پیشنهادات  

ملک‌الشعرای بهار - رباعیات

شمارهٔ ۱ - در بیان اقسام سخن

اقسام سخن چهار باشد همه جا
فخر است ‌و مدیح‌ است ‌و نسیب ‌است و هجا
از فخر و نسیب و مدح من بردی سود
وقت است که از هجا نشانمت بجا

شمارهٔ ۲

از خصم کشیدن به وفا مور و جفا
برهان نزاکت است و دستور صفا
در کشور ما اصل نزاکت این است
واوبلا وامصیبتا وا اسفا

شمارهٔ ۳

آزادی ماست اصل آبادی ما
این است نتیجهٔ خدادادی ما
آزاد بزی ولی نگر تا نشود
آزادی تو رهزن آزادی ما

شمارهٔ ۴

مخلوق جهان به گرگ مانند درست
با قادر عاجزند و بر عاجز چست
سستند به گیرودار چون باشی سخت
سختند به کارزار چون باشی سست

شمارهٔ ۵

از دامن کوه لاله ناگه برجست
گلگون‌رخی و تیشهٔ سبزی در دست
با فرق سر دریده گویی فرهاد
از خاک برون آمد و بر سنگ نشست

شمارهٔ ۶

بر دامن دشت بنگر آن نرگس مست
چشمی به ره و سبزه‌عصایی در دست
گویی مجنون به انتظار لیلی
ازگور برون آمد و بر سبزه نشست

شمارهٔ ۷ - در مدح ستارخان

ستار غیور ارجمندیت بجاست
قانون‌طلبی و حق‌پسندیت بجاست
از صدمت پا منال و کوتاهی گام
خوشبخت نشین که سربلندیت بجاست

شمارهٔ ۸

پرهیز از خودکه جای پرهیز اینجاست
وزکس مطلب چیز که هر چیز اینجاست
تا چند پی راز خدا می گردی
راز دل خود جوکه‌خدا نیز اینجاست

شمارهٔ ۹ - به مناسبت شهادت سید حسن مدرس

تا بُخل و حسادت به‌ جهان راهبر است
آزاده ذلیل و راستگو در خطر است
خون تو مدرسا هدر گشت بلی
خونی که شبی گذشت بر وی هدر است

شمارهٔ ۱۰

هان ای وکلا فضل خدا یار شماست
آسایش ما به حس بیدار شماست
در کار بکوشید خدا را کامروز
چشم‌ودل‌وگوش‌خلق‌درکارشماست

شمارهٔ ۱۱ - این رباعی را در خواب گفته است

امروز نه کس ‌ز عشق آگه چو من است
کز شکّر عشقم‌ همه‌ شیرین ‌سخن‌ است
در هر مژهٔ من به ره خسرو عشق
نیروی هزار تیشهٔ کوهکن است

شمارهٔ ۱۲

آیین جهان طبل جفا کوفتن است
خایسک بلا بر سر ما کوفتن است
این کشتن و این کشته شدن مردان راست
کانجا که زنست رقص و پا کوفتن است

شمارهٔ ۱۳

من برگ گلم باغ شبستان من است
وآن‌بلبل خوش‌لهجه غزلخوان من‌است
نوباوهٔ شب که شبنمش می‌خوانند
هر صبح به نیم‌بوسه مهمان من است

شمارهٔ ۱۴

خوش باش که گیتی نه برای من و تست
وین کار برون ز ماجرای من و تست
در خلقت عالم نبود مقصودی
قصدی هم اگر بود ورای من و تست

شمارهٔ ۱۵ - در مدح پروفسور براون انگلیسی

ادوارد براون فاضل ایران‌دوست
کش فکر نکو قول نکو فعل نکوست
از مردم انگلیس بر مردم پارس
گر مرحمتی بود همین تنها اوست

شمارهٔ ۱۶

ارباب که صنعت وجاهت فن اوست
خون فقرا تمام بر گردن اوست
طاوس بهشت است به صورت لیکن
ابلیس نهفته زیر پیراهن اوست

شمارهٔ ۱۷

برخاست خروس صبح برخیز ای دوست
ز انگور بگیر خون و ده در رگ و پوست
عشق من و تو قصهٔ مشت است و درفش
جور تو و دل صحبت سنگ است و سبوست

شمارهٔ ۱۸

در ماتمت ای‌ملک‌، مُلک خون بگریست
وز سوز تو در افق فلک خون بگریست
تا خاک‌نشین شدی تو ای گنج کمال
زین‌غصه سماک‌بر سمک خون بگریست

