پیشنهادات  

محتشم کاشانی - دیوان اشعار - رباعیات

رباعی شمارهٔ ۱

نواب کز و نیم مه و سال جدا
این عیدم از آن قبلهٔ آمال جدا
امروز که طوف کعبه فرض است و ضرور
من مانده‌ام از کعبهٔ اقبال جدا

رباعی شمارهٔ ۲

ای کرده قدوم تو سرافراز مرا
وز یک جهتان ساختهٔ ممتاز مرا
از خاک مذلتم چو برداشته‌ای
یک باره نگهدار و مینداز مرا

رباعی شمارهٔ ۳

ای نورده آیینهٔ احساس مرا
لطف تو کلید قفل وسواس مرا
نام تو خدا کرده چو فرهاد تو نیز
بردار ز پیش کوه افلاس مرا

رباعی شمارهٔ ۴

گفتند ز حادثات این دیر خراب
بر بستر درد رفته پای تو به خواب
دست الم تو را خدا برتابد
تا پای سلامتت درآید به رکاب

رباعی شمارهٔ ۵

بنیاد دو بینی چو شد از عشق خراب
وان چشم دو بین که بود هم رفت به خواب
دادیم هزار بوسه بر یک سده
کردیم هزار سجده در یک محراب

رباعی شمارهٔ ۶

آن شوخ که تکیه‌گاه او چشم ترست
بازوی شهان چو بالشش زیر سرت
از بس که اساس بستر او عالیست
چادر شب بسترش سپهر گرست

رباعی شمارهٔ ۷

روزی که دلم خیال ابروی تو بست
وز ناز به من نمودی آن نرگس مست
تیری ز کمان خانه ابروی تو جست
در سینهٔ من تا پروسوفار نشست

رباعی شمارهٔ ۸

ای قصر بلند آسمان پیش تو پست
خلقت همهٔ زیردست از روز الست
بر تافته روزگار دستم به جفا
دریاب و گرنه میرود کار ز دست

رباعی شمارهٔ ۹

آصف که مهین سواد اقلیم بقاست
وز آصفیش سلطنت ایمن ز فناست
تا عارضه در خانهٔ دو روزش ننشاند
معلوم نشد که سلطنت از که به پاست

رباعی شمارهٔ ۱۰

طراح که طرح این بنا ریخته است
انواع صنایع بهم آمیخته است
دهقانی باغ سحر پنداری از اوست
کز آب نهال‌ها برانگیخته است

رباعی شمارهٔ ۱۱

این آب که خضر ازو بقا خواسته است
وز غیرتش آب زندگی کاسته است
از قوت فواره نگشتست بلند
کز جای ز تعظیم تو برخاسته است

رباعی شمارهٔ ۱۲

خانی که سپهرش به سجود آمده است
مه بر درش از چرخ کبود آمده است
در سایهٔ آفتاب عیسی نسبی است
کز چرخ چهارمین فرود آمده است

رباعی شمارهٔ ۱۳

آن طره چو دارم من بدنام ز دست
سررشتهٔ دین رفت به ناکام ز دست
تاتاری از آن سلسله در دستم بود
یک باره به داده بودم اسلام ز دست

رباعی شمارهٔ ۱۴

این عید حضور خان چو ملک افروزست
عید که و مه مبارک و فیروزست
کاشان به خود ار بنازد امروز بجاست
چون عید بزرگ کاشیان امروزست

رباعی شمارهٔ ۱۵

سلاخ که آدمی کشی شیوهٔ اوست
چون ریزش خون دوست می‌دارد دوست
گر سر ببرد مرا نه پیچم گردن
ور پوست کند مرا نگنجم در پوست

رباعی شمارهٔ ۱۶

اسلام که صید اهل ایمان فن اوست
دام دل و دین طرز نگه کردن اوست
خون دل عاشقان که صید حرمند
در گردن آهوان صید افکن اوست

رباعی شمارهٔ ۱۷

این حوض که دل هلاک نظارهٔ اوست
صد آیهٔ فیض بیش دربارهٔ اوست
در دعوی اعجاز زبانیست بلیغ
آبی که زبانه کش ز فوارهٔ اوست

