پیشنهادات  

ملک‌الشعرای بهار - منظومه‌ها - ارمغان بهار

نظم‌اندرزهای «آذرپاد مارسپندان» از پهلوی به پارسی، در تابستان ۱۳۱۲

مقدمه

در تابستان گذشته تنهایی و فراغتی دست داد. در آن تنهایی و در بستگی بیکار ننشستم و در بستگی را غنمیت شمرده با فراغ بال به نظم‌اندرزهای انوشه‌روان آذرباد مارسپندان پرداختم‌. اندرزهای این مرد بزرگ - که بایستی وی را از روی حقیقت بزرگ‌ترین مجدد دین مزدیسنا شمرد، و در شمار سقراط یونان و لقمان عرب و کنفوسیوس چین دانست -‌ مکرر به پارسی ترجمه شده‌، لیکن غالباً این ترجمه درست و مطابق با متن نیست و در اکثر آن‌ها به اختصار پرداخته و لطایف اصلی و احیاناً مراد گوینده را زیر و زبر ساخته‌اند. در نسخه‌ای از این رساله که در بمبئی ضمن متون پهلوی تألیف و به اهتمام «‌مرحوم دستور جاماسپجی مینوچهر جی‌جاماسب اسانا» در به طبع رسیده یک سیروزهٔ کوچک نیز موجود است که ترجمه‌کنندگان عموماً ‌آن را حذف کرده‌اند، با آنکه در آن سیروزهٔ کوچک فواید علمی و ادبی بزرگی است‌.

اغتنام فرصت را، نخست به تکمیل ترجمه به نثر پرداخت و پس از فراغت آن را به نظم درآورد و اکنون با حذف مقدمه منظومه‌، از آغاز رساله عبارات نثر و اشعار آن را در برابر هم نوشته به دوست عزیزم آقای میرزا مجید خان موقر به یادگار می‌سپارم و طبع و نشر آن را به اختیار ایشان می گذارم.

ضمناً متذکر می‌شود که عبارات نثر را به اسلوب اصل پهلوی قرار دادم و لغاتی که در فرهنگ‌ها می‌توان به دست آورد به حال خود گذاشت و برخی لغات دیگر هم که قابل استفاده دانست با توضیحی در میان هلال‌، به جای خود باقی ماند. تا هم مطالعه کنندگان از طرز نثر باستان آگاه شده و هم از موارد صحیح استعمال لغاتی که در فرهنگ‌ها موجود است اطلاع یابند و ضمناً لغاتی را که فرهنگ‌ها ذکر نکرده‌اند و ممکن است به کار ادبا و محققان آید در دسترس قرار داشته باشد. و در اشعار نیز سعی شد که تا ممکن باشد از لغات و اسلوب اصلی استفاده شد و لغات تازی به کار برده نشود. در ذیل صفحات تعلیقاتی در توضیح برخی لغات و جملات نگاشته شده است که خالی از فایدتی نیست‌.

م. بهار

آیین زرتشت

چنین گفت در گات‌ها زردهشت
که بر دیو ریمن نمایید پشت
دروغ است هم‌دست اهریمنا
ابا هر بدی دست در گردنا
به یزدان نیکی دهش بگروند
دروغ از فریبندگان مشنوید
به هرمزد والا نماز آورید
به یزدان یکایک نیاز آورید
گوش نیک دارید و نیکومنش
کزین دو به نیکی گراید کنش
چو پندار شد خوب‌ و گفتار خوب
شود بی گمان کار وکردار خوب
به نیکو منشت و گوشت و کنشت
بیارای خود را چو خرم بهشت
برون و درون هر دو شایسته به
نهاد خوش و خوی بایسته به
سخن‌ خوب‌‌ و دل‌ خوب‌ و خوش کار کرد
چو این‌ هرسه‌ شد خوب‌،‌خوبست مرد
نیت گر بود خوب و گفتار بد
درختی است خوش کاورد بار بد
منش گر بود زشت و گفتار نغز
اناریست‌ خوش ظاهر و ترش‌ مغز
مکن بد اگرچه نه‌پیدا بود
که پیروزی دیو شیدا بود
روان و تن خویش ورزنده دار
به ورزیگری کشور ارزنده دار
تن لاغر و خاک نادیده ورز
ندارد به نزد جهاندار ارز
اگر گرسنه روزی آری به شب
گناهست نزدیک دادار رب
گناهی‌ست کان را ستغفار نه
زمین تشنه و آدمی گرسنه
برون آرکهریز و آب روان
بر آن آب بنشان نهال جوان
برافشان بهر مهر مه تخم پاک
که درتیر مه زر ستانی ز خاک
میفکن درختی که بار آورد
هم آن راکجا سایه می گسترد

به نام یزدان - این (‌است) اندرز انوشک روان اتروپات مارسپندان

بخواندم زگفتار دانای راد
که اندرز فرزند راکرد یاد
نکو نام پاد آذر شادکام
که بودش پدر ماراسپند نام

فقرۀ ۱

این‌پیدا (‌است‌) که‌آذرپاد را فرزند تنی‌زاد نبود، و از آن پس آیستان «‌نیاز و دعا» به یزدان کرد، دیر برنیامد که اذرپاد را فرزندی ببود، هرآینه درست خیمی زرتشت سپینمان را زرتشت نام نهاد، وکفت که برخیز پسرم تا(‌ت‌) فرهنگ برآموزم‌.

شنیدم که دانا نبودش پسر
بنالید زی داور دادگر
به‌زودی یکی خوب فرزند یافت
یکی خوب فرزند دلبند یافت
بفرمود «‌زرتشت‌» نامش پدر
مگرخیم زرتشت گیرد پسر
چو هنگام فرهنگش آمد فراز
بدین گونه فرهنگ او کرد ساز

فقرۀ ۲

پسر من‌! کرفک‌اندیش بوی‌، نه گناه‌اندیش‌، چه مردم تا جاودان زمان زنده نی‌، چه چیز که آن مینوی (‌است‌)‌، بایستنی‌تر (‌پاینده‌تر)

که جان پدرکرفه اندیش باش
بی‌آزار و به دین‌ و خوش کیش ‌باش
چو باید شدن زین جهان ای پسر
نگر تا به مینو چه بایسته تر
نباشدکس اندر جهان دیرپای
همان مینوی کرده مانده بجای

فقرۀ ۳

آن گذشته فراموش کن‌، و ان ناامده را بیش (‌و) تیمار مبر.

