پیشنهادات  

مهدی اخوان ثالث - در حیاط کوچک پاییز، در زندان

من این پاییز در زندان

درین زندان، برای خود هوای دیگری دارمجهان، گو بی صفا شو، من صفای دیگری دارماسیرانیم و با خوف و رجا درگیر، اما بازدرین خوف و رجا من دل به جای دیگری دارمدرین شهر ِ پر از جنجال و غوغایی، از آن شادمکه با خیل ِ غمش خلوتسرای دیگری دارمپسندم مرغ ِ حق را، لیک با حق‌گویی و عزلتمن اندر انزوای خود، نوای دیگری دارمشنیدم ماجرای هر کسی، نازم به عشق خودکه شیرین‌تر ز هر کس، ماجرای دیگری دارماگر روزم پریشان شد، فدای تاری از زلفشکه هر شب با خیالش خواب‌های دیگری دارممن این زندان به جرم ِ مرد بودن می‌کشم، ای عشقخطا نسلم اگر جز این خطای دیگری دارماگر چه زندگی در این خراب آباد زندان است-- و من هر لحظه در خود تنگنای دیگری دارمسزایم نیست این زندان و حرمان‌های بعد از آنجهان گر عشق دریابد، جزای دیگری دارمصباحی چند از صیف و شتا هم گرچه در بندمولی پاییز را در دل، عزای دیگری دارمغمین باغ ِ مرا باشد بهار ِ راستین: پاییزگه با این فصل، من سر ّ و صفای دیگری دارممن این پاییز در زندان، به یاد باغ و بستان‌هاسرود ِ دیگر و شعر و غنای دیگری دارمهزاران را بهاران در فغان آرد، مرا پاییزکه هر روز و شبش حال و هوای دیگری دارمچو گریه ‌های های ابر ِ خزان، شب، بر سر ِ زندانبه کنج ِ دخمه من هم‌ های های دیگری دارمعجایب شهر ِ پر شوری ست، این قصر ِ قجر، من نیزدرین شهر ِ عجایب، روستای دیگری دارمدلم سوزد، سری چون در گریبان ِ غمی بینمبرای هر دلی، جوش و جلای دیگری دارمچو بینم موج ِ خون و خشم ِ دل‌ها، می‌برم از یادکه در خون غرقه، خود خشم آشنای دیگری دارمچرا؟ یا چون نباید گفت؟ گویم، هر چه بادا باد!که من در کارها چون و چرای دیگری دارمبه جان بیزار ازین عقل ِ زبونم، ای جنون، گُل کنکه سودا و سَرِ زنجیرهای دیگری دارمبهایی نیست پیش ِ من نه آن مُس را نه این بَه راکه من با نقد ِ مَزدُشتَم، بهای دیگری دارمدروغ است آن خبرهایی که در گوش تو خواندستندحقیقت را خبر از مبتدای دیگری دارمخدای ساده لوحان را نماز و روزه بفریبدولیکن من برای خود، خدای دیگری دارمریا و رشوه نفریبد، اهورای مرا، آریخدای زیرک بی اعتنای ِ دیگری دارمبسی دیدم "ظلمنا" خوی ِ مسکین"ربنا"گویانمن اما با اهورایم، دعای دیگری دارمز "قانون" عرب درمان مجو، دریاب اشاراتمنجات ِ قوم خود را من "شفای" دیگری دارمبَرَد تا ساحل ِ مقصودت، از این سهمگین غرقابکه حیران کشتیت را ناخدای دیگری دارمز خاک ِ تیره برخیزی، همه کارت شود چون زرمن از بهر ِ وجودت کیمیای دیگری دارمتملک شأن ِ انسان وَز نجابت نیست، بینا شوبیا کز بهر چشمت توتیای دیگری دارمهمه عالم به زیر خیمه‌ای، بر سفره‌ای، با همجز این هم بهر جان تو غذای ِ دیگری دارممحبت برترین آیین، رضا عقد است در پیوندمن این پیمان ز پیر ِ پارسای دیگری دارمبهین آزادگر مزدشت میوهٔ مزدک و زردشتکه عالم را ز پیغامش رهای ِ دیگری دارمشعورِ زنده این گوید، شعار زندگی این استامید! اما برای شعر، رای دیگری دارمسنایی در جنان نو شد، به یادم ز آن طهوری میکه بیند مستم و در جان سنای دیگری دارمسلامم می‌کند ناصر، که بیند در سخن امروزچنین نصرٌ من اللهی لوای دیگری دارممرا در سر همان شور است و در خاطر همان غوغافغان هر چند در فصل و فضای دیگری دارمنصیبم لاجرم باشد، همان آزار و حرمان‌هاهمان نسج است کز آن من قبای دیگری دارمسیاست دان شناسد کز چه رو من نیز چون مسعودهر از گاهی مکان در قصر و نای دیگری دارمسیاست دان نکو داند که زندان و سیاست چیستاگرچه این بار تهمت ز افترای دیگری دارمچه باید کرد؟ سهم این است، و من هم با سخن باریزمان را هر زمان ذ َمّ و هجای دیگری دارمجواب ِ های باشد هوی - می‌گوید مثل - و این پندمن از کوه ِ جهان با هوی و های دیگری دارم

