پیشنهادات  

مهدی اخوان ثالث - زمستان

یاد

هرگز فراموشم نخواهد گشت، هرگزآن شب که عالم، عالم لطف و صفا بودمن بودم و توران و هستی لذتی داشتوز شوق چشمک می‌زد و رویش به ما بودماه از خلال ابرهای پاره پارهچون آخرین شب‌های شهریور صفا داشتآن شب که بود از اولین شب‌های مردادبودیم ما بر تپه‌ای کوتاه و خاکیدر خلوتی از باغ‌های احمد آبادهرگز فراموشم نخواهد گشت، هرگزپیراهنی سربی که از آن دستمالیدزدیده بودم چون کبوترها به تن داشتاز بیشه‌های سبز گیلان حرف می‌زدآرامش صبح سعادت در سخن داشتآن شب که عالم، عالم لطف و صفا بودگاهی سکوتی بود، گاهی گفت و گوییبا لحن محبوبانه، قولی، یا قراریگاهی لبی گستاخ، یا دستی گنه‌کاردر شهر زلفی شب روی می‌کرد، آریمن بودم و توران و هستی لذتی داشتآرامشی خوش بود، چون آرامش صلحآن خلوت شیرین و اندک ماجرا راروشنگران آسمان بودند، لیکنبیش از حریفان زهره می‌پایید ما راوز شوق چشمک می‌زد و رویش به ما بودآن خلوت از ما نیز خالی گشت، امابعد از غروب زهره، وین حالی دگر داشتاو در کناری خفت، من هم در کناریدر خواب هم گویا به سوی ما نظر داشتماه از خلال ابرهای پاره پاره

نغمهٔ همدرد

آینهٔ خورشید از آن اوج بلندشب رسید از ره و آن آینهٔ خرد شدهشد پرکنده و در دامن افلاک نشستتشنه‌ام امشب، اگر باز خیال لب توخواب نفرستد و از راه سرابم نبردکاش از عمر شبی تا به سحر چون مهتابشبنم زلف تو را نوشم و خوابم نبردروح من در گرو زمزمه‌ای شیرین استمن دگر نیستم، ای خواب برو، حلقه مزناین سکوتی که تو را می‌طلبد نیست عمیقوه که غافل شده‌ای از دل غوغایی منمی‌رسد نغمه‌ای از دور به گوشم، ای خوابمکن، این نغمهٔ جادو را خاموش مکنزلف چون دوش، رها تا به سر دوش مکنای مه امروز پریشان‌ترم از دوش مکندر هیاهوی شب غمزده با اخترکانسیل از راه دراز آمده را همهمه‌ای ستبرو ای خواب، برو عیش مرا تیره مکنخاطرم دستخوش زیر و بم زمزمه‌ای ستچشم بر دامن البرز سیه دوخته‌امروح من منتظر آمدن مرغ شب استعشق در پنجهٔ غم قلب مرا می‌فشردبا تو ای خواب، نبرد من و دل زین سبب استمرغ شب آمد و در لانهٔ تاریک خزیدنغمه‌اش را به دلم هدیه کند بال نسیمآه ... بگذار که داغ دل من تازه شودروح را نغمهٔ همدرد فتوحی‌ست عظیم

ارمغان فرشته

با نوازش‌های لحن مرغکی بیدار دلبامدادان دور شد از چشم من جادوی خوابچون گشودم چشم، دیدم از میان ابرهابرف زرین بارد از گیسوی گلگون، آفتابجوی خندان بود و من در اشک شوقش گرم گرمگرد شب را شستم از رخسار و جانم تازه شدشانه در گیسوی من کوشید با آثار خوابوز کشاکشهاش طرح گیسوانم تازه شدسایه روشن بود روی گیتی از خورشید و ابرابرها مانند مرغانی که هر دم می‌پرندبر زمین خسبیده نقش شاخ‌های بید بنگاه محو و گاه رنگین لیک با قدی بلندبره‌ها با هم سرود صبحدم خواندند و نیستجز: کجایی مادر گمگشته؟ قصدی ز آن سرودلک لک همسایه بالا زد سر و غلیان کشیدجفت او در آشیان خفته ست بر آن شاخ تودآن نشاط انگیز روح شادمان بامدادچون محبت با جفا آمیخت در غم‌های منحزن شیرینی که هم درد است و هم درمان دردسایه افکن شد به روح آسمان پیمای منخنده کردم بر جبین صبح با قلبی حزینخنده‌ای، اما پریشان خنده‌ای بی اختیارخیره در سیمای شیرین فلک نام تو رابر زبان آوردم تابنده مه، جانانه یارناگهان در پرنیان ابرها باغی شکفتوز میان باغ پیدا شد جمالی تابناکآمد از آن غرفهٔ زیبای نورانی فرودچون فرشته، آسمانی پیکری پر نور و پاکدر کنار جوی، با رویی درخشان ایستادوز نگاهی روح تاریک مرا تابنده کردسجده بردم قامتش را لیک قلبم می‌تپیددیدمش کاهسته بر محجوبی من خنده کردمن نگفتم: کیستی؟ زیرا زبان در کام مناز شکوه جلوه‌اش حرفی نمی یارست گفتشاید او رمز نگاهم را به خود تعبیر کردکز لبش با عطر مستی آوری این گل شکفتای جوان، چشمان تو می‌پرسد از من کیستیمن به این پرسان محزون تو می‌گویم جوابمن خدای ذوق و موسیقی خدای شعر و عشقمن خدای روشنی‌ها من خدای آفتاباز میان ابرهای خسته این امواج نورنیزه‌های تیرگی پیری زرین من استخسته خاطر عاشقان هستی از کف داده راهدیه آوردن ز شهر عشق، آیین من استنک به رایت هدیه‌ای آورده‌ام از شهر عشقتا که همراز تو باشد در غم شب‌های هجرساحلی باشد منزه تا که درج خاطرشگوهر اندوزد ز غم‌های تو در دریای هجراینک این پاکیزه تن مرغک، ره آورد من استپیکری دارد چو روحم پاک و چون مویم سپیداین همان مرغ است کاندر ماورای آسمانبال بر فرق خدای حسن و گل‌ها گستریدبنگر ای جانانه توران تا که بر رخسار مناشک‌های من خبردارت کنند از ماجرادیدم آن مرغک چو منقار کبود از هم گشودمی‌ستاید عشق محجوب من و حسن تو را

خفته

آمد به سوی شهر از آن دور دورهاآشفته حال باد سحرخیز فرودینگفتی کسی به عمد بر آشفت خاکدانزان دامنی که باد کشیدیش بر زمینشب همچو زهد شیخ گرفتار وسوسهروز از نهاد چرخ چو شیطان شتاب کنهمچون تبسمی که کند دختری عفیفبنیاد زهد و خانهٔ تقوا خراب کنآن اختران چو لشکریان گریختههر یک به جد و جهد پی استتار خویشافشانده موی دخترکی ارمنی به رویفرمانروا نه عدل، نه بیداد، گرگ و میشسوسو کنان به طول خیابان چراغ‌هابر تاج تابناک ستون‌های مستقیمچون موج باده پشت بلورین ایغهایا رقص لاله زار به همراهی نسیمآمد مرا به گوش غریوی که می‌کشیدنقاره با تغنی منحوس و دلخراشناقوس شوم مرده دلان است، کز لحدسر بر کشیده‌اند به انگیزهٔ معاشتوأم به این سرود پر ابهام مذهبیدر آسمان تیره نعیب غراب‌هاگفتی ز بس خروش که می‌آمدم به گوشغلتان شدند از بر البرز آب‌هامن در بغل گرفته کتابی چو جان عزیزشوریده مو به جانب صحرا قدم زناناز شهر و اهل شهر به تعجیل در گریزبر هم نهاده چشم ز توفان تیره جانبر هم نهاده چشم و روان، دست‌ها به جیبوز فرط گرد و خاک به گردم حصارهاناگه گرفت راه مرا پیکری نحیفچون سنگ کوه، در قدم چشمه سارهادیدم به پای کاخ رفیعی که قبه اشراحت غنوده به دامان کهکشانخوابیده مرد زار و فقیری که جبه‌اشغربال بود و هادی غم‌های بیکرانکاخی قشنگ، مظهر بیدادهای شوممهتاب رنگ و دلکش و جان پرور و رفیعمردی اسیر دوزخ این کهنه مرز و بومچون بره‌ای که گم شده از گله‌ای وسیعاز کاخ رفته قهقههٔ شوق تا فلکچون خنده‌های باده ز حلقوم کوزه‌هاوان ناله‌های خفته کمک می‌کند به شککاین صوت مرد نیست که آه عجوزه‌هاتعبیر آه و قهقهه خاطر نشان کندمفهوم بی عدالتی و نیش و نوش راوین پردهٔ فصیح مجسم عیان کنددنیای ظلم و جور سباع و وحوش راآن یک به فوق مسکنت از ظلم و جور ایناین یک به تخت مقدرت از دسترنج آناین با سرور و شادی و عیش و طرب قرینو آن با عذاب و ذلت و اندوه توأمانگفتم به روح خفتهٔ آن مرد بی خبرتا کی تو خفته‌ای؟ بنگر آفتاب زدبر خیز و مرد باش، ولیکن حذر، حذرزنهار، بی گدار نباید به آب زدهمدرد من! عزیز من! ای مرد بینواآخر تو نیز زنده‌ای، این خواب جهل چیستمرد نبرد باش که در این کهن سراکاری محال در بر مرد نبرد نیستزنهار، خواب غفلت و بیچارگی بس استهنگام کوشش است اگر چشم واکنیتا کی به انتظار قیامت توان نشستبرخیز تا هزار قیامت به پا کنی

