پیشنهادات  

کارو - شکست سکوت

سرشک

پرسیدم از سرشک، که "سرچشمه‌"ات کجاست؟
نالید و گفت: "سر" ز کجا "چشمه" از کجاست؟
لبخند لب ندیدهٔ قلبم که پیش عشق
هر وقت دم ز خنده زدم، گفت: نابجاست

آهنگی در سکوت

بپیچ ای تازیانه! خرد کن، بشکن ستون استخوانم رابه تاریکی تبه کن، سایهٔ ظلمتبسوزان میله‌های آتش بیداد این دوران پر محنتفروغ شب فروز دیدگانم رالگدمال ستم کن، خوار کن، نابود کندر تیره چال مرگ دهشت‌زاامید ناله سوز نغمه خوانم رابه تیر آشیان سوز اجانب تار کن، پاشیده کن از همپریشان کن، بسوزان، در به در کن آشیانم رابه خون آغشته کن، سرگشته کن در بیکران این شب تاریک وحشت‌زاستم‌کش روح آسیمه، سر افسرده جانم رابه دریای فلاکت غرق کن، آواره کن، دیوانهٔ وحشیز ساحل دور و سرگردان و تنهاکشتی امواج کوب آرزوی بیکرانم را با وجود این همه زجر و شقاوت‌های بنیان کنکه می‌سوزاند این‌سان استخوان‌های من و هم میهنانم راطنین افکن سرود فتح بی چون و چرای کار راسر می‌دهم پیگیر و بی پروا! و در فردای انسانیبر اوج قدرت انسان زحمت‌کشبه دست پینه بسته، می فرازم پرچم پرافتخار آرمانم را

سوز و ساز

یک بحر سرشک بودم و عمری سوز
افسرده و پیر می‌شدم روز به روز
با خیل گرسنگان چو همرزم شدم
سوزم همه ساز گشت و شامم همه روز

