پیشنهادات  

ملک‌الشعرای بهار - ترجیعات

صد شکر و صد حیف

شاهی به میان آمد و شاهی ز میان رفت
صد شکر که‌ این‌ آمد و صد حیف که آن رفت
تیری به کمان آمد بر قصد دل خصم
هم گر به خطا ناگه تیری ز کمان رفت
سلطان جوان آمد شاد و خوش و پیروز
وان انده دیرین ز دل پیر و جوان رفت
آمد ملکی راد که از آمدن او
از عیش‌، نوید آمد و از رنج‌، نشان رفت
در آمدن این شه و در رفتن آن شاه
بیتی به زبان آمد کاوّل به زبان رفت
شاهی به میان آمد و شاهی ز میان رفت
صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت
المنّه لله که جهان باز جوان شد
وین شاه فلک مرتبه سلطان جهان شد
جم رتبه محمدعلی آن شاه جوان‌بخت
کز فر وی این ملک کهن گشته‌، جوان شد
شاهی که به عهدش به جهان فتنه اگر بود
در دیدهٔ فتان بتان رفت و نهان شد
بسترد کفش خاک غم از روی جهان لیک
خاک غم او بر سر گنجینه و کان شد
بگزید چو بر مسند و اورنگ پدر جای
این گفته ملک را به فلک ورد زبان شد
شاهی به میان آمد و شاهی ز میان رفت
صد شکر که‌ این‌ آمد و صد حیف که آن رفت
امروز بجز شادی کار دگری نیست
کز دوحهٔ‌ اندوه بجز انده ثمری نیست
زین‌ آمده‌ دل خوش کن و زان رفته مخور غم
کز آمده و رفتهٔ گیتی خبری نیست
ای ترک بدین مژده بده باده که امروز
ما را بجز این ره سوی وصلت گذری نیست
آنجا که تو را تیر نظر در پی صید است
اهل نظری نیست که صید نظری نیست
لیکن ز میان رفت حدیث تو که امروز
در دهر جز این نکته حدیث دگری نیست
شاهی به میان آمد و شاهی ز میان رفت
صد شکر که‌ این ‌آمد و صد حیف که آن رفت
هر روز به دست دگری تاج و نگین بود
تا هست چنین باشد و تا بود چنین بود
آمد ملکی کش غم ملک و غم دین است
بگذشت شهی کش غم ملک و غم دین بود
این شاه در ایوان شهی صدرنشین گشت
وآن شاه در ایوان شهی صدرنشین بود
برتخت شهی این شه منصور، مکین باد
چونان که مظفر شه مغفور، مکین بود
زین قصه‌ وز آن غصه‌ به هر جا که‌ سخن رفت
پایان سخن را چو بدیدی نه جز این بود
شاهی به میان آمد و شاهی ز میان رفت
صد شکرکه‌این‌آمد و صد حیف که آن رفت
جشنی اگر امروز بدین مژده بباید
نیکوتر و زیباتر از این جشن نشاید
جشنی و به صدر اندر بنشسته امیری
کز خوی نکو زنگ غم از دل بزداید
فخرالامرا آصف دولت که ز جودش
حاتم به تحیر سر انگشت بخاید
فرمانده خاور که ز عدل و سخط او
تیهو بچه صید ازکف شاهین برباید
آراسته امروز یکی بزم که در وی
هر دم به میان این سخن نادره آید
شاهی به میان آمد و شاهی ز میان رفت
صد شکرکه‌این‌آمد و صد حیف که آن رفت
تا هست جهان‌، خسرو ما شاه جهان باد
با فر جهانداری و با بخت جوان باد
دیروز ملک زاده و امروز ملک گشت
یک قرن چنین بود و دوصد قرن چنان باد
تا بود به عیش تن وآسایش جان بود
تا باد به عیش تن و اسایش جان باد
در سایهٔ او آصف دولت به خراسان
ایمن ز غم و محنت و آسیب زمان باد
وین بنده بهارش به جهان مدح سراباد
وین گفته ز من در سخن خلق روان باد
شاهی به میان آمد و شاهی ز میان رفت
صد شکرکه‌این‌آمد و صد حیف که آن رفت