بی سنگر

در هوای گرفتهٔ پاییزوقت بدرود شب، طلوع سحرپیله‌اش را شکافت پروانهآمد از دخمهٔ سیاه به دربال‌ها را به شوق بر هم زداز نشاط تنفس آزادبا نگاهی حرصی و آشفتههمره آرزو به راه افتادنقش رخسار بامداد هنوزبود پر سایه از سیاهی سردداشت نقاش خسته از پستوکاسهٔ رنگ زرد می‌آوردرد شد از دشت صبح پروانهبا نگاهی حرصی و آشفتهدید در پیله زار دنیاییچشم باز و بصیرت خفتهای! پروانگک! روی به کجا؟آمد از پیله زار آواییباد سرد خزان سیه کندتچه جنونی، چه فکر بیجاییفصل پروانه نیست فصل خزاننیم پروانه کرمکی گفتالااقل باش تا بهار آیدلااقل باش ... محو شد آوارد شد از دشت صبح پروانهبه چمنزار نیمروز رسیدشهر پروانه‌های زرین بالنور جریان پشت بر خورشیداوه، به به غریب پروانهاز کجایی تو با چنین خط و خال؟شهر عشاق روشنی اینجاستشهر پروانه‌های زرین بالنه غریبم من، آشنا هستماز شبستان شعر آمده‌امخسته از پیله‌های مسخ شدهاز سیه دخمه‌ام برون زده‌امهمرهم آرزو، به کلبهٔ شعرآردها بیخت، پر وزن آویختبافته از دل و تنیده ز جانخاطرم نقش حله ها انگیختاز شبستان شعر پارینهمن همان طفل ارغنون سازمارغنون ناله‌های روح من استدردناک است و وحشی آوازماینک از راه دور آمده‌امآرزومند آرزوی دگردر دلم خفته نغمه‌های حزیناز تمنای رنگ و بوی دگراوه، فرزند راه دور! بیاهر چه داری تو آرزوی اینجاستبر چمن‌ها نشست، پروانهگفت: به به چه تازه و زیباستروزها رفت و روزها آمدبود پروانه گرم لذت و گشتروزهایی چه روزهای خوشیدر چمنزار نیمروز گذشتتا شبی دید آرزوهایشهمه دلمرده اند و افسردهگریه هاشان دروغ و بی معنی ستخنده هاشان غریب و پژمردهگفت با خود که نیست وقت درنگاین گلستان دگر نه جای من استمن نه مرد دروغ و تزویرمهر چه هست از هوای این چمن استبشنید این سخن پرستوییداستانش به آفتاب بگفتغم پروانه آفتابی شدروزها رفت و او نه خورد و نه خفتآفتاب بلند عالم‌گیرمن دگر زین حجاب دل‌زده‌امدوست دارم پرستویی باشمکه ز پروانگی کسل شده‌امعصر تنگی که نقش‌بند غروبسایه می‌زد به چهره‌ای روشنمی‌پرید از چمن پرستوییآه ... بدرود، ای شکفته چمنبال‌ها را به شوق بر هم زداز نشاط تنفس آزادبا نگاهی حریص و آشفتههمراه آرزو به راه افتادبه کجا می‌روی؟ پرستوی خرداز چمنزار آمد این آوالااقل باش تا بیاید صبحلااقل باش ... محو گشت صدااز چمنزار نیمروز پریدهمره آرزو پرستوییدر غبار غروب دود اندوددید از دور برج و باروییسایه خیسانده در سواحل شبکهنه برجی بلند و دود زدهبرج متروک دیر سال، عبوسبا نقوشی علیل و مسخ شدهبه رجبان پیرکی سیاه جبیندر سه کنجی نشسته مست غرورو به گرد اندرش ستایشگردو سه نو پا حریف پر شر و شوربر جدار هزار رخنهٔ برجخفته بس نقش با خطوط زمختحاصل عمر چند افسونگرمیوهٔ رنج چند شاخهٔ لختگاه غمگین نگاه معصومیاز ورم کرده چشم حیرانیگاه بر پرده‌ای غبار آلودطرح گنگی ز داس دهقانیرهگذر بر دهان برج نشستگفت: وه، این چه برج تاریکی ستدر پس پرده‌های نه تویشآن نگاه شراره بار از کیست؟صف ظلمت فشرده‌تر می‌گشتدرهٔ شب عمیق‌تر می‌شدآسمان با هزار چشم حسوددر نظارت دقیق‌تر می‌شدهی! که هستی؟ سکوت برج شکستهی! که هستی؟ پرندهٔ مغموممرغ سقایکی؟ پرستویی؟بانگ زد به رجبان در آن شب شومبرج ما برج پرده داران استهمه کس را به برج ما ره نیستچه شد اینجا گذارت افتاده ست؟سرگذشت تو چیست؟ نام تو چیست؟از شبستان شعر آمده‌اممن سخن پیشه‌ام، سخنگویممرغکی راه جوی و رهگذرممرغ سقایکم، پرستویممرغ سقایکم چو می‌خوانمتشنگان را به آب و دانهٔ خویشو پرستویم آن زمان که کنمعمر در کار آشیانهٔ خویشدانم این را که در جوار شماکشتزاری ست با هزار عطشآمدم کز شما بیاموزمکه چه سان ریزم آب بر آتشآمدم با هزار امید بزرگو همین جام خرد و کوچک خویشآمدم تا ازین مصب عظیمراه دریای تشنه گیرم پیشبرج ما جای‌ایان تو نیستگفت آن نغمه ساز نو پایکتشنگان را بخار باید داددور شو دور، مرغ سقایکصبحدم کشتزار عطشان دیددر کنارش افتاده پیکر غمدر به منقار مرغ سقایکبرگ سبزی لطیف، پر شبنمرفته در خواب، خواب جاویدانوقت بدرود شب، طلوع سحربا تفنگی کبود و گرد آلودرهگذر، جنگجوی بی سنگر

شعر

چون پرنده‌ای که سحربا تکانده حوصله‌اشمی‌پرد ز لانهٔ خویشبا نگاه پر عطشیمی‌رود برون شاعرصبحدم ز خانهٔ خویشدر رهش، گذرگاهشهر جمال و جلوه که نیستیا که هست، می‌نگردآن شکسته پیر گداو آن دونده آب کدروان کبوتری که پرددر رهش گذرگاهشهر خروش و ناله که هستیا که نیست، می‌شنودز آن صغیر دکه به دستو آن فقیر طالع بینو آن سگ سیه که دودز آنچه‌ها که دید و شنیدپرتوی عجولانهدر دلش گذارد رنگگاه از آنچه می‌بیندچون نگاه دویانهدور ماند صد فرسنگچون عقاب گردون گردصید خود در اوج اثیرجوید و نمی‌جویدیا بسان آینه ایز آن نقوش زود گذرگوید و نمی‌گویدبا تبسمی مغرورناگهان به خویش دیدز آنچه دید یا که شنوددر دلش فتد نوریوین جوانهٔ شعر استنطفه‌ای غبار آلودقلب او به جوشیدسینه‌اش کند تنگیز آتشی گدازندهارغنون روحش راسخت در خروش آردیک نهان نوازندهزندگی به او داده استبا سپارشی رنگینپرتوی ز الهامیشاعر پریشانگردراه خانه گیرد پیشبا سریع‌تر گامیباید او کند کاریکز جرقه‌ای کم عمرشعله‌ای برقصاندوز نگاه آن شعلهیا کند تنی را گرمیا دلی را بسوزاندتا قلم به کف گیردخورد و خواب و آسایشمی‌شود فراموششافکند فرشتهٔ شعرسایه بر سر چشمشپرده بر در گوششنامه‌ها سیه گرددخامه‌ها فرو خشکدشمع‌ها فرو میردنقش‌ها برانگیزدتا خیال رنگینینقش شعر بپذیردمی‌زند بر آن سایهاز ملال یک پاییزاز غروب یک لبخندانتظار یک مادرافتخار یک مصلوباعتماد یک سوگندروشنیش می‌بخشدبا تبسم اشکییا فروغ پیغامیپرده می‌کشد بر آناز حجاب تشبیهییا غبار ایهامیو آن جرقهٔ کم عمرشعله‌ای شود رقصاندر خلال بس دفترتا که بیندش رخسار؟تا چه به اشدش مقدار؟تا چه آیدش بر سر؟

سترون

سیاهی از درون کاهدود پشت دریاهابر آمد، با نگاهی حیله گر، با اشکی آویزانبه دنبالش سیاهی‌های دیگر آمده‌اند از راهبگستردند بر صحرای عطشان قیرگون دامانسیاهی گفتاینک من، بهین فرزند دریاهاشما را، ای گروه تشنگان، سیراب خواهم کردچه لذت بخش و مطبوع است مهتاب پس از بارانپس از باران جهان را غرقه در مهتاب خواهم کردبپوشد هر درختی میوه‌اش را در پناه منز خورشیدی که دایم می‌مکد خون و طراوت رانبینم ... وای ... این شاخک چه بی جان است و پژمردهسیاهی با چنین افسون مسلط گشت بر صحرازبردستی که دایم می‌مکد خون و طراوت رانهان در پشت این ابر دروغین بود و می‌خندیدمه از قعر محاقش پوزخندی زد بر این تزویرنگه می‌کرد غار تیره با خمیازهٔ جاویدگروه تشنگان در پچ پچ افتادنددیگر اینهمان ابر است کاندر پی هزاران روشنی داردولی پیر دروگر گفت با لبخندی افسرده:فضا را تیره می‌دارد، ولی هرگز نمی‌باردخروش رعد غوغا کرد، با فریاد غول آساغریو از تشنگان برخاستباران است ... هی! بارانپس از هرگز ... خدا را شکر ... چندان بد نشد آخرز شادی گرم شد خون در عروق سرد بیمارانبه زیر ناودان‌ها تشنگان، با چهره‌های ماتفشرده بین کف‌ها کاسه‌های بی قراری راتحمل کن پدر ... باید تحمل کردمی‌دانمتحمل می‌کنم این حسرت و چشم انتظاری راولی باران نیامدپس چرا باران نمی‌آید؟نمی‌دانم ولی این ابر بارانی ست، می‌دانمببار ای ابر بارانی! ببار ای ابر بارانیشکایت می‌کنند از من لبان خشک عطشانمشما را، ای گروه تشنگان! سیراب خواهم کردصدای رعد آمد باز، با فریاد غول آساولی باران نیامدپس چرا باران نمی‌اید؟سر آمد روزها با تشنگی بر مردم صحراگروه تشن‌گان در پچ پچ افتادندآیا اینهمان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد؟و آن پیر دوره گرد گفت با لبخند زهرآگینفضا را تیره می‌دارد، ولی هرگز نمی‌بارد

در میکده

در میکده‌ام، چون من بسی اینجا هستمی حاضر و من نبرده‌ام سویش دستباید امشب ببوسم این ساقی راکنون گویم که نیستم بیخود و مستدر میکده‌ام دگر کسی اینجا نیستواندر جامم دگر نمی صهبا نیستمجروحم و مستم و عسس می‌بردممردی، مددی، اهل دلی، آیا نیست؟

هر کجا دلم بخواهد

چون میهمانان به سفرهٔ پر ناز و نعمتیخواندی مرا به بستر وصل خودی پریهر جا دلم بخواهد من دست می‌برمدیگر مگو: ببین به کجا دست می‌بریبا میهمان مگوی: بنوش این، منوش آنای میزبان که پر گل ناز است بسترتبگذار مست مست بیفتم کنار توبگذار هر چه هست بنوشم ز ساغرتهر جا دلم بخواهد، آری، چنین خوش استباید درید هر چه شود بین ما حجابباید شکست هر چه شود سد راه وصلدیوانه بود باید و مست و خوش و خرابگه می‌چرم چو آهوی مستی، به دست و لبدر دشت گیسوی تو که صاف است و بی شکنگه می‌پرم چو بلبل سرگشته با نگاهبر گرد آن دو نو گل پنهان به پیرهنهر جا دلم بخواهد، آری به شرم و شوقدستم خزد به جانب پستان نرم توواندر دلم شکفته شود صد گل از غرورچون به بنم آن دو گونهٔ گلگون ز شرم توتو خنده زن چو کبک، گریزنده چون غزالمن در پیت چو در پی آهو پلنگ مستوانگه ترا بگیرم و دستان من روندهر جا دلم بخواهد آری چنین خوش استچشمان شاد گرسنه مستم دود حریصبر پیکر برهنهٔ پر نور و صاف توبر مرمر ملایم جاندار و گرم توبر روی و ران و گردن و پستان و ناف توکم کم به شوق دست نوازش کشم بر آنگلدیس پاک و پردگی نازپرورتهر جا دلم بخواهد من دست می‌برمای میزبان که پر گل ناز است بسترتتو شوخ پندگوی، به خشم و به ناز خوشمن مست پند نشنو، بی رحم، بی قرارو آنگه دگر تو دانی و من، وین شب شگفتوین کنج دنج و بستر خاموش و رازدار