هذیان یک مسلول

همره باد از نشیب و از فراز کوهساران
از سکوت شاخه‌های سرفراز بیشه زاران
از خروش نغمه سوز و ناله ساز آبشاران
از زمین، از آسمان، از ابر و مه، از باد و باران
از مزار بی‌کسی گمگشته در موج مزاران
می‌خراشد قلب صاحب مرده‌ای را سوز سازی
ساز نه، دردی، فغانی، ناله‌ای، ‌اشک نیازی
مرغ حیران گشته‌ای در دامن شب می‌زند پر
می‌زند پر بر در و دیوار ظلمت می‌زند سر
ناله می‌پیچد به دامان سکوت مرگ گستر
این منم! فرزند مسلول تو... مادر، باز کن در
باز کن در باز کن... تا بینمت یک بار دیگر
چرخ گردون ز آسمان کوبیده این سان بر زمینم
آسمان قبر هزاران ناله، کنده بر جبینم
تار غم گسترده پرده روی چشم نازنینم
خون شده از بس که مالیدم به دیده آستینم
کو به کو پیچیده دنبال تو فریاد حزینم
اشک من در وادی آوارگان، ‌آواره گشته
درد جان‌سوز مرا بیچارگی‌ها چاره گشته
سینه‌ام از دست این تک سرفه‌ها صد پاره گشته
بر سر شوریده جز مهر تو سودایی ندارم
غیر آغوش تو دیگر در جهان جایی ندارم
باز کن! مادر، ببین از بادهٔ خون مستم آخر
خشک شد، یخ بست، بر دامان حلقه دستم آخر
آخر ای مادر، زمانی من جوانی شاد بودم
سر به سر دنیا اگر غم بود، من فریاد بودم
هر چه دل می‌خواست، در انجام آن آزاد بودم
صید من بودند مه رویان و من صیاد بودم
بهر صدها دختر شیرین صفت، فرهاد بودم
درد سینه آتشم زد، اشک تر شد پیکر من
لاله گون شد سر به سر، از خون سینه بستر من
خاک گور زندگی شد،‌ در به در خاکستر من
پاره شد در چنگ سرفه پرده در پرده گلویم
وه! چه دانی سل چه ها کرده است با من؟ من چه گویم
هم نفس با مرگم و دنیا مرا از یاد برده
ناله‌ای هستم کنون در چنگ یک فریاد مرده
این زمان دیگر برای هر کسی مردی عجیبم
از آستان دوستان مطرود و در هر جا غریبم
غیر طعن و لعن مردم نیست ای مادر نصیبم
زیورم، پشت خمیده، گونه‌های گود، زیبم
نالهٔ محزون حبیبم، لخته‌های خون طبیبم
کشته شد، تاریک شد، نابود شد، روز جوانم
ناله شد،‌افسوس شد، فریاد ماتم سوز جانم
داستان‌ها دارد از بیداد سل سوز نهانم
خواهی ار جویا شوی از این دل غمدیده ی من
بین چه سان خون می‌چکد از دامنش بر دیدهٔ من
وه! زبانم لال، این خون دل افسرده حالم
گر که شیر توست، مادر... بی گناهم، کن حلالم
آسمان! ای آسمان... مشکن چنین بال و پرم را
بال و پر دیگر چرا؟ ویران که کردی پیکرم را
بس که بر سنگ مزار عمر کوبیدی سرم را
باری امشب فرصتی ده تا ببینم مادرم را
سر به بالینش نهم، گویم کلام آخرم را
گویمش مادر چه سنگین بود این باری که بردم
خون چرا قی می‌کنم، مادر؟ مگر خون که خوردم
سرفه‌ها، تک سرفه‌ها! قلبم تبه شد، مرد. مُردم
بس کنین آخر، خدا را! جان من بر لب رسیده
آفتاب عمر رفته... روز رفته، شب رسیده
زیر آن سنگ سیه گسترده مادر، رختخوابم
سرفه‌ها محض خدا خاموش، می‌خواهم بخوابم
عشق‌ها! ای خاطرات...ای آرزوهای جوانی!
اشک‌ها، فریادها، ای نغمه‌های زندگانی
سوزها... افسانه‌ها... ای ناله‌های آسمانی
دستتان را می فشارم با دو دست استخوانی
آخر... امشب رهسپارم، سوی خواب جاودانی
هر چه کردم یا نکردم، هر چه بودم در گذشته
گرچه پود از تار دل، ‌تار دل از پودم گسسته
عذر می‌خواهم کنون و با تنی در هم شکسته
می‌خزم با سینه تا دامان یارم را بگیرم
آرزو دارم که زیر پای دلدارم بمیرم
تالیاس عقد خود پیچید به دور پیکر من
تا نبیند بی کفن،‌ فرزند خود را مادر من
پرسه می‌زد سر گران بر دیدگان تار،‌خوابش
تا سحر نالید و خون قی کرد، توی رختخوابش
تشنه لب فریاد زد، شاید کسی گوید جوابش
قایقی از استخوان،‌ خون دل شوریده آبش
ساحل مرگ سیه، منزلگه عهد شبابش
بسترش دریای خونی، خفته موج و ته نشسته
دست‌هایش چون دو پاروی مج و در هم شکسته
پیکر خونین او چون زورقی پارو شکسته
می‌خورد پارو به آب و می‌رود قایق به ساحل
تا رساند لاشهٔ مسلول بی کس را به منزل
آخرین فریاد او از دامن دل می‌کشد پر
این منم، فرزند مسلول تو، مادر، ‌باز کن در
باز کن، از پا فتادم... آخ... مادر
م... ا...د...ر

گل سرخ و گل زرد

گل سرخی به او دادم، گل زردی به من دادبرای یک لحظه ی ناتمام، قلبم از تپش افتادبا تعجب پرسیدم: مگر از من متنفری؟گفت: نه باور کن،نه! ولی چون تو را واقعا دوست دارمنمی‌خواهم پس از آنکه کام از من گرفتی، برای پیدا کردن گل زردزحمتی به خود هموار کنی

توفان زندگی

هشت سال پیش از این بودکه از اعماق تیرگیاز تیرگی اعماق و نظامی که می‌رفتتا بخوابد خاموش، و بمیرد آرامناله‌ها برخاستاز اعماق تیرگیآنجا که خون انسان‌ها، پشتوانهٔ طلاستوز جمجمهٔ سر آنها مناره‌ها برپاستناله‌ها برخاستمطلب ساده بودسرمایه،‌ خون می‌خواستمپرسید چرا، گوش کنید مردمعلتش این بود... علتش این استو این نه تنها مربوط به هند و چین استبلکه از خانه‌های بی نام، تا سفره‌های بی شاماز شکستگی سر چوبهٔ دار خون آلود، تا کنج زنداناز دیروز مرده، ‌تا امروز خونینتا فردای خنداناز آسیای رمیده، تا آفریقای اسیرحلقه به حلقه، شعله به شعله، قطعه به قطعهزنجیر به زنجیربر پا می‌شود توفان زندگیتوفان زندگی، کینه ور و خشمگینبر پا می‌شودپاره می‌کند، زنجیر بندگیتا انسان ستمکش، بشکندبشکافد از هم، سینهٔ تابوتخراب کند یکسره، دنیای کهن را، بر سر قبرستانقبرستان فقر، قبرستان پولو بندگی استعمار، بیش از این دیگرنکند قبول! نکند قبولمی‌لرزد آسمان... می‌ترسد آسمانو زمان... زمان و قلب زمانو تپش قلب خون آلودهٔ زمان، تند تر می‌شود، تند تر دم به دمو روز آزادی انسان ستمکشنزدیکتر می‌شود قدم به قدم

