پیشنهادات  

مهدی اخوان ثالث - دوزخ اما سرد

شهاب‌ها و شب

ز ظلمت ِ رمیده خبر می‌دهد سحرشب رفت و با سپیده خبر می‌دهد سحردر چاه ِ بیم، امید به ماه ِ ندیده داشتو اینک ز مهر ِ دیده خبر می‌دهد سحراز اختر ِ شبان، رمهٔ شب رمید و رفتوز رفته و رمیده خبر می‌دهد سحرزنگار خورد جوشن ِ شب را، به نوشخنداز تیغ ِ آبدیده خبر می‌دهد سحرباز از حریق ِ بیشهٔ خاکسرین فلقآتش به جان خریده خبر می‌دهد سحراز غمز و ناز انجم و از رمز و راز ِ شببس دیده و شنیده خبر می‌دهد سحرنطغ ِ شَبَق مرصع و خنجر زُمُرّداببا حنجر ِ بریده خبر می‌دهد سحربس شد شهید ِ پردهٔ شب‌ها، شهاب‌هاو آن پرده‌های دریده خبر می‌دهد سحرآه، آن پریده رنگ که بود و چه شد، کز اورنگش ز ِ رخ پریده خبر می‌دهد سحر؟چاووشخوان ِ قافلهٔ روشنان، امید!از ظلمت ِ رمیده خبر می‌دهد سحر

ییلاقی

شور ِ شباهنگان،شب ِ مهتابغوغای غوکانبرکه ِ نزدیکناگاه ماری تشنه، لکی ابرکوپایه سنگی ساکت و تاریک

آنک! ببین ...

اوصاف ِ این همیشه همان، تا که بوده‌اماز بی غمان ِ رنگ نگر، این شنوده‌ام:بر لوح ِ دودفام ِ سحر، صبح ِ آتشینشنگرف تا اقاصی ِ زنگار گسترداما شنیده کی بَرَدَم دیده‌ها ز یادکاین کهنه زخمِ زرد، به هر روز بامدادسر واکند به مشرق و خوناب و زهر و دردتا مغرب ِ قلمرو ِ تکرار گستردصبح است و باز می‌دمد از خاور آفتابگفتند هر کسی نگرد نقش ِ خود در آبزین رو چو من به صبح، هزاران تفو فکننفرت بر این سُتور ِ زر افسار گستردبرخیز تا به خون جگرمان وضو کنیمنفرین کنان به چهرهٔ زردش تفو کنیمکاین پیر کینه، بهر چه تا بیکران چنینبیداد و بد، مصیبت و آزار گسترد؟آنک! ببین، مهیب‌ترین عنکبوت زردبرخاست از سیاه و بر آبی نظاره کردتذکار ِ رنگ‌های ِ اسارت، به روشنیاینک به روی ِ ثابت و سیار گسترد...

به دیدارم بیا هر شب

به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا ماننددلم تنگ است بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخندشبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی‌هادلم تنگ استبیا بنگر، چه غمگین و غریبانهدر این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامالدلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌هاو این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابیبیا ای همگناه ِ من درین برزخبهشتم نیز و هم دوزخبه دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با منکه اینان زود می‌پوشند رو در خواب‌های بی گناهی‌هاو من می‌مانم و بیداد بی خوابیدر این ایوان سرپوشیدهٔ متروکشب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ستکه در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی‌ها، پرستوهابیا امشب که بس تاریک و تن‌هایمبیا ای روشنی، اما بپوشان رویکه می‌ترسم ترا خورشید پندارندو می‌ترسم همه از خواب برخیزندو می‌ترسم همه از خواب برخیزندو می‌ترسم که چشم از خواب بردارندنمی‌خواهم ببیند هیچ کس ما رانمی‌خواهم بداند هیچ کس ما راو نیلوفر که سر بر می‌کشد از آبپرستوها که با پرواز و با آوازو ماهی‌ها که با آن رقص غوغایینمی‌خواهم بفهمانند بیدارندشب افتاده ست و من تنها و تاریکمو در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابندپرستوها و ماهی‌ها و آن نیلوفر آبیبیا ای مهربان با من!بیا ای یاد مهتابی!

روز و شب

روز آفاق ِ عاج خواند سرودیشب اقالیم ِ آبنوش شنفتندسایه در سایه سحرهای شبانهتن در امواج گیسوی تو نهفتندروزها طالع طلایی خود راهمچو رازی کهن به روی تو گفتنداین جدایان جاودان چه بسا شددر تو با هم، چو نقش و آینه خفتندسِحر شب را به راز روی بسی مندر توی طاق، دیده‌ام که چه جفتندباز صبح است و روشنان پگاهیروی شستند و گرد آینه رُفتندباز اقالیم عاج خواند از آن دستکه در آفاق آبنوس شِنفتند

دریغا

بخندد بُت، چو قربانی پسین آببه شوق ِ رأفت قصاب نوشددریغا! بیشهٔ گرگان همیشهز خون ِ دشت ِ میشان آب نوشد!

