پیشنهادات  

مولوی - دیوان شمس - رباعیات

رباعی شمارهٔ ۱

آن دل که شد او قابل انوار خدا
پر باشد جان او ز اسرار خدا
زنهار تن مرا چو شمع تنها مشمر
کو جمله به نمک‌زار خدا

رباعی شمارهٔ ۲

آن شمع رخ تو لگنی نیست بیا
وان نقش تو از آب منی نیست بیا
در خشم مکن تو خویشتن را پنهان
کان حسن تو پنهان شدنی نیست بیا

رباعی شمارهٔ ۳

آن کس که ترا نقش کند او تنها
تنها نگذاردت میان سودا
در خانه تصویر تو یعنی دل تو
بر رویاند دو صد حریف زیبا

رباعی شمارهٔ ۴

آن لعل سخن که جان دهد مرجان را
بی‌رنگ چه رنگ بخشد او مرجان را
مایه بخشد مشعلهٔ ایمان را
بسیار بگفتیم و نگفتیم آن را

رباعی شمارهٔ ۵

آن وقت که بحر کل شود ذات مرا
روشن گردد جمال ذرات مرا
زان می‌سوزم چو شمع تا در ره عشق
یک وقت شود جمله اوقات مرا

رباعی شمارهٔ ۶

آواز ترا طبع دل ما بادا
اندر شب و روز شاد و گویا بادا
آواز خسته تو گر خسته شود خسته شویم
آواز تو چون نای شکرخا بادا

رباعی شمارهٔ ۷

از آتش عشق در جهان گرمیها
وز شیر جفاش در وفا نرمیها
زانماه که خورشید از او شرمنده‌ست
بی‌شرم بود مرد چه بی‌شرمیها

رباعی شمارهٔ ۸

از بادهٔ لعل ناب شد گوهر ما
آمد به فغان ز دست ما ساغر ما
از بسکه همی خوریم می بر سر می
ما در سر می شدیم و می در سر ما

رباعی شمارهٔ ۹

از حال ندیده تیره ایامان را
از دور ندیده دوزخ آشامان را
دعوی چکنی عشق دلارامان را
با عشق چکار است نکونامان را

رباعی شمارهٔ ۱۰

از ذکر بسی نور فزاید مه را
در راه حقیقت آورد گمره را
هر صبح و نماز شام ورد خود ساز
این گفتن لا اله الا الله را

رباعی شمارهٔ ۱۱

افسوس که بیگاه شد و ما تنها
در دریائی کرانه‌اش ناپیدا
کشتی و شب و غمام و ما میرانیم
در بحر خدا به فضل و توفیق خدا

رباعی شمارهٔ ۱۲

انجیرفروش را چه بهتر جانا
ز انجیرفروشی ای برادر جانا
سرمست زئیم و مست میریم ای جان
هم مست دوان دوان به محشر جانا

رباعی شمارهٔ ۱۳

اول به هزار لطف بنواخت مرا
آخر به هزار غصه بگداخت مرا
چون مهره مهر خویش می‌باخت مرا
چون من همه از شدم بینداخت مرا

رباعی شمارهٔ ۱۴

ای آنکه چو آفتاب فرداست بیا
بیرون تو برگ و باغ زرد است بیا
عالم بی‌تو غبار و گرد است بیا
این مجلس عیش بی‌تو سرد است بیا

رباعی شمارهٔ ۱۵

ای آنکه نیافت ماه شب گرد ترا
از ماه تو تحفه‌ها است شبگرد ترا
هر چند که سرخ روست اطراف شفق
شهمات همی شوند رخ زرد ترا

رباعی شمارهٔ ۱۶

ای اشک روان بگو دل‌افزای مرا
آن باغ و بهار و آن تماشای مرا
چون یاد کنی شبی تو شبهای مرا
اندیشه مکن بی‌ادبیهای مرا

رباعی شمارهٔ ۱۷

ای باد سحر خبر بده مر ما را
در ره دیدی آن دل آتش‌پا را
دیدی دل پرآتش و پرسودا را
کز آتش بسوخت صد خارا را

رباعی شمارهٔ ۱۸

ای چرخ فلک به مکر و بدسازیها
از نطع دلم ببرده‌ای بازیها
روزی بینی مرا تو بر خوان فلک
سازم چون ماه کاسه پردازیها

رباعی شمارهٔ ۱۹

ای خواجه به خواب درنبینی ما را
تا سال دگر دگر نبینی ما را
ای شب هردم که جانب ما نگری
بی‌روشنی سحر نبینی ما را

رباعی شمارهٔ ۲۰

ای داده بنان گوهر ایمانی را
داده بجوی قلب یکی کانی را
نمرود چو دل را به خلیلی نسپرد
بسپرد به پشه، لاجرم جانی را

رباعی شمارهٔ ۲۱

ای در سر زلف تو پریشانیها
واندر لب لعلت شکرافشانیها
گفتی ز فراق ما پشیمان گشتی
ای جان چه پشیمان که پشیمانیها

رباعی شمارهٔ ۲۲

ای دریا دل تو گوهر و مرجان را
درباز که راه نیست کم خرجان را
تن همچو صدف دهان گشاده است که آه
من کی گنجم چو ره نشد مرجان را

رباعی شمارهٔ ۲۳

ای دل بچه زهره خواستی یاری را
کو کرد هلاک چون تو بسیاری را
دل گفت که تا شوم همه یکتائی
این خواستم که بهر همین کاری را

رباعی شمارهٔ ۲۴

ای دوست به دوستی قرینیم ترا
هرجا که قدم نهی زمینیم ترا
در مذهب عاشقی روا کی باشد
عالم تو ببینیم و نه بینیم ترا

رباعی شمارهٔ ۲۵

ای سبزی هر درخت و هر باغ و گیا
ای دولت و اقبال من و کار و کیا
ای خلوت و ای سماع و اخلاص و ریا
بی‌حضرت تو این همه سوداست بیا

رباعی شمارهٔ ۲۶

ای شب شادی همیشه بادی شادا
عمرت به درازی قیامت بادا
در یاد من آتشی از صورت دوست
ای غصه اگر تو زهره داری یادا

رباعی شمارهٔ ۲۷

این آتش عشق می‌پزاند ما را
هر شب به خرابات کشاند ما را
با اهل خرابات نشاند ما را
تا غیر خرابات نداند ما را

رباعی شمارهٔ ۲۸

این روزه چو غربال به بیزد جان را
پیدا آرد قراضهٔ پنهان را
جانی که کند خیره مه تابان را
بی‌پرده شود نور دهد کیوان را

رباعی شمارهٔ ۲۹

ای آنکه گرفت شربت از مشرب ما
مستی گردد که روز بیند شب ما
ای آنکه گریخت از در مذهب ما
گوشش بکشد فراق تا ملهب ما

رباعی شمارهٔ ۳۰

با عشق روان شد از عدم مرکب ما
روشن ز شراب وصل دائم شب ما
زان می که حرام نیست در مذهب ما
تا صبح عدم خشک نیابی لب ما

رباعی شمارهٔ ۳۱

بر رهگذر بلا نهادم دل را
خاص از پی تو پای گشادم دل را
از باد مرا بوی تو آمد امروز
شکرانهٔ آن به باد دادم دل را

رباعی شمارهٔ ۳۲

پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرا
بردوخت مرقع از رگ و پوست مرا
تن خرقه و اندر او دل ما صوفی
عالم همه خانقاه و شیخ اوست مرا

رباعی شمارهٔ ۳۳

بیگاه شده است لیک مر سیران را
سیری نبود بجز که ادبیران را
چه روز و چه شب چه صبح دلیران را
چه گرگ و چه میش و بره مر شیران را

رباعی شمارهٔ ۳۴

تا از تو جدا شده است آغوش مرا
از گریه کسی ندیده خاموش مرا
در جان و دل و دید فراموش نه‌ای
از بهر خدا مکن فراموش مرا

رباعی شمارهٔ ۳۵

تا با تو بوم نخسبم از یاریها
تا بی‌تو بوم نخسبم از زاریها
سبحان‌الله که هردو شب بیدارم
توفرق نگر میان بیداریها

رباعی شمارهٔ ۳۶

تا چند از این غرور بسیار ترا
تا کی ز خیال هر نمودار ترا
سبحان‌الله که از تو کاری عجب است
تو هیچ نه و این همه پندار ترا

رباعی شمارهٔ ۳۷

تا عشق ترا است این شکرخائیها
هر روز تو گوش دار صفرائیها
کارت همه شب شراب پیمائیها
مکر و دغل و خصومت افزائیها

رباعی شمارهٔ ۳۸

تا کی باشی ز دور نظارهٔ ما
ما چاره‌گریم و عشق بیچاره ما
جان کیست کمینه طفل گهوارهٔ ما
دل کیست یکی غریب آوارهٔ ما

رباعی شمارهٔ ۳۹

تا نقش خیال دوست با ماست دلا
ما را هم عمر خود تماشاست دلا
وانجا که مراد دل برآرید ای دل
یک خار به از هزار خرماست دلا

رباعی شمارهٔ ۴۰

جانا به هلاک بنده مستیز و بیا
رنگی که تو دانی تو برآمیز و بیا
ای مکر در آموخته هرجائی را
یک مکر برای من درانگیز و بیا

رباعی شمارهٔ ۴۱

جز عشق نبود هیچ دمساز مرا
نی اول و نی آخهر و آغاز مرا
جان میدهد از درونه آواز مرا
کی کاهل راه عشق درباز مرا

رباعی شمارهٔ ۴۲

چو نزود نبشته بود حق فرقت ما
از بهر چه بود جنگ و آن وحشت ما
گر بد بودیم رستی از زحمت ما
ور نیک بدیم یاد کن صحبت ما

رباعی شمارهٔ ۴۳

خود را به خیل درافکنم مست آنجا
تا بنگرم آن جان جهان هست آنجا
یا پای رساندم به مقصود و مراد
یا سر بدهم همچو دل از دست آنجا

رباعی شمارهٔ ۴۴

در جای تو جا نیست بجز آن جان را
در کوه تو کانیست بجو آن کان را
صوفی رونده گر توانی می‌جوی
بیرون تو مجو ز خود بجو تو آن را

رباعی شمارهٔ ۴۵

در چشم ببین دو چشم آن مفتون را
نیک بشنو تو نکتهٔ بیچون را
هر خون که نخورده‌ست آن نرگس او
از دیدهٔ من روان ببین آن خون را

رباعی شمارهٔ ۴۶

در سر دارم ز می پریشانیها
با قند لب تو شکرافشانیها
ای ساقی پنهان چو پیاپی کردی
رسوا شود این دم همه پنهنیها

رباعی شمارهٔ ۴۷

دستان کسی دست زنان کرد مرا
بی‌حشمت و بی‌عقل روان کرد مرا
حاصل دل او دل مرا گردانید
هر شکل که خواست آنچنان کرد مرا

رباعی شمارهٔ ۴۸

دل گفت به جان کای خلف هر دو سرا
زین کار که چشم داری از کار و کیا
برخیز که تا پیشترک ما برویم
زان پیش که قاصدی بیاید که بیا

رباعی شمارهٔ ۴۹

دود دل ما نشان سوداست دلا
و اندود که از دل است پیداست دلا
هر موج که میزند دل از خون ای دل
آن دل نبود مگر که دریاست دلا

رباعی شمارهٔ ۵۰

دیدم در خواب ساقی زیبا را
بر دست گرفته ساغر صهبا را
گفتم به خیالش که غلام اوئی
شاید که به جای خواجه باشی ما را

رباعی شمارهٔ ۵۱

زنهار دلا به خود مده ره غم را
مگزین به جهان صحبت نامحرم را
با تره و نانی چو قناعت کردی
چون تره مسنج سبلت عالم را

رباعی شمارهٔ ۵۲

طنبور چو تن تن برآرد به نوا
زنجیر در آن شود دل بی‌سر و پا
زیرا که نهان در زهش آواز کسی
میگوید او که جسته همراه بیا

رباعی شمارهٔ ۵۳

عاشق شب خلوت از پی پی گم را
بسیار بود که کژ نهد انجم را
زیرا که شب وصال زحمت باشد
از مردم دیده دیدهٔ مردم را

رباعی شمارهٔ ۵۴

عاشق همه سال مست و رسوا بادا
دیوانه و شوریده و شیدا بادا
با هشیاری غصهٔ هرچیز خوریم
چون مست شویم هرچه بادا بادا

رباعی شمارهٔ ۵۵

عشق تو بکشت ترکی و تازی را
من بندهٔ آن شهید و آن غازی را
عشقت میگفت کس ز من جان نبرد
حق گفت دلا رها کن این بازی را

رباعی شمارهٔ ۵۶

عشقست طریق و راه پیغمبر ما
ما زادهٔ عشق و عشق شد مادر ما
ای مادر ما نهفته در چادر ما
پنهان شده از طبیعت کافر ما

رباعی شمارهٔ ۵۷

عمریست ندیده‌ایم گلزار ترا
وان نرگس پرخمار خمار ترا
پنهان‌شده‌ای ز خلق مانند وفا
دیریست ندیده‌ایم رخسار ترا

رباعی شمارهٔ ۵۸

غم خود که بود که یاد آریم او را
در دل چه که بر خاک نگاریم او را
غم باد امید لیک بس بیمغز است
گر سر ننهد مغز برآریم او را

رباعی شمارهٔ ۵۹

گر بوی نمی‌بری در این کوی میا
ور جامه نمی‌کنی در این جوی میا
آن سوی که سویها از آنسوی آید
می‌باش همان سوی و بدین سوی میا

رباعی شمارهٔ ۶۰

گر جان داری بیا و جان باز آنجا
آن جای که بوده‌ای ز آغاز آنجا
یک نکته شنید جان از آنجا آمد
صد نکته شنید چون نشد باز آنجا

رباعی شمارهٔ ۶۱

گر در طلب خودی ز خود بیرون‌آ
جو را بگذار و جانب جیحون آ
چون گاو چه میکشی تو بار گردون
چرخی بزن و بر سر این گردون آ

رباعی شمارهٔ ۶۲

گر عمر بشد عمر دگر داد خدا
گر عمر فنا نماند نک عمر بقا
عشق آب حیاتست در این آب درآ
هر قطره از این بحر حیاتست جدا

رباعی شمارهٔ ۶۳

گر من میرم مرا بیارید شما
مرده بنگار من سپارید شما
گر بوسه دهد بر لب پوسیدهٔ من
گر زنده شوم عجب مدارید شما

رباعی شمارهٔ ۶۴

کوتاه کند زمانه این دمدمه را
وز هم بدرد گرگ فنا این رمه را
اندر سر هر کسی غروریست ولی
سیل اجل قفا زند این همه را

رباعی شمارهٔ ۶۵

گویم که کیست روح‌افزا مرا
آنکس که بداد جان ز آغاز مرا
گه چشم مرا چو باز بر می‌بندد
گه بگشاید به صید چون باز مرا

رباعی شمارهٔ ۶۶

گه می‌گفتم که من امیرم خود را
گه ناله‌کنان که من اسیرم خود را
آن رفت و از این پس نپذیرم خود را
بگرفتم این که من نگیرم خود را

رباعی شمارهٔ ۶۷

لاحول ولا دور کند آن غم را
گر دیو رسد جان بنی آدم را
آن کز دم لاحول ولا غمگین شد
لا حول ولا فزون کند آن دم را

رباعی شمارهٔ ۶۸

ما اطیب ما الذما احلانا
کنا مهجا ولم نکن ابدانا
این شأبنا کرامة مولانا
یعفو و یعیدنا کما ابدنا

رباعی شمارهٔ ۶۹

من تجربه کردم صنم خوش‌خو را
سیلاب سیه تیره نکرد آنجو را
یک روز گره نبست او ابرو را
دارم بیمرگ و زندگانی او را

رباعی شمارهٔ ۷۰

من ذره و خورشید لقائی تو مرا
بیمار غمم عین دوائی تو مرا
بی‌بال و پراندر پی تو می‌پرم
من کاه شدم چو کهربائی تو مرا

رباعی شمارهٔ ۷۱

منصور بدآن خواجه که در راه خدا
از پنبهٔ تن جامهٔ جان کرد جدا
منصور کجا گفت اناالحق می‌گفت
منصور کجا بود خدا بود خدا

رباعی شمارهٔ ۷۲

مولای اناالتائب مما سلفا
هل تقبل عذر عاشق قد تلفا
این کان ندامتی صدودا و جفا
مولای عفی‌الله عفی‌الله عفا

رباعی شمارهٔ ۷۳

می‌آمد یار مست و تنها تنها
با نرگس پرخمار رعنا رعنا
جستم که یکی بوسه ستانم ز لبش
فریاد برآورد که یغما یغما

رباعی شمارهٔ ۷۴

نور فلکست این تن خاکی ما
رشک ملک آمدست چالاکی ما
که رشک برد فرشته از پاکی ما
که بگریزد دیو ز بیباکی ما

رباعی شمارهٔ ۷۵

هان ای سفری عزم کجایست کجا
هرجا که روی نشسته‌ای در دل ما
چندان غم دریاست ترا چون ماهی
کافشاند لب خشک تو را در دریا

رباعی شمارهٔ ۷۶

یک چند به تقلید گزیدم خود را
نادیده همی نام شنیدم خود را
در خود بودم زان نسزیدم خود را
از خود چو برون شدم بدیدم خود را

رباعی شمارهٔ ۷۷

یک طرفه عصاست موسی این رمه را
یک لقمه کند چو بفکند این همه را
نی سور گذارد او و نی ملحمه را
هر عقل نکرد فهم این زمزمه را

رباعی شمارهٔ ۷۸

آن لقمه که در دهان نگنجد به طلب
وان علم که در نشان نگنجد به طلب
سریست میان دل مردان خدای
جبریل در آن میان نگنجد به طلب

رباعی شمارهٔ ۷۹

آنی که فلک با تو درآید به طرب
گر آدمیی شیفته گردد چه عجب
تا جان بودم بندگیت خواهم کرد
خواهی به طلب مر او خواهی مطلب

رباعی شمارهٔ ۸۰

از بانگ سرافیل دمیده است رباب
تا زنده و تازه کرده دلهای کباب
آن سوداها که غرقه گشتند و فنا
چون ماهیکان برآمدند از تک آب

رباعی شمارهٔ ۸۱

امروز چو هر روز خرابیم خراب
مگشا در اندیشه و برگیر رباب
صدگونه نماز است و رکوعست و سجود
آنرا که جمال دوست باشد محراب

رباعی شمارهٔ ۸۲

امشب ز برای دل اصحاب مخسب
گوش شب را بگیر و برتاب مخسب
گویند که فتنه خفته بهتر باشد
بیدار بهی تو فتنه مشتاب مخسب

رباعی شمارهٔ ۸۳

اندیشه مکن بکن تو خود را در خواب
کاندیشه ز روی مه حجابست حجاب
دل چون ماهست در دل اندیشه مدار
انداز تو اندیشه گری را در آب

رباعی شمارهٔ ۸۴

اندیشه و غم را نبود هستی و تاب
آنجا که شرابست و ربابست و کباب
عیش ابدی نوش کنید ای اصحاب
چون سبزه و گل نهید لب بر لب آب

رباعی شمارهٔ ۸۵

ای آنکه تو دیر آمده‌ای در کتاب
گر بشتابند کودکان تو مشتاب
گر مانده شدند قوم و از دست شدند
این دست تو است زود برگیر رباب

رباعی شمارهٔ ۸۶

ای آنکه تو یوسف منی من یعقوب
ای آنکه تو صحت تنی من ایوب
من خود چه کسم ای همه را تو محبوب
من دست همی‌زنم تو پائی میکوب

رباعی شمارهٔ ۸۷

ای دل دو سه شام تا سحرگاه مخسب
در فرقت آفتاب چون ماه مخسپ
چون دلو درین ظلمت چه ره می‌کرد
باشد که برآئی به سر چاه مخسب

رباعی شمارهٔ ۸۸

ای روی ترا غلام گلنار مخسپ
وی رونق نوبهار و گلزار مخسب
ای نرگس پرخمار خونخوار مخسب
امشب شب عشرت است زنهار مخسب

رباعی شمارهٔ ۸۹

ای ماه چنین شبی تو مهوار مخسب
در دور درآ چو چرخ دوار مخسب
بیداری ما چراغ عالم باشد
یک شب تو چراغ را نگهدار مخسب

رباعی شمارهٔ ۹۰

این باد سحر محرم رازست مخسب
هنگام تفرع و نیاز است مخسب
بر خلق دو کون از ازل تا به ابد
این در که نبسته است باز است مخسب

رباعی شمارهٔ ۹۱

ای یار که نیست همچو تو یار مخسب
وی آنکه ز تو راست شود کار مخسب
امشب ز تو صد شمع بخواهد افروخت
زنهار تو اندریم زنهار مخسب

رباعی شمارهٔ ۹۲

بردار حجابها به یکبار امشب
یک موی ز هر دو کون مگذار امشب
دیروز حدیث جان و دل می‌گفتی
پیش تو نهیم کشته و زار امشب

رباعی شمارهٔ ۹۳

بی‌جام در این دور شرابست شراب
بی‌دود در این سینه کبابست کباب
فریاد رباب عشق از زحمهٔ او است
زنهار مگو همین ربابست رباب

رباعی شمارهٔ ۹۴

بی‌طاعت دین بهشت رحمان مطلب
بی‌خاتم حق ملک سلیمان مطلب
چون عاقبت کار اجل خواهد بود
آزار دل هیچ مسلمان مطلب

رباعی شمارهٔ ۹۵

بیکار مشین درآ درآمیز شتاب
بیکار بدن به خور برد یا سوی خواب
از اهل سماع میرسد بانک رباب
آن حلقهٔ ذاهل شدگانرا دریاب

رباعی شمارهٔ ۹۶

حاجت نبود مستی ما را به شراب
یا مجلس ما را طرب از چنگ و رباب
بی‌ساقی و بی‌شاهد و بی‌مطرب و نی
شوریده و مستیم چو مستان خراب

رباعی شمارهٔ ۹۷

خواب آمد و در چشم نبد موضع خواب
زیرا ز تو چشم بود پرآتش و آب
شد جانب دل دیدددلی چون سیماب
شد جانب تن دید خراب و چه خراب

رباعی شمارهٔ ۹۸

دانیکه چه میگوید این بانگ رباب
اندر پی من بیا و ره را دریاب
زیرا به خطا راه بری سوی صواب
زیرا به سال ره بری سوی جواب

رباعی شمارهٔ ۹۹

در چشم آمد خیال آن در خوشاب
آن لحظه کزو اشک همی رفت شتاب
پنهان گفتم براز در گوش دو چشم
مهمان عزیز است بیفزای شراب

رباعی شمارهٔ ۱۰۰

دل در هوس تو چون ربابست رباب
هر پاره ز سوز تو کبابست کباب
دلدار ز درد ما اگر خاموش است
در خاموشی دو صد جوابست جواب

رباعی شمارهٔ ۱۰۱

ساقی در ده برای دیدار صواب
زان باده که او نه خاک دیده است و نه آب
بیمار بدن نیم که بیمار دلم
شربت چه بود شراب در ده تو شراب

رباعی شمارهٔ ۱۰۲

سبحان‌الله من و تو ای در خوشاب
پیوسته مخالفیم اندر هر باب
من بخت توام که هیچ خوابم نبرد
تو بخت منی که برنیائی از خواب

رباعی شمارهٔ ۱۰۳

شب گردم گرد شهر چون باد و چو آب
از گشتن گرد شهر کس ناید خواب
عقل است که چیزها از موضع جوید
تمییز و ادب مجو تو از مست و خراب

رباعی شمارهٔ ۱۰۴

شب گشت درین سینه چه سوز است عجب
می‌پندارم کاول روز است عجب
در دیدهٔ عشق می‌نگنجد شب و روز
این دیدهٔ عشق دیده دوز است عجب

رباعی شمارهٔ ۱۰۵

علمی که ترا گره گشاید به طلب
زان پیش که از تو جان برآید به طلب
آن نیست که هست مینماید بگذار
آن هست که نیست مینماید به طلب

رباعی شمارهٔ ۱۰۶

گر آب حیات خوشگواری ای خواب
امشب بر ما کار نداری ای خواب
گر با عدد موی سر تست امشب
یکسر نبری و سر نخاری ای خواب

رباعی شمارهٔ ۱۰۷

گرم آمد عاشقانه و چست شتاب
برتافته روح او ز گلزار صواب
بر جملهٔ قاضیان دوانید امروز
در جستن آب زندگی قاضی کاب

رباعی شمارهٔ ۱۰۸

گر می‌خواهی بقا و پیروز مخسب
از آتش عشق دوست میسوز مخسب
صد شب خفتی و حاصل آن دیدی
از بهر خدا امشب تا روز مخسب

رباعی شمارهٔ ۱۰۹

مستند مجردان اسرار امشب
در پرده نشسته‌اند با یار امشب
ای هستی بیگانه از این ره برخیز
زحمت باشد بودن اغیار امشب

رباعی شمارهٔ ۱۱۰

هستم به وصال دوست دلشاد امشب
وز غصهٔ هجر گشته آزاد امشب
با یار بچرخم و دل میگوید
یارب که کلید صبح گم باد امشب

رباعی شمارهٔ ۱۱۱

یارب یارب به حق تسبیح رباب
کش در تسبیح صد سالست و جواب
یارب به دل کباب و چشم پرآب
جوشان‌تر از آنیم که در خم، شراب

رباعی شمارهٔ ۱۱۲

یاری کن و یار باش ای یار مخسب
ای بلبل سرمست به گلزار مخسب
یاران غریب را نگهدار مخسب
امشب شب بخشش است زنهار مخسب

رباعی شمارهٔ ۱۱۳

آب حیوان در آب و گل پیدا نیست
در مهر دلت مهر گسل پیدا نیست
چندین خجل از کیست خجل پیدا نیست
این راه بزن که ره به دل پیدا نیست

رباعی شمارهٔ ۱۱۴

آری صنما بهانه خود کم بودت
تا خواب بیامد و ز ما بر بودت
خوش خسب که من تا به سحر خواهم گفت
فریاد ز نرگسان خواب آلودت

رباعی شمارهٔ ۱۱۵

آسوده کسی که در کم و بیشی نیست
در بند توانگری و درویشی نیست
فارغ ز غم جهان و از خلق جهان
با خویشتنش بدرهٔ خویشی نیست

رباعی شمارهٔ ۱۱۶

آمد بر من چو در کفم زر پنداشت
چون دید که زر نیست وفا را بگذاشت
از حلقهٔ گوش او چنین پندارم
کانجا که زر است گوش میباید داشت

رباعی شمارهٔ ۱۱۷

آن آتش ساده که ترا خورد و بکاست
آن ساده به از دو صد نگار زیبا است
آن آتش شهوت که چو صاف و ساده است
بنگر چه نگاران که از آن آتش خاست

رباعی شمارهٔ ۱۱۸

آن بت که جمال و زینت مجلس ماست
در مجلس ما نیست ندانیم کجاست
سرویست بلند و قامتی دارد راست
کز قامت او قیامت از ما برخاست

رباعی شمارهٔ ۱۱۹

آن پیش روی که جان او پیش صف است
داند که تو بحری و جهان همچو کفست
بی‌دف و نیی، رقص کند عاشق تو
امشب چه کند که هر طرف نای و دفست

رباعی شمارهٔ ۱۲۰

آن تلخ سخنها که چنان دل شکن است
انصاف بده چه لایق آن دهن است
شیرین لب او تلخ نگفتی هرگز
این بی‌نمکی ز شور بختی منست

