکی را همچون من بدبختیکی را بی دلیل آقا نمی‌کردیجهانی را چنین غوغا نمی‌کردیدگر فریادها در سینهٔ تنگم نمی‌گنجددگر آهم نمی‌گیرددگر این سازها شادم نمی‌سازددگر از فرط می‌نوشی می هم مستی نمی‌بخشددگر در جام چشمم باده شادی نمی‌رقصدنه دست گرم نجوایی به گوشم پنجه می سایدنه سنگ سینهٔ غم چنگ صدها ناله می کوبداگر فریادهایی از دل دیوانه برخیزدبرای نامرادی های دل باشدخدایا! گنبد صیاد یعنی چه ؟فروزان اختران ثابت سیار یعنی چه ؟اگر عدل است این پس ظلم ناهنجار یعنی چه؟به حدی درد تنهایی دلم را رنج می‌داردکه با آوای دل خواهم کشم فریاد و برگویمخدایی که فغان آتشینم در دل سرد او بی اثر باشد خدا نیست!شما ای مولیانی که می‌گویید خدا هستو برای او صفت‌های توانا هم روا دارید!بگویید تا بفهممچرا اشک مرا هرگز نمی‌بیند؟چرا بر نالهٔ پر خواهشم پاسخ نمی‌گوید؟چرا او این چنین کور و کر و لال است؟و یا شاید درون بارگاه خویش کسی لب بر لبانش مست تنهاییو یا شاید دگر پر گشته است آن طاقت و صبرشکنون از دست داده آن صفت‌ها راچرا در پرده می‌گویمخدا هرگز نمی‌باشدمن امشب ناله نی را خدا دانممن امشب ساغر می را خدا دانمخدای من دگر تریاک و گرس و بنگ می‌باشدخدای من شراب خون رنگ می‌باشدمرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشدخدا هیچ استخدا پوچ استخدا جسمی است بی معنیخدا یک لفظ شیرین استخدا رویایی رنگین استشب است و ماه می‌رقصدستاره نقره می‌پاشدو گنجشک از لبان شهوت آلودهٔ زنبق بوسه می‌گیردمن اما سرد و خاموشم!من اما در سکوت خلوتت آهسته می‌گریماگر حق است زدم زیر خدایی!عجب بی پرده امشب من سخن گفتمخداوندا!اگر در نعشه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدمولی نه!چرا من رو سیه باشم؟چرا قلادهٔ تهمت مرا در گردن آویزد؟خداوندا!تو در قرآن جاویدت هزاران وعده‌ها دادیتو می‌گفتی که نامردان بهشتت را نمی‌بینندولی من با دو چشم خویشتن دیدمکه نامردان به از مردانز خون پاک مردانت هزاران کاخ‌ها ساختندخداوندا! بیا بنگر بهشت کاخ نامردان راخدایا! خالقا! بس کن جنایت را بس کن تو ظلمت راتو خود گفتی اگر اهرمن شهوت بر انسان حکم فرماید تو او را با صلیب عصیانت مصلوب خواهی کردولی من با دو چشم خویشتن دیدم پدر با نورسته خویش گرم می‌گیرد برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام می‌گیردنگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می‌لرزد قدم‌ها در بستر فحشا می‌لغزدپس... قولت!اگر مردانگی این استبه نامردی نامردان قسمنامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیالایم!

