پیشنهادات  

مهدی اخوان ثالث - از این اوستا

منزلی در دوردست

منزلی در دوردستی هست بی شک هر مسافر رااینچنین دانسته بودم ، وین چنین دانملیکای ندانم چون و چند ! ای دورتو بسا کاراسته باشی به آیینی که دلخواهستدانم این که بایدم سوی تو آمد ، لیککاش این را نیز می‌دانستم ، ای نشناخته منزلکه از این بیغوله تا آنجا کدامین راهیا کدام است آن که بیراهستای به رایم ، نه به رایم ساخته منزلنیز می‌دانستم این را ، کاشکه به سوی تو چه‌ها می‌بایدم آورددانم ای دور عزیز !‌ این نیک می‌دانیمن پیادهٔ ناتوان تو دور و دیگر وقت بیگاهستکاش می‌دانستم این را نیزکه برای من تو در آنجا چه‌ها داریگاه کز شور و طرب خاطر شود سرشارمی‌توانم دیداز حریفان نازنینی که تواند جام زد بر جامتا از آن شادی به او سهمی توان بخشید ؟شب که می‌اید چراغی هست ؟من نمی‌گویم بهاران ، شاخه‌ای گل در یکی گلدانیا چو ابر اندهان بارید ، دل شد تیره و لبریزز آشنایی غمگسار آنجا سراغی هست ؟

کتیبه

فتاده تخته سنگ آن سوی تر، انگار کوهی بودو ما این‌سو نشسته، خسته انبوهیزن و مرد و جوان و پیرهمه با یکدیگر پیوسته، لیک از پایو با زنجیراگر دل می کشیدت سوی دلخواهیبه سویش می‌توانستی خزیدن، لیک تا آنجا که رخصت بودتا زنجیرندانستیمندایی بود در رویای خوف و خستگیهامانو یا آوایی از جایی، کجا؟ هرگز نپرسیدیمچنین می‌گفتفتاده تخته سنگ آن سوی، وز پیشینیان پیریبر او رازی نوشته است، هرکس طاق هر کس جفتچنین می‌گفت چندین بارصدا، و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی می خفتو ما چیزی نمی‌گفتیمو ما تا مدتی چیزی نمی‌گفتیمپس از آن نیز تنها در نگهمان بود اگر گاهیگروهی شک و پرسش ایستاده بودو دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشیو حتی در نگهمان نیز خاموشیو تخته سنگ آن سو اوفتاده بودشبی که لعنت از مهتاب می‌باریدو پاهامان ورم می‌کرد و می‌خاریدیکی از ما که زنجیرش کمی سنگین‌تر از ما بود، لعنت کرد گوشش راو نالان گفت:‌ باید رفتو ما با خستگی گفتیم: لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیزباید رفتو رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بودیکی از ما که زنجیرش رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواندکسی راز مرا داندکه از اینرو به آنرویم بگرداندو ما با لذتی این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تکرار می‌کردیمو شب شط جلیلی بود پر مهتابهلا، یک ... دو ... سه .... دیگر پارهلا، یک ... دو ... سه .... دیگر پارعرق ریزان، عزا، دشنام، گاهی گریه هم کردیمهلا، یک، دو، سه، زینسان بارها بسیارچه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزیو ما با آشناتر لذتی، هم خسته هم خوشحالز شوق و شور مالامالیکی از ما که زنجیرش سبک‌تر بودبه جهد ما درودی گفت و بالا رفتخط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواندو ما بی تابلبش را با زبان‌تر کرد ما نیز آنچنان کردیمو ساکت ماندنگاهی کرد سوی ما و ساکت مانددوباره خواند، خیره ماند، پنداری زبانش مردنگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری، ما خروشیدیمبخوان!‌ او همچنان خاموشبرای ما بخوان! خیره به ما ساکت نگا می‌کردپس از لختیدر اثنایی که زنجیرش صدا می‌کردفرود آمد، گرفتیمش که پنداری که می‌افتادنشاندیمشبدست ما و دست خویش لعنت کردچه خواندی، هان؟مکید آب دهانش را و گفت آرامنوشته بودهمانکسی راز مرا داندکه از اینرو به آنرویم بگرداندنشستیمو به مهتاب و شب روشن نگه کردیمو شب شط علیلی بود