نظاره

۱با نگهی گمشده در کهنه خاطراتپهلوی دیوار ترک خورده‌ای سپیدبر لب یک پله چوبین نشسته‌امبا سری آشفته، دلی خالی از امیدمی‌گذرد بر تن دیوار، بی شتابدر خط زنجیر، یکی کاروان مورنامتوجه به بسی یادگارهامی‌شود آهسته ز مد نظاره دورگویی بر پیرهن مورثی به عمددوخته کس حاشیه واری نخش سیاهیا وسط صفحه‌ای از کاغذ سپیدبا خط مشکین قلمی رفته است راهاندکی از قافلهٔ مور دورترتار تنیده یکی عنکبوت پیرمی‌پلکد دور و بر تارهای خویشچشم فرو دوخته بر پشه‌ای حقیرخوش‌تر ازین پرده فضا هیچ نیست، هیچبهتر ازین پشه غذا عنکبوت گفتنیست به از وزوز این پشه نغمه‌ایعیش همین است و همین: کار و خورد و خفتاز چمن دلکش و صحرای دلگشاگفت خوش الحان مگسی قصه‌ای به منخوش‌تر ازین پرده فضا هیچ نیست، هیچجمله فریب است و دروغ است آن سخن۲پنجره‌ها بسته و درها گرفته کیپقافلهٔ نور نمی‌خواندم به خویشبر لب این پله چوبین نشسته‌امقافلهٔ مور همی آیدم به پیشپند دهندم که بیا عنکبوت شوزندگی آموخته جولاهگان پیرکه‌ات زند آن شاهد قدسی بسی صلاکه‌ات رسد از نای سروشی بسی صفیرمن نتوانم چو شما عنکبوت شدکولی شوریده سرم من، پرنده‌امزین گنه، ای روبهکان دغل! مرامرگ دهد توبه، که گرگ درنده‌امباز فتادم به خراسان مرگبارغمزده، خاموش، فروخفته، خصم کاملدزدی و بیداد و ریا اندر آن حلالحریت و موسقی و می در آن حرام۳پهلوی دیوار ترک خورده‌ای که نوزمی‌گذرد بر تن او کاروان موربر لب یک پلهٔ چوبین نشسته‌امبا نگهی گمشده در خاطرات دور

به مهتابی که به گورستان می تابید

۱حیف از تو ای مهتاب شهریور، که ناچارباید بر این ویرانه محزون بتابیوز هر کجا گیری سراغ زندگی راافسوس، ای مهتاب شهریور، نیابییک شهر گورستان صفت، پژمرده، خاموش"بر جای رطل و جام می" سجادهٔ زرق"گوران نهادستند پی" در مهد شیران"بر جای چنگ و نای و نی" هو یا اباالفضلبا نالهٔ جان‌سوز مسکینان، فقیرانبدبخت‌ها، بیچاره‌ها، بی خانمان‌ها۲لبخند محزون "زنی" ده ساله بود اینکز گوشهٔ چادر سیاه دیدم ای ماهآری "زنی ده ساله" بشنو تا بگویماین قصه کوتاهست و درد آلود و جانکاهوین جا جز این لبخند لبخندی نبینیشش ساله بود این زن که با مادرش آمداز یک ده گیلان به سودای زیارتآن مادرک ناگاه مرد و دخترک ماندو اینک شده سرمایهٔ کسب و تجارتنفرین بر این بیداد، ای مهتاب، نفرینبینی گدایی، هر به گامی، رقت انگیزیاد هر به دستی، عاجزی از عمر بیزاریا زین دو نفرت بارتر شیخ ریاییهر یک به روی بارهای شهر سربارچون لکه‌های ننگ و ناهمرنگ وصله۳اینجا چرا می‌تابی؟ ای مهتاب، برگرداین کهنه گورستان غمگین دیدنی نیستجنبیدن خلقی که خشنودند و خرسنددر دام یک زنجیر زرین، دیدنی نیستمی‌خندی اما گریه دارد حال این شهرششصد هزار انسان که برخیزند و خسبندبا بانگ محزون و کهنسال نقارهدایم وضو را نو کنند و جامه کهنهاز ابروی خورشید، تا چشم ستارهوز حاصل رنج و تلاش خویش محروماز زندگی اینجا فروغی نیست، الکدر خشم آن زنجیریان خرد و خستهخشمی که چون فریادهاشان گشته کم رنگبا مشت دشمن در گلوهاشان شکستهواندر سرود بامدادیشان فشرده ستزینجا سرود زندگی بیرون تراودهمراه گردد با بسی نجوای لب‌هابا لرزش دل‌های ناراضی هماهنگآهسته لغزد بر سکوت نیمشبهاوین است تنها پرتو امید فردا۴ای پرتو محبوس! تاریکی غلیظ استمه نیست آن مشعل که‌مان روشن کند راهمن تشنهٔ صبحم که دنیایی شود غرقدر روشنی‌های زلال مشربش، آهزین مرگ سرخ و تلخ جانم بر لب آمد

سه شب

نخستینروزنه‌ای از امید، گرم و گرامیروشنی افکنده باز بر دل سردمدایم از آن لذتی که خواهم آمدمستم و با سرنوشت بد به نبردمتا بردم گاهگاه وسوسه با خویشکای دله دل! چشم ازین گناه فرو پوشیاد گناهان دلپذیر گذشتهبانگ بر آرد که: ای شیطان! خاموشوسوسهٔ تو به در دلم نکند راهتوبه کند، آنکه او گنه نتواندگرگم و گرگ گرسنه‌ام من و گویممرگ مگر زهر توبه‌ام بچشانددومینباز شب آمد، حرمسرای گناهانباز در آن برگ لاله راه نکردیموای دلا! این چه بی فروغ شبی بودحیف، گذشت امشب و گناه نکردیمای لب گرم من! ای ز تف عطش خشکباش که سیرت کنم ز بوسهٔ شاداباز لب و دندان و چهره‌ای که بر آنهارشک برد لاله و ستاره و مهتاباخترکان! شب به خیر، خسته شدم بازبسترم از انتظار خسته‌تر از منخسته‌ام، اما خوشم که روح گناهانشاد شود، شاد، تا شب دگر از منآخرینمست شعف می‌روم به بسترم امشببر دو لبم خنده، تا که خنده کند روزباز ببینم سعادت تو چه قدر استبستر خوشبختم! ای ... بستر پیروز

سگها و گرگها

۱هوا سرد است و برف آهسته باردز ابری ساکت و خاکستری رنگزمین را بارش مثقال، مثقالفرستد پوشش فرسنگ، فرسنگسرود کلبهٔ بی روزن شبسرود برف و باران است امشبولی از زوزه‌های باد پیداستکه شب مهمان توفان است امشبدوان بر پرده‌های برف‌ها، بادروان بر بال‌های باد، باراندرون کلبهٔ بی روزن شبشب توفانی سرد زمستانآواز سگ‌ها«زمین سرد است و برف آلوده و ترهوا تاریک و توفان خشمناک استکشد - مانند گرگان - باد، زوزهولی ما نیکبختان را چه باک است؟»«کنار مطبخ ارباب، آنجابر آن خاک اره‌های نرم خفتنچه لذت بخش و مطبوع است، و آنگاهعزیزم گفتن و جانم شنفتن »«وز آن ته مانده‌های سفره خوردن»«و گر آن هم نباشد استخوانی »«چه عمر راحتی دنیای خوبیچه ارباب عزیز و مهربانی »«ولی شلاق! این دیگر بلایی ست »«بلی، اما تحمل کرد بایددرست است اینکه الحق دردناک استولی ارباب آخر رحمش آیدگذارد چون فروکش کرد خشمشکه سر بر کفش و بر پایش گذاریمشمارد زخمهامان را و ما اینمحبت را غنیمت می شماریم »۲خروشد باد و بارد همچنان برفز سقف کلبهٔ بی روزن شبشب توفانی سرد زمستانزمستان سیاه مرگ مرکبآواز گرگ‌ها«زمین سرد است و برف آلوده و ترهوا تاریک و توفان خشمگین استکشد - مانند سگ‌ها - باد، زوزهزمین و آسمان با ما به کین است »«شب و کولاک رعب انگیز و وحشیشب و صحرای وحشتناک و سرمابلای نیستی، سرمای پر سوزحکومت می‌کند بر دشت و بر ما »«نه ما را گوشهٔ گرم کنامیشکاف کوهساری سر پناهی »«نه حتی جنگلی کوچک، که بتواندر آن آسود بی تشویش گاهیدو دشمن در کمین ماست، دایمدو دشمن می‌دهد ما را شکنجهبرون: سرما درون: این آتش جوعکه بر ارکان ما افکنده پنجه »«و ... اینک ... سومین دشمن ... که ناگاهبرون جست از کمین و حمله‌ور گشتسلاح آتشین ... بی رحم ... بی رحمنه پای رفتن و نی جای برگشت »«بنوش ای برف! گلگون شو، برافروزکه این خون، خون ما بی خانمان‌هاستکه این خون، خون گرگان گرسنه ستکه این خون، خون فرزندان صحراست »«درین سرما، گرسنه، زخم خورده،دویم آسیمه سر بر برف چون بادولیکن عزت آزادگی رانگهبانیم، آزادیم، آزاد »

فراموش

با شما هستم من، ای ... شماچشمه‌هایی که ازین راهگذر می‌گذریدبا نگاهی همه آسودگی و ناز و غرورمست و مستانه هماهنگ سکوتبه زمین و به زمان می‌نگریداو درین دشت بزرگچشمهٔ کوچک بی نامی بودکز نهانخانه ی تاریک زمیندر سحرگاه شبی سرد و سیاهبه جهان چشم گشودبا کسی راز نگفتدر مسیرش نه گیاهی، نه گلی، هیچ نرسترهروی هم به کنارش ننشستکفتری نیز در او بال نشستمن ندیم شب و روزش بودمصبح یک روز که برخاستم از خواب، ندیدم او رابه کجا رفته، نمی‌دانم، دیری ست که نیستاز شما پرسم من، ای ... شمارهروان هیچ نیاسودندخوشدل و خرم و مستانهلذت خویش پرستانهگرم سیر و سفر و زمزمه‌شان بودندبا شما هستم من، ای ... شماسبزه‌های تر، چون طوطی شادبوته‌های گل، چون طاووس مستکه بر این دامنه‌تان دستی کشتنقشتان شیرین بستچو بهشتی به زمین، یا چو زمینی به بهشتاو بر آن تپهٔ دورپای آن کوه کمر بسته ز ابردم آن غار غریببوتهٔ وحشی تنهایی بودکز شبستان غم آلود زمیندر غروبی خونینبه جهان چشم گشودنه به او رهگذری کرد سلامنه نسیمی به سویش برد پیامنه بر او ابری یک قطره فشاندنه بر او مرغی یک نغمه سرودمن ندیم شب و روزش بودمصبح یک روز نبود او، به کجا رفته، ندانم به کجااز شما پرسم من، ای شماطاووسان فارغ و خاموش نگه کردندنگی بی غم و بیگانهطوطیان سر خوش و مستانهسر به نزدیک هم آوردندبا شما هستم من، ای شمااخترانی که درین خلوت صحرای بزرگشب که‌اید، چو هزاران گله گرگچشم بر لاشهٔ رنجور زمین دوخته‌ایدواندر آهنگ بی آزرم نگهتان تک و توکسکه‌هایی همه قلب و سیه اما به زر اندوده ز احساس و شرفحیله بازانه نگه داشته، اندوخته‌ایداو در آن ساحل مغموم افقاختر کوچک مهجوری بودکز پس پستوی تاریک سپهردر دل نیمشبی خلوت و اسرار آمیزبا دلی ملتهب از شعلهٔ مهربه جهان چشم گشودنه به مردابی یک ماهی پیرهشت بر پولکش از وی تصویرنه بر او چشمی یک بوسه پراندنه نگاهی به سویش راه کشیدنه به انگشت کس او را بنمودتا شبی رفت و ندانم به کجااز شما پرسم من، ای ... شماگرگ‌ها خیره نگه کردندهم صدا زوزه بر آوردندما ندیدیم، ندیدیمشنام، هرگز نشنیدیمشنیم شب بود و هوا ساکت و سردتازه ماه از پس کهسار برون آمده بودتازه زندان من از پرتو پر الهامشکز پس پنجره‌ای میله نشان می‌تابیدسایه روشن شده بودو آن پرستو که چنان گمشده ای داشت، هنوزهمچنان در طلبش غمزده بودماه او را دم آن پنجره آورد و به ویبا سر انگشت مرا داد نشانکاین همان است، همان گمشده ی بی سامانکه درین دخمهٔ غمگین سیاهکاهدش جان و تن و همت و هوشمی‌شود سرد و خموش