شب و ماه

شب است و ماه می‌رقصد ستاره نقره می پاشدنسیم پونه و عطر شقایق‌ها ز لب‌های هوس آلودزنبق‌های وحشی بوسه می‌چیند و من تنهای تنهایم در این تاریکی شبخدایم آه خدایم صدایت می‌زنم، بشنو صدایماز زبان کارو فریادت دهم٬ اگر هستی برس به دادم!
خداوندا! اگر روزی از عرشت به زیر آییو لباس فقر بپوشیو برای لقمه نانی غرورت را به پای نامردان بشکنیزمین و آسمانت را کفر میگویی٬ نمی‌گویی؟خداوندا اگر در روز گرماگیر تابستانیتن خسته خویش را بر سایه دیواریبه خاک بسپاریاندکی آن طرف‌تر کاخ‌های مرمرین بینیزمین و آسمانت را کفر می‌گویی٬ نمی‌گویی؟!خداوندا اگر با مردم آمیزیشتابان در پی روزیز پیشانی عرق ریزیشب آزرده و دل خستهتهی دست و زبان بستهبه سوی خانه باز آییزمین و آسمانت را کفر می‌گویی٬ نمی‌گویی؟!خدایا! خالقا! بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت راتو در قرآن جاویدت هزاران وعده دادیتو خود گفتی که نا مردمان بهشت را نمی‌بینندولی من با دو چشم خویشتن دیدمکه نا مردمان ز خون پاک مردانت هزاران کاخ می‌سازندخدایا! خالقا! بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت راتو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرماید تو او را با صلیب عصیانتمصلوب خواهی کردولی من با دو چشم خویشتن دیدمپدر با نورسته خویش گرم می‌گیردبرادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام می‌گیردنگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می‌لرزدقدم‌ها در بستر فحشا می‌لغزدخدایا! خالقا! بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت راتو خود سلطان تبعیضیتو خود فتنه انگیزیاگر در روز خلقت مست نمی‌کردییکی را همچون من بدبخت یکی را بی دلیل آقا نمی‌کردیجهانی را این‌چنین غوغا نمی‌کردیهرگز این سازها شادم نمی‌سازددگر آهم نمی‌گیرددگر بنگ باده و تریاک آرام نمی‌سازدشب است و ماه می‌رقصدستاره نقره می‌پاشدمن اما در سکوت خلوتت آهسته می‌گریماگر حق است زدم زیر خدایی....!!!خدایا! خالقا! بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت راخداوندا تو می‌گفتی زنا زشت است و من دانم که عیسی زاده طبع زنا زاد خداوندی ستخدایا! خالقا! بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت را
زین سپس با دگران عشق و صفا خواهم کرد
همچو تو یکسره من ترک وفا خواهم کرد
زین سپس جای وفا چون تو جفا خواهم کرد
ترک سجاده و تسبیح و ردا خواهم کرد
گذر از کوی تو چون باد صبا خواهم کرد
هرگز این گوش من از تو سخن حق نشنید
مردمان گوش به افسانهٔ زاهد ندهید
داده از پند به من پیر خرابات نوید
کز توی عهد شکن این دل دیوانه رمید
شِکوه ز آیین بدت پیش خدا خواهم کرد
درس حکمت همه را خواندم و دیدم به عیان
بهر هر درد دوایی است دواها پنهان
نسخهٔ درد من این بادهٔ ناب است بدان
کز طبیبان جفا جوی نگرفتم درمان
زخم دل را می ناب دوا خواهم کرد
من که هم می ‌خورم و دُردی آن پادشهم
بهتر آنست که اِمشب به همان جا بروم
سر خود بر در خُمخانهٔ آن شاه نهم
آنقدر باده خورم تا ز غم آزاد شوم
دست از دامن طناز رها خواهم کرد
خواهم از شیخ کشی شهره این شهر شوم
شیخ و ملا و مُریدان همه را قهر شوم
بر مذاق همه شیخان دغل زهر شوم
گر که روزی ز قضا حاکم این شهر شوم
خون صد شیخ به یک مست روا خواهم کرد
ز کم و بیش و بسیار بگیرم از شیخ
وجه اندوخته و دینار بگیرم از شیخ
آنقدر جامه و دستار بگیرم از شیخ
باج میخانهٔ اَمرار بگیرم از شیخ
وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد
وقف سازم دو سه میخانهٔ با نام و نشان
وَندَر آنجا دو سه ساقی به مه روی عیان
تا نمایند همه را واقف ز اسرار جهان
گر دهد چرخ به من مهلتی‌ای باده خواران
کف این میکده‌ها را ز عبا خواهم کرد
هر که این نظم سرود خرم و دلشاد بُود
خانهٔ ذوقی و گوینده‌اش آباد بُود
انتقادی نبُود هر سخن آزاد بُود
تا قلم در کف من تیشهٔ فرهاد بُود
تا ابد در دل این کوه صدا خواهم کرد