رباعی شمارهٔ ۱۲۱

آنجا که توئی همه غم و جنگ و جفاست
چون غرقهٔ ما شدی همه لطف و وفاست
گر راست شوی هر آنچه ماراست تراست
ور راست نه‌ای چپ ترا گیرم راست

رباعی شمارهٔ ۱۲۲

آن جان که از او دلبر ما شادانست
پیوسته سرش سبز و لبش خندان است
اندازهٔ جان نیست چنان لطف و جمال
آهسته بگوئیم مگر جانانست

رباعی شمارهٔ ۱۲۳

آن جاه و جمالی که جهان‌افروز است
وان صورت پنهان که طرب را روز است
امروز چو با ما است درو آویزیم
دی رفت و پریر رفت که روز امروز است

رباعی شمارهٔ ۱۲۴

آن چشم فراز از پی تاب شده است
تا ظن نبری که فتنه در خواب شده است
صد آب ز چشم ما روان کردی دی
امروز نگر که صد روان آب شده است

رباعی شمارهٔ ۱۲۵

آن چشم که خون گشت غم او را جفت است
زو خواب طمع مدار کوکی خفته است
پندارد کاین نیز نهایت دارد
ای بیخبر از عشق که این را گفته است

رباعی شمارهٔ ۱۲۶

آن چیست کز او سماعها را شرف است
وان چیست که چون رود محل تلف است
می‌آید و میرود نهان تا دانند
کاین ذوق و سماعها نه از نای و دف است

رباعی شمارهٔ ۱۲۷

آن چیست که لذتست از او در صورت
وان چیست که بی‌او است مکدر صورت
یک لحظه نهان شود ز صورت آن چیز
یک لحظه ز لامکان زند بر صورت

رباعی شمارهٔ ۱۲۸

آن خواجه که بار او همه قند تر است
از مستی خود ز قند خود بیخبر است
گفتم که ازین شکر نصیبم ندهی
نی گفت ندانست که آن نیشکر است

رباعی شمارهٔ ۱۲۹

آن دم که مرا بگرد تو دورانست
ساقی و شراب و قدح و دور، آنست
واندم که ترا تجلی احسانست
جان در حیرت چو موسی عمرانست

رباعی شمارهٔ ۱۳۰

آن را که بود کار نه زین یارانست
کاین پیشهٔ ما پیشهٔ بیکارانست
این راه که راه دزد و عیارانست
چه جای توانگران و زردارانست

رباعی شمارهٔ ۱۳۱

آن را که خدای چون تو یاری داده است
او را دل و جان و بیقراری داده است
زنهار طمع مدار زانکس کاری
زیرا که خداش طرفه کاری داده است

رباعی شمارهٔ ۱۳۲

آن را که غمی باشد و بتواند گفت
گر از دل خود بگفت بتواند رفت
این طرفه گلی نگر که ما را بشکفت
نه رنگ توان نمود و نه بوی نهفت

رباعی شمارهٔ ۱۳۳

آن روح که بسته بود در نقش صفات
از پرتو مصطفی درآمد بر ذات
واندم که روان گشت ز شادی میگفت
شادی روان مصطفی را صلوات

رباعی شمارهٔ ۱۳۴

آن روی ترش نیست چنینش فعل است
می‌گوید و میخورد در اینش فعل است
آنکس که بر این چرخ برینش فعل است
این نیست عجب که در زمینش فعل است

رباعی شمارهٔ ۱۳۵

آن سایهٔ تو جایگه و خانهٔ ما است
وان زلف تو بند دل دیوانهٔ ما است
هر گوشه یکی شمع و دو سه پروانه است
اما نه چو شمع که پروانهٔ ما است

رباعی شمارهٔ ۱۳۶

آن شاه که خاک پای او تاج سر است
گفتم که فراق تو ز مرگم بتر است
اینک رخ زرد من گوا گفت برو
رخ را چه گلست کار او همچو زر است

رباعی شمارهٔ ۱۳۷

آن شب که ترا به خواب بینم پیداست
چون روز شود چو روز دل پرغوغاست
آن پیل که دوش خواب هندستان دید
از بند بجست طاقت آن پیل کراست

رباعی شمارهٔ ۱۳۸

آن شه که ز چاکران بدخو نگریخت
وز بی‌ادبی و جرم صد تو نگریخت
او را تو نگوی لطف، دریا گویش
بگریخت ز ما دیو سیه او نگریخت

رباعی شمارهٔ ۱۳۹

آن عشق مجرد سوی صحرا می‌تاخت
دیدش دل من ز کر و فرش بشناخت
با خود می‌گفت چون ز صورت برهم
با صورت عشق عشقها خواهم باخت

رباعی شمارهٔ ۱۴۰

آن قاضی ما چو دیگران قاضی نیست
میلش بسوی اطلس مقراضی نیست
شد قاضی ما عاشق از روز ازل
با غیر قضای عشق او راضی نیست

رباعی شمارهٔ ۱۴۱

آنکس که امید یاری غم داده است
هان تا نخوری که او ترا دم داده است
در روز خوشی همه جهان یار تواند
یار شب غم نشان کسی کم داده است

رباعی شمارهٔ ۱۴۲

آنکس که بروی خواب او رشک پریست
آمد سحری و بر دل من نگریست
او گریه و من گریه که تا آمد صبح
پرسید کز این هر دو عجب عاشق کیست

رباعی شمارهٔ ۱۴۳

آنکس که ترا به چشم ظاهر دیده است
بر سبلت و ریش خویشتن خندیده است
وانکس که ترا ز خود قیاسی گیرد
آن مسکین را چه خارها در دیده است

رباعی شمارهٔ ۱۴۴

آنکس که درون سینه را دل پنداشت
گامی دو سه رفت و جمله حاصل پنداشت
تسبیح و سجاده توبه و زهد و ورع
این جمله رهست خواجه منزل پنداشت

رباعی شمارهٔ ۱۴۵

آنکس که ز سر عاشقی باخبر است
فاش است میان عاشقان مشتهر است
وانکس که ز ناموس نهان میدارد
پیداست که در فراق زیر و زبر است

رباعی شمارهٔ ۱۴۶

آنکس که سرت برید غمخوار تو اوست
وان کو کلهت نهاد طرار تو اوست
وانکس که ترا بار دهد بار تو اوست
وانکس که ترا بی‌تو کند یار تو اوست

رباعی شمارهٔ ۱۴۷

آنکو ز نهال هوست شبخیزانست
چون مست بهر شاخ در آویزنست
کز شاخ طرب حاملهٔ فرزند است
کو قرهٔ عین طرب‌انگیزانست

رباعی شمارهٔ ۱۴۸

آن نور مبین که در جبین ما هست
وان ض یقین که در دل آگاهست
این جملهٔ نور بلکه نور همه نور
از نور محمد رسول‌الله است

رباعی شمارهٔ ۱۴۹

آواز تو ارمغان نفخ صور است
زان قوت و قوت هر دل رنجور است
آواز بلند کن کهتا پست شوند
هرجا که امیریست و یا مأمور است

رباعی شمارهٔ ۱۵۰

از بسکه دل تو دام حیلت افراخت
خود را و ترا ز چشم رحمت انداخت
مانندهٔ فرعون خدا را نشناخت
چون برق گرفت عالمی را بگداخت

رباعی شمارهٔ ۱۵۱

از بی‌یاری ظریفتر یاری نیست
وز بی‌کاری لطیفتر کاری نیست
هرکس که ز عیاری و حیله ببرید
والله که چو او زیرک و عیاری نیست

رباعی شمارهٔ ۱۵۲

از جمله طمع بریدنم آسانست
الا ز کسی که جان ما را جانست
از هرکه کسی برد برای تو برد
از تو که برد دمی کرا امکان است

رباعی شمارهٔ ۱۵۳

از حلقهٔ گوش از دلم باخبر است
در حلقهٔ او دل از همه حلقه‌تر است
زیر و زبر چرخ پر است از غم او
هر ذره چو آفتاب زیر و زبر است

رباعی شمارهٔ ۱۵۴

از دوستی دوست نگنجم در پوست
در پوست نگنجم که شهم سخت نکوست
هرگز نزید به کام عاشق معشوق
معشوق که بر مراد عاشق زید اوست

رباعی شمارهٔ ۱۵۵

از دیدن اغیار چو ما را مدد است
پس فرد نه‌ایم و کار ما در عدد است
از نیک و بد آگهیم و این نیک و بد است
هردل که نه بی‌خود است زیر لگد است

رباعی شمارهٔ ۱۵۶

از عهد مگو که او نه بر پای منست
چون زلف تو عهد من شکن در شکن است
زان بند شکن مگو که اندر لب تست
یا زان آتش که از لبت در دهن است

رباعی شمارهٔ ۱۵۷

از کفر و ز اسلام برون صحرائیست
ما را به میان آن فضا سودائیست
عارف چو بدان رسید سر را بنهد
نه کفر و نه اسلام و نه آنجا جائیست

رباعی شمارهٔ ۱۵۸

از نوح سفینه ایست میراث نجات
گردان و روان میانهٔ بحر حیات
اندر دل از آن بحر برسته است نبات
اما چون دل نه نقش دارد نه جهات

رباعی شمارهٔ ۱۵۹

العین لفقدکم کثیرالعبرات
والقلب لذکرکم کثیرالحسرات
هل یرجع من زماننا ما قدفات
هیهات و هل فات زمان هیهات

رباعی شمارهٔ ۱۶۰

افغان کردم بر آن فغانم می‌سوخت
خامش کردم چو خامشانم می‌سوخت
از جمله کرانه‌ها برون کرد مرا
رفتم به میان و در میانم می‌سوخت

رباعی شمارهٔ ۱۶۱

افکند مرا دلم به غوغا و گریخت
جان آمد و هم از سر سودا و گریخت
آن زهرهٔ بی‌زهره چو دید آتش من
بربط بنهاد زود برجا و گریخت

رباعی شمارهٔ ۱۶۲

امروز چه روز است که خورشید دوتاست
امروز ز روزها برونست و جداست
از چرخ بخاکیان نثار است و صداست
کای دلشدگان مژده که این روز شماست

رباعی شمارهٔ ۱۶۳

امروز در این خانه کسی رقصانست
که کل کمال پیش او نقصانست
ور در تو ز انکار رگی جنبانست
آنماه در انکار تو هم تابانست

رباعی شمارهٔ ۱۶۴

امروز من و جام صبوحی در دست
میافتم و میخیزم و میگردم مست
با سرو بلند خویش من مستم و پست
من نیست شوم تا نبود جزوی هست

رباعی شمارهٔ ۱۶۵

امروز مهم دست زنان آمده است
پیدا و نهان چو نقش جان آمده است
مست و خوش و شنگ و بی‌امان آمده است
زانروی چنینم که چنان آمده است

رباعی شمارهٔ ۱۶۶

امشب آمد خیال آن دلبر چست
در خانهٔ تن مقام دل را میجست
دل را چو بیافت زود خنجر بکشید
زد بر دل من که دست و بازوش درست

رباعی شمارهٔ ۱۶۷

امشب شب آن دولت بی‌پایانست
شب نیست عروسی خداجویانست
آن جفت لطیف با یکی گویانست
امشب تتق خوش نکو رویانست

رباعی شمارهٔ ۱۶۸

امشب شب آنست که جان شبهاست
امشب شب آنست که حاجات رواست
امشب شب بخشایش و انعام و عطاست
امشب شب آنست که همراز خداست

رباعی شمارهٔ ۱۶۹

امشب شب من بسی ضعیف و زار است
امشب شب پرداختن اسرار است
اسرار دلم جمله خیال یار است
ای شب بگذر زود که ما را کار است

رباعی شمارهٔ ۱۷۰

امشب منم و طواف کاشانهٔ دوست
میگردم تا بصبح در خانهٔ دوست
زیرا که بهر صبوح موسوم شده است
کاین کاسهٔ سر بدست پیمانهٔ اوست

رباعی شمارهٔ ۱۷۱

امشب هردل که همچو مه در طلب است
مانندهٔ زهره او حریف طرب است
از آرزوی لبش مرا جان بلب است
ایزد داند خموش کاین شب چه شب است

رباعی شمارهٔ ۱۷۲

اندر دل من درون و بیرون همه او است
اندر تن من جان و رگ و خون همه اوست
اینجای چگونه کفر و ایمان گنجد
بی‌چون باشد و جود من چون همه اوست

رباعی شمارهٔ ۱۷۳

اندر سر ما همت کاری دگر است
معشوقه خوب ما نگاری دگر است
والله که بعشق نیز قانع نشویم
ما را پس از این خزان بهاری دگر است

رباعی شمارهٔ ۱۷۴

انصاف بده که عشق نیکوکار است
زانست خلل که طبع بدکردار است
تو شهوت خویش را لقب عشق نهی
از شعوت تا عشق ره بسیار است

رباعی شمارهٔ ۱۷۵

او پاک شده است و خام ار در حرم است
در کیسه بدان رود که نقد درم است
قلاب نشاید که شود با او یار
از ضد بجهد یکی اگر محترم است

رباعی شمارهٔ ۱۷۶

ای آب حیات قطره از آب رخت
وی ماه فلک یک اثر از تاب رخت
گفتم که شب دراز خواهم مهتاب
آن شب شب زلف تست و مهتاب رخت

رباعی شمارهٔ ۱۷۷

ای آمده بامداد شوریده و مست
پیداست که باده دوش گیرا بوده است
امروز خرابی و نه روز گشتست
مستک مستک بخانه اولیست نشست

رباعی شمارهٔ ۱۷۸

ای آنکه درینجهان چو تو پاکی نیست
زیبا و لطیف و چست و چالاکی نیست
زین طعنه در اینراه بسی خواهد بود
با ما تو چگونه‌ای دگر باکی نیست

رباعی شمارهٔ ۱۷۹

ای بنده بدانکه خواجهٔ شرق اینست
از ابر گهربار ازل برق اینست
تو هرچه بگوئی از قیاسی گوئی
او قصه ز دیده میکند فرق اینست

رباعی شمارهٔ ۱۸۰

ای بی‌خبر از مغز شده غره بپوست
هشدار که در میان جانداری دوست
حس مغز تنست و مغز حست جانست
چون از تن و حس و جان گذشتی همه اوست

رباعی شمارهٔ ۱۸۱

ای تن تو نمیری که چنان جان با تست
ای کفر طرب‌فزا، که ایمان با تست
هرچند که از زن صفتان خسته شدی
مردی به صفت همت مردان با تست

رباعی شمارهٔ ۱۸۲

ای جان جهان جان و جهان باقی نیست
جز عشق قدیم شاهد و ساقی نیست
بر کعبهٔ نیستی طوافی دارد
عاشق چو ز کعبه است آفاقی نیست

رباعی شمارهٔ ۱۸۳

ای جان خبرت هست که جانان تو کیست
وی دل خبرت هست که مهمان تو کیست
ای تن که بهر حیله رهی میجوئی
او میکشدت ببین که جویان تو کیست

رباعی شمارهٔ ۱۸۴

ای جان ز دل تو بر دل من راهست
وز جستن آن در دل من آگاه است
زیرا دل من چو آب صافی خوش است
آب صافی آینه‌دار ماه است

رباعی شمارهٔ ۱۸۵

ای حسرت خوبان جهان روی خوشت
وی قبلهٔ زاهدان دو ابروی خوشت
از جمله صفات خویش عریان گشتم
تا غوطه خورم برهنه در جوی خوشت

رباعی شمارهٔ ۱۸۶

ای خرمنت از سنبلهٔ آب حیات
انبار جهان پر است از تخم موات
ز انبار نخواهم که پر است از خیرات
بر خرمن من خود نویسم امشب تو برات

رباعی شمارهٔ ۱۸۷

ای خواجه ترا غم جمال و جاهست
و اندیشهٔ باغ و راغ و خرمنگاهست
ما سوختگان عالم توحیدیم
ما را سر لا اله الا الله است

رباعی شمارهٔ ۱۸۸

ای در دل من نشسته شد وقت نشست
ای توبه شکن رسید هنگام شکست
آن بادهٔ گلرنگ چنین رنگی بست
وقت است که چون گل برود دست بدست

رباعی شمارهٔ ۱۸۹

ای دل تا ریش و خسته میدارندت
دیوانه و پای بسته میدارندت
مانندهٔ دانه‌ای که مغزی داری
پیوسته از آن شکسته میدارندت

رباعی شمارهٔ ۱۹۰

ای دل تو و درد او که درمان اینست
غم میخور و دم مزن که فرمان اینست
گر پای بر آرزو نهادی یکچند
کشتی سگ نفس را و قربان اینست

رباعی شمارهٔ ۱۹۱

ای دوست مکن که روزها را فرداست
نیکی و بدی چو روز روشن پیداست
در مذهب عاشقی خیانت نه رواست
من راست روم تو کژ روی ناید راست

رباعی شمارهٔ ۱۹۲

ای ذکر تو مانع تماشای تو دوست
برق رخ تو نقاب سیمای تو دوست
با یاد لبت از لب تو محرومم
ای یاد لبت حجاب لبهای تو دوست

رباعی شمارهٔ ۱۹۳

ای ساقی اگر سعادتی هست تراست
جانی و دلی و جان و دل مست تراست
اندر سر ما عشق تو پا میکوبد
دستی میزن که تا ابد دست تراست

رباعی شمارهٔ ۱۹۴

ای ساقی جان مطرب ما را چه شده است
چون می‌نزند رهی ره او که زده است
او میداند که عشق را نیک و بد است
نیک و بد عشق را ز مطرب مدد است

رباعی شمارهٔ ۱۹۵

ای شب چه شبی که روزها چاکر تست
تو دریائی و جان جان اخگر تست
اندر دل من شعله زنانست امشب
آن آتش و آن فتنه که اندر سر تست

رباعی شمارهٔ ۱۹۶

ای شب ز می تو مر مرا مستی نیست
بیخوابی من گزاف و سردستی نیست
خوابم چو ملک بر آسمان پریده‌ست
زیرا جسدم بسی درین پستی نیست

رباعی شمارهٔ ۱۹۷

ای طالب اگر ترا سر این راهست
واندر سر تو هوای این درگاهست
مفتاح فتوح اهل حق دانی چیست
خوش گفتن لا اله الا الله است

رباعی شمارهٔ ۱۹۸

ای عقل برو که عاقل اینجا نیست
گر موی شوی موی ترا گنجانیست
روز آمد و روز هر چراغی که فروخت
در شعلهٔ آفتاب جز رسوا نیست

رباعی شمارهٔ ۱۹۹

ای فکر تو بر بسته نه پایت باز است
آخر حرکت نیز که دیدی راز است
اندر حرکت قبض یقین بسط شود
آب چه و آب جو بدین ممتاز است

رباعی شمارهٔ ۲۰۰

ای کز تو دلم پر سمن و یاسمنست
وز دولت تو کیست که او همچو منست
برخاستن از جان و جهان مشکل نیست
مشکل ز سر کوی تو برخاستن است

رباعی شمارهٔ ۲۰۱

ای لعل و عقیق و در و دریا و درست
فارغ از جای و پای بر جا و درست
ای خواجهٔ روح و روح‌افزا و درست
دیر آمدنت رواست دیرآ و درست

رباعی شمارهٔ ۲۰۲

این بانگ خوش از جانب کیوان منست
این بوی خوش از گلشن و بستان منست
آن چیز که او بر دل و بر جان منست
تا بر رود او کجا رود آن منست

رباعی شمارهٔ ۲۰۳

این چرخ غلام طبع خود رایهٔ ماست
هستی ز برای نیستی مایهٔ ماست
اندر پس پرده‌ها یکی دایهٔ ماست
ما آمده نیستیم این سایهٔ ماست

رباعی شمارهٔ ۲۰۴

این چرخ و فلکها که حد بینش ماست
در دست تصرف خدا کم ز عصاست
هر ذره و قطره گر نهنگی گردد
آن جمله مثال ماهیی در دریاست

رباعی شمارهٔ ۲۰۵

این جمله شرابهای بی‌جام کراست
ما مرغ گرفته‌ایم این دام کراست
از بهر نثار عاشقان هر نفسی
چندین شکر و پسته و بادام کراست

رباعی شمارهٔ ۲۰۶

این جو که تراست هر کسی جویان نیست
هر چرخ ز آب جوی تو گردان نیست
هرکس نکشد کمان کمان ارزان نیست
رستم باید که کار نامردان نیست

رباعی شمارهٔ ۲۰۷

این سینهٔ پرمشغله از مکتب اوست
و امروز که بیمار شدم از تب اوست
پرهیز کنم ز هرچه فرمود طبیب
جز از می و شکری که آن از لب اوست

رباعی شمارهٔ ۲۰۸

این شکل سفالین تنم جام دلست
و اندیشهٔ پخته‌ام می خام دلست
این دانهٔ دانش همگی دام دلست
این من گفتم و لیک پیغام دلست

رباعی شمارهٔ ۲۰۹

این عشق شهست و رایتش پیدا نیست
قرآن حقست و آیتش پیدا نیست
هر عاشق از این صیاد تیری خورده است
خون میرود و جراحتش پیدا نیست

رباعی شمارهٔ ۲۱۰

این غمزه که میرنی ز نوری دگر است
و اندیشه که میکنی عبوری دگر است
هر چند دهن زدن ز شیرینی اوست
این دست که میزنی ز شوری دگر است

رباعی شمارهٔ ۲۱۱

این فتنه که اندر دل تنگ است ز چیست
وین عشق که قد از او چو چنگست ز چیست
وین دل که در این قالب من هر شب و روز
با من ز برای او به جنگست ز چیست

رباعی شمارهٔ ۲۱۲

این فصل بهار نیست فصلی دگر است
مخموری هر چشم ز وصلی دگر است
هرچند که جمله شاخها رقصانند
جنبیدن هر شاخ ز اصلی دگر است

رباعی شمارهٔ ۲۱۳

این گرمابه که خانهٔ دیوانست
خلوتگه و آرامگه شیطانست
دروی پریی، پری رخی پنهانست
پس کفر یقین کمینگه ایمانست

رباعی شمارهٔ ۲۱۴

این مستی من ز بادهٔ حمرا نیست
وین باده بجز در قدح سودا نیست
تو آمده‌ای که بادهٔ من ریزی
من آن باشم که باده‌ام پیدا نیست

رباعی شمارهٔ ۲۱۵

این من نه منم آنکه منم گوئی کیست
گویا نه منم در دهنم گوئی کیست
من پیرهنی بیش نیم سر تا پای
آن کس که منش پیرهنم گوئی کیست

رباعی شمارهٔ ۲۱۶

این نعره عاشقان ز شمع طرب است
شمع آمد و پروانه خموش این عجب است
اینک شمعی که برتر از روز و شب است
بشتاب ای جان که شمع دل جان طلب است

رباعی شمارهٔ ۲۱۷

این همدم اندرون که دم میدهدت
امید رسیدن به حرم می‌دهدت
تو تا دم آخرین دم او میخور
کان عشوه نباشد ز کرم میدهدت

رباعی شمارهٔ ۲۱۸

ای هر بیدار با خبرهای تو خفت
ای هرکه بخفت در بر لطف تو خفت
ای آنکه بجز تو نیست پیدا و نهفت
از بیم تو بیش از این نمیرم گفت

رباعی شمارهٔ ۲۱۹

ای هرچه صدف بستهٔ دریای لبت
وی هرچه گهر فتاده در پای لبت
از راهزنان رسیده جانم تا لب
گر ره ندهی وای من و وای لبت

رباعی شمارهٔ ۲۲۰

ای همچو خر و گاو که و جو طلبت
تا چند کند سایس گردون ادبت
لب چند دراز میکنی سوی لبش
هر گنده دهان چشیده از طعم لبت

رباعی شمارهٔ ۲۲۱

با تو سخنان بیزبان خواهم گفت
از جملهٔ گوشها نهان خواهم گفت
جز گوش تو نشنود حدیث من کس
هرچند میان مردمان خواهم گفت

رباعی شمارهٔ ۲۲۲

با جان دو روزه تو چنان گشتی جفت
با تو سخن مرگ نمی‌شاید گفت
جان طالب منزلست و منزل مرگست
اما خر تو میانهٔ راه بخفت

رباعی شمارهٔ ۲۲۳

باد آمد و گل بر سر میخواران ریخت
یار آمد و می در قدح یاران ریخت
از سنبل تر رونق عطاران برد
وز نرگس مست خون هشیاران ریخت

رباعی شمارهٔ ۲۲۴

با دشمن تو چو یار بسیار نشست
با یار نشایدت دگربار نشست
پرهیز از آن گلی که با خار نشست
بگریز از آن مگس که بر مار نشست

رباعی شمارهٔ ۲۲۵

با دل گفتم که دل از او جیحونست
دلبر ترش است و با تو دیگر گونست
خندید دلم گفت که این افسونست
آخر شکر ترش ببینم چونست

رباعی شمارهٔ ۲۲۶

باران به سر گرم دلی بر میریخت
بسیار چو ریخت چست در خانه گریخت
پر میزد خوش بطی که آن بر من ریز
کاین جان مرا خدای از آب انگیخت

رباعی شمارهٔ ۲۲۷

با روز بجنگیم که چون روز گذشت
چون سیل به جویبار و چون باد بدشت
امشب بنشینیم چون آن مه بگرفت
تا روز همی زنیم طاس و لب طشت

رباعی شمارهٔ ۲۲۸

بازآی که یار بر سر پیمانست
از مهر تو برنگشت صد چندانست
تو بر سر مهری که ترا یکجانست
او چون باشد که جان جان جانست

رباعی شمارهٔ ۲۲۹

با شاه هر آنکسی که در خرگاهست
آن از کرم و لطف و عطای شاهست
با شاه کجا رسی بهر بیخویشی
زانجانب بیخودی هزاران راهست

رباعی شمارهٔ ۲۳۰

با شب گفتم گر بمهت ایمانست
این زود گذشتن تو از نقصانست
شب روی به من کرد و چنین عذری گفت
ما را چه گنه چو عشق بی‌پایانست

رباعی شمارهٔ ۲۳۱

تا شب میگو که روز ما را شب نیست
در مذهب عشق و عشق را مذهب نیست
عشق آن بحریست کش کران ولب نیست
بس غرقه شوند و ناله و یارب نیست

رباعی شمارهٔ ۲۳۲

با عشق کلاه بر کمر دوز خوش است
با نالهٔ سرنای جگرسوز خوش است
ای مطرب چنگ و نای را تا بسحر
بنواز بر این صفت که تا روز خوش است

رباعی شمارهٔ ۲۳۳

با عشق نشین که گوهر کان تو است
آنکس را جو که تا ابد آن تو است
آنرا بمخوان جان که غم جان تو است
بر خویش حرام کن اگر نان تو است

رباعی شمارهٔ ۲۳۴

با ما ز ازل رفته قراری دگر است
این عالم اجساد دیاری دگر است
ای زاهد شبخیز تو مغرور نماز
بیرون ز نماز روزگاری دگر است

رباعی شمارهٔ ۲۳۵

با نی گفتم که بر تو بیداد ز کیست
بی‌هیچ زیان ناله و فریاد تو چیست
گفتا که ز شکری بریدند مرا
بی‌ناله و فریاد نمیدانم زیست

رباعی شمارهٔ ۲۳۶

با هرکه نشستی و نشد جمع دلت
وز تو نرمید زحمت آب و گلت
زنهار تو پرهیز کن از صحبت او
ورنی نکند جان کریمان بحلت