الحمدلله

می ده که طی شد دوران جانکاه
آسوده شد ملک‌، الملک‌لله
شد شاه نو را اقبال همراه
کوس شهی کوفت بر رغم بدخواه
شد صبح طالع‌، طی شد شبانگاه
الحمد لله‌، الحمد لله
یک چند ما را غم رهنمون شد
جان یارغم گشت‌،‌دل غرق‌خون شد
مام وطن را رخ نیلگون شد
و امروز دشمن خوار و زبون شد
زبن جنبش‌ سخت‌، زبن فتح ناگاه
الحمد لله‌، الحمد لله
چندی ز بیداد فرسوده گشتیم
با خاک و با خون آلوده گشتیم
زیر پی خصم پیموده گشتیم
و امروز دیگر آسوده گشتیم
از ظلم ظالم‌، از کید بدخواه
الحمد لله‌، الحمد لله
آنان که ما را کشتند و بستند
قلب وطن را از کینه خستند
از کج نهادی پیمان شکستند
از چنگ ملت آخر نجستند
از حضرت‌ شیخ تا حضرت‌ شاه
الحمد لله‌، الحمد لله
آنان که با جور منسوب گشتند
در پیکر ملک میکروب گشتند
آخر به ملت مغضوب گشتند
از ساحت ملک جاروب گشتند
پیران جاهل‌، شیخان گمراه
الحمد لله‌، الحمد لله
چون کدخدا دید جور شبان را
از جا برانگیخت ستارخان را
سدّ ستم ساخت آن مرزبان را
تاکرد رنگین تیغ وسنان را
از خون دشمن وز مغز بدخواه
الحمد لله‌، الحمد لله
پس مستبدین لختی جهیدند
گفتند لختی‌، لختی شنیدند
ناگه ز هر سو شیران رسیدند
آن روبهان باز دم درکشیدند
شد طعمهٔ شیر بیچاره روباه
الحمد لله‌، الحمد لله
یک سو سپهدار شد فتنه را سد
یک سو یورش برد سردار اسعد
ضرغام پر دل‌، آمد ز یک حد
برکف گرفتند تیغ مهند
بستند بر خصم از هر طرف راه
الحمد لله‌، الحمد لله
اقبال شد یار با بختیاری
گیلانیان را حق کرد یاری
جیش عدو شد یکسر فراری
درگنج غم گشت دشمن حصاری
شد کار ملت بر طرز دلخواه
الحمد لله‌، الحمد لله
بد خواه دین را سدی متین بود
لیکن مر او را غم درکمین بود
خاکش به سر شد پاداشش این بود
دشمن که با عیش دایم قرین بود
اکنون قرین است با ناله و آه
الحمد لله‌، الحمد لله
بخت سپهدار فرخنده بادا
سردار اسعد پاینده بادا
صمصام ایران برنده بادا
ضرغام دین را دل زنده بادا
کافتاد از ایشان بدخواه در چاه
الحمد لله‌، الحمد لله
ستارخان را بادا ظفر یار
تبریزیان را یزدان نگهدار
سالارشان را نیکو بودکار
احرار را نیز دل باد بیدار
تا حمله گویند با جان آگاه
الحمد لله‌، الحمد لله

اتحاد اسلام

چندگویی چرا مانده ویران
هند و افغان و خوارزم و ایران
چندگویی چرا جسته مأوا
خرس پتیاره بر جای شیران
چندگویی چرا روز حاجت
مانده ازکار، دست دلیران
چندگویی چرا ما اسیریم
زانکه آزادی ما اسیران
جنبش و دوستی و وداد است
روز یکرنگی و اتحاد است
ثروت وملک و ناموس ومذهب
چار چیز است در ما مرکب
ثروت و ملک و ناموس ما را
برده این اختلافات مذهب
اختلافات مذهب در اسلام
روزما را سیه کرده چون شب
عزت ما به دو چیز بسته است
اتحاد اول و بعد مکتب
کاین دو، اول طریق ارشاد است
روز یکرنگی و اتحاد است
اجنبی یارگردد نگردد
خصم‌، غمخوارگردد نگردد
آنکه بیمار را زهر داده است
خود پرستارگردد نگردد
وآنکه صد بی‌وفایی به ماکرد
او وفادارگردد نگردد
زبن خرابی که درکار ما هست
سخت‌تر کار گردد نگردد
زین سبب چاره صلح و سداد است
روز یکرنگی و اتحاد است
هند و ترکیه و مصر و ایران
تونس و فاس و قفقاز و افغان
در هویت دو، اما به دین‌، یک
مختلف‌، تن ولی متحد، جان
جملگی پیرو دین احمد
جملگی تابع نص قرآن
مسلمی گر بگرید به طنجه
مؤمنی نالد اندر بدخشان
آری این راه و رسم عباد است
روز یکرنگی و اتحاد است
وقت حق‌خواهی و حقگزاری‌ست
روز دینداری و روز یاری است
حکم اسلام و حکم پیمبر
بر تو و او و ما جمله جاری است
ما و اویی نباشد در اسلام
کاین سخن‌ها ز دشمن شعاری است
چار یار نبی صلح بودند
زین سبب جنگ ما و تو خواری است
تیشهٔ ریشهٔ دین عناد است
روز یکرنگی و اتحاد است