رباعی شمارهٔ ۱۸

گردون که به امر کن فکان چاکرتست
فرمانده از آنست که فرمانبر توست
در سایه محال نیست خورشید که تو
خورشیدی و سایهٔ خدا بر سر توست

رباعی شمارهٔ ۱۹

آن فتنه که در سربلند افسرتوست
ریزنده خونها ز سر خنجر توست
در سرداری که عالمی را بکشی
قربان سرت شوم چها در سر توست

رباعی شمارهٔ ۲۰

سلطان جهان که ماه تا ماهی ازوست
وین زینت و زیب چرخ خرگاهی ازوست
در روضهٔ سلطنت چو نخلست قدش
کارایش تشریف شهنشاهی ازوست

رباعی شمارهٔ ۲۱

چیزی که به گل داده خدا زیبائیست
وان نیز که داده سرور ار عنائیست
اما به تو آن چه داده از پا تا سر
اسباب یگانگی و بی‌همتائیست

رباعی شمارهٔ ۲۲

ای گشته وثاق کمترین مولایت
پرنور ز نعلین فلک فرسایت
پا اندازی به رنگ رخسارهٔ تو
آورده ز خجلت که کشد در پایت

رباعی شمارهٔ ۲۳

خسرومنشی که دور خواندش فرهاد
در واقعه دیدم که به من اسبی داد
این واقعه را معبران می‌گویند
تعبیر مراد است مرادست مراد

رباعی شمارهٔ ۲۴

فرهاد ز کوه کندن بی‌بنیاد
آوازهٔ شهرتش در افاق افتاد
این نادرهٔ فرهاد اگر کوه نکند
صد کوه طلا به منعم و مفلس داد

رباعی شمارهٔ ۲۵

خورشید سپهر سر بلندی بهزاد
کز مادر دهر از همه عالم زیر سرت
گفتند که بر بستر ضعف است ملول
بهر شعفش به دلف بشین باد آن ضاد

رباعی شمارهٔ ۲۶

آزار تو دور از تن زیبای تو باد
بهبود تو خاطر اعدای تو باد
تا درد ز پای تو شود بر چیده
هر سر که بود فتاده در پای تو باد

رباعی شمارهٔ ۲۷

بی‌تحفه نبرد اگرچه زین خسته نهاد
پیغام رسان رقعه به ان بحر و داد
چشمی به سواد رقعه بنده نکرد
کاهی به بهای تحفهٔ بنده نداد

رباعی شمارهٔ ۲۸

در عهد تو کامرانی خواهم کرد
از عمر گروستانی خواهم کرد
دست چو ز تحفه کوتهست از پی عذر
در پای تو جان فشانی خواهم کرد

رباعی شمارهٔ ۲۹

یاری که به نیش غم دلی ریش نکرد
بر من ستم از طاقت من بیش نکرد
هرچند که انتظار بسیارم داد
آخر نه وفا به وعده خویش نکرد

رباعی شمارهٔ ۳۰

خواهمچو جزا طرح عقاب اندازد
جرم دو جهان به جرم من ضم سازد
تا عفو که چشم کائناتست بر آن
چشم از همه پوشیده به من پردازد

رباعی شمارهٔ ۳۱

این آب که شعلهٔ‌وش ز جا می‌خیزد
وز میل به ذیل باد می‌آویزد
ماناست به اشگ محتشم کز تف دل
می‌جوشد و از درون برون می‌ریزد

رباعی شمارهٔ ۳۲

آن دست که نخل قد آدم ریزد
نخلی به نزاکت قدت کم ریزد
گر نازکیت به سر و آزاد دهند
چون باد صبا بجنبد از هم ریزد

رباعی شمارهٔ ۳۳

گاه از همه وجه طامعم می‌دانند
گاه از همه باب حاتمم می‌دانند
می‌آمی‌زند راستی را به دروغ
آنها که زبان به این و آن می‌رانند

رباعی شمارهٔ ۳۴

ای بی تو چو هم دم به من خسته نموده
آیینه که بینم این تن غم فرسود
آمد به نظر خیالی اما آن نیز
چون نیک نمود جز خیال تو نبود