فریاد

خانه‌ام آتش گرفته ست، آتشی جانسوزهر طرف می‌سوزد این آتشپرده‌ها و فرش‌ها را، تارشان با پودمن به هر سو می‌دوم گریاندر لهیب آتش پر دودوز میان خنده‌هایم تلخو خروش گریه‌ام ناشاداز درون خستهٔ سوزانمی‌کنم فریاد، ای فریاد! ای فریادخانه‌ام آتش گرفته ست، آتشی بی رحمهمچنان می‌سوزد این آتشنقش‌هایی را که من بستم به خون دلبر سر و چشم در و دیواردر شب رسوای بی ساحلوای بر من، سوزد و سوزدغنچه‌هایی را که پروردم به دشواریدر دهان گود گلدان‌هاروزهای سخت بیماریاز فراز بامهاشان، شاددشمنانم موذیانه خنده‌های فتحشان بر لببر من آتش به جان ناظردر پناه این مشبک شبمن به هر سو می‌دومگریان ازین بیدادمی‌کنم فریاد، ای فریاد! ای فریادوای بر من، همچنان می‌سوزد این آتشآنچه دارم یادگار و دفتر و دیوانو آنچه دارد منظر و ایوانمن به دستان پر از تاولاین طرف را می‌کنم خاموشوز لهیب آن روم از هوشز آن دگر سو شعله برخیزد، به گردش دودتا سحرگاهان، که می‌داند که بود من شود نابودخفته‌اند این مهربان همسای‌گانم شاد در بسترصبح از من مانده بر جا مشت خاکستروای، آیا هیچ سر بر می‌کنند از خوابمهربان همسایگانم از پی امداد؟سوزدم این آتش بیدادگر بنیادمی‌کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد

مشعل خاموش

لب‌ها پریده رنگ و زبان خشک و چاک چاکرخساره پر غبار غم از سال‌های دوردر گوشه‌ای ز خلوت این دشت هولناکجوی غریب ماندهٔ بی آب و تشنه کامافتاده سوت و کوربس سال‌ها گذشته کز آن کوه سربلندپیک و پیام روشن و پاکی نیامده ستوین جوی خشک، رهگذر چشمه‌ای که نیستدر انتظار سایهٔ ابری و قطره‌ایچشمش به راه مانده، امدیش تبه شده ستبس سال‌ها گذشته که آن چشمهٔ بزرگدیگر به سوی معبر دیرین روانه نیستخشکیده است؟ یا ره دیگر گرفته پیش؟او ساز شوق بود و سرود و ترانه داشتو کنون که نیست، ساز و سرود و ترانه نیستدر گوشه‌ای ز خلوت دشت اوفتاده خواربر بستر زوال و فنا، در جوار مرگبا آن یگانه همدم دیرین دیر سالآن همنشین تشنه، چنار کهن، که نیستبر او نه آشیانهٔ مرغ و نه بار و برگآنجا، در انتظار غروبی تشنه استکز راه مانده مرغی بر او گذر کندچون بیند آشیانه بسی دور و وقت دیربر شاخهٔ برهنهٔ خشکش، غریب وارسر زیر بال برده، شبی را سحر کنداین است آن یگانه ندیمی که جوی خشکهمسایه است با وی و همراز و همنشینوز سال‌های سالدر گوشه‌ای ز خلوت این دشت یکنواختگسترده است پیکر رنجور بر زمینای جوی خشک! رهگذر چشمهٔ قدیموقتی مه، این پرندهٔ خوشرنگ آسمانگسترده است بر تو و بر بستر تو بالآیا تو هیچ لب به شکایت گشوده‌ایاز گردش زمانه و نیرنگ آسمان؟من خوب یادم آید ز آن روز و روزگارکاندر تو بود، هر چه صفا یا سرور بودو آن پاک چشمهٔ تو ازین دشت دیولاخبس دور و دور بود، و ندانست هیچ کسکز کوهسار جودی، یا کوه طور بودآنجا که هیچ دیده ندید و قدم نرفتآنجا که قطره قطره چکد از زبان برگآنجا که ذره ذره تراود ز سقف غارروشن چو چشم دختر من، پاک چون بهشتدوشیزه چون سرشک سحر، سرد چون تگرگمن خوب یادم آید ز آن پیچ و تابهاتو آنجا که آهوان ز لبت آب خورده‌اندآنجا که سایه داشتی از بیدهای سبزآنجا که بود بر تو پل و بود آسیاو آنجا که دختران ده آب از تو برده‌اندو کنون، چو آشیانه متروک، مانده‌ایدر این سیاه دشت، پریشان وسوت و کورآه ای غریب تشنه! چه شد تا چنین شدیلب‌ها پریده رنگ و زبان خشک و چاک چاکرخساره پر غبار غم از سال‌های دور؟

اندوه

نه چراغ چشم گرگی پیرنه نفس‌های غریب کاروانی خسته و گمراهمانده دشت بیکران خلوت و خاموشزیر بارانی که ساعتهاست می‌بارددر شب دیوانهٔ غمگینکه چو دشت او هم دل افسرده‌ای دارددر شب دیوانهٔ غمگینمانده دشت بیکران در زیر باران، آه، ساعت‌هاستهمچنان می‌بارد این ابر سیاه ساکت دلگیرنه صدای پای اسب رهزنی تنهانه صفیر باد ولگردینه چراغ چشم گرگی پیر

قصه ای از شب

شب استشبی آرام و باران خورده و تاریککنار شهر بی غم خفته غمگین کلبه‌ای مهجورفغان‌های سگی ولگرد می‌اید به گوش از دوربه کرداری که گویی می‌شود نزدیکدرون کومه‌ای کز سقف پیرش می‌تراود گاه و بیگه قطره‌هایی زردزنی با کودکش خوابیده در آرامشی دلخواهدود بر چهرهٔ او گاه لبخندیکه گوید داستان از باغ رؤیای خوش ایندینشسته شوهرش بیدار، می‌گوید به خود در سکوت پر دردگذشت امروز، فردا را چه باید کرد؟کنار دخمهٔ غمگینسگی با استخوانی خشک سرگرم استدو عابر در سکوت کوچه می‌گویند و می‌خندنددل و سرشان به می، یا گرمی انگیزی دگر گرم استشب استشبی بیرحم و روح آسوده، اما با سحر نزدیکنمی‌گرید دگر در دخمه سقف پیرو لیکن چون شکست استخوانی خشکبه دندان سگی بیمار و از جان سیرزنی در خواب می‌گریدنشسته شوهرش بیدارخیالش خسته، چشمش تار

مرداب

عمر من دیگر چون مردابی ستراکد و ساکت و آرام و خموشنه از او شعله کشد موج و شتابنه در او نعره زند خشم و خروشگاهگه شاید یک ماهی پیرمانده و خسته در او بگریزدوز خرامیدن پیرانه ی خویشموجکی خرد و خفیف انگیزدیا یکی شاخهٔ کم جرأت سیلراه گم کرده، پناه آوردشو ارمغان سفری دور و درازمشعلی سرخ و سیاه آوردشبشکند با نفسی گرم و غریبانزوای سیه و سردش رالحظه‌ای چند سراسیمه کنددل آسودهٔ بی دردش رایا شبی کشتی سرگردانیلنگر اندازد در ساحل اوناخدا صبح چو هشیار شودبار و بن برکند از منزل اویا یکی مرغ گریزنده که تیرخورده در جنگل و بگریخته چستدیگر اینجا که رسد، زار و ضعیفدست و پایش شود از رفتن سستهمچنان محتضر و خون آلودافتد، آسوده ز صیاد بر اوبشکند آینهٔ صافش راماهیان حمله برند از همه سوگاهگاه شاید مرغابی‌هاخسته از روز بر او خیمه زنندشبی آنجا گذرانند و سحرسر و تن شسته و پرواز کنندورنه مرداب چه دیدیه ست به عمرغیر شام سیه و صبح سپید؟روز دیگر ز پس روز دگرهمچنان بی ثمر و پوچ و پلید؟ای بسا شب که به مردب گذشتزیر سقف سیه و کوته ابرتا سحر ساکت و آرام گریستباز هم خسته نشد ابر ستبرو ای بسا شب که بر او می‌گذردغرقه در لذت بی روح بهاراو به مه می‌نگرد، ماه به اوشب دراز است و قلندر بیکارمه کند در پس نیزار غروبصبح روید ز دل بحر خموشهمه این است و جز این چیزی نیستعمر بی حادثهٔ بی جر و جوشدفتر خاطره‌ای پاک سپیدنه در او رسته گیاهی، نه گلینه بر او مانده نشانی نه، خطیاضطرابی تپشی، خون دلیای خوشا آمدن از سنگ برونسر خود را به سر سنگ زدنگر بود دشت گذشتن هموارور بوده درخت سرازیر شدنای خوشا زیر و زبرها دیدنراه پر بیم و بلا پیمودنروز و شب رفتن و رفتن شب و روزجلوه گاه ابدیت بودنعمر "من" اما چون مردابی ستراکد و ساکت و آرام و خموشنه در او نعره زند مجو و شتابنه از او شعله کشد خشم و خروش

برای دخترکم لاله و آقای مینا

با دست‌های کوچک خوشبشکاف از هم پردهٔ پاک هوا رابشکن حصار نور سردی را که امروزدر خلوت بی بام و در کاشانهٔ منپر کرده سر تا سر فضا رابا چشم‌های کوچک خویشکز آن تراود نور بی نیرنگ عصمتکم کم ببین این پر شگفتی عالم ناآشنا رادنیا و هر چیزی که در اوستاز آسمان و ابر و خورشید و ستارهاز مرغ‌ها، گل‌ها و آدم‌ها و سگ‌هاوز این لحاف پاره پارهتا این چراغ کور سوی نیم مردهتا این کهن تصویر من، با چشم‌های باد کردهتا فرش و پردهکنون به چشم کوچک تو پر شگفتی ستهر لحظه رنگی تازه داردخواند به خویشتفریاد بی تابی کشی، چون شیههٔ اسبوقتی گریزد نقش دلخواهی ز پیشتیا همچو قمری با زبان بی زبانیمحزون و نامفهوم و گرم، آواز خوانیای لالهٔ منتو می‌توانی ساعتی سر مست باشیبا دیدن یک شیشهٔ سرخیا گوهر سبزاما من از این رنگ‌ها بسیار دیدموز این سیه دنیا و هر چیزی که در اوستاز آسمان و ابر و آدم‌ها و سگ‌هامهری ندیدم، میوه‌ای شیرین نچیدموز سرخ و سبز روزگاراندیگر نظر بستم، گذشتم، دل بریدمدیگر نیم در بیشهٔ سرخیا سنگر سبزدیگر سیاهم من، سیاهمدیگر سپیدم من، سپیدموز هرچه بود و هست و خواهد بود، دیگربیزارم و بیزار و بیزارنومیدم و نومید و نومیدهر چند می‌خوانند امیدمنازم به روحت، لاله جان! با این عروسکتو می‌توانی هفته‌ای سرگرم باشیتا در میان دست‌های کوچک خویشیک روز آن را بشکنی، وز هم بپاشیمن نیز سبز و سرخ و رنگینبس سخت و پولادین عروسک‌ها شکستمو کنون دگر سرگشته و ولگرد و تنهاچون کولی‌ی دیوانه هستمور باده‌ای روزی شود، شبدیوانه مستممن از نگاهت شرم دارمامروز هم با دست خالی آمدم منمانند هر روزنفرین و نفرینبر دست‌های پیر محروم بزرگماما تو دخترامروز دیگر هم بمک پستانکت رابفریب با آنکام و زبان و آن لب خندانکت راو آن دست‌های کوچکت راسوی خدا کنبنشین و با من « خواجه مینا » را دعا کن