فراموش کن چیزهای شده
مبر بیش و تیمار ناامده

فقرۀ ۴

بخدای و سردار مرد، وستار وکستاخ مباش‌.

مشو تند وگستاخ و نااستوار
به پیش خدا و خداوندگار

فقرۀ ۵

هرچه به تو نه نیکواست تو نیز به دگرکس مکن‌.

هر آن چیزکان زی تو نبود نکو
به دیگر کسانش مکن آرزو

فقرۀ ۶

اندر خدایان و دوستان یگانه باش.

یگانه شو آموزگارانت را
خداوندگاران و یارانت را

فقرۀ ۷

خویشتن به بندگی کس مسپار.

مشو خویشتن بنده در زندگی
مکن پیش همچون خودی بندگی

فقرۀ ۸

هرکه با تو به خشم وکین رود هرآینه از وی دور باش‌

رود هرکه با تو به خشم و به کین
از او دور باش و به رویش مبین

فقرۀ ۹

باستان (‌آغاز و همواره‌) و همه گاه امید بر یزدان دار و دوست آن گیر که ترا سودمندتر بود.

امیدت به دادار دارنده بند
گزین دوستی کت بود سودمند

فقرۀ ۱۰

به چیز یزدان و امهرسپندان توخشا (‌توزنده - عمل کننده‌) و جان‌سپار باش.

به گیتی ره ایزدی توختن
بود مینوی توشه اندوختن
به راه خدا و امهرآسپند
به جان کوش تا وارهی ازگزند

فقرۀ ۱۱

راز به زنان مبر.

به زن راز پنهان مکن اشکار
همان کودکان را به فرهنگ دار

فقرۀ ۱۲

هرچه اشنوی نیوش‌، یاوه مگوی‌.

نیوشنده باش و سخن درپذیر
پس و پیش‌ پاسخ به پیمانه گیر

فقرۀ ۱۳

زن و فرزند خویشتن جدا از فرهنگ بمهل‌، کت تیمار و بیش (‌رنج و غم‌) گران نرسد و پشیمان نشوی‌.

مبادا ز فرهنگ و دانش جدا
زن و کودک مردم پارسا
کش آرد پشیمانی بیکران
برد بیش و تیمار و رنج گران

فقرۀ ۱۴، ۱۵

بیگاه مخند. پیش و پس پاسخ به پیمانه گیر (‌پیمان - انداز)

به بیگاه بر روی مردم مخند
زگفتار بی‌مایه لب بازبند

فقرۀ ۱۶

به هیچ کس افسوس (‌استهزاء‌) مکن.

مکن هیچ افسوس با مردمان
کز افسوسیانند مردم رمان

فقرۀ ۱۷، ۱۸، ۱۹، ۲۰

با دژآگاه (‌نادان و بی‌تربیت‌) مرد همراز مباش‌.

با خشمگین مردم همره مباش‌.

با خلج (‌پوچ و پست‌) مردم هم‌سگالش (‌هم‌مشورت‌) مشو

با بسیارخواسته مرد (‌متمول‌) هم‌خورش مباش.

سگالش مکن با خلج مرد زفت
مگو با دژآگاه راز نهفت
ابا خشمگین مرد همره مباش
هم آواز مرد دژ آگه مباش‌
مشو هیچ همباز پرخواسته
که گردد ترا خواسته کاسته

فقرۀ ۲۱

با مست مرد هم‌خورش مشو.

مشو هم‌خور و خفت‌بامست‌مرد
که آمیزش مست رنجست و درد

فقرۀ ۲۲

از بدگوهر مرد، و بد تخمه مرد افام مستان و مده‌، چه وخش گران باید دادن و همه گاه به درخانۀ تو بایستد و همیشه پیامبر به درگاه تو برپای دارد و ترا زیان گران از وی باشد.

به بدگوهران وام هرگز مده
چو دادی بر آن خواسته دل منه
هم از بدنژادان و بدگوهران
مکن‌ وام کش هست و خشی گران
پی زر دراستد همی بر درت
پیمبر فرستد همی در برت
زیان‌ها بسی هست از ایدر ترا
مکن وام از مرد بدگوهرا

فقرۀ ۲۳

دشن چشم (‌بدچشم‌) مرد به یاری مگیر.

مشو هیچ با مرد بدچشم یار
که بدچشم مردم نیاید به کار

فقرۀ ۲۴

بر ارشکین (‌حسود) مرد خواسته منمای‌.

به رشکاوران هیچ منمای زر
بپرهیز از سیزک بی‌هنر

فقرۀ ۲۵

اندر پادشاهان وژیر ( گزیر، چاره و تدبیر) به دروغ به پایان مبر.

چو پیدا شدت نزد شاهان فروغ
نگر تا نگویی بدیشان دروغ
سخن جز به آیین دانش مگوی
که نزد شهان باشدت آبروی

فقرۀ ۲۶

از سیزک (‌خبرچین‌) و دروغ مرد سخن مشنو.

مکن گوش هرگز به مرد دروغ
که در گفته‌هایش نبینی فروغ

فقرۀ ۲۷

به بادافره بر مردمان کردن‌، ورندک (‌برنده - تندرو) مباش‌

به بادافره اندر مشو تند و تیز
کسی را به گیتی میازار نیز

فقرۀ ۲۸، ۲۹

اندر خوردن با مردم همچشمی و پیکار مکن‌، مردم را مزن‌.

مشو در خورش باکسان هم‌نبرد
دل میزبان را میاور به درد

فقرۀ ۳۰

گاه را مکوش‌.

به بیگاه کوشش مکن بهر جاه
که جاه است بسته به هنگام و گاه

فقرۀ ۳۱

با آزادچهره ‌مرد (‌نجیب مرد) کارآگاه و زیرک و خوش‌خیم‌مرد، همپرسشی (‌صحبت‌) کن و دوست باش‌.

همان زیرک و مرد آزادچهر
سخن پرس و پیش آر آواز نرم

فقرۀ ۳۲

به نبرد بسیار بیندیش که بار گران با تو نباشد.

