پیشنهادات  

مهدی اخوان ثالث - آخر شاهنامه

کاوه یا اسکندر؟

موج‌ها خوابیده‌اند، آرام و رامطبل توفان از نوا افتاده استچشمه‌های شعله‌ور خشکیده‌اندآب‌ها از آسیا افتاده استدر مزار آباد شهر بی تپشوای ِ جغدی هم نمی‌آید به گوشدردمندان بی خروش و بی فغانخشمناکان بی فغان و بی خروشآه‌ها در سینه‌ها گم کرده راهمرغکان سرشان به زیر بال‌هادر سکوت جاودان مدفون شده ستهر چه غوغا بود و قیل و قال‌هاآب‌ها از آسیا افتادهاستدارها برچیده، خون‌ها شسته‌اندجای رنج و خشم و عصیان بوته‌هاخشکبنهای پلیدی رسته‌اندمشت‌های آسمانکوب قویوا شده ست و گونه گون رسوا شده ستیا نهان سیلی زنان یا آشکارکاسهٔ پست گدایی‌ها شده ستخانه خالی بود و خوان بی آب و نانو آنچه بود، آش دهن سوزی نبوداین شب است، آری، شبی بس هولناکلیک پشت تپه هم روزی نبودباز ما ماندیم و شهر بی تپشو آنچه کفتار است و گرگ و روبهستگاه می‌گویم فغانی بر کشمباز می بیتم صدایم کوتهستباز می‌بینم که پشت میله‌هامادرم استاده، با چشمان ترناله‌اش گم گشته در فریادهاگویدم گویی که: من لالم، تو کرآخر انگشتی کند چون خامه‌ایدست دیگر را بسان نامه‌ایگویدم بنویس و راحت شو به رمزتو عجب دیوانه و خودکامه‌ایمن سری بالا زنم، چون ماکیاناز پس نوشیدن هر جرعه آبمادرم جنباند از افسوس سرهر چه از آن گوید، این بیند جوابگوید آخر ... پیرهاتان نیز ... همگویمش اما جوانان مانده‌اندگویدم این‌ها دروغند و فریبگویم آن‌ها بس به گوشم خوانده‌اندگوید اما خواهرت، طفلت، زنت...؟من نهم دندان غفلت بر جگرچشم هم اینجا دم از کوری زندگوش کز حرف نخستین بود کرگاه رفتن گویدم نومیدوارو آخرین حرفش که: این جهل است و لجقلعه‌ها شد فتح، سقف آمد فرودو آخرین حرفم ستون است و فرجمی‌شود چشمش پر از اشک و به خویشمی‌دهد امید دیدار مرامن به اشکش خیره از این سوی و بازدزد مسکین برده سیگار مراآب‌ها از آسیا افتاده، لیکباز ما ماندیم و خوان این و آنمیهمان باده و افیون و بنگاز عطای دشمنان و دوستانآب‌ها از آسیا افتاده، لیکباز ما ماندیم و عدل ایزدیو آنچه گویی گویدم هر شب زنمباز هم مست و تهی دست آمدی؟آن که در خونش طلا بود و شرفشانه‌ای بالا تکاند و جام زدچتر پولادین ناپیدا به دسترو به ساحل‌های دیگر گام زددر شگفت از این غبار بی سوارخشمگین، ما ناشریفان مانده‌ایمآب‌ها از آسیا افتاده، لیکباز ما با موج و توفان مانده‌ایمهر که آمد بار خود را بست و رفتما همان بدبخت و خوار و بی نصیبزآن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ؟زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب؟باز می‌گویند: فردای دگرصبر کن تا دیگری پیدا شودکاوه‌ای پیدا نخواهد شد، امیدکاشکی اسکندری پیدا شود

غزل ۱

باده‌ای هست و پناهی و شبی شسته و پاکجرعه‌ها نوشم و ته جرعه فشانم بر خاکنم نمک زمزمه واری، رهش اندوه و ملالمی‌زنم در غزلی باده صفت آتشناکبوی آن گمشده گل را از چه گلبن خواهم؟که چو باد از همه سو می‌دوم و گمراهمهمه سر چشمم و از دیدن او محروممهمه تن دستم و از دامن او کوتاهمباده کم کم دهدم شور و شراری که مپرسبزدم، افتان خیزان، به دیاری که مپرسگوید آهسته به گوشم سخنانی که مگویپیش چشم آوردم باغ و بهاری که مپرسآتشین بال و پر و دوزخی و نامه سیاهجهد از دام دلم صد گله عفریتهٔ آهبسته بین من و آن آرزوی گمشده امپل لرزنده ای از حسرت و اندوه نگاهگرچه تنهایی من بسته در و پنجره‌هاپیش چشمم گذرد عالمی از خاطره‌هامست نفرین منند از همه سو هر بد و نیکغرق دشنام و خروشم سره‌ها، ناسره‌هاگرچه دل بس گله ز او دارد و پیغام به اوندهد بار، دهم باری دشنام به اومن کشم آه، که دشنام بر آن بزم که ویندهد نقل به من، من ندهم جام به اوروشنایی ده این تیره شبان بادا یادلاله برگ‌تر برگشته، لبان، بادا یادشوخ چشم آهوک من که خورد باده چو شیرپیر می خوارگی، آن تازه جوان، بادا یادباده‌ای بود و پناهی، که رسید از ره بادگفت با من: چه نشستی که سحر بال گشادمن و این نالهٔ زار من و این باد سحرآه اگر نالهٔ زارم نرساند به تو باد

چون سبوی تشنه...

از تهی سرشارجویبار لحظه‌ها جاری ستچون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب، واندر آب بیند سنگدوستان و دشمنان را می‌شناسم منزندگی را دوست می‌دارممرگ را دشمنوای، اما با که باید گفت این؟ من دوستی دارمکه به دشمن خواهم از او التجا بردنجویبار لحظه‌ها جاری