زمستان

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت،سرها در گریبان است کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید، نتواند،که ره تاریک و لغزان است وگر دست ِ محبت سوی کس یازی،به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛که سرما سخت سوزان استنفس، کز گرمگاه سینه می‌آید برون، ابری شود تاریکچو دیوار ایستد در پیش چشمانت نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشمز چشم دوستان دور یا نزدیک؟مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر ِ پیرهن چرکین!هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی...دمت گرم و سرت خوش باد!سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور منم، دشنام پست آفرینش، نغمهٔ ناجور نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزدتگرگی نیست، مرگی نیست صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است من امشب آمدستم وام بگزارمحسابت را کنار جام بگذارمچه می‌گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟فریبت می‌دهد، بر آسمان این سرخی ِ بعد از سحرگه نیستحریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی ِ سرد ِ زمستان استو قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زندهبه تابوت ستبر ظلمت نه توی ِ مرگ اندود، پنهان استحریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان استسلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفتهوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست‌ها پنهان،نفس‌ها ابر، دل‌ها خسته و غمگین،درختان اسکلت‌های بلور آجینزمین دلمرده، سقفِ آسمان کوتاه،غبار آلوده مهر و ماه،زمستان استتهران، دی ماه ۱۳۳۴

گزارش

خدایا! پر از کینه شد سینه‌امچو شب رنگ درد و دریغا گرفتدل پاکروتر ز آیینه امدلم دیگر آن شعلهٔ شاد نیستهمه خشم و خون است و درد و دریغسرایی درین شهرک آباد نیستخدایا! زمین سرد و بی نور شدبی آزرم شد، عشق ازو دور شدکهن گور شد، مسخ شد، کور شدمگر پشت این پردهٔ آبگونتو ننشسته‌ای بر سریر سپهربه دست اندرت رشتهٔ چند و چون؟شبی جبه دیگر کن و پوستینفرودی از آن بارگاه بلندرها کردهٔ خویشتن را ببینزمین دیگر آن کودک پاک نیستپر آلودگی‌هاست دامان ویکه خاکش به سر، گرچه جز خاک نیستگزارشگران تو گویا دگرزبانشان فسرده ست، یا روز و شبدروغ و دروغ آورندت خبرکسی دیگر اینجا تو را بنده نیستدرین کهنه محراب تاریک، بسفریبنده هست و پرستنده نیستعلی رفت، زردشت فرمند خفتشبان تو گم گشت، و بودای پاکرخ اندر شب نی روانان نهفتنمانده ست جز من کسی بر زمیندگر ناکسانند و نامردمانبلند آستان و پلید آستینهمه باغ‌ها پیر و پژمرده‌اندهمه راه‌ها مانده بی رهگذرهمه شمع و قندیل‌ها مرده‌اندتو گر مرده‌ای، جانشین تو کیست؟که پرسد؟ که جوید؟ که فرمان دهد؟وگر زنده‌ای، کاین پسندیده نیستمگر صخره‌های سپهر بلندکه بودند روزی به فرمان توسر از امر و نهی تو پیچیده‌اند؟مگر مهر و توفان و آب، ای خدادگر نیست در پنجهٔ پیر تو؟که گویی: بسوز، و بروب، و برایگذشت، ای پیر پریشان! بس استبمیران، که دونند، و کمتر ز دونبسوزان، که پستند، و ز آن سوی پستیکی بشنو این نعرهٔ خشم رابرای که بر پا نگه داشتیزمینی چنین بی حیا چشم را؟گر این بردباری برای من استنخواهم من این صبر و سنگ تو رانبینی که دیگر نه جای من است؟ازین غرقه در ظلمت و گمرهیازین گوی سرگشتهٔ ناسپاسچه ماده ست؟ چه قرن‌های تهی؟گران است این بار بر دوش منگران است، کز پس شرم و شرفبفرسود روح سیه پوش منخدایا! غم آلوده شد خانه‌امپر از خشم و خون است و درد و دریغدل خستهٔ پیر دیوانه‌ام

جرقه

به چشمان سیاه و روی شاداب و صفای دلگل باغ شب و دریا و مهتاب است پنداریدرین تاریک شب، با این خمار و خسته جانی‌هاخوشید نقش او در چشم من، خواب است پنداری

لحظه

همه گویند که: تو عاشق اوییگر چه دانم همه کس عاشق اویندلیک می‌ترسم، یاربنکند راست بگویند؟

روشنی

ای شده چون سنگ سیاهی صبورپیش دروغ همه لبخندهابسته چو تاریکی جاویدگرخانه به روی همه سوگندهامن ز تو باور نکنم، این تویی؟دوش چه دیدی، چه شنیدی، به خواب؟بر تو، دلا! فرخ و فرخنده باددولت این لرزش و این اضطرابزنده‌تر از این تپش گرم توعشق ندیده ست و نبیند دگرپاک‌تر از آه تو پروانه‌ایبر گل یادی ننشیند دگر

گرگ هار

گرگ هاری شده‌امهرزه پوی و دله دوشب درین دشت زمستان زدهٔ بی همه چیزمی‌دوم، برده ز هر باد گروچشم‌هایم چو دو کانون شرارصف تاریکی شب را شکندهمه بی رحمی و فرمان فرارگرگ هاری شده‌ام، خون مرا ظلمت زهرکرده چون شعلهٔ چشم تو سیاهتو چه آسوده و بی باک خرامی به برمآه، می‌ترسم، آهآه، می‌ترسم از آن لحظهٔ پر لذت و شوقکه تو خود را نگریمانده نومید ز هر گونه دفاعزیر چنگ خشن وحشی و خونخوار منیپوپکم! آهوکمچه نشستی غافلکز گزندم نرهی، گرچه پرستار منیپس ازین درهٔ ژرفجای خمیازهٔ جادو شدهٔ غار سیاهپشت آن قلهٔ پوشیده ز برفنیست چیزی، خبریور تو را گفتم چیز دگری هست، نبودجز فریب دگریمن ازین غفلت معصوم تو، ای شعلهٔ پاکبیشتر سوزم و دندان به جگر می‌فشرممنشین با من، با من منشینتو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم؟تو چه دانی که پس هر نگه سادهٔ منچه جنونی، چه نیازی، چه غمی ست؟یا نگاه تو، که پر عصمت و نازبر من افتد، چه عذاب و ستمی ستدردم این نیست ولیدردم این است که من بی تو دگراز جهان دورم و بی خویشتنمپوپکم! آهوکمتا جنون فاصله‌ای نیست از اینجا که منممگرم سوی تو راهی باشدچون فروغ نگهتورنه دیگر به چه کارایم منبی تو؟ چون مردهٔ چشم سیهتمنشین اما با من، منشینتکیه بر من مکن، ای پردهٔ طناز حریرکه شراری شده‌امپوپکم! آهوکمگرگ هاری شده‌ام

بیمار

بیمارم، مادر جانمی‌دانم، می‌بینیمی‌بینم، می‌دانیمی‌ترسی، می‌لرزیاز کارم، رفتارم، مادر جانمی‌دانم، می‌بینیگه گریم، گه خندمگه گیجم، گه مستمو هر شب تا روزشبیدارم، بیدارم، مادر جانمی‌دانم، می‌دانیکز دنیا، وز هستیهشیاری، یا مستیاز مادر، از خواهراز دختر، از همسراز این یک، و آن دیگربیزارم، بیزارم، مادر جانمن دردم بی ساحلتو رنجت بی حاصلساحر شو، جادو کندرمان کن، دارو کنبیمارم، بیمارم، بیمارم، مادر جان

فسانه

گویا دگر فسانه به پایان رسیده بوددیگر نمانده بود به رایم بهانه‌ایجنبید مشت مرگ و در آن خاک سرد گورمی‌خواست پر کندروح مرا، چو روزن تاریکخانه‌ایاما بسان باز پسین پرسشی که هیچدیگر نه پرسشی ست از آن پس نه پاسخیچشمی که خوش‌ترین خبر سرنوشت بوداز آشیان سادهٔ روحی فرشته وارکز روشنی چو پنجره‌ای از بهشت بودخندید با ملامت، با مهر، با غروربا حالتی که خوش‌تر از آن کس ندیده استکای تخته سنگ پیرآیا دگر فسانه به پایان رسیده است؟چشمم پرید ناگه و گوشم کشید سوتخون در رگم دویدامشب صلیب رسم کنید، ای ستاره‌هابرخاستم ز بستر تاریکی و سکوتگویی شنیدم از نفس گرم این پیامعطر نوازشی که دل از یاد برده بوداما دریغ، کاین دل خوشباورم هنوزباور نکرده بودکآورده را به همره خود باد برده بودگویی خیال بود، شبح بود، سایه بودیا آن ستاره بود که یک لمحه زاد و مردچشمک زد و فسردلشکر نداشت در پی، تنها طلایه بودای آخرین دریچهٔ زندان عمر منای واپسین خیال شبح وار سایه رنگاز پشت پرده‌های بلورین اشک خویشبا یاد دلفریب تو بدرود می‌کنمروح تو را و هرزه درایان پست رابا این وداع تلخ ملولانه ی نجیبخشنود می‌کنممن لولی ملامتی و پیر و مرده دلتو کولی جوان و بی آرام و تیز دورنجور می‌کند نفس پیر من تو راحق داشتی، برواحساس می‌کنم ملولی ز صحبتمآن پاکی و زلالی لبخند در تو نیستو آن جلوه‌های قدسی دیگر نمی‌کنیمی بینمت ز دور و دلم می‌تپد ز شوقمی‌بینم برابر و سر بر نمی‌کنیاین رنج کاهدم که تو نشناختی مرادر من ریا نبود صفا بود هر چه بودمن روستاییم، نفسم پاک و راستینباور نمی‌کنم که تو باور نمی‌کنیاین سرگذشت لیلی و مجنون نبود ... آهشرم آیدم ز چهرهٔ معصوم دخترمحتی نبود قصهٔ یعقوب دیگریاین صحبت دو روح جوان، از دو مرد بودیا الفت بهشتی کبک و کبوتریاما چه نادرست در آمد حساب مناز ما دو تن یکی نه چنین بود، ای دریغغمز و فریبکاری مشتی حسود نیزما را چو دشمنی به کمین بود، ای دریغمسموم کرد روح مرا بی صفاییتبدرود، ای رفیق می و یار مستی‌اممن خردی تو دیدم و بخشایمت به مهرور نیز دیده‌ای تو، ببخشای پستی‌اممن ماندم و ملال و غمم، رفته‌ای تو شادبا حالتی که بدتر از آن کس ندیده استای چشمهٔ جوانگویا دگر فسانه به پایان رسیده است

داوری

هر که آمد بار خود را بست و رفتما همان بدبخت و خوار و بی نصیبز آن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ؟زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب؟