شوی چون به پیکار جنگاوران
نگر تا نباشدت بار گران

فقرۀ ۳۳‌

از کینه‌ور مرد پادشاه (‌صاحب‌نفوذ) دور باش‌.

ز دارای کین‌توز دوری گزین
همان به که نشناسدت مرد کین

فقرۀ ۳۴

با دبیر مرد همال (‌خصم‌) مباش‌.

سخنگوی داننده را دوست گیر
بپرهیز از خشم مرد دبیر
مزن پنجه با مرد دانش‌پژوه
مهل تات دشمن شوند این گروه

فقرۀ ۳۵‌

با مرد یاوه گوی راز خود آشکار مکن‌.

مکن راز با مردم یاوه کوی
که رازت پراکنده سازد به کوی

فقرۀ ۳۶

‌پیشگاه مرد دانا را گرامی دار و از وی سخن پرس و سخنش بشنو

بر مرد داننده خاموش باش
سخن‌ پرس‌ و دیگر همه گوش‌ باش
خردمند استاده در پیشگاه
نگر تا چه گوید به بیگاه و گاه

فقرۀ ۳۷

به هیچ کس دروغ مگوی.

دلت را ز نیکو سخن ده فروغ
میالای هرگز دهان از دروغ

فقرۀ ۳۸

کسی که او را شرم نیست ازش خواسته مگیر.

اگر وام خواهی ز یاران بخواه
ز بی‌شرم زر خواستن نیست راه

فقرۀ ۳۹

چشم آگاه را به هیچ چیز گرو منه‌.

کسی کش به چیز تو چشمست تیز
گروگان منه در برش هیچ چیز

فقرۀ ۴۰

نه به راست نه به دروغ سوگند مخور.

ز سوگند خوردن ‌سخن کاستست
مخور گر دروغ‌ است‌ اگر راستست

فقرۀ ۴۱

چون تو را کدخدایی کردن کام است‌، نخست هزینه (‌نفقه‌) به میان کن.

چو برکتخدایی ببستی میان
نخستین هزینه بنه در میان
که گر بی‌هزینه بخواهی بیوک
دوشنبه بود سور وآدینه سوگ

فقرۀ ۴۲

خویشتن را زن‌، خود بخواه‌.

پس آنگه خود از بهر خود خواه‌زن
به‌دلخواه بگزبن یکی شاه زن

فقرۀ ۴۳

اگرت خواسته بود، نخست آب ورز و زمین بیش بخر چه اگر برندهد هر آینه‌اش بن به میان باشد.

گرت خواسته باشد اندر کمر
نخست آب‌ورز و زمینی بخر
کزان ورز اگر هیچ ناید به‌ دست
بن و بیخ باری بجای خود است

فقرۀ ۴۴

چند توانت بود مردم (را) به زبان میازار.

همی تا توانی سخن نرم دار
دل مردمان با سخن گرم دار

فقرۀ ۴۵‌

مرو بر کین و زیان مردمان‌.

کسی را میازار در گفتگوی
به کین و زیان کسان ره مپوی

فقرۀ ۴۶

بخواسته چند که توان رادی کن‌.

گرت‌ خواسته ‌هست‌ از آن ‌خواسته
رخ رادمردی کن آراسته

فقرۀ ۴۷

بر هیچ کس فریفتاری (‌فریبندگی‌) مکن‌، که تو نیز بسیار دردمند نشوی.

مزن گام با کس به راه فریب
که این راه دارد سر اندر نشیب

فقرۀ ۴۸‌

پیشوا مرد، گرامی و مه (‌بزرگ) دار و سخنش بپذیر.

مه و پیشوا را گرامی شمار
سخنشان به جان و به دل برگمار

فقرۀ ۴۹

جز از خویشاوندان و دوستان هیچ وام مگیر.

اگر وام ‌خواهی ‌ز خویشان‌ بجاست
ز بیگانه وام ار ستانی خطاست

فقرۀ ۵۰

شرم‌گین زن اگر با تو دوست بود ا‌وی را به زنی‌، بر زیرک‌مرد دانا ده‌، چه زیرک و دانامرد همانا چنانچون زمین نیکوست که تخم بر وی پراکنده و گونه گونه خوربار از وی برآید.

گرت خویش باشد زن شرمگین
ورا شوی دانای زیرک گزین
جوان خردمند داننده راه
بود همچو ورزیده خاک سیاه
که چون از برش تخم بپراکنی
از او گونه‌گون لاله و گل چنی

فقرۀ ۵۱، ۵۲

آشکاره‌گوی باش (‌صریح اللهجه‌). بجز به اندیشه سخن مگوی.

سخن جز به اندیشه‌ با کس مکن
یکی مرد باش آشکارا سخن

فقرۀ ۵۳

به مرد بی‌آیین هرآینه وام مده.

به مرد بدآیین مده وام هیچ
وگر وام خواهد ازو رخ بپیچ
گه وام دادن ره داد پوی
به آیین بده وام و بیشی مجوی

فقرۀ ۵۴

زن فرزانه و شرمگین دوست دار

زن باخرد را ز جان دوست دار
که باشد زن باخرد دستیار
زنی جوی فرزانه و شرمگین
هشیوار و آرام و آرزمگین

فقرۀ ۵۵

خوب‌خیم و درست وکارآگاه مرد اگرچه درویش است هم به دامادی گیر ، هرآینه او را خواسته از یزدان برسد.

تهی‌دست مرد جوانمرد راد
چودخت‌ازتوخواهدببایدش داد
چو شد مرد، کارآگه و خوب‌خیم
نباشد ز درویشیش هیچ بیم
چه باک ارنه بالایش آراسته
که او را ز یزدان رسد خواسته

فقرۀ ۵۶

به مرد مه‌سال (‌زیاد سال‌) افسوس‌(‌استهزاء‌)‌مکن‌،‌چه‌تو نیز بسیار مه‌سال شوی‌

به‌مردم‌بر افسوس و خواری مکن
بویژه به مه‌سال مردکهن
که روزی تو مه‌سال گردی و پیر
همان بینی از رب‌بدکان‌ هژبر

فقرۀ ۵۷

ناآمرزیده مرد آزرمان را به زندان مکن، گزیده و بزرگ مردم و هشیار مرد را بر بند زندان‌بان کن.