میراث

پوستینی کهنه دارم منیادگاری ژنده پیر از روزگارانی غبار آلودسالخوردی جاودان مانندمانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگار آلودجز پدرم آیا کسی را می‌شناسم منکز نیاکانم سخن گفتم؟نزد آن قومی که ذرات شرف در خانهٔ خونشانکرده جا را بهر هر چیز دگر، حتی برای آدمیت، تنگخنده دارد از نیاکانی سخن گفتن، که من گفتمجز پدرم آریمن نیای دیگری نشناختم هرگزنیز او چون من سخن می‌گفتهمچنین دنبال کن تا آن پدر جدمکاندر اخم جنگلی، خمیازهٔ کوهیروز و شب می‌گشت، یا می خفتاین دبیر گیج و گول و کوردل: تاریختا مذهب دفترش را گاهگه می‌خواستبا پریشان سرگذشتی از نیاکانم بیالایدرعشه می‌افتادش اندر دستدر بنان درفشانش کلک شیرین سلک می‌لرزیدحبرش اندر محبر پر لیقه چون سنگ سیه می‌بستزآنکه فریاد امیر عادلی چون رعد بر می‌خاستهان، کجایی، ای عموی مهربان! بنویسماه نو را دوش ما، با چاکران، در نیمه شب دیدیممادیان سرخ یال ما سه کرت تا سحر زاییددر کدامین عهد بوده ست این‌چنین، یا آنچنان، بنویسلیک هیچت غم مباد از اینای عموی مهربان، تاریخپوستینی کهنه دارم من که می‌گویداز نیاکانم به رایم داستان، تاریخمن یقین دارم که در رگ‌های من خون رسولی یا امامی نیستنیز خون هیچ خان و پادشاهی نیستوین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفتکاندرین بی فخر بودن‌ها گناهی نیستپوستینی کهنه دارم منسالخوردی جاودان مانندمرده ریگی داستانگوی از نیاکانم،که شب تا روزگویدم چون و نگوید چندسال‌ها زین پیش‌تر در ساحل پر حاصل جیحونبس پدرم از جان و دل کوشیدتا مگر کاین پوستین را نو کند بنیاداو چنین می‌گفت و بودش یادداشت کم کم شب کلاه و جبهٔ من نو ترک می‌شدکشتگاهم برگ و بر می‌دادناگهان توفان خشمی با شکوه و سرخگون برخاستمن سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا بادتا گشودم چشم، دیدم تشنه لب بر ساحل خشک کشفرودمپوستین کهنهٔ دیرینه‌ام با مناندرون، ناچار، مالامال نور معرفت شد بازهم بدان سان کز ازل بودمباز او ماند و سه پستان و گل زوفاباز او ماند و سکنگور و سیه دانهو آن به آیین حجره زارانیکآنچه بینی در کتاب تحفهٔ هندیهر یکی خوابیده او را در یکی خانهروز رحلت پوستینش را به ما بخشیدما پس از او پنج تن بودیممن بسان کاروانسالارشان بودمکاروانسالار ره نشناساوفتان و خیزانتا بدین غایت که بینی، راه پیمودیمسال‌ها زین پیش‌تر من نیزخواستم کاین پوستیم را نو کنم بنیادبا هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد«این مباد! آن باد »ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاستپوستینی کهنه دارم منیادگار از روزگارانی غبار آلودمانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگار آلودهای، فرزندمبشنو و هشداربعد من این سالخورد جاودان مانندبا بر و دوش تو دارد کارلیک هیچت غم مباد از اینکو،کدامین جبهٔ زربفت رنگین می‌شناسی توکز مرقع پوستین کهنهٔ من پاک‌تر باشد؟با کدامین خلعتش آیا بدل سازمکه من نه در سودا ضرر باشد؟اَی دختر جان!همچنانش پاک و دور از رقعه ی آلودگان می دارتهران، تیر ۱۳۳۵

گل

همان رنگ و همان رویهمان برگ و همان بارهمان خندهٔ خاموش در او خفته بسی رازهمان شرم و همان نازهمان برگ سپید به مثل ژالهٔ ژاله به مثل اشک نگونسارهمان جلوه و رخسارنه پژمرده شود هیچنه افسرده، که افسردگی رویخورد آب ز پژمردگی دلولی در پس این چهره دلی نیستگرش برگ و بری هستز آب و ز گلی نیستهم از دور به بینشبه منظر بنشان و به نظاره بنشینشولی قصه ز امیدهایی که در او بسته دلت، هیچ مگویشمبویشکه او بوی چنین قصه شنیدن نتواندمبر دست به سویشکه در دست تو جز کاغذ رنگین ورقی چند، نماند

مرداب

این نه آب است کآتش را کند خاموشبا تو گویم، لولی لول گریبان چکآبیاری می‌کنم اندوه زار خاطر خود رازلال تلخ شور انگیزتکزاد پاک آتشنکدر سکوتش غرقچون زنی عریان میان بستر تسلیم، اما مرده یا در خواببی گشاد و بست لبخندی و اخمی، تن رها کرده ستپهنه ور مرداببی تپش و آراممرده یا در خواب مردابی ستو آنچه در وی هیچ نتوان دیدقلهٔ پستان موجی، ناف گردابی ستمن نشسته‌ام بر سریر ساحل این رود بی رفتاروز لبم جاری خروشان شطی از دشنامزی خدای و جمله پیغام آورانش، هر که وز هر جایبسته گوناگون پل پیغامهر نفس لختی ز عمر من، بسان قطره‌ای زرینمی‌چکد در کام این مرداب عمر اوبارچینه دان شوم و سیری ناپذیرش هر دم از من طعمه‌ای خواهدبازمانده، جاودان،‌منقار وی چون غارمن ز عمر خویشتن هر لحظه‌ای را لاشه‌ای سازمهمچو ماهی سویش اندازمسیر اما کی شود این پیر ماهی‌خوار؟باز گوید: طعمه‌ای دیگراینت وحشتناک‌تر منقارهمچو آن صیاد ناکامی که هر شب خسته و غمگینتورش اندر دستهیچش اندر تورمی‌سپارد راه خود را، دورتا حصار کلبهٔ در حسرتش محصورباز بینی باز گردد صبح دیگر نیزتورش اندر دست و در آن هیچتا بیندازد دگر ره چنگ در دریاو آزماید بخت بی بنیادهمچو این صیادنیز من هر شبساقی دیر اعتنای فرقه ترسا راباز گویم: ساغری دیگرتا دهد آن: دیگری دیگرز آن زلال تلخ شورانگیزپاکزاد تک آتشخیزهر به هنگام و بناهنگاملولی لول گریبان چکآبیاری می‌کند اندوه زار خاطر خود راماهی لغزان و زرین پولک یک لحظه را شایدچشم ماهیخوار را غافل کند، وز کام این مرداب برباید

غزل ۲

تا کند سرشار شهدی خوش هزاران بیشهٔ کندوی یادش رامی‌مکید از هر گلی نوشیبی خیال از آشیان سبز، یا گلخانهٔ رنگینکآن ره آورد بهاران است، وین پاییز را آیینمی‌پرید از باغ آغوشی به آغوشیآه، بینم پر طلا زنبور مست کوچکم اینکپیش این گلبوته ی زیبای داوودیکندویش را در فراموشی تکانده ست، آه می‌بینمیاد دیگر نیست با او، شوق دیگر نیستش در دلپیش این گلبوته ی ساحلبرگکی مغرور و باد آورده را ماندمات مانده در درون بیشهٔ انبوهبیشهٔ انبوه خاموشیپرسد از خود کاین چه حیرت بار افسونی ست؟و چه جادویی فراموشی؟پرسد از خود آنکه هر جا می‌مکید از هر گلی نوشی

خزانی

پاییز جان! چه شوم، چه وحشتناکآنک، بر آن چنار جوان، آنکخالی فتاده لانهٔ آن لک لکاو رفت و رفت غلغل غلیانشپوشیده، پاک، پیکر عریانشسر زی سپهر کردن غمگینشتن با وقار شستن شیرینشپاییز جان! چه شوم، چه وحشتناکرفتند مرغکان طلایی بالاز سردی و سکوت سیه خستندوز بید و کاج و سرو نظر بستندرفتند سوی نخل، سوی گرمیو آن نغمه‌های پاک و بلورین رفتپاییز جان! چه شوم، چه وحشتناکاینک، بر این کنارهٔ دشت، اینکاین کوره راه ساکت بی رهروآنک، بر آن کمرکش کوه، آنکآن کوچه باغ خلوت و خاموشتاز یاد روزگار فراموشتپاییز جان! چه سرد،‌ چه درد آلودچون من تو نیز تنها ماندستیای فصل فصل‌های نگارینمسرد سکوت خود را بسراییمپاییزم! ای قناری غمگینم

دریچه ها

ما چون دو دریچه، رو به روی همآگاه ز هر بگو مگوی همهر روز سلام و پرسش و خندههر روز قرار روز آیندهعمر آیینه بهشت، اما ... آهبیش از شب و روز ِ تیر و دی کوتاهاکنون دل من شکسته و خسته ستزیرا یکی از دریچه‌ها بسته ستنه مهر فسون، نه ماه جادو کردنفرین به سفر، که هر چه کرد او کرد