غزل ۵

درین شب‌های مهتابی،که می‌گردم میان ِ بیشه‌های سبز ِ گیلان با دل ِ بی تاب- خیالم می‌برد شاد -و می‌بینم چه شاد و زنده و زیباست،الا، دریاب! - می‌گویم به دل - بی تاب من! دریابدرین مهتابشب‌های ِ خیال انگیزمرا با خویشتماشایی و گلگشتی‌ست بی تشویش.خیالم می‌برد شایدو شاید خواب، با تصویرهایش گیجو سیل سایه‌اش آسیمه سر، گردان، چنان چون طعمهٔ گردابدلم گویی چو موج از ود گریزان استو از لبخنده اش ناباوری می‌بارد و هیهاتمن اما خیره در آنات ِ آن آیاتچو جان بی سایه و چون سایه بی جان، مانده بر جا ماتو می‌گویم به دل: دریاب! بیداری اگر، یا خوابنگه کن بیشه‌ای سبز است و مهتاب ِ پس از بارانهمه پوشیده آن شب جامهٔ زیبای عریانیو آرامیده زیر توری ِ پنهان ِ آرامشهمه بیدارمستان، خفته هشیارانیکی بنگر: درختان با پری زادان ِ مست ِ خفته می‌مانندطلسم ِ خوابشان را انفجاری سخت، حتی آه ِ پروانهو پنداری هم اینک، پیر ِ شنگ ِ مست و خواب آلوداقاقی، خیس باران، عطسه خواهد کردو رویای پریورانفراخیزد، فرو ریزد، به ناپروایی، اما اضطراب آلودچنان فواره‌ای، رنگین کمان بارانبه عزمی انصراف آمیز، رقصان ریزبر سیماب گون تالاب.ببین، دستی بکش بر این بنفش ِ زلف ِ ابریشمولی آهسته و آرامکه ترسان می‌پرد، زیباپری از خوابو اینجا ... کاخ ِ باران خوردهٔ پر عطرحباب ِ صمغ صد جا بر تنش، گوییچراغان کرده با صد گوهر شب‌تابو این امرودِ وحشی، با هزاران برگاگرچه سیر و سیراب است، اما بازتو پنداری هزاران گوش خواباندهصدای آشنای پای باران رابه هر گوشش یکی آویزهٔ شادابو سروستان ِ یک‌شب در میان سیراب از باران ِ تا شبگیر بارندهو نرگس زارها، تصویرهای سایه‌شان از پر سیاووشانو صف‌های شقایق، دستهٔ گلگون کفن پوشانو صف‌های صنوبر - که سیاهی می‌زند اوراقشان -خیل ِ عزادارن و خاموشان.و گل‌ها و درختانی که شاید نامهاشان نیزبه دشت ِ لوحه‌ای، باغ ِ کتابی نیست.و بی نامان ِ زیباروی و خاموشیکه - از بس ناز - با مرغان ِ جنگل نازشان هرگز خطابی نیست.الا دریاب - می‌گفتم به دل - دریابتو عمری در کویر خشک سر کردهاگر جویی همان است این، همان دلخواسته ی نایابشب است و بیشه باران خورده و مهتاب ...شکسته در گلویش هق هق ِ گریهدلم - دیوانه - اما داستان دیگری می‌گفت:"همان است این و می‌بینمکبود ِ بیشه پوشیده ست بر تن آبی ِ مهتاب ِ میناییهمان است این و می‌بینم، شب ِ ترگونه ی روشنهمان افسانه و افسون رؤیاییشب ِ پاک ِ اهوراییتجلی کرده با زیباترین جلوهشکوه ِ جاودانه روح زیباییهمان است این و می‌بینم، ولی افسوس! ...."من این آزرده جان را می‌شناسم خوبدرین جادو شب ِ پوشیده از برگ ِ گل ِ کوکبدلم - دیوانه - بودن با ترا می‌خواستسروش آوازها می‌خواند، مسحور ِ شکوه ِ شبولی مسکین دلم، انگشت خاموشی نِهان بر لبشنودن با تو را می‌خواستبه حسرت آنچنان می‌گفت از"آن شب‌ها"ی رویاییکه پنداری نبیند هیچ از"این شب‌ها""خوشا"می‌گفت، با ناخوش‌ترین احوال، سر در چاه تنهایی:"خوشا، دیگر خوشا، آن نازنین شب‌ها!که ما در بیشه‌های سبز گیلان می‌خرامیدیمو جادوی طبیعت را در افسون ِ شب ِ جنگلبه زیباتر جمال و جلوه می‌دیدیمو اما بی خبر بودیم، با شور شباب و روشنای عشقکه این چندم شب است از ماه؟و پیش از نیمشب، یا بعد از آن خواهد دمید از کوه؟و خواهد بودطلوعش با غروب زهره، یا ظهر زحل همراه؟چرا که در دل ما آفتاب بی زوالی روز و شب می‌تافتو در ما بود و گرد ِ ماطواف ِ کهکشان‌ها و مدار ِ اختران روشن ِ هر شبو از ما و برای ماطلوع ِ طلعت ِ روشن‌ترین کوکبخوشا آن نازنین شب‌هاو آن شبگردی و شب زنده داری‌های دور از خستگی تا صبحو آن شاباش و گهگاهی نثار ِ ابرهای عابر ِ خاموشو گلباران ِ کوکب‌هاو کوکب‌ها و کوکب‌ها ..."