رباعی شمارهٔ ۳۵

آن خسرو فرهاد لقب کز ره جود
هر ساتل به من تفقدی می‌فرمود
بی‌لطفیش امسال اگر وزن کنم
هم سنگ به کوه بیستون خواهد بود

رباعی شمارهٔ ۳۶

عفوی که ز اندازه بدر خواهد بود
ظرفش ز جهان وسیع‌تر خواهد بود
در ساحت صحرای گناهی که مراست
جا یافته بیش جاوه گر خواهد بود

رباعی شمارهٔ ۳۷

این بنده که ملک نظم پیوستش بود
تسخیر جهان مرتبهٔ پستش بود
در دست نداشت غیر اشعار نفیس
در پای تو ریخت آنچه در دستش بود

رباعی شمارهٔ ۳۸

آن ابر عطا که حاتمش کرده سجود
پیوسته چو بسته بر رخ مادر جود
ناچار ما چار شدیم از کرمش
راضی و ازو نیامد آن هم به وجود

رباعی شمارهٔ ۳۹

چون داد قضا صیقل مرآت وجود
در شرم تو اغراق به نوعی فرمود
کاندر عقبت چشمی اگر باشد باز
عکست شود اندر رخ از آیننه نمود

رباعی شمارهٔ ۴۰

چادر شب بستر خود ای طرفه‌نگار
گر شب بسر افکنی و گردی سیار
از شمع و چراغ پر شود روی زمین
وز شعشعهٔ پر ز مه سپهر سیار

رباعی شمارهٔ ۴۱

در بزم حکیمان ز می شورانگیز
نی‌تاب نشستن است و نی پای گریز
از بهر من تنگ سراب ای ساقی
مینا به سر پیاله کج‌دار و مریز

رباعی شمارهٔ ۴۲

آن طبع که چون آینهٔ پاکست زغش
از بس که به فعل بوالعجب دارد خوش
آب آمده از طبیعت خویش برون
در تحت بفوق می‌رود چون آتش

رباعی شمارهٔ ۴۳

سلاخ که ساختی به پردانی خویش
کار همه جز عاشق زندانی خویش
می‌میرم از انتظار کی خواهی کرد
سلاخی گوسفند قربانی خویش

رباعی شمارهٔ ۴۴

آن ماه که در خوبی او نیست خلاف
ور مهر منیر خوانمش نیست گزاف
در خلوت خواب او فلک دانی چیست
چادر شب زرنگار بالای لحاف

رباعی شمارهٔ ۴۵

ای جلوه‌ات از قامت چابک نازک
وی نخل قد تو را تحرک نازک
از بس که لطیفی قدمت‌تر نشود
گر به خرامی بر آب نازک نازک

رباعی شمارهٔ ۴۶

ای صید سگ شیر شکار تو پلنگ
وی چرخ شکاری تو با چرخ به چنگ
با آن که کند کلنگ بیخ همه چیز
شاهین تو کند از جهان بیخ کلنگ

رباعی شمارهٔ ۴۷

ای کوی تو قبله‌گاه ارباب قبول
بی‌سجدهٔ تو طاعت ما نا مقبول
محراب بلند کعبهٔ ابرویت
کز دور مرا به سجده دارد مشغول

رباعی شمارهٔ ۴۸

می‌کرد چو سکه حی صاحب تنزیل
نقدی که عیار بودش از اصل جلیل
سکه چو رسانید به تمییز قبول
فرق که و مه داد به شاه اسمعیل

رباعی شمارهٔ ۴۹

در تکیه‌گه واسع این بزم جلیل
اندر دم امتیاز با سعی جمیل
چون درک یکایک از شهان بیند دور
فوق همه باد درک شاه اسمعیل

رباعی شمارهٔ ۵۰

از ملک ملوک ما درین بیت جلیل
کاراسته صد بلا از آئین جمیل
هر گنج کز آبادی گیتی و دهور
گرد آمده بود وقف شاه اسمعیل