شمارهٔ ۱۹

این قلب که محزون‌تر از او پیدا نیست
وین چشم که پرخون‌تر از او پیدا نیست
دانی ز چه آن شکسته وین خونین است
زان حسن که افزون‌تر از او پیدا نیست

شمارهٔ ۲۰

افسوس که صاحب نفسی پیدا نیست
فریاد، که فریادرسی پیدا نیست
بس لابه نمودیم و کس آواز نداد
پیداست که در خانه کسی پیدا نیست

شمارهٔ ۲۱ - پس از ورود به خاک بجنورد

چون خطه طوس را پس پشت بهشت
در خطهٔ بجنورد دل این بیت نوشت
پیداست که حالتش چه خواهد بودن
بیچاره که از جهنم آید به بهشت

شمارهٔ ۲۲ - تاریخ وفات مرحوم سید محمد طباطبایی

تا حجهٔ دین محمد از خاک برفت
از خاک خروش ما بر افلاک برفت
تایخ وفاتش این چنین است که: وی
پاک آمد وپاک زیست هم پاک برفت

شمارهٔ ۲۳

چون آینه نورخیز گشتی‌، احنست
چون اره به خلق تیز گشتی احسنت
در کفش ادیبان جهان کردی پای
غوره نشده مویز گشتی‌، احسنت

شمارهٔ ۲۴

زین مردم دل‌سیاه‌، رخ دارم زرد
بیدردی خلق دردم افزود به‌درد
جز خوردن‌خون‌دگرچه‌می‌شاید کرد
خون‌باید خورد و باز خون‌باید خورد

شمارهٔ ۲۵

امشب ز فراق دوست خوابم نبرد
هم دل به سوی شمع و کتابم نبرد
از بس که دو دیده آب حسرت بارد
بیدار نشسته‌ام که آبم نبرد

شمارهٔ ۲۶

چشمت به سیه‌بختی من ایماکرد
زلف تو به قتلم آستین بالا کرد
بنوشت خطت به خون من لایحه‌ای
خال سیهت لایحه را امضا کرد

شمارهٔ ۲۷

ای خواجه وثوق گاه غرق تو رسد
هنگام خمود رعد و برق‌ تو رسد
جامی که شکسته‌ای به پای تو خلد
تیغی که فکنده‌ای به فرق تو رسد

شمارهٔ ۲۸

ماه رمضان و روزه جانا طی شد
ایام دف و چنگ و رباب و نی شد
آید رمضان باز و همی خواهد رفت
وین عمر ندانیم کی آمد کی شد

شمارهٔ ۲۹ - وصف گلابی

خشخاش و عسل بهم برآمیخته‌اند
جزوی ز گلاب اندرو ریخته‌اند
پس در ورق زرد گلشن بیخته‌اند
وانگاه به شاخ سروش آویخته‌اند

شمارهٔ ۳۰

گر زیر فلک فکر من آزاد نبود
در حنجره‌ام این‌همه فریاد نبود
مسعود گر اندیشهٔ آزاد نداشت
از قلعهٔ نای خلق را یاد نبود

شمارهٔ ۳۱ - این رباعی را از منفای خود «‌بجنورد» گفته است

ای مرکزیان گر گل و ریحان خواهید
ور بلبل سرمست غزلخوان خواهید
یا مرکز ملک را به بجنورد کشید
یا آنکه بهار را به تهران خواهید

شمارهٔ ۳۲ - رباعی

شد نیمی عمر در خرافات هدر
وندر حیرت گذشت یک نیم دگر
و امروز به چنگ لاالهیم اندر
ز الله مگر به مرگ یابیم خبر

شمارهٔ ۳۳

گر مانده و ناتوان و گر خسته و زار
ما وز طلبش دست کشیدن‌، زنهار
افتان خیزان رسیم تا منزل دوست
پرسان پرسان روبم تا خیمهٔ یار

شمارهٔ ۳۴ - جمع بین ا‌لاضداد

ای بسته چو فندق به سرانگشت‌، نگار
رویت چو چراغ و طرّه‌ات چون شب تار
از مدرسه و کتاب گشتم بیزار
ای ترک پسر دختر انگور بیار

شمارهٔ ۳۵

با خرقه و تسبیح مرا دید چو یار
گفتا ز چراغ زهد ناید انوار
کس شهد ندیده است در کان نمک
کس میوه نچیده است از شاخ چنار