بر سنگ مزار

الا، ای رهگذر! منگر چنین بیگانه بر گورمچه می‌خواهی؟ چه می‌جویی، در این کاشانهٔ عورم؟چه سان گویم؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم؟از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردننمی‌دانی! چه می‌دانی، که آخر چیست منظورمتن من لاشهٔ فقر است و من زندانی زورمکجا می‌خواستم مردن!؟ حقیقت کرد مجبورمچه شب‌ها تا سحر عریان، به سوز فقر لرزیدمچه ساعت‌ها که سرگردان، به ساز مرگ رقصیدماز این دوران آفت زا، چه آفت‌ها که من دیدمسکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندانهر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدمفتادم در شب ظلمت، به قعر خاک، پوسیدمز بس که با لب محنت،‌ زمین فقر بوسیدمکنون کز خاک غم پر گشته این صد پاره دامانمچه می‌پرسی که چون مردم؟ چه سان پاشیده شد جانم؟چرا بیهوده این افسانه‌های کهنه بر خوانم؟ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرمکه خون دیده، آبم کرد و خاک مرده‌ها، نانمهمان دهری که بایستی به سندان کوفت دندانمبه جرم اینکه انسان بودم و می‌گفتم: انسانمستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستیوجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستیشکست و خرد شد، افسانه شد، روز به صد پستیکنون... ای رهگذر! در قلب این سرمای سر گردانبه جای گریه: بر قبرم، بکش با خون دل دستیکه تنها قسمتش زنجیر بود، از عالم هستینه غمخواری، نه دلداری، نه کس بودم در این دنیادر عمق سینهٔ زحمت، نفس بودم در این دنیاهمه بازیچهٔ پول و هوس بودم در این دنیاپر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیابه شب‌های سکوت کاروان تیره بختی‌هاسرا پا نغمهٔ عصیان، جرس بودم در این دنیابه فرمان حقیقت رفتم اندر قبر، با شادیکه تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی

ناز

گفتم که ای غزال! چرا ناز می‌کنی؟
هر دم نوای مختلفی ساز می‌کنی؟
گفتا: به درب خانه‌ات ار کس نکوفت مشت
روی سکوت محض تو در باز می‌کنی؟

اشک عجز: قاتل عشق

آمد، به طعنه کرد سلامی و گفت: مُرد
گفتم: که؟ گفت: آنکه دلت را به من سپرد
وآنگه گشود سینه و دیدم که اشک عجز
تابوت عشق من، به کف نور می‌سپرد

شکوهی ناتمام

ای آسمان! باور مکن، کاین پیکر محزون منممن نیستم! من نیستم!رفت عمر من، از دست مناین عمر مست و پست منیک عمر با بخت بدش بگریستم، بگریستملیک عمری پای اندر گلمباری نپرسید از دلممن چیستم؟ من کیستم؟

زبان سکوت

یک ساعت تمام، بدون آنکه یک کلام حرف بزنم به رویش نگاه کردمفریاد کشید: آخر خفه شدم! چرا حرف نمی‌زنی؟گفتم: نشنیدی؟.... برو...

پریشانی

از بس کف دست بر جبین کوبیدم
تا بگذرد از سرم، پریشانی من
نقش کف دست! محو شد، ریخت به هم
شد چین و شکن، به روی پیشانی من

شیشه و سنگ

او مظهر عشق بود و من مظهر ننگ
وقتی که فشردمش به آغوشم تنگ
لرزید دلش، شکست و نالید که: آخ...
ای شیشه چه می‌کنی تو در بستر سنگ؟

آثار شب زفاف

من زادهٔ شهوت شبی چرکینم
در مذهب عشق، کافری بی دینم
آثار شب زفاف کامی است پلید
خونی که فسرده در دل خونینم

نام شب

من اشک سکوت مرده در فریادم
دادی سر و پا شکسته در بیدادم
این‌ها همه هیچ... ای خدای شب عشق
نام شب عشق را که برد از یادم؟