آب و آتش

آب و آتش نسبتی دارند جاویدانمثل شب با روز، اما از شگفتی‌هاما مقدس آتشی بودیم و آب زندگی در ماآتشی با شعله‌های آبی زیباآهسوزدم تا زنده‌ام یادش که ما بودیمآتشی سوزان و سوزاننده و زندهچشمهٔ بس پاکی روشنهم فروغ و فر دیرین را فروزندههم چراغ شب زدای معبر فرداآب و آتش نسبتی دارند دیرینهآتشی که آب می‌پاشند بر آن، می‌کند فریادما مقدس آتشی بودیم، بر ما آب پاشیدندآب‌های شومی و تاریکی و بیدادخاست فریادی، و درد آلود فریادیمن همان فریادم، آن فریاد غم بنیادهر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بودمن نخواهم برد، این از یادکآتشی بودیم بر ما آب پاشیدندگفتم و می‌گویم و پیوسته خواهم گفتور رود بود و نبودمهمچنان که رفته است و می‌رودبر باد

پاسخ

چه می‌کنی؟ چه می‌کنی؟درین پلید دخمه‌هاسیاه‌ها، کبودهابخارها و دودها؟ببین چه تیشه می‌زنیبه ریشهٔ جوانیتبه عمر و زندگانیتبه هستیت، جوانیتتبه شدی و مردنیبه گورکن سپردنیچه می‌کنی؟ چه می‌کنی؟چه می‌کنم؟ بیا ببینکه چون یلان تهمتنچه سان نبرد می‌کنماجاق این شراره راکه سوزد و گدازدمچو آتش وجود خودخموش و سرد می‌کنمکه بود و کیست دشمنم؟یگانه دشمن جهانهم آشکار، هم نهانهمان روان بی امانزمان، زمان، زمان، زمانسپاه بیکران اودقیقه‌ها و لحظه‌هاغروب و بامدادهاگذشته‌ها و یادهارفیق‌ها و خویش‌هاخراش‌ها و ریش‌هاسراب نوش و نیش‌هافریب شاید و اگرچو کاش‌های کیش‌هابسا خسا به جای گلبسا پسا چو پیش‌هادروغ‌های دست‌هاچو لاف‌های مست‌هابه چشم‌ها، غبارهابه کارها، شکستهانویدها، درودهانبودها و بودهاسپاه پهلوان منبه دخمه‌ها و دام‌هاپیاله‌ها و جام‌هانگاه‌ها، سکوت‌هاجویدن بروتهاشراب‌ها و دودهاسیاه‌ها، کبودهابیا ببین، بیا ببینچه سان نبرد می‌کنمشکفته‌های سبز راچگونه زرد می‌کنم

سرود پناهنده

نجوا کنان به زمزمه سرگرممردی ست با سرودی غمناکخسته دلی، شکسته دلی، بیزاراز سر فکنده تاج عرب بر خاکاین شرزه شیر بیشهٔ دین، آیت خدابی هیچ باک و بیم و اداسوی عجم کشیده دلش، از عرب جداامشب به جای تاج عرب شوق کوچ به سر داردآهسته می‌سراید و با خویشامشب سرود و سر دگر داردنجوا کنان به زمزمه، نالان و بی قراربا درد و سوز گرید و گویدامشب چو شب به نیمه رسد خیزموز این سیاه زاویه بگریزمپنهان رهی شناسم و با شوق می‌رومور بایدم دویدن، با شوق می‌دومگر بسته بود در؟به خدا داد می‌زنمسر می‌نهم به درگه و فریاد می‌کنمخسته دل شکسته دل غمناکافکنده تیره تاج عرب از سرفریاد می‌کندهیهای! های! هایای ساقیان سرخوش میخانهٔ الستراهم دهید ای! پناهم دهید ای!اینجادرمانده‌ای ز قافلهٔ بیدل شماستآواره‌ای، گریخته‌ای، مانده بی پناهآهاینجا منم، منمکز خویشتن نفورم و با دوست دشمنمامشب عجیب حال خوشی داردپا می‌زند به تاج عرب، گریانحال خوشی، خیال خوشی داردامشب من از سلاسل پنهان مدرسهسیر از اصول و میوه و شاخ درخت دینوز شک و از یقینوز رجس خلق و پاکی دامان مدرسهبگریختمچگونه بگویم؟حکایتی ستدیگر به تنگ آمده بودماز خنده‌های طعنوز گریه‌های بیمدیگر دلم گرفته ازین حرمت و حریمتا چند می‌توانم باشم به طعن و طنزحتی گهی به نعرهٔ نفرین تلخ و تندغیبت کنان و بدگو پشت سر خدا؟دیگر به تنگ آمده‌ام منتا چند می‌توانم باشم از او جدا؟صاحبدلی ز مدرسه آمد به خانقاهبا خاطری ملول ز ارکان مدرسهبگریخت از فریب و ریا، از دروغ و جهلنابود باد - گوید - بنیان مدرسهحال خوش و خیال خوشی داردبا خویشتن جدال خوشی داردو کنون که شب به نیمه رسیده ستاو در خیال خود را بیندکاوراق شمس و حافظ و خیاماین سرکشان سر خوش اعصاراین سرخوشان سرکش ایاماین تلخاکام طایفهٔ شنگ و شور بختزیر عبا گرفته و بر پشت پوست تختآهسته می‌گریزدو آب سبوی کهنه و چرکین خود به پایبر خاک راه ریزدامشب شگفت حال خوشی داردو کنون که شب ز نیمه گذشته ستاو، در خیال، خود را بیندپنهان گریخته ست و رسیده به خانقاه، ولی بسته است درو او سر به در گذاشته و از شکاف آنبا اشتیاق قصهٔ خود رامی‌گوید و ز هول دلش جوش می‌زندگویی کسی به قصهٔ او گوش می‌کندامشب به گاه خلوت غمناک نیمشبگردون بسان نطع مرصع بودهر گوهریش آیتی از ذات ایزدیآفاق خیره بود به من، تا چه می‌کنممن در سپهر خیره به آیات سرمدیبگریختمبه سوی شما می‌گریختمبگریختم، به سوی شما آمدمشماای ساقیان سرخوش میخانهٔ الستای لولیان مست بهایان کرده پشت، به خیام کرده روآیا اجازه هست؟شب خلوت است و هیچ صدایی نمی‌رسداو در خیال خود را، بی تاب، بی قراربیند که مشت کوبد پر کوب، بر دریبا لابه و خروشاما دری چو نیست، خورد مشت بر سریراهم دهید ای! پناهم دهید ای!می‌ترسد این غریب پناهندهای قوم، پشت در مگذاریدشای قوم، از برای خداگریه می‌کندنجواکنان، به زمزمه سرگرممردی ست دل شکسته و تنهاامشب سرود و سر دگر داردامشب هوای کوچ به سر دارداما کسی ز دوست نشانش نمی‌دهدغمگین نشسته، گریه امانش نمی‌دهدراهم ... دهید، ای! ... پناهم دهید ... ای!هو ... هوی .... های ... های

لحظه ی دیدار

لحظهٔ دیدار نزدیک استباز من دیوانه‌ام، مستمباز می‌لرزد، دلم، دستمباز گویی در جهان دیگری هستمهای! نخراشی به غفلت گونه‌ام را، تیغهای، نپریشی صفای زلفکم را، دستو آبرویم را نریزی، دلای نخورده مستلحظهٔ دیدار نزدیک است

پرنده ای در دوزخ

نگفتندش چو بیرون می‌کشاند از زادگاهش سرکه آنجا آتش و دود استنگفتندش: زبان شعله می‌لیسد پر پاک جوانت راهمه درهای قصر قصه‌های شاد مسدود استنگفتندش: نوازش نیست، صحرا نیست، دریا نیستهمه رنج است و رنجی غربت آلود استپرید از جان پناهش مرغک معصومدرین مسموم شهر شومپرید، اما کجا باید فرودید؟نشست آنجا که برجی بود خورده به آسمان پیونددر آن مردی، دو چشمش چون دو کاسهٔ زهربه دست اندرش رودی بود، و با رودش سرودی چندخوش آمد گفت درد آلود و با گرمیبه چشمش قطره‌های اشک نیز از درد می‌گفتندولی زود از لبش جوشید با لبخندها، تزویرتفو بر آن لب و لبخندپرید، اما دگر آیا کجا باید فرودید؟نشست آنجا که مرغی بود غمگین بر درختی لختسری در زیر بال و جلوه‌ای شوریده رنگ، اماچه داند تنگدل مرغک؟عقابی پیر شاید بود و در خاطر خیال دیگری می‌پختپرید آنجا، نشست اینجا، ولی هر جا که می‌گرددغبار و آتش و دود استنگفتندش کجا باید فرودیدهمه درهای قصر قصه‌های شاد مسدود استدلش می‌ترکد از شکوای آن گوهر که دارد چونصدف با خویشدلش می‌ترکد از این تنگنای شوم پر تشویشچه گوید با که گوید، آهکز آن پرواز بی حاصل درین ویرانهٔ مسمومچو دوزخ شش جهت را چار عنصر آتش و آتشهمه پرهای پاکش سوختکجا باید فرودید، پریشان مرغک معصوم؟

پند

بخز در لاکتی حیوان! که سرمانهانی دستش اندر دست مرگ استمبادا پوزه‌ات بیرون بماندکه بیرون برف و باران و تگرگ استنه قزاقی، نه بابونه، نه پونهچه خالی مانده سفرهٔ جو کنارانهنوزی دوست، صد فرسنگ باقی ستازین بیراهه تا شهر بهارانمبادا چشم خود بَر هم گذارینه چشم اختر است این، چشم گرگ استهمه گرگند و بیمار و گرسنهبزرگ است این غم، ای کودک! بزرگ استازین سقف سیه دانی چه بارد؟خدنگ ظالم سیراب از زهربیا تا زیر سقف می‌گریزیمچه در جنگل، چه در صحرا، چه در شهرز بس باران و برف و باد و کولاکزمان را با زمین گویی نبرد استمبادا پوزه‌ات بیرون بماندبخز در لاکتی حیوان! که سرد است

آواز کَرَک

« بده ... بدبد ... چه امیدی؟ چه ایمانی؟»«کرک جان! خوب می‌خوانیمن این آواز پاکت را درین غمگین خراب آبادچو بوی بال‌های سوخته‌ات پرواز خواهم دادگرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش.بخوان آواز تلخت را، ولکن دل به غم مسپارکرک جان! بندهٔ دم باش ...»« بده ... بدبد... راه هر پیک و پیغام خبر بسته ستنه تنها بال و پر، بالِ نظر بسته ست .قفس تنگ است و در بسته ست... »«کرک جان! راست گفتی، خوب خواندی، ناز آوازتمن این آواز تلخت را ...»«بده ... بدبد ... دروغین بود هم لبخند و هم سوگنددروغین است هر سوگند و هر لبخندو حتی دلنشین آواز ِ جفتِ تشنهٔ پیوند ...»«من این غمگین سرودت راهم آواز پرستوهای آه خویشتن پرواز خواهم دادبه شهر آواز خواهم داد... »«بده ... بدبد ... چه پیوندی؟ چه پیمانی؟...»«کرک جان! خوب می‌خوانیخوشا با خود نشستن، نرم نرمک اشکی افشاندنزدن پیمانه‌ای - دور از گرانان - هر شبی کنج شبستانی »تهران، فروردین ۱۳۳۵