به زندان مکن آبرومند را
میفکن نهال برومند را
(‌جوان گنه کاره دربان مکن
به زندان مر او را نگهبان مکن‌)
کسی کاو ندارد ز یزدان هران
ندارد ترا بی گمان نیز پاس
به زندانت بگمار مردی گزین
بزرگ و هشیوار و پاکیزه‌دین

فقرۀ ۵۸

اگر پسری بودت به برنایی به دبیرستان ده‌، چه دبیری چشم‌روشی است‌.

چو داری پسر ده به فرهنگیان
دبیری بیاموزش اندر میان
دبیری ورا دیده روشن کند
دلش خرم و مغز گلشن کند

فقرۀ ۵۹

سخن بنگرش (‌ملاحظه و تامل‌) کوی‌، چه سخنی است ( که‌) گفتن به و سخنی هست که پاییدن (تأمل) و آن پاییدن به از آن گفتن.

چو خواهی به ‌تیزی‌سرایی سخن
نگه کن بدان گفتهٔ خویشتن
بساگفته کان را نبایست گفت
بسا گفته کآن را نباید نهفت
به‌جای خموشی سخن سر مکن
به جای سخن لب مبند از سخن

فقرۀ ۶۰

راستگوی مرد، پیامبرکن‌.

بجو راستگو مرد، پیغامبر
کجا راست آید پیامت بسر

فقرۀ ۶۱

زده مرد (‌را) استوار مدار، و آپریکان (‌آبرمند) مرد (‌را) چگونه که آیین بود، هزینه به او ده‌.

کسی کش‌فکندی‌وکردیش‌خوار
مدارش‌ به ‌نزدیک خویش استوار
چو خواهی کنی‌دستکیری زکس
بجوی آبرومند نادسترس

فقرۀ ۶۲، ۶۳، ۶۴

سخن چرب گوش‌، گوش چرب دار، منش فرارون (‌والا) دارد.

ستوده گوش باش و والامنش
خجسته نهاد و فرارون کنش

فقرۀ ۶۵

خویشتن مستای تا فرارون کنش باشی‌.

مکن خودستایی که وارون شوی
به وارونگی کی فرارون شوی

فقرۀ ۶۶

اندر خدایان و پادشاهان ناآمرزیده مباش

به نزد خدا و خداوندگار
ز نامرزی خویشتن شرم دار

فقرۀ ۶۷

از دادمه (‌بزرگ‌تر از خود) و بهمرد سخن پرس.

ز مهسال و به‌مرد پرسش نیوش
یکایک به گفتارشان دار گوش

فقرۀ ۶۸

از مرد دزد هیچ چیز مگیر و مده و ایشان را ستوه مکن.

مکن هیچ با دزد داد و ستد
کزین داد و استد ترا بد رسد
ز بیداد کوتاه کن دست دزد
چنین است فرمودهٔ اورمزد

فقرۀ ۶۹

بیم و بادافراه دوزخ را به نگرش کن (‌در نظر بگیر).

تن از دوزخ و بیم روز بدی
نگهدار و بادافره ایزدی

فقرۀ ۷۰

به هرکس و هر چیز وستار (سست) و گستاخ مباش.

به هر کار گستاخ نتوان بدن
به هرچیز و هرکس‌ نشاید زدن
میانه به هر چیز و هرکار باش
نه گستاخ باش و نه‌ بستار باش

فقرۀ ۷۱

خوش فرمان باش که خوش بهر باشی

به فرمانبری راه نیکی سپار
که خوش بهره یابی ز پروردگار

فقرۀ ۷۲، ۷۳

بی گناه باش که بی‌بیم باشی‌. سپاس‌دار باش که به نیکویی ارزانی باشی.

سر بیمناکی گنهکارگی است
گنه کاره را تن به آوارگی است
همان بیگناهی تناسانیست
به نیکی سپاسنده ارزانیست
گنه کاره را بیم باشد ز شاه
نترسد ز کس‌، مردم بیگناه

فقرۀ ۷۴

یگانه باش که واپریکان (‌آبرومند) باشی.

به هر کار یکرنگ و یکروی باش
ستوده دل و بافرین خوی باش
یگانه شو و پاک و پاکیزه دین
که مرد یگانه بود بافرین

فقرۀ ۷۵

راست گوی باش که استوار (‌مورد اعتماد) باشی.

جز از راستی هیچ دم برمیار
که باشی بر مردمان استوار

فقرۀ ۷۶، ۷۷، ۷۸

خردتن (‌فروتن‌) باش که بسیار دوست شوی‌. بس دوست باش که نیکنام شوی. نیکنام باش که خوش‌زیست باشی‌.

فروتن شو ای دوست در روزگار
که مرد فروتن فزون جست یار
فزون یار مردم نکونام زیست
ز نام نکو شاد و پدرام زیست
در زندگانی فزون یارگیست
فزون یارگی از نکوکارگیست

فقرۀ ۷۹

خوش بهر دین‌دوست باش که اهرو (‌اشو ـ مقدس‌) باشی

ز دین دوستی آسمانی شوی
ز داد و دهش جاودانی شوی

فقرۀ ۸۰

روان پرسیدار (‌با وجدان و روحانی‌) باش که بهشتی بوی.

روانت چو بردارد از بد خروش
خروش روان را ز دلدار گوش
نگه دار جان را ز کردار زشت
که اینست هنجار خرم بهشت

فقرۀ ۸۱

دادار باش که گروزمانی (‌ملکوتی‌) شوی.

ز داد و دهش جاودانی شوی
جز این گر کنی زود فانی شوی

فقرۀ ۸۲

زن کسان مفریب‌، چه به روان ‌گناه گران بود.

به راه زنان دانهٔ دل مپاش
فریبندهٔ جفت مردم مباش
زن پارسا را مگردان ز راه
که از رهزنی بدتر است این گناه
روان را گناه گران آورد
بس آسیب در دودمان آورد

فقرۀ ۸۳

خرد بوده (‌پست و بی‌اصل‌) واپیشوار (‌؟‌) مردم را نگاه مدار (‌تفقد و احسان مکن‌) چه ترا سپاس نخواهد داشت‌.

چو گشتی توانگر به داد و دهش
فرومایهٔ پست را برمکش
که این مردمان خداناشناس
ندارند از مرد مهتر سپاس

فقرۀ ۸۴

خشم وکین را، روان خویش تباه مساز.