تکیه بر جای خدا ۱

شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم
در آن یک شب، خدایا! من عجایب کارها کردم
جهان را روی هم کوبیدم، از نو ساختم گیتی
ز خاک عالم کهنه، جهانی نو بنا کردم
کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را
سخن واضح‌تر و بهتر بگویم، کودتا کردم
خدا را بندهٔ خود کرده، خود گشتم خدای او
خدایی با تسلط، هم به ارض و هم سما کردم
میان آب شستم سر به سر برنامهٔ پیشین
هر آن چیزی که از اول بود، نابود و فنا کردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم، هر دو را معدوم
کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم
نماز و روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم
حساب بندگی را از ریاکاری جدا کردم
امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب
خدایی بر زمین و بر زمان، بی کدخدا کردم
نکردم خلق، ملا و فقید و زاهد و صوفی
نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم
شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم
به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم
بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم
خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم
نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال
نه کس را مفت خور و هرزه و لات و گدا کردم
نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران
به قدرت در جهان خلعید از اهل ریا کردم
ندادم فرصت مردم فریبی بر عبا پوشان
نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم
به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم
مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم
نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد
به مشتی بندگان آبرومند اکتفا کردم
هر آن کس را که می‌دانستم از اول بود فاسد
نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم
به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک
قلوب مردمان را مرکز مهر و وفا کردم
سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم
دگر قانون استثمار را زیر پا کردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم
سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم
نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت
نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم
نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم
نه بر یک آبرومندی دو صد ظلم و جفا کردم
نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم
به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم
به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم
جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض
تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم
نگویندم که تا ریگی به کفشت هست از اول
نکردم خلق شیطان را، عجب کاری به جا کردم
چو می‌دانستم از اول که در آخر چه خواهد شد
نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم
نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
خلاصه هرچه کردم، خدمت و مهر و صفا کردم
ز من سر زد هزاران کار دیگر تا سحر، لیکن
چو از خود بی خود بودم، ندانسته چه‌ها کردم
سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار
خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم
شدم بار دگر یک بنده درگاه او گفتم:
"خداوندا نفهمیدم خطا کردم...!"

تکیه بر جای خدا ۲

شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم
نمی‌دانم کجا بودم، چه‌ها کردم، چه‌ها کردم
در آن لمحه ز مستی حال گردان شد
خدا دیدم، وجودم محو و گریان شد
به خود فائق شدم، مستی ز سر رفت
غرور آمد، دلم از حد کم رست
خدا دیدم، خودم را بندگی کو؟
کجا شد جبر و سختی؟ بی خودی کو؟
زدم حکمی که لیلی کو و مجنون؟
زدم حکمی کجا شد جنگ و کو خون؟
چو مستی دست در جای خدا زد
به چنگیزان و نامردان قفا زد
به لیلی حکم عشق دائمی داد
به شیرین حق خوب زندگی داد
به مجنون آتشی از جنس دم داد
به فرهاد اهرمی کوهان شکن داد
چرا لیلی و مجنون باز مانند؟
چرا فرهاد از شیرین برانند؟
چرا وقتی که من مست و خدایم
چنان باشم که گویندم گدایم؟
در آن حالت که پیمانه برم بود
شرابم همدم و دل ساغرم بود
من مست و خراب حالا خدایم
ز ضعف و هجر و غم، حالا جدایم
به پیران وقت پیری می‌دهم جان
جوانان در جوانی قوت و نان
چرا آهو ز مادر باز ماند؟
چرا فرزند صیادش بنالد؟
چراها و چراها و چراها
شب قدرت گذشت و آرزوها
به سختی قامتم را راست کردم
گلوی خشک خود را صاف کردم
کنار بسترم پیمانه‌ای پر
ولی جیبم تهی از سکه و دُر
شراب از سر برفته بی تامل
نمی‌یابم اثر از تاج و از گل
همان مست و رهای رو سیاهم
غلط کردم که پی بردم خدایم!

باز باران بی ترانه...