چاووشی

بسان رهنوردانی که در افسانه‌ها گویندگرفته کولبار ِ زاد ِ ره بر دوشفشرده چوبدست خیزران در مشتگهی پُر گوی و گه خاموشدر آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می‌پویندما هم راه خود را می‌کنیم آغازسه ره پیداستنوشته بر سر هر یک به سنگ اندرحدیثی که‌اش نمی‌خوانی بر آن دیگرنخستین: راه نوش و راحت و شادیبه ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادیدو دیگر: راه نیمش ننگ، نیمش ناماگر سر بر کنی غوغا، و گر دم در کشی آرامسه دیگر: راه بی برگشت، بی فرجاممن اینجا بس دلم تنگ استو هر سازی که می‌بینم بد آهنگ استبیا ره توشه برداریمقدم در راه بی برگشت بگذاریمببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمان‌ها نیستسوی بهرام، این جاوید خون آشامسوی ناهید، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غمکه می‌زد جام شومش را به جام حافظ و خیامو می‌رقصید دست افشان و پاکوبان بسان دختر کولیو اکنون می‌زند با ساغر "مک نیس" یا "نیما"و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ماسوی این‌ها و آن‌ها نیستبه سوی پهندشت بی خداوندی ستکه با هر جنبش نبضمهزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاک افتندبهل کاین آسمان پاکچرا گاه کسانی چون مسیح و دیگران باشدکه زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبانپدرشان کیست؟و یا سود و ثمرشان چیست؟بیا ره توشه برداریمقدم در راه بگذاریمبه سوی سرزمین‌هایی که دیدارشبسان شعلهٔ آتشدواند در رگم خون نشیط زندهٔ بیدارنه این خونی که دارم، پیر و سرد و تیره و بیمارچو کرم نیمه جانی بی سر و بی دمکه از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگ‌هایمکشاند خویشتن را، همچو مستان دست بر دیواربه سوی قلب من، این غرفهٔ با پرده‌های تارو می‌پرسد، صدایش ناله‌ای بی نور"کسی اینجاست؟هلا! من با شمایم، های! ... می‌پرسم کسی اینجاست؟کسی اینجا پیام آورد؟نگاهی، یا که لبخندی؟فشار گرم دست دوست مانندی؟"و می‌بیند صدایی نیست، نور آشنایی نیست، حتی از نگاهمرده‌ای هم رد پایی نیستصدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگوز آن سو می‌رود بیرون، به سوی غرفه‌ای دیگربه امیدی که نوشد از هوای تازهٔ آزادولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی که می‌خواندجهان پیر است و بی بنیاد، ازین فرهادکش فریادوز آنجا می‌رود بیرون، به سوی جمله ساحل‌هاپس از گشتی کسالت باربدان سان باز می‌پرسد سر اندر غرفهٔ با پرده‌های تار"کسی اینجاست؟"و می‌بیند همان شمع و همان نجواستکه می‌گویند بمان اینجا؟که پرسی همچو آن پیر به درد آلودهٔ مهجورخدایا"به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژندهٔ خود را؟"بیا ره توشه برداریمقدم در راه بگذاریمکجا؟ هر جا که پیشیدبدآنجایی که می‌گویند خورشید غروب مازند بر پردهٔ شبگیرشان تصویربدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید: زودوزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیرکجا؟ هر جا که پیشیدبه آنجایی که می‌گویندچوگل روییده شهری روشن از دریای‌تر دامانو در آن چشمه‌هایی هستکه دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آنو می‌نوشد از آن مردی که می‌گوید"چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغیکز آن گل کاغذین روید؟"به آنجایی که می‌گویند روزی دختری بوده ستکه مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبانه چون مرگ من و تو، مرگ پاک دیگری بوده ستکجا؟ هر جا که اینجا نیستمن اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانمز سیلی زن، ز سیلی خوروزین تصویر بر دیوار ترسانمدرین تصویرعُمَر با سوط ِ بی رحم خشایَرشازند دیوانه وار، اما نه بر دریابه گردهٔ من، به رگ‌های فسردهٔ منبه زندهٔ تو، به مردهٔ منبیا تا راه بسپاریمبه سوی سبزه زارانی که نه کس کشته، ندرودهبه سوی سرزمین‌هایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ستو نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بودهکه چونین پاک و پاکیزه ستبه سوی آفتاب شاد صحراییکه نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جاییو ما بر بیکران سبز و مخمل گونهٔ دریامی‌اندازیم زورق‌های خود را چون کل بادامو مرغان سپید بادبان‌ها را می‌آموزیمکه باد شرطه را آغوش بگشایندو می‌رانیم گاهی تند، گاه آرامبیا ای خسته خاطر دوست! ای مانند من دلکنده و غمگینمن اینجا بس دلم تنگ استبیا ره توشه برداریمقدم در راه بی فرجام بگذاریم

هستان

گفت و گو از پاک و ناپاک استوز کم وبیش زلال آب و آیینهوز سبوی گرم و پر خونی که هر ناپاک یا هر پاکدارد اندر پستوی سینههر کسی پیمانه‌ای دارد که پرسد چند و چون از ویگوید این ناپاک و آن پاک استاین بسان شبنم خورشیدوان بسان لیسکی لولنده در خاک استنیز من پیمانه‌ای دارمبا سبوی خویش، کز آن می‌تراود زهرگفت و گو از دردناک افسانه‌ای دارمما اگر چون شبنم از پاکانیا اگر چون لیسکان ناپاکگر نگین تاج خورشیدیمورنگون ژرفنای خاکهرچه این، آلوده‌ایم، آلوده‌ایم، ای مردآه، می‌فهمی چه می‌گویم؟ما به هست آلوده‌ایم، آریهمچنان هستان هست و بودگان بوده‌ایم، ای مردنه چو آن هستان اینک جاودانی نیستافسری زروش هلال آسا، به سرهامانز افتخار مرگ پاکی، در طریق پوکدر جوار رحمت ناراستین آسمان به غنوده ایم، ای مردکه دگر یادی از آنان نیستور بود، جز در فریب شوم دیگر پاکجانان نیستگفت و گو از پاک و ناپاک استما به هست آلوده‌ایم، ای پاک! و ای ناپاکپست و ناپاکیم ما هستانگر همه غمگین، اگر بی غم پاک می‌دانی کیان بودند؟آن کبوترها که زد در خونشان پرپرسربی سرد سپیده دمبی جدال و جنگای به خون خویشتن آغشت‌گان کوچیده زین تنگ آشیان ننگای کبوترهاکاشکی پر می‌زد آنجا مرغ دردم، ای کبوترهاکه من ار مستم، اگر هوشیارگر چه می‌دانم به هست آلوده مردم، ای کبوترهادر سکوت برج بی کس مانده‌تان هموارنیز در برج سکوت و عصمت غمگینتان جاویدهای پاکان! های پاکان! گویمی‌خروشم زار

باغ من

آسمانش را گرفته تنگ در آغوشابر، با آن پوستین سرد نمناکشباغ بی برگیروز و شب تنهاستبا سکوت پاک غمناکشساز او باران، سرودش بادجامه‌اش شولای عریانی ستور جز اینش جامه‌ای بایدبافته بس شعلهٔ زر تار ِ پودش باد گو بروید، یا نروید، هر چه در هر جا که خواهد،یا نمی‌خواهدباغبان و رهگذاری نیست باغ نومیدان،چشم در راه بهاری نیست گر ز چشمش پرتو ِ گرمی نمی‌تابدور به رویش برگ ِ لبخندی نمی‌رویدباغ بی برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟داستان از میوه‌های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت ِپست ِ خاک می‌گویدباغ بی برگیخنده‌اش خونی ست اشک آمیز جاودان بر اسب ِ یال افشان ِ زردش می چمد در آنپادشاه فصل‌ها، پاییز

شکار (یک منظومه)