روان را بپرداز از خشم و کین
که گردد تبه جانت از آن و این

فقرۀ ۸۵

به گفتار و کردار چرب و نماز بر (گرم و متواضع باش‌) چه از نماز بردن پشت به‌نشکند و از چرب پرسیدن دهان گنده نشود.

به گفتار و کردار شو مهربان
نیایشگر و چرب و شیرین‌زبان
که پشت از خمیدن نگیرد شکن
نه از چرب گفتار گندد دهن

فقرۀ ۸۶

فرتم سخن (‌سخن عالی‌) به دشچهر (‌بدذات‌) مگوی.

میاموز دانش به ناپاکزاد
که دانش چراغست و ناپاک باد

فقرۀ ۸۷

چون به‌ انجمن خواهی نشست نزدیک‌ مردم دژآگاه منشین که تو نیز دژآگاه نباشی.

به هر انجمن پاک و پدرام باش
پژوهنده و چست و آرام باش
چو خواهی نشستن پژوهنده شو
به نزدیک مردان داننده شو
به سوی دژ آگاه مردم مرو
بپرهیز و همدوش نادان مشو
مبادا چو بینند آنجا ترا
شمارند همباز آنها ترا

فقرۀ ۸۸

به انجمن سور، هر جای که نشینی بجای برتری‌ منشین کت از آن جای نیاهنجند و به جای فروتر نشانند.

به‌سور انجمن‌جایگه بین درست
بدان جای بنشین که در خورد تست
مبادا برآرندت از آن نشست
به‌جای فروتر نشانند پست
ز فرزانه دهگان شنو پند راست
به جایی نشین کت نبایست خا ست

فقرۀ ۸۹

به‌خواسته و چیزگیتی گستاخ‌مباش‌،‌چه‌خواسته و چیز (‌مال و منال‌) گیتی ایدون همانا چون‌مرغی‌است که‌ازین درخت بر آن درخت نشسته و به هیچ درخت نپاید.

به گنج و به کالای گیتی مناز
که کالای گیتی نپاید دراز
چو مرغی‌است گنج زر و خواسته
جهان چون یکی باغ آراسته
ز شاخی به شاخی برآید همی
به یک شاخ هرگز نپاید همی

فقرۀ ۹۰

اندر پدر و مادر خویش ترسکار و نیوشنده و فرمان‌بردار باش‌، چه مرد را تا پدر و مادر زنده‌اند، همانا چون شیر اندر بیشه است از هیچ کس نترسد و او را که پدر و مادر نیست همانا چون زن بیوه است که چیزی از وی بدوسند و او هیچ چیزی نتواند کرد و هر کسی (‌او را) بخوار دارد.

به نزدیک مام و پدر بنده باش
به فرمانگرای و نیوشنده باش
جوان کش بود زنده مام و پدر
بود، چون به بیشه درون‌، شیر نر
چمد اندر آن بیشه نامدار
نترسد ز کس گاه جنگ و شکار
هم آن پورکش مرد مام و پدر
بود چون زنی بیوه و دربدر
کجا زو ربایند هرگونه چیز
نه دست ستیز و نه پای گریز

فقرۀ ۹۱

دخت خود را به زیرک و دانا مرد ده‌، چه زیرک و دانا مرد هر آینه چون زمین نیکوست‌. کجا تخم بدو افکند و از او بس جورتاک (‌؟‌) اندر آید.

گرت هست دختر، به داننده ده
ز هر شوهری شوی داننده به
بود مرد داننده چون خوب خاک
که در وی نشانند هرگونه تاک

فقرۀ ۹۲

اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی‌، به کس دشنام مده‌.

چو خواهی که‌ بد نشنوی از کسان
میاور بد هیچ کس بر زبان

فقرۀ ۹۳

تند هلک‌گوی (‌عصبانی و دیوانه‌وار) مباش‌، چه تند هلک‌گوی مردم چنان چون آتش است که اندر بیشه افتد و همه مرغ و ماهی بسوزد و هم خرفستر سوزد.

مشو در سخن تند و زنجیر خای
که تندی‌درخشیست خرمن گرای
بود آتش تیز، گفتار تیز
که در بیشه چیزی نماند به نیز
بسوزد تر و خشک‌ونزدیک‌ودور
چه مرغ‌ و چه ماهی چه مار و چه مور

فقرۀ ۹۴

با آن مرد کجا پدر و مادر از او آزرده و ناخشنودند همکار مباش کت داد به دوبار ندارد - هیچت با آن کس دوستی و دوشارم مباد.

جوانی کز او نیست خشنود باب
هم آزرده زو مادر مهریاب
مشو هیچ همکار چونین کسی
کزان مرد بیداد بینی بسی
به جای تو نیکی ندارد نگاه
ازین دوستان تا توانی مخواه

فقرۀ ۹۵

شرم و ننگ بدرا، روان خویش به دوزخ مسپار.

مکن شرم بیجا و بیجا درنگ
به دوزخ مرو از پی نام و ننگ

فقرۀ ۹۶

سخن دوآیینه (‌به دورویی و تذبذب‌) مگوی.

سخن هیچگه بر دو آیین مگوی
که نزد مهال ریزدت آبروی

فقرۀ ۹۷

به انجمن جایی که نشینی نزدیک دروغ ‌(گوی‌) منشین که تو نیز بسیار دردمند نه‌بوی‌. (کذا)

مشو هیچ همدوش مرد دروغ
کز این دیو مردم نیاید فروغ

فقرۀ ۹۸

آسان پای (‌ضد گرانجان‌) باش تا روشن چشم باشی.

گرانی مکن در بر مهتران
سبک‌پای بهتر ز مردگران
چو اندک‌روی زود خیزی ز جای
بری چشم روشن برکدخدای
به دیدار تو شادمانی کند
به خرم دلی میزبانی کند
چو اندر نشستن گرانی کنی
سر میزبان را به درد افکنی

فقرۀ ۹۹

شب‌خیز باش که کار روا باشی.

به تاریکی از خواب بیدار شو
به نام خدا بر سر کار شو
که شب‌خیز را کار باشد روا
فزون خواب مردم شود بینوا

فقرۀ ۱۰۰

دشمن کهن را دوست نو مگیر، چه دشمن کهن چون مار سیاه است که صد ساله کین فراموش نکند.