گله

شب خامش است و خفته در انبان تنگ رویشهر پلید کودن دون، شهر روسپیناشسته دست و روبرف غبار بر همه نقش و نگار اوبر یاد و یادگارش، آن اسب، آن سواربر بام و بر درختش، و آن راه و رهسپارشب خاموش است و مردم شهر غبار پوشپیموده راه تا قلل دور دست خوابدر آرزوی سایهٔ تری و قطره‌ایرویای دیر باورشان راکنده است همت ابری، چنانکه شهرچون کشتی شده ست، شناور به روی آبشب خامش است و اینک، خاموش‌تر ز شبابری ملول می‌گذرد از فراز شهردور آنچنانکه گویی در گوشش اخترانگویند راز شهرنزدیک آنچنانکگلدسته‌ها رطوبت او رااحساس می‌کنندای جاودانگیای دشت‌های خلوت و خاموشباران من نثار شما باد

بازگشت زاغان

در آستان غروببر آبگون به خاکستری گرایندههزار زورق سیر و سیاه می‌گذردنه آفتاب، نه ماهبر آبدان سپیدهزار زورق آواز خوان سیر و سیاهیکی ببین که چه سان رنگ‌ها بدل کردندسپهر تیره ضمیر و ستارهٔ روشنجزیره‌های بلورین به قیر گون دریابه یک نظاره شدندچو رقعه های سیه بر سپید پیراهنهزار همره گشت و گذار یک‌روزههزار مخلب و منقار دست شسته ز کارهزار همسفر و همصدای تنگ جبینهزار ژاغر پر گند و لاشه و مرداربر آبگون به خاکستری گرایندهدر آن زمان که به روزگذشته نام گذاریم، و بر شب آیندهدر آن زمان که نه مهر است بر سپهر، نه ماهدر آن زمان،‌دیدمبر آسمان سپیدستارگان سیاهستارگان سیاه پرنده و پر گویدر آسمان سپید تپنده و کوتاه

ناژو

دور از گزند و تیررس رعد و برق و بادوز معبر قوافل ایام رهگذربا میوهٔ همیشگی‌اش،‌ سبزی مدامناژوی سالخورد فرو هشته بال و پراو در جوار خویشدیده ست بارهابس مرغ‌های مختلف الوان نشسته‌اندبر بیدهای وحشی و اهلی چنارهاپر جست و خیز و بیهوده گو طوطی بهاراندیشناک قمری تابستاناندوهگین قناری پاییزخاموش و خسته زاغ زمستانامااوبا میوهٔ همیشگی‌اش، سبزی مدامعمری گرفته خوگفتمش برف؟ گفت: بر این بام سبز فامچون مرغ آرزوی تو لختی نشست و رفتگفتم تگرگ؟ چتر به سردی تکاند و گفتچندی چو اشک شوق تو، امید بست و رفت

دریغ

بی شکوه و غریب و رهگذرندیادهای دگر، چو برق و چو بادیاد تو پرشکوه و جاوید استو آشنای قدیم دل، اماای دریغ! ای دریغ! ای فریادبا دل من چه می‌تواند کردیادت؟ ای باد من ز دل بردهمن گرفتم لطیف،‌ چون شبنمهم درخشان و پاک، چون بارانچه کنند این دو، ای بهشت جوانبا یکی برگ پیر و پژمرده؟

طلوع

پنجره باز استو آسمان پیداستگل به گل ابر سترون در زلال آبی روشنرفته تا بام برین، چون آبگینه پلکان، پیداستمن نگاهم مثل نو پرواز گنجشک سحرخیزیپله پله رفته بی روا به اوجی دور و زین پروازلذتم چون لذت مرد کبوتربازپنجره باز استو آسمان در چارچوب دیدگه پیدامثل دریا ژرفآب‌هایش ناز و خواب مخمل آبیرفته تا ژرفایشپاره‌های ابر همچون پلکان برفمن نگاهم ماهی خونگرم و بی آرام این دریاآنک آنک مرد همسایهسینه‌اش سندان پتک دم به دم خمیازه و چشمانش خواب آلودآمده چون بامداد دگر بر باممی‌نوردد بام را با گام‌های نرم و بی آواایستد لختی کنار دودکش آراماو در آن کوشد که گوشش تیز باشد، چشم‌ها بیدارتا نیاید گریه غافلگیر و چالاک از پس دیوارپنجره باز استآسمان پیداست، بام رو به رو پیداستاینک اینک مرد خواب از سر پریدهٔ چشم و دل هشیارمی‌گشاید خوابگاه کفتران را درو آن پری زادان رنگارنگ و دست آموزبر بی آذین بام پهناورقور قو به قو رقو خوانانبا غرور و شادهواری دامن افشانانمی‌زنند اندر نشاط بامدادی پرلیک زهر خواب نوشین خسته‌شان کرده ستبرده‌شان از یاد،‌پرواز بلند دوردستان راکاهل و در کاهلی دلبسته‌شان کرده ستمرد اینک می پراندشانمی‌فرستد شان به سوی آسمان پر شکوه پاککاهلی گر خواند ایشان را به سوی خاکبا درفش تیره پر هول چوبی لخت دستار سیه بر سرمی رماندشان و راندشانتا دل از مهر زمین پست برگیرندو آسمان . این گنبد بلور سقفش دورزی چمنزاران سبز خویش خواندشانپنجره باز استو آسمان پیداستچون یکی برج بلند جادویی، دیوارش از اطلسموج‌دار و روشن و آبیپاره‌های ابر، همچون غرفه‌های برجو آن کبوترهای پران در فضای برجمثل چشمک زن چراغی چند،‌ مهتابیبر فراز کاه‌گل اندوده بام پهندر کنار آغل خالیتکیه داده مرد بر دیوارناشتا افروخته سیگارغرفه در شیرین‌ترین لذات، از دیدار این پروازای خوش آن پرواز و این دیدارگرد بام دوست می‌گردندنرم نرمک اوج می‌گیرند، افسونگر پری زادانوه، که من هم دیگر کنون لذتم ز آن مرد کمتر نیستچه طوافی و چه پروازیدور باد از حشمت معصومشان افسون صیادانخستگی از بالهاشان دوروز دلکهاشان غمان تا جاودان مهجوردر طواف جاویدیشان آن کبوترهاچون شوند از دیدگاهم دور و پنهان، تا که باز آیندمن دلم پرپر زند، چون نیم بسمل مرغ پرکندهز انتظاری اضطراب آلود و طفلانهگردد کندهمرد را بینم که پای پرپری در دستبا صفیر آشنای سوتسوی بام خویش خواند، تا نشاندشانبالهاشان نیز سرخ استآه شاید اتفاق شومی افتاده ست؟پنجره باز استو آسمان پیدافارغ از سوت و صفیر دوستدار خاکزاد خویشکفتران در اوج دوری، مست پروازندبالهاشان سرخزیرا بر چکاد دورتر کوهی که بتوان دیدرسته لختی پیششعله‌ور خونبوتهٔ مرجانی خورشید

غزل ۳

ای تکیه گاه و پناهزیباترین لحظه‌هایپر عصمت و پر شکوهتنهایی و خلوت منای شط شیرین پر شوکت منای با تو من گشته بسیاردر کوچه‌های بزرگ نجابتظاهر نه بن بست عابر فریبندهٔ استجابتدر کوچه‌های سرور و غم راستینی که‌مان بوددر کوچه باغ گل ساکت نازهایتدر کوچه باغ گل سرخ شرممدر کوچه‌های نوازشدر کوچه‌های چه شب‌های بسیارتا ساحل سیمگون سحرگاه رفتندر کوچه‌های مه آلود بس گفت و گو هابی هیچ از لذت خواب گفتندر کوچه‌های نجیب غزل‌ها که چشم تو می‌خواندگهگاه اگر از سخن باز می‌ماندافسون پاک منش پیش می‌راندای شط پر شوکت هر چه زیبایی پاکای شط زیبای پر شوکت منای رفته تا دوردستانآنجا بگو تا کدامین ستاره ستروشن‌ترین هم‌نشین شب غربت تو؟ای هم‌نشین قدیم شب غربت منای تکیه گاه و پناهغمگین‌ترین لحظه‌های کنون بی نگاهت تهی مانده از نوردر کوچه باغ گل تیره و تلخ اندوهدر کوچه‌های چه شب‌ها که اکنون همه کورآنجا بگو تا کدامین ستاره ستکه شب فروز تو خورشید پاره ست؟