غزل ۶

امشب دلم آرزوی تو داردنجواکنان و بی آرام، خوش با خدایشمی‌نالد و گفت و گوی تو دارد- تو، آنچه در خواب بینند،پوشیده در پرده‌های خیال آفرینندتو، آنچه در قصه خوانندتو، آنچه بی اختیارند پیششو آنچه خواهند نامش ندانند -امشب دلم آرزوی تو دارد.دل آرزوی تو وانگاهاین بستر ِ تهمت آغشتهٔ چشم در راهبوی تو، بوی تو، بوی تو دارد .- بوی تو در لحظه‌های نه پروا، نه آزرمی از هیچتن زنده، دل زنده، جان جمله خواهشهولی نه، شرمی نه از هیچآن بو که گوید تو هستیدر اوج شور هوس، اوج مستیجبران ِ خشمی که از خلوت دوش دارمخواهی دلم جویی، اما همه تن پرستیو آن بو که چون عشوه‌های تو گوید: عزیزا!دریاب کاین دم نپایددریاب و دریاب، شایددیگر به چنگت نیایدامشب شبی دان و عمری، میدیشآن شکوه و خشم دوشین رها کنمسپار دل را به تشویش-ای غرقهٔ نور در این شب ِ تلخ ِ دیجوراین بستر امشب - شگفتا، چه حالی ست! -بوی تو، بوی تو داردبوی شبستان ِ موی تو داردبوی شبانی که خوشبخت بودیمدر بستری تا سحر می غنودیمبوی نترسیدن مااز "او" من، همچو "او" ی تو دارد- بوی گلاویزی و بی قراریو لذت کامیابیو شور ِ با عشق، شب زنده داری -امشب عجب بسترم باز بوی تو دارد.تو راه ِ روحی، کلید گشایشوین زندگی را چه بیهوده! - تنها بهانهتو صحبت ِ عشق و آنگاهخواب ِ خوش ِ آشیانهدر سازهای ِ غم آلود ِ این عمر ِ بی نورپرشور تر پردهٔ عاشقانه .در مرگ بوم ِ بیابانو در هراس شب ِ دم به دم ظلمت افزاهر گوشه صد هیکل هیبت آور هویداآنگه که دیری ست دیگراز راه و یراه، چون امن و تشویشیک رشته گم گشته، صد رشته پیدا.و مرد ِ آشفتهٔ رفته هر سویصد بار گشته ست نومید و غمگیناز عشوه و غمز ِ صد کورسوی دروغین -ای ناگهان در پس ِ تپهٔ وحشت و یأسآن شعلهٔ راست‌گوی نشانی!ای واحه ی زندگی، خیمهٔ مهربانی!بعد از چه بسیار دشواری ِ تلخ و جانکاهشیرین و بی منت آسایش رایگانی!تو نوش ِ آسایشی، ناز ِ لذتتو راز ِ آن، آن ِ جان و جمالیای خوب، ای خوبی، ای خوابتو ژرفی و صفوت برکه‌های زلالییک لحظهٔ ساده و بی ملالیای آبی روشن، ای آب ....