قصه شهر سنگستان

دو تا کفترنشسته‌اند روی شاخهٔ سدر کهنسالیکه روییده غریب از همگنان در دامن کوه قوی پیکردو دلجو مهربان با همدو غمگین قصه گوی غصه‌های هر دوان با همخوشا دیگر خوشا عهد دو جان هم‌زبان با همدو تنها رهگذر کفترنوازش‌های این آن را تسلی بخشتسلی‌های آن این را نوازشگرخطاب ار هست: خواهر جانجوابش: جان خواهر جانبگو با مهربان خویش درد و داستان خویشنگفتی، جان خواهر! اینکه خوابیده ست اینجا کیستستان خفته ست و با دستان فرو پوشانده چشمان راتو پنداری نمی‌خواهد ببیند روی ما را نیز کو را دوست می‌داریمنگفتی کیست، باری سرگذشتش چیستپریشانی غریب و خسته، ره گم کرده را ماندشبانی گله‌اش را گرگ‌ها خوردهو گرنه تاجری کالاش را دریا فرو بردهو شاید عاشقی سرگشتهٔ کوه و بیابان‌هاسپرده با خیالی دلنهش از آسودگی آرامشی حاصلنه اش از پیمودن دریا و کوه و دشت و دامان‌هااگر گم کرده راهی بی سرانجامستمرا بهش پند و پیغام استدر این آفاق من گردیده‌ام بسیارنماندستم نپیموده به دستی هیچ سویی رانمایم تا کدامین راه گیرد پیشاز این سو، سوی خفتنگاه مهر و ماه، راهی نیستبیابان‌های بی فریاد و کهساران خار و خشک و بی رحمستوز آن‌سو، سوی رستنگاه ماه و مهر هم، کس را پناهی نیستیکی دریای هول هایل است و خشم توفان‌هاسدیگر سوی تفته دوزخی پرتابو ان دیگر بسیط زمهریر است و زمستان‌هارهایی را اگر راهی ستجز از راهی که روید زان گلی، خاری، گیاهی نیستنه، خواهر جان! چه جای شوخی و شنگی ست؟غریبی، بی نصیبی، مانده در راهیپناه آورده سوی سایهٔ سدریببینش، پای تا سر درد و دلتنگی ستنشانی‌ها که در او هستنشانی‌ها که می‌بینم در او بهرام را ماندهمان بهرام ورجاوندکه پیش از روز رستاخیز خواهد خاستهزاران کار خواهد کرد نام آورهزاران طرفه خواهد زاد ازو به شکوهپس از او گیو بن گودرزو با وی توس بن نوذرو گرشاسپ دلیر آن شیر گندآورو آن دیگرو آن دیگرانیران را فرو کوبند وین اهریمنی رایات را بر خاک اندازندبسوزند آنچه ناپاکی ست، ناخوبی ستپریشان شهر ویران را دگر سازنددرفش کاویان را فره و در سایه‌اشغبار سالین از چهره بزدایندبرافرازندنه، جانا! این نه جای طعنه و سردی ستگرش نتوان گرفتن دست، بیدادست این تیپای بیغارهببینش، روز کور شوربخت، این ناجوانمردی ستنشانی‌ها که دیدم دادمش، باریبگو تا کیست این گمنام گرد آلودستان افتاده، چشمان را فرو پوشیده با دستانتواند بود کو به اماست گوشش وز خلال پنجه بیندماننشانی‌ها که گفتی هر کدامش برگی از باغی ستو از بسیارها تاییبه رخسارش عرق هر قطره‌ای از مرده دریایینه خال است و نگار آن‌ها که بینی، هر یکی داغی ستکه گوید داستان از سوختن‌هایییکی آواره مرد است این پریشانگردهمان شهزادهٔ از شهر خود راندهنهاده سر به صحراهاگذشته از جزیره‌ها و دریاهانبرده ره به جایی، خسته در کوه و کمر ماندهاگر نفرین اگر افسون اگر تقدیر اگر شیطانبجای آوردم او را، هانهمان شهزادهٔ بیچاره است او که شبی دزدان دریاییبه شهرش حمله آوردندبلی، دزدان دریایی و قوم جاودان و خیل غوغاییبه شهرش حمله آوردندو او مانند سردار دلیری نعره زد بر شهردلیران من! ای شیرانزنان! مردان! جوانان! کودکان! پیرانو بسیاری دلیرانه سخن‌ها گفت اما پاسخی نشنفتاگر تقدیر نفرین کرد یا شیطان فسون، هر دست یا دستانصدایی بر نیامد از سری زیرا همه ناگاه سنگ و سرد گردیدنداز اینجا نام او شد شهریار شهر سنگستانپریشان روز مسکین تیغ در دستش میان سنگها می‌گشتو چون دیوانگان فریاد می‌زد: ایو می‌افتاد و بر می‌خاست، گیران نعره می‌زد بازدلیران من! اما سنگ‌ها خاموشهمان شهزاده است آری که دیگر سال‌های سالز بس دریا و کوه و دشت پیموده ستدلش سیر آمده از جان و جانش پیر و فرسوده ستو پندارد که دیگر جست و جوها پوچ و بیهوده ستنه جوید زال زر را تا بسوزاند پر سیمرغ و پرسد چاره و ترفندنه دارد انتظار هفت تن جاوید ورجاونددگر بیزار حتی از دریغا گویی و نوحهچو روح جغد گردان در مزار آجین این شب‌های بی ساحلز سنگستان شومش بر گرفته دلپناه آورده سوی سایهٔ سدریکه رسته در کنار کوه بی حاصلو سنگستان گمنامشکه روزی روزگاری شب چراغ روزگاران بودنشید همگنانش، آفرین را و نیایش راسرود آتش و خورشید و باران بوداگر تیر و اگر دی، هر کدام و کیبه فر سور و آذین‌ها بهاران در بهاران بودکنون ننگ آشیانی نفرت آبادست، سوگش سورچنان چون آبخوستی روسپی . آغوش زی آفاق بگشودهدر او جای هزاران جوی پر آب گل آلودهو صیادان دریا بارهای دورو بردن‌ها و بردن‌ها و بردن‌هاو کشتی‌ها و کشتی‌ها و کشتی‌هاو گزمه‌ها و گشتی‌هاسخن بسیار یا کم، وقت بیگاهستنگه کن، روز کوتاهستهنوز از آشیان دوریم و شب نزدیکشنیدم قصهٔ این پیر مسکین رابگو آیا تواند بود کو را رستگاری روی بنماید؟کلیدی هست آیا که‌اش طلسم بسته بگشاید؟تواند بودپس از این کوه تشنه دره‌ای ژرف استدر او نزدیک غاری تار و تنها، چشمه‌ای روشناز اینجا تا کنار چشمه راهی نیستچنین باید که شهزاده در آن چشمه بشوید تنغبار قرن‌ها دلمردگی از خویش بزدایداهورا و ایزدان و امشاسپندان راسزاشان با سرود سالخورد نغز بستایدپس از آن هفت ریگ از ریگ‌های چشمه بردارددر آن نزدیک‌ها چاهی ستکنارش آذری افزود و او را نمازی گرم بگزاردپس آنگه هفت ریگش رابه نام و یاد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازدازو جوشید خواهد آبو خواهد گشت شیرین چشمه‌ای جوشاننشان آنکه دیگر خاستش بخت جوان از خوابتواند باز بیند روزگار وصلتواند بود و باید بودز اسب افتاده او نز اصلغریبم، قصه‌ام چون غصه‌ام بسیارسخن پوشیده بشنو،اسب من مرده ست و اصلم پیر و پژمرده ستغم دل با تو گویم غارکبوترهای جادوی بشارت گوینشستند و تواند بود و باید بودها گفتندبشارتها به من دادند و سوی آشیان رفتندمن آن کالام را دریا فرو بردهگله‌ام را گرگ‌ها خوردهمن آن آوارهٔ این دشت بی فرسنگمن آن شهر اسیرم، ساکنانش سنگولی گویا دگر این بینوا شهزاده باید دخمه‌ای جویددریغا دخمه‌ای در خورد این تن‌های بدفرجام نتوان یافتکجایی‌ای حریق؟ ای سیل؟ ای آوار؟اشارت‌ها درست و راست بود اما بشارت‌هاببخشا گر غبار آلود راه و شوخگینم، غاردرخشان چشمه پیش چشم من خوشیدفروزان آتشم را باد خاموشیدفکندم ریگ‌ها را یک به یک در چاههمه امشاسپندان را به نام آواز دادم لیکبه جای آب دود از چاه سر بر کرد، گفتی دیو می‌گفت: آهمگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست؟مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست؟زمین گندید، آیا بر فراز آسمان کس نیست؟گسسته است زنجیر هزار اهریمنی‌تر ز آنکه در بند دماوندستپشوتن مرده است آیا؟و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سیاهی کرده است آیا؟سخن می‌گفت، سر در غار کرده، شهریار شهر سنگستانسخن می‌گفت با تاریکی خلوتتو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموشز بیداد انیران شکوه‌ها می‌کردستم‌های فرنگ و ترک و تازی راشکایت با شکسته بازوان میترا می‌کردغمان قرن‌ها را زار می‌نالیدحزین آوای او در غار می‌گشت و صدا می‌کردغم دل با تو گویم، غاربگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟صدا نالنده پاسخ دادآری نیست؟