شمارهٔ ۳۶ - کنایه از انگلیس

ای زورآور که خون ما خورده پریر
وی بسته فرو قماط ما با زنجیر
امروز تو کاملی و ما رشدپذیر
فردا باشد که ما جوانیم و تو پیر

شمارهٔ ۳۷

زاغی می گفت اگر بمیرد شهباز
من جای کنم بدست شاهان از ناز
بلبل بشنید وگفت کای بندهٔ آز
رو لاف مزن با وزغ وموش بساز

شمارهٔ ۳۸ - خطاب به حزب دموکرات و حکومت

ای ساده‌دلان زر گرگ حیلت‌باز
با جهد شما سیم و زر آورد فراز
چون حب زری ازو نمودید نیاز
ناگاه میانتان جدا کرد چو گاز

شمارهٔ ۳۹ - تسلیم و رضا

چون از در تسلیم نشد یار، عزیز
در چنگ رضا گشت گرفتار، عزیز
خورد آن گل‌تازه چوب و شد نفی به‌خوار
زین کار عزیز خوار شد خوار عزیز

شمارهٔ ۴۰

آمد رمضان و خلق رفتند ز هوش
شد میکده‌ها قفل و زبان‌ها خاموش
تا نشنود الغیاث می‌خواران را
مینای عرق پنبه نهادست به گوش

شمارهٔ ۴۱

ای برده گل رازقی از روی تو رشک
در دیدهٔ مه ز دود سیگار تو اشک
گفتم که چو لاله داغدار است دلم
گفتی که دهم کام دلت یعنی کشک

شمارهٔ ۴۲

ای میر اجل گر دهدم مهل اجل
خواهم کرد این‌مشکل لاینحل حل
گرخوش‌عمل‌،‌ار بدعمل از ری رفتم
ای مهتر ری حی علی خیر عمل

شمارهٔ ۴۳ - شهر تهران

شهریست پر از همهمه و قالاقیل
بهتان و دروغ و غیبت و فحش سبیل
خستیم از این همهمه ای گوش امان
مُردیم ازین زندگی ای مرگ دخیل

شمارهٔ ۴۴ - در مرگ مادر

ای شمع شبستان من‌، ای مام گرام
رفتی و سیه شد به من از غم ایام
بر قبر تو اوفتادم ای گمشده مام
چون فانوسی که شمع آن گشته تمام

شمارهٔ ۴۵

در زلف تو آشوب زمن می‌بینم
بیگانه نبیند آنچه من می‌بینم
او پیچ و خم و تاب و گره می‌نگرد
من بخت سیاه خوبشتن می‌بینم

شمارهٔ ۴۶

چون شمع بسی رشتهٔ جان سوخته‌ایم
آتش به دل سوخته افروخته‌ایم
صد دامن از اشگ دیده اندوخته‌ایم
یک سوز ز پروانه نیاموخته‌ایم

شمارهٔ ۴۷

دیشب من و پروانه سخن می‌گفتیم
گاه از گل و گه ز شمع‌، می‌آشفتیم
شد صبح نه پروانه به جا ماند و نه من
گل نیز پر افشاند که ما هم رفتیم

شمارهٔ ۴۸

ما بادهٔ عزت و جلالت نوشیم
در راه شرف از دل و از جان کوشیم
گر در صف رزم جامه از خون پوشیم
آزادی را به بندگی نفروشیم

شمارهٔ ۴۹

ما درس صداقت و صفا می‌خوانیم
آیین محبت و وفا می‌دانیم
زبن بی‌هنران سفله ای دل مخروش
کانها همه می‌روند و ما می‌مانیم

شمارهٔ ۵۰

برخیز که خود را ز غم آزاده کنیم
تا کی طلب روزی ننهاده کنیم
آخر که گل ما به سبو خواهد رفت
کن فکر سبویی که پر از باده کنیم

شمارهٔ ۵۱

گر مدحی از ابنای بشر می گوبم
نه چون دگران به طمع زر می‌گویم
آنان پی جلب نفع کوبند مدیح
من مدح پی دفع ضرر می گویم

شمارهٔ ۵۲ - ریاعیات

تن چیست‌؟ مرکبی ز چندین معدن
پرگشته ز میراث نیاکان کهن
محکوم محیط و انقلابات زمن
تن گر گنهی کند چه بحثی است به من‌؟

شمارهٔ ۵۳

رفتم بر توپ تا بکوبم دشمن
فریاد برآورد که ای وای به من
دست دگری و خانمان دگری
من مظلمهٔ که می‌برم برگردن‌؟‌!