رباعی شمارهٔ ۲۳۷

با هستی و نیستیم بیگانگی است
وز هر دو بریدیم نه مردانگی است
گر من ز عجایبی که در دل دارم
دیوانه نمی‌شوم ز دیوانگی است

رباعی شمارهٔ ۲۳۸

پای تو گرفته‌ام ندارم ز تو دست
درمان ز که جویم که دلم مهر تو خست
هی طعنه زنی که بر جگر آبت نیست
گر بر جگر نیست چه شد بر مژه هست

رباعی شمارهٔ ۲۳۹

پائی که همی رفت به شبستان سر مست
دستی که همی چید ز گل دسته بدست
از بند و گشاد دهن دام اجل
آن دست بریده گشت و آن پای شکست

رباعی شمارهٔ ۲۴۰

برجه که سماع روح برپای شده است
وان دف چو شکر حریف آن نای شده است
سودای قدیم آتش افزای شده است
آن های تو کو که وقت هیهات شده است

رباعی شمارهٔ ۲۴۱

برخیز و طواف کن بر آن قطب نجات
مانندهٔ حاجیان به کعبه و به عرفات
چه چسبیدی تو بر زمین چون گل تر
آخر حرکات شد کلید برکات

رباعی شمارهٔ ۲۴۲

برکان شکر چند مگس را غوغاست
کی کان شکر را به مگسها پرواست
مرغی که بر آن کوه نشست و برخاست
بنگر که بر آن کوه چه افزود و چه کاست

رباعی شمارهٔ ۲۴۳

بر ما رقم خطا پرستی همه هست
بدنامی و عشق و شور و مستی همه هست
ای دوست چو از میانه مقصود توئی
جای گله نیست چون تو هستی همه هست

رباعی شمارهٔ ۲۴۴

بر من در وصل بسته میدارد دوست
دل را بعنا شکسته میدارد دوست
زین پس من و دلشکستگی بر در او
چون دوست دل شکسته میدارد دوست

رباعی شمارهٔ ۲۴۵

پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرا
بردوخت مرقع از رگ و پوست مرا
تن خرقه و اندر آن دل من صوفی
عالم همه خانقاه و شیخ او است مرا

رباعی شمارهٔ ۲۴۶

بر هر جائیکه سرنهم مسجود او است
در شش جهت و برون شش، معبود اوست
باغ و گل و بلبل و سماع و شاهد
این جمله بهانه و همه مقصود اوست

رباعی شمارهٔ ۲۴۷

بر جزوم نشان معشوق منست
هر پارهٔ من زبان معشوق منست
چون چنگ منم در بر او تکیه زده
این ناله‌ام از بنان معشوق منست

رباعی شمارهٔ ۲۴۸

بستم سر خم باده و بوی برفت
آن بوی بهر ره و بهر کوی برفت
خون دلها ز بوش چون جوی برفت
زان سوی که آمد به همان سوی برفت

رباعی شمارهٔ ۲۴۹

بگذشت سوار غیب و گردی برخاست
او رفت ز جای و گرد او هم برخاست
تو راست نگر نظر مکن از چپ و راست
گردش اینجا و مرد در دار بقاست

رباعی شمارهٔ ۲۵۰

بگرفت دلت زانکه ترا دل نگرفت
وآنرا که گرفت دل غم گل نگرفت
باری دل من جز صفت گل نگرفت
بی‌حاصلیم جز ره حاصل نگرفت

رباعی شمارهٔ ۲۵۱

پس بر به جهانی که چو خون در رگ ماست
خون چون خسبد خاصه که خون در رگ ماست
غم نیستکه آثار جنون در رگ ما است
زیرا که فسونگر و فسون در رگ ماست

رباعی شمارهٔ ۲۵۲

بیچاره‌تر از عاشق بیصبر کجاست
کاین عشق گرفتاری بی‌هیچ دواست
درمان غم عشق نه صبر و نه ریاست
در عشق حقیقی نه وفا و نه جفاست

رباعی شمارهٔ ۲۵۳

بی‌دیده اگر راه روی عین خطاست
بر دیده اگر تکیه زدی تیر بلاست
در صومعه و مدرسه از راه مجاز
آنرا که نه جا است تو چه دانی که کجاست

رباعی شمارهٔ ۲۵۴

بیرون ز تن و جان و روان درویش است
برتر ز زمین و آسمان درویش است
مقصود خدا نبود بس خلق جهان
مقصود خدا از این جهان درویش است

رباعی شمارهٔ ۲۵۵

بیرون ز جهان کفر و ایمان جائیست
کانجا نه مقام هر تر و رعنائیست
جان باید داد و دل بشکرانهٔ جان
آنرا که تمنای چنین مأوائیست

رباعی شمارهٔ ۲۵۶

بیرون ز جهان و جان یکی دایهٔ ماست
دانستن او نه درخور پایهٔ ماست
در معرفتش همین قدر دانم
ما سایه اوئیم و جهان سایه ماست

رباعی شمارهٔ ۲۵۷

بی‌یار نماند هرکه با یار بساخت
مفلس نشد آنکه با خریدار بساخت
مه نور از آن گرفت کز شب نرمید
گل بوی از آن یافت که با خار بساخت

رباعی شمارهٔ ۲۵۸

تا این فلک آینه‌گون بر کار است
اندریم عشق موج خون در کار است
روزی آید برون و روزی ناید
اما شب و روز اندرون در کار است

رباعی شمارهٔ ۲۵۹

تا با تو ز هستی تو هستی باقیست
ایمن منشین که بت‌پرستی باقیست
گیرم بت پندار شکستی آخر
آن بت که ز پندار برستی باقیست

رباعی شمارهٔ ۲۶۰

تا چهرهٔ آفتاب جان رخشانست
صوفی به مثال ذره‌ها رقصانست
گویند که این وسوسهٔ شیطانست
شیطان لطیف است و حیات جانست

رباعی شمارهٔ ۲۶۱

تا حاصل دردم سبب درمان گشت
پستیم بلندی شد و کفر ایمان گشت
جان و دل و تن حجاب ره بود کنون
تن دل شد و دل جان شد و جان جانان گشت

رباعی شمارهٔ ۲۶۲

تا در دل من صورت آن رشک پریست
دلشاد چو من در همهٔ عالم کیست
والله که بجز شاد نمیدانم زیست
غم میشنوم ولی نمیدانم چیست

رباعی شمارهٔ ۲۶۳

تا تن نبری دور زمانم کشته است
آن چشمهٔ آب حیوانم کشته است
او نیست عجب که دشمن جانش کشت
من بوالعجبم که جان جانم کشته است

رباعی شمارهٔ ۲۶۴

تا ظن نبری که این زمین بیهوشست
بیدار دو چشم بسته چون خرگوشست
چون دیک هزار کف بسر می‌آرد
تا خلق ندانند که او در جوشست

رباعی شمارهٔ ۲۶۵

تا عرش ز سودای رخش ولوله‌هاست
در سینه ز بازار رخش غلغله‌هاست
از بادهٔ او بر کف جان بلبله‌هاست
در گردن دل ز زلف او سلسله‌هاست

رباعی شمارهٔ ۲۶۶

تا من بزیم پیشه و کارم اینست
صیاد نیم صید و شکارم اینست
روزم اینست و روزگارم اینست
آرام و قرار و غمگسارم اینست

رباعی شمارهٔ ۲۶۷

تا مهر نگار باوفایم بگرفت
من بودم و او چو کیمیایم بگرفت
او را به هزار دست جویان گشتم
او دست دراز کرد و پایم بگرفت

رباعی شمارهٔ ۲۶۸

تنها نه همین خنده و سیماش خوشست
خشم و سقط و طعنه و صفراش خوشست
سر خواستهٔ گر بدهم یا ندهم
سر را محلی نیست تقاضاش خوشست

رباعی شمارهٔ ۲۶۹

توبه چکنم که توبه‌ام سایهٔ تست
بار سر توبه جمله سرمایهٔ توست
بدتر گنهی بپیش تو توبه بود
کو آن توبه که لایق پایهٔ تست

رباعی شمارهٔ ۲۷۰

توبه کردم که تا جانم برجاست
من کج نروم نگردم از سیرت راست
چندانکه نظر همی کنم از چپ و راست
جمله چپ و راست و راست و چپ دلبر ماست

رباعی شمارهٔ ۲۷۱

توبه که دل خویش چو آهن کرده است
در کشتن بنده چشم روشن کرده است
چون زلف تو هرچند شکن در شکنست
با توبه همان کند که با من کرده است

رباعی شمارهٔ ۲۷۲

تو سیر شدی من نشدم درمان چیست
بنما عوض خود عوض جانان چیست
گفتی که به صبر آخر ایمان داری
ای بندهٔ ایمان بجز او ایمان چیست

رباعی شمارهٔ ۲۷۳

تو کان جهانی و جهان نیم جو است
تو اصل جهانی و جهان از تو نو است
گر مشعله جهانی و شمع بگیرد عالم
بی‌آهن و سنگ آن به بادی گرو است

رباعی شمارهٔ ۲۷۴

تهدید عدو چه بشنود عاشق راست
میراند خر تیز بدان سو که خداست
نتوان به گمان دشمن از دوست برید
نتوان به خیالی ز حقیقت برخاست

رباعی شمارهٔ ۲۷۵

جانا غم تو ز هرچه گویی بتر است
رنج دل و تاب تن و سوز جگر است
از هرچه خورند کم شود جز غم تو
تا بیشترش همی خورم بیشتر است

رباعی شمارهٔ ۲۷۶

جانم بر آن جان جهان رو کرده است
هم قبله و هم کعبه بدانسو کرده است
ما را ملک‌العرش چنین خو کرده است
کار او دارد که او چنین رو کرده است

رباعی شمارهٔ ۲۷۷

جان و سر آن یار که او پرده‌در است
این حلقهٔ در بزن که در پرده‌در است
گر پرده‌در است یار و گر پرده‌در است
این پرده نه پرده است که این پرده‌در است

رباعی شمارهٔ ۲۷۸

جانی که به راه عشق تو در خطر است
بس دیده ز جاهلی بر او نوحه‌گر است
حاصل چشمی که بیندش نشناسد
کو را بر رخ هزار صاحب خبر است

رباعی شمارهٔ ۲۷۹

جانی که حریف بود بیگانه شده است
عقلی که طبیب بود دیوانه شده است
شاهان همه گنجها بویرانه نهند
ویرانهٔ ما ز گنج ویرانه شده است

رباعی شمارهٔ ۲۸۰

جانی که شراب عشق ز آن سو خورده است
وز شیره و باغ آن نکورو خورده‌است
آن باغ گلوی جان بگیرد گوید
خونش ریزم که خون ما او خورده است

رباعی شمارهٔ ۲۸۱

جانی و جهانی و جهان با تو خوش است
ور زخم زنی زخم سنان با تو خوش است
خود معدن کیمیاست خاک از کف تو
هرچند که ناخوشست آن با تو خوش است

رباعی شمارهٔ ۲۸۲

حسنت که همه جهان فسونش بگرفت
درد حسد حسود چونش بگرفت
سرخی رخت ز گرمی و خشکی نیست
از بس عاشق که کشت خونش بگرفت

رباعی شمارهٔ ۲۸۳

چشم تو ز روزگار خونریزتر است
تیر مژهٔ تو از سنان تیزتر است
رازی که بگفته‌ای بگوشم واگوی
زانروی که گوش من گرانخیزتر است

رباعی شمارهٔ ۲۸۴

چشمی دارم همه پر از صورت دوست
با دیده مرا خوشست چون دوست در اوست
از دیده دوست فرق کردن نه نکوست
یا دوست به جای دیده یا دیده خود اوست

رباعی شمارهٔ ۲۸۵

چنگی صنمی که ساز چنگش بنواست
بر چنگ ترانه‌ای همی زد شبها است
کیم بر تو غزلسرایان روزی
وان قول مخالفش نمی‌آید راست

رباعی شمارهٔ ۲۸۶

چون دانستم که عشق پیوست منست
وان زلف هزار شاخ در دست منست
هرچند که دی مست قدح میبودم
امروز چنانم که قدح مست منست

رباعی شمارهٔ ۲۸۷

خون دلبر من میان دلداران نیست
او را چون جهان هلاکت و پایان نیست
گر خیره‌سری زنخ زند گو میزن
معشوق ازین لطیفتر امکان نیست

رباعی شمارهٔ ۲۸۸

چون دید مرا مست بهم برزد دست
گفتا که شکست توبه بازآمد مست
چون شیشه گریست توبهٔ ما پیوست
دشوار توان کردن و آسان بشکست

رباعی شمارهٔ ۲۸۹

چونی که ترش مگر شکربارت نیست
یا هست شکر ولی خریدارت نیست
یا کار نمیدانی و سرگشته شدی
یا میدانی ز کاسدی کارت نیست

رباعی شمارهٔ ۲۹۰

چیزیست که در تو بیتو جویان ویست
در خاک تو دریست که از کان ویست
مانندهٔ گوی اسب چوگان ویست
آن دارد و آن دارد و آن آن ویست

رباعی شمارهٔ ۲۹۱

حاشا که به عالم از تو خوشتر یاریست
یا خوبتر از دیدن رویت کاریست
اندر دو جهان دلبر و یارم تو بسی
هم پرتو تست هر کجا دلداریست

رباعی شمارهٔ ۲۹۲

حاشا که دلم ز شب‌نشینی سیر است
یا ساقی ما بی‌مدد و ادبیر است
از خواب چو سایه عقل‌ها سر زیر است
فردا ز پگه بیا که امشب دیر است

رباعی شمارهٔ ۲۹۳

خاک قدمت سعادت جان من است
خاک از قدمت همه گل و یاسمن است
سر تا قدمت خاک ز تو میرویند
زان خاک قدم چه روی برداشتن است

رباعی شمارهٔ ۲۹۴

خواهی که ترا کشف شود هستی دوست
بر رو به درون مغز و برخیز ز پوست
ذاتیست که گرد او حجب تو بر توست
او غرقهٔ خود هردو جهان غرقه در اوست

رباعی شمارهٔ ۲۹۵

خویی به جهان خوبتر از خوی تو نیست
دل نیست که او معتکف کوی تو نیست
موی سر چیست جمله سرهای جهان
چون مینگرم فدای یک موی تو نیست

رباعی شمارهٔ ۲۹۶

خورشید رخت ز آسمان بیرونست
چون حسن تو کز شرح و بیان بیرونست
عشق تو در درون جان من جا دارد
وین طرفه که از جان و جهان بیرونست

رباعی شمارهٔ ۲۹۷

خورشید و ستارگان و بدرما اوست
بستان و سرای و صحن و صدر ما اوست
هم قبله و هم روزه و صبر ما اوست
عید رمضان و شب قدر ما اوست

رباعی شمارهٔ ۲۹۸

خیزید که آن یار سعادت برخاست
خیزید که از عشق غرامت برخاست
خیزید که آن لطیف قامت برخاست
خیزید که امروز قیامت برخاست

رباعی شمارهٔ ۲۹۹

دایم ز ولایت علی برخواهم گفت
چون روح قدس نادعلی خواهم گفت
تا روح شود غمی که بر جان منست
کل هم و غم سینجلی خواهم گفت

رباعی شمارهٔ ۳۰۰

در باغ من ار سرو و اگر گلزار است
عکس قد و رخسارهٔ آندلدار است
بالله به نامی که ترا اقرار است
امروز مرا اگر رگی هشیار است

رباعی شمارهٔ ۳۰۱

در بتکده تا خیال معشوهٔ ما است
رفتن به طواف کعبه در عین خطا است
گر کعبه از او بوی ندارد کنش است
با بوی وصال او کنش کعبهٔ ما است

رباعی شمارهٔ ۳۰۲

در خواب مهی دوش روانم دیده است
با روی و لبی که روشنی دیده است
یا بر گل ترکان شکر جوشیده است
یا بر شکرستان گل تر روئیده است

رباعی شمارهٔ ۳۰۳

در دایرهٔ وجود موجود علیست
اندر دو جهان مقصد و مقصود علیست
گر خانهٔ اعتقاد ویران نشدی
من فاش بگفتمی که معبود علیست

رباعی شمارهٔ ۳۰۴

در دیدهٔ صورت ار ترا دامی هست
زان دم بگذر اگر ترا گامی هست
در هجده هزار عالم آنرا که دلیست
داند که نه جنبش و نه آرامی هست

رباعی شمارهٔ ۳۰۵

در راه طلب عاقل و دیوانه یکیست
در شیوهٔ عشق خویش و بیگانه یکیست
آن را که شراب وصل جانان دادند
در مذهب او کعبه و بتخانه یکیست

رباعی شمارهٔ ۳۰۶

در صورت تست آنچه معنا همه اوست
در معنی تست آنچه دعوا همه اوست
در کون و فساد چون عجب بنهادند
نوری که صلاح دین و دنیا همه اوست

رباعی شمارهٔ ۳۰۷

در ظاهر و باطن آنچه خیر است و شر است
از حکم حقست و از قضا و قدر است
من جهد همی کنم قضا میگوید
بیرون ز کفایت تو کار دگر است

رباعی شمارهٔ ۳۰۸

در عشق اگرچه که قدم بر قدم است
آنست قدم که آنقدم از قدم است
در خانهٔ نیست هست بینی بسیار
می‌مال دو چشم را که اکثر عدم است

رباعی شمارهٔ ۳۰۹

در عشق تو هر حیله که کردم هیچست
هر خون جگر که بیتو خوردم هیچست
از درد تو هیچ روی درمانم نیست
درمان که کند مرا که دردم هیچست

رباعی شمارهٔ ۳۱۰

در عشق که جز می بقا خوردن نیست
جز جان دادن دلیل جانبردن نیست
گفتم که ترا شناسم آنگه میرم
گفتا که شناسای مرا مردن نیست

رباعی شمارهٔ ۳۱۱

در عهد و وفا چنانکه دلدار منست
خون باریدن بروز و شب کار منست
او یار دگر کرده و فارغ شسته
من شسته چو ابلهان که او یار منست

رباعی شمارهٔ ۳۱۲

در کوی غم تو صبر بیفرمانست
در دیده ز اشک تو بر او حرمانست
دل راز تو دردهای بیدرمانست
با این همه راضیم سخن در جانست

رباعی شمارهٔ ۳۱۳

در مجلس عشاق قراری دگر است
وین بادهٔ عشق را خماری دگر است
آن علم که در مدرسه حاصل کردند
کار دگر است و عشق کاری دگر است

رباعی شمارهٔ ۳۱۴

در مرگ حیات اهل داد و دین است
وز مرگ روان پاک را تمکین است
آن مرگ لقاست نی جفا و کین است
نامرده همی میرد و مرگش این است

رباعی شمارهٔ ۳۱۵

در من غم شبکور چرا پیچیده است
کوراست مگر و یا که کورم دیده است
من بر فلکم در آب و گل عکس منست
از آب کسی ستاره کی دزدیده است

رباعی شمارهٔ ۳۱۶

درنه قدم ار چه راه بی‌پایانست
کز دور نظاره کار نامردانست
این راه زندگی دل حاصل کن
کاین زندگی تن صفت حیوانست

رباعی شمارهٔ ۳۱۷

درنه قدمی که چشمه حیوانست
میگرد چو چرخ تا مهت گرانست
جانیست ترا بگرد حضرت گردان
این جان گردان ز گردش آن جانست

رباعی شمارهٔ ۳۱۸

در وصل جمالش گل خندان منست
در هجر خیالش دل و ایمان منست
دل با من ومن با دل ازو درجنگیم
هریک گوئیم که آن صنم آن منست

رباعی شمارهٔ ۳۱۹

درویشی و عاشقی به هم سلطانیست
گنجست غم عشق ولی پنهانیست
ویران کردم بدست خود خانهٔ دل
چون دانستم که گنج در ویرانیست

رباعی شمارهٔ ۳۲۰

دستت دو و پایت دو و چشمت دو رواست
اما دل و معشوق دو باشند خطاست
معشوق بهانه است و معبود خداست
هرکس که دو پنداشت جهود و ترساست

رباعی شمارهٔ ۳۲۱

دلتنگم و دیدار تو درمان منست
بیرنگ رخت زمانه زندان منست
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی
آنچ از غم هجران تو بر جان منست

رباعی شمارهٔ ۳۲۲

دلدار اگر مرا بدراند پوست
افغان نکنم نگویم این درد از اوست
ما را همه دشمنند و تنها او دوست
از دوست بدشمنان بنالم نه نکوست

رباعی شمارهٔ ۳۲۳

دلدار ز پرده‌ای کز آن سوسو نیست
می‌گفت بد من ارچه آتش خو نیست
چون دید مرا زود سخن گردانید
کو آن منست این سخن با او نیست

رباعی شمارهٔ ۳۲۴

دلدار ظریف است و گناهنش اینست
زیبا و لطیف است و گناهش اینست
آخر بچه عیب می‌گریزند از او
از عیب عفیف است و گناهش اینست

رباعی شمارهٔ ۳۲۵

دلدارم گفت کان فلان زنده ز چیست
جانش چو منم عجب که بیجان چون زیست
گریان گشتم گفت که اینطرفه‌تر است
بی‌من که دو دیدهٔ ویم چون بگریست

رباعی شمارهٔ ۳۲۶

دل در بر من زنده برای غم تست
بیگانهٔ خلق و آشنای غم تست
لطفی است که می‌کند غمت با دل من
ورنه دل تنگ من چه جای غم تست

رباعی شمارهٔ ۳۲۷

دل در بر هر که هست از دلبر ماست
هرجا جهد این برق از آن گوهر ماست
هر زر که در او مهر الست است و بلی
در هر کانی که هست آن زر زر ماست

رباعی شمارهٔ ۳۲۸

دل رفت بر کسیکه بیماش خوش است
غم خوش نبود ولیک غمهاش خوش است
جان میطلبد نمیدهم روزی چند
جانرا محلی نیست تقاضاش خوش است

رباعی شمارهٔ ۳۲۹

دل رفت و سر راه دل استان بگرفت
وز عشق دو زلف او بدندان بگرفت
پرسید کی تو چون دهان بگشادم
جست از دهنم راه بیابان بگرفت

رباعی شمارهٔ ۳۳۰

دل یاد تو کرد چون به عشرت بنشست
جام از ساقی ربود و انداخت شکست
شوریده برون جست نه هشیار و نه مست
آوازه درافتاد که دیوانه شده است

رباعی شمارهٔ ۳۳۱

دل یاد تو کرد چون طرب می انگیخت
والله که نخورد آنقدح را و بریخت
دل قالب مرده دید خود را بی‌تو
اینست سزای آنکه از جان بگریخت

رباعی شمارهٔ ۳۳۲

دور است ز تو نظر بهانه اینست
کاین دیدهٔ ما هنوز صورت بین است
اهلیت روی تو ندارد لیکن
چون برکند از تو دل که جان شیرین است

رباعی شمارهٔ ۳۳۳

دوش از سر لطف یار در من نگریست
گفتا بی‌ما چگونه توانی بزیست
گفتم به خدا چنانکه ماهی بی‌آب
گفتا که گناه تست و بر من بگریست

رباعی شمارهٔ ۳۳۴

دی آنکه ز سوی بام بر ما نگریست
یا جان فرشته است یا روح پریست
مرده است هرآنکه بی‌چنین روح نزیست
بی‌او به خبر بودن از بیخبریست

رباعی شمارهٔ ۳۳۵

دیوانه شدم خواب ز دیوانه خطا است
دیوانه چه داند کهره خواب کجاست
زیرا که خدا نخفت و پاکست ز خواب
مجنون خدا بدان هم از خواب جداست

رباعی شمارهٔ ۳۳۶

راهی ز زبان ما بدل پیوسته است
کاسرار جهان و جان در او پیوسته است
تا هست زبان بسته گشاده است آن راه
چون گشت زبان گشاده آنره بسته است

رباعی شمارهٔ ۳۳۷

روزی ترش است و دیدهٔ ابرتر است
این گریه برای خندهٔ برگ و بر است
آن بازی کودکان و خندید نشان
از گریهٔ مادر است و قبض پدر است

رباعی شمارهٔ ۳۳۸

روزی که ترا ببینم آدینهٔ ماست
هر روز به دولتت به از دینهٔ ماست
گر چرخ و هزار چرخ در کینهٔ ماست
غم نیست چو مهر یار در سینهٔ ماست

رباعی شمارهٔ ۳۳۹

روزیکه مرا به نزد تو دورانست
ساقی و شراب و قدح و دورانست
واندم که مرا تجلی احسانست
جان در تن من چو موسی عمرانست

رباعی شمارهٔ ۳۴۰

زانروز که چشم من برویت نگریست
یکدم نگذشت کز غمت خون نگریست
زهرم بادا که بی‌تو میگیرم جام
مرگم بادا که بی‌تو میباید زیست

رباعی شمارهٔ ۳۴۱

زان روی که دل بستهٔ آنزنجیر است
در دامن تو دست زدن تقدیر است
چون دست به دامنش زدم گفت بهل
گفتم که خموش روز گیراگیر است

رباعی شمارهٔ ۳۴۲

زان رونق هر سماع آواز دف است
زانست که دف زخم وستم را هدف است
می‌گوید دف که آنکسی دست ببرد
کاین زخم پیاپی دل او را علف است

رباعی شمارهٔ ۳۴۳

زان می خوردم که روح پیمانه اوست
زان مست شدم که عقل دیوانهٔ اوست
شمعی به من آمد آتشی در من زد
آن شمع که آفتاب پروانهٔ اوست

رباعی شمارهٔ ۳۴۴

زان می مستم که نقش جامش عشق است
وان اسب سواری که لجامش عشق است
عشق مه من کار عظیمی است ولیک
من بندهٔ آنم که غلامش عشق است

رباعی شمارهٔ ۳۴۵

سرسبز بود خاک که آتش یار است
خاصه خاکی که ناطق و بیدار است
این خاک ز مشاطهٔ خود بی‌خبر است
خوش بی‌خبر است از آنکه زو هشیار است

رباعی شمارهٔ ۳۴۶

سر سخن دوست نمیرم گفت
دریست گرانبها نمیرم سفت
ترسم که بخواب دربگویم سخنی
شبهاست که از بیم نمیرم خفت

رباعی شمارهٔ ۳۴۷

سرگشته چو آسیای گردان کنمت
بی‌سر گردان چو گوی گردان کنمت
گفتی بروم با دگری درسازم
با هرکه بسازی زود ویران کنمت

رباعی شمارهٔ ۳۴۸

سرگشته دلا به دوست از جان راهست
ای گمشده آشکار و پنهان راهست
گر شش جهتت بسته شود باک مدار
کز قعر نهادت سوی جانان راهست

رباعی شمارهٔ ۳۴۹

سرمایهٔ عقل سر دیوانگیست
دیوانهٔ عشق مرد فرزانگیست
آنکس که شد آشنای دل از ره درد
با خویشتنش هزار بیگانگیست

رباعی شمارهٔ ۳۵۰

سلطان ملاحت مه موزون منست
در سلسله‌اش این دل مجنون منست
بر خاک درش خون جگر میریزم
هرچند که خاک آن به از خون منست

رباعی شمارهٔ ۳۵۱

سنبل چو سر عقاب زلف تو نداشت
در عالم حسن آب زلف تو نداشت
هرچند که لاف آبداری میزد
پیچید بس و تاب زلف تو نداشت

رباعی شمارهٔ ۳۵۲

شاگرد توست دل که عشق آموز است
مانندهٔ شب گرفته پای روز است
هرجا که روم صورت عشق است بپیش
زیرا روغن در پی روغن سوز است