۱وقتی که روز آمده، ‌اما نرفته شبصیاد پیر، ‌گنج کهنسال آزمونبا پشتواره ای و تفنگی و دشنه‌ایناشسته رو، ‌ ز خانه گذارد قدم برونجنگل هنوز در پشه بند سحرگهانخوابیده است، و خفته بسی رازها در اواما سحر ستای و سحرخیز مرغکانافکنده‌اند و لوله ز آوزها در اوتا وحش و طیر مردم این شهر سبزپوشدیگر ز نوشخواب سحر چشم وا کنندمانند روزهای دگر، شهر خویش راگرم از نشاط و زندگی و ماجرا کنند۲پر جست و خیز و غرش و خمیازه گشت بازهان، خواب گویی از سر جنگل پریده استصیاد پیر، ‌شانه گرانبار از تفنگاینک به آستانهٔ جنگل رسیده استآنجا که آبشار چو آیینه ای بلندتصویر ساز روز و شب جنگل است و کوهکوهی که سر نهاده به بالین سرد ابرابری که داده پیکرهٔ کوه را شکوهصیاد: وه، دست من فسرد، ‌ چه سرد است دست توسرچشمه‌ات کجاست، اگر زمهریر نیست؟من گرچه پیر و پوده و کم طاقتم، ولیاین زهر سرد سوز تو را هم نظیر نیستهمسایهٔ قدیمی‌ام!‌ ای آبشار سردامروز باز شور شکاری ست در سرمبیمار من به خانه کشد انتظار مناز پا فتاده حامی گرد دلاورماکنون شکار من، ‌که گوزنی ست خردسالدر زیر چتر نارونی آرمیده استچون شاخکی ز برگ تهی بر سرش به کبرشاخ جوان او سر و گردن کشیده استچشم سیاه و خوش نگهش، هوشیار و شادتا دور دست خلوت کشیده راهگاه احتیاط را نگرد گرد خویش، لیکباز افکند به منظر دلخواه خود نگاهتا ظهر می چمد خوش و با همگان خویشهر جا که خواست می‌چرد و سیر می‌شودهنگام ظهر، تشنه‌تر از لاشهٔ کویرخوش خوش به سوی دره‌ ای سرازیر می‌شودآنجا که بستر تو ازین تنگنای کوهگسترده تن گشاده ترک بر زمین سبزوین اطلس سپید، تو را جلوه کرده بیشبیدار و خواب مخمل پر موج و چین سبزآید شکار من، ‌جگرش گرم و پر عطشمن در کمین نشسته، ‌نهان پشت شاخ و برگچندان که آب خورد و سر از جوی برگرفتدر گوش او صفیر کشید پیک من که: مرگآن دیگران گریزان، لرزان، دوان چو باداما دریغ! او به زمین خفته مثل خاکبر دره عمیق، ‌که پستوی جنگل استلختی سکوت چیره شود، ‌سرد و ترسناکز آن پس دوباره شور و شر آغاز می‌شودگویی نه بوده گرگ، نه برده ست میش راوین مام سبز موی، فراموشکار پیراز یاد می‌برد غم فرزند خویش راوقتی که روز رفته ولی شب نیامدهمن، خسته و خمیده و خرد و نفس زنانبا لاشهٔ گوزن جوانم، ‌ رسم ز راهواندازمش به پای تو، ‌آلوده همچناندر مرمر زلال و روان تو، ‌ خرد خرداز خون و هر پلیدی بیرون و اندرونمی شویمش چنان که تو دیدی هزار باروز دست من چشیدی و شستی هزار خونخون کبود تیره، از آن گرگ سالخوردخون بنفش روشن از آن یوز خردسالخون سیاه، از آن کر و بیمار گور گرخون زلال و روشن، از آن نرم تن غزالهمسایهٔ قدیمی‌ام، ‌ ای آبشار سردتا باز گردم از سفر امروز سوی توخورشید را بگو به دگر سوی ننگردس از بستر و مسیر تو، از پشت و روی توشاید که گرم‌تر شود این سرد پیکرتهان، آبشار! من دگر از پا فتاده‌امجنگل در آستانهٔ بی مهری خزانمن در کناره درهٔ مرگ ایستاده‌اماز آخرین شکار من، ای مخمل سپیدخرگوش ماده‌ای که دلش سفت و زرد بودیک ماه و نیم می‌گذرد، آوری به یاد؟آن روز هم برای من آب تو سرد بوددیگر ندارد رخصت صید و سفر مرافرزند پیل پیکر فحل دلاورمآن روز وه چه بد شد او هم ز کار ماندبر گرده‌اش سوار، من و صید لاغرممی‌شست دست و روی در آن آب شیر گرمصیاد پیر، ‌ غرقه در اندیشه‌های خویشو آب از کنار سبلتش آهسته می‌چکیدبر نیمه پوستینش، و نیز از خلال ریشتر کرد گوش‌ها و قفا را، ‌ بسان مسحبا دست چپ، که بود ز گیلش نه کم ز چینو آراسته به زیور انگشتری کلیکاز سیم سادهٔ حلقه، ز فیروزه‌اش نگینمی‌شست دست و روی و به رویش هزار دراز باغ‌های خاطره و یاد، ‌ باز بودهماسه ی قدیمی او، آبشار نیزچون رایتی بلورین در اهتزاز بود۳ز آن نرم نرم نم نمگ ابر نیمشبتر گونه بود جنگل و پر چشمک بلوروز لذت نوازش زرین آفتابسرشار بود و روشن و پشیده از سرورچون پر شکوه خرمنی از شعله‌های سبزکه‌اش در کنار گوشه رگی چند زرد بوددر جلوهٔ بهاری این پردهٔ بزرگگه طرح ساده‌ای ز خزان چهره می‌نموددر سایه‌های دیگر گم گشته سایه‌اشصیاد، غرق خاطره‌ها، راه می‌سپردهر پیچ و تاب کوچه این شهر آشنااو را ز روی خاطره‌ای گرد می‌سترداین سکنج بود که یوز از بلند جایگردن رفیق رهش حمله برده بودیرش خطا نکرد و سر یوز را شکافتاما چه سود؟ مردک بیچاره مرده بوداینجا به آن جوانک هیزم شکن رسیدهمراه با سلام جوانک به سوی ویآن تکه هیزمی که ز چنگ تبر گریختآمد، که خون ز فرق فشاند به روی ویاینجا رسیده بود به آن لکه‌های خوندنبال این نشانه رهی در نوشته بودتا دیده بود، مانده زمرگی نشان به برفو آثار چند پا که از آن دور گشته بوداینجا مگر نبود که او در کمین صیدبا احتیاط و خم خم می‌رفت و می‌دوید؟آگه در آبکند در افتاد و بانگ برخاستصید این شنید و گویی مرغی شد و پرید۴ظهر است و دره پر نفس گرم آفتابمست نشاط و روشن، ‌شاد و گشاده رویمانند شاهکوچه ی زیبایی از بهاردر شهری از بهشت، ‌همه نقش و رنگ و بویانبوه رهگذار در این کوچهٔ بزرگدر جامه‌های سبز خود، استاده جا به جاناقوس عید گویی کنون نواخته استوین خیل رهگذر همه خوابانده گوش‌هاآبشخور پلنگ و غزال و گوزن و گوردر قعر دره تن یله کرده ست جویباربر سبزه‌های ساحلش، کنون گوزن‌هاآسوده‌اند بی خبر از راز روزگارسیراب و سیر، ‌ بر چمن وحشی لطیفدر خلعت بهشتی زربفت آفتابآسوده‌اند خرم و خوش، ‌ لیک گاهگاهدست طلب کشاندشان پای، سوی آبآن سوی جویبار، نهان پشت شاخ و برگصیاد پیر کرده کمین با تفنگ خویشچشم تفنگ، قاصد مرگی شتابناکخوابانده منتظر، ‌پس پشت درنگ خویشصیاد: هشتاد سال تجربه، این است حاصلش؟ترکش تهی تفنگ تهی، مرگ بر تو مردهوم گر خدا نکرده خطا کرده یا نجستاین آخرین فشنگ تو ...؟ صیاد ناله کردصیاد: نه دست لرزدم، نه دل، ‌ آخر دگر چراتیرم خطا کند؟ که خطا نیست کار تیرترکش تهی، تفنگ همین تیر، پس کجاستهشتاد سال تجربه؟ بشکفت مرد پیرصیاد: هان! آمد آن حریف که می‌خواستم، چه خوبزد شعله برق و شرق! خروشید تیر و جستنشنیده و شنیده گوزن این صدا، که تیراز شانه‌اش فرو شد و در پهلویش نشستآن دیگران گریزان، لرزان، دوان چو باددر یک شتابناک رهی را گرفته پیشلختی سکوت همنفس دره گشت و بازهر غوک و مرغ و زنجره برداشت ساز خویشو آن صید تیر خوردهٔ لنگان و خون چکانگم شد درون پیچ و خم جنگل بزرگواندر پیش گرفته پی آن نشان خونآن پیر تیر زن، چو یکی تیر خورده گرگصیاد: تیرم خطا نکرد، ولی کارگر نشدغم نیست هر کجا برود می‌رسم به آنمی‌گفت و می‌دوید به دنبال صید خویشصیاد پیر خسته و خرد و نفس زنانصیاد: دانم اگر چه آخر خواهد ز پا فتاداما کجاست فر جوانیم کو؟ دریغآن نیرویم کجا شد و چالاکیم که جلدخود را به یک دو جست رسانم به او، ‌دریغدنبال صید و بر پی خون‌های تازه‌اشمی‌رفت و می‌دوید و دلش سخت می‌تپیدبا پشتواره ای و تفنگی و دشنه‌ایخود را به جهد این سو و آن سوی می‌کشیدصیاد: هان، بد نشد، شکفت به پژمرده خنده‌ایلب‌های پیر و خون سرور آمدش به روپایش ولی گرفت به سنگی و اوفتادبرچید خنده را ز لبش سرفه‌های اوصیاد: هان، بد نشد، به راه من آمد، ‌ به راه مناین ره درست می بردش سوی آبشارشاید میان راه بیفتد ز پا ولیای کاشکی بیفتد پهلوی آبشاربار من است اینکه برد او به جای منهر چند تیره بخت برد بار خویش راای کاش هر چه دیر ترک اوفتد ز پاکآسان کند تلاش من و کار خویش راباید سریع‌تر بدوم کولبار خویشافکند و کرد نیز تفنگ تهی رهاصیاد: گو ترکشم تهی باش، این خنجرم که هستیاد از جوانی ... آه ... مدد باش، ای خدا۵دشوار و دور و پر خم و چم، نیمروز راهطومار واشده در پیش پای اوطومار کهنه‌ای که خط سرخ تازه‌اییک قصه را نگشاته بر جا به جای اوطومار کهنه‌ای که ازین گونه قصه‌هابسیار و بیشمار بر او برنوشته اندبس صید زخم خورده و صیاد کامگاریا آن بسان این که بر او برگذشتندبس جان پای تازه که او محو کرده استبی اعتنا و عمد به خاشاک و برگ و خاکپس عابر خموش که دیده ست و بی شتاببس رهنورد جلد، شتابان و بیمناکاینک چه اعتناش بدین پیر کوفته؟و آن زخم خورده صید، گریزان و خون چکان؟راه است او، همین و دگر هیچ راه، راهنه سنگدل نه شاد، نه غمگین نه مهربان۶ز آمد شد مداوم وجاوید لحظه‌هاتک، بامداد ظهر شد و ظهر عصر تنگخمیازه‌ای کشید و به پا جست و دم نکاندبویی شنیده است مگر باز این پلنگ؟آری، گرسنه است و شنیده ست بوی خوناین سهمگین زیبا، این چابک دلیرکز خویش برتری چو نخواهد ز کبر دیدبر می‌جهد ز قله که مه را کشد به زیرجنگاوری که سیلی او افکند به خاکچون کودکی نحیف، شتر را به ضربتیپیل است اگر بجوید جز شیر، هم نبردخون است اگر بنوشد جز آب، شربتیاینک شنیده بویی و گویی غریزه‌اشنقشهٔ هجوم او را تنظیم می‌کندبا گوش برفراشته، در آن فضا دمشبس نقش هولناک که ترسیم می‌کندکنون به سوی بوی دوان و جهان، ‌ چنانکخرگوش بیم خورده گریزد ز پیش گرگبگشوده سبز دفتر خود تا حکایتیبا خط سرخ ثبت کند، جنگل بزرگ۷کهسار غرب کنگرهٔ برج و قصر خونخورشید، سرخ و مشتعل و پر لهیب بودچیزی نمانده بود ز خورشید تا به کوهمغرب در آستان غروبی غریب بودصیاد پیر، خسته‌تر از خسته، بی شتابو آرام، می‌خزید و به ره گام می‌گذاشتصیدش فتاده بود دم آبشار و اوچل گام بیش فاصله با آرزو نداشتهر چند خسته بود ولی شاد نیز بودکنون دگر بر آمده بود آرزوی اواین بود آنچه خواسته بود از خدا، درستاین بود آنچه داشت ز جان و دل آرزواینک که روز رفته، ولی شب نیامدهصیدش فتاده است همان جای آبشاریک لحظهٔ دگر رسد و پاک شویدشبا دست کار کشتهٔ خود پای آبشار۸ناگه شنید غرش رعد ز پشت سروانگاه ... ضربتی ... که به رو خورد بر زمینزد صیحه ای و خواست بجنبد به خود ولیدیگر گذشته بود، ‌ نشد فرصت و همینغرش کنان و کف به لب از خشم و بی امانزانسان که سیل می‌گسلد سست بند رااینک پلنگ بر سر او بود و می‌دریداو را، ‌ چنانکه گرگ درد گوسپند را۹شرم شفق پرید ز رخسارهٔ سپهرهولی سیاه یافت بر آفاق چیرگیشب می‌خزید پیش‌تر و باز پیش‌ترجنگل می‌آرمید در ابهام و تیرگیاکنون دگر پلنگ کناری لمیده سیرفارغ، چو مرغ در کنف آشیان خویشلیسد، ‌ مکرد، ‌ مزد، نه به چیزیش اعتنادندان و کام، یا لب و دور دهان خویشخونین و تکه پاره، چو کفشی و جامه‌ایآن سو ترک فتاده بقایای پیکریدستی جدا ز ساعد و پایی جدا ز مچوانگه به جا نه گردنی و سینه و سریدستی که از مچ است جدا و فکنده استبر شانهٔ پلنگ در اثنای جنگ چنگنک نیمه بازمانده و باد از کفش بردآن مشت پشم را که به چنگ آمدش ز جنگو آن زیور کلیک وی، انگشتری که بوداز سیم ساده، حلقه، ز فیروزه‌اش نگینفیروزه‌اش عقیق شده، سیم زر سرخاینت شگفت صنعت اکسیر راستیندر لابه لای حلقه و انگشت کرده گیرزان چنگ پشم تاری و تاراندش نسیماین آخرین غنمیت هشتاد سال جنگکنون به خویش لرزد و لرزاندش نسیمزین تنگنای حادثه چل گام دورترآن صید تیر خورده به خاک اوفتاده استپوزی رسانده است به آب و گشاده کامجان داده است و سر به لب جو نهاده استمی‌ریزد آبشار کمی دور از او، به سنگپاشان و پر پشنگ، روان پس به پیچ و تاببر بشن پوستش ز پشنگی که آب راستصد در تازه است درخشنده و خوشاب۱۰جنگل غنوده باز در اعماق ژرف شبگوشش نمی نیوشد و چشمش نمی‌پردسبز پری به دامن دیو سیا به خوابخونین فسانه‌ها را از یاد می‌برد ...