در رثاء سیدالشهداء (‌ع‌)

ای فلک آل علی را از وطن آواره کردی
زان سپس در کربلاشان بردی و بیچاره کردی
تاختی از وادی ایمن غزالان حرم را
پس اسیر پنجهٔ گرگان آدمخواره کردی
جسم پاک شیرمردان را نمودی پاره پاره
هم دل شیر خدا را زین مصیبت پاره کردی
گوشوار عرش رحمن را بریدی سر، پس آنکه
دخترانش را ز کین بی‌گوشوار و یاره کردی
جبههٔ فرزند زهرا را ز سنگ کین شکستی
تو مگر ای آسمان‌! دل‌را ز سنگ‌خاره کردی
تا کنی خورشید عصمت را به ابر کینه پنهان
دشت را ز اعدای دین پرثابت و سیاره کردی
جورها کردی از اول در حق پاکان ولیکن
در حق آل پیمبر جور را یکباره کردی
کودکی دیدی صغیر اندر میان گاهواره
چون ‌نکردی شرم‌ و ازکین قصد آن گهواره کردی
چاره می‌جستند در خاموشی آن طفل گریان
خود تو در یک ‌لحظه از پیکان ‌تیرش چاره کردی
سوختی از آتش کین خانهٔ آل علی را
وایستادی بر سر آن آتش و نظاره کردی
خانمان آل زهرا رفت بر باد از جفایت
آوخ از بیداد و داد از جور و فریاد از جفایت
آسمانا جز به کین آل پیغمبر نگشتی
تا نکشتی آل زهرا را از این ره برنگشتی
چون فکندی آتش کین در حریم آل یسین
ز آه آتش بارشان چون شد که خاکستر نگشتی
چون بدیدی مسلم اندر کوفه بی‌یار است و یاور
از چه‌رو او را در آن بی‌یاوری یاور نگشتی
چون دو طفل مسلم اندر کوفه گم کردند ره را
از چه آن گمگشتگان را جانبی رهبر نگشتی
چون به زندان عبیداله فتادند آن دو کودک
از چه‌ رو غمخوار آن دو کودک مضطر نگشتی
چون تن آن کودکان از تیغ حارث گشت بی‌سر
از چه ‌رو بی‌تن نگشتی از چه‌ رو بی‌سر نگشتی
چون شدند آن کودکان از فرقت مادر گدازان
از چه رو برگرد آن طفلان بی‌مادر نگشتی
چون حسین‌بن علی با لشکرکین شد مقابل
از چه پشتیبان آن سلطان بی‌لشگر نگشتی
چون دچار موج غم شد کشتی آل محمد
از چه رو ای زورق بیداد! بی‌لنگر نگشتی
خانمان آل زهرا رفت بر باد از جفایت
آوخ از بیداد و داد از جور و فریاد از جفایت