رباعی شمارهٔ ۳۵۳

شاهی که شفیع هر گنه بود برفت
وانشب که به از هزار مه بود برفت
گر باز آید مرا نبیند تو بگوی
کو همچو شما بر سر ره بود برفت

رباعی شمارهٔ ۳۵۴

شب رو که شبت راهبر اسرار است
زیرا که نهان ز دیدهٔ اغیار است
دل عشق‌آلود و دیده‌ها خواب‌آلود
تا صبح جمال یار ما را کار است

رباعی شمارهٔ ۳۵۵

شمشیر ازل بدست مردان خداست
گوی ابدی در خم چوگان خداست
آن تن که چو کوه طور روشن آید
نور خود از او طلب که او کان خداست

رباعی شمارهٔ ۳۵۶

شمعی که در اینخانه بدی خانه کجاست
در دیده بد امروز میان دلهاست
در دل چو خیال خوش نشست و برخاست
نی نی که ز دل نرفت هم در دل ما است

رباعی شمارهٔ ۳۵۷

صدربار بگفتمت چه هشیار و چه مست
شوخی مکن و مزن بهر شاخی دست
از بسکه دلت باین و آن درپیوست
آب تو برفت و آتش ما بنشست

رباعی شمارهٔ ۳۵۸

عاشق نبود آنکه سبک چون جان نیست
شب همچو ستاره گرد مه گردان نیست
از من بشنو این سخن بهتان نیست
بی‌باد و هوا رقص علم امکان نیست

رباعی شمارهٔ ۳۵۹

عشق آمد و توبه را چو شیشه بشکست
چون شیشه شکست کیست کو داند بست
گر هست شکسته‌بند آن هم عشق است
از بند و شکست او کجا شاید جست

رباعی شمارهٔ ۳۶۰

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست
اجزای وجود من همه دوست گرفت
نامیست ز من بر من و باقی همه اوست

رباعی شمارهٔ ۳۶۱

عشقت به دلم درآمد و شاد برفت
بازآمد و رخت خویش بنهاد برفت
گفتم به تکلف دو سه روز بنشین
بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت

رباعی شمارهٔ ۳۶۲

عشق تو چنین حکیم و استاد چراست
مهر تو چنین لطیف بنیاد چراست
بر عشق چرا لرزم اگر او خوش نیست
ور عشق خوش است این همه فریاد چراست

رباعی شمارهٔ ۳۶۳

عشق تو در اطراف گیائی میتاخت
مسکین دل من دید نشانش بشناخت
روزیکه دلم ز بند هستی برهد
در کتم عدم چه عشقها خواهم باخت

رباعی شمارهٔ ۳۶۴

عشقی که از او وجود بی‌جان میزیست
این عشق چنین لطیف و شیرین از چیست
اندر تن ماست یا برون از تن ماست
یا در نظر شمس حق تبریزیست

رباعی شمارهٔ ۳۶۵

عشقی نه به اندازهٔ ما در سر ماست
و این طرفه که بار ما فزون از خر ماست
آنجا که جمال و حسن آن دلبر ماست
ما در خور او نه‌ایم و او درخور ماست

رباعی شمارهٔ ۳۶۶

عقل آمد و پند عاشقان پیش گرفت
در ره بنشست و رهزنی کیش گرفت
چون در سرشان جایگه پند ندید
پای همه بوسید و ره خویش گرفت

رباعی شمارهٔ ۳۶۷

عمریست که جان بنده بیخویشتن است
و انگشت‌نمای عالمی مرد و زن است
برخاستن از جان و جهان مشکل نیست
مشکل ز سر کوی تو برخاستن است

رباعی شمارهٔ ۳۶۸

قومی غمگین و خود مدان غم ز کجاست
قومی شادان و بیخبر کان ز چه جاست
چندین چپ و راست بیخبر از چپ و راست
چنین من و ماست بیخبر از من و ما است

رباعی شمارهٔ ۳۶۹

گر آتش دل نیست پس این دود چراست
ور عود نسوخت بوی این عود چراست
این بودن من عاشق و نابود چراست
پروانه ز سوز شمع خشنود چراست

رباعی شمارهٔ ۳۷۰

گر آه کنم آه بدین قانع نیست
ور خاک شوم شاه بدین قانع نیست
ور سجده کنم چو سایه هرسو که مه است
پنهان چه کنم ماه بدین قانع نیست

رباعی شمارهٔ ۳۷۱

گر باد بر آن زلف پریشان زندت
مه طال بقا از بن دندان زندت
ای ناصح من ز خود برآئی و ز نصح
گر زانچه دلم چشیده بر جان زندت

رباعی شمارهٔ ۳۷۲

گر بر سر شهوت و هوا خواهی رفت
از من خبرت که بینوا خواهی رفت
ور درگذری از این ببینی بعیان
کز بهر چه آمدی کجا خواهی رفت

رباعی شمارهٔ ۳۷۳

گر جملهٔ آفاق همه غم بگرفت
بیغم بود آنکه عشق محکم بگرفت
یک ذره نگر که پای در عشق بکوفت
وان ذره جهان شد که دو عالم بگرفت

رباعی شمارهٔ ۳۷۴

گر دامن وصل تو کشم جنگی نیست
ور طعنهٔ عشقت شنوم ننگی نیست
با وصل خوشت میزنم و میگیرم
وصلی که در او فراق را رنگی نیست

رباعی شمارهٔ ۳۷۵

گر در وصلی بهشت یا باغ اینست
ور در هجری دوزخ با داغ اینست
عشق است قدیم در جهان پوشیده
پوشیده برهنه میکند لاغ اینست

رباعی شمارهٔ ۳۷۶

گر دف نبود نیشکر او دف ماست
آخر نه شراب عاشقی در کف ماست
آخر نه قباد صف‌شکن در صف ماست
آخر نه سلیمان نهان آصف ماست

رباعی شمارهٔ ۳۷۷

گر شرم همی از آن و این باید داشت
پس عیب کسان زیر زمین باید داشت
ور آینه‌وار نیک و بد بنمائی
چون آینه روی آهنین باید داشت

رباعی شمارهٔ ۳۷۸

گرمای تموز از دل پردرد شماست
سرمای زمستان تبش سرد شماست
این گرمی و سردی نرسد با صدپر
بر گرد جهانیکه در او گرد شماست

رباعی شمارهٔ ۳۷۹

گر حلقهٔ آن زلف چو شستت نگرفت
تا باده از آن دو چشم مستت نگرفت
می طعنه زنند دشمنانم شب و روز
کز پای درآمدی و دستت نگرفت

رباعی شمارهٔ ۳۸۰

کس دل ندهد بدو که خونخوار منست
جان رفت چه جای کفش و دستار منست
تو نیز برو دلا که این کار تو نیست
این کار منست کار من است کار منست

رباعی شمارهٔ ۳۸۱

کس نیست که اندر هوسی شیدا نیست
کس نیست که اندر سرش این سودا نیست
سررشتهٔ آن ذوق کزو خیزد شوق
پیداست که هست آن ولی پیدا نیست

رباعی شمارهٔ ۳۸۲

گفتار تو زر و فعلت ارزیزین است
یک حبه به نزد کس نیرزی زینست
اسبی که بهاش کم ز ار ز زین است
آنرا تو ز بهر ره نوروزی زینست

رباعی شمارهٔ ۳۸۳

گفتا که بیا سماع در کار شده‌است
گفتم که برو که بنده بیمار شده‌است
گوشم بکشید و گفت از اینها بازآی
کان فتنه هردو کون بیدار شده‌است

رباعی شمارهٔ ۳۸۴

گفتا که شکست توبه بازآمد مست
چون دید مرا مست بهم برزد دست
چون شیشه گریست توبهٔ ما پیوست
دشوار توان کردن و آسان بشکست

رباعی شمارهٔ ۳۸۵

گفتا بجهم همچو کبوتر ز کفت
گفت ار بجهی کند غمم مستخفت
گفتم که شدم خوار و زبون و تلفت
گفت از تلف منست عزو شرفت

رباعی شمارهٔ ۳۸۶

گفتم چشمم که هست خاک کویت
پرآب مدار بی‌رخ نیکویت
گفتا که نه کس بود که در دولت من
از من همه عمر باشد آب رویت

رباعی شمارهٔ ۳۸۷

گفتم دلم از تو بوسه‌ای خواهانست
گفتا که بهای بوسهٔ ما جانست
دل آمد و در پهلوی جان گشت روان
یعنی که بیا بیع و بها ارزانست

رباعی شمارهٔ ۳۸۸

گفتم عشقت قرابت و خویش منست
غم نیست غم از دل بداندیش منست
گفتا بکمان و تیر خود می‌نازی
گستاخ مینداز گرو پیش منست

رباعی شمارهٔ ۳۸۹

گفتم که بیا بچشم من درنگریست
من نیز به حال گفتمش کاین دغلیست
گفتا که چه میرمی و اینت با کیست
تو مردهٔ اینی همه ناموس تو چیست

رباعی شمارهٔ ۳۹۰

گفتند که دل دگر هوائی می‌پخت
از ما بشد و هوای جائی می‌پخت
تا باز آمد به عذر دیدم ز دمش
کانجا ز برای من ابائی می‌پخت

رباعی شمارهٔ ۳۹۱

گفتم که دلم آلت و انگاز مست
مانند رباب دل هم‌آواز منست
خود ایندل من یار کسی دیگر بود
من میگفتم مگر که همباز منست

رباعی شمارهٔ ۳۹۲

گفتند که شش جهت همه نور خداست
فریاد ز حلق خاست کان نور کجاست
بیگانه نظر کرد بهر سو چپ و راست
گفتند دمی نظر بکن بی‌چپ و راست

رباعی شمارهٔ ۳۹۳

گفتی چونی بنده چنانست که هست
سودای تو بر سر است و سر بر سر دست
میگردد آن چیز بگرد سر من
نامش نتوان گفت ولیکن چه خوش است

رباعی شمارهٔ ۳۹۴

گفتی گشتم ملول و سودام گرفت
تا شد دل از این کار و از این جام گرفت
ترسم بروی جامه دران بازآئی
کان گرگ درنده باز تنهام گرفت

رباعی شمارهٔ ۳۹۵

گم باد سریکه سروران را پا نیست
وان دل که به جان غرقهٔ این سودا نیست
گفتند در این میان نگنجد موئی
من موی شدم از آن مرا گنجانیست

رباعی شمارهٔ ۳۹۶

کوچک بودن بزرگ را کوچک نیست
هم کودکی از کمال خیزد شک نیست
گر زانکه پدر حدیث کودک گوید
عاقل داند که آن پدر کودک نیست

رباعی شمارهٔ ۳۹۷

گویند بیا به باغ کانجا لاغ است
نی زحمت نزهت و نه بانگ زاغ است
اندر دل من رنگرز صباغست
کاندر پر هر زاغ از او صد باغ است

رباعی شمارهٔ ۳۹۸

گویند که صاحب فنون عقل کل است
مایه ده این چرخ نگون عقل کل است
آن عقل که عقل داشت آن جزوی بود
ور عقل ز عقل شد کنون عقل کل است

رباعی شمارهٔ ۳۹۹

گویند که عشق عاقبت تسکین است
اول شور است و عاقبت تمکین است
جانست ز آسیاش سنگ زیرین
این صورت بی‌قرار بالایین است

رباعی شمارهٔ ۴۰۰

گویند مرا که این همه درد چراست
وین نعره و آواز و رخ زرد چراست
گویم که چنین مگو که اینکار خطاست
رو روی مهش ببین و مشکل برخاست

رباعی شمارهٔ ۴۰۱

لطف تو جهانی و قرانی افراشت
وین تعبیه‌های خود به چیزی ننگاشت
یک قطره از آن آب در این بحر چکید
یگدانه ز انبار در این صحرا کاشت

رباعی شمارهٔ ۴۰۲

ما را بجز این زبان زبانی دگر است
جز دوزخ و فردوس مکانی دگر است
آزاده‌دلان زنده به جان دگرند
آن گوهر پاکشان زکانی دگر است

رباعی شمارهٔ ۴۰۳

ما را بدم پیر نگه نتوان داشت
در خانهٔ دلگبر نگه نتوان داشت
آنرا که سر زلف چو زنجیر بود
در خانه به زنجیر نگه نتوان داشت

رباعی شمارهٔ ۴۰۴

ما عاشق عشقیم که عشق است نجات
جان چون خضر است و عشق چون آبحیات
وای آنکه ندارد از شه عشق برات
حیوان چه خبر دارد از کان نبات

رباعی شمارهٔ ۴۰۵

ما عاشق عشقیم و مسلمان دگر است
مامور ضعیفیم و سلیمان دگر است
از ما رخ زرد و جگرپاره طلب
بازارچهٔ قصب فروشان دگر است

رباعی شمارهٔ ۴۰۶

ماه عید است و خلق زیر و زبر است
تا فرجه کند هرآنکه صاحب نظر است
چه طبل زنی که طبل با شور و شر است
زان طبل همی زند که آن خواجه کراست

رباعی شمارهٔ ۴۰۷

ماهی تو که فتنه‌ای نداری ز تو دست
درمان ز که جویم که دلم از تو بخست
می طعنه زنی که بر جگر آبت نیست
گر بر جگرم نیست چه شد بر مژه هست

رباعی شمارهٔ ۴۰۸

ماهی که نه زیر و نی به بالاست کجاست
جانی که نه بی‌ما و نه با ماست کجاست
اینجا آنجا مگو بگو راست کجاست
عالم همه اوست آنکه بیناست کجاست

رباعی شمارهٔ ۴۰۹

مرغ جان را میل سوی بالا نیست
در شش جهتش پر زدن وپروا نیست
گفتی به کجا پرد که او را یابد
نی خود بکجا پرد که آن آنجا نیست

رباعی شمارهٔ ۴۱۰

مرغ دل من چو ترک این دانه گرفت
انصاف بده که نیک مردانه گرفت
از دل چو بماند دلبرش دست کشید
از جان چو بجست پای جانانه گرفت

رباعی شمارهٔ ۴۱۱

مر وصل ترا هزار صاحب هوس است
تا خود به وصال تو که را دسترس است
آن کس که بیافت راحتی یافت تمام
وانکس که نیافت رنج نایافت بس است

رباعی شمارهٔ ۴۱۲

مست است دو چشم از دو چشم مستت
دریاب که از دست شدم در دستت
تو هم به موافقت سری در جنبان
گر زانکه سر عاشق هستی هستت

رباعی شمارهٔ ۴۱۳

مستم ز خمار عبهر جادویت
دفعم چو دهی چو آمدم در کویت
من سیر نمی‌شوم ز لب تر کردن
آن به که مرا درافکنی درجویت

رباعی شمارهٔ ۴۱۴

مستی ز ره آمد و بما در پیوست
ساغر می‌گشت در میان دست بدست
از دست فتاد ناگهان و بشکست
جامی چه زند میانهٔ چندین مست

رباعی شمارهٔ ۴۱۵

معشوق شراب‌خوار و بیسامانست
خونخواره و شوخ و شنگ و نافرمانست
کفر سر جعد آن صنم ایمانست
دیریست که درد عشق بیدرمانست

رباعی شمارهٔ ۴۱۶

من آن توام کام منت باید جست
زیرا که در این شهر حدیث من و تست
گر سخت کنی دل خود ار نرم کنی
من از دل سخت تو نمیگردم سست

رباعی شمارهٔ ۴۱۷

من بندهٔ آن کسم که بیماش خوش است
جفت غم آن کسم که تنهاش خوش است
گویند وفای او چه لذت دارد
ز آنم خبری نیست جفاهاش خوش است

رباعی شمارهٔ ۴۱۸

من زان جانم که جانها را جانست
من زان شهرم که شهر بی‌شهرانست
راه آن شهر راه بی‌پایانست
رو بی‌سر و پا شو که سر و پا آنست

رباعی شمارهٔ ۴۱۹

منصور حلاجی که اناالحق میگفت
خاک همه ره به نوک مژگان می‌رفت
درقلزم نیستی خود غوطه بخورد
آنکه پس از آن در اناالحق می‌سفت

رباعی شمارهٔ ۴۲۰

من کوهم و قال من صدای یار است
من نقشم و نقشبندم آن دلدار است
چون قفل که در بانگ درآمد ز کلید
می‌پنداری که گفت من گفتار است

رباعی شمارهٔ ۴۲۱

من محو خدایم و خدا آن منست
هر سوش مجوئید که در جان منست
سلطان منم و غلط نمایم بشما
گویم که کسی هست که سلطان منست

رباعی شمارهٔ ۴۲۲

میدان که در درون تو مثال غاریست
واندر پس آنغار عجب بازاریست
هرکس یاری گرفت و کاری بگزید
این یار نهانیست عجب یاریست

رباعی شمارهٔ ۴۲۳

می‌گرییم زار و یار گوید زرقست
چون زرق بود که دیده در خون غرقست
تو پنداری که هر دلی چون دل تست
نی نی صنما میان دلها فرقست

رباعی شمارهٔ ۴۲۴

می‌گفت یکی پری که او ناپیداست
کان جان که مقدست است از جای کجاست
آنکس که از هر دو جهان روزه گشاست
بی‌کام و دهان روزه‌گشائی او راست

رباعی شمارهٔ ۴۲۵

مینال که آن ناله شنو همسایه است
مینال که بانک طفل مهر دایه است
هرچند که آن دایهٔ جان خودرایه است
مینال که ناله عشق را سرمایه است

رباعی شمارهٔ ۴۲۶

ناگاه بروئید یکی شاخ نبات
ناگاه بجوشید چنین آب حیات
ناگاه روان شد ز شهنشه صدقات
شادی روان مصطفی را صلوات

رباعی شمارهٔ ۴۲۷

ناگه ز درم درآمد آن دلبر مست
جام می لعل نوش کرده بنشست
از دیدن و از گرفتن زلف چو شست
رویم همه چشم گشت و چشمم همه دست

رباعی شمارهٔ ۴۲۸

نه چرخ غلام طبع خود رایهٔ ماست
هستی ز برای نیستی مایهٔ ماست
اندر پس پرده‌ها یکی دایهٔ ماست
ما آمده نیستیم این سایهٔ ماست

رباعی شمارهٔ ۴۲۹

نی با تو دمی نشستنم سامانست
نی بیتو دمی زیستنم امکانست
اندیشه در این واقعه سرگردانست
این واقعه نیست درد بیدرمانست

رباعی شمارهٔ ۴۳۰

نی بی‌زر و زور شه سپه بتوان داشت
نی بی‌دل و زهره ره نگه بتوان داشت
در سنگستان قرابه آنکس ببرد
کز سنگ قرابه را نگه بتوان داشت

رباعی شمارهٔ ۴۳۱

هان ای دل خسته روز مردانگیست
در عشق توم چه جای بیگانگیست
هر چیز که در تصرف عقل آید
بگذار کنون که وقت دیوانگیست

رباعی شمارهٔ ۴۳۲

هجران خواهی طریق عشاقانست
وانکو ماهیست جای او عمانست
گه سایه طلب کنند و گاهی خورشید
آن ذره که او سایه نخواهد جانست

رباعی شمارهٔ ۴۳۳

هر جان عزیز کو شناسای رهست
داند که هر آنچه آید از کارگه است
بر زادهٔ چرخ و چرخ چون جرم نهی
کاین چرخ ز گردیدن خود بی‌گنه است

رباعی شمارهٔ ۴۳۴

هر جان که از او دلبر ما شادانست
پیوسته سرش سبز و دلش خندانست
اندازهٔ جان نیست چنان لطف و جمال
آهسته بگوئیم مگر جانانست

رباعی شمارهٔ ۴۳۵

هر چند به حلم یار ما جورکش است
لیکن زاری عاشقان نیز خوش است
جان عاشق چون گلستان میخندد
تن میلفرزد چو برگ گوئی تبش است

رباعی شمارهٔ ۴۳۶

هرچند شکر لذت جان و جگر است
آن خود دگر است و شکر او دگر است
گفتم که از آن نی‌شکرم افزون کن
گفتا نه یقین است که آن نی‌شکر است

رباعی شمارهٔ ۴۳۷

هرچند فراق پشت امید شکست
هرچند جفا دو دوست آمال ببست
نومید نمیشود دل عاشق مست
مردم برسد بهر چه همت دربست

رباعی شمارهٔ ۴۳۸

هرچند که بار آن شترها شکر است
آن اشتر مست چشم او خود دگر است
چشمش مست است و او ز چشمش بتر است
او از مستی ز چشم خود بیخبر است

رباعی شمارهٔ ۴۳۹

هر درویشی که در شکست خویش است
تا ظن نبری که او خیال اندیش است
آنجا که سراپردهٔ آنخوش کیش است
از کون و مکان و کل عالم پیش است

رباعی شمارهٔ ۴۴۰

هر ذره که چون گرسنه بر خوان خداست
گر تا باید خورند اینخوان برپاست
بر خوان ازل گرچه ز خلقان غوغاست
خوردند و خوردند کم نشد خوان برجاست

رباعی شمارهٔ ۴۴۱

هر ذره که در هوا و در کیوانست
بر ما همه گلشن است و هم بستانست
هرچند که زر ز راههای کانست
هر قطره طلسمیست و در او عمانست

رباعی شمارهٔ ۴۴۲

هر ذره که در هوا و در هامونست
نیکو نگرش که همچو ما مجنونست
هر ذره اگر خوش است اگر محزونست
سرگشته خورشید خوش بیچونست

رباعی شمارهٔ ۴۴۳

هر ذره و هر خیال چون بیداریست
از شادی و اندهان ما هشیاریست
بیگانه چرا نشد میان خویشان
کز باخبران بی‌خبری بدکاریست

رباعی شمارهٔ ۴۴۴

هر روز به نو برآید آن دلبر مست
با ساغر پرفتنهٔ پرشور بدست
گر بستانم قرابهٔ عقل شکست
ور نستانم ندانم از دستش رست

رباعی شمارهٔ ۴۴۵

هر روز حجاب بیقراران بیش است
زان درد من از قطرهٔ باران بیش است
آنجا که منم تا که بدانجا که منم
دو کون چه باشد که هزاران بیش است

رباعی شمارهٔ ۴۴۶

هر روز دلم در غم تو زارتر است
وز من دل بیرحم تو بی‌زارتر است
بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادارتر است

رباعی شمارهٔ ۴۴۷

هر روز دل مرا سماع و طربیست
میگوید حسن او بر این نیز مه‌ایست
گویند چرا خوری تو با پنج انگشت
زیرا انگشت پنج آمد شش نیست

رباعی شمارهٔ ۴۴۸

هر صورت کاید به از او امکان هست
چون بهتر از آن هست نه معشوق منست
صورتها را همه بران از دل خویش
تا صورت بیصورت آید در دست

رباعی شمارهٔ ۴۴۹

هر کز ز دماغ بنده بوی تو نرفت
وز دیدهٔ من خیال روی تو نرفت
در آرزوی تو عمر بر دم شب و روز
عمرم همه رفت و آرزوی تو نرفت

رباعی شمارهٔ ۴۵۰

هشیار اگر زر و گر زرین است
اسب است ولی بهاش کم از زینست
هر کو به خرابات نشد عنین است
زیرا که خرابات اصول دینست

رباعی شمارهٔ ۴۵۱

هم عابد و هم زاهد و هم خونریز است
خونریزی او خلاصهٔ پرهیز است
خورشید چو با بنده عنایت دارد
عیبی نبود که بنده بیگه خیز است

رباعی شمارهٔ ۴۵۲

یاری که به حسن از صفت افزونست
در خانه درآمد که دل تو چونست
او دامن خود کشان و دل میگفتش
دامن برکش که خانهٔ پرخونست

رباعی شمارهٔ ۴۵۳

یاری که به نزد او گل و خار یکیست
در مذهب او مصحف و زنار یکیست
ما را غم آن یار چرا باید خورد
کو را خر لنگ و اسب رهوار یکیست

رباعی شمارهٔ ۴۵۴

یاری که غمش دوای هر بیمار است
او را یار است هرکه با او یار است
گویند مرا باش در کار مدام
من بی‌کارم ولیک او در کار است

رباعی شمارهٔ ۴۵۵

یکبار به مردم و مرا کس نگریست
گر بار دگر زنده شوم دانم زیست
ای کرده تو قصد من ترا با من چیست
یا صحبت ابلهان همه دیگ تهیست

رباعی شمارهٔ ۴۵۶

یک چشم من از روز جدائی بگریست
چشم دگرم گفت چرا گریه ز چیست
چون روز وصال شد فرازش کردم
گفتم نگریستی نباید نگریست

رباعی شمارهٔ ۴۵۷

ای آنکه کنی کون و مکانرا محدث
پاکی و منزهی ز نسیان و حدث
جز فکر تو در سرم همه عین خطاست
جز ذکر تو بر زبان ضلالست و عبث

رباعی شمارهٔ ۴۵۸

ما را چو ز عشق میشود راست مزاج
عشق است طبیب ما و داروی علاج
پیوسته بدین عشق نخواهد رفتن
این عشق ز کس نزاد و نی‌داد نتاج

رباعی شمارهٔ ۴۵۹

اندر سر من نبود جز رای صلاح
اندر شب و روز پاک جویای صلاح
امسال چنانم که نیارم گفتن
یک سال دگر وای مرا وای صلاح

رباعی شمارهٔ ۴۶۰

آبی که از این دیده چو خون میریزد
خونیست بیا ببین که چون میریزد
پیداست که خون من چه برداشت کند
دل می‌خورد و دیده برون می‌ریزد

رباعی شمارهٔ ۴۶۱

آنان که محققان این درگاهند
نزد دل اهل دل چو برگ کاهند
اهل دل خاصگان شاهنشاهند
باقی همه هرچه هست خرج راهند

رباعی شمارهٔ ۴۶۲

آن تازه تنی که در بلای تو بود
آغشته به خون کربلای تو بود
یارب که چه کار دارد و کارستان
آن بی‌کاری که از برای تو بود

رباعی شمارهٔ ۴۶۳

آنجا بنشین که همنشین مردانند
تا دود کدورت ترا بنشانند
اندیشه مکن به عیب ایشان کایشان
زانبیش که اندیشه کنی میدانند

رباعی شمارهٔ ۴۶۴

آنجا که بهر سخن دل ما گردد
من می‌دانم که زود رسوا گردد
چندان بکند یاد جمال خوش تو
کر هر نفسش نقش تو پیدا گردد

رباعی شمارهٔ ۴۶۵

آن خوبانی که فتنهٔ بتکده‌اند
ما را به خرابات بتان ره زده‌اند
کافر دل و خونخواره این ره بده‌اند
وز مکر چنین عابد و زاهد شده‌اند

رباعی شمارهٔ ۴۶۶

آن دشمن دوست روی دیدی که چه کرد
یا هیچ به غور آن رسیدی که چه کرد
گفتا همه آن کنم که رایت خواهد
دیدی که چه گفت و هم شنیدی که چه کرد

رباعی شمارهٔ ۴۶۷

آن دل که به شاهد نهان درنگرد
کی جانب ملکت جهان درنگرد
بی‌زار شود ز چشم در روز اجل
کان روی رها کند به جان درنگرد

رباعی شمارهٔ ۴۶۸

آندم که ز افلاک گهر ریز کند
هر ذره بسوی اصل خود خیز کند
از نخوت آن باد و زین باد هوس
هر ذره ز آفتاب پرهیز کند

رباعی شمارهٔ ۴۶۹

آن ذره که جز همدم خورشید نشد
بر نقد زد و سخرهٔ امید نشد
عشقت به کدام سر درافتاد که زود
از باد تو رقصان چو سر بید نشد