رباعی شمارهٔ ۵۱

این ساعی اگرچه باشد از حسن قلیل
بی‌دانائی و راه علم و تحصیل
در هر فنش دلا نه از اهل جهان
دانند به لاف مهر شاه اسمعیل

رباعی شمارهٔ ۵۲

آن راه که از حال سهیلی است جمیل
از میل درو به که نمایم تعجیل
کاشوب و نوای فرح نو در دل
افکنده طرب نامهٔ شاه اسمعیل

رباعی شمارهٔ ۵۳

المنة لله که از سعی جمیل
این منزل فیض‌بخش بی‌مثل و عدیل
شد ساخته همچو خانهٔ ابراهیم
از تمشیت غلام شاه اسمعیل

رباعی شمارهٔ ۵۴

اسبی که بود پویه گهش چرخ نهم
در تک شکند تارک خورشید بسم
برگرد جهان چو شعلهٔ جواله
گر چرخ زند نگسلدش دم از دم

رباعی شمارهٔ ۵۵

بر پیکر آن سرور خورشید علم
کز عارضه‌ای گشته مزاجش درهم
چندان به دمم دعا که برباد رود
از آینهٔ وجود او گرد الم

رباعی شمارهٔ ۵۶

ای نام تو در هر لغتی ذکر انام
وز تذکرهٔ نام تو شیرین لب و کام
بی‌نام تو شعله‌ها تباهند تباه
با نام تو کارها تمامند تمام

رباعی شمارهٔ ۵۷

ای درگه خاصت از شرف کعبه عام
وی چرخ به سدهٔ تو در سجده مدام
نام تو از آن زمانه محراب نهاد
تا خلق به سجدهٔ تو آیند تمام

رباعی شمارهٔ ۵۸

سقا پسرا خسته دل از دست توام
بیمارتر از چشم سیه مست توام
سر از قدم تو برندارم شب و روز
ماننده باد مهره پا بست توام

رباعی شمارهٔ ۵۹

این بستر خستگی که انداخته‌ام
بروی ز تب هجری تو بگداخته‌ام
ابروی تو لیک در نظر محرابیست
کز سجده آن به فرقتت ساخته‌ام

رباعی شمارهٔ ۶۰

دی از کرم داور دوران کردم
سودی و زیان نیز دو چندان کردم
طالع بنگر که بر در حاتم دهر
رفتم که کنم فایدهٔ نقصان کردم

رباعی شمارهٔ ۶۱

اسلام که گم کرده ز دل آرامم
بسیار خطر دارد ازو اسلامم
ز آن آفت دین که هست اسلامش نام
ترسم که به کافری برآید نامم

رباعی شمارهٔ ۶۲

زان پیش که هجر تو برد آرامم
آمد به وداع تو دل خود کامم
فریاد که بیشتز ز هنگام فراق
دل سوخت ازین وداع بی‌هنگامم

رباعی شمارهٔ ۶۳

خواهم که شبی محو جمال تو شوم
نظارگی بزم وصال تو شوم
وانگاه به یاد شمع رویت همه عمر
بنشینم و فانوس خیال تو شوم

رباعی شمارهٔ ۶۴

دارد ز خدا خواهش جنات نعیم
زاهد به ثواب و من به امید عظیم
من دست تهی میروم او تحفه به دست
تا زین دو کدام خوش کند طبع کریم

رباعی شمارهٔ ۶۵

گیرم که به چشم خلق پوید دشمن
با من ره غالبیت اندر همه فن
با این چه کند که خود یقین می‌داند
کو مغلوبست و غالب مطلق من

رباعی شمارهٔ ۶۶

چون مهر تو میتوان نهان ورزیدن
باید ز چه رسوای جهان گردیدن
گوئی که نمی‌توانیم دید آری
با غیر تو را نمی‌توانم دیدن

رباعی شمارهٔ ۶۷

از لطف تو سهل است کرم ورزیدن
چشم از گنه بی گنهان پوشیدن
دعوی نکنم که بی گناهم اما
دارم گنهی که می‌توان بخشیدن

رباعی شمارهٔ ۶۸

در کعبه قدم نهاده‌ام وای به من
دور از ره دین فتاده‌ام وای به من
از وسوسهٔ عشق مسلمان سوزی
اسلام ز دست داده‌ام وای به من