شمعدان

چون شمعم و سرنوشت ِ روشن، خطرمپروانهٔ مرگ پر زنان دور سرمچون شرط ِ اجل بر سر از آتش تبرمخصم افکند آوازه که با تاج زرم!اکنون که زبان شعله ورم نیست، چو شمعوز عمر همین شبم باقی ست، چو شمعفیلم نه به یاد ِ هیچ هندوستانیپس بر سرم آتشین کجک چیست، چو شمع؟از آتش دل شب همه شب بیدارمچون شمع ز شعله تاج بر سر دارماز روز دلم به وحشت، از شب به هراسوز بود و نبود خویشتن بیزارم

این است که...

چون روشن روشنان فرو میردتاریک شود جهان و خوف انگیزدیگر همه چیز رنگ ِ او گیرداو اهرمنی ستمگر و خیره ستاو دشمن روشنی ست، او دزدیبر گسترهٔ قلمروش چیره ستاو چهرهٔ کائنات را چالاکتصویر کند به مسخ ِ کوبیکشچون هندسهٔ جذام، وحشتناکدر نوبت او که حکم‌ها رانداز خرد و بزرگ، از نو و کهنههیچ چیز به رنگ خود نمی‌ماندهر چیز که هست، رنگ خود بازدیکرنگ چو شد جهان، رود در خوابخواب است و سیاهی آنچه او سازدآری، به شب سیاه خواب انگیزهر چیز که هست، حکم شب داردآری، همه هر چه هست، جز یک چیزاین است که می‌ستایم آتش راآن روشن پاک، زندهٔ بیدارنستوه و بلند، روح سرکش را

آوار عید

بس که همپایش غم و ادبار می‌آید فرودبر سر من عید چون آوار می‌آید فرودمی‌دهم خود را نوید سال ِ بهتر، سال‌هاستگرچه هر سالم بهتر از پار می‌آید فروددر دل من خانه گیرد، هر چه عالم را غم استمی‌رسد وقتی به منزل، بار می‌آید فرودرنگ راحت کو به عمر، این تیر پرتاب اجل؟می‌گریزد سایه، چون دیوار می‌آید فرودشانه زلفش را به روی افشاند و بست از بیم چشمشب چو آید، پرده خمّار می‌آید فرودبهر یک شربت شهادت، داد یک عمرم عذابگاه تیغ مرگ هم دشوار می‌آید فرودوارثم من تخت ِ عیسی را، شهید ثالثموقت شد، منصور اگر از دار می‌آید فرودبر سر من عید چون آوار می‌آید، امید!بس که همپایش غم و ادبار می‌آید فرود

پارینه

چون سبویی ست پر از خون، دل بی کینهٔ مناین که قندیل غم آویخته در سینهٔ منندهد طفل ِ مرا شادی و غم راحت و رنجپر تفاوت نکند شنبه و آدینهٔ منزندگی نامدم این مغلطهٔ مرگ و دم، آهآب از جوی ِ سرابم دهد، آیینهٔ منکهکشان‌ها همه با آتش و خون، فرش شودسر کشد یک دم اگر دود ِ دل از سینهٔ منپر شد از قهقه دیوانگیش چاه ِ شغادشکر ِ کاووس شه این است ز تهمینهٔ منبا می ِ ناب ِ مغان، در خم ِ خیام، امید!خیز و جمشید شو از جام سفالینه ی منشعر قرآن و اوستاست، کزین سان دم ِ نزعخانه روشن کند از سوز من و سینهٔ منسال دیگر که جهان تیره شد از مسخ ِ فرنگیاد کن ز آتش ِ روشنگر ِ پارینهٔ من

مردُم! ای مردُم

مردم! ای مردممن همیشه یادمست این، یادتان باشدنیم شب‌ها و سحرها، این خروس پیرمی‌خروشد، با خراش سینه می‌خواندگوش‌ها گر با خروش و هوش با فریادتان باشدمردم! ای مردممن همیشه یادمست این، یادتان باشدو شنیدم دوش، هنگام سحر می‌خواندبازاین چنین با عالم خاموش فریاد از جگر می‌خواندمردم! ای مردممن اگر جغدم، به ویران بومیا اگر بر سرسایه از فرّ ِ هما دارمهر چه هستم از شما هستمهر چه دارم، از شما دارممردم! ای مردممن همیشه یادمست این، یادتان باشد