وقت کا رست

ای دل ز جفای دیده یاد آر
زان اشک به ره چکیده یاد آر
این نکتهٔ ناگزیر بشنو
وین قصهٔ ناشنیده یاد آر
زین ملک ستم کشیده‌، یعنی
ز ایران تعب کشیده یاد آر
ز آن روزکه اشکبار بودی
درگوشهٔ غم خزیده یاد آر
امروزکه زخم یافت مرهم
زان جسم به خون طپیده یاد آر
گرکسوت نو بریده‌ای باز
زان پیرهن دریده یاد آر
امروز که چهر بخت دیدی
زان عارضهٔ ندیده یاد آر
امروزکه شد بهار پیدا
زان باغ خزان رسیده یاد آر
هر وقت که قصد کارکردی
این یک بیت گزیده یاد آر:
غافل منشین که بخت یار است
هشیار نشین که وقت کار است
یک چند شد از جفای اشرار
بنیاد بقای ما نگونسار
یک چند بهر دیار و هر شهر
گشتیم قتیل تیغ اشرار
با اینکه به حق حق نبودیم
در هیچ طریقه‌ای گنه کار
تا آنکه مجاهدین دانا
ما راگشتند ناصر و یار
از خطهٔ مرد خیزتبریز
بر بست میان‌، گزیده ستار
ازکشور رشت نیز برخاست
آوازهٔ حضرت سپهدار
صمصام برآمد از صفاهان
سید عبدالحسین از لار
از شاه حقوق خویشتن را
کردند طلب به جهد بسیار
امروزکه رنج برطرف گشت
ای ملت رنجدیده زنهار
غافل منشین که بخت یار است
هشیار نشین که وقت کار است
در جهل مباش و دانش اندیش
کز جهل نرفت کاری از پیش
زنهار به فکرکار خود باش
بیگانه چنین مباش از خویش
با داوری فکر تا توانی
می کوش به مرهم دل ریش
در فکر وکیل باهنر باش
لیکن نه به طرز دورهٔ‌ پیش
خود شرط وکیل نیست امروز
قطر تنه و درازی ریش
از ظاهر بی‌درون حذرکن
وز عالم بی‌عمل بیندیش
امروزکه روز نیک‌بختی است
می کوش به نیک‌بختی خویش
امروز درست باید انداخت
تیری که نهفته‌ایم درکیش
گر زانکه خدنگ بر خطا رفت
گردیم نشان تیز تشویش
پندی دهمت ز خیرخواهی
از جان بنیوش پند درویش
غافل منشین که بخت یار است
هشیار نشین که وقت کار است
شد لطف خدا به خلق شامل
افتاد بدست‌، مقصد دل
شد از پس جهدهای بسیار
امروز مراد ملک حاصل
امروزکه روزکاردانی است
چندین منشین زکار عاطل
بی‌حیله و دست کاری و مکر
یک ره بگزین وکیل عامل
نادان چو مواضعت نماید
دانا افتد به دام هایل
کی آنکه به‌قصد جاه و مال است
درکار وکالت است قابل
بایست وکیل ممتحن جست
با خاطر پاک و رای مقبل
ورنه زهجوم طعنهٔ خلق
عاطل گردد وکیل باطل
گفتار بهار خسته دل را
بشنو، بشنو به حس کامل
غافل منشین که بخت یار است
هشیار نشین که وقت کار است