بود دشمن کهنه‌، مار سیاه
که صد سال دارد به دل کین نگاه
بدان کینه‌ور دوستی نو مکن
که ناگه کشد از تو کین کهن

فقرۀ ۱۰۱

دوست کهن را دوست نو گیر، چه دوست کهن چون می کهن است که هر چند کهنه‌تر، به خورش شهریاران بیشتر شایسته و سزاوار.

بجو یار نو از کهن دوستان
که می چون کهن گشت نیکوست آن
کهن یار همچون می لاله‌رنگ
که هرچ آن کهن‌تر، گران‌تر به سنگ

فقرۀ ۱۰۲

به یزدان آفرین کن و دل به رامش دار کت از یزدان فزایش به نیکویی رسد.

به یزدان نخست آفرین بر شمار
پس آنگاه دل را به رامش سپار
کت افزایش آید ز یزدان پاک
ز رامش نگردد دلت دردناک

فقرۀ ۱۰۳

دهیوپد مرد (‌شاه) را نفرین مکن چه شهر پاسبانند، و نیکویی به جهانیان اندازند.

به‌شاهنشهان‌زشت‌و ناخوش مگوی
کجا پاسبانند بر شهر وکوی
به کشور نکویی از ایشان رسد
وزیشان بود کیفرکار بد

فقرۀ ۱۰۴

و تراگویم ای پسر من‌، نیکوترین دهشیاری به مردمان‌، گوهر خرد است‌. چه اگر بر کست خواسته برود و یا چهارپایان بمیرد خرد بماند.

کسی کاو به گیتی دهشیار زیست
نکوتر ورا از خرد چیز نیست
که گرمایه از دست برکست، شد
زر و چارپانیزش از دست شد
چو باشد خرد، رفته بازآیدش
به ناز کسان کی نیاز آیدش

فقرۀ ۱۰۵

به استوانی و استواری دین کوشش کن چه مهمترین خرسندی دانایی (‌است‌) و بزرگتر از آن امید به مینو است‌.

بدین کوش‌و پیوسته‌خرسند باش
به دانش درختی برومند باش
چو دانا بود مرد امّیدوار
به مینو گراید سرانجام کار
که دانا که دارد امید، آن بهست
ز دانای نومید، نادان بهست

فقرۀ ۱۰۶

همیشه روان خویشتن را فرایاد دار.

همیشه روان را فرا یاد دار
ز کردار نیکو روان شاد دارد

فقرۀ ۱۰۷

نام خویش را، خویشکاری خویش به‌مهل‌. (‌یعنی به مناسبت نام و مقام از کار و کوشش طفره مزن‌)‌.

مهل نام را، خویشکاری ز دست
که بی‌خویشکاری شود نام پست
دو گیتی است با مردم خویشکار
به مینو خوش و در جهان شادخوار

فقرۀ ۱۰۸

دست از دزدی و پای از بی‌خویشکاری رفتن‌ و منش از وارونگی و کجی بازدار، چه کسی که او کرفه کند پاداش یابد و کسی که گنا کند بادافراه برد.

به‌دزدی مبر دست و ستوار باش
منش را ز پستی نگهدار باش
مبر تاب هرگز تن ازکارکرد
که ازکارکردن شود مرد، مرد
ز بی خویشکاری نگهدار پای
که بیکارگی هست پتیاره‌ زای
به‌هرکار پاداشنی همره است
گنهکاره را سخت بادافره است

فقرۀ ۱۰۹

هرکه او هیمالان (‌یعنی خصمان‌) را چاه کند، خود اندر چاه افتد.

کسی کز پی دشمنان کند چاه
خود افتد در آن ‌چاه‌ خواهی نخواه

فقرۀ ۱۱۰

نیک مرد آساید و بد مرد بیش و اندوه گران بود.

نکو مرد آساید اندر جهان
برد بدکنش مرد رنج گران
نکویی بود جوشن نیکمرد
به گرد بدی تا توانی مگرد

فقرۀ ۱۱۱

زن گش (‌بکر) و جوان به زنی بگیر.

زنی خواه دوشیزه و مهربان
به دوشیزه شاد است مرد جوان

فقرۀ ۱۱۲

شراب به پیمان (‌یعنی به اندازه‌) خور چه هر که او شراب بی‌پیمان خورد، بسا گنه که از وی آید.

اگر باده نوشی به پیمانه نوش
به آیین مردان فرزانه نوش
کز افزونی می ز دل‌ها گناه
برُوید، چو از تند باران گیاه
وگر گفتهٔ من پسند آیدت
مخور می که از می گزند آیدت
‌بود سوزیان این می لعل‌پوش‌
زیانش ز تو، ‌سودش از می‌فروش

فقرۀ ۱۱۳

هرچند بس نیک افسونِ ماران دانی‌، زود زود دست به مار مبر کت بگزد، و بر جای بمیراند.

تو ای مرد افسونگر چیره‌دست
مبر سوی هر مار بر خیره دست
مبادا کت از این دلیری همی
زند زخم و بر جای میری همی

فقرۀ ۱۱۴

اگر بس آشنا و آب (‌یعنی شنا) نیک دانی زود زود به آب ستهمه (‌ظ‌. ستمبه = مخوف‌) اندر مشو که ترا آب نبرد و بجای بمیری‌.

شنا گرچه به دانی ای مرد مه
به آب ستبر اندرون پا منه
مبادا ز ناگه رباید ترا
سبک‌جان ز تن برگراید ترا
کسی کاز خرد باشدش هیچ بهر
ننوشد به امید پازهر، زهر

فقرۀ ۱۱۵

به هیچ آیین مهر دروغی (‌یعنی بدعهدی‌) مکن که ترا خوره پسین نرسد.

مورز ایچ در مهربانی دروغ
که روی دورویان بود بی‌ فروغ
وزو فرهٔ مردمی کم شود
به روز پسین کار در هم شود

فقرۀ ۱۱۶

خواستهٔ کسان‌ دیگر تاراج مکن و نگاه مدار و به‌ خواستهٔ خود میامیز، چه که خواستهٔ تو نیز ناپیدا و انبیر (‌محو‌) گردد،‌ زیرا خواستهٔ ناخویش آفریده چون با آن خویش...