رباعی شمارهٔ ۴۷۰

آن راحت جان گرد دلم میگردد
گرد دل و جان خجلم میگردد
زین گل چو درخت سر برآرم خندان
کاب حیوان گرد گلم میگردد

رباعی شمارهٔ ۴۷۱

آنرا که به ضاعت قناعت باشد
هرگونه که خورد و خفت و طاعت باشد
زنهار تولا مکن الا به خدای
کاین رغبت خلق نیم ساعت باشد

رباعی شمارهٔ ۴۷۲

آن را که به علم و عقل افراشته‌اند
او را به حساب روزی انگاشته‌اند
وان را که سر از عقل تهی داشته‌اند
از مال به جای آن درانباشته‌اند

رباعی شمارهٔ ۴۷۳

آن را که خدای ناف بر عشق برید
او داند ناله‌های عشاق شنید
هر جای که دانه دید زانجا برمید
پرید بدان سوی که مرغی نپرید

رباعی شمارهٔ ۴۷۴

آنرا که ز عشق دوست بیداد رسد
از رحمت و فضل اوش امداد رسد
کوتاهی عمر بین به وصلم دریاب
تا پیش از اجل مرا به فریاد رسد

رباعی شمارهٔ ۴۷۵

آن را منگر که ذوفنون آید مرد
در عهد و وفا نگر که چون آید مرد
از عهدهٔ عهد اگر برون آید مرد
از هرچه صفت کنی فزون آید مرد

رباعی شمارهٔ ۴۷۶

آن رفت که بودمی من از عشق تو شاد
از عشق تو می نایدم از عشقم یاد
اسباب و علل پیش من آمد همه باد
بر بحر کجا بود ز کهگل بنیاد

رباعی شمارهٔ ۴۷۷

آن روز که جان خرقهٔ قالب پوشید
دریای عنایت از کرم میجوشید
سرنای دل از بسکه می لب نوشید
هم بر لب تو مست شد و بخروشید

رباعی شمارهٔ ۴۷۸

آن روز که جانم ره کیوان گیرد
اجزای تنم خاک پریشان گیرد
بر خاک بانگشت تو بنویس که خیز
تا برجهم از خاک و تنم جان گیرد

رباعی شمارهٔ ۴۷۹

آن روز که چشم تو ز من برگردد
وز بهر تو کشتنم میسر گردد
در غصهٔ آنم که چه خواهم عذرت
گر چشم تو در ماتم من تر گردد

رباعی شمارهٔ ۴۸۰

آن روز که روز ابر و باران باشد
شرط است که جمعیت یاران باشد
زانروی که روییار را تازه کند
چون مجمع گل که در بهاران باشد

رباعی شمارهٔ ۴۸۱

آن روز که عشق با دلم بستیزد
جان پای برهنه از میان بگریزد
دیوانه کسی که عاقلم پندارد
عاقل مردی که او ز من پرهیزد

رباعی شمارهٔ ۴۸۲

آن روز که کار وصل را ساز آید
وین مرغ از این قفس بپرواز آید
از شه چو صفیر ارجعی باز شود
پروازکنان به دست شه بازآید

رباعی شمارهٔ ۴۸۳

آن روز که مهرگان گردون زده‌اند
مهر زر عاشقان دگرگون زده‌اند
واقف نشوی به عقل کان چون زده‌اند
کاین زر ز سرای عقل بیرون زده‌اند

رباعی شمارهٔ ۴۸۴

آن سر که بود بی‌خبر از وی خسبد
آنکس که خبر یافت از او کی خسبد
می‌گوید عشق در دو گوشم همه شب
ای وای بر آن کسی که بی‌وی خسبد

رباعی شمارهٔ ۴۸۵

آن طرفه جماعتی که جانشان بکشد
وین نادره آب حیوانشان بکشد
گر فاش کنند مردمانشان بکشند
ور عشق نهان کنند آنان بکشند

رباعی شمارهٔ ۴۸۶

آن عشق که برق و بوش تا فرق رسید
مالم همه خورد و کار با دلق رسید
آبی که از آن دامن خود میچیدم
اکنون جوشیده است و تا حلق رسید

رباعی شمارهٔ ۴۸۷

آن کان نبات و تنگ شکر نامد
وان آب حیات بحر گوهر نامد
گفتم بروم به عشوه دمها دهمش
چون راست بدیدمش دمم برنامد

رباعی شمارهٔ ۴۸۸

آن کز تو خدای این گدا می‌خواهد
در دهر کدام پادشا می‌خواهد
هر ذره ز خورشید تو از دور خوش است
زان جملهٔ خورشید ترا می‌خواهد

رباعی شمارهٔ ۴۸۹

آن کس که بر آتش جهانم بنهاد
صد گونه زبانه بر زبانم بنهاد
چون شش جهتم شعلهٔ آتش بگرفت
آه کردم و دست بر دهانم بنهاد

رباعی شمارهٔ ۴۹۰

آن کس که ترا بیند و خندان نشود
وز حیرت تو گشاده دندان نشود
چندانکه بود هزار چندان نشود
جز کاهگل و کلوخ زندان نشود

رباعی شمارهٔ ۴۹۱

آن کس که ترا شناخت جان را چه کند
فرزند و عیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی
دیوانهٔ تو هر دو جهان را چه کند

رباعی شمارهٔ ۴۹۲

آن کس که از آب و گل نگاری دارد
روزی به وصال او قراری دارد
ای نادره آنکه زاب و گل بیرون شد
کو چون تو غریب شهریاری دارد

رباعی شمارهٔ ۴۹۳

آن کس که ز چرخ نیم نانی دارد
وز بهر مقام آشیانی دارد
نی طالب کس بود نه مطلوب کسی
گو شاد بزی که خوش جهانی دارد

رباعی شمارهٔ ۴۹۴

آن کس که ز دل دم اناالحق میزد
امروز بر این رسن معلق میزد
وانکس که ز چشم سحر مطلق میزد
بر خود ز غمت هزار گون دق میزد

رباعی شمارهٔ ۴۹۵

آن کس که مرا به صدق اقرار کند
چون لعبتگان مرا به بازار کند
بیزارم از آن کار و نیم بازاری
من بندهٔ آن کسم که انکار کند

رباعی شمارهٔ ۴۹۶

آن کیست که بیرون درون مینگرد
در اهل جنون به صد فسون مینگرد
وز دیده نگر که دیده چون مینگرد
و آن کیست که از دیده برون مینگرد

رباعی شمارهٔ ۴۹۷

آن لحظه که آن سرو روانم برسید
تن زد تنم از شرم چو جانم برسید
او چونکه چنان بد چنانم برسید
من چونکه چنین نیم بدانم برسید

رباعی شمارهٔ ۴۹۸

آن لحظه که از پیرهنت بوی رسد
من خود چه کسم چرخ و فلک جامه درد
آن پیرهن یوسف خوشبوی کجاست
کامروز ز پیراهن تو بوی برد

رباعی شمارهٔ ۴۹۹

آن نزدیکی که دلستان را باشد
من ظن نبرم که نیز جان را باشد
والله نکنم یاد مر او را هرگز
زانروی که یاد غایبان را باشد

رباعی شمارهٔ ۵۰۰

آن وسوسه‌ای که شرمها را ببرد
آن داهیه‌ای که بندها را بدرد
چون سیر برهنه گردد از رسم جهان
در عشق جهان را به پیازی نخرد

رباعی شمارهٔ ۵۰۱

آنها که بتش خزان سوخته‌اند
وز لطف بهار چشمشان دوخته‌اند
اکنون همه را خلعت تو دوخته‌اند
شیوه‌گری و غنج درآموخته‌اند

رباعی شمارهٔ ۵۰۲

آنها که به کوی عارفان افتادند
با نفخهٔ صور چابک و دلشادند
قومی به فدای نفس تن در دادند
قومی ز خود و جهان و جان آزادند

رباعی شمارهٔ ۵۰۳

آنها که چو آب صافی و ساده روند
اندر رگ و مغز خلق چون باده روند
من پای کشیدم و دراز افتادم
اندر کشتی دراز افتاده روند

رباعی شمارهٔ ۵۰۴

آنها که دل از الست مست آوردند
جانرا ز عدم عشق‌پرست آوردند
از دل بنهادند قدم بر سر جان
تا یک دل پر درد بدست آوردند

رباعی شمارهٔ ۵۰۵

آنها که شب و روز ترا بر اثرند
صیاد نهانند ولی مختصرند
با هر که بسازی تو از آنت ببرند
گر خود نروی کشان کشانت ببرند

رباعی شمارهٔ ۵۰۶

آن یار که از طبیب دل برباید
او را دارو طبیب چون فرمایند
یک ذره ز حسن خویش اگر بنماید
والله که طبیب را طبیبی باید

رباعی شمارهٔ ۵۰۷

آن یار که عقلها شکارش میشد
وان یار که کوه بیقرارش میشد
گفتم که سر زلف بریدی گفتا
بسیار سر اندر سر کارش میشد

رباعی شمارهٔ ۵۰۸

آهو بدود چو در پیش سگ بیند
بر اسب دونده حمله و تک بیند
چندان بدود که در تنش رگ بیند
زیرا که صلاح خود را درین یک بیند

رباعی شمارهٔ ۵۰۹

اجری ده ارواحی و سلطان ابد
گرچه به قلب بهاء دینی و ولد
بگذار که ساغر وفا در شکند
چون شیشه شکست پای مستان بخلد

رباعی شمارهٔ ۵۱۰

از آب حیات دوست بیمار نماند
در گلبن وصل دوست یک خار نماند
گویند درچه‌ایست از دل سوی دل
چه جای دریچه‌ای که دیوار نماند

رباعی شمارهٔ ۵۱۱

از آتش سودای توام تابی بود
در جوی دل از صحبت تو آبی بود
آن آب سراب بود و آن آتش برف
بگذشت کنون قصه مگر خوابی بود

رباعی شمارهٔ ۵۱۲

از آتش عشق تو جوانی خیزد
در سینه جمالهای جانی خیزد
گر می‌کشیم بکش حلالست ترا
کز کشتهٔ دوست زندگانی خیزد

رباعی شمارهٔ ۵۱۳

از آتش عشق دوست تفها بزنید
وان آتش را در این علفها بزنید
آن چنگ غمش چو پای ما بگرفتست
ما را به مثل بر همه دفها بزنید

رباعی شمارهٔ ۵۱۴

از آتش عشق سردها گرم شود
وز تابش عشق سنگها نرم شود
ای دوست گناه عاشقان سخت مگیر
کز بادهٔ عشق مرد بی‌شرم شود

رباعی شمارهٔ ۵۱۵

از آدمیی دمی بجائی ارزد
یک موی کز اوفتد بکانی ارزد
هم آدمیی بود که از صحبت او
نادیدن او ملک جهانی ارزد

رباعی شمارهٔ ۵۱۶

از تاب تو نی یار و عدو میماند
در بزم تو نی رطل سبو میماند
جانا گیرم که خونم آشامیدی
آخر به لب شهد تو بو میماند

رباعی شمارهٔ ۵۱۷

از خاک کف پات سران حیرانند
کوران همه مستند و کران حیرانند
زان پاکانیکه در صفا محو شدند
هم ایشان نیز اندر آن حیرانند

رباعی شمارهٔ ۵۱۸

از درد چو جان تو به فریاد آید
آنگه ز خدای عالمت یاد آید
والله که اگر داد کنی داد آید
ور عشوه دهی یاد تو بر یاد آید

رباعی شمارهٔ ۵۱۹

از دیدن روئیکه ترا دیده بود
ما را به خدا نور دل و دیده بود
خاصه روئیکه از ازل تا بابد
از دیدن روی تو نه ببریده بود

رباعی شمارهٔ ۵۲۰

از شبنم عشق خاک آدم گل شد
صد فتنه و شور در جهان حاصل شد
صد نشتر عشق بر رگ روح زدند
یک قطره از آن چکید و نامش دل شد

رباعی شمارهٔ ۵۲۱

از شربت سودای تو هر جان که مزید
زآن آب حیات در مزید است مزید
مرگ آمد و بو کرد مرا بوی تو دید
زانروی اجل امید از من ببرید

رباعی شمارهٔ ۵۲۲

از عشق تو دریا همه شور انگیزد
در پای تو ابرها درر میریزد
از عشق تو برقی بزمین افتادست
این دود به آسمان از آن میخیزد

رباعی شمارهٔ ۵۲۳

از عشق خدا نه بر زیان خواهی شد
بی‌جان ز کجا شوی که جان خواهی شد
اول به زمین از آسمان آمده‌ای
آخر ز زمین بر آسمان خواهی شد

رباعی شمارهٔ ۵۲۴

از لشکر صبرم علمی بیش نماند
وز هرچه مرا بود غمی بیش نماند
وین طرفه تر است کز سر عشوه هنوز
دم میدمد و مرا دمی بیش نماند

رباعی شمارهٔ ۵۲۵

از لطف تو هیچ بنده نومید نشد
مقبول تو جز قبول جاوید نشد
لطفت به کدام ذره پیوست دمی
کان ذره به از هزار خورشید نشد

رباعی شمارهٔ ۵۲۶

از ما بت عیار گریزان باشد
وز یاری ما یار گریزان باشد
او عقل منور است و ما مست وییم
عقل از سر خمار گریزان باشد

رباعی شمارهٔ ۵۲۷

از نیکی تو طبع بداندیش نماند
نی غصه و نی غم نه کم و بیش نماند
از خیل، جلالت تو عالم بگرفت
تا جمله ملک شدند و درویش نماند

رباعی شمارهٔ ۵۲۸

از یاد خدای مرد مطلق خیزد
بنگر که ز نور حق چه رونق خیزد
این باطن مردان که عجایب بحریست
چون موج زند از آن اناالحق خیزد

رباعی شمارهٔ ۵۲۹

افسوس که طبع دلفروزیت نبود
جز دلشکنی و سینه سوزیت نبود
دادم به تو من همه دل و دیده و جان
بردی تو همه ولیک روزیت نبود

رباعی شمارهٔ ۵۳۰

اکنون که رخت جان جهانی بربود
در خانه نشستنت کجا دارد سود
آن روز که مه شدی نمیدانستی
کانگشت نمای عالمی خواهی بود

رباعی شمارهٔ ۵۳۱

امروز خوش است هر که او جان دارد
رو بر کف پای میر خوبان دارد
چون بلبل مست داغ هجران دارد
مسکن شب و روز در گلستان دارد

رباعی شمارهٔ ۵۳۲

امروز ما یار جنون میخواهد
ما مجنون و او افزون می‌خواهد
گر نیست چنین پرده چرا میدرد
رسوا شده او پرده برون میخواهد

رباعی شمارهٔ ۵۳۳

امشب چه لطیف و با نوا می‌گردد
لطفی دارد که کس بدان پی نبرد
اندر گل و سنبلی که ارواح چرد
خیره شده خواب و روبرو مینگرد

رباعی شمارهٔ ۵۳۴

امشب ساقی به مشک می گردان کرد
دل یغما بر دو دست در ایمان کرد
چندان می لعل ریخت تا طوفان کرد
چندانکه وثاق عقل را ویران کرد

رباعی شمارهٔ ۵۳۵

امشب شب آن نیست که از خانه روند
از یار یگانه سوی بیگانه روند
امشب شب آنست که جانهای عزیز
در آتش اشتیاق مستانه روند

رباعی شمارهٔ ۵۳۶

اندر دل بی‌وفا غم و ماتم باد
آن را که وفا نیست ز عالم کم باد
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم که هزار آفرین بر غم باد

رباعی شمارهٔ ۵۳۷

اندر رمضان خاک تو زر میگردد
چون سنگ که سرمهٔ بصر میگردد
آن لقمه که خورده‌ای قذر میگردد
وان صبر که کرده‌ای نظر میگردد

رباعی شمارهٔ ۵۳۸

اندر ره فقر دیده نادیده کنند
هرچه آن نه حدیث تست نشنیده کنند
خاک در آن باش که شاهان جهان
خاک قدمش چو سرمه در دیده کنند

رباعی شمارهٔ ۵۳۹

اندر طلب آن قوم که بشتافته‌اند
از هرچه جز اوست روی برتافته‌اند
خاک در او باش که سلطان و فقیر
این سلطنت و فقر از او یافته‌اند

رباعی شمارهٔ ۵۴۰

اندیشهٔ هشیار تو هشیار کشد
زارش کشد و بزاری زار کشد
شاهان همه خصم خویش بر دار کشند
زان دولت بیدار تو بیدار کشد

رباعی شمارهٔ ۵۴۱

انوار صلاح دین برانگیخته باد
بر دیده و جان عاشقان ریخته باد
هر جان که لطیف گشت و از لطف گذشت
با خاک صلاح دین درآمیخته باد

رباعی شمارهٔ ۵۴۲

اول که رخم زرد و دلم پرخون بود
هم خرقه و همراه دلم مجنون بود
آن صورت و آن قاعده تا اکنون بود
کاری آمد که آن همه مادون بود

رباعی شمارهٔ ۵۴۳

ای آنکه ز تو مشکلم آسان گردد
سرو و گل و باغ مست احسان گردد
گل سرمست و خار بد مست و خمار
جامی در ده که جمله یکسان گردد

رباعی شمارهٔ ۵۴۴

ای آنکه نخست بر سحر چشم تو زد
وز با نمکی راه نظر چشم تو زد
آنکس که چو توتیاش عزت داری
آمد به طریق شکرم چشم توزد

رباعی شمارهٔ ۵۴۵

ای از قدمت خاک زمین خرم و شاد
شد حامله از شادی و صد غنچه بزاد
زین غلغله‌ای فتاد در انجم و چرخ
در غلغله چشم ماه بر نجم فتاد

رباعی شمارهٔ ۵۴۶

ای اطلس دعوی ترا معنی برد
فردا به قیامت این عمل خواهی برد
شرمت بادا اگر چنین خواهی زیست
ننگت بادا اگر چنان خواهی مرد

رباعی شمارهٔ ۵۴۷

ایام وصال یار گوئی که نبود
وان دولت بیشمار گوئی که نبود
از یار بجز فراق بر جای نماند
رفت آن همه روزگار گوئی که نبود

رباعی شمارهٔ ۵۴۸

ای اهل صفا که در جهان گردانید
از بهر بتی چرا چنین حیرانید
آنرا که شما در این جهان جویانید
در خود چو جوئید شما خود آنید

رباعی شمارهٔ ۵۴۹

ای اهل مناجات که در محرابید
منزل دور است یک زمان بشتابید
وی اهل خرابات که در غرقابید
صد قافله بگذشت و شما در خوابید

رباعی شمارهٔ ۵۵۰

ای دل اثر صبح گه شام که دید
یک عاشق صادق نکونام که دید
فریاد همی زنی که من سوخته‌ام
فریاد مکن سوخته‌ای خام که دید

رباعی شمارهٔ ۵۵۱

ای دل اگرت رضای دلبر باید
آن باید کرد و گفت کو فرماید
گر گوید خون گری مگوی از چه سبب
ور گوید جان بده مگو کی شاید

رباعی شمارهٔ ۵۵۲

ای دل این ره به قیل و قالت ندهند
جز بر در نیستی وصالت ندهند
وانگاه در آن هوا که مرغان ویند
تا با پر و بالی پر و بالت ندهند

رباعی شمارهٔ ۵۵۳

ای دل سر آرزو به پای اندر بند
امید به فضل راهنمای اندر بند
چون حاجت تو کسی روا می‌نکند
نومید مشو دل به خدای اندر بند

رباعی شمارهٔ ۵۵۴

ای دوست مگو تو بنده‌ای یا آزاد
بنده که خرد برای زشتی و فساد
ای دست برآورده ترا دست که داد
بگزار مراد خویش کاوراست مراد

رباعی شمارهٔ ۵۵۵

ای روز برآ که ذره‌ها رقص کنند
آن کس که از او چرخ و هوا رقص کنند
جانها ز خوشی بی‌سر و پا رقص کنند
در گوش تو گویم که کجا رقص کنند

رباعی شمارهٔ ۵۵۶

ای سر روان باد خزانت مرساد
ای چشم جهان چشم بدانت مرساد
ای آنکه تو جان آسمانی و زمین
جز رحمت و جز راحت جانت مرساد

رباعی شمارهٔ ۵۵۷

ای عشق ترا پری و انسان دانند
معروف تر از مهر سلیمان دانند
در کالبد جهان ترا جان دانند
با تو چنان زیم که مرغان دانند

رباعی شمارهٔ ۵۵۸

ای عشق توم ان عذابی لشدید
ای عاشق تو به زخم تیغ تو شهید
شب آمد و جمله خلق را خواب ببرد
کو خواب من ای جان مگرش گرگ درید

رباعی شمارهٔ ۵۵۹

ای عشق که جانها اثر جان تواند
ای عشق که نمکها ز نمکدان تواند
ای عشق که زرها همه از کان تواند
پوشیده توئی و جمله عریان تواند

رباعی شمارهٔ ۵۶۰

ای قوم که برتر از مه و مهتابید
از هستی آب و گل چرا میتابید
ای اهل خرابات که در غرقابید
خیزید که روز و شب چرا در خوابید

رباعی شمارهٔ ۵۶۱

ای لشکر عشق اگرچه بس جبارید
آن یار به خشم رفته را باز آرید
یک جان نبرید دل اگر سخت کند
یک سر نبرید پای اگر بفشارید

رباعی شمارهٔ ۵۶۲

ای مرغ عجب که صید تو شیرانند
گمگشتهٔ سودای تو جان سیرانند
خرم زی و آسوده که این شهر از تو
زیران ز بران و زبران زیرانند

رباعی شمارهٔ ۵۶۳

این پردهٔ دل دگر مکن تا نرود
جز جانب او نظر مکن تا نرود
این مجلس بیخودی که چون فردوس است
از مستی خود سفر مکن تا نرود

رباعی شمارهٔ ۵۶۴

این تنهائی هزار جان بیش ارزد
این آزادی ملک جهان بیش ارزد
در خلوت یک زمانه با حق بودن
از جان و جهان و این و آن بیش ارزد

رباعی شمارهٔ ۵۶۵

ای نرم دلانیکه وفا میکارید
بر خاک سیه در صفا میبارید
در هر جائی خبر ز حالم دارید
در دست چنین هجر مرا مگذارید

رباعی شمارهٔ ۵۶۶

این سر که در این سینهٔ ما میگردد
از گردش او چرخ دو تا میگردد
نی سر داند ز پای و نی پای از سر
اندر سر و پا بی‌سر و پا میگردد

رباعی شمارهٔ ۵۶۷

این صورت آدمی که درهم بستند
نقشی است که در تویلهٔ غم بستند
گه دیو گهی فرشته گاهی وحشی
این خود چه طلسم است که محکم بستند

رباعی شمارهٔ ۵۶۸

این طرفه که یار در دامن گنجد
جان دو هزار تن در این تن گنجد
در یک گندم هزار خرمن گنجد
صد عالم و در چشمهٔ سوزن گنجد

رباعی شمارهٔ ۵۶۹

این عشق به جانب دلیران گردد
آهو است که او بابت شیران گردد
این خانهٔ عشق از امل معمور است
می‌پنداری که بیتو ویران گردد

رباعی شمارهٔ ۵۷۰

این مست به باده‌ای دگر می‌گردد
قرابه تهی گشت و بسر می‌گردد
ای محتسب این مست مرا دره مزن
هرچند ز پیش مست‌تر می‌گردد

رباعی شمارهٔ ۵۷۱

این واقعه را سخت بگیری شاید
از کوشش عاجزانه کاری ناید
از رحمت ایزدی کلیدی باید
تا قفل چنین واقعه را بگشاید

رباعی شمارهٔ ۵۷۲

بار دگر این خسته جگر باز آمد
بیچاره به پا رفت و به سرباز آمد
از شوق تو بر مثال جانهای شریف
سوی ملک از کوی بشر بازآمد

رباعی شمارهٔ ۵۷۳

با روی تو هیچکس ز باغ اندیشد
با عشق تو از شمع و چراغ اندیشد
گویند که قوت دماغ از خوابست
عاشق کی شد که از دماغ اندیشد

رباعی شمارهٔ ۵۷۴

با سود وصال تو زیانت نرسد
جانی تو که زحمتی بجانت نرسد
می‌ترساند ترا که تا هر نفسی
پر دل شوی و چشم بدانت نرسد

رباعی شمارهٔ ۵۷۵

با هرکه دمی عشق تو آمیخته شد
گوئی که بلا بر سر او ریخته شد
منصور ز سر عشق میداد نشان
حلقش به طناب غیرت آویخته شد

رباعی شمارهٔ ۵۷۶

بخشای بر آن بنده که خوابش نبود
بخشای بر آن تشنه که آبش نبود
بخشای که هر کو نکند بخشایش
در پیش خدا هیچ ثوابش نبود

رباعی شمارهٔ ۵۷۷

بر بنده بخند تا ثوابت باشد
وز بنده شکر خنده جوابت باشد
میگریم زار تا شرابت باشد
میسوزم دل که تا کبابت باشد

رباعی شمارهٔ ۵۷۸

بر خاک نظر کند چو بر ما گذرد
تا چهرهٔ ما به خاک ره رشک برد
به زان نبود که پیش او خاک شویم
تا بو که بدین طریق در ما نگرد

رباعی شمارهٔ ۵۷۹

پرسیدم از آن کسی که برهان داند
کان کیست که او حقیقت جان داند
خوش خوش به جواب گفت کای سودائی
این منطق طیر است سلیمان داند

رباعی شمارهٔ ۵۸۰

پرسید مهم که چشم تو مه را دید
گفتم که بدید و مه ز مه میپرسید
گفتا که ز ماه عید میپرسم من
گفتم که بلی عید همی پرسد عید

رباعی شمارهٔ ۵۸۱

برقی که ز میغ آن جهان روی نمود
چون سوخته‌ای نیست کرا دارد سود
از هر دو جهان سوخته‌ای میبایست
کان برق که می‌جهد در او گیرد زود

رباعی شمارهٔ ۵۸۲

بر گور من آن کو گذرد مست شود
ور ایست کند تا بابد مست شود
در بحر رود بحر به مد مست شود
در خاک رود گور و لحد مست شود

رباعی شمارهٔ ۵۸۳

بر یار نظر کنم خجل میگردد
ور ننگرمش آفت دل میگردد
در آب رخش ستارگان پیدایند
بی‌آب وی آبم همه گل میگردد

رباعی شمارهٔ ۵۸۴

بس درمانها کان مدد درد شود
بس دولتها که روی از آن زرد شود
خوف حق آن بود کز آن گرم شوی
خوف آن نبود که گرم از آن سرد شود

رباعی شمارهٔ ۵۸۵

بسیار ترا خسته روان باید شد
و انگشت نمای این و آن باید شد
گر آدمیی بساز با آدمیان
ور خود ملکی بر آسمان باید شد

رباعی شمارهٔ ۵۸۶

بشنو اگرت تاب شنیدن باشد
پیوستن او ز خود بریدن باشد
خاموش کن آنجا که جهان نظر است
چون گفتن ایشان همه دیدن باشد

رباعی شمارهٔ ۵۸۷

بعضی به صفات حیدر کرارند
بعضی دیگر ز زخم تو بیمارند
عشقت گوید درست خواهم در راه
گوئی تو که نی شکستگان بسیارند

رباعی شمارهٔ ۵۸۸

بویت آمد گریز را روی نماند
پرهیز و گریز جز بدانسوی نماند
از بوی تو رنگ و بوی مامید زدند
تا کار چنان شد که ز ما بوی نماند