مرد و مرکب

گفت راوی: راه از این دو روند آسودگردها خوابیدروز رفت و شب فراز آمدگوهر آجین کبود پیر باز آمدچون گذشت از شب دو کوته پاسبانگ طبل پاسداران رفت تا هر سوکه: شما خوابید، ما بیدارخرم و آسوده‌تان خفتاربشنو اما ز آن دلیر شیر گیر پهنهٔ ناوردگرد گردان گردمرد مردان مردکه به خود جنبید و گرد از شانه‌ها افشاندچشم بر دراند و طرف سبلستان جنباندو به سوی خلوت خاموش غرش کرد، غضبان گفتهایخانه زادان! چاکران خاص!طرفه خرجین گهربفت سلیحم را فراز آریدگفت راوی: خلوت آرام خامش بودمی نجنبید آب از آب، آنسانکه برگ از برگ، هیچ از هیچخویشتن برخاستثقبه زار، ‌آن پاره انبان مزیحش را فراز آوردپاره انبانی که پنداریهر چه در آن بوده بود افتاده بود و باز می‌افتادفخ و فوخ و تق و توقی کرددر خیالش گفت: دیگر مردسر غرق شد در آهن و پولادباز بر خاموشی خلوت خروش آوردهایشیر بچه مهتر پولاد چنگ آهنین ناخنرخش را زین کنباز هیچ از هیچ و برگ از برگ هم ز آنسانکه آب از آببار دیگر خویشتن برخاستتکه تکه تخته‌ای مومی به هم پیوستدر خیالش گفت: دیگر مردرخش رویین بر نشست و رفت سوی عرصه ی ناوردگفت راوی: سوی خندستانگفت راوی: ماه خلوت بود اما دشت می‌تابیدنه خدایای، ماه می‌تابید، اما دشت خلوت بوددر کنار دشتگفت موشی با دگر موشیآنچه کالا داشتم پوسید در انبارآنچه دارم، هاه می‌پوسدخرده ریز و گندم و صابون و چی، خروار در خروارخست حرفش را و با شک در جوابش گفت دیگر موشما هم از این‌سان، ئلی بگذارشاید این باشد همان مردی که می‌گویند چون و چندوز پسش خیل خریداران شو کتمندخسته شد حرفش که ناگاهان زمین شد ششو آسمان شد هشتز آنکه ز آنجا مرد و کرکب در گذر بودندپیچ و خمهاش از دو سو در دوردستان گماگامخواره جادهٔ همواربر زمین خوابیده بود آرام و آسودهچون نوار سالخوردی پوده و سودهو فراخ دشت بی فرسنگساکت از شیب فرازی، درهٔ کوهیلکهٔ بوته و درختی، تپه‌ای از چیزی انبوهیکه نگاه بی پناه و بور را لختی به خود خواندیا صدایی را به سویی باز گرداندچون دو کفهٔ عدل عادل بود، اما خالی افتادهدر دو سوی خلوت جادهجلوه‌ای هموار از همواری، از کنه تهی، بودی چو نابودههیچ، بیهودههمچنان شب با سکوت خویش خلوت داشتمانده از او نور باقی خسته اندی پاسمرد و مرکب گرم رفتن لیکماندگی نپذیرخستگی نشناسرخش رویین گرچه هر سو گردباد می‌انگیختلکن از آنجا که چون ابر بهار چارده اندام باران عرق می‌ریختمرد و مرکب، گفت راوی: الغرض القصه می‌رفتند همچون بادپشت سرشان سیلی از گل راه می‌افتادلکه‌ای در دوردست راه پیدا شدها چه بود این؟کس نمی‌بیند، ندید آن لکه را شایدگفت راوی: رفت باید، تا چه باشدیا چه پیشیددر کنار دشت، گامی چند دور از آن نوار رنگ فرسودهسودهای پودهدر فضای خیمه‌ای چون سینهٔ من تنگاندرو آویخته مثل دلم فانوس دود اندودی از دیرکبا فروغی چون دروغی که‌اش نخواهد کرد باور، هیچقصه به اره ساده دل کودکدر پیشانبوم گرداگرد خود گم، پاره پوره تنگ هم دو بستر افتاده ستبستر دو مردسردگفت راوی: آنچه آنجا بودبود چون دارندگانش خسته و فرسوده، گرد آلودنیز چون دارندگانش از وجود خویشتن بیزارنیز چون دارندگانش رنجه از هستیواندر آن مغموم دم، نه خواب نه بیدار، مست خستگی‌هایی که دارد کار،ریخته واریخته هر چیزحکی از: ای، من گرفتم هر چه در جایشپتک آنجا کلنگ آنجای، این هم بیلهوم، که چی؟اینجا هم از اهرمفیلک اینجا و سرند اینجاچه نتیجه، ههبیاآخر کهنهم جایخب، یعنیطناب خط وچهزنبیلاین همه آلات رنج است، ای پس اسباب راحت کو؟گفت راوی: راست خواهی راست می‌گفت آن پریشان بوم با ایشانواندر آن شب نیز گویی گفت و گویی بودشان با هممن شنیدستم چه می‌گفتندهمچو شب‌های دگر دشمنام باران کرده هستی راخسته و فرسوده می خفتنددر فضای خیمه آن شب نیزگفت و گویی بود و نجوایییادگار، ای، با توام، خوابی تو یا بیدار؟من دگر تابم نماند ای یارچندمان بایست تنها در بیابان بودنوشید این غبار آلود؟چندمان بایست کرد این جاده را هموار؟ما بیابان مرگ راهی که بر آن پویند از شهری به دیگر شهربیغمانی سر خوش و آسوده از هر رنجرده از رنج قیبله ی ما فراهم، شایگان صد گنجمن دگر بیزارم از این زندگی، فهمیدی، ای، بیزاریادگارا، با تو ام، خوابی تو یا بیدار؟خست حرفش را و خواب آلود گفت: ای دوستما هم از این‌سان، ولیکن بارها با توگفته‌ام، کوچک‌ترین صبر خدا چل سال و هفده روز تو در توستتو مگر نشنیده‌ای که خواهد آمد روز بهروزیروز شیرینی که با ماش آشتی باشدآنچنان روزی که در وی نشنو گوش و نبیند چشمجز گل افشان طرب گلبانگ پیروزیای جوان دیگر مبر از یاد هرگز آنچه پیرت گفتگفت: بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزیتو مگر نشنیده‌ای در راه مرد و مرکبی داریمآه، بنگر .... بنگر آنک ... خاسته گردی و چه گردیگویی کنون می‌رسد از راه پیکی باش پیغامیشاید این باشد همان گردی که دارد مرکب و مردیآن گنه بخشا سعادت بخش شوکتمندگفت راوی: خسته شد حرفش که ناگاهان زمین شد پنجآسمان نهآنکه ز آنجا مرد و مرکب در گذر بودندما در اینجا او از آنجا تفتآمد و آمدرفت و رفت و رفتگفت راوی: روستا در خواب بود اماروستایی با زنش بیدارتو چه میدانی، زن، این بازی ستآن سگ زرد این شغال، آخرتو مگر نشنیده‌ای هر گرد گردو نیست؟زن کشید آهی و خواب آلودخاست از جا تا بپوشاندروی آن فرزند را که خفته بود آنجا کنار در می‌آمد باددست این یک را لگد کردآخو آن سدیگر از صدا بیدار شد، جنبیدآبنه بود و جسته بود از خوابباد شدت کرد، در را کوفت بر دیوار . با فریادپنجمین در بسترش غلطیدهشتمین، آن شیرخواره، گریه را سر دادگفت راوی: حمدالله، ماشالله، چشم دشمن کورکلبه مالامال بود از گونه گون فرزندنر و ماده هر یک این دلخواه آن دلبندزن به جای خویشتن بر گشت، آرامید،‌ آنکه گفتمن نمی‌دانم که چون یا چندمن شنیده‌ام که در راهستمرکبی، بر آن نشسته مرد شو کتمندخسته شد حرفش که ناگاهان زمین شد چارو آسمان دهز آنکه ز آنجا مرد و مرکب در گذر بودندگفت راوی: هم بدانسان ماه - بل رخشنده‌تر - می‌تافت بر آفاقراه خلوت، دشت ساکت بود و شب گوییداشت رنگ خویشتن می‌باختمرد مردان مرد اما همچنان بر مرکب رامشگرم سوی هیچ سو می‌تاختناگهان انگارجادهٔ همواردر فراخ دشتپیچ و تابی یافت، پندارمسوی نور و سایه دیگر گشتمرد و مرکب هر دو رم کردند، ناگه با شتاب از آن شتاب خویشکم کردند، رم کردندکمرمکمهمچو میخ استاده بر جا خشکبی تکان، مرده به دست و پایبی که هیچ از لب برآید نعره‌شاندر دلوایهی، سیاهی! تو که هستی؟ایگفت راوی: سایه‌شان اما چه پاسخ می‌تواند داد؟هایها، ای دادبعد لختی چنداندکی بر جای جنبیدندسایه هم جنبیدمرد و مرکب رم کنان پس پس گریزان، لفج و لب خایانپیکر فخر و شکوه عهد را زردینه اندایانسایه هم ز آنگونه پیشیانایچاکران! این چیست؟کیست؟باز هیچ از هیچهمچنان پس پس گریزان، اوفتان خیزاندر گل از زردینه و سیل عرق لیزانگفت راوی:‌ در قفاشان دره‌ای ناگه دهان وا کردبه فراخی و به ژرفی راست چونان حمق ما مردمنه خدایا، من چه می‌گویم؟به اندازهٔ کس گندممرد و مرکب ناگهان در ژرفنای دره غلتیدندو آن کس گندم فرو بلعیدشان یک جای، سر تا سمپیش‌تر ز آندم که صبح راستین از خواب برخیزدماه و اختر نیزشان دیدندبامدادان نازنین خاوری چون چهره می‌آراستروشن آرایان شیرینکار، پنهانیگفت راوی: بر دروغ راویان بسیار خندیدند