به تاراج مردم منه پای پیش
زر کس میامیز با مال خویش
که مال تو نیز از میان گم شود
چو آلوده با مال مردم شود
زری کاندر او دیگری رنج برد
نبایست آن را زر خود شمرد
چو برداشتی دسترنج کسان
رود دسترنج تو نیز از میان

فقرۀ ۱۱۷

... شاد مباش‌، چه مردم ایدون همانا چو مشگ پر باد است که چون باد از آن بدرود هیچ در او نماند.

بود نازش مرد دانا به جان
به جان شاد باش ای پسر تا توان
که تن همچو مشگی بود پر ز باد
نماندش چیزی چو بادش گشاد

فقرۀ ۱۱۸

مردم ایدون همانا چون شیرخواره است که چون خو‌یی اندرگرفت بر آن خوی بایستد.

بود آدمی کودکی شیرخوار
پذیرنده ی خوی‌ها بی‌شمار
چو خویی پذیرد در استد بدان
نگر تا نگیری تو خوی بدان

فقرۀ ۱۱۹ تا ۱۴۸

اینجا یک سی‌روزهٔ کوچک است که از فقرهٔ تا است و ما آن را بعد از قسمت آخر که با قسمت بالا مربوط است قرار دادیم‌.

فقرۀ ۱۴۹

چو نیکویی به تو رسد بسیار شادی مکن و چون سختی و بدبختی رسد بسیار به غم مباش‌، چه نیکی زمانه با سختی و سختی زمان با نیکویی است و هیچ فراز نیست کش نشیب نه از پیش‌، و هیچ نشیب نیست کش فراز نه از پس‌.

چو نیکی رسید بهرت از آسمان
از اندازه بیرون مشو شادمان
چو زشتی رسد نیزت از روزگار
مشو ناامید از سرانجام کار
بسا نیکیا کش بدی از پی است
بسا بد که نیکی همال وی است
نشیب و فراز است کار جهان
همیدون بود آشکار و نهان

فقرۀ ۱۵۰، ۱۵۱

به خوردن خورش‌ها حریص مباش‌، و از هر خورشی مخور و زود زود به سور و خورن بزرگان مشو که ستوه‌آور نباشی‌.

مشو در خورش‌ تند و بسیار خوار
به خوان کسان دست کوتاه دار
به هر خوردنی دست منما دراز
از آن خور کجا هست پیشت فراز
به خوان و به سور بزرگان مرو
وگر رفت باید گران‌جان مشو
میانه گزین باش در کار و بار
وگرنه ستوه آیی از روزگار

فقرۀ ۱۵۲

چهار کار دژآگاهی (‌نادانی‌) و دشمنی و بدی با تن خود کردن است: یکی پادیاوندی (‌یعنی‌: زبردستی و زورمندی‌) نمودن‌، دیگر درویش متکبر که با مردی توانگر نبرد آورد، دیگ‌ر مرد پیر ریژخوی که زنی برنا به زنی گیرد و دیگر مرد گشن (‌جوان‌) که زنی پیر به زنی کند.

دژآگه چهار است کز خوی بد
کند دشمنی با تن و جان خود
یکی «پادیاوند» مردم گزای
به‌ هر کار و هر چیز زور آزمای
دگر نره دروبش با داروبرد
که با مهتر از خویش جوید نبرد
سه دیگر کهن سالهٔ ریژخوی
که هنگام ییری شود جفت ‌جوی
کرا پیر سر هست جفت جوان
بود دشمن خویشتن بی گمان
چهارم جوانی که جوید زنی
شود جفت پیره‌زن ربمنی
جوانی که خسبد بر پیره‌زن
بود بی گمان دشمن خوبشتن

فقرۀ ۱۵۳

مردم دوستی از بنیک منشی (‌یعنی هواداری اصول‌) و خوب‌خیمی (‌یعنی خوش‌خویی‌) از خوب ایواژی (آراستگی‌) بتوان دانست‌.

قسمت اخیر را طور دیگر هم می‌توان معنی کرد: خوش‌اخلاقی مردم را از خوش‌سخنی و آهنگ گفتار (آواز)‌شان می‌توان دانست‌.

سر خوی‌ها، مردمان دوستی‌است
نگر تا خداوند این خوی کیست
کسی کش منش ره به‌بنیاد داشت
بن و بیخ کار جهان یاد داشت
جهان است پیشش یکی خانه‌ای
نبیند در آن خانه بیگانه‌ای
همه مردمان بستگان ویند
زن و مرد پیوستگان ویند
بجوید دلش مهر برنا و پیر
که از مهر پیوند نبود گریز
به خوی خوش مردم و رازشان
توان راه بردن از آوازشان

فقرۀ ۱۵۴

و ترا گویم ای پسر که خرد به مردم بهترین دهشیاری (‌یعنی بهترین بخش و توفیق‌) است‌.

ترا گویم ای پور فرخنده‌پی
خرد جوی تا کام یابی ز وی
که مردم دهشیار را در جهان
خرد از دهش‌ها به اندر نهان
که خود زان خردکامکاری کند
به دیگر کسان نیز یاری کند

سی‌روزهٔ آذرباد مارسپندان (از فقره ۱۱۹ تا فقرهٔ ۱۴۸)

هرمزد روز می خور و خرم باش.

بهمن رور جامه نو پوش.

اردیبهشت روز، به آتشگاه شو.

شهریور روز، شاد باش‌.

سپندارمذ روز، ورز زمین پیش گیر.

خورداد روز، جوی کن

امرداد روز، دار و درخت نشان‌.

دی‌باذر روز، سر شوی و موی و ناخن پیرای.

آذر روز، به راه شو و نان مپز چه گناه گران بود.

آبان روز، از آب پرهیز کن و آب را میازار.

خور روز، کودک به دبیرستان ده تا دبیر و فرزانه شود.

ماه روز، شراب خور و با دوستان نیک‌پرسش (‌خوش‌صحبتی و به احوال‌پرسی رفتن‌) کن و از ماه خدای، آمدکار بخواه.

تیر روز، کودک به تیراندازی و نبرد و سواری آموختن فرست‌.

گوش روز، پرورش گوساله کن و گاو به ورز آموز.