رباعی شمارهٔ ۵۸۹

بوی دم مقبلان چو گل خوش باشد
بدبخت چو خار تیز و سرکش باشد
از صحبت گل خار ز آتش برهد
وز صحبت خار گل در آتش باشد

رباعی شمارهٔ ۵۹۰

بی‌بحر صفا گوهر ما سنگ آمد
بی‌جان جهان جان و جهان تنگ آمد
چون صحبت دوست صیقل جان و دلست
در جان گیرش که رافع زنگ آمد

رباعی شمارهٔ ۵۹۱

بی‌تو جانا قرار نتوانم کرد
احسان ترا شمار نتوانم کرد
گر بر تن من شود زبان هر موئی
یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

رباعی شمارهٔ ۵۹۲

بیت و غزل و شعر مرا آب ببرد
رختی که نداشتیم سیلاب ببرد
نیک و بد زهد و پارسائیرا
مهتاب بداد و باز مهتاب ببرد

رباعی شمارهٔ ۵۹۳

بیدار شو ای دل که جهان می‌گذرد
وین مایهٔ عمر رایگان میگذرد
در منزل تن مخسب و غافل منشین
کز منزل عمر کاروان میگذرد

رباعی شمارهٔ ۵۹۴

پیران خرابات غمت بسیارند
چون چشم تو هم خفته و هم بیدارند
بفرست شراب کاندلشدگان
نه مست حقیقتند و نی هشیارند

رباعی شمارهٔ ۵۹۵

بی‌زارم از آن آب که آتش نشود
در زلف مشوشی مشوش نشود
معشوقهٔ ما خوش است بیخوش نشود
آن سر دارد که هیچ سرکش نشود

رباعی شمارهٔ ۵۹۶

بی‌زارم از آن لعل که پیروزه بود
بی‌زارم از آن عشق که سه روزه بود
بی‌زارم از آن ملک که دریوزه بود
بی‌زارم از آن عید که در روزه بود

رباعی شمارهٔ ۵۹۷

بی‌عشق نشاط و طرب افزون نشود
بی‌عشق وجود خوب و موزون نشود
صد قطره ز ابر اگر به دریا بارد
بی‌جنبش عشق در مکنون نشود

رباعی شمارهٔ ۵۹۸

بیمارم و غم در امتحانم دارد
اما غم او تر و جوانم دارد
این طرفه نگر که هرچه در رنجوری
بیرون ز غمش خورم زیانم دارد

رباعی شمارهٔ ۵۹۹

بی‌من به زبان من سخن می‌آید
من بی‌خبرم از آنکه می‌فرماید
زهر و شکر آرزوی من می‌آید
ز آینده که داند چه کرا میشاید

رباعی شمارهٔ ۶۰۰

پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد
جان و دل عاشقان ز تو شادان باد
آنکس که ترا بیند و شادی نکند
سر زیر و سیه گلیم و سرگردان باد

رباعی شمارهٔ ۶۰۱

بی‌یاری تو دل بسوی یار نشد
تا لطف غمت ندیده غمخوار نشد
هرچیز که بسیار شود خار شود
غمهای تو بسیار شد و خوار شد

رباعی شمارهٔ ۶۰۲

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق
اما نه چنین زار که این بار افتاد

رباعی شمارهٔ ۶۰۳

تا بنده ز خود فانی مطلق نشود
توحید به نزد او محقق نشود
توحید حلول نیست نابودن تست
ورنه به گزاف باطلی حق نشود

رباعی شمارهٔ ۶۰۴

تا تو بخودی ترا به خود ره ندهد
چون مست شدی ز دیده بیرون نجهند
چون پاک آئی ز هر دو عالم به یقین
آنگه بنشان نفرت انگشت نهند

رباعی شمارهٔ ۶۰۵

تا در دل من عشق تو اندوخته شد
جز عشق تو هر چه داشتم سوخته شد
عقل و سبق و کتاب بر طاق نهاد
شعر و غزل دوبیتی آموخته شد

رباعی شمارهٔ ۶۰۶

تا در طلب مات همی کام بود
هر دم که برون ز ما زنی دام بود
آن دل که در او عشق دلارام بود
گر زندگی از جان طلبد خام بود

رباعی شمارهٔ ۶۰۷

تا رهبر تو طبع بدآموز بود
بخت تو مپندار که پیروز بود
تو خفته به صبح و شب عمرت کوتاه
ترسم که چو بیدار شوی روز بود

رباعی شمارهٔ ۶۰۸

تا سر نشود یقین که سرکش نشود
وان دلبر برگزیده سرکش نشود
آن چشمه آبست چه آن آب حیات
آب حیوان نگردد آتش نشود

رباعی شمارهٔ ۶۰۹

تا گوهر جان در این طبایع افتاد
همسایه شدند با وی این چار فساد
زان گور بدان گور از آن رنگ گرفت
همسایهٔ بدخدای کس را ندهاد

رباعی شمارهٔ ۶۱۰

تا مدرسه و مناره ویران نشود
اسباب قلندری بسامان نشود
تا ایمان کفر و کفر ایمان نشود
یک بندهٔ حق به حق مسلمان نشود

رباعی شمارهٔ ۶۱۱

نایی ببرید از نیستان استاد
با نه سوراخ و آدمش نام نهاد
ای نی تو از این لب آمدی در فریاد
آن لب را بین که این لبت را دم داد

رباعی شمارهٔ ۶۱۲

بانگ مستی ز آسمان می‌آید
مستی ز فلک نعره‌زنان می‌آید
از نعرهٔ او جان جهان می‌شورد
کان جان جهان از آن جهان می‌آید

رباعی شمارهٔ ۶۱۳

تنها بمرو که رهزنان بسیارند
یک جان داری و خصم جان بسیارند
خصم جان را جان و جهان میخوانی
گولان چو تو در این جهان بسیارند

رباعی شمارهٔ ۶۱۴

تو جانی و هر زنده غم جان بکشد
هر کان دارد منت آن بکشد
هرجان که چو کارد با تو در بند زر است
گر تیغ زنی از بن دندان بکشد

رباعی شمارهٔ ۶۱۵

تو هیچ نه‌ای و هیچ توبه ز وجود
تو غرق زیانی و زیانت همه سود
گوئیکه مرا نیست بجز خاک بدست
ای بر سر خاک جمله افلاک چه سود

رباعی شمارهٔ ۶۱۶

تیری ز کمانچهٔ ربابی بجهید
از چنبر تن گذشت و بر قلب رسید
آن پوست نگر که مغزها را بخلید
و آن پرده نگر که پرده‌ها را بدرید

رباعی شمارهٔ ۶۱۷

جامی که بگیرم میش انوار بود
بینی که بگویم همه اسرار بود
در هر طرفی که بنگرد دیدهٔ من
بی‌پرده مرا ضیاء دلدار بود

رباعی شمارهٔ ۶۱۸

جانا تبش عشق به غایت برسید
از شوق تو کارم به شکایت برسید
ارزانکه نخواهی که بنالم سحری
دریاب که هنگام عنایت برسید

رباعی شمارهٔ ۶۱۹

جان باز که وصل او به دستان ندهند
شیر از قدح شرع به مستان ندهند
آنجا که مجردان بهم می‌نوشند
یک جرعه به خویشتن‌پرستان ندهند

رباعی شمارهٔ ۶۲۰

جان چو سمندرم نگاری دارد
در آتش او چه خوش قراری دارد
زان بادهٔ لبهاش بگردان ساقی
کز وی سر من عجب خماری دارد

رباعی شمارهٔ ۶۲۱

جان را جستم ببحر مرجان آمد
در زیر کفی قلزم پنهان آمد
اندر دل تاریک به راه باریک
رفتم رفتم یکی بیابان آمد

رباعی شمارهٔ ۶۲۲

جان روی به عالم همایون آورد
وز چون و چگونه دل به بیچون آورد
آن راز که تاکنون همی بود نهان
از زیر هزار پرده بیرون آورد

رباعی شمارهٔ ۶۲۳

جان کیست که او بدیده کار تو کند
یا دیده و دل که او شکار تو کند
گر از سر گور من برآید خاری
آن خار به عشق خار خار تو کند

رباعی شمارهٔ ۶۲۴

جان محرم درگاه همی باید برد
دل پر غم و پر آه همی باید برد
از خویش به ما راه نیابی هرگز
از ما سوی ما راه همی باید برد

رباعی شمارهٔ ۶۲۵

جانم ز هواهای تو یادی دارد
بیرون ز مرادها مرادی دارد
بر باد دهم خویش در این بادهٔ عشق
کاین باده ز سودای تو بادی دارد

رباعی شمارهٔ ۶۲۶

جانیکه در او از تو خیالی باشد
کی آن جان را نقل و زوالی باشد
مه در نقصان گرچه هلالی باشد
نقصان وی آغاز کمالی باشد

رباعی شمارهٔ ۶۲۷

جائیکه در او چون نگاری باشد
کفر است که آنجای قراری باشد
عقلی که ترا بیند و از سر نرود
سر کوفته به که زشت ماری باشد

رباعی شمارهٔ ۶۲۸

جز دمدمهٔ عشق تو در گوش نماند
جان را ز حلاوت ازل هوش نماند
بی‌رنگی عشق رنگها را آمیخت
وز قالب بی‌رنگ فراموش نماند

رباعی شمارهٔ ۶۲۹

جز صحبت عاشقان و مستان مپسند
دل در هوس قوم فرومایه مبند
هر طایفه‌ات بجانب خویش کشند
زاغت سوی ویرانه و طوطی سوی قند

رباعی شمارهٔ ۶۳۰

چشمت صنما هزار دلدار کشد
آن نالهٔ زیر او همه زار کشد
شاهان زمانه خصم بردار کنند
آن نرگس بیدار تو بیدار کشد

رباعی شمارهٔ ۶۳۱

چشم تو هزار سحر مطلق دارد
هر گوشه هزار جان معلق دارد
زلفت کفر است و دین رخ چون قمرست
از کفر نگر که دین چه رونق دارد

رباعی شمارهٔ ۶۳۲

چشمی که نظر بدان گل و لاله کند
این گنبد چرخ را پر از ناله کند
میهای هزارساله هرگز نکنند
دیوانگیی که عشق یکساله کند

رباعی شمارهٔ ۶۳۳

جودت همه آن کند که دریا نکند
این دم کرمت وعده به فردا نکند
حاجت نبود از تو تقاضا کردن
کز شمس کسی نور تقاضا نکند

رباعی شمارهٔ ۶۳۴

جوزی که درونش مغز شیرین باشد
درجی که در او در خوش آیین باشد
چندین ز حسد شکستن آن مطلب
گر بشکنیش هزار چندین باشد

رباعی شمارهٔ ۶۳۵

چون بدنامی بروزگاری افتد
مرد آن نبود که نامداری افتد
گر در خواهی ز قعر دریا بطلب
کان کف باشد که بر کناری افتد

رباعی شمارهٔ ۶۳۶

چون خمر تو در ساغر ما در ریزند
پنهان شدگان این جهان برخیزند
هم امت پرهیز ز ما پرهیزند
هم اهل خرابات ز ما بگریزند

رباعی شمارهٔ ۶۳۷

چون دیده بر آن عارض چون سیم افتاد
جان در لب تو چو دیدهٔ میم افتاد
نمرود صفت ز دیدگان رفت دلم
در آتش سودای براهیم افتاد

رباعی شمارهٔ ۶۳۸

چون دیده برفت توتیای تو چه سود
چون دل همه گشت خون وفای تو چه سود
چون جان و جگر سوخت تمام از غم تو
آنگاه سخنان جانفزای تو چه سود

رباعی شمارهٔ ۶۳۹

چون روز وصال یار ما نیست پدید
اندک اندک ز عشق باید ببرید
میگفت دلم که این محالست محال
سر پیش فکنده زیر لب میخندید

رباعی شمارهٔ ۶۴۰

چون زیر افکند در عراق آمیزد
دل عقل کند رها ز تن بگریزد
من آتشم و چو درد می برخیزم
هر آتش را که درد می‌برخیزد

رباعی شمارهٔ ۶۴۱

چون شاهد پوشیده خرامان گردد
هر پوشیده ز جامه عریان گردد
بس رخت به خیل کاو گروگان گردد
گر سنگ بود چو کان زرافشان گردد

رباعی شمارهٔ ۶۴۲

چون صبح ولای حق دمیدن گیرد
جان در تن زندگان پریدن گیرد
حایی برسد مرد که در هر نفسی
بی‌زحمت چشم دوست دیدن گیرد

رباعی شمارهٔ ۶۴۳

چون صورت تو در دل ما بازآید
مسکین دل گمگشته بجا بازآید
گر عمر گذشت و یک نفس بیش نماند
چون او برسد گذشته‌ها بازآید

رباعی شمارهٔ ۶۴۴

چون نیستی تو محض اقرار بود
هستی تو سرمایهٔ انکار بود
هرکس که ز نیستی ندارد بوئی
کافر میرد اگرچه دیندار بود

رباعی شمارهٔ ۶۴۵

حاشا که دل از عشق جهانرا نگرد
خود چیست بجز عشق که آنرا نگرد
بیزار شوم ز چشم در روز اجل
گر عشق رها کند که جانرا نگرد

رباعی شمارهٔ ۶۴۶

خاک توام و خدای حق میداند
واجب نبود که از منت بستاند
ور بستاند دعا گری پیشه کنم
تا رحم کند پیش منت بنشاند

رباعی شمارهٔ ۶۴۷

خاموش مراز گفت و گفتار تو کرد
بیکار مرا حلاوت کار تو کرد
بگریختم از دام تو در خانهٔ دل
دل دام شد و مرا گرفتار تو کرد

رباعی شمارهٔ ۶۴۸

خوابم ز خیال روی تو پشت بداد
وز تو ز خیال تو همی خواهم داد
خوابم بشد ودست بدامان تو زد
خوابم خود مرد چون خیال تو بزاد

رباعی شمارهٔ ۶۴۹

خواهم گردی که از هوای تو رسد
باشد که به دیده خاک پای تو رسد
جانم ز جفا خرم و خندان باشد
زیرا ز جفا بوی وفای تو رسد

رباعی شمارهٔ ۶۵۰

خواهم که دلم با غم هم‌خو باشد
گر دست دهد غمش چه نیکو باشد
هان ای دل بی‌دل غم او دربر گیر
تا چشم زنی خود غم او او باشد

رباعی شمارهٔ ۶۵۱

خورشید که باشد که بروی تو رسد
یا باد سبک سر که به موی تو رسد
عقلی که کند خواجه گهی شهر وجود
دیوانه شود چون سر کوی تو رسد

رباعی شمارهٔ ۶۵۲

خورشید که در خانه بقا می نکند
می‌گردد جابجا و جا می نکند
آن نرو بجز قصد هوا می‌نکند
می‌گوید کاصل ما خطا می نکند

رباعی شمارهٔ ۶۵۳

خورشید مگر بسته به پیشت میرد
وان ماه جگر خسته به پیشت میرد
وان سرو و گل رسته به پیشت میرد
وین دلشده پیوسته به پیشت میرد

رباعی شمارهٔ ۶۵۴

خوش عادت خوش خو که محمد دارد
ما را شب تیره بینوا نگذارد
بنوازد آن رباب را تا به سحر
ور خواب آید گلوش را بفشارد

رباعی شمارهٔ ۶۵۵

خون دل عاشقان چو جیحون گردد
عاشق چو کفی بر سر آن خون گردد
جسم تو چو آسیا و آبش عشق است
چون آب نباشد آسیا چون گردد

رباعی شمارهٔ ۶۵۶

دامان جلال تو ز دستم نشود
سودای تو از دماغ مستم نشود
گوئیکه مرا چنانکه هستی بنمای
گر بنمایم چنانکه هستم نشود

رباعی شمارهٔ ۶۵۷

دانی صوفی بهر چه بسیار خورد
زیرا که بایام یکی بار خورد
بگذار که تا این گل و گلزار خورد
تا چند چو اشتران ز غم خار خورد

رباعی شمارهٔ ۶۵۸

در باغ آیید و سبز پوشان نگرید
هر گوشه دکان گل فروشان نگرید
میخندد گل به بلبلان می‌گوید
خاموش شوید و در خموشان نگرید

رباعی شمارهٔ ۶۵۹

در باغ هزار شاهد مهرو بود
گلها و بنفشه‌های مشکین بو بود
وان آب زره زره که اندر جو بود
این جمله بهانه بود و او خود او بود

رباعی شمارهٔ ۶۶۰

در بندم از آن دو زلف بند اندر بند
در ناله‌ام از لبان قند اندر قند
هر وعدهٔ دیدار تو هیچ اندر هیچ
آخر غم هجران تو چند اندر چند

رباعی شمارهٔ ۶۶۱

در حضرت حق ستوده درویشانند
در صدر بزرگی همه بیخویشانند
خواهی که مس وجود تو زر گردد
با ایشان باش کیمیا ایشانند

رباعی شمارهٔ ۶۶۲

در خدمتت ای جان چو بدن میافتد
زان سجده به بخت خویشتن میافتد
هر بار که اندر قدمت میافتم
جان در باطن به پای من میافتد

رباعی شمارهٔ ۶۶۳

درد و زخم ار زلف تو در چنگ آید
از حال بهشتیان مرا ننگ آید
گوئیکه به صحرای بهشتم ببرند
صحرای بهشت بر دلم تنگ آید

رباعی شمارهٔ ۶۶۴

در راه طلب رسیده‌ای میباید
دامان ز جهان کشیده‌ای میباید
بی‌چشمی خویش را دوا کنی ور نی
عالم همه او است دیده‌ای میباشد

رباعی شمارهٔ ۶۶۵

در سلسله‌ات هر آنکه پا بست شود
گر فانی و گر نیست بود هست شود
می‌فرمائی که بی‌خود و مست مشو
ناچار هر آنکه می‌خورد مست شود

رباعی شمارهٔ ۶۶۶

در سینهٔ هر که ذره‌ای دل باشد
بی‌مهر تو زندگیش مشکل باشد
با زلف چو زنجیر گره بر گرهت
دیوانه کسی بود که عاقل باشد

رباعی شمارهٔ ۶۶۷

در صحبت حق خموش میباید بود
بی‌چشم و زبان و گوش میباید بود
خواهی که خلاص یابی از زنده دلی
با زنده‌دلان به هوش میباید بود

رباعی شمارهٔ ۶۶۸

در عشق اگرچه خرده بینم کردند
در پیشروی اگر گزینم کردند
آمد سرما و پوستینیم نشد
گرچه همه شهر پوستینم کردند

رباعی شمارهٔ ۶۶۹

در عشق توام نصیحت و پند چه سود
زهراب چشیده‌ام مرا قند چه سود
گویند مرا که بند بر پاش نهید
دیوانه دلست پای در بند چه سود

رباعی شمارهٔ ۶۷۰

در عشق توام وفا قرین میباید
وصل تو گمانست و یقین میباید
کار من و دل خاصه در حضرت تو
بد نیست و لیکن به از این میباید

رباعی شمارهٔ ۶۷۱

در عشق تو عقل ذوفنون میخسبد
مشتاق در آتش درون میخسبد
بی‌دیده و دل اگر نخسبم چه عجب
خون گشته مرا دو دیده چون میخسبد

رباعی شمارهٔ ۶۷۲

در عشق اگر دمی قرارت باشد
اندر صف عاشقان چه کارت باشد
سر تیز چو خار باش تا یار چو گل
گه در برو گاه بر کنارت باشد

رباعی شمارهٔ ۶۷۳

در عشق نه پستی نه بلندی باشد
نی بیهشی نه هوشمندی باشد
قرائی و شیخی و مریدی نبود
قلاشی و کم‌زنی و رندی باشد

رباعی شمارهٔ ۶۷۴

در عشق هزار جان و دل بس نکند
دل خود چه بود حدیث جان کس نکند
این راه کسی رود که در هر قدمی
صد جان بدهد که روی واپس نکند

رباعی شمارهٔ ۶۷۵

در کام دل آنچه بود نفسم همه راند
هرگز نفسی نامه شرم نه بخواند
نفس بد من مرا بدین روز نشاند
من ماندم و فضل تو دگر هیچ نماند

رباعی شمارهٔ ۶۷۶

در گریهٔ خون مرا شکر خند تو کرد
بی‌بند مرا از این جهان بند تو کرد
می‌فرمائی که عهد و سوگند تو کو
بی‌عهد مرا نه عهد و سوگند تو کرد

رباعی شمارهٔ ۶۷۷

در کوی خرابات تکبر نخرند
مردی ز سر کوی خرابات برند
آنجا چو رسی مقامری باید کرد
یا مات شوی یا ببری یا ببرند

رباعی شمارهٔ ۶۷۸

در لشکر عشق چونکه خونریز کنند
شمشیر ز پاره‌های ما تیز کنند
من غرقهٔ آن سینهٔ دریا صفتم
یاران مرا بگو که پرهیز کنند

رباعی شمارهٔ ۶۷۹

در مدرسهٔ عشق اگر قال بود
کی فرق میان قال با حال بود
در عشق نداد هیچ مفتی فتوی
در عشق زبان مفتیان لال بود

رباعی شمارهٔ ۶۸۰

در می‌طلبی ز چشمه در بر ناید
جوینده در به قعر دریا باید
این گوهر قیمتی کسی را شاید
کز آب حیات تشنه بیرون آید

رباعی شمارهٔ ۶۸۱

در معنی هست و در عیان نیست که دید
در دل پیدا و در زبان نیست که دید
هستی جهان و در جهان نیست که دید
در هستی و نیستی چنان نیست که دید

رباعی شمارهٔ ۶۸۲

در مغز فلک چو عشق تو جا گیرد
تا عرش همه فتنه و غوغا گیرد
چون روح شود جهان نه بالا و نه زیر
چون عشق تو روح را ز بالا گیرد

رباعی شمارهٔ ۶۸۳

ای دل، اثر صبح، گه شام که دید
یک عاشق صادق نکونام که دید
فریاد همی زنی که من سوخته‌ام
فریاد مکن، سوختهٔ خام که دید

رباعی شمارهٔ ۶۸۴

در نفی تو عقل را امان نتوان دید
جز در ره اثبات تو جان نتوان داد
با اینکه ز تو هیچ مکان خالی نیست
در هیچ مکان ترا نشان نتوان داد

رباعی شمارهٔ ۶۸۵

درویش که اسرار جهان میبخشد
هردم ملکی به رایگان میبخشد
درویش کسی نیست که نان میطلبد
درویش کسی بود که جان میبخشد

رباعی شمارهٔ ۶۸۶

در عشق توم وفا قرین می‌باید
وصل تو گمانست، یقین می‌باید
کار من دل خواسته در خدمت تو
بد نیست ولیکن به ازین می‌باید

رباعی شمارهٔ ۶۸۷

دریا نکند سیر مرا جو چه کند
گلشن چو نباشدم مرا بو چه کند
گر یار کرانه کرد او معذور است
من ماندم و صبر نیز تا او چه کند

رباعی شمارهٔ ۶۸۸

دردی داری که بحر را پر دارد
دردی که هزار بحر پر در دارد
خواهی که بیا پیش فرود آی ز خر
زانروی که روی خر به آخر دارد

رباعی شمارهٔ ۶۸۹

دست تو به جود طعنه بر میغ زند
در معرکه تیغ گوهر آمیغ زند
از کار تو آفتاب را شرمی باد
کو تیغ تو دیده صبحدم تیغ زند

رباعی شمارهٔ ۶۹۰

دشنام که از لب تو مهوش باشد
چون لعل بود که اصلش آتش باشد
بر گوی که دشنام تو دلکش باشد
هر باد که بر گل گذرد خوش باشد

رباعی شمارهٔ ۶۹۱

دل با هوس تو زاد و بودی دارد
با سایهٔ تو گفت و شنودی دارد
لاحول همی کنم ولیکن لاحول
در عشق گمان مکن که سودی دارد

رباعی شمارهٔ ۶۹۲

دلتنگ مشو که دلگشائی آمد
دل نیک نواز با نوائی آمد
غم را چو مگس شکست اکنون پر و بال
کز جانب قاف جان همائی آمد

رباعی شمارهٔ ۶۹۳

دل جمله حکایت از بهار تو کند
جان جمله حدیث لاله‌زار تو کند
مستی ز دو چشم پرخمار تو کند
تا خدمت لعل آبدار تو کند

رباعی شمارهٔ ۶۹۴

دل داد مرا که دلستان را بزدم
آن را که نواختم همان را بزدم
جانیکه بر آن زنده‌ام و خندانم
دیوانه شدم چنانکه جان را بزدم

رباعی شمارهٔ ۶۹۵

دلدار ابد گرد دلم میگردد
گرد دل و جان خجلم میگردد
زین گل چو درخت سر برآرم خندان
کاب حیوان گرد گلم میگردد

رباعی شمارهٔ ۶۹۶

دل در پی دلدار بسی تاخت و نشد
هر خشک و تری که داشت درباخت و نشد
بیچاره به کنج سینه بنشست بمکر
هر حیله و فن که داشت پرداخت و نشد

رباعی شمارهٔ ۶۹۷

دل دوش در این عشق حریف ما بود
شب تا به سحرگاه نخفت و ناسود
چون صبح دمید سوی تو آمد زود
با چهرهٔ زرد و دیدهٔ خون‌آلود

رباعی شمارهٔ ۶۹۸

دل را بدهم پند که عمدا نرود
پیش بت شنگ من از آنجا نرود
لب می‌گزد آن بت که کجا افتادی
او کیست که باشد که رود یا نرود

رباعی شمارهٔ ۶۹۹

دل‌ها به سماع بیقرار افتادند
چون ابر بهار پر شرار افتادند
ای زهرهٔ عیش کف رحمت بگشای
کاین مطرب و کف و دف ز کار افتادند

رباعی شمارهٔ ۷۰۰

دل هرچه در آشکار و پنهان گوید
زانموی چو مشک عنبرافشان گوید
این آشفته است و او پریشان دانم
کاشفته سخنهای پریشان گوید

رباعی شمارهٔ ۷۰۱

دوش آن بت من همچو مه گردون بود
نی نی که به حسن از آفتاب افزون بود
از دایرهٔ خیال ما بیرون بود
دانم که نکو بود ندانم چه بود

رباعی شمارهٔ ۷۰۲

دوش از قمر تو آسمان مینوشید
وز آب حیات تو جهان مینوشید
زان آب حیاتی که حیاتست مزید
در هرچه حیات بود آن مینوشید

رباعی شمارهٔ ۷۰۳

دو کون خیال خانه‌ای بیش نبود
وامد شد ما بهانه‌ای بیش نبود
عمریست که قصه‌ای ز جان میشنوی
قصه چکنم فسانه‌ای بیش نبود

رباعی شمارهٔ ۷۰۴

دی باغ ز وی شکر سلامت میکرد
بر روی شکوفه‌ها علامت میکرد
آن سرو چمن دعوی قامت میکرد
گل خنده‌زنان بر او قیامت میکرد

رباعی شمارهٔ ۷۰۵

دی بنده بر آن قمر جانی شد
یک نکته بگفت و بحث را بانی شد
میخواست که مدعاش ثابت گردد
ثابت نشد آن و مدعی فانی شد

رباعی شمارهٔ ۷۰۶

دی چشم تو رای سحر مطلق میزد
روی تو ره گنبد از رق میزد
تا داشتی آفتاب در سایهٔ زلف
جان بر صفت ذره معلق میزد