رباعی شمارهٔ ۶۹

گوئی ز ته بستر آن حجله نشین
تا ناف پر است از نافهٔ‌چین
چادر شب بسترش اگر افشانند
تا حشر هوا عبیر بارد به زمین

رباعی شمارهٔ ۷۰

اسلام مگو آفت ایام است این
افت چه بلای صبر و آرام است این
کفر آمد و داد خاک ایمان بر باد
از قوت اسلام چه اسلام است این

رباعی شمارهٔ ۷۱

اسلام مرا ای دل دیندار ببین
در صورت او قدرت جبار ببین
چشمش که کشیده تیغ مژگانش بنگر
گردن زن آهوان تاتار ببین

رباعی شمارهٔ ۷۲

ای شیخ که هست دایم از نخوت تو
در طعنهٔ آلایش من عصمت تو
گر عفو خدا کم بود از طاعت تو
دوزخ ز من و بهشت از حضرت تو

رباعی شمارهٔ ۷۳

گفتم چو رسد کوکبهٔ دولت تو
بیش از همه بندم کمر خدمت تو
بی‌طالعیم لباس صحت بدرید
تا زود نیابم شرف صحبت تو

رباعی شمارهٔ ۷۴

هرچند که بهر پاس جمیعت تو
هستند هزار بنده در خدمت تو
یک بنده بی‌ریاست کز ادعیه است
مشغول به پاسبانی دولت تو

رباعی شمارهٔ ۷۵

لی شیر فلک اسیر صیادی تو
در وادی دین شیر خدا هادی تو
ادراک به میزان خرد می‌سنجد
با خسروی ملوک فرهادی تو

رباعی شمارهٔ ۷۶

این کوثر فیض بخش کز خجلت او
آب چه زمزم به زمین رفته فرو
گر جوشد و بیرون رود از سرچه عجب
کز عکس رخ تو آتش افتاده درو

رباعی شمارهٔ ۷۷

آن شوخ که چشم مردمی دارم ازو
گفتم به نظاره کام بردارم ازو
نادیده رخش تمام رفتم از کار
وز نیم نفس تمام شد کارم ازو

رباعی شمارهٔ ۷۸

ای خامه ورق چون به مداد آرائی
آرای به مدح ملک بطحائی
شاهی که کند در صفت نور رخش
هر بیضه‌ای از زاغ قلم بیضائی

رباعی شمارهٔ ۷۹

در راه دگر اگرچه چست آمده‌ای
در راه وفا و مهر سست آمده‌ای
ای یار درست وعده دیر وفا
دیر آمده‌ای ولی درست آمده‌ای

رباعی شمارهٔ ۸۰

با آن که به مهر آزمونم کردی
در بارگه وفا ستونم کردی
با یان قدم دیر تحرک که مراست
از خاطر خود زود برونم کردی

رباعی شمارهٔ ۸۱

از الفت درد اگرچه کلفت داری
صد شکر که بر علاج قدرت داری
آن پای که بر بستر درد است امروز
فرداست که در رکاب صحت داری

رباعی شمارهٔ ۸۲

این حوض که در دیده هر نکته رسی
از جام جهان نماسبق برده بسی
آیینهٔ صد صورت گوناگونست
آیینهٔ بدین گونه ندیدست کسی

رباعی شمارهٔ ۸۳

عید آمد و بانگ نوبت سلطانی
هرگوشه گذشت از فلک چوگانی
بر چرخ برین جذر اصم گوش گرفت
از غلغلهٔ کوس محمد خانی

رباعی شمارهٔ ۸۴

هرنجم که بر فلک رود زایت وی
رجعت کند اختلال در رفعت وی
نواب ولی نجم غرایب اثریست
که آثار سعادتست در رجعت وی

رباعی شمارهٔ ۸۵

ای شمع سرا پردهٔ شاهنشاهی
سرگرم تو ذرات ز مه تا ماهی
گر پرده ز چهره افکنی برخیزد
بانگ از عرب و عجم که ماهی ماهی