از زبان محمدعلی شاه مخلوع

با بنده فلک چرا به جنگ استسبحان الله این چه رنگ است
بودم روزی به شهر تبریز
آقا و ولی عهد و با چیز
شه هرمز بود و بنده پرویز
و اینک شده‌ام ز دیده خونریز
کاین چرخ چرا چنین دورنگ است
سبحان‌الله این چه رنگ است
بودم روزی به شهر تهران
مولا و خدایگان و سلطان
بستم همه را به توپ غران
گفتم که کسی نماند از ایشان
دیدم روز دگر که جنگ است
سبحان‌الله این چه رنگ است
گفتیم که خلق حرف مفتند
آخر دیدیم دم کلفتند
خیلی گفتیم وکم شنفتند
یک جنبش سخت کرده گفتند
بسم‌الله ره سوی فرنگ است
سبحان‌الله این چه رنگ است
گفتیم که ما ز گندگانیم
زحمت ز خدا به بندگانیم
سوی ادسا شوندگانیم
غم نیست که از روندگانیم
بنشستن ما به خانه ننگ است
سبحان‌الله این چه رنگ است
سوی ادسا شدیم هی هی
مجنون‌آسا شدیم هی هی
بی‌برگ و نوا شدیم هی هی
یکباره فنا شدیم هی هی
آن دل که به ما بسوخت سنگ است
سبحان‌الله این چه رنگ است
اندر ادسا قزی جمیله
آمد چون لیلی ازقبیله
مجنون شدمش بلا وسیله
بگذاشت به گوش من فتیله
گفتم که نه وقت لاس و دنگ است
سبحان‌الله این چه رنگ است
بدبختی ما نگر که خانم
ناداد دگر به دست ما دم
یک روز و دو روز بود و شد گم
با خودگفتیم خسروا قم
کن عزم سفرکه وقت تنگ است
سبحان‌الله این چه رنگ است
بر یاد نگار عیسوی کیش
کردیم سفر به ملک اطریش
درویشانه گذشتم از خویش
کز عشق‌، شهان شوند درویش
دیدم ره دور و پای لنگ است
سبحان‌الله این چه رنگ است
خانم ز نظر برفت باری
مقصود سفر برفت باری
وقتم به هدر برفت باری
چون عشق ز سر برفت باری
گفتم که نه موقع درنگ است
سبحان‌الله این چه رنگ است
دیدیم به شهر قال و قیل است
صحبت زنگار بی‌بدیل است
وز ما سخنان بس طویل است
گفتیم که نام ما خلیل است
گفتیم که کار ما شلنگ است
سبحان‌الله این چه رنگ است
با خود گفتیم ممدلی هی
وقت سفر است یا علی هی
برخیز و برو مگر شلی هی
خود را آماده کن ولی هی
بپا که زمانه تیز چنگ است
سبحان‌الله این چه رنگ است
آنکس که تو راست میهماندار
بسیار رفیق تو است بسیار
از توپ و تفنگ و جیش جرار
همره کندت‌، مترس زنهار
بشتاب که وقت نام و ننگ است
سبحان‌الله این چه رنگ است
وانگاه ز شهر «‌ماربنباد»
رفتیم به بادکوبه دلشاد
صاحبخانه نوید می‌داد
می‌‎گفت برو به استرآباد
گفتیم که ممدلی زرنگ است
سبحان‌الله این چه رنگ است
گفتم قلی اف بیا بیا زود
آماده بکن یکی پاراخود
نامرد به قیمتش بیفزود
من نیز قبول کردم از جود
گفتم که نه ‌وقت چنگ چنگ است
سبحان‌الله این چه رنگ است
وانگاه به رسم میهمان‌ها
رفتیم به ایل ترکمان‌ها
دادیم نویدها به آنها
گفتیم که ای عزیز جان‌ها
از غم دل ما به رنگ رنگ است
سبحان‌الله این چه رنگ است
گفتم سخنان به مکر و فن‌ها
پختم همه را از آن سخن‌ها
خوش داد نتیجه ما و من‌ها
این نقشه نه خوب گشت تنها
هرنقشه که می کشم قشنگ است
سبحان‌الله این چه رنگ است
من ممدلی گریز پایم
با دولت روس آشنایم
تهران تو کجا و من کجایم
خواهم که به جانب تو آیم
کز عشق تو کله‌ام دبنگ است
سبحان‌الله این چه رنگ است
ای ترکمنان نیک‌منظر
ریزید به شهر و قلعه ‌یکسر
چاپید هرآنچه اسب و استر
زآغوش پدر کشید دختر
کاین مایهٔ پیشرفت جنگ است
سبحان‌الله این چه رنگ است
وانگاه دو اسبه با دل شاد
رفتیم به شهر استرآباد
کردیم علم چماق بیداد
گفتیم که هرکه پیشکش داد
ایمن زگلولهٔ تفنگ است
سبحان‌الله این چه رنگ است
«‌ارشد» که چو ما نشد هراسان
شد عازم شاهرود و سمنان
از سوی دگر رشید سلطان
شد از ره راست سوی تهران
گفتیم که وقت دنگ وفنگ است
سبحان‌الله این چه رنگ است
خود گرچه ز شوق تیز بودیم
در وحشت وترس نیز بودیم
هردم به سرگریز بودیم
هر لحظه بجست و خیز بودیم
گفتی که به راه ما پلنگ است
سبحان‌الله این چه رنگ است
گفتند که کارها شلوغ است
وین کهنه چراغ بی‌فروغ است
سرمایهٔ ارتجاع دوغ است
گفتیم که جملگی دروغ است
گفتیم که جملگی جفنگ است
سبحان‌الله این‌چه رنگ است
گفتندکه کشته شد رشیدت
گفتند که پاره شد امیدت
گفتند وعید شد نویدت
گفتند سیاه شد سفیدت
دیدم سر من ز غصه منگ است
سبحان‌الله این چه رنگ است
گفتند که خصم کینه‌خواه است
بدخواه به راه و نیمه راه است
قصد همگی به قتل شاه است
دیدیم‌.که روز ما سیاه است
وآئینهٔ ما قرین زنگ است
سبحان‌الله این چه رنگ است
گفتندکه ارشدت جدو شد
وان میر مکرمت کتو شد
اردوی منظ‌مت چپو شد
هنگام بدو بدو بدو شد
بگریز که جعبه بی‌فشنگ است
سبحان‌الله این چه رنگ است
گفتند جناب حکمفرما
زحمت چکسوز دگر بفرما
برگرد کجا که بودی آنجا
دیدم زین بیش جنگ و دعوا
حقا که برای بنده ننگ است
سبحان‌الله این چه رنگ است
بنمود زمانه هرزه پوئی
وین گردون کرد تیره‌روئی
افکند مرا به مرده‌شوئی
گفتیم مگر که جنگجوئی
چون عشق نگار شوخ و شنگ است
سبحان‌الله این چه رنگ است
امروز ز بخت در گله استم
درگیر شکنجه و تله استم
درکار فرار و ولوله استم
گر بنده امیر قافله استم
این قافله تا به حشر لنگ است
سبحان‌الله این چه رنگ است