درین همسایه ۱

شب، امشب نیز- شب افسردهٔ زندانشب ِ طولانی پاییز -چو شب‌های دگر دم کرده و غمگینبر آماسیده و ماسیده بر هر چیزهمه خوابیده‌اند، آسوده و بی غمو من خوابم نمی‌آیدنمی‌گیرد دلم آرامدرین تاریک بی روزنمگر پیغام دارد با شما، پیغامشما را این نه دشنام است، نه نفرینهمین می‌پرسم امشب از شمایی خوابتان چون سنگ‌ها سنگینچگونه می‌توان خوابید، با این ضجهٔ دیوار با دیوار؟الا یا سنگ‌های خارهای کر، با گریبان‌های زنّار ِ فرنگ آذین؟نمی‌دانم شما دانید این، یا نی؟درین همسایه جغدی هست و ویرانی- چه ویرانی! کهن‌تر یادگار از دورتر اعصار -که می‌آید از او هر شب، صداهای پریشانی-"... جوانمردا! جوانمردا!چنین بی اعتنا مگذرترا با آذر ِ پاک اهورایی دهم سوگندبدین خواری مبین خاکستر ِ سردمهنوزم آتشی در ژرفنای ِ ژرف ِ دل باقی ستاگرچه اینک سراپا سردی و ویرانی و دردمجوانمردا! بیا بنگر، بیا بنگربه آیین ِ جوانمردان، وگرنه همچو همدردانگریبان پاره کن، یا چاره کن درد ِ مرا دیگربدین سردی مرا با خویشتن مگذارز پای افتاده‌ام، دستم نمی‌گیرنددریغا! حسرتا! دردا!جوانمردا! جوانمردا ...."مدان این جغد، نالان ورد می‌گیردبسی با ناشناسی که خطابش رو به سوی اوستچنین می‌گوید و می‌گرید و آرام نپذیردو گر لختی سکوتش هست، پنداریچُگور سالخورده اندُهان را گوش می‌مالدکه راه ِ نوحه را دیگر کند، آنگاهبه نجوایی، همه دلتنگی و اندوه، می‌نالد:"... زمین پر غم، هوا پر غمغم است و غم همه عالمبه سر هر دم رو می‌ریزد دم از سالیان آوارغم ِ عالم برای یک دل ِ تنهابه تو سوگند بسیار استی غم، راستی بسیار ...."الا یا سنگ‌های خارهای کر، با گریبان‌های زُنّاریبه تنگ آمد دلم - بیچاره - از آن ورد و این تکرارنمی‌دانم شما آیا نمی‌دانید؟درین همسایه جغدی هست، و ویرانی- درخشان از میان تیرگی‌هایش دو چشم ِ هول وحشتناک -که می‌گویند روزی، روزگاری خانه‌ای بوده ست، یا باغیولی امروز( به باز آوردهٔ چوپان ِ بد ماند )چنان چون گوسفندی، که‌اش دَرَد گرگی،از او مانده همین داغی .دلم می‌سوزد و کاری ز دستم بر نمی‌آیدالا یا سنگ‌های ِ خاره کر، با گریبان‌های زنارینمی‌دانم کدامین چاره باید کرد؟نمی‌دانم که چون من یا شما آیاگریبان پاره باید کرد، یا دل را ز سنگ خاره باید کرد؟