رباعی شمارهٔ ۷۰۷

دیدم رخت از غم سر موئیم نماند
جز بندگی روی تو روئیم نماند
با دل گفتم که آرزوئی در خواه
دل گفت که هیچ آرزوئیم نماند

رباعی شمارهٔ ۷۰۸

دی می‌رفتی بر تو تو نظر می‌کردند
آنانکه به مذهب تناسخ فردند
سوگند به اعتقاد خود می‌خوردند
کاین یوسف ثانیست که باز آوردند

رباعی شمارهٔ ۷۰۹

دیوانه میان خلق پیدا باشد
زیرا که سوار اسب سودا باشد
دیوانه کسی بود که او را نشناخت
دیوانه به نزد ما شناسا باشد

رباعی شمارهٔ ۷۱۰

رفتم بدر خانهٔ آنخوش پیوند
بیرون آمد بنزد من خنداخند
اندر بر خود کشید نیکم چون قند
کای عاشق و ای عارف و ای دانشمند

رباعی شمارهٔ ۷۱۱

رو دیده بدوز تا دلت دیده شود
زاندیده جهان دگرت دیده شود
گر تو ز پسند خویش بیرون آئی
کارت همه سر بسر پسندیده شود

رباعی شمارهٔ ۷۱۲

روز آمد و غوغای تو در بردارد
شب آمد و سودای تو بر سر دارد
کار شب و روز نیست این کار منست
کی دو خر لنگ بار من بردارد

رباعی شمارهٔ ۷۱۳

روز شادیست غم چرا باید خورد
امروز می از جام وفا باید خورد
چند از کف خباز و سفا رزق خوریم
یکچند هم از کف خدا باید خورد

رباعی شمارهٔ ۷۱۴

روز محک محتشم و دون آمد
زنهار مگو چونکه ز بیچون آمد
روزیست که از ورای گردون آمد
زان روز بهی که روزافزون آمد

رباعی شمارهٔ ۷۱۵

روزیکه بود دلت ز جان پر از درد
شکرانه هزاران جان فدا باید کرد
کاندر ره عشق و عاشقی ای سره مرد
بیشکر قفای نیکوان نتوان کرد

رباعی شمارهٔ ۷۱۶

روزی که جمال آن صنم دیده شود
از فرق سرم تا به قدم دیده شود
تا من به هزار دیده بینم او را
کارم بدو دیده کسی پسندیده شود

رباعی شمارهٔ ۷۱۷

روزی که خیال دلستان رقص کند
یک جان چکند که صد جهان رقص کند
هر پرده که میزنند در خانهٔ دل
مسکنی تن بینوا همان رقص کند

رباعی شمارهٔ ۷۱۸

روزی که ز کار کمترک می‌آید
در دیده خیال آن بتک می‌آید
از نادره‌گی و از غریبی که ویست
در عین دلست و دل به شک می‌آید

رباعی شمارهٔ ۷۱۹

روزیکه مرا عشق تو دیوانه کند
دیوانگی کنم که دیو آن نکند
حکم مژه تو آن کند با دل من
کز نوک قلم خواجهٔ دیوان نکند

رباعی شمارهٔ ۷۲۰

روزیکه وجودها تولد گیرد
روزیکه عدم جانب اعلا گیرد
تا قبضهٔ شمشیر که آلاید خون
تا آتش اقبال که بالا گیرد

رباعی شمارهٔ ۷۲۱

رو نیکی کن که دهر نیکی داند
او نیکی را از نیکوان نستاند
مال از همه ماند و از تو هم خواهد ماند
آن به که بجای مال نیکی ماند

رباعی شمارهٔ ۷۲۲

زان آب که چرخ از آن بسر می‌گردد
استارهٔ جانم چو قمر می‌گردد
بحریست محیط و در وی این خلق مقیم
تا کیست کز این بحر گهر میگردد

رباعی شمارهٔ ۷۲۳

زان مقصد صنع تو یکی نی ببرید
از بهر لب چون شکر خود بگزید
وان نی ز تو از بسکه می لب نوشید
هم بر لب تو مست شد و بخروشید

رباعی شمارهٔ ۷۲۴

ز اول که مرا عشق نگارم بربود
همسایهٔ من ز نالهٔ من نغنود
اکنون کم شد ناله عشقم بفزود
آتش چو هوا گرفت کم گردد دود

رباعی شمارهٔ ۷۲۵

زلفت چو بر آن لعل شکرخای زند
در بردن جان بندگان رای زند
دست خوش خویش را کس از دست دهد؟
افتادهٔ خویش را کسی پای زند؟

رباعی شمارهٔ ۷۲۶

زلف تو به حسن ذوفنونها برزد
در مالش عنبر آستینها برزد
مشگش گفتم از این سخن تاب آورد
درهم شد و خویشتن زمینها برزد

رباعی شمارهٔ ۷۲۷

زندان تو از نجات خوشتر باشد
نفرین تو از نبات خوشتر باشد
شمشیر تو از حیات خوشتر باشد
ناسور تو از نوات خوشتر باشد

رباعی شمارهٔ ۷۲۸

زنهار مگو که رهروان نیز نیند
کامل صفتان بی‌نشان نیز نیند
ز اینگونه که تو محرم اسرار نه‌ای
میپنداری که دیگران نیز نیند

رباعی شمارهٔ ۷۲۹

سر دل عاشقان ز مطرب شنوید
با نالهٔ او بگرد دلها بروید
در پرده چه گفت اگر بدو میگروید
یعنی که ز پرده هیچ بیرون نروید

رباعی شمارهٔ ۷۳۰

سر مستان را ز محتسب ترسانند
شد محتسب مست همه میدانند
این مردم شهر ما اگر مردانند
این مستان را چرا گرو نستانند

رباعی شمارهٔ ۷۳۱

سرویکه ز باغ پاکبازان باشد
هم سرکش و هم سرخوش و نازان باشد
گر سر کشد او ز سرکشان میرسدش
کاندر سر او غرور بازان باشد

رباعی شمارهٔ ۷۳۲

سرهای درختان گل تر میچینند
و اندر دل خود کان گهر می‌بینند
چون بر سر پایند که با بی‌برگی
نومید نگردند و ز پا می‌شینند

رباعی شمارهٔ ۷۳۳

سرهای درختان گل رعنا چیدند
آن یعقوبان یوسف خود را دیدند
ایام زمستان چو سیه پوشیدند
آخر ز پس نوحه‌گری خندیدند

رباعی شمارهٔ ۷۳۴

سودای ترا بهانه‌ای بس باشد
مستان ترا ترانه‌ای بس باشد
در کشتن ما چه میزنی تیغ جفا
ما را سر تازیانه‌ای بس باشد

رباعی شمارهٔ ۷۳۵

سوز دل عاشقان شررها دارد
درد دل بی‌دلان اثرها دارد
نشنیدستی که آه دلسوختگان
بر حضرت رحمت گذرها دارد

رباعی شمارهٔ ۷۳۶

شاد آنکه جمال ماهتابش ببرد
ساقی کرم مست و خرابش ببرد
می‌آید آب دیده می‌ناید خواب
ترسد که اگر بیاید آبش ببرد

رباعی شمارهٔ ۷۳۷

شاد آنکه ز دور ما یار ما بنماید
چون بچهٔ خرد آستین برخاید
چون دید مرا کنار را بگشاید
چون باز جهد مرغ دلم برباید

رباعی شمارهٔ ۷۳۸

شادی همه طالبان که مطلوب رسید
داد ای همه عاشقان که محبوب رسید
آن صحت رنجهای ایوب رسید
آن یوسف صد هزار یعقوب رسید

رباعی شمارهٔ ۷۳۹

شادم که غم تو در دل من گنجد
زیرا که غمت بجای روشن گنجد
آن غم که نگنجد در افلاک و زمین
اندر دل چون چشمهٔ سوزن گنجد

رباعی شمارهٔ ۷۴۰

شادی زمانه با غمم برنامد
جز از غم دوست مرهمم برنامد
گفتم که به بینمش چه دمها دهمش
چون راست بدیدمش دمم برنامد

رباعی شمارهٔ ۷۴۱

شاهیست که تو هرچه بپوشی داند
بی‌کام و زبان گر بخروشی داند
هر کس هوس سخن فروشی داند
من بندهٔ آنم که خموشی داند

رباعی شمارهٔ ۷۴۲

شب چون دل عاشقان پر از سودا شد
از چشم بد و نیک جهان تنها شد
با خون دلم چون سفر پنهانی
گویند اشارتی که وقت آنها شد

رباعی شمارهٔ ۷۴۳

شب رفت کجا رفت همانجای که بود
تا خانه رود باز یقین هر موجود
ای شب چو روی بدان مقام موعود
از من برسان که آن فلانی چون بود

رباعی شمارهٔ ۷۴۴

شب گشت که خلقان همه در خواب روند
مانندهٔ ماهی همه در آب روند
چون روز شود جانب اسباب روند
قوم دگری بسوی وهاب روند

رباعی شمارهٔ ۷۴۵

شور آوردم که گاو گردون نکشد
دیوانگیی که صد چو مجنون نکشد
هم من بکشم که شور تو جان منست
جان خود را بگو کسی چون نکشد

رباعی شمارهٔ ۷۴۶

شور عجبی در سر ما میگردد
دل مرغ شده است و در هوا میگردد
هر ذرهٔ ما جدا جدا میگردد
دلدار مگر در همه جا میگردد

رباعی شمارهٔ ۷۴۷

شیرین سخنی در دل ما میخندد
بر خسرو شیرین سخنی می‌بندد
گه تند کند مرا و او رام شود
گه رام کند مرا و او می‌تندد

رباعی شمارهٔ ۷۴۸

صافی صفت و پاک نظر باید بود
وز هرچه جز اوست بیخبر باید بود
هر لحظه اگر هزار دردت باشد
در آرزوی درد دگر باید بود

رباعی شمارهٔ ۷۴۹

صبح آمد و وقت روشنائی آمد
شبخیزان را دم جدائی آمد
آن چشم چو پاسبان فروبست بخواب
وقت هوس شکر ربائی آمد

رباعی شمارهٔ ۷۵۰

صبح است و صبا مشک فشان می‌گذرد
دریاب که از کوی فلان می‌گذرد
برخیز چه خسبی که جهان می‌گذرد
بوئی بستان که کاروان می‌گذرد

رباعی شمارهٔ ۷۵۱

صد بار ز سر برفت عقلم و آمد
تا کی ز می شیفتگان آشامد
از کار بماندم وز بیکاری نیز
تا عاقبت کار کجا انجامد

رباعی شمارهٔ ۷۵۲

صد سال بقای آن بت مهوش باد
تیر غم او دل من ترکش باد
بر خاک درش بمرد خوش خوش دل من
یارب که دعا کرد که خاکش خوش باد

رباعی شمارهٔ ۷۵۳

صد مرحله زانسوی خرد خواهم شد
فارغ ز وجود نیک و بد خواهم شد
از بس خوبی که در پس پرده منم
ای بیخبران عاشق خود خواهم شد

رباعی شمارهٔ ۷۵۴

طاوس نه‌ای که بر جمالت نگرند
سیمرغ نه‌ای که بیتو نام تو برند
شهباز نه‌ای که از شکار تو چرند
آخر تو چه مرغی و ترا با چه خرند

رباعی شمارهٔ ۷۵۵

عارف چو گل و جز گل خندان نبود
تلخی نکند عادت قند آن نبود
مصباح زجاجه است جان عارف
پس شیشه بود زجاجه سندان نبود

رباعی شمارهٔ ۷۵۶

هر دل که درو مهر تو پنهان نبود
کافر بود آن دل و مسلمان نبود
شهری که درو هیبت سلطان نبود
ویران شده گیر اگرچه ویران نبود

رباعی شمارهٔ ۷۵۷

عاشق تو یقین دان که مسلمان نبود
در مذهب عشق کفر و ایمان نبود
در عشق تن و عقل و دل و جان نبود
هرکس که چنین نگشت او آن نبود

رباعی شمارهٔ ۷۵۸

عاشق که بناز و ناز کی فرد بود
در مذهب عاشقی جوانمرد بود
بر دلشدگان چه ناز در خورد بود
یعقوب که یوسفی کند سرد بود

رباعی شمارهٔ ۷۵۹

عاشق که تواضع ننماید چکند
شبها که بکوی تو نیاید چکند
گر بوسه زند زلف ترا تیره مشو
دیوانه که زنجیر نخاید چکند

رباعی شمارهٔ ۷۶۰

عشاق به یک دم دو جهان در بازند
صد ساله بقا به یک زمان دربازند
بر بوی دمی هزار منزل بروند
وز بهر دلی هزار جان دربازند

رباعی شمارهٔ ۷۶۱

عشق آن باشد که خلق را دارد شاد
عشق آن باشد که داد شادیها داد
زاده است مرا مادر عشق از اول
صد رحمت و آفرین بر آن مادر باد

رباعی شمارهٔ ۷۶۲

عشق آن خوشتر کز او بلاها خیزد
عاشق نبود که از بلا پرهیزد
مردانه کسی بود که در شیوهٔ عشق
چون عشق به جان رسد ز جان بگریزد

رباعی شمارهٔ ۷۶۳

عشق از ازلست و تا ابد خواهد بود
جویندهٔ عشق بیعدد خواهد بود
فردا که قیامت آشکارا گردد
هر دل که نه عاشق است رد خواهد بود

رباعی شمارهٔ ۷۶۴

عشق تو بهر صومعه مستی دارد
بازار بتان از تو شکستی دارد
دست غم تو بهر دو عالم برسید
الحق که غمت درازدستی دارد

رباعی شمارهٔ ۷۶۵

عشق تو خوشی چو قصد خونریز کند
جان از قفس قالب من خیز کند
کافر باشد که با لب چون شکرت
امکان گنه یابد و پرهیز کید

رباعی شمارهٔ ۷۶۶

عشق تو سلامت ز جهان می‌ببرد
هجر تو اجل گشته که جان می‌ببرد
آندل که به صد هزار جان می‌ندهم
یک خندهٔ تو به رایگان می‌ببرد

رباعی شمارهٔ ۷۶۷

عشقی آمد که عشقها سودا شد
سوزیدم و خاکستر من هم لا شد
باز از هوس سوز خاکستر من
واگشت و هزار بار صورتها شد

رباعی شمارهٔ ۷۶۸

عقل و دل من چه عیشها میداند
گر یار دمی پیش خودم بنشاند
صد جای نشیب آسیا میدانم
کز بی‌آبی کار فرو میماند

رباعی شمارهٔ ۷۶۹

علم فقها ز شرع و سنت باشد
حکم حکما بیان حجت باشد
لیکن سخنان اولیای ملکوت
از کشف و عیان نور حضرت باشد

رباعی شمارهٔ ۷۷۰

عید آمده کز تو عید عیدانه برد
از خرمن ماه تو به دل دانه برد
اینش برسد که روی بر ماه کند
وینش نرسد که ماه نو خانه برد

رباعی شمارهٔ ۷۷۱

غم را بر او گزیده میباید کرد
وز چاه طمع بریده میباید کرد
خون دل من ریخته میخواهد یار
این کار مرا به دیده میباید کرد

رباعی شمارهٔ ۷۷۲

غم کیست که گرد دل مردان گردد
غم گرد فسردگان و سردان گردد
اندر دل مردان خدا دریائیست
کز موج خوشش گنبد گردان گردد

رباعی شمارهٔ ۷۷۳

فردا که به محشر اندر آید زن و مرد
از بیم حساب رویها گردد زرد
من عشق ترا به کف نهم پیش برم
گویم که حساب من از این باید کرد

رباعی شمارهٔ ۷۷۴

قاصد پی اینکه بنده خندان نشود
پنهان مکن از بنده که پنهان نشود
گر بر در باغی بنویسی زندان
باغ از پی آن نوشته زندان نشود

رباعی شمارهٔ ۷۷۵

قد الفم ز مشق چون جیم افتاد
آن سو که توئی حسن دو میم افتاد
آن خوبی باقی تو ایجان جهان
دل بستد و اندر پی باقیم افتاد

رباعی شمارهٔ ۷۷۶

قومی به خرابات تو اندر بندند
رندی چند و کس نداند چندند
هشیاری و آگهی ز کس نپسندند
بر نیک و بد خلق جهان میخندند

رباعی شمارهٔ ۷۷۷

کاری ز درون جان میباید
وز قصه شنیدن این گره نگشاید
یک چشمهٔ آب در درون خانه
به زان رودی که از برون می‌آید

رباعی شمارهٔ ۷۷۸

کامل صفتی راه فنا می‌پیمود
چون باد گذر کرد ز دریای وجود
یک موی ز هست او بر او باقی بود
آن موی به چشم فقر زنار نمود

رباعی شمارهٔ ۷۷۹

گر با دل و دنده هیچ کارم افتد
در وقت وصال آن نگارم افتد
خون دل ز آب دیده زان میبارم
تا آن دل و دیده در کنارم افتد

رباعی شمارهٔ ۷۸۰

گر چرخ ترا خدمت پیوست کند
مپذیر که عاقبت ترا پست کند
ناگاه به شربتی ترا مست کند
در گردن معشوق دگر دست کند

رباعی شمارهٔ ۷۸۱

گر خواب ترا خواجه گرفتار کند
من نگذارم کسیت بیدار کند
عشقت چو درخت سیب میافشاند
تا خواب ترا چو برگ طیار کند

رباعی شمارهٔ ۷۸۲

گر در طلبی ز چشمه در بر ناید
جویندهٔ در به قعر دریا باید
این گوهر قیمتی کسی را شاید
کز آب حیات تشنه بیرون آید

رباعی شمارهٔ ۷۸۳

گر دریا را همه نهنگان گیرند
ور صحرا را همه پلنگان گیرند
ور نعمت و مال چشم تنگان گیرند
عشاق جمال خوب رنگان گیرند

رباعی شمارهٔ ۷۸۴

گر صبر کنم جامعهٔ جان میسوزد
جان من و آن جملگان میسوزد
ور بانگ برآورم دهان میسوزد
از من گذرد هر دو جهان میسوزد

رباعی شمارهٔ ۷۸۵

گر صبر کنم دل از غمت تنگ آید
ور فاش کنم حسود در چنگ آید
پرهیز کنم که شیشه بر سنگ آید
گوئی که ز عشق ما ترا ننگ آید

رباعی شمارهٔ ۷۸۶

اگر عاشق را فنا و مردن باشد
یا در ره عشق جان سپردن باشد
پس لاف بود آنچه بگفتند که عشق
از عین حیات آب خوردن باشد

رباعی شمارهٔ ۷۸۷

گر ما نه همه تنور سوزان باشد
ناگه ز درم درآی گرم آن باشد
چون وعده دهی نیابی سرد آن باشد
سرما نه همه سرد زمستان باشد

رباعی شمارهٔ ۷۸۸

گر مرده شود تن بر خود جاش کنند
ور زنده بود قصد سر و پاش کنند
گفتم که مرا حریف اوباش کنند
گفتا نی نی مست شوی فاش کنند

رباعی شمارهٔ ۷۸۹

گر نگریزی ز ما بنازی چه شود
ور نرد وداع ما نبازی چه شود
ما را لب خشک و دیدهٔ تر بی‌تست
گر با تر و خشک ما بسازی چه شود

رباعی شمارهٔ ۷۹۰

گر هر دو جهان ز خار غم پر باشد
از خار بترسد آنکه اشتر باشد
ور جان و جهان ز غصه آلوده شود
پاکیزه شود چو عشق گازر باشد

رباعی شمارهٔ ۷۹۱

کس از خم چوگان تو گوئی نبرد
وز وصل تو ره به جستجوئی نبرد
گر یوسف دیده همچو یعقوب کند
از پیرهن حسن تو بوئی نبرد

رباعی شمارهٔ ۷۹۲

کس واقف آن حضرت شاهانه نشد
تا بی‌دل و بی‌عقل سوی خانه نشد
دیوانه کسی بود که آن روی تو دید
وانگه ز تو دور ماند و دیوانه نشد

رباعی شمارهٔ ۷۹۳

کشتی چو به دریای روان میگذرد
می‌پندارد که نیستان میگذرد
ما میگذریم ز این جهان در همه حال
می‌پندارم کاین جهان میگذرد

رباعی شمارهٔ ۷۹۴

گفتم بیتی نگار از من رنجید
یعنی که بوزن بیت ما را سنجید
گفتم که چه ویران کنی این بیت مرا
گفتا به کدام بیت خواهم گنجید

رباعی شمارهٔ ۷۹۵

گفتم جانی به ترک جان نتوان کرد
گفتا جانرا چو تن نشان نتوان کرد
گفتم که تو بحر کرمی گفت خموش
در است چو سنگ رایگان نتوان کرد

رباعی شمارهٔ ۷۹۶

گفتم که به من رسید دردت بمزید
گفتا خنک آن جان که بدین درد رسید
گفتم که دلم خون شد از دیده دوید
گفت اینکه تو را دوید کس را ندوید

رباعی شمارهٔ ۷۹۷

گفتم که ز خردی دل من نیست پدید
غمهای بزرگ تو در او چون گنجید
گفتا که ز دل بدیده باید نگرید
خرد است و در او بزرگها بتوان دید

رباعی شمارهٔ ۷۹۸

گفتی که بگو زبان چه محرم باشد
محرم نبود هرچه به عالم باشد
والله نتوان حدیث آن دم گفتن
با او که سرشت خاک آدم باشد

رباعی شمارهٔ ۷۹۹

کو پای که او باغ و چمن را شاید
کو چشم که او سرو و سمن را شاید
پای و چشمی یکی جگر سوخته‌ای
بنمای یکی که سوختن را شاید

رباعی شمارهٔ ۸۰۰

گوید چونی خوشی و در خنده شود
چون باشد مردهٔ ای که او زنده شود
امروز پراکنده نخواهم گفتن
هرچند که راه او پراکنده شود

رباعی شمارهٔ ۸۰۱

گویند که فردوس برین خواهد بود
آنجا می ناب و حور عین خواهد بود
پس ما می و معشوق به کف میداریم
چون عاقبت کار همین خواهد بود

رباعی شمارهٔ ۸۰۲

کی باشد کین نبش بنوش تو رسد
زهرم به لب شکرفروش تو رسد
زیرا که تو کیمیای بی‌پایانی
ای خوش خامی که او بجوش تو رسد

رباعی شمارهٔ ۸۰۳

کی غم خورد آنکه با تو خرم باشد
ور نور تو آفتاب عالم باشد
اسرار جهان چگونه پوشیده شود
بر خاطره آنکه با تو محرم باشد

رباعی شمارهٔ ۸۰۴

کی غم خورد آنکه شاد مطلق باشد
واندل که برون ز چرخ ازرق باشد
تخم غم را کجا پذیرد چو زمین
آن کز هوسش فلک معلق باشد

رباعی شمارهٔ ۸۰۵

کی گفت که آن زندهٔ جاوید بمرد
کی گفت که آفتاب امید بمرد
آن دشمن خورشید در آمد بر بام
دو دیده ببست و گفت خورشید بمرد

رباعی شمارهٔ ۸۰۶

لبهای تو آنگه که با ستیز بود
در هر دو جهان از تو شکرریز بود
گر در دل تنگ خود تو ماهی بینی
از من بشنو که شمس تبریز بود

رباعی شمارهٔ ۸۰۷

لعلیست که او شکر فروشی داند
وز عالم غیب باده نوشی داند
نامش گویم و لیک دستوری نیست
من بندهٔ آنم که خموشی داند

رباعی شمارهٔ ۸۰۸

ما بسته بدیم بند دیگر آمد
بیدل شده و نژند دیگر آمد
در حلقهٔ زلف او گرفتار بدیم
در گردن ما کمند دیگر آمد

رباعی شمارهٔ ۸۰۹

هر لحظه میی به جان سرمست دهد
تا جان و دلم به وصل پیوست دهد
این طرفه که یک قطرهٔ آب آمده است
تا دریای پر گهرش دست دهد

رباعی شمارهٔ ۸۱۰

ما می‌خواهیم و دیگران میخواهند
تا بخت کرا بود کرا راه دهند
ما زان غم او به بازی و خنداخند
عقل و ادب و هرچه بد از ما برکند

رباعی شمارهٔ ۸۱۱

ماهی که کمر گرد قمر می‌بندد
غمگینم از اینکه خوشدلم نپسندد
چون بیندم او که من چین گریانم
پنهان پنهان شکر شکر میخندد

رباعی شمارهٔ ۸۱۲

مائیم ز عشق یافته مرهم خود
بر عشق نثار کرده هر دم دم خود
تا هر دم ما حوصلهٔ عشق رود
در هر دم ما عشق بیابد دم خود

رباعی شمارهٔ ۸۱۳

مردان رهت که سر معنی دانند
از دیدهٔ کوته نظران پنهانند
این طرفه‌تر آنکه هرکه حق را بشناخت
مؤمنشد و خلق کافرش میخوانند

رباعی شمارهٔ ۸۱۴

مردان رهش زنده به جان دگرند
مرغان هواش ز آشیان دگرند
منگر تو بدین دیده بدیشان کایشان
بیرون ز دو کون در جهان دگرند

رباعی شمارهٔ ۸۱۵

مردیکه بهست و نیست قانع گردد
هست و عدم او را همه تابع گردد
موقوف صفات و فعل کی باشد او
کز صنع برون آید و صانع گردد

رباعی شمارهٔ ۸۱۶

مرغ دل من ز بسکه پرواز آورد
عالم عالم جهان جهان راز آورد
چندان به همه سوی جهان بیرون شد
کاین هر دو جهان به قطره‌ای باز آورد

رباعی شمارهٔ ۸۱۷

مرغی که ز باغ پاکبازان باشد
هم سرکش و هم سرخوش و شادان باشد
گر سر بکشد ز سرکشان میرسدش
کاندر سر او غرور بازان باشد

رباعی شمارهٔ ۸۱۸

مرغی ملکی زانسوی گردون بپرد
آن سوی که سوی نیست بیچون بپرد
آن مرغ که از بیضهٔ سیمرغ بزاد
جز جانب سیمرغ بگو چون بپرد

رباعی شمارهٔ ۸۱۹

مستان غمت بار دگر شوریدند
دیوانه دلانت سر مه را دیدند
آمد سر مه سلسله را جنبانید
بر آهن سرد عقل را بندیدند

رباعی شمارهٔ ۸۲۰

مشکین رسنت چو پردهٔ ماه شود
بس پرده‌نشین که ضال و گمراه شود
ور چاه زنخدانت ببیند یوسف
آید که بر آن رسن در این چاه شود

رباعی شمارهٔ ۸۲۱

مطرب خواهم که عاشق مست بود
در کوی خرابات تو پابست بود
گر نیست بود شاه و گر هست بود
یارب بده آن کس که از دست بود

رباعی شمارهٔ ۸۲۲

معشوقه چو آفتاب تابان گردد
عاشق به مثال ذره گردان گردد
چون باد بهار عشق جنبان گردد
هر شاخ که خشک نیست رقصان گردد

رباعی شمارهٔ ۸۲۳

معشوقه خانگی بکاری ناید
کو عشوه نماید و وفا ننماید
معشوقه کسی باید کاندر لب گور
از باغ فلک هزار در بگشاید

رباعی شمارهٔ ۸۲۴

مگذار که غصه در میانت گیرد
یا وسوسه‌های این جهانت گیرد
رو شربت عشق در دهان نه شب و روز
زان پیش که حکم حق دهانت گیرد

رباعی شمارهٔ ۸۲۵

مگذار که وسوسه زبونت گیرد
چون مار به حیله و فسونت گیرد
تا آن مه بی‌چون کند آهنگ گرفت
حیران شود آسمان که چونت گیرد