بی دل

آری، تو آنکه دل طلبد آنیاماافسوسدیری ست کان کبوتر خون آلودجویای برج گمشده ی جادوپرواز کرده ست

آخر شاهنامه

این شکسته چنگ بی قانونرام چنگ چنگی شوریده رنگ پیرگاه گویی خواب می‌بیندخویش را در بارگاه پر فروغ مهرطرفه چشم انداز شاد و شاهد زرتشتیا پری زادی چمان سرمستدر چمنزاران پاک و روشن مهتاب می‌بیندروشنی‌های دروغینیکاروان شعله‌های مرده در مرداببر جبین قدسی محراب می‌بیندیاد ایام شکوه و فخر و عصمت رامی‌سراید شادقصهٔ غمگین غربت راهان، کجاستپایتخت این کج آیین قرن دیوانه؟با شبان روشنش چون روزروزهای تنگ و تارش، چون شب اندر قعر افسانهبا قلاع سهمگین سخت و استوارشبا لئیمانه تبسم کردن دروازه‌هایش،‌سرد و بیگانههان، کجاست؟پایتخت این دژایین قرن پر آشوبقرن شکلک چهربر گذشته از مدار ماهلیک بس دور از قرار مهرقرن خون آشامقرن وحشتناک‌تر پیغامکاندران با فضلهٔ موهوم مرغ دور پروازیچار رکن هفت اقلیم خدا را در زمانی بر می‌آشوبندهر چه هستی، هر چه پستی، هر چه بالاییسخت می‌کوبند پاک می‌روبندهان، کجاست؟پایتخت این بی آزرم و بی آیین قرنکاندران بی گونه‌ای مهلتهر شکوفهٔ تازه رو بازیچهٔ باد استهمچنان که حرمت پیران میوهٔ خویش بخشیدهعرصهٔ انکار و وهم و غدر و بیداد استپایتخت این‌چنین قرنیکو؟بر کدامین بی نشان قله ستدر کدامین سو؟دیده به انان را بگو تا خواب نفریبدبر چکاد پاسگاه خویش،‌دل بیدار و سر هشیارهیچشان جادویی اخترهیچشان افسون شهر نقرهٔ مهتاب نفریبدبر به کشتی‌های خشم بادبان از خونما، برای فتح سوی پایتخت قرن می آییمتا که هیچستان نه توی فراخ این غبار آلود بی غم رابا چکاچاک مهیب تیغهامان، تیزغرش زهره دران کوسهامان، سهمپرش خارا شکاف تیرهامان،‌تندنیک بگشاییمشیشه‌های عمر دیوان رااز طلسم قلعهٔ پنهان، ز چنگ پاسداران فسونگرشانجَلد برباییمبر زمین کوبیمور زمین گهوارهٔ فرسودهٔ آفاقدست نرم سبزه‌هایش را به پیش آردتا که سنگ از ما نهان داردچهره‌اش را ژرف بشخاییممافاتحان قلعه‌های فخر تاریخیمشاهدان شهرهای شوکت هر قرنمایادگار عصمت غمگین اعصاریمماراویان قصه‌های شاد و شیرینیمقصه‌های آسمان پاکنور جاری، آبسرد تاریک،‌خاکقصه‌های خوش‌ترین پیغاماز زلال جویبار روشن ایامقصه‌های بیشهٔ انبوه، پشتش کوه، پایش نهرقصه‌های دست گرم دوست در شب‌های سرد شهرماکاروان ساغر و چنگیملولیان چنگمان افسانه گوی زندگی‌مان،‌ زندگی‌مان شعر و افسانهساقیان مست مستانههان، کجاستپایتخت قرن؟ما برای فتح می آییمتا که هیچستانش بگشاییماین شکسته چنگ دلتنگ محال اندیشنغمه پرداز حریم خلوت پندارجاودان پوشیده از اسرارچه حکایت‌ها که دارد روز و شب با خویشای پریشانگوی مسکین! پرده دیگر کنپور دستان جان ز چاه نابرادر در نخواهد بردمُرد، مُرد، او مُردداستان پور فرخزاد را سر کنآن که گویی ناله‌اش از قعر چاهی ژرف می‌ایدنالد و مویدموید و گویدآه، دیگر مافاتحان گوژپشت و پیر را مانیمبر به کشتی‌های موج بادبان از کفدل به یاد بره‌های فرّهی، در دشت ایام ِ تهی، بستهتیغهامان زنگخورد و کهنه و خستهکوسهامان جاودان خاموشتیرهامان بال بشکسته .مافاتحان شهرهای رفته بر بادیمبا صدایی ناتوان‌تر زآنکه بیرونید از سینهراویان قصه‌های رفته از یادیمکس به چیزی یا پشیزی برنگیرد سکه هامان راگویی از شاهی ست بیگانهیا ز میری دودمانش منقرض گشتهگاهگه بیدار می‌خواهیم شد زین خواب جادوییهمچو خواب همگنان غار،چشم می‌مالیم و می‌گوییم: آنک، طرفه قصر زرنگارصبح شیرینکارلیک بی مرگ است دقیانوسوای، وای، افسوس

قولی در ابوعطا

کرشمهٔ درآمددگر تخته پاره به امواج دریا سپرده‌ام منزمام حسرت به دست دریغا سپرده‌ام منهمه بودها دگرگون شدسواحل آشناییدر ابرهای بی سخاوت پنهان گشتجزیره‌های طلاییدر آب تیره مدفون شدبرگشتافق تا افق آب استکران تا کران دریاحجاز ۱ببری گهوارهٔ سرد! ای موجمرا به هر کجا که خواهیدگر چه بیم و دگر چه پروا چه بیم و پروا؟که برگ‌های شمیم هستیم را، با نسیم صحرا سپرده‌ام مندگر تخته پاره به امواج دریا سپرده‌ام منبرگشتکران تا کران آب استافق تا افق دریاحجاز۲چه پروا، ای دریاخروش چندان که خواهی برآور از دلنخواهد گشودن ز خواب چشم این کودکچه بیمی گهواره جنبان دریا گم کرده ساحل؟که دیری ست دیری،‌ تا کلید گنجینه‌های قصر خوابم رابه جادوی لالا سپرده‌ام مندگر تخته پاره به امواج دریا سپرده‌ام منگبریگنه نکرده بادافره کشیدنخدا داند که این درد کمی نیستبمیر ای خشک لب! در تشنه کامیکه این ابر سترون را نمی نیستخوشا بی دردی و شوریده رنگیکه گویا خوش‌تر از آن عالمی نیستبرگشتافق تا افق آب استکران تا کران دریانه ماهیم من، از شنا چه حاصل؟که نیست ساحل ساحل که نیست ساحلدگر بازوانم خسته ستمرا چه بیم و ترا چه پروایی دلکه دانی که دانیدگر تخته پاره به امواج دریا سپرده‌ام منزمام حسرت به دست دریغا سپرده‌ام من

چه آرزوها

درآمدچه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارمچه ها که می‌بینم و باور ندارمچه ها،‌چه ها، چه ها، که می‌بینم و باور ندارممویهحذر نجویم از هر چه مرا بر سر آیدگو درید، دریدکه بگذر ندارد و من هم که بگذر ندارمبرگشت به فروداگرچه باور ندارم که یاور ندارمچه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارممخالفسپیده سر زد و من خوابم نبرده بازنه خوابم که سیر ستاره و مهتابم نبرده بازچه آرزوها که داشتیم و دگر نداریمخبر نداریمخوشا کزین بستر دیگر، سر بر نداریمبرگشتدر این غم، چون شمع ماتمعجب که از گریه آبم نبرده بازچها چها چها که می‌بینم و باور ندارمچه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم

وداع

سکوت صدای گام‌هایم را باز پس می‌دهدبا شب خلوت به خانه می‌رومگله‌ای کوچک از سگ‌ها بر لاشهٔ سیاه خیابان می‌دوندخلوت شب آن‌ها را دنبال می‌کندو سکوت نجوای گامهاشان را می‌شویدمن او را به جای همه بر می‌گزینمو او می‌داند که من راست می‌گویماو همه را به جای من بر می‌گزیندو من می‌دانم که همه دروغ می‌گویندچه می‌ترسد از راستی و دوست داشته شدن، سنگدلبر گزیننده ی دروغ‌هاصدای گام‌های سکوت را می‌شنومخلوت‌ها از با همی سگها به دروغ و درندگی بهترندسکوت گریه کرد دیشبسکوت به خانه‌ام آمدسکوت سرزنشم دادو سکوت ساکت ماند سرانجامچشمانم را اشک پر کرده است

پیامی از آن سوی پایان

اینجا که ماییم سرزمین سرد سکوت استبه الهامان سوخته ست،‌ لب‌ها خاموشنه اشکی، نه لبخندی،‌و نه حتی یادی از لب‌ها و چشم‌هازیراک اینجا اقیانوسی ست که هر به دستی از سواحلشمصب رودهای بی زمان بودن استوزآن پس آرامش خفتار و خلوت نیستیهمه خبرها دروغ بودو همه آیاتی که از پیامبران بی شمار شنیده بودمبسان گام‌های بدرقه کنندگان تابوتاز لب گور پیش‌تر آمدن نتوانستندباری ازین گونه بودفرجام همه گناهان و بی‌گناهینه پیشوازی بود و خوشامدی،‌نه چون و چرا بودو نه حتی بیداری پنداری که بپرسد: کیست؟زیرک اینجا سر دستان سکون استدر اقصی پرکنه های سکوتسوت، کور، برهوتحباب‌های رنگین، در خواب‌های سنگینچترهای پر طاووسی خویش برچیدندو سیا سایهٔ دودها،‌در اوج وجودشان،‌گویی نبودندباغ‌های میوه و باغ گل‌های آتش را فراموش کردیمدیگر از هر بیم و امید آسوده‌ایمگویا هرگز نبودیم،نبوده‌ایمهر یک از ما، در مهگون افسانه‌های بودنهنگامی که می‌پنداشتیم هستیمخدایی را، گرچه به انکارانگاربا خویشتن بدین سوی و آن سوی می‌کشیدیماما کنون بهشت و دوزخ در ما مرده ستزیرا خدایان ماچون اشک‌های بدرقه کنندگانبر گورهامان خشکیدند و پیش‌تر نتوانستند آمدما در سایهٔ آوار تخته سنگ‌های سکوت آرمیده‌ایمگامهامان بی صداستنه بامدادی، نه غروبیوینجا شبی ست که هیچ اختری در آن نمی‌درخشدنه بادبان پلک چشمی، نه بیرق گیسوییاینجا نسیم اگر بود بر چه می‌وزید؟نه سینهٔ زورقی، نه دست پاروییاینجا امواج اگر بود، با که در می‌آویخت؟چه آرام است این پهناور، این دریادلهاتان روشن بادسپاس شما را، سپاس و دیگر سپاسبر گورهای ما هیچ شمع و مشعلی مفروزیدزیرا تری هیچ نگاهی بدین درون نمی‌تراودخانه هاتان آبادبر گورهای ما هیچ سایبان و سراپرده‌ای مفرازیدزیرا که آفتاب و ابر شما را با ما کاری نیستو های،‌ زنجیرها! این زنجموره هاتان را بس کنیداما سرودها و دعاهاتان این شب کورهاکه روز همه روز،‌و شب همه شب در این حوالی به طوافندبسیار ناتوان‌تر از آنند که صخره‌های سکوت را بشکافندو در ظلمتی که ما داریم پرواز کنندبه هیچ نذری و نثاری حاجت نیستبادا شما را آن نان و حلواهابادا شما را خوان‌ها، خرماهاما را اگر دهانی و دندانی می‌بود،‌در کار خنده می‌کردیمبر این‌ها و آنهاتانبر شمع‌ها، دعاها،‌خوانهاتاندر آستانهٔ گور خدا و شیطان ایستاده بودندو هر یک هر آنچه به ما داده بودندباز پس می‌گرفتندآن رنگ و آهنگ‌ها، آرایه و پیرایه‌ها، شعر و شکایت‌هاو دیگر آنچه ما را بود،‌بر جا ماندپروا و پروانهٔ همسفری با ما نداشتتنها، تنهایی بزرگ ماکه نه خدا گرفت آن را، نه شیطانبا ما چو خشم ما به درون آمدکنون اواین تنهایی بزرگبا ما شگفت گسترشی یافتهاین است ماجراما نوباوگان این عظمتیمو راستیآن اشک‌های شور،زادهٔ این گریه‌های تلخوین ضجه‌های جگرخراش و دردآلودتانبرای ما چه می‌توانند کرد؟در عمق این ستون‌های بلورین دل نمکتندیس من‌های شما پیداستدیگر به تنگ آمده‌ایم الحقو سخت ازین مرثیه خوانی‌ها بیزاریمزیرا اگر تنها گریه کنید، اگر با هماگر بسیار اگر کمدر پیچ و خم کوره راه‌های هر مرثیه‌تاندیوی به نام نامی من کمین گرفته استآهآن نازنین که رفتحقا چه ارجمند و گرامی بودگویی فرشته بود نه آدمدر باغ آسمان و زمین، ما گیاه و اوگل بود، ماه بودبا من چه مهربان و چه دلجو، چه جان نثاراو رفت، خفت،‌ حیفاو بهترین،‌عزیزترین دوستان منجان من و عزیزتر از جان منبس استبسمان است این مرثیه خوانی و دلسوزیما، از شما چه پنهان،‌دیگراز هیچ کس سپاسگزار نخواهیم بودنه نیز خشمگین و نه دلگیردیگر به سر رسیده قصهٔ ما،‌مثل غصه‌ماناین اشکهاتان رابر من‌های بی کس مانده‌تان نثار کنیدمن‌های بی پناه خود را مرثیت بخوانیدتندیس‌های بلورین دل نمکاینجا که ماییم سرزمین سرد سکوت استو آوار تخته سنگ‌های بزرگ تنهاییمرگ ما را به سراپردهٔ تاریک و یخ زدهٔ خویش بردبهانه‌ها مهم نیستاگر به کالبد بیماری، چون ماری آهسته سوی ما خزیدو گر که رعدش غرید و مثل برق فرود آمداگر که غافل نبودیم و گر که غافلگیرمان کردپیر بودیم یا جوان،به هنگام بود یا ناگهانهر چه بود ماجرا این بودمرگ، مرگ، مرگما را به خوابخانه ی خاموش خویش خوانددیگر بس است مرثیه،‌دیگر بس است گریه و زاریما خسته‌ایم، آخرما خوابمان می‌اید دیگرما را به حال خود بگذاریداینجا سرای سرد سکوت استما موج‌های خامش آرامشیمبا صخره‌های تیره ترین کوری و کریپوشانده‌اند سخت چشم و گوش روزنه‌ها رابسته ست راه و دیگر هرگز هیچ پیک و پیامی اینجا نمی‌رسدشاید همین از ما برای شما پیغامی باشدکاین جا نه میوه‌ای نه گلی، هیچ هیچ هیچتا پر کنید هر چه توانید و می‌توانزنبیل‌های نوبت خود رااز هر گل و گیاه و میوه که می‌خواهیدیک لحظه لحظه هاتان را تهی مگذاریدو شاخه‌های عمرتان را ستاره باران کنید