درین همسایه ۲

درین همسایه مرغی هست، گویا مرغ حق نامشنمی‌دانمو شاید جغد، شاید مرغ کوکو خواندرین همسایه، نامش هر چه، مرغی هستکه شب را، همچنان ویرانه‌ها را، دوست می‌داردو تنها می‌نشیند در سکوت و وحشت ِ ویرانه‌ها تا صبحو حق حق می‌زند، کوکو سرایان ناله می‌باردو من آواز ِ این غمگین ِ دردآلودنشد هرگز که یک شب بشنوم، بی اعتنا مانمو حزن انگیز اوهامی، دلم در پنجه نفشارددرین همسایه مرغی هست خون آلوده‌اش آوازکنار پنجره دیشبنشستم گوش دادم مدتی آواز ِ او را، بازنشستم ماجرا پرسانچراگویان، ولی آرامهمَش همدرد، هم ترسان:-"چرا آواز ِ تو چون ضجه‌ای خونین و هول آمیز؟چه می‌جویی؟ چه می‌گویی؟چرا این قدر دردآلود و حزن انگیز؟چرا؟ آخر چرا؟..."بسیار پرسیدمو اندهناک ترسیدمو او - با گریه شاید - گفت:-"شب و ویرانه، آری این و این آریمن این ویرانه‌ها را دوست می‌دارمو شب را دوست می‌دارمو این هو هو و حق حق راهمین، آری همین، من دوست می‌دارمشب مطلق، شب و ویرانهٔ مطلقو شاید هر چه مطلق را"نشستم مدتی ترسان و از او ماجرا پرسانو او - با ضجه شاید - گفت:-"نمی‌دانم چرا شب، یا چرا ویرانه‌ام لانهولی دانم که شب میراث ِ خورشید استو میراث ِ خداوند است ویرانهنمی‌دانم چرا، من مرغم و آواز من این استجهانم این و جانم ایننهانم این و پیدا و نشانم اینو شاید راز من این است"درین همسایه مرغی هست....

مرغ تصویر

دو چندان جور، جان چندان کشید از عمر ِ دلگیرمکه از عِقد ِ چهل نگذشته، چون هشتادیان پیرمروان تنها و دشمن کام، و بر دوشم قلم چون دارمگر با عیسی ِ مریم غلط کرده ست تقدیرم؟چو عیسی لاجرم - تجرید را - در ترک ِ آسایشبه نُه گنبد رسید و هفت اختر، چار تکبیرمز حسرت یا جنون، بر خود نهم تهمت که: آزادمبه قدّ ِ صیاد بگشاید چو زنجیرمز خاک بر گرفت و می‌دهد بر باد ِ ناکامیمگر طفل است، یا دیوانه این تقدیر ِ بی پیرم؟نه پروازی، نه آب و دانه‌ای، نه شوق ِ آوازیبه دام ِ زندگی امید گویی مرغ ِ تصویرم

آن پنجره

امشب چو ز شب اغلبی سر آیدو آفاق لب از گفت و گو ببنددتا از پس ِ آن قلهٔ جنوبیفانوس ِ شبان یک شکر بخنددآن پنجره را باز می‌کنم، بازآن پنجره را باز می‌گذارمای نور سرشت، ای نسیم پیکرچون خنده زد آن روشن خجستهتو نیز بیا، روشنی بیاورتاریکم و تنها ( تو نیز شاید؟)تاریکم و تنها، تو نیز بی منشاید نه چنانی که می‌پسندیمن چشم به ره، پنجره گشودهدیگر نکند ز آن سویش ببندی؟آن شب چه کشیدم، چه بد! چه بیداد!آن شب چه کشیدم، چه بد! چه دشوار!هر مو به تنم شکوه ای دگر داشتخاموشی ِ شب می‌گریست با مناما نفسش نهت ِ سحر داشتیعنی: بگذر! شب گذشت، ای مردیعنی بگذر! شب گذشت، برخیز!برخیز و به فکر ِ شبی دگر باشاینک شب ِ دیگر، سیه چو چشمتای سبز ِ گلی پوش با خبر باشامشب چو ز شب اغلبی سر آید ....امشب چو ز شب اغلبی سر آیدو آفاق لب از گفت و گو ببنددتا از پس آن قلهٔ جنوبیفانوس شبان یک شکر بخنددآن پنجره را باز می‌کنم، باز

آن بالا

داشتم با ناهاریک دو پیمانه از آن تلخ، از آن مرگابهزهر مارم می‌کردممزه‌ام لب گزهای تلخ و گس ِ با همگان تنهاییپسرک- پسرم -در سکنج ِ دو ردیف ِ قفسکهای ِ کتابرفته بود آن بالادست‌ها از دو طرف وا کردهتکیه داده به دو آرنج، گشوده کف ِ دستپای آویخته و سر سوی بالا کردهمثل یک مرد که بر دار ِ صلیبیا گر باید هموار بگویم، شایدمثل یک چوب ِ نه هموار ِ صلیبخواهرش گفت:"بیا پایین، زردشت!"مادرش گفت:"بیا پایین مادر!وقت خواب است، بیا، من خوابم می‌آید""من نمی‌آیم پایین، من اینجا می‌خوابم"- گفت زردشت ِ صلیب -"من همین بالا می‌خوابم"من به او گفتم یا می‌گفتم می‌باید:"تو بیا پایین، فرزند!پدرت آن بالا می‌خوابد"یا شاید:"پدرت آن بالا خوابیده ست!"