دوز و کلک انتخابات

ماه مشروطه در این ملک طلوعیدن کرد
انتخابات دگر بار شروعیدن کرد
شیخ در منبر و محراب خشوعیدن کرد
حقه و دوز وکلک باز شیوعیدن کرد
وقت جنگ و جدل و نوبت فحش وکتک است
انتخابات شد و اول دوز و کلک است
صاحب‌الرأیا! رو صبح‌نشین روی خرک
رأی‌ها پیش نه و داد بزن های جگرک
پوت قند آید ازبهرتو و توپ برک
می‌دود پیشتر و می‌دهدت پیشترک
هرکه عقلش کم و فضل و خردش کمترک است
انتخابات شد و اول دوز و کلک است
این وکالت نه به‌آزادی و خوش تعلیمی است
نه به دانستن تاربخ و حقوق و شیمی است
بلکه در تنبلی وکم‌دلی و پربیمی است
یا بپوطین و کلاه و فکل و تعلیمی است
یا به‌تسبیح و به‌عمامه و تحت‌الحنک‌است
انتخابات شد و اول دوز و کلک است
تو برو جا به دل مردم بازاری کن
گه ز خودگاه ز من یاد به هشیاری کن
گر وکالت به من افتاد تو پاداری کن
ور به اسم تو درآمد تو ز من یاری کن
اسم ما هر دو اگربود دگر یک بیک است
انتخابات شد و اول دوز و کلک است
حضرت آقا خوش باشکه فالت فال است
از زر و سیم دگر جیب تو مالامال است
هرکه آقاست نکو طالع و خوش اقبالست
گه نمایندگی مجلس و قیل و قال است
گاه میرآخور و بیرونی و چوب وفلک است
انتخابات شد و اول دوز و کلک است
طرفه عهدیست که هرگوشه کنی روی فراز
هرکه دزدی نکند همسر خار و خشک است
نه ادارات مبراست نه محراب نماز
انتخابات شد و اول دوز و کلک است
گلهٔ دزدان بینی همه با عشوه وناز
هرکه دزد است بهر جای بود محرم راز
نوبهارا بود اندر سخنانت نمکی
اف برآن کاورد اندر سخنان توشکی
هرچه داری ده و بستان ز وکالت کمکی
ملک‌هایی که تو بینی همه دارد درکی
این وکالت ده پرفایدهٔ بی‌درک است
انتخابات شد و اول دوز و کلک است