باز باران بی ترانهباز باران با تمام بی کسی‌های شبانهمی‌خورد بر مرد تنهامی‌چکد بر فرش خانهباز می‌آید صدای چک چک غمباز ماتم
من به پشت شیشه تنهایی افتادهنمی‌دانم، نمی‌فهممکجای قطره‌های بی کسی زیباست؟
نمی‌فهمم، چرا مردم نمی‌فهمندکه آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می‌لرزدکجای ذلتش زیباست؟نمی‌فهمم
کجای اشک یک باباکه سقفی از گل و آهن به زور چکمه بارانبه روی همسر و پروانه‌های مرده‌اش آرام باریدهکجایش بوی عشق و عاشقی دارد؟نمی‌دانم
نمی‌دانم چرا مردم نمی‌دانندکه باران عشق تنها نیستصدای ممتدش در امتداد رنج این دل‌هاستکجای مرگ ما زیباست؟نمی‌فهمم
یاد آرم روز باران رایاد آرم مادرم در کنج باران مُردکودکی ده ساله بودممی‌دویدم زیر باران، از برای نان
مادرم افتادمادرم در کوچه‌های پست شهر آرام جان می‌دادفقط من بودم و باران و گل‌های خیابان بودنمی‌دانمکجای این لجن زیباست؟
بشنو از من، کودک منپیش چشم مرد فرداکه باران هست زیبا، از برای مردم زیبای بالادستو آن باران که عشق دارد، فقط جاری ست بر عاشقان مستو باران من و تو درد و غم داردخدا هم خوب می‌داندکه این عدل زمینی، عدل کم دارد

بهای نان ۱

شبی مست رفتم اندر ویرانه‌ای
ناگهان چشمم بی افتاد اندر خانه‌ای
نرم نرمک پیش رفتم در کنار پنجره
تا که دیدم صحنهٔ دیوانه‌ای
پیرمردی کور و فلج در گوشه‌ای
مادری مات و پریشان همچنان پروانه‌ای
پسرک از سوز سرما می زند دندان به هم
دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه‌ای
پس از آن سوگند خوردم مست نروم بر در خانه‌ای
تا که بینم دختری عفت فروشد بهر نان خانه‌ای

بهای نان ۲

دوش مست و بی‌خبر بگذشتم از ویرانه‌ای
در سیاهی شب، چشم مستم خیره شد بر خانه‌ای
چون نگه کردم درون خانه از آن پنجره
صحنه‌ای دیدم که قلبم سوخت چون جانانه‌ای
کودکی از سوز سرما می زند دندان به هم
مردکی کور و فلج افتاده‌ای در یک گوشه‌ای
دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه‌ای
مادری مات و پریشان مانده چون دیوانه‌ای
چون که فارغ گشت از عیش و نوش آن مرد پلید
قصد رفتن کرد با حالت جانانه‌ای
دست در جیب کرد و زآن همه پول درشت
داد به دختر زآن همه پول درشت چند دانه‌ای
بر خودم لعنت فرستادم که هر شب تا سحر
می‌روم مست و شتابان سوی هر میخانه‌ای
من در این میخانه، آن دختر ز فقر
می‌فروشد عصمتش را بهر نان خانه‌ای

کفرنامه ی من

خدایا کفر می‌گویم، پریشانم، پریشانم
چه می‌خواهی تو از جانم؟ نمی‌دانم، نمی‌دانم
مرا بی آن که خود خواهم، اسیر زندگی کردی
تو مسئولی خداوندا، به این آغاز و پایانم
من آن بازیچه‌ای هستم که می‌رقصم به هر سازت
تو می‌خندی از آن اول به این چشمان گریانم
نه در مسجد، نه میخانه، نه در دیری، نه در کعبه
من آن بیدم که می‌لرزم دگر بر مرگ پایانم
خدایی، ناخدایی، هرچه هستی، غافلی یا رب
که من آن کشتی بشکسته‌ای در کام طوفانم
تویی قادر، تویی مطلق، نسوزان خشک و تر با هم

نوار سیاه

به جای ساعتنوار سیاهی به مچ دستم بستم ...زمان برای من متوقف شده ومنپیمان خود را با هر چه زمان است و هر چه مربوط به آن شکستم!