باران

ببار ای نم نم باران زمین خشک را تر کنسرود زندگی سر کن دلم تنگه... دلم تنگهبخواب، ای دختر نازم به روی سینهٔ بازمکه همچون سینهٔ سازم همه‌اش سنگه... همه‌اش سنگهنشسته برف بر مویم شکسته صفحهٔ رویمخدایا! با چه کس گویم که سر تا پای این دنیاهمه‌اش ننگه... همه‌اش رنگه

آرامگاه عشق

شب سیاه، همانسان که مرگ هستقلب امید در به در و مات من شکستسر گشته و برهنه و بی خانمان، چو بادآن شب،‌ رمید قلب من، از سینه و فتادزار و علیل و کوربر روی قطعه سنگ سپیدی که آن طرفدر بیکران دورافتاده بود،‌ ساکت و خاموش، روی گورگوری کج و عبوس و تک افتاده و نزاردر سایهٔ سکوت رزی، پیر و سوگواربی تاب و ناتوان و پریشان و بی قراربر سر زدم، گریستم، از دست روزگارگفتم که‌ای تو را به خدا،‌ سایبان پیربا من بگو، بگو که خفته در این گور مرگبار؟کز درد تلخ مرگ وی، این قلب اشکبارخود را در این شب تنها و تار کشت؟پیر خمیده پشتجانم به لب رسید، بگو قبر کیست این؟یک قطره خون چکید، به دامانم از درختچون جرعه‌ای شراب غم، از دیدگان مستفریاد بر کشید: که‌ای مرد تیره بختبر سنگ سخت گور نوشته است، هر چه هستبر سنگ سخت گوراز بیکران دوربا جوهر سرشکدستی نوشته بود:"آرامگاه عشق"

برای مردن

تا روح بشر به چنگ زر، زندانی ست
شاگردی مرگ پیشه‌ای انسانی است
جان از ته دل،‌ طالب مرگ است... دریغ
در هیچ کجا ‌برای مردن جا نیست؟

گفتگو

گفتم: ‌ای پیر جهاندیده بگواز چه تا گشته، بدین سان کمرتمادرت زاد، به این صورت زشت؟یا که ارثی ست تو را از پدرت؟ناله سر داد: که فرزند مپرسسرگذشت من افسانه ستآسمان داند و دستم،‌که چه سانکمرم تا شد و تا خورده شکستهر چه بد دیدم از این نظم خرابهمه از دیدهٔ قسمت دیدمفقر و بدبختی خود،‌ در همه حالبا ترازوی فلک سنجیدمتن من یخ زده در قبر سکوتدلم آتش زده از سوزش تبهمه شب تا به سحر لخت و ملولآسمان بود و من و دست طلبعاقبت در خم یک عمر تباهواقعیات، به من لج کردندتا ره چاره بجویم ز زمینکمرم را به زمین کج کردند

حدود جوانی

از شمال محدود است، به آینده‌ای که نیستبه اضافهٔ غم پیری و سایهٔ مخوف مماتاز جنوب به گذشتهٔ پوچی پر از خاطرات تلخگاهی اوقات شیرینمشرق، طلوع آفتاب عشق، صلح با مرگشروع جنگ حیاتمغرب، فرسنگ‌ها از حیات دور، آغوش تنگ گورغروب عشق دیریناین چه حدودی ست! آیا شنیده‌ای و میدانی؟حدود دنیای متزلزلی است موسوم به: جوانی

افسانه ی من

گفتم که بیا کنون که من مستم، مست
ای دختر شوریده دلِ مست پرست
گفتا که تو باده خوردی و مست شدی
من مست باده می‌خواهم، پست
یک شاخهٔ خشک، زار و غمناک شکست
آهسته فرو فتاد و بر خاک نشست
آن شاخهٔ خشک، عشق من بود که مرد
وان خاک، دلم... که طرفی از عشق نبست
جز مسخره نیست، عشق تا بوده و هست
با مسخرگی، جهانی انداخته دست
ای کاش که در دل طبیعت می‌مرد
این طفل حرامزاده، از روز الست
صد بار شدم عاشق و مردم صد بار
تابوت خودم به گور بردم صد بار
من غره از اینکه صد نفر گول زدم
دل غافل از آنکه‌گول خوردم صد بار
افسوس که گشت زیر و رو خانهٔ من
مرگ آمد و پر گشود در لانهٔ من
من مردم و زنده هست افسانهٔ عشق
تا زنده نگاه دارد افسانهٔ من
افسانهٔ من تو بودی ای افسانه
جان از کف من ربودی، ای افسانه
صد بار شکار رفتم دل خونین
نشناختمت چه هستی ای افسانه

هست و نیست

از بادهٔ نیست سر خوشم، سرخوش و مست
بیزارم و دلشکسته، ‌از هر چه که هست
من هست به نیست دادم، افسوس که نیست
در حسرت هست پشت من پاک شکست