شمارهٔ ۵۴

عمری بسپردیم به کام دگران
ما در تشویش و قوم در خواب گران
القصه وطن را به دو چشم نگران
رفتیم و سپردیم به هنگامه‌گران

شمارهٔ ۵۵

چشم فلک است بر ستمگر نگران
بیدار شود ظالم ازین خواب گران
ازکار نمانده این جهان گذران
بر ما بگذشت و بگذرد بر دگران

شمارهٔ ۵۶

یک روی چو آیینه مبادا انسان
کاخر شکند ز جلوهٔ روی خسان
مانندهٔ تیغ شو همه روی و زبان
تا بگذری از میان مردم آسان

شمارهٔ ۵۷

بر درگه خود پلنگ دربان کردن
بر گلهٔ خویش گرگ چوپان کردن
سگ در بغل و مار به دامان کردن
بهتر که جوی به سفله احسان کردن

شمارهٔ ۵۸ - گله‌های دوستانه

قلبم به حدیثی که شنیدی مشکن
عهدم به خطایی که ندیدی مشکن
تیغی که بدو فتح نمودی مفروش
جامی که بدو باده کشیدی مشکن

شمارهٔ ۵۹

ای خواجه به خط بد دلی سیر مکن
خوبی را بی‌برکت و بی‌خیر مکن
کاری که‌پس‌از سه سال هم‌عهدی و صدق
با من کردی بس است با غیر مکن

شمارهٔ ۶۰

سردار به شه گفت سپاهی از من
امضای اوامر و نواهی از من
عزل‌از من و نصب از من و دربار ازتو
تخت ازتو و تاج از تو و شاهی از من

شمارهٔ ۶۱

آمادهٔ جنگ باش کاین چرخ حرون
با نرم‌دلی با تو نگردد مقرون
جز با جنگ آماده نمی‌گردد صلح
جزبا خون پاکیزه نمی گردد خون

شمارهٔ ۶۲ - در محبس نظمیه

سرتیپ‌، شدم ذلیل در جنگ پشه
بیمارم و زار و مانده در چنگ پشه
از زحمت روزگشته‌ام قد مگس
وز خستگی شب شده‌ام رنگ پشه

شمارهٔ ۶۳ - برای وثوق ا‌لدوله به فرنگستان فرستاده شد

ای خواجهٔ راد و مشفق دیرینه
دوری شاید ولی به این دیری نه
ساعت مشمر فال بدو نیک مگیر
مگذار که تقویم شود پارینه

شمارهٔ ۶۴

زان نرگس نیم مست مستم کردی
زان قامت افراشته پستم کردی
گویندکه بت همی شکست ابراهیم
ای ابراهیم بت‌پرستم کردی

شمارهٔ ۶۵

ای کاش دلم به دوست مفتون نشدی
چون‌ مفتون‌ شد ز هجر مجنون نشدی
چون‌مجنون‌شد ز رنج پرخون نشدی
چون‌ پر خون شد ز دیده‌ بیرون نشدی

شمارهٔ ۶۶

ای ایرانی خفتی و بگذشت بسی
برخیز و به کار خویش بنگر نفسی
ور کشته‌ شوی جز این مبادت هوسی
کاین خانه از آن توست نی زان کسی

شمارهٔ ۶۷

ای مادر اگر دسترسی داشتمی
سنگ سیه ازگور تو برداشتمی
خود را گل و خاک تیره پنداشتمی
تنهات به زبر خاک نگذاشتمی

شمارهٔ ۶۸

ای روح روان که فارغ از این بدنی
جویای عزیزکردهٔ خویشتنی
ای خفته به خاک‌، من تو هستم تو منی
من فرزندم تو مادر ممتحنی

شمارهٔ ۶۹

تا بشکافد به هم دل نالانی
تا خون بارد ز دیدهٔ گریانی
هرجاکه‌ دمد ستاکی اندر لب جوی
دست بشرش بسر نهد پیکانی

شمارهٔ ۷۰

از پیش و پس حیات بر خیره مپوی
دم را بنگر ز آمده و رفته مگوی
آن را که گذشته است بیهوده میاب
وآن را که نیامده است بیهوده مجوی

شمارهٔ ۷۱

آن کس که رموز غیب داند، نه تویی
وان کو خط نابوده بخواند، نه تویی
اندیشهٔ عاقبت مکن کز پس مرگ
چیزی هم اگر از تو بماند، نه تویی