مناجات

الا ای مهین مالک آسمان‌هاکجا گیرم آخر سراغت کجایی؟غلام با وفای تو بودم، نبودم؟چرا با من با وفا، بی وفایی؟چه سازم من آخر بدین زندگانیکه فریبی است در بیکران بی ریاییچه سان خلقت مهمل است اینکه روزمفنا کرد، کام قدر، بر قضاییبیا پس بگیر این حیاتی که دادیکه مردم از این سرنوشت کذاییخداوندگارا!اگر زندگانی ست این مرگ ناقصبه مرگ تو، من مخلص خاک گورمدو صد بار می‌کشتم این زندگی رااگر می‌رسیدی به زور تو، زورمکما اینکه این زور را داشتم منولی تف بر این قلب صاف و صبورمهمه‌اش خنده می‌زد به صد ناز و نخوتکه من جز حقیقت ز هر چیز دورمبه پاس همین خصلت احمقانهکنون این چنین زار و محکوم و عورم؟چه سود از حقیقت که من در وجودشاسیر خدایان فسق و فجورم؟از آن دم که شد آشنا با وجودمسرشکی نهان در نگاه سرورمچو روزم، تبه کن تو، روز "حقیقت"که پامال شد زیر پایش غرورمخداوندگارا!تو فرسنگ‌ها دوری از خاک دوریتو درد من "خاک بر سر" چه دانی؟جهانی هوس، مرده خاموش و بی کسدر این بی نفس ناله آسمانی...ز روز تولد همه هر چه دیدمهمه هرکه دیدم تبه بود و جانیطفولیتم بر جوانی چه بودیکه تا بر کهولت چه باشد جوانیروا کن به من شر مرگ سیه راکه خیری ندیدم از این زندگانیمگر از پس مرگ، روز قیامتخلاصم کن زین شب جاودانیبه من بد گمانی؟ دریغا ندانمچه سان بینمت تا چنانم ندانی؟نه بالی که پر گیرم آیم به سویتنه بهر پذیرایی‌ات آشیانیچه بهتر که محروم سازم تو را منز دیدار خویش و از این میهمانیمبادا که حاشا نمایی به خجلتکه پروردگار لتی استخوانیخداوندگارا!تو می دانی آخر، چرا بی محاباسیه پرده شم رو را ندیدممرا ز آسمان تو باکی نباشدکه خون زمین می‌طپد در وریدممن آن مرغ ابر آشیانم که روزیبه بال شرف در هوا می‌پریدمحیات دو صد مرغ بی بال و پر رابه رغم هوس، از هوی می‌خریدمبه هر جا که بیداد می‌گشت دادیبه قصد کمک، کو به کو می‌خزیدمبه هر جه که می‌مرد رنگی زرنگیبه یکرنگی از جای خود می‌پریدممن آن شاعر سینه بدریده هستمکه عشق خود از مرگ می‌آفریدمچه سازم شرنگ فنا شد به کاممز شاخ حقیقت، هر چه چیدمولی ناخلف باشم از دیده باشیکه باری سر انگشت حسرت گزیدمار آنرو که با علم بر سرنوشتمز روز ازل راه خود را گزیدمخداوندگارا!ز تخت فلک پایه آسمان‌هادمی سوی این بحر بی آب رو کنزمین را از این سایه شیاطینجنین در جنین، کین به کین، رفت و رو کنسیاهی شکن چنگ فریادها رابه چشم سکوت سیاهی فرو کنهمیشه جوانی تو، پیر زمانهشبی هم "جوانی" به ما آرزو کنکه تا زیر و رو نسازم آسمانتزمین را به نفع زمان زیر و رو کن

مکافات عمل

یک شبی در راه دوری، گرگ پیری بر زمین افتاد و مرد...لاشهٔ گندیدهٔ آن گرگ را کفتار خورددر دل غار کثیفی پیر کفتار، زمین مرگ را بوسید و خفت...قاصدی این ماجرا را با کرکسان زشت گفتجسم گند آلود کفتار را کرکسان، غارتگران خوردند...لرزه بر دامان کوه افتادسنگ‌ها بر روی هم هموار گشتکرکسان هم جملگی مردند...