با همین دل و چشم‌هایم، همیشه

با همین چشم، همین دلدلم دید و چشمم می‌گویدآن قدر که زیبایی رنگارنگ است،‌هیچ چیز نیستزیرا همه چیز زیباست،‌زیباست،‌زیباستو هیچ چیز همه چیز نیستو با همین دل، همین چشمچشمم دید، دلم می‌گویدآن قد که زشتی گوناگون است،‌هیچ چیز نیستزیرا همه چیز زشت است،‌ زشت است،‌ زشت استو هیچ چیز همه چیز نیستزیبا و زشت، همه چیز و هیچ چیزو هیچ، هیچ، هیچ، امابا همین چشم‌ها و دلمهمیشه من یک آرزو دارمکه آن شاید از همه آرزوهایم کوچک‌تر استاز همه کوچک‌ترو با همین دل و چشممهمیشه من یک آرزو دارمکه آن شاید از همه آرزوهایم بزرگ‌تر استاز همه بزرگ‌ترشاید همه آرزوها بزرگند، شاید همه کوچکو من همیشه یک آرزو دارمبا همین دلو چشم‌هایمهمیشه

پیغام

چون درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانیهر چه برگم بود و بارم بودهر چه از فر بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بودهر چه یاد و یادگارم بودریخته ستچون درختی در زمستانمبی که پندارد بهاری بود و خواهد بوددیگر اکنون هیچ مرغ پیر یا کوریدر چنین عریانی انبوهم آیا لانه خواهد بست؟دیگر آیا زخمه‌های هیچ پیرایشبا امید روزهای سبز آیندهخواهدم این سوی و آن سو خست؟چون درختی اندر اقصای زمستانمریخته دیری ستهر چه بودم یاد و بودم برگیاد با نرمک نسیمی چون نماز شعلهٔ بیمار لرزیدنبرگ چونان صخرهٔ کری نلرزیدنیاد رنج از دست‌های منتظر بردنبرگ از اشک و نگاه و ناله آزردنای بهار همچنان تا جاودان در راههمچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهای دگر بگذرهرگز و هرگزبر بیابان غریب منمنگر و منگرسایهٔ نمناک و سبزت هر چه از من دورتر،خوش‌تربیم دارم کز نسیم ساحر ابریشمین توتکمهٔ سبزی بروید باز، بر پیراهن خشک و کبود منهمچنان بگذارتا درود دردناک اندهان ماند سرود من

برف

پاسی از شب رفته بود و برف می‌باریدچون پر افشانی پر پهای هزار افسانهٔ از یادها رفتهباد چونان آمری مأمور و ناپیدابس پریشان حکمها می‌راند مجنون واربر سپاهی خسته و غمگین و آشفتهبرف می‌بارید و ما خاموشفارغ از تشویشنرم نرمک راه می‌رفتیمکوچه باغ ساکتی در پیشهر به گامی چند گویی در مسیر ما چراغی بودزاد سروی را به پیشانیبا فروغی غالباً افسرده و کم رنگگمشده در ظلمت این برف کجبار زمستانیبرف می‌بارید و ما آرامگاه تنها، گاه با هم، راه می‌رفتیمچه شکایت‌های غمگینی که می‌کردیمبا حکایت‌های شیرینی که می‌گفتیمهیچ کس از ما نمی‌دانستکز کدامین لحظهٔ شب کرده بود این باد برف آغازهم نمی‌دانست کاین راه خم اندر خمبه کجامان می‌کشاند بازبرف می‌بارید و پیش از مادیگرانی همچو ما خشنود و ناخشنودزیر این کج بار خامشبار،‌از این راهرفته بودند و نشان پای‌هایشان بود۲پاسی از شب رفته بود و همرهان بی شمار ماگاه شنگ و شاد و بی پرواگاه گویی بیمناک از آبکند وحشتی پنهانجای پا جویانزیر این غمبار، درهمبارسر به زیر افکنده و خاموشراه می‌رفتندوز قدم‌هایی که پیش از اینرفته بود این راه را،‌افسانه می‌گفتندمن بسان بره گرگی شیر مست، آزاده و آزادمی‌سپردم راه و در هر گامگرم می‌خواندم سرودی‌ترمی‌فرستادم درودی شاداین نثار شاهوار آسمانی راکه به هر سو بود و بر هر سرراه بود و راهاین هر جایی افتاده این همزاد پای آدم خاکیبرف بود و برف این آشوفته پیغام این پیغام سرد پیری و پاکیو سکوت ساکت آرامکه غم آور بود و بی فرجامراه می‌رفتم و من با خویشتن گهگاه می‌گفتمکو ببینم، لولی ای لولیاین تویی آیا بدین شنگی و شنگولیسالک این راه پر هول و دراز آهنگ؟و من بودمکه بدین سان خستگی نشناسچشم و دل هشیارگوش خوابانده به دیوار سکوت، از بهر نرمک سیلی صوتیمی‌سپردم راه و خوش بی خویشتن بودم۳اینک از زیر چراغی می‌گذشتیم، آبگون نورشمرده دل نزدیکش و دورشو در این هنگام من دیدمبر درخت گوژپشتی برگ و بارش برفهم‌نشین و غمگسارش برفمانده دور از کاروان کوچلک لک اندوهگین با خویش می‌زد حرفبیکران وحشت انگیزی ستوین سکوت پیر ساکت نیزهیچ پیغامی نمی آردپشت ناپیدایی آن دورها شایدگرمی و نور و نوا باشدبال گرم آشنا باشدلیک من، افسوسمانده از ره سالخوردی سخت تن‌هایمناتوانیهام چون زنجیر بر پایمور به دشواری و شوق آغوش بگشایم به روی بادهمچو پروانهٔ شکستهٔ آسبادی کهنه و متروکهیچ چرخی را نگرداند نشاط بال و پرهایمآسمان تنگ است و بی روزنبر زمین هم برف پوشانده ست رد پای کاروان‌ها راعرصهٔ سردرگمی‌ها مانده و بی در کجایی‌هاباد چون باران سوزن، آب چون آهنبی نشانی‌ها فرو برده نشان‌ها رایاد باد ایام سرشار برومندیو نشاط یکه پروازیکه چه به شکوه و چه شیرین بودکس نه جایی جسته پیش از منمن نه راهی رفته بعد از کسبی نیاز از خفت آیین و ره جستنآن که من در می‌نوشتم، راهو آن که من می‌کردم، آیین بوداینک اما، آهای شب سنگین دل نامردلک‌لک اندوهگین با خلوت خود درد دل می‌کردباز می‌رفتیم و می‌باریدجای پا جویانهر که پیش پای خود می‌دیدمن ولی دیگرشنگی و شنگولیم مردهچابکیهام از درنگی سرد آزردهشرمگین از رد پاهاییکه بر آنها می‌نهادم پایگاهگه با خویش می‌گفتمکی جدا خواهی شد از این گله‌های پیشواشان بز؟کی دلیرت را درفش آسا فرستی پیشتا گذارد جای پای از خویش؟۴همچنان غمبار درهمبار می‌باریدمن ولیکن بازشادمان بودمدیگر کنون از بزان و گوسپندان پرتخویشتن هم گله بودم هم شبان بودمبر بسیط برف پوش خلوت و هموارتک و تنها با درفش خویش، خوش خوش پیش می‌رفتمزیر پایم برف‌های پاک و دوشیزهقژفژی خوش داشتپام بذر نقش بکرش راهر قدم در برفها می‌کاشتشهر بکری بر گرفتن از گل گنجینه‌های رازهر قدم از خویش نقش تازه‌ای هشتنچه خدایانه غروری در دلم می‌کشت و می‌انباشت۵خوب یادم نیستتا کجاها رفته بودم، خوب یادم نیستاین، که فریادی شنیدم، یا هوس کردمکه کنم رو باز پس، رو باز پس کردمپیش چشمم خفته اینک راه پیمودهپهن‌دشت برف پوشی راه من بودگام‌های من بر آن نقش من افزودهچند گامی بازگشتم، برف می‌باریدباز می‌گشتمبرف می‌باریدجای پاها تازه بود امابرف می‌باریدباز می‌گشتمبرف می‌باریدجای پاها دیده می‌شد، لیکبرف می‌باریدباز می‌گشتمبرف می‌باریدجای پاها باز هم گوییدیده می‌شد ‌لیکبرف می‌باریدباز می‌گشتمبرف می‌باریدبرف می‌بارید، می‌بارید، می‌باریدجای پاهای مرا هم برف پوشانده ست