خون خیابانی

در دست کسانی است نگهبانی ایران
کاصرار نمودند به ویرانی ایران
آن قوم‌، سرانند که زیر سر آنهاست
سرگشتگی و بی‌سرو سامانی ایران
الحق که خطا کرده و تقصیر نمودند
این سلسله در سلسله جنبانی ایران
در سلطنت مطلقه چندی پدرانشان
بردند منافع ز پریشانی ایران
نعم‌الخلفان نیز درین دورهٔ فترت
ذیروح شدند از جسد فانی ایران
پامال نمودند و زدودند و ستردند
آزادی ایران و مسلمانی ایران
کشتند بزرگان را و ابقا ننمودند
بر شیخ حسین و به خیابانی ایران‌
گر خون خیابانی مظلوم بجوشد
سرتاسر ایران کفن سرخ بپوشد
کشت ‌آن‌ حسن از بهر وطن‌، گر دو سه کاشی
کشت این ‌حسن احرار وطن را چو مواشی
تقلید از او کرد و ندانست و خطا کرد
آری در کهدان شکند سارق ناشی
این صاحب کابینه و آن والی تبریز
صدری که چنین است چنانند حواشی
گه ‌قتل مهین شیخ حسین‌خان را در فارس
تصویب نمودند به صد عذرتراشی
گه بر سرتبریز دویدند و نمودند
قانون اساسی را از هم متلاشی
در سایهٔ قانون سر قانون‌طلبان را
از تن ببریدند و نکردند تحاشی
آوخ اگر ارواح شهیدان به قیامت
گیرند گـــــریبان نژاد لله‌باشی
گر خون خیابانی مظلوم بجوشد
سرتاسر ایران کفن سرخ بپوشد
دریوزه گری کوفت در صاحب‌خانه
وانگاه برفت از اثر صاحب خانه
از کثرت تلبیس و ریا کرد به خود جلب
چون گربهٔ عابد نظر صاحب خانه
از بهرگدایی شد و چون خانه تهی دید
بگرفت به حجت کمر صاحب خانه
دژخیم خیابانی ازین قسم به تبریز
وارد شد و شد حمله‌ور صاحب خانه
با آنکه در افواه عوام است که مهمان
من‌باب مثل هست خر صاحب خانه
این نره‌خران لگدانداز شتر کین
جستند به دیوار و در صاحب خانه
در خانهٔ احرار شدند، از ره اصرار
مهمان و بریدند سر صاحب خانه
گر خون خیابانی مظلوم بجوشد
سرتاسر ایران کفن سرخ بپوشد
رندان به گمانشان که شکاری سره کردند
وز قتل مهمان‌، کار جهان یکسره کردند
روبه‌صفتان بین که چسان پنجه خونین
از فرط سفه درگلوی قسوره کردند
آزادی را بلهوسان ملعبه کردند
حریت را بی‌خردان مسخره کردند
راندند ز خون شهدا سیل و بر آن سیل
از نعش بزرگان وطن قنطره کردند
قصری زخیانت بنهادند و بر آن قصر
از لخت دل سوختگان کنگره کردند
وانگه پی تنویر شبستان شقاوت
از تیر جفا، سینهٔ ما پنجره کردند
وز کینه شبانگاه‌، تجددطلبان را
کشتند و تو گویی عملی نادره کردند
گر خون خیابانی مظلوم بجوشد
سرتاسر ایران کفن سرخ بپوشد
جمعی پی ترحیم خیابانی مظلوم
اجلاس نمودند نجیبانه درین بوم
رسم‌ است که‌ چون‌ مُرد مسلمان‌،‌ پی ترحیم
قرآن به دعا ختم کند امت مرحوم
جز آنکه مسلمان نبود یا که نباشند
حکام مسلمان و مسلمانی مرسوم
چون مرده مسلمان بود و زنده مسلمان
از ختم و عزا منع حرام آید و مذموم
این بلعجبی بین که به‌جد حمله نمودند
بر مجلس ترحیم خیابانی مظلوم
بستند ره آمد و شد را به رخ خلق
وابداع نمودند ز نو قاعده‌ای شوم
غافل که ازین حرکت مذبوح‌، نگردد
آزادی معدوم و ستمکاری مکتوم
گر خون خیابانی مظلوم بجوشد
سرتاسر ایران کفن سرخ بپوشد
از آستی ار دست حقیقت به در آید
این دستگه غیر طبیعی به سر آید
رخسار بپوشند وجیهان ریاکار
گر چهر حقیقت ز پس پرده درآید
ای قاتل آزادی ایران به حذرباش
زان لحظه که قاضی به‌سر محتضر آید
پر گیرد و در بارگه عدل بنالد
این روح کزین کالبد خسته برآید
ملت بود آن شیر که هنگام تزاحم
چون بیشتر آزرده شود پیشتر آید
ای پیر مکن گریه که هنگام مکافات
از روح جوان تو بر تو خبر آید
وی کودک نالان پدر کشتهٔ مسکین
زاری مکن امروز که روز دگر آید
گر خون خیابانی مظلوم بجوشد
سرتاسر ایران کفن سرخ بپوشد