برو ای دوست... برو

برو ای دوست... بروبرو ای دختر پالان محبت بر دوشدیده بر دیدهٔ من، مفکن و نازم مفروش...من دگر سیرم... سیر...به خدا سیرم از این عشق دو پهلوی تو پستتف بر آن دامن پستی که ترا پروردستکم بگو، جاه تو کو؟ مال تو کو؟ بردهٔ زرکهنه رقاصهٔ وحشی صفت، زنگی خر!گر طلا نیست مرا، تخم طلا... مردم منزادهٔ رنجم و پروردهٔ دامان شرفآتش سینهٔ صدها تن دلسردم مندل من چون دل تو صحنهٔ دلقک‌ها نیستدیده‌ام مسخرهٔ خندهٔ چشمک‌ها نیستدل من مأمن صد شور و بسی فریاد استضربانش، جرس قافلهٔ زنده دلانطپش طبل ستم کوب، ستم کوفتگان" تِک تِک" ساعت، پایان شب بیداد استدل من، ای زن بدبخت هوس پرور، پستشعلهٔ آتش "شیرین" شکن "فرهاد" استحیف از این قلب، از این قبر طرب پرور دردکه به فرمان تو، تسلیم تو جانی کردمحیف از آن که با سوز شراری، جانسوزپایمال هوس هرزه و آنی کردمدر عوض با من شوریده، چه کردی؟ نامرد "نا زن "دل به من دادی؟ نیست؟صحبت از دل مکن، این لانهٔ شهوت، دل نیستدل سپردن اگر این است که این مشکل نیستهان بگیر، این دلت از سینه فکندیم بِدَرببرش دور ببرببرش تحفه ز بهر پدرت، گرگ پدر

فریاد... فریاد...

فریاد از این دوران تار تیره فرجاماین تیره دورانی که خورشید از پس ابرخون می فشاند، جای می، بر جام ایامفریاد... فریاد...از دامن یخ بسته و متروک الوندتا بیکران ساحل مفلوک کارونهر جا که اشکی مرده بر تابوت یک عشقهر جا که قلبی زنده مدفون گشته در خون...هر جا که آه بی کس آوارگی‌ها...دل می‌شکافد در خم پس کوچهٔ مردر سینهٔ بی صاحب یک طفل محزون...هر جا که دیروزش، غم افزا حسرتی تلخبر دیدهٔ بد بخت فرداست...هر جا که روزش، انعکاسی وحشت انگیزاز شیون تک سرفهٔ خونین شب‌هاستیا جان انسانی به ساز مطرب پولبازیچه‌ای بر سردی لب دوز لب‌هاستهر جا که رنگ زندگی از چهرهٔ عشقاز ترس فرداهای ناکامی پریده استیا هستی و ناموس فرزندان زحمتیا مال مشتی رهزن دامن دریده ستیا آتش عصیان صدها کینه گیجدر تنگ شب، در خون خاموشی طپیده ست...در یا به دریا...صحرا به صحرا، سر به سر، تا اوج افلاکآن سان که من کوبیده‌ام بر فرق اوراقفریاد عصیان، از تک دل‌ها رمیده ستفریاد... فریاد...شامم سیه، بامم سیه، دل رفته بر باد...سرگشته‌ام در عالمی سر گشته بنیادکاشانه‌ام سر پوش عریان سفرهٔ فقرگمنامی‌ام تابوت یادی رفته از یاددر خانه‌ام جز سایهٔ بیگانه، کس نیست...دیوانه شد، ز بس بیگانه دیدمبیگانه با خود بس که خود "دیوانه" دیدمپروردگارا!پس مشعل عصیان دهر افروز من کو؟فردای ظلمت سوز من کو؟ روز من کو؟فریاد افلاک افکن دیروز من کو؟رفتند...؟ مُردند...؟فریاد... فریاد...ای زندگی‌ها... ای آرزوها...ای آرزو گم کرده خیل بینوایانای آشنایانای آسمان‌ها ابرها دنیا خدایانعمرم تبه شد، هیچ شد، افسانه شد، وای!آخر بگوییدبر هم درید این پردهٔ تاریک ابهامکشکول ناچاری به دست و واژگون پشتتا کی پی تک دانه‌ای پا بند صد دام؟تا ستک پی سایه بیگانه بر سرلب بسته، سرگردان، ز سر سامی به سر سام؟فریاد... فریاد...فریاد از این شام سیه کام سیه فامفریاد از این شهر... فریاد از این دهرفریاد از این دوران تار تیره فرجام؟این تیره دورانی که خورشید از پس ابرخون می فشاند، جای می، بر جام ایامفریاد... فریاد...آری بدین سان تلخ و طوفان زا و مرموز...هر جا و هر روز...پیچیده وحشت گستر این فریاد جانسوزلیکن شما، تک شاعران پنبه در گوشبازیگران نیمه شب‌های گنه پوش...محبوب افیون آفریده، تنگ آغوش...در انعکاس شکوه‌ها، خاموش مُردید؟آخر... خداوندان افسون‌های مطرودسرگشتگان وادی دل‌های مفقود...تا کی اسیر "خاطرات عشق دیرین"؟مجنون صدها لیلی وهم آفریده....فرهاد افسون تیشهٔ افیون لیلی؟تا کی چنین کوبیده روح و منگ و مفقودبی قد و بی عاردر خلوت تار خرابات تبهکاراعصابتان محکوم تخدیر موقتاحساس صاحب مرده‌تان بازیچهٔ یاد...افکارتان سر گشته در تاریکی محضدر حسرت آلوده پستانی هوس باز؟زیباست گر پستان دلداری که دارید...دلدار از دلداده بیزاری که دارید...آخر، چه ربطی با هزاران طفل بی شیریا صد هزاران عصمت آواره دارد؟ای خاک عالم بر سر آن قلب شاعر...!آن شاعر قلب...کاندر بسیط این جهان بی کرانه....دل بر خم ابروی دلداری سپاردشاعر؟ چرا شاعر چه شاعر هرزه گویانکور است و بیگانه ست با این ملک و ملتجانی ست هر کس، کاندرین شام تبهکاراین تیره قبرستان انسان‌های محروم...با علم بر بدبختی این ملک بدبخت...بر پیکر ناکامی این قوم ناکامرقصان به افسون می و مسحور افیونگیرد ز یاری کام و بر یاری دهد کاممن شاعر عصیان انسان‌های عاصیافسون شکن ناقوس دنیای فسانهدرد کش می‌خانهٔ آزرده بختانمطرود درگاه خدایان زمانه...تا ظلمت افکن صبح فردا زای فردادر خدمت این شکوه‌های بیکرانه...چون آسمانی، طایری، ابر آشیانه...با هر کلام و هر طنین و هر ترانهدل می‌زنم، در تنگ شب، صحرا به صحرا....تا جویم از فردای انسانی نشانه....فریاد... فریاد...