سکوت

گفتم که سکوت...! از چه رو لالی و کور؟
فریاد بکش،‌که زندگی رفت به گور
گفتا که خموش! تا که زندانی زور
بهتر شنود، ندای تاریخ ز دور
بستم ز سخن لب و فرا دادم گوش
دیدم که ز بیکران،‌ دردی خاموش
فریاد زمان،‌ رمیده در قلب سروش
کای ژنده بتن،‌ مردن کاشانه به دوش
بس بود هر آنچه زور بی مسلک پست
در دامن این تیره شب مرده پرست
با فقر سیاه... طفل سرمایهٔ مست
قلب نفس بی کستان، کشت... شکست
دل زنده کنید تا بمیرد ناکام
این نظم سیاه و فقر در ظلمت شام
بر سر نکشد، خزیده از بام به بام
خون دل پابرهنگان، جام به جام
نابود کنید، یاس را در دل خویش
کاین ظلمت دردگستر، زار پریش
محکوم به مرگ جاودانی است... بلی
شب خاک به سر زند، چو روز آید پیش

سرشک بخت

دردا که سرشک بخت شوریدهٔ من
چون حسرت عشق، مرده بر دیدهٔ من
اشکم همه من! اشک تو چون پاک کنم
ای بخت ز قعر قبر دزدیدهٔ من

شراب آب

گفتم: که چیست فرق میان شراب و آب؟
کاین یک کند خنک دل و آن یک کند کباب
گفتا: که آب خندهٔ عشق است در سرشک
لیکن شراب نقش سرشک است در سراب

درد

من اگر دیوانه امبا زندگی بیگانه‌اممستم اگر یا گیج و سرگردان و مدهوشماگر بی صاحب و بی چیز و ناراحتخراب اندر خراب و خانه بر دوشماگر فریاد منطق هیچ تأثیری ندارددر دل تاریک و گنگ و لال و صاحب مردهٔ گوشمبه مرگ مادرم: مُردمشما ای مردم عادیکه من احساس انسانی خود رابر سرشک سادهٔ رنج فلاکت بارتانبی شبهه مدیونممیان موج وحشتناکی از بیداد این دنیادر اعماق دل آغشته با خونمهزار درد دارمدرد دارم

نه... من دیگر نمی‌خندم

نه من دیگر به روی ناکسان هرگز نمی‌خندمدگر پیمان عشق جاودانیبا شما معروفه های پست هر جایی نمی‌بندمشما کاینسان در این پهنای محنت گستر ظلمتز قلب آسمان جهل و نادانیبه دریا و به صحرای امید و عشق بی پایان این ملتگرد ذلت و فقر و پریشانی و موهومات می‌باریدشما،‌کاندر چمنزار بدون آب این دوران توفانیبه فرمان خدایان طلا،‌ تخم فساد و یأس می‌کارید؟شما، رقاصه‌های بی سر و بی پاکه با ساز هوس پرداز و افسون ساز بیگانهچنین سرمست و بی قید و سراپا زیور و نعمتبه بام کلبهٔ فقر و به روی لاشهٔ صد پارهٔ زحمتسحر تا شام می‌رقصیدقسم بر آتش عصیان ایمانیکه سوزانده است تخم یأس را در عمق قلب آرزومندمکه من هرگز، به روی چون شما معروفه های پست هر جایی نمی‌خندمپای می‌کوبید و می‌رقصیدلیکن من... به چشم خویش می‌بینم که می‌لرزیدمی‌بینم که می‌لرزید و می‌ترسیداز فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردمکه در عمق سکوت این شب پر اضطراب و ساکت و فانیخبرها دارد از فردای شورانگیز انسانیو من... هر چند مثل سایر رزمندگان راه آزادیکنون خاموش،‌ در بندمولی هرگز به روی چون شما غارتگران فکر انسانی نمی‌خندم

خدا

یک روز که مرده بودم اندر خود زیست
گفتم به خدا، که این خدا، در خود کیست؟
گفتا که در آن خودی که سرمایهٔ هست
در سنگر عشق، جوید اندر خود نیست

احتیاج

گفتم: بگو به من، ای فاحشه! که داد به باد؟
شرافت و غرور تو را؟ ناله از دلش سر داد
کای احتیاج، زادهٔ زر، مادر فساد
لعنت به روح مادر معروفهٔ تو باد

غریب

هنگام پاییززیر یک درخت مُردمبرگ‌هایش مرا پوشاندو هزاران قلب یک درختگورستان قلب من شد