آنگاه پس از تندر

نمی‌دانی چه شب‌هایی سحر کردمبی آنکه یکدم مهربان باشند با هم پلک‌های مندر خلوت خواب گواراییو آن گاهگه شب‌ها که خوابم بردهرگز نشد کاید به سویم هاله‌ای یا نیم تاجی گلاز روشنا گلگشت رؤیاییدر خواب‌های مناین آب‌های اهلی وحشتتا چشم بیند کاروان هول و هذیانستاین کیست؟ گرگی محتضر، زخمی‌اش بر گردنبا زخمه‌های دم به دم کاه نفس‌هایشافسانه‌های نوبت خود رادر ساز این میرنده تن غمناک می‌نالدوین کیست؟ کفتاری ز گودال آمده بیرونسرشار و سیر از لاشهٔ مدفونبی اعتنا با من نگاهشپوز خود بر خاک می‌مالدآنگه دو دست مردهٔ پی کرده از آرنجاز روبرو می‌اید و رگباری از سیلیمن می‌گریزم سوی درهایی که می‌بینمبازست، اما پنجه‌ای خونین که پیدا نیستاز کیستتا می‌رسم در را برویم کیپ می‌بنددآنگاه زالی جغد و جادو می‌رسد از راهقهقاه می‌خنددوان بسته درها را نشانم می‌دهد با مهر و موم پنجهٔ خونینسبابه‌اش جنبان به ترساندنگویدبنشینشطرنجآنگاه فوجی فیل و برج و اسب می‌بینمتازان به سویم تند چون سیلابمن به خیالم می‌پرم از خوابمسکین دلم لرزان چو برگ از بادیا آتشی پاشیده بر آن آبخاموشی مرگش پر از فریادآنگه تسلی می‌دهم خود را که این خواب و خیالی بودامامن گر بیاراممبا انتظار نوشخند صبح فرداییاین کودک گریان ز هول سهمگین کابوستسکین نمی‌یابد به هیچ آغوش و لالاییاز بارها یک بارشب بود و تاریکی‌اشیا روشنایی روز، یا کی؟ خوب یادم نیستاما گمانم روشنی‌های فراوانیدر خانهٔ همسایه می‌دیدمشاید چراغان بود، شاید روزشاید نه این بود و نه آن، باریبر پشت بام خانه‌مان، روی گلیم تر و تاریبا پیر درختی زرد گون گیسو که بسیاریشکل و شباهت با زنم می‌برد، غرق عرصهٔ شطرنج بودم منجنگی از آن جانانه‌های گرم و جانان بوداندیشه‌ام هرچندبیدار بود و مرد میدان بوداماانگار بخت آورده بودم منزیراندین سوار پر غرور و تیز گامش رادر حمله‌های گسترش پی کرده بودم منبازی به شیرین آبهایش بودبا این همه از هول مجهولیدایم دلم بر خویش می‌لرزیدگویی خیانت می‌کند با من یکی از چشم‌ها یا دست‌های مناما حریفم بیش می‌لرزیددر لحظه‌های آخر بازیناگه زنم، همبازی شطرنج وحشتناکشطرنج بی پایان و پیروزیزد زیر قهقاهی که پشتم را بهم لرزاندگویا مرا هم پاره‌ای خندانددیدم که شاهی در بساطش نیستگفتی خواب می‌دیدماو گفت: این برج‌ها را مات کنخندیدیعنی چه؟من گفتماو در جوابم خند خندان گفتماتم نخواهی کرد، می‌دانمپوشیده می‌خندند با هم پیر بر زینانمن سیل‌های اشک و خون بینمدر خندهٔ اینانآنگاه اشارت کرده سوی طوطی زردیکانسو ترک تکرار می‌کرد آنچه او می‌گفتبا لهجهٔ بیگانه و سردیماتم نخواهی کرد، می‌دانمزنم نالیدآنگاه اسب مرده‌ای را از میان کشته‌ها برداشتبا آن کنار آسمان، بین جنوب و شرقپر هیب هایل لکه ابری را نشانم داد، گفتآنجاستپرسیدمآنجا چیست؟نالید و دستان را به هم مالیدمن باز پرسیدمنالان به نفرت گفتخواهی دیدناگاه دیدمآه گویی قصه می‌بینمترکید تندر، ترقبین جنوب و شرقزد آذرخشی برقکنون دگر باران جرجر بودهر چیز و هر جا خیسهر کس گریزان سوی سقفی، گیرم از ناکسیا سوی چتری گیرم از ابلیسمن با زنم بر بام خانه، بر گلیم تاردر زیر آن باران غافلگیرماندمپندارم اشکی نیز افشاندمبر نطع خون آلود این ظرنج رؤیاییو آن بازی جانانه و جدیدر خوش‌ترین اقصای ژرفاییوین مهره‌های شکرین،‌ شیرین و شیرینکاراین ابر چون آوار؟آنجا اجاقی بود روشن ‌ مرداینجا چراغ افسرددیگر کدام از جان گذشته زیر این خونباراین هر دم افزون بارشطرنج خواهد باختبر بام خانه بر گلیم تار؟آن گسترش‌ها وان صف آراییآن پیلها و اسب‌ها و برج و باروهاافسوسباران جرجر بود و ضجهٔ ناودان‌ها بودو سقف‌هایی که فرو می‌ریختافسوس آن سقف بلند آرزوهای نجیب ماو آن باغ بیدار و برومندی که اشجارشدر هر کناری ناگهان می‌شد طلیب ماافسوسانگار در من گریه می‌کرد ابرمن خیس و خواب آلودبغضم در گلو چتری که دارد می‌گشاید چنگانگار بر من گریه می‌کرد ابر