دی‌بمهر روز، سر شوی و موی و ناخن پیرای و انگور از رزان باز به چرخشت افکن تا بهتر شود.

مهر روز، اگر تو را از کسی مستمندی رسیده‌است پیش‌مهر بایست از مهر داوری بخواه و گرجش (‌ظ‌:‌گریه‌) کن‌.

سروش روز، بخناری (‌به ضم باء یعنی‌آزادی و آسایش‌) روان خود را از سروش اهرو (‌مقدس‌) آیفت بخواه.

رشن روز، روز کار سبک (‌یعنی‌: کار روزانهٔ مختصر) و کارهای ستایش و نیایش اندر فراوانی پیش‌گیر.

فروردین روز، سوگند مخور و آن روز ستایش فروهر پاکان و اشویان کن تا خشنودتر شوند

بهرام روز، خان‌ومان بن‌ افکن تا زود به فرجام رسد، و بر رزم و کارزار شو تا به پیروزی بازایی.

رام روز، زن خواه و کار و رامش گیر و پیش دادوران شو تا به‌پیروزی‌ و بختگی (آزادی و کامروایی‌) ‌بازگردی.

باد روز درنگی (‌تامل‌) کن و کار نو می‌پیوند.

دی‌بدین روز، کارهای یزشنی وستایش‌گری کن و زن به خانه بر و موی و ناخن پیرای و جامد پوش.

دین روز خرفسترکش (‌خرفستر حیوانات موذی مانند مار و کژدم ر زنبور و موریانه و گرگ و غیره که کشتن آنها نوعی از ثواب‌هاست‌.)

ارد روز هر چیزی نوب خر و آن را به خانه بر.

اشتاد روز، اسب و گاو و ستور برگشن (‌لِقاح‌) افکن تا به درستی بارآورند.

آسمان روز، به‌راه دور شو تا به‌درستی بازآیی‌.

زمیاد روز، دارو مخور.

مارسفند روز، جامه افزای ‌و بدوز و بپوش‌ و زن به زنی گیر که فرزند تیزویر (‌ویر: هوش و حافظه‌) نیک زاید.

انیران روز، موی و ناخن پیرای و زنی به زنی گیرکه فرزند نامدار زاید.

اینک منظومهٔ سی ‌روزهٔ آذ‌ر پاد مارسپندان

بود ماه سی روزتا بنگری
به هر روز کاری بجای آوری
سزد گر به «‌هرمزد» باشی خُرم
خوری می به آیین جمشید جم
به «‌بهمن‌» کنی جامه‌ها نوبرشت
پرستش کنی روز «‌اردی‌بهشت‌»
به «‌شهریور» اندر شوی شادخوار
کنی در «‌سپندارمذ» کشت کار
به «‌خورداد» جوی نوین کن روان
به «‌مرداد» بیخ نو اندر نشان
به «‌دی‌بآذر» اندر سر و تن بشوی
بپیرای ناخن‌، بیارای موی
به «‌آذر» مپز نان که دارد گناه
بدین روز نیکست رفتن به راه
به «‌آبان‌» بپرهیز از آب ای جوان
میالای و مازار آب روان
به «‌خور روز» کودک به استاد ده
که گردد دبیری خردمند و به
بخور باده با دوستان‌، روز «‌ماه‌»
ز ماه خدای آمد کار خواه
بفرمای برکودکان روز «‌تیر»
نبرد و سواری و پرتاب تیر
به « گوش‌» اندرون گاوساله به مرز
ببند و بیاموز برگاو، ورز
بپیرای ناخن چو شد «‌دی‌بمهر»
سر و تن بشوی و بیارای چهر
جدا کن ز شاخ رز انگوررا
بچرخشت افکن می سور را
اگر مستمندی زکس «‌مهر» روز
شو اندر بر مهر گیتی‌ فروز
فشان اشک و زو دادخواهی نمای
که داد تو گیرد ز دشمن خدای
به‌روز «‌سروش‌»‌ازخجسته سروش
روان را و تن را توان خواه و توش
از او خواه آزادی کام خویش
وزو جوی آیفت فرجام خویش
به «‌رشن‌» اندرون کار سنگین بنه
روان را ز یاد خدا توشه ده
مخور هیچ سوگند در «‌فرودین‌»
که زشتست ویژه به روزی چنین
ستای اندربن روز فروهر را
که فرورد از او یافت این بهر را
نیایش کن امروز بر فروهر
که پاکان شوند از تو خشنودتر
پی خانه افکن به «‌بهرام‌» روز
سوی رزم شو گر تویی رزم‌توز
که پیروز بازآیی از کارزار
همت کاخ و ایوان بود پایدار
زن ار برد خواهی‌، ببر روز «‌رام‌»
که‌ رامش‌ خوشست‌ اندرین‌ روز و کام
وگر باشدت کار با داوران
درین روز رو تا شوی کامران
سزد روز «‌باد» ار درنگی شوی
نپیوندی امروز کار از نوی
چو روز نیایش بود «‌دی‌بدین‌»
سر وتن بشو، ناخن و مو بچین
زن نو ببر جامهٔ نو بپوش
دل از یاد یزدان پر و لب خموش
بود روز «دین‌» مرگ خرفستران
بکش هرچه خرفسترست اندر آن
که خرفستران یار اهریمن‌اند
دد و دام و با مردمان دشمن‌اند
به بازار شو روز «‌ارد» ای پسر
نوا نو بخر چیز و با خانه بر
در «‌اشتاد» روز اسب و گاو و ستور
به گشن افگنی مایه گیرند و زور
ره دورگیر «‌آسمان‌» روز، پیش
که بازآیی آسان سوی خان خویش
گرت خوردن دارو افتد بسر
به «‌زمیاد» روز ایچ دارو مخور
زن تازه در «‌ماراسفند» گیر
که فرزند نیک آید و تیزویر
درین روز جامه بیفزای بر
بدوز و بپوش و بیارای بر
«‌انیران‌» بود نیک زن خواستن
همان ناخن و موی پیراستن
زنی کاندربن روز گیری به ‌بر
شود کودکش در جهان نامور

انوشه روان باد آذرپاد مارسپندان‌، که این اندرز کرد و نیز این فرمان داد.

انوشه روان باد آن مرد راد
که این گفت‌ها گفت و این پند داد

پایان