قصیده

۱همچو دیوی سهمگین در خوابپیکرش نیمی به سایه ، نیم در مهتابدرکنار برکهٔ آراماوفتاده صخره‌ای پوشیده از گلسنگکز تنش لختی به ساحل خفته و لختی دگر در آبسوی دیگر بیشهٔ انبوههمچو روح عرصهٔ شطرنجدر همان لحظهٔ شکست سخت ، چون پیروزی دشوارلحظهٔ ژرف نجیب دلکش بغرنجسوی دیگر آسمان بازواندر آن مرغان آرام سکوتی پاک ، در پروازگاه عاشق وار غوک نوجوان در دوردست برکه خوش می‌خواندبا صدایی چون بلور آبی روشنغوکهای دیگر از این سوی و آن سو در جوابش گرم می‌خواندندبا صداهایی چو آوار پلی ز آهنخرد می‌گشت آن بلوری شمشزیر آن آوارباز خامش بودپهنهٔ سیمابگون برکهٔ هموارعصر بود و آفتاب زرد کجتابیبرکه بود و بیشه بود و آسمان بازبرکه چون عهدی که با انکاردر نهان چشمی آبی خفته باشد ، بودبیشه چون نقشیکاندران نقاش مرگ مادرش را گفته باشد ، بودآسمان خموشهمچو پیغامی که کس نشنفته باشد ، بود۲من چو پیغامی به بال مرغک پیغامبر بستهدر نجیب پر شکوه آسمان پرواز می‌کردمتکیه داده بر ستبر صخرهٔ ساحلبا بلورین دشت صیقل خوردهٔ آرامراز می‌کردممی‌فشاندم گاه بی قصدیدر صفای برکه مشتی ریگ خاک آلودو زلال سادهٔ آیینه وارش رابا کدورت یار می‌کردمو بدین اندیشه لختی می‌سپردم دلکه زلالی چیست پس ، گر نیست تنهایی ؟باز با مشتی دگر تنهاییش را همچنان بیمار می‌کردمبیشه کم کم در کنار برکه می‌خوابیدو آفتاب زرد و نارنجیجون ترنجی پیر و پژمردهاز خال شاخ و برگ ابر می‌تابیدعصر تنگی بودو مرا با خویشتن گوییخوش خوشک آهنگ جنگی بودمن نمی‌دانم کدامین دیوبه نهانگاه کدامین بیشهٔ افسوندر کنار برکهٔ جادو ، پرم در آتش افکنده ستلیک می‌دانم دلم چون پیر مرغی کور و سرگرداناز ملال و و حشت و اندوه کنده ست۳خوابگرد قصه‌های شوم وحشتناک را مانمقصه‌هایی با هزاران کوچه باغ حسرت و هیهاتپیچ و خمهاشان بسی آفات رایی‌اتسوی بس پس کوچه‌ها راندهکاروان روز و شب کوچیده ، من ماندهبا غرور تشنهٔ مجروحبا تواضع‌های نادلخواهنیمی آتش را و نیمی خاک را مانمروزها را همچو مشتی برگ زرد پیر و پیراریمی‌سپارم زیر پای لحظه‌های پستلحظه‌های مست ، یا هشیاراز دریغ و از دروغ انبوهوز تهی سرشارو شبان را همچو چنگی سکه‌های از رواج افتاده و تیرهمی‌کنم پرتابپشت کوه مستی و اشک و فراموشیجاودان مستور در گلسنگهای نفرت و نفرینغرقه در سردی و خاموشیخوابگرد قصه‌های بی سرانجامقصه‌هایی با فضای تیره و غمگینو هوای گند و گرد آلودکوچه‌ها بن بستراه‌ها مسدود۴در شب قطبیاین سحر گم کردهٔ بی کوکب قطبیدر شب جاویدزی شبستان غریب مننقبی از زندان به کشتنگاهبرگ زردی هم نیارد باد ولگردیاز خزان جاودان بیشهٔ خورشید

سر کوه بلند

سر کوه بلند آمد سحر بادز توفانی که می‌آمد خبر داددرخت سبزه لرزیدند و لالهبه خاک افتاد و مرغ از چهچهه افتادسر کوه بلند ابر است و بارانزمین غرق گل و سبزهٔ بهارانگل و سبزهٔ بهاران خاک و خشت استبرای آن که دور افتد ز یارانسر کوه بلند آهوی خستهشکسته دست و پا، غمگین نشستهشکست دست و پا درد است، امانه چون درد دلش کز غم شکستهسر کوه بلند افتان و خیزانچکان خونش از دهان زخم و ریزاننمی‌گوید پلنگ پیر مغرورکه پیروزید از ره، یا گریزانسر کوه بلند آمد عقابینه هیچش ناله‌ای، نه پیچ و تابینشست و سر به سنگی هشت و جان دادغروبی بود و غمگین آفتابیسر کوه بلند از ابر و مهتابگیاه و گل گهی بیدار و گه خواباگر خوابند اگر بیدار، گویندکه هستی سایهٔ ابر است، دریابسر کوه بلند آمد حبیبمبهاران بود و دنیا سبز و خرمدر آن لحظه که بوسیدم لبش رانسیم و لاله رقصیدند با هم

مرثیه

خشمگین و مست و دیوانه ستخاک را چون خیمه‌ای تاریک و لرزان بر می‌افرازدباز ویران می‌کند زود آنچه می‌سازدهمچو جادویی توانا، هر چه خواهد می‌تواند بادپیل ناپیدای وحشی باز آزاد استمست و دیوانهبر زمین و بر زمان تازدکوبد و آشوبد و بر خاک اندازدچه تناورهای بارومندو چه بی برگان عاطل راکه تکانی داد و از بن کندخانه از بهر کدامین عید فرخ می‌تکاند باد؟لیکن آنجا، وایبا که باید گفت؟بر درختی جاودان از معبر بذل بهاران دوروز مسیر جویباران دورآشیانی بود، ‌مسکین در حصار عزلتش محصورآشیان بود آن، که در هم ریخت،‌ ویران کرد،‌ با خود بردآیا هیچ داند باد؟