روی جاده ی نمناک

اگرچه حالیا دیریست کان بی کاروان کولیازین دشت غبار آلود کوچیده ستو طرف دامن از این خاک دامنگیر برچیده ستهنوز از خویش پرسم گاهآهچه می‌دیده ست آن غمناک روی جادهٔ نمناک؟زنی گم کرده بویی آشنا و آزار دلخواهی؟سگی ناگاه دیگر باروزیده بر تنش گمگشته عهدی مهربان با اوچنان چون پاره یا پیرار؟سیه روزی خزیده در حصاری سرخ؟اسیری از عبث بیزار و سیر از عمربه تلخی باخته دار و ندار زندگی را در قناری سرخ؟و شاید هم درختی ریخته هر روز همچون سایه در زیرشهزاران قطره خون بر خاک روی جادهٔ نمناک؟چه نجوا داشته با خویش؟پیامی دیگر از تاریکخون دلمرده ی سودازده کافکا؟همه خشم و همه نفرین، همه درد و همه دشنام؟درود دیگری بر هوش جاوید قرون و حیرت عصبانی اعصارابر رند همه آفاق، مست راستین خیام؟تقوای دیگری بر عهد و هنجار عرب، یا بازتفی دیگر به ریش عرش و بر این این ایام؟چه نقشی می‌زده ست آن خوببه مهر و مردمی یا خشم یا نفرت؟به شوق و شور یا حسرت؟دگر بر خاک یا افلاک روی جادهٔ نمناک؟دگر ره مانده تنها با غمش در پیش آیینهمگر، آن نازنین عیاروش لوطی؟شکایت می‌کند ز آن عشق نافرجام دیرینهوز او پنهان به خاطر می‌سپارد گفته‌اش طوطی؟کدامین شهسوار باستان می‌تاخته چالاکفکنده صید بر فتراک روی جادهٔ نمناک؟هزاران سایه جنبد باغ را، چون باد برخیزدگهی چونان گهی چونینکه می‌داند چه می‌دیده ست آن غمگین؟دگر دیریست کز این منزل ناپاک کوچیده ستو طرف دامن از این خاک برچیده ستولی من نیک می‌دانمچو نقش روز روشن بر جبین غیب می‌خوانمکه او هر نقش می‌بسته ست،‌ یا هر جلوه می‌دیده ستنمی‌دیده ست چون خود پاک روی جادهٔ نمناک

آواز چگور

وقتی که شب هنگام گامی چند دور از مننزدیک دیواری که بر آن تکیه می‌زد بیشتر شب‌هابا خاطر خود می‌نشست و ساز می‌زد مردو موج‌های زیر و اوج نغمه‌های اوچون مشتی افسون در فضای شب رها می‌شدمن خوب می‌دیدم گروهی خسته از ارواح تبعیدیدر تیرگی آرام از سویی به سویی راه می‌رفتنداحوالشان از خستگی می‌گفت، اما هیچ یک چیزی نمی‌گفتندخاموش و غمگین کوچ می‌کردندافتان و خیزان، بیشتر با پشت‌های خمفرسوده زیر پشتواره ی سرنوشتی شوم و بی حاصلچون قوم مبعوثی برای رنج و تبعید و اسارت، این ودیعه‌های خلقت را همراه می‌بردندمن خوب می‌دیدم که بی شک از چگور اومی‌آمد آن اشباح رنجور و سیه بیرونوز زیر انگشتان چالاک و صبور اوبس کن خدا را، ای چگوری، بسساز تو وحشتناک و غمگین استهر پنجه کآنجا می خرامانیبر پرده‌های آشنا با دردگویی که چنگم در جگر می‌افکنی، اینستکه‌ام تاب و آرام شنیدن نیستاینستدر این چگور پیر تو، ای مرد، پنهان کیست؟روح کدامین شوربخت دردمند آیادر آن حصار تنگ زندانی ست؟با من بگو؟ ای بینوای دوره گرد، آخربا ساز پیرت این چه آواز، این چه آیینست؟گوید چگوری: این نه آوازست نفرینستآواره‌ای آواز او چون نوحه یا چون ناله‌ای از گورگوری ازین عهد سیه دل دوراینجاستتو چون شناسی، اینروح سیه پوش قبیلهٔ ماستاز قتل عام هولناک قرن‌ها جستهآزرده خستهدیری ست در این کنج حسرت مأمنی جستهگاهی که بیند زخمه‌ای دمساز و باشد پنجه‌ای همدردخواند رثای عهد و آیین عزیزش راغمگین و آهستهاینک چگوری لحظه‌ای خاموش می‌ماندو آنگاه می‌خواندشو تا بشو گیر،‌ ای خدا، بر کوهسارانمی باره بارون، ای خدا، می به اره باروناز خان خانان، ای خدا، سردار بجنورمن شکوه دارم، ای خدا، دل زار و زارونآتش گرفتم، ای خدا، آتش گرفتمشش تا جوونم، ای خدا، شد تیر بارونابر به هارون، ای خدا بر کوه نبارهبر من بباره، ای خدا، دل لاله زارونبس کن خدا را بی خودم کردیمن در چگور تو صدای گریهٔ خود را شنیدم بازمن می‌شناسم، این صدای گریهٔ من بودبی اعتنا با منمرد چگوری همچنان سرگرم با کارشو آن کاروان سایه یو اشباحدر راه و رفتارش

پرستار

شب از شب‌های پاییزی ستاز آن همدرد و با من مهربان شب‌های اشک آورملول و خسته دل گریان و طولانیشبی که در گمانم من که آیا بر شبم گرید، چنین همدردو یا بر بامدادم گرید، از من نیز پنهانیمن این می‌گویم و دنباله دارد شبخموش و مهربان با منبه کردار پرستاری سیه پوش پیشاپیش،‌ دل بر کنده از بیمارنشسته در کنارم، اشک بارد شبمن این‌ها گویم و دنباله دارد شب

غزل ۴

ون پردهٔ حریر بلندیخوابیده مخمل شب، تاریک مثل شبآیینهٔ سیاهش چون آینه عمیقسقف رفیع گنبد به شکوهشلبریز از خموشی،‌ وز خویش لب به لبامشب به یاد مخمل زلف نجیب توشب را چو گربه‌ای که بخوابد به دامنممن ناز می‌کنمچون مشتری درخشان،‌ چون زهره آشناامشب دگر به نام صدا می‌زنم تو رانام ترا به هر که رسد می‌دهم نشانآنجا نگاه کننام تو را به شادی آواز می‌کنمامشب به سوی قدس اهورائیپرواز می‌کنم

در آن لحظه

در آن لحظه که من از پنجره بیرون نگاه کردمکلاغی روی بام خانهٔ همسایهٔ ما بودو بر چیزی، نمی‌دانم چه، شاید تکه استخوانیدمادم تق و تق منقار می‌زد بازو نزدیکش کلاغی روی آنتن قار می‌زد بازنمی‌دانم چرا، شاید برای آنکه این دنیا بخیل استو تنها می‌خورد هر کس که دارددر آن لحظه از آن آنتن چه امواجی گذر می‌کردکه در آن موج‌ها شاید یکی نطقی در این معنی که شیرین است غمشیرین‌تر از شهد و شکر می‌کردنمی‌دانم چرا، شاید برای آنکه این دنیا عجیب استشلوغ استدروغ است و غریب استو در آن موج‌ها شاید در آن لحظه جوانی همبرای دوستداران صدای پیر مردی تار می‌زد بازنمی‌دانم چرا، شاید برای آنکه این دنیا پر است از ساز و از آوازو بسیاری صداهایی که دارد تار و پودی گرمو نرمو بسیاری که بی شرمدر آن لحظه گمان کردم یکی هم داشت خود را دار می‌زد بازنمی‌دانم چرا شاید برای آنکه این دنیا کشنده ستدد استدرنده استبد استزننده ستو بیش از این همه اسباب خنده ستدر آن لحظه یکی میوه فروش دوره گرد بد صدا همدمادم میوهٔ پوسیده‌اش را جار می‌زد بازنمی‌دانم چرا، شاید برای آنکه این دنیا بزرگ استو دور استو کور استدر آن لحظه که می‌پژمرد و می‌رفتو لختی عمر جاویدان هستی رابه غارت با شتابی آشنا می‌برد و می‌رفتدر آن پرشور لحظهدل من با چه اصراری تو را خواستو می‌دانم چرا خواستو می‌دانم که پوچ هستی و این لحظه‌های پژمرندهکه نامش عمر و دنیاستاگر باشی تو با من، خوب و جاویدان و زیباست