وارث طهمورث و جم

خیزکز مشرق عیان گردید شب
سرمهٔ چشم جهان گردید شب
تا شبیخون راکجا خواهد زدن
عرضگاه اختران گردید شب
چون‌زنی‌زنگی‌پس‌شعری‌زرد
در پس انجم نهان گردید شب
برق چشم و تاب دندانش نگر
خنده را زنگی نشان گردید شب
نی غلط گفتم ز تیر آه من
سر بسر غربال‌سان گردید شب
وز بن هر مژه‌اش در سوگ من
قطرهٔ اشکی عیان گردید شب
تیره جرمی پر درخش وپر نگار
چون درفش کاویان گردید شب
از پی تیزی پیکان‌های غم
درکف گردون، فسان گردید شب
کویی از بس بی‌امان و دیرپاست
فتنهٔ آخر زمان گردید شب
کوری این فتنهٔ بیدار را
جام می حرز امان گردید شب
یاد شه کردم شب من گشت روز
روز خصمش‌جاودان گردید شب
مالک الملک معظم پهلوی
وارث طهمورث و جم پهلوی
شب نقاب از اختران برداشتند
پرده از کار جهان برداشتند
روز، گیتی‌داشت سیمین طیلسان
شب شد و آن طیلسان برداشتند
میخ بر دروازهٔ گردون زدند
پل ز رود کهکشان برداشتند
دور باش خصم را بر بام دژ
هندوان تیر وکمان برداشتند
چون پرید از ‌آشیان سیمرغ روز
از پی‌اش زاغان فغان برداشتند
صدهزاران جوجهٔ زرینه سر
سر ز نیلی آشیان برداشتند
سرخ‌موران گفتی‌آنک زردپوست
از تن شیر ژیان برداشتند
چون وشاقان شمع بنهادند پیش
ساقیان رطل گران برداشتند
شیشه پیش عاشقان گردن کشید
ساقیانش سر از آن برداشتند
پنبه چون از گوش مینا شد برون
مطربان قفل از زبان برداشتند
باده‌پیمایان نخستین جام را
یاد دارای زمان برداشتند
عارفان بهر بقای جان شاه
دست سوی آسمان برداشتند
مالک الملک معظم پهلوی
وارث طهمورث وجم پهلوی
دلبر آمد گیسوان برتافته
آستین بر قصد جان برتافته
شهر را از جان و دل برکاشته
خلق را از خان و مان برتافته
رشتهٔ مهر و وفا بگسیخته
پنجهٔ پیر و جوان برتافته
دل ز انصاف و لطف برداشته
رخ ز زنهار و امان برتافته
با سرانگشتی چو گلبرگ لطیف
ساعد شیر ژیان برتافته
بازوان و سینه و ساق و سرین
نیک در هم سیم‌سان برتافته
او بدان لاغرمیانی ای شگفت
چون که این بار گران برتافته
اندر آمد بربطی اندر کنار
رودش از تار روان برتافته
گوش‌های پیر سغدی را به بزم
از برای امتحان برتافته
وآن مدایح خواند کش طبع بهار
بهر شاه از پود جان برتافته
مالک الملک معظم پهلوی
وارث طهمورث و جم پهلوی
راز دل را بر زبان آورده‌ام
خویش را زین دل به جان آورده‌ام
بر تن خود دشنهٔ بیداد را
تا به مغز استخوان آورده‌ام
سوپان دیدن‌چسود اکنون که من
مایهٔ خود با زبان آورده‌ام
باز خرسندم که از گرداب آز
عرض خود را بر کران آورده‌ام
گفتهٔ کروبیان را پیش خلق
بی حضور ترجمان آورده‌ام
آنچه دل فرمود، آن فرموده‌ام
آنچه طبع آورد، آن آورده‌ام
جوشن از نور یقین پوشیده‌ام
حمله بر دیو گمان آورده‌ام
رازهای گلشن فردوس را
بر زمین از آسمان آورده‌ام
وز پی ارزانیان روزگار
از هنر نزلی گران آورده‌ام
راست چون تیر است قلب و فکر من
چون کمان‌، پشت ار نوان آورده‌ام
با دلی چون تیر و پشتی چون کمان
بهر شه تیر و کمان آورده‌ام
این عجایب بین که یکتا گوهری
سوی دریا ارمغان آورده‌ام
مالک الملک معظم پهلوی
وارث طهمورث و جم پهلوی
دوستان از دوستان یاد آورید
زین جدا از بوستان یاد آورید
عندلیبی را که دستان‌های دهر
کرده دور از آشیان یاد آورید
از غریبان هر کجا یادی رود
زین غریب بی نشان یاد آورید
یاد باز آرد غریبان را ز راه
نک برای امتحان یاد آوربد
چون که بخرامید در گلگشت ری
از من و از اصفهان یاد آوربد
زین فشانده در کنار زنده‌رود
مژهٔ دربافشان‌، یاد آوربد
زین‌،‌ چو فیلان دیده‌ هر ساعت به خواب
روضهٔ هندوستان‌، یاد آورید
زین فروزینه‌ صفت از قهر شاه
سوخته تا استخوان یاد آورید
زین به رغم آرزوها مانده دور
از در شاه جهان‌، یاد آوربد
ای وزیران در شاه جهان
از «‌بهار» خسته‌جان یاد آوربد
ای جوانمردان گیتی از «‌بهار»
با شه گیتی‌ستان یاد آورید
مالک الملک معظم پهلوی
وارث طهمورث و جم پهلوی
پهلوی صاحبقران روزگا‌ر
نام پاکش حرز جان روزگار
سعی و تدبیرش ضمان مملکت
دست و شمشیرش امان روزگار
آنکه‌دور فتنه ‌طی شد تاکه گشت
تیغ تیزش پاسبان روزگا‌ر
آنکه نپذیرد ز مردی گر نهند
نام او نوشیروان روزگار
توسنی می کرد، اگر دست قویش
سخت نگرفتی عنان روزگار
از نهیب او دد و دیو فتن
گم شد از مازندران روزگار
لاجرم چون پور دستان‌، اوفتاد
نام او در هفتخوان روزگار
در مغارب جمله دانستند کیست
در مشارق پهلوان روزگار
گر نتابیدی همایون جبهه‌اش
همچو مهر از آسمان روزگار
روز کشور چون شب دیجور بود
بر دل پیر و جوان روزگا‌ر
بود خواهد زین قبل تا جاودان
این سخن ورد زبان روزگار
مالک الملک معظم پهلوی
وارث طهمورث و جم پهلوی