پیشنهادات  

ملا هادی سبزواری - رباعیات

وله ایضاً

ای ذات تو ز اغراض و صفات آمده پاک
کوتاه ز دامان تو دست ادراک
‌‌در هرچه نظر کنم تو آئی به نظر
‌‌لاظاهر فی الوجود واللّه سواک

وله ایضاً

ای از تو بهر چمن بهر گل بوئی
هر چیزی را بیاد تو یاهوئی
کوی تو بود کعبهٔ مقصود همه
‌‌اقطار بمرکز آید از هر سوئی

وله ایضاً

برداشتهام دو دست از بهر دعا
ای شاه دو عالم بنگر سوی گدا
دادی بمن اذن ذکر نامت از لطف
‌‌ورنه تو کجا و من بی رتبه کجا

وله ایضاً

دلدار چو مغز است و جهان جمله چو پوست
ناید بنظر مرا بجز جلوهٔ دوست
مردم ره کعبه و حرم پیمایند
‌‌در دیدهٔ اسرار همه خانه اوست

وله ایضاً

ای حاجب ابروی تو هرابروئی
از روی تو آب روی هر دلجوئی
حسن همه زان تست بل عشق همه
‌‌در هر کوئی ز تست گفتگوئی

وله ایضاً

مائیم ز قید هر دو عالم رسته
جز عشق تو بر جمله در دل بسته
المنة لله که شدیم آخر کار
‌‌پیوسته بجانان و ز جان بگسسته

وله ایضاً

مائیم که آئینهٔ روی شاهیم
وز سر دل خود بخدا آگاهیم
چون یوسف از اخوانش از اغوای توی
‌‌بس صاحب جاهیم و بقعر چاهیم

وله ایضاً

با غیر علی کیم سرو برگ بود
جز نور علی نیست اگر درک بود
گویند دم مرگ توان دید او را
‌‌ای کاش که هر دمم دم مرگ بود

رباعی بلسان الحقیقة المحمدیه

عالم صفت حسن سراپای من است
افلاک وعناصر همه اعضای من است
در حیرتم از نظم عجیبی که مراست
‌‌آغاز سرانجام همه پای من است

و له ایضاً

لیکن نه سری که غیر پا پنداری
تا آنک آری بدین سخن انکاری
آن پا و سر آن سر است و پاهان بشنو
‌‌گر دانش اسرار معما داری

و له ایضاً

از فرقت آن سیمتن ماه جبین
شد همچو قلم جسم من ز ارحزین
مسطرزده نامهٔ نوشتم سوی دوست
‌‌یعنی تنم از هجر تو گردیده چنین

رباعی فی حقیقة المحمدیه

ای صبح ازل طلعت روح افزایت
ای شعلهٔ جواله قد و بالایت
خم پیش دو ابروی تو قاب قوسین
‌‌خلق اللهی گواه او ادنایت

و له ایضاً

شهروزه شدی و شاه دوران بودی
بهروزه شدی لعل بدخشان بودی
با اهرمن انبازی و هم خاک نشین
‌‌هم بزم فرشته نور یزدان بودی

و له ایضاً

یا من هو نورا عین ایقاظ
یا من هو روح انفس حفاظ
سبحانک لست قائلا بالثانی
‌‌انت المعنی و کلنا الفاظ

دوبیتی

ز عشقش سوز در هر سینه بینم
غمش را گنج هر گنجینه بینم
ه آیینهٔ اویند دلکش
‌‌ندانم در کدام آیینه بینم