حالت

آفاق پوشیده از فر بیخویشی است و نوازشای لحظه‌های گریزان صفای شما باددمتان و ناز قدمتان گرامی،‌ سلام!‌ اندر آییداین شهر خاموش در دوردست فراموشجاوید جای شما بادای لحظه‌های شگفت و گریزان که گاهی چه کمیاباین مشت خون و خجل رادر بارش نور نوشین خود می‌نوازیداو می‌پرد چون دل پر سرود قناریاز شهر بند حصارش فراترو می‌تپد چون پر بیمناک کبوترتن،‌ شنگی از رقص لبریزسر، چنگی از شوق سرشارغم دور و اندیشهٔ بیش و کم دورهستی همه لذت و شورای لحظه‌های بدینسان شگفت از کجایید؟کی، وز کدامین ره آیید؟از باغ‌های نگارین سمتی؟از بودن و تندرستی؟از دیدن و آزمودن؟نهمنبس بودم و آزمودمحتیگاهی خوشم آمد از خنده و بازی کودکانمامانهای آنچنان لحظه‌ها از کجایید؟از شوق آینده های بلورینیا یادهای عزیز گذشته؟نهآینده؟ هوم، حیف، هیهاتو اما گذشتهافسوسباز آن بزرگ اوستادمیادمآمدچون سیلی از آتش آمدبا ابری از دودبدرودی لحظه! ای لحظه!‌ بدرودبدرود

در این شبگیر

کدامین جام و پیغام صبوحی مستتان کرده ست؟ ای مرغانکه چونین بر برهنه شاخه‌های این درخت برده خوابش دورغریب افتاده از اقران به ستانش در این بیغولهٔ مهجورقرار از دست داده، شاد می شنگید و می‌خوانید؟خوشا، دیگر خوشا حال شما، اماسپهر پیر بد عهد است و بی مهر است، می‌دانید؟کدامین جام و پیغام؟ اوهبهار، آنجا نگه کن، با همین آفاق تنگ خانهٔ تو باز هم آن کوه‌هاپیداستشنل برفینه شان دستار گردن گشته، جنبد، جنبش بدرودزمستان گو بپوشد شهر را در سایه‌های تیره و سردشبهار آنجاست، ها، آنک طلایه ی روشنش، چون شعله‌ای در دودبهار اینجاست، در دل‌های ما، آوازهای ماو پرواز پرستوها در آن دامان ابرآلودهزاران کاروان از خوبتر پیغام و شیرین‌تر خبرپویان و گوش آشنا جویانتو چه شنفتی به جز بانگ خروس و خردر این دهکور دور افتاده از معبرچنین غمگین و هایاهایکدامین سوگ می گریاندت ای ابر شبگیران اسفندی؟اگر دوریم اگر نزدیکبیا با هم بگرییم ای چو من تاریک

و نه هیچ

نه زورقی و نه سیلی، نه سایهٔ ابریتهی ست آینه مرداب انزوای مراخوش آنکه سر رسدم روز و سردمهر سپهرشبی دو گرم به شیون کند سرای مرا

سبز

با تو دیشب تا کجا رفتمتا خدا وانسوی صحرای خدا رفتممن نمی‌گویم ملایک بال در بالم شنا کردندمن نمی‌گویم که باران طلا آمدلیکی عطر سبز سایه پروردهای پری که باد می بردتاز چمنزار حریر پر گل پردهتا حریم سایه‌های سبزتا بهار سبزه‌های عطرتا دیاری که غریبیهاش می‌آمد به چشم آشنا، رفتمپا به پای تو که می‌بردی مرا با خویشهمچنان کز خویش و بی خویشیدر رکاب تو که می‌رفتیهم عنان با نوردر مجلل هودج سر و سرود و هوش و حیرانیسوی اقصا مرزهای دورتو اصیل اسب بی آرام من، تو چتر طاووس نر مستمتو گرامی‌تر تعلق،‌ زمردین زنجیر زهر مهربان منپا به پای توتا تجرد تا رها رفتمغرفه‌های خاطرم پر چشمک نور و نوازش‌هاموجساران زیر پایم رام‌تر پل بودشکرها بود و شکایت‌هارازها بود و تأمل بودبا همه سنگینی بودنو سبکبالی بخشودنتا ترازویی که یک سال بود در آفاق عدل اوعزت و عزل و عزا رفتمچند و چون‌ها در دلم مردندکه به سوی بی چرا رفتمشکر پر اشکم نثارت بادخانه‌ات آبادی ویرانی سبز عزیز منای زبرجد گون نگین،‌ خاتمت بازیچهٔ هر بادتا کجا بردی مرا دیشببا تو دیشب تا کجا رفتم

صبح

چو مرغی زیر باران راه گم کردهگذشته از بیابان شبی چون خیمهٔ دشمنشبی را در بیابانی - غریب اما - به سر بردهفتاده اینک آنجا روی لاشهٔ جهد بی حاصلهمه چیز و همه جا خسته و خیس استچو دود روشنی کز شعلهٔ شادی پیام آردسحر برخاستغبار تیرگی مثل بخار آبز بشن دشت و در برخاستسپهر افروخت با شرمی که جاوید است و گاه آیدبرآمد عنکبوت زردو خیس خسته را پر چشم حسرت کردوزید آنگاه و آب نور را با نور آب آمیختنسیمی آنچنان آرامکه مخمل را هم از خواب حریرینش نمی‌انگیختو روح صبح آنگه پیش چشم من برهنه شد به طنازیو خود را از غبار حسرت و اندوهدر آیینهٔ زلال جاودانه شست و شویی کردبزرگ و پاک شد و آن توری زربفت را پوشیدو آنگه طرف دامن تا کران بیکران گسترددر این صبح بزرگ شسته و پاک اهوراییز تو می‌پرسم ای مزدا اهورا، ای اهورا مزدنگهدار سپهر پیر در بالابه کرداری که سوی شیب این پایین نمی‌افتدو از آن واژگون پرغژم خمش حبه‌ای بیرون نمی‌ریزدنگدار زمینچونین در این پایینبه کرداری که پایین‌تر نمی لیزدز بس با صد هزاران کوهمیخش کرده‌ای ستوارنه می‌افتد نه می‌خیزدز تو می‌پرسم ای مزدا اهورا، ای اهورا مزدکه را این صبحخوشست و خوب و فرخنده؟که را چون من سرآغاز تهی بیهوده‌ای دیگر؟بگو با من، بگو ... با ... منکه را گریه؟که را خنده؟