خاطرات گذشته...

تا بدانند سرنوشتش رادر چه مایهبر چه پایه باید نهادتصمیم گرفت خاطرات گذشته‌اش را بنگاردو به خدمت سرنوشت سازانش بگمارد...عجبا دید که در کلبهٔ نگون بختشحتی برای نمونهیک مداد هم ندارداز انبار یک تاجر لوازم التحریرشبانه، یک میلیون مداد به سرقت بردو تمامی یک میلیون مداد را تراشیدچرا که می‌خواست خاطرات گذشته رابلاوقفه، بنگارد...چرا که نمی‌خواست خاطرات گذشته راناتمام، بگذارد...غرق در دریای پرواز تفکراتی فاقد فرودگاهبا سرکشیدن جرعه شرابی از آهآغاز به نوشتن کرد..."خاطرات گذشته" اش در یک جمله پایان یافتو آن جمله این بودتمامی عمرم را، تراشیدن مدادها به هدر دادند...و سرنوشت سازان....سرنوشت او رابا مایه گرفتن از سرگذشت اوبر پایه "هدر" نهادند...

روز تولد

شبی که او را به گردش برده بودم
ز سر حد جنون می خورده بودم
ز ترس مرگ من، مُرد و ندانست
که من از روز تولد مرده بودم

طبال

طبال بزن، بزن که نابود شدم
بر "تار" غروب زندگی "پود" شدم
عمرم همه رفت در کورهٔ مرگ
آتش زده استخوان بی دود شدم

بد خط

خدایا چون نوشتی سرنوشتم
که بخت از من رمید از بس که زشتم
زبانم لال، اگر خط تو بد بود
تو می‌گفتی خود من می‌نوشتم

آغوش

به آغوشم فشردم! گفت مُردم
چه لذت‌ها که از آغوش تو بُردم!
شبی دیگر در آغوش دگر بود
خدایا کاش کمتر می‌فشردم