گفت و گو

... باری، حکایتی ستحتی شنیده‌امبارانی آمده ست و به راه اوفتاده سیلهر جا که مرز بوده و خط،‌ پاک شسته استچندان که شهربند قرقها شکسته استو همچنین شنیده‌ام آنجاباران بال و پرمی‌بارد از هوادیگر بنای هیچ پلی بر خیال نیستکوته شده ست فاصلهٔ دست و آرزوحتی نجیب بودن و ماندن، محال نیستبیدار راستین شده خواب فسانه‌هامرغ سعادتی که در افسانه می‌پریدهر سو زند صلاکای هر کی! بیازنبیل خویش پر کن، از آنچت آرزوستو همچنین شنیده‌ام آنجاچی؟لبخند می‌زنی؟من روستاییم، نفسم پاک و راستینباور نمی‌کنم که تو باور نمی‌کنیآری، حکایتی ستشهری چنین که گفتی، الحق که آیتی ستامامن خواب دیده‌امتو خواب دیده‌ایاو خواب دیده استما خواب دی...ـبس است

ساعت بزرگ

یادمان نمانده کز چه روزگاراز کدام روز هفته، در کدام فصلساعت بزرگمانده بود یادگارلیک همچو داستان دوش و دیمانده یادمان که ساعت بزرگدر میان باغ شهر پر غروربر سر ستونی آهنین نهاده بوددر تمام روز و شبتیک و تک او به گوش می‌رسیدصفحهٔ مسدسشرو به چارسو گشاده بودبا شکفته چهره‌ایزیر گونه گون نثار فصل‌هاایستاده بودگرچه گاهگاهچهرش اندکی مکدر از غبار بودلیکن از فرودتر مغاک شهروز فرازتر فرازبا همه کدورت غبار ‌، بازاز نگار و نقش روی اوآنچه باید آشکار بودبا تمام زودها و دیرها ملول و قهر بودساعت بزرگساعت یگانه‌ای که راستگوی دهر بودساعتی که طرفه تیک و تک اوضرب نبض شهر بوددنگ دنگ زنگ او بلندبازویش درازهمچو بازوان میترای دیر بازدیر باز دور یازتا فرودتر فرودتا فرازتر فرازسال‌های سالگرم کار خویش بودما چه حرف‌ها که می‌زدیماو چه قصه‌ها که می‌سرودساعت بزرگ شهر ماهان بگویکاروان لحظه‌هاتا کجا رسیده است؟رهنورد خسته گامبا دیار آِنا رسیده است؟تیک و تک - تیک و تکهر کرانه جاودان دوانرهنورد چیره گام مابا سرود کاروان روانساعت بزرگ شهر ماهان بگویدر کجاست آفتاباینک، این دم، این زمان؟در کجا طلوع؟در کجا غروب؟در کجا سحرگهانتک و تیک - تیک و تکاو بر آن بلند جایایستاده تابناکهر زمان بر این زمین گرد گردمشرقی دگر کند پدیدآورد فروغ و فر پرشکوهگسترد نوازش و نویدیادمان نمانده کز چه روزگارمانده بود یادگارمانده یادمان ولی که سال‌هاستدر میان باغ پیر شهر روسپیساعت بزرگ ما شکسته استزین مسافران گمشدهدر شبان قطبی مهیبدیگر اینک، این زمانکس نپرسد از کسیدر کجا غروبدر کجا سحرگهان

جراحت

دیگر اکنون دیری و دوری ستکاین پریشان مرداین پریشان پریشانگرددر پس زانوی حیرت مانده، خاموش استسخت بیزار از دل و دست و زبان بودنجمله تن، چون در دریا، چشمپای تا سر، چون صدف، گوش استلیک در ژرفای خاموشیناگهان بی اختیار از خویش می‌پرسدکآن چه حالی بود؟آنچه می‌دیدیم و می‌دیدندبود خوابی، یا خیالی بود؟خامش، ای آواز خوان! خامشدر کدامین پرده می‌گویی؟وز کدامین شور یا بیداد؟با کدامین دلنشین گلبانگ، می‌خواهیاین شکسته خاطر پژمرده را از غم کنی آزاد؟چرکمرده صخره‌ای در سینه دارد اوکه نشوید همت هیچ ابر و بارانشپهنه ور دریای او خشکیدکی کند سیراب جود جویبارانش؟با بهشتی مرده در دل،‌کو سر سیر بهارانش؟خنده؟ اما خنده‌اش خمیازه را ماندعقده‌اش پیر است و پارینهلیک دردش درد زخم تازه را ماندگرچه دیگر دوری و دیری ستکه زبانش را ز دندانه‌اشعاجگون ستوار زنجیری ستلیکن از اقصای تاریک سکوتش، تلخبی که خواهد، یا که بتواند نخواهد، گاهناگهان از خویشتن پرسدراستی را آن چه حالی بود؟دوش یا دی، پار یا پیرارچه شبی، روزی، چه سالی بود؟راست بود آن رستم دستانیا که سایهٔ دوک زالی بود؟

رباعی

گر زری و گر سیم زراندودی، باشگر بحری و گر نهری و گر رودی باشدر این قفس شوم، چه طاووس چه بومچون ره ابدی ست،‌هر کجا بودی، باش

خفتگان

خفتگان نقش قالی، دوش با من خلوتی کردندرنگشان پرواز کرده با گذشت سالیان دورو نگاه این یکیشان از نگاه آن دگر مهجوربا من و دردی کهن،‌ تجدید عهد صحبتی کردندمن به رنگ رفته‌شان، وز تار و پود مرده‌شان بیمارو نقوش در هم و افسرده‌شان، غمبارخیره ماندم سخت و لختی حیرتی کردمدیدم ایشان هم ز حال و حیرت من حیرتی کردندمن نمی‌گفتم کجایند آن همه بافندهٔ رنجورروز را با چند پاس از شب به خلط سینه‌ایدر مزبل افتاده بنام سکه‌ای مزدوریا کجایند آن همه ریسنده و چوپان و گلهٔ خوش چرادر دشت و در دامنیا کجا گل‌ها و ریحان‌های رنگ افکنمن نمی‌رفتم به راه دوربه همین نزدیک‌ها اندیشه می‌کردمهمین شش سال و اندی پیشکه پدرم آزاد از تشویش بر این خفتگان می‌هشتگام خویشیاد از او کردم که اینک سر کشیده زیر بال خاک و خاموشیپرده بسته بر حدیثش عنکبوت پیر و بی رحم فراموشیلاجرم زی شهر بند رازهای تیرهٔ هستیشطی از دشنام و نفرین را روان با قطره اشک عبرتی کردمدیدم ایشان نیزسوی من گفتی نگاه عبرتی کردندگفتم: ای گل‌ها و ریحان‌های روی‌ات بر مزار اوای بی آزرمان زیبا روای دهان‌های مکندهٔ هستی بی اعتبار اورنگ و نیرنگ شما آیا کدامین رنگسازی را بکار آیدبیندش چشم و پسندد دلچون به سیر مرغزاری، بوده روزی گور زار، آید؟خواندم این پیغام و خندیدمو، به دل،‌ ز انبوه پیغام آوران هم غیبتی کردمخفتگان نقش قالی همنوا با منمی‌شنیدم کز خدا هم غیبتی کردند

قاصدک

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟از کجا وز که خبر آوردی؟خوش خبر باشی، اما،‌اماگرد بام و در منبی ثمر می‌گردیانتظار خبری نیست مرانه ز یاری نه ز دیار و دیاری باریبرو آنجا که بود چشمی و گوشی با کسبرو آنجا که تو را منتظرندقاصدکدر دل من همه کورند و کرنددست بردار ازین در وطن خویش غریبقاصد تجربه‌های همه تلخبا دلم می‌گویدکه دروغی تو، دروغکه فریبی تو.، فریبقاصدک! هان، ولی ... آخر ... ای وایراستی آیا رفتی با باد؟با توام، ای! کجا رفتی؟ ایراستی آیا جایی خبری هست هنوز؟مانده خاکستر گرمی، جایی؟در اجاقی طمع شعله نمی‌بندم خردک شرری هست هنوز؟قاصدکابرهای همه عالم شب و روزدر دلم می‌گریند