نماز

باغ بود و دره چشم انداز پر مهتابذات‌ها با سایه‌های خود هم اندازهخیره در آفاق و اسرار عزیز شبچشم من بیدار و چشم عالمی در خوابنه صدایی جز صدای رازهای شبو آب و نرم‌های نسیم و جیرجیرک‌هاپاسداران حریم خفتگان باغو صدای حیرت بیدار من من مست بودم، مستخاستم از جاسوی جو رفتم، چه می‌آمدآبیا نه، چه می‌رفت، هم زانسان که حافظ گفت، عمر توبا گروهی شرم و بی خویشی وضو کردممست بودم، مست سر نشناس، پا نشناس، اما لحظهٔ پاک و عزیزی بودبرگکی کندماز نهال گردوی نزدیکو نگاهم رفته تا بس دورشبنم آجین سبز فرش باغ هم گسترده سجادهقبله، گو هر سو که خواهی باشبا تو دارد گفت و گو شوریدهٔ مستیمستم و دانم که هستم منای همه هستی ز تو، آیا تو هم هستی؟

و ندانستن

شست باران بهاران هر چه هر جا بودیک شب پاک اهوراییبود و پیدا بودبر بلندی همگنان خاموشگرد هم بودندلیک پنداریهر کسی با خویش تنها بودماه می‌تابید و شب آرام و زیبا بودجمله آفاق جهان پیدااختران روشن‌تر از هر شبتا اقاصی ژرفنای آسمان پیداجاودانی بیکران تا بیکرانه ی جاودان پیدااینک این پرسنده می‌پرسدپرسنده: من شنیدستمتا جهان باقی ست مرزی هستبین دانستنو ندانستنتو بگو، مزدک!‌ چه می‌دانی؟آن سوی این مرز ناپیداچیست؟وانکه زانسو چند و چون دانسته باشد کیست؟مزدک: من جز اینجایی که می‌بینم نمی‌دانمپرسنده: یا جز اینجایی که می‌دانی نمی‌بینیمزدک: من نمی‌دانم چه آنچه یا کجا آنجاستبودا: از همین دانستن و دیدنیا ندانستن سخن می‌رفتزرتشت: آه، مزدک! کاش می‌دیدیشهر بند رازها آنجاستاهرمن آنجا، اهورا نیزبودا: پهندشت نیروانا نیزپرسنده: پس خدا آنجاست؟هان؟شاید خدا آنجاستبین دانستنو ندانستنتا جهان باقی ست مرزی هستهمچنان بوده ستتا جهان بوده ست

هنگام

هنگام رسیده بود، ما در اینکمتر شکی نمی‌توانستیمآمد روزی که نیک دانستندآفاق این را و نیک دانستیمهنگام رسیده بود، می‌گفتندهنگام رسیده است ؛ اما شبنزدیک غروب زهره، در برجیمرغی خواند که هوی کو کوکبآن مرغ که خواند این چنین سی باراین جنگل خوف سوزد اندر تبآنگاه دگر بسا دلا با دلآنگاه دگر بسا لبا بر لبپیری که نقیب بود،‌ آمد، گفتهنگام رسیده است ؛ اما بادانگیخته ابری آنچنان از خاککز زهره نشان نمانده بر افلاکجمعی ز قبیله نیز می‌گفتندهنگام رسیده است ؛ مرغ امادیری ست نشسته خامش و گویارفته ست ز یاد و رد جاویدشناخوانده هنوز هفت باری بیشسرگشته قبیله،‌ هر یک سوییباریده هزار ابر شک در ماو افکنده سیاه سایه‌ها بر ماهنگام رسیده بود؟ می‌پرسیمو آن جنگل هول همچنان بر جاشب می‌ترسیم و روز می‌ترسیم

نوحه

نعش این شهید عزیزروی دست ما مانده ستروی دست ما، دل ماچون نگاه، ناباوری به جا مانده ستاین پیمبر، این سالاراین سپاه را سرداربا پیام‌هایش پاکبا نجابتش قدسی سرودها برای ما خوانده ستما به این جهاد جاودان مقدس آمدیماو فریادمی‌زدهیچ شک نباید داشتروز خوبتر فرداستوبا ماستاماکنوندیری ستنعش این شهید عزیزروی دست ما چو حسرت دل مابرجاستوروزی این چنین به‌تر با ماستامروزما شکسته ما خستهای شما به جای ما پیروزاین شکست و پیروزی به کامتان خوش بادهر چه می‌خندیدهر چه می‌زنید، می‌بندیدهر چه می‌برید، می‌باریدخوش به کامتان امانعش این عزیز ما را هم به خاک بسپارید

راستی، ای وای، آیا

دگر ره شب آمد تا جهانی سیا کندجهانی سیاهی با دلم تا چه‌ها کندبیامد که باز آن تیره مفرش بگستردهمان گوهر آجین خیمه‌اش را به پا کندسپی گله‌اش را بی شبانی کند یلهدر این دشت ازرق تا بهر سو چرا کندبدان زال فرزندش سفر کرده می نگرکه از بعد مغرب چون نماز عشا کندسیم رکعت است این غافل اما دهد سلامپس آنگه دو دستش غرقه در چین فرا کندبه چشمش چه اشکی راستی‌ای شب این فروغبیاید تو را جاوید پر روشنا کندغریبان عالم جمله دیگر بس ایمنندز بس کاین زن اینک بیکرانه دعا کنداگر مرده باشد آن سفر کرده وای وایزنک جامه باید چون تو جامهٔ عزا کندبگوی شب آیا کائنات این دعا شنیدو مردی بود کز اشک این زن حیا کند؟

رباعی

خشکید و کویر لوت شد دریامانامروز بد و بدتر از آن فردامانزین تیره دل دیو سفت مشتی شمرچون آخرت یزید شد دنیامان

پیوندها و باغها

لحظه‌ای خاموش ماند، آنگاهباز دیگر سیب سرخی را که در کف داشتبه هوا انداختسیب چندی گشت و باز آمدسیب را بوییدگفتگپ زدن از آبیاریها و از پیوندها کافی ستخوبتو چه می‌گویی؟آهچه بگویم؟ هیچسبز و رنگین جامه‌ای گلبفت بر تن داشتدامن سیرابش از موج طراوت مثل دریا بوداز شکوفه‌های گیلاس و هلو طوق خوش آهنگی به گردن داشتپرده‌ای طناز بود از مخملی گه خواب گه بیداربا حریری که به آرامی وزیدن داشتروح باغ شاد همسایهمست و شیرین می‌خرامید و سخن می‌گفتو حدیث مهربانش روی با من داشتمن نهادم سر به نردهٔ آهن باغشکه مرا از او جدا می‌کردو نگاهم مثل پروانهدر فضای باغ او می‌گشتگشتن غمگین پری در باغ افسانهاو به چشم من نگاهی کرددید اشکم راگفتها، چه خوب آمد به یادم گریه هم کاری استگاه این پیوند با اشک است، یا نفرینگاه با شوق است، یا لبخندیا اسف یا کینو آنچه زینسان، لیک باید باشد این پیوندبار دیگر سیب را بویید و ساکت ماندمن نگاهم را چو مرغی مرده سوی باغ خود بردمآهخامشی بهترورنه من باید چه می‌گفتم به او، باید چه می‌گفتم؟گر چه خاموشی سر آغاز فراموشی استخامشی بهترگاه نیز آن بایدی پیوند کو می‌گفت خاموشی ستچه بگویم؟ هیچجوی خشکیده ست و از بس تشنگی دیگربر لب جو بوته‌های بار هنگ و پونه و خطمیخوابشان برده ستبا تن بی خویشتن، گویی که در رویامی بردشان آب،‌ شاید نیزآبشان برده ستبه عزای عاجلتی بی نجابت باغبعد از آنکه رفته باشی جاودان بر بادهر چه هر جا ابر خشم از اشک نفرت باد آبستنهمچو ابر حسرت خاموشبار منای درختان عقیم ریشه‌تان در خاک‌های هرزگی مستوریک جاودانه ی ارجمند از هیچ جاتان رست نتواندای گروهی برگ چرکین تار چرکین بودیادگار خشکسالی‌های گرد آلودهیچ بارانی شما را شست نتواند

زندگی

بر زمین افتاده پخشیده ستدست و پا گسترده تا هر جااز کجا؟کی؟کس نمی‌داندو نمی‌داند چرا حتیسال‌ها زین پیشاین غم آور وحشت منفور را خیام پرسیده ستوز محیط فضل و شمع خلوت اصحاب هم هرگزهیچ جز بیهوده نشنیده ستکس نداند کی فتاده بر زمین این خلط گندیدهوز کدامین سینهٔ بیمارعنکبوتی پیر را ماند، شکم پر زهر و پر احشامانده، مسکین، زیر پای عابری گمنام و نابیناپخش مرده بر زمین، همواردیگر آیا هیچکرمکی در هیچ حالی از دگردیسیبه چنین پیسیتواند بود؟من پرسمکیست تا پاسخ بگویداز محیط فضل خلوت یا شلوغیکیست؟چیست؟من می‌پرسماین بیهودهای تاریک ترس آورچیست؟

ناگه غروب کدامین ستاره؟

با آنکه شب شهر را دیرگاهی ستبا ابرها و نفس دودهایشتاریک و سرد و مه آلود کرده ستو سایه‌ها را ربوده ست و نابود کرده ستمن با فسونی که جادوگر ذاتم آموختپوشاندم از چشم او سایه‌ام رابا سایهٔ خود در اطراف شهر مه آلود گشتماینجا و آنجا گذشتمهر جا که من گفتم، آمددر کوچه پس‌کوچه های قدیمیمیخانه‌های شلوغ و پر انبوه غوغااز ترک، ترسا، کلیمیاغلب چو تب مهربان و صمیمیمیخانه‌های غم آلودبا سقف کوتاه و ضربیو روشنی‌های گم گشته در دودو پیشوانهای پر چرک و چربیهر جا که من گفتم، آمداین گوشه آن گوشهٔ شبهر جا که من رفتم آمداو دید من نیز دیدممرد و زنی را که آرام و آهسته با همچون دو تذرو جوان می چمیدندو پچ پچ و خنده و برق چشمان ایشانحتی بگو باد دامان ایشانمی‌شد نهیبی که بی شکانگار گردنده چرخ زمان رااین پیر پر حسرت بی امان رااز کار و گردش می‌انداخت، مغلوب می‌کردو پیری و مرگ را در کمینگاه شومی که دارندنومیده و مرعوب می‌کرددر چار چار زمستانمن دیدم او نیز می‌دیدآن ژنده پوش جوان را که ناگاهصرع دروغینش از پا درانداختیک چند نقش زمین بودآنگاهغلت دروغینش افکند در جویجویی که لای و لجن‌های آن راستین بودو آنگاه دیدیم با شرم و وحشتخون، راستی خون گلگونخونی که از گوشهٔ ابروی مردلای و لجن را به جای خدا و خداوندآلودهٔ وحشت و شرم می‌کرددر جوی چون کفچه مار مهیبینفت غلیظ و سیاهی روان بودمی‌برد و می‌برد و می‌بردآن پاره‌های جگر، تکه‌های دلم راوز چشم من دور می‌کرد و می‌خوردمانند زنجیرهٔ کاروان‌های کشتیکاندر شفق‌ها،‌ فلق‌هادر آب‌های جنوبیاز شط به دریا خرامند و از دید گه دور گردنددریا خوردشان و مستور گردندو نیز دیدیم با هم، چگونهجن از تن مرد آهسته بیرون می‌آمدو آن رهروان را که یک لحظه می‌ایستادندیا با نگاهی بر او می‌گذشتندیا سکه‌ای بر زمین می‌نهادنددیدیم و با هم شنیدیمآن مرد کی را که می‌گفت و می‌رفت: این بازی اوستو آن دیگیر را که می‌رفت و می‌گفت: این کار هر روزی اوستدو لابه‌های سگی را سگی زردکه جلد می‌رفت،‌ می‌ایستاد و دوان بودو لقمه‌ای پیش آن سگ می‌افکندناگه دهان دری باز چون لقمه او را فرو بردما هم شنیدیم کان بوی دلخواه گم شدو آمد به جایش یکی بوی دشمنو آنگاه دیدیم از آن سگخشم و خروش و هجومی که گفتیبر تیره شب چیره شد بامداد طلاییاما نه، سگ خشمگین مانده پایینو بر درختست آن گربهٔ تیرهٔ گل باقلاییشب خسته بود از درنگ سیاهشمن سایه‌ام را به میخانه بردمهی ریختم خورد،‌ هی ریخت خوردمخود را به آن لحظهٔ عالی خوب و خالی سپردمبا هم شنیدیم و دیدیممی‌خواره ها و سیه مست‌ها راو جام‌هایی که می‌خورد بر همو شیشه‌هایی که پر بود و می‌ماند خالیو چشم‌ها را و حیرانی دست‌ها رادیدیم و با هم شنیدیمآن مست شوریده سر را که آواز می‌خواندو آن را که چون کودکان گریه می‌کردیا آنکه یک بیت مشهور و بد رامی‌خواند و هی باز می‌خواندو آن یک که چون هق هق گریه قهقاه می‌زدمی‌گفت: ای دوست ما را مترسان ز دشمنترسی ندارد سری که بریده ستآخر مگر نه، مگر نهدر کوچهٔ عاشقان گشته‌ام من؟و آنگاه خاموش می‌ماند یا آه می‌زدبا جرعه و جام‌های پیاپیمن سایه‌ام را چو خود مست کردمهمراه آن لحظه‌های گریزاناز کوچه پس‌کوچه ها بازگشتمبا سایهٔ خسته و مستم، افتان و خیزانمستیم، مستیم، مستیممستیم و دانیم هستیمای همچو من بر زمین اوفتادهبرخیز، شب دیر گاهست، برخیزدیگر نه دست و نه دیواردیگر نه دیوار نه دستدیگر نه پای و نه رفتارتنها تویی با منی خوبتر تکیه گاهمچشمم، چراغم، پناهممن بی تو از خود نشانی نبینمتنهاتر از هر چه تنهاهم‌داستانی نبینمبا من بمانی تو خوب، ای بیگانهبرخیز، برخیز، برخیزبا من بیا ای تو از خود گریزانمن بی تو گم می‌کنم راه خانهبا من سخن سر کنی ساکت پر فسانهآیینه بی کرانهمی‌ترسم ای سایه می‌ترسم ای دوستمی‌پرسم آخر بگو تا بدانمنفرین و خشم کدامین سگ صرعی مستاین ظلمت غرق خون و لجن راچونین پر از هول و تشویش کرده ست؟ای کاش می‌شد بدانیمناگه غروب کدامین ستارهژرفای شب را چنین بیش کرده ست؟هشداری سایه ره تیره تر شددیگر نه دست و نه دیواردیگر نه دیوار نه دوستدیگر به من تکیه کن، ای من، ای دوست، اماهشدار کاین سو کمینگاه وحشتو آن‌سو هیولای هول استوز هیچ‌یک هیچ مهری نه بر ماای سایه، ناگه دلم ریخت، افسردای کاش می‌شد بدانیمنا گه کدامین ستاره فرو مرد؟