رباعی شمارهٔ ۸۲۶

من بندهٔ آن قوم که خود را دانند
هردم دل خود را ز علط برهانند
از ذات و صفات خویش خالی گردند
وز لوح وجود اناالحق خوانند

رباعی شمارهٔ ۸۲۷

من بندهٔ یاری که ملالش نبود
کانرا که ملالست وصالش نبود
گوئیکه خیالست و ترا نیست وصال
تا تیره بود آب خیالش نبود

رباعی شمارهٔ ۸۲۸

من بی‌خبرم خدای خود میداند
کاندر دل من مرا چه میخنداند
باری دل من شاخ گلی را ماند
کش باد صبا بلطف می‌افشاند

رباعی شمارهٔ ۸۲۹

من چوب گرفتم به کفم عود آمد
من بد کردم بدیم مسعود آمد
گوید که در صفر سفر نیکو نیست
کردم سفر و مرا چنین سود آمد

رباعی شمارهٔ ۸۳۰

مه را طرفی بماه رو میماند
چیزیش بدان فرشته خو میماند
نی نی ز کجا تا بکجا مه که بود
جان بندهٔ او بدو خود او میماند

رباعی شمارهٔ ۸۳۱

مه‌رویان را یکان یکان برشمرید
باشد به غلط نام مه ما ببرید
ای انجمنی که رد پس پرده درید
بر دیدهٔ پر آتش من در گذرید

رباعی شمارهٔ ۸۳۲

می‌آ ید یار و چون شکر میخندد
وز مرتبه بر شمس و قمر میخندد
این یک نظری که در جهان محرم او است
هم پنهانی بدان نظر می‌خندد

رباعی شمارهٔ ۸۳۳

می‌جوشد دل که تا به جوش تو رسد
بی‌هوش شده است تا به هوش تو رسد
می‌نوشد زهر تا بنوش تو رسد
چون حلقه شده است تا بگوش تو رسد

رباعی شمارهٔ ۸۳۴

می‌گوید عشق هرکه جان پیش کشد
صد جان و هزار جان عوض بیش کشد
در گوش تو بین عشق چها میگوید
تا گوش کشانت بسوی خویش کشد

رباعی شمارهٔ ۸۳۵

نی آب روان ز ماهیان سیر شود
نی ماهی از آن آب روان سیر شود
نی جان جهان ز عاشقان تنگ آید
نی عاشق از آن جان جهان سیر شود

رباعی شمارهٔ ۸۳۶

گر راه روی راه برت بگشایند
ور نیست شوی به هستیت بگرایند
ور پست شوی، نگنجی در عالم
وانگاه ترابی تو به تو بنمایند

رباعی شمارهٔ ۸۳۷

و هو معکم از او خبر می‌آید
در سینه از این خبر شرر می‌آید
زانی ناخوش که خویش نشناخته‌ای
چون بشناسی دگرچه در می‌آید

رباعی شمارهٔ ۸۳۸

هان ای دل خسته وقت مرهم آمد
خوش خوش نفسی بزن که آن دم آمد
یاریکه از او کار شود یاران را
در صورت آدمی به عالم آمد

رباعی شمارهٔ ۸۳۹

هر جا به جهان تخم وفا برکارند
آن تخم ز خرمنگه ما می‌آ رند
هرجا ز طرب ساز نی بردارند
آن شادی ماست آن خود پندارند

رباعی شمارهٔ ۸۴۰

هر چند دلم رضا او می‌جوید
او از سر شمشیر سخن می‌گوید
خون از سر انگشت فرو می‌چکدش
او دست به خون من چرا می‌شوید

رباعی شمارهٔ ۸۴۱

هرچیز که بسیار شود خوار شود
گر خوار شود به خانهٔ پار شود
گر سیر شود از همه بیزار شود
یارش به بهای جان خریدار شود

رباعی شمارهٔ ۸۴۲

هر دل که بسوی دلربائی نرود
والله که بجز سوی فنائی نرود
ای شاد کبوتری که صید عشق است
چندانکه برانیش بجائی نرود

رباعی شمارهٔ ۸۴۳

هر روز دلم نو شکری نوش کند
کز ذوق گذشته‌ها فراموش کند
اول باده ز عاشقی نوش کند
آنگاه دهد به ما و مدهوش کند

رباعی شمارهٔ ۸۴۴

هر شب که دل سپهر گلشن گردد
عالم همه ساکن چو دل من گردد
صد آه برآورم ز آیینهٔ دل
آیینهٔ دل ز آه روشن گردد

رباعی شمارهٔ ۸۴۵

هر شب که ز سودای تو نوبت بزنند
آن شب همه جان شوند هرجا که تنند
در چادر شب چه دختران دارد عشق
گر غم آید سبلت و ریشش بکنند

رباعی شمارهٔ ۸۴۶

هر عمر که بی‌دیدن اصحاب بود
یا مرگ بود به طبع یا خواب بود
آبی که ترا تیره کند زهر بود
زهری که ترا صاف کند آب بود

رباعی شمارهٔ ۸۴۷

هر عمر که بی‌دیدن اصحاب بود
یا مرگ بود به طبع یا خواب بود
آبی که ترا تیره کند زهر بود
زهری که ترا صاف کند آب بود

رباعی شمارهٔ ۸۴۸

هر قبض اثر علت اولی باشد
صورت همه مقبول هیولی باشد
هر جزو ز کل بود ولی لازم نیست
کانجا همه کل قابل اجزا باشد

رباعی شمارهٔ ۸۴۹

هرگز حق صحبت قدیمت نبود
واندیشهٔ این سیه گلیمت نبود
بر دیده نشینی و بدل درباشی
ور آتش و آب هیچ بیمت نبود

رباعی شمارهٔ ۸۵۰

هر کو بگشاده گرهی می‌بندد
بر حال خود و حال جهان میخندد
گویند سخن ز وصل و هجران آخر
چیزیکه جدا نگشت چون پیوندد

رباعی شمارهٔ ۸۵۱

هر لحظه همی خوانمش از راه بعید
کو سورهٔ یوسف است و قرآن مجید
گفتم که دلم خون شد و از دیده دوید
گفت آنکه ترا دید کس را ندوید

رباعی شمارهٔ ۸۵۲

هر لقمهٔ خوش که بر دهان میگردد
میجوشد و صافش همه جان میگردد
خورشید و مه و فلک از آن میگردد
تا هرچه نهان بود عیان میگردد

رباعی شمارهٔ ۸۵۳

هر موی زلف او یکی جان دارد
ما را چو سر زلف پریشان دارد
دانی که مرا غم فراوان از چیست
زانست که او ناز فراوان دارد

رباعی شمارهٔ ۸۵۴

هستی اثری ز نرگس مست تو بود
آب رخ نیستی هم از هست تو بود
گفتم که مگر دست کسی در تو رسد
چون به دیدم که خود همه دست تو بود

رباعی شمارهٔ ۸۵۵

هشدار که فضل حق بناگاه آید
ناگاه آید بر دل آگاه آید
خرگاه وجود خود ز خود خالی کن
چون خالی شد شاه به خرگاه آید

رباعی شمارهٔ ۸۵۶

هل تا برود سرش به دیوار آید
سر بشکند و جامه به خون آلاید
آید بر من سوزن و انگشت گزان
کان گفته سخنهای منش یاد آید

رباعی شمارهٔ ۸۵۷

هم کفرم و هم دینم و هم صافم و درد
هم پیرم و هم جوان و هم کودک خرد
گر من میرم مرا مگوئید که مرد
کو مرده بدو زنده شد و دوست ببرد

رباعی شمارهٔ ۸۵۸

همواره خوشی و دلکشی نامیزد
هشدار مکن کژ که قدح میریزد
در عالم باد خاک بر سر کردن
شک نیست که هر لحظه غباری خیزد

رباعی شمارهٔ ۸۵۹

یاد تو کنم دلم تپیدن گیرد
خونابه ز دیده‌ام چکیدن گیرد
هرجا خبر دوست رسیدن گیرد
بیچاره دلم ز خود رمیدن گیرد

رباعی شمارهٔ ۸۶۰

یاران یاران ز هم جدائی مکنید
در سر هوس گریز پائی نکنید
چون جمله یکید دو هوائی مکنید
فرمود وفا که بی‌وفائی مکنید

رباعی شمارهٔ ۸۶۱

یار خواهم که فتنه‌انگیز بود
آتش دل و خونخواره و خونریز بود
با چرخ و ستارگان با ستیز بود
در بحر رود چو آتش نیز بود

رباعی شمارهٔ ۸۶۲

یاریکه مرا در غم خود می‌بندد
غمگینم از آنکه خوشدلم نپسندد
چون بیند او مرا که من غمگینم
پنهان پنهان شکر شکر می‌خندد

رباعی شمارهٔ ۸۶۳

یک سو مشکوة امر پیغام نهاد
یک سوی دگر هزار گون دام نهاد
هر نیک و بدی که اول و آخر رفت
او کرد ولی بهانه بر عام نهاد

رباعی شمارهٔ ۸۶۴

یک لحظه اگر نفس تو محکوم شود
علم همه انبیات معلوم شود
آن صورت غیبی که جهان طالب اوست
در آینهٔ فهم تو مفهوم شود

رباعی شمارهٔ ۸۶۵

آن جمع کن جان پراکنده بیار
وان مستی هر خواجه و هر بنده بیار
آواز بکش رضای پاینده بیار
ز آواز سرافیل شوم زنده بیار

رباعی شمارهٔ ۸۶۶

آن زلف سیاه و قد رعناش نگر
شیرینی آن لعل شکرخاش نگر
گفتم که زکوة حسن یک بوسه بده
برگشت و به خنده گفت سوداش نگر

رباعی شمارهٔ ۸۶۷

آن ساقی روح دردهد جام آخر
این مرغ اسیر بجهد از دام آخر
گردد فلک تند مرا رام آخر
وز کرده پشیمان شود ایام آخر

رباعی شمارهٔ ۸۶۸

آن کس که ترا دیده بود ای دلبر
او چون نگرد بسوی معشوق دگر
در دیده هر آنکه کرد سوی تو نظر
تاریک نماید به خدا شمس و قمر

رباعی شمارهٔ ۸۶۹

از عاشق بدنام بیا ننگ مدار
ورنه برو این مصطبه را تنگ مدار
از دردی خم بجز مرا دنگ مدار
ای خونی خونخواره ز ما چنگ مدار

رباعی شمارهٔ ۸۷۰

امروز من از تشنه دهانی و خمار
نی دل دارم نه عقل و نه صبر و قرار
می‌آیم و می‌روم چو انگور افشار
آخر قدح شیره به عصار بسیار

رباعی شمارهٔ ۸۷۱

اندیشهٔ دهرت ز چه بگداخت جگر
طبع تو مزاج دهر نشناخت مگر
پندار که نطفه‌ای نینداخت پدر
انگار که گلخنی نپرداخت قدر

رباعی شمارهٔ ۸۷۲

ای آمده ز آسمان درین عالم دیر
و آورده خبرهای سموات به زیر
ز آواز تو آدمی کجا گردد سیر
یارب تو بده دمدمه پنجهٔ شیر

رباعی شمارهٔ ۸۷۳

ای آنکه دلت باید در وی منگر
زاهد شو و چشم را بخوابان بگذار
اما چکند چشم که بیرون و درون
بیچارهٔ عشق اوست بیچاره نظر

رباعی شمارهٔ ۸۷۴

ای بوده سماع آسمانرا ره و در
وی بوده سماع مرغ جانرا سر و پر
اما به حضور تست آن چیز دگر
مانند نماز از پس پیغمبر

رباعی شمارهٔ ۸۷۵

ای خاک درت ز آب کوثر خوشتر
اندر ره تو پای من از سر خوشتر
چون بانگ دف عشق ترا ماه شنید
مه گشت دو تا و گفت چنبر خوشتر

رباعی شمارهٔ ۸۷۶

ای دلبر عیار دل نیکوفر
از جملهٔ نیکوان توئی نیکوتر
ای از شکرت دهان گلها پر زر
وز هجر کبود پوش تو نیلوفر

رباعی شمارهٔ ۸۷۷

ای دل بگذر ز عشق و معشوق و دیار
گر دیده وری ز هر سه بندی زنار
در توبهٔ نیستی شو و باک مدار
کاین فقر منزه است ز یار و اغیار

رباعی شمارهٔ ۸۷۸

ای زادهٔ ساقی هله از غم بگذر
ای همدم روح قدس از دم بگذر
گفتی که ز غم گریختم شاد شدم
شادی روان خود از این هم بگذر

رباعی شمارهٔ ۸۷۹

ای ظل تو از سایهٔ طوبی خوشتر
ای رنج تو از راحت عقبی خوشتر
پیش از رخ بندهٔ معنی بودم
ای نقش تو از هزار معنی خوشتر

رباعی شمارهٔ ۸۸۰

ای عشق خوشی چه خوش که از خوش خوشتر
آتش به من اندر زن کاتش خوشتر
هر شش جهت از عشق خوش‌آباد شدست
با این همه بیرون شدن از شش خوشتر

رباعی شمارهٔ ۸۸۱

ای مرد سماع معده را خالی دار
زیرا چو تهیست نی کند نالهٔ زار
چون پر کردی شکم ز لوت بسیار
خالی مانی ز دلبر و بوس و کنار

رباعی شمارهٔ ۸۸۲

این صورت باغست و در او نیست ثمر
تو رنجه مشو بیهده سوگند مخور
یا کار معلق و فریبست و غرر
خود از تو نجست کس از این جنس خبر

رباعی شمارهٔ ۸۸۳

بالا بنگر دو چشم را بالا دار
صاحب‌نظری کن و نظر با ما دار
مردانه و مرد روی دل اینجا دار
آوردم و آمدم تو دانی یاد آر

رباعی شمارهٔ ۸۸۴

بالا منشین که هست پستی خوشتر
هشیار مشو که هست مستی خوشتر
در هستی دوست نیست گردان خود را
کان نیستی از هزار هستی خوشتر

رباعی شمارهٔ ۸۸۵

با همت باز باش و یا هیبت شیر
در مخزن جان درآی با دیدهٔ سیر
رو زود بدانجا که نه زود است و نه دیر
بر بالا رو که خود نه بالا است نه زیر

رباعی شمارهٔ ۸۸۶

بسیار بخوانده‌ام دستان و سمر
از عاشق و معشوق و غم و خون جگر
پای علم عشق همه عشق تو است
تو خود دگری شها و عشق تو دگر

رباعی شمارهٔ ۸۸۷

تا بتوانی مدام می‌باش به ذکر
کز ذکر ترا راه نمایند به فکر
محرم چو شدی در حرم اجلالش
بینی به یقین جمال معشوقهٔ بکر

رباعی شمارهٔ ۸۸۸

تا چند کشی سخرهٔ نفس بیکار
تا چند خوری چو اشتران خوشهٔ خار
تا چند دوی از پی نان و دینار
ای کافر و کافر بچه آخر دین‌دار

رباعی شمارهٔ ۸۸۹

چون از رخ یار دور گشتم به بهار
با غم بچه کار آید و عیشم بچه کار
از باغ بجای سبزه گو خار بروی
وز ابر بجای قطره گو سنگ ببار

رباعی شمارهٔ ۸۹۰

چون بت رخ تست بت‌پرستی خوشتر
چون باده ز جام تست مستی خوشتر
در هستی عشق تو چنین نیست شدم
کان نیستی از هزار هستی خوشتر

رباعی شمارهٔ ۸۹۱

چون دید رخ زرد من آن شهره نگار
گفتا که دگر به وصلم امید مدار
زیرا که تو ضد ما شدی در دیدار
تو رنگ خزان داری و من رنگ بهار

رباعی شمارهٔ ۸۹۲

خواهی بستان حلقهٔ مستان بنگر
خواهی سر خر به خودپرستان بنگر
اکنون سر خر نیز به بستان آمد
کون خر اگر نه‌ای به بستان بنگر

رباعی شمارهٔ ۸۹۳

خورشید همی زرد شود بر دیوار
ما نیز همی زرد شویم از غم یار
گاه از غم یار و گه ز نادیدن یار
گر کار چنین ماند خدایا زنهار

رباعی شمارهٔ ۸۹۴

در باغ در نیامدم گرد آور
درویش و تهی روم من راهگذر
خواهی که برون روم مرا بگشا در
ور نگشائی گمان بد نیز مبر

رباعی شمارهٔ ۸۹۵

در خاک در وفای آن سیمین بر
میکار دل و دیده میندیش ز بر
از من بشنو تا نشوی زیر و زبر
والله که خبر نداری از زیر و زبر

رباعی شمارهٔ ۸۹۶

در مصطبه‌ها گر دو خرابات نگر
پیچیدن مستان به ملاقات نگر
در کعبهٔ عشق سوی میقات نگر
هیهات شنو ز روح و هیهات نگر

رباعی شمارهٔ ۸۹۷

در نوبت عشق چشم باشد در بار
چون او بگذشت دل بروید چو بهار
این دم چو بهار است ز روی دلدار
چون کار به نوبت است دم را هشدار

رباعی شمارهٔ ۸۹۸

دست و دل ما هرچه تهی‌تر خوشتر
و آزادی دل ز هرچه خوشتر خوشتر
عیش خوش مفلسانه یک چشم زدن
از حشمت صد هزار قیصر خوشتر

رباعی شمارهٔ ۸۹۹

دوری ز برادر منافق بهتر
پرهیز ز یار ناموافق بهتر
خاک قدم یار موافق حقا
از خون برادر منافق بهتر

رباعی شمارهٔ ۹۰۰

رفتم به سر گور کریم دلدار
میتافت ز گلزار تنش چون گلزار
در خاک ندا کردم خاکا زنهار
آن یار وفادار مرا نیکو دار

رباعی شمارهٔ ۹۰۱

روی چو مهت پیش چراغ اولی‌تر
روی حبشی کرده به داغ اولی‌تر
این حلقه چو باغست تو بلبل ما را
رقص بلبل میان باغ اولی‌تر

رباعی شمارهٔ ۹۰۲

زان ابروی چون کمانت ای بدر منیر
دل شیشهٔ پرخون شود از ضربت تیر
گویم ز دل و شیشه و خون چیست نظیر
بردارم جام باده و گوید گیر

رباعی شمارهٔ ۹۰۳

ساقی گفتم ترا می ساده بیار
وان زنده کن مردم آزاده بیار
گفتی که در این دور فلک بادی هست
تا باد رسیدن ای صنم باده بیار

رباعی شمارهٔ ۹۰۴

سیلاب گرفت گرد ویرانهٔ عمر
آغاز پری نهاد پیمانهٔ عمر
خوش باش که تا چشم زنی خود بکشد
حمال زمانه رخت از خانهٔ عمر

رباعی شمارهٔ ۹۰۵

طبعم چو حیات یافت از جلوهٔ فکر
آورد عروس نظم در حجرهٔ ذکر
در هر بیتی هزار دختر بنمود
هر یک به مثال مریم آبستن و بکر

رباعی شمارهٔ ۹۰۶

فرمود خدا به وحی کای پیغمبر
جز در صف عاشقان بمنشین بگذر
هر چند ز آتشت جهان گرم شود
آتش میرد ز صحبت خاکستر

رباعی شمارهٔ ۹۰۷

گر جان داری بیار جان باز آخر
آنجای که برده‌ای ز آغاز آخر
یک نکته شنید جان از آنجا آمد
صد نکته شنید چون نشد باز آخر

رباعی شمارهٔ ۹۰۸

گر در سر و چشم عقل داری و صبر
بفروش زبان را و سر از تیغ بخر
ماهی طمع از زبان گویا ببرید
ز این رو نبرند از تن ماهی سر

رباعی شمارهٔ ۹۰۹

گر گل کارم بیتو نروید جز خار
ور بیضهٔ طاوس نهم گردد مار
ور بر گیرم رباب بر درد تار
ور هشت بهشت برزنم گردد چار

رباعی شمارهٔ ۹۱۰

گفتم بنما که چون کنم بمیر
گفتم که: شد آب روغنم گفت بمیر
گفتم که شوم شمع من پروانه
ای رو تو شمع روشنم گفت بمیر

رباعی شمارهٔ ۹۱۱

گفتم چشمم گفت سحابی کم گیر
گفتم جگرم گفت سرابی کم گیر
گفتم که دلم گفت کبابی کم گیر
گفتم که تنم گفت خرابی کم گیر

رباعی شمارهٔ ۹۱۲

گر رنگ خزان دارم و گر رنگ بهار
تا هردو یکی نشد نیامد گل و خار
در ظاهر خار و گل، مخالف دیدار
بر چشم خلاف دید، خندد گلزار

رباعی شمارهٔ ۹۱۳

گفتی که: بیا که باغ خندید و بهار
شمعست و شراب و شاهدان چو نگار
آنجا که تو نیستی از اینهام چه سود؟
و آنجا که تو هستی خود از اینها بچه کار؟

رباعی شمارهٔ ۹۱۴

گوش ما را بی‌دم اسرار مدار
چشم ما را بی‌رخ دلدار مدار
بزم ما را بی‌می خمار مدار
ما را نفسی بیخودت ای یار مدار

رباعی شمارهٔ ۹۱۵

ای بسته حجاب، پردها را بردار
تا کس نرود دگر به صید مردار
رحم آر که مسیریان را از جوع
آب گرمی شدست یلغون بازار

رباعی شمارهٔ ۹۱۶

مائیم چو حال عاشقان زیر و زبر
وز دلبر ما هر دو جهان زیر و زبر
از زیر و زبر منزه آمد شه ما
وانکس که از او جست نشان زیر و زبر

رباعی شمارهٔ ۹۱۷

مجموع تن و قالب خود را بنگر
جوقی مستند و خفته بر همدیگر
مونس خواهی صلای بیداری زن
بر خفته منه پای و ازو در مگذر

رباعی شمارهٔ ۹۱۸

مجنون و پریشان توام دستم گیر
سرگشته و حیران توام دستم گیر
هر بیسر و پای دستگیری دارد
من بیسر و بی‌پای توام دستم گیر

رباعی شمارهٔ ۹۱۹

من دم نزنم از این جهان دمگیر
من در طربم همه جهان ماتم گیر
بیدق ببری ز ما ولی شه نبری
ما و رخ شه هزار بیدق کم گیر

رباعی شمارهٔ ۹۲۰

من رنگ خزان دارم و تو رنگ بهار
تا این دو یکی نشد نیامد گل و خار
این خار و گل ارچه شد مخالف دیدار
بر چشم خلاف بین بخند ای گلزار

رباعی شمارهٔ ۹۲۱

من مسخرهٔ تو نیسستم ای فاجر
تا مسخرگی نمایمت بس نادر
ویران کنمت چنانکه باید کردن
عاجز شود از عمارتت هر عامر

رباعی شمارهٔ ۹۲۲

می‌آید گرگ نزد ما وقت سحر
هم فقربه میرباید و هم لاغر
تا چند کنی خرخر اندر بستر
بروی زن آب ای که خاکت بر سر

رباعی شمارهٔ ۹۲۳

هر دم دل جمع را برنجاند یار
مانندهٔ چرخیان بگرداند یار
بکدم همه را براند از پیش و دمی
چون فاتحه‌شان به عشق برخواند یار

رباعی شمارهٔ ۹۲۴

هر دم دل خسته‌ام برنجاند یار
یا سنگدلست یا نمیداند یار
از دیده به خون نبشته‌ام قصهٔ خویش
می‌بیند و هیچ بر نمیخواند یار

رباعی شمارهٔ ۹۲۵

هین وقت صبوحست می ناب بیار
زیرا مرگست زندگانی هشیار
یا ناله این رباب بی‌دل بپذیر
یا پاس دل کباب پر داغ بدار

رباعی شمارهٔ ۹۲۶

آمد آمد آنکه نرفت او هرگز
بیرون نبد آن آب از این جو هرگز
او نافهٔ مشک و ما همه بوی وئیم
از نافه شنیده‌ای جدا بو هرگز

رباعی شمارهٔ ۹۲۷

آمد بر من دوش نگاری سر تیز
شیرین سخنی شکر لبی شورانگیز
با روی چو آفتاب بیدارم کرد
یعنی که چو آفتاب دیدی برخیز

رباعی شمارهٔ ۹۲۸

آمد دی دیوانه و شبهای دراز
مائیم و شب تیره و سودای دراز
ما را سر خواب نیست دل یاوه شده است
آنرا که دلیست تا کند پای دراز

رباعی شمارهٔ ۹۲۹

آن تاب که من دانم و تو ای دل سوز
ای دوست شب و روز ز دل می‌افروز
نی نی که غلط گفتم ای عشق آموز
عشق تو و سودای تو آنگه شب و روز

رباعی شمارهٔ ۹۳۰

آن یار نهان کشید باز دستم امروز
از دست شدم بند گسستم امروز
یک مست نیم هزار مستم امروز
دیوانهٔ دیوانه پرستم امروز

رباعی شمارهٔ ۹۳۱

ای تنگ شکر از ترشان چشم بدوز
آتش بزن و هرچه بجز عشق بسوز
دکان شکرفروش و آنگه ترشی
برف و سرمای وآنگهی فصل تموز

رباعی شمارهٔ ۹۳۲

ای جان سماع و روزه و حج و نماز
وی از تو حقیقت شده بازی و مجاز
امروز منم مطربت ای شمع طراز
وز چرخ بود نثار و قوال انداز

رباعی شمارهٔ ۹۳۳

ای جان لطیف بیغم عشق مساز
در هر نفسش هزار روزه است و نماز
پیداست سراپا همه سودا و مجاز
آخر به گزاف نیست این ریش دراز

رباعی شمارهٔ ۹۳۴

ای دل ز جفای دلستانان مگریز
دزدی خواهی ز پاسبانان مگریز
می‌جوی نشان ز بی‌نشانان مگریز
صد جان بده و ز درد جانان مگریز

رباعی شمارهٔ ۹۳۵

ای دل همه رخت را در این کوی انداز
پیراهن یوسف است بر روی انداز
ماهی بچه‌ای عمر نداری بی‌آب
اندیشه مکن خویش در این جوی انداز

رباعی شمارهٔ ۹۳۶

ای ذره ز خورشید توانی بگریز
چون نتوانی گریخت با وی مستیز
تو همچو سبوئی و قضا همچون سنگ
با سنگ مپیچ و آب خود را بمریز

رباعی شمارهٔ ۹۳۷

ای صلح تو با بنده همه جنگ آمیز
تا کی بود این دوستی ننگ‌آمیز
آمیزش من با تو اگر میجوئی
دریاب ز آب دیدهٔ رنگ‌آمیز

رباعی شمارهٔ ۹۳۸

ای عشق تو داده باز جان را پرواز
لطف تو کشیده چنگ جان را در ساز
یک ذره عنایت تو ای بنده‌نواز
بهتر ز هزار ساله تسبیح و نماز

رباعی شمارهٔ ۹۳۹

ای عشق نخسبی و نخفتی هرگز
در دیدهٔ خفتگان نیفتی هرگز
باقی سخنی هست نگویم او را
تو نیز نگوئی و نگفتی هرگز

رباعی شمارهٔ ۹۴۰

ای کرده ز نقش آدمی چنگی ساز
جانها همه اقوال تو از روی نیاز
ای لعل لبت توانگری عمر دراز
یک هدیه از آن لعل به قوال انداز

رباعی شمارهٔ ۹۴۱

ای لاله بیا و از رخم رنگ آموز
وی زهره بیا و از دلم چنگ آموز
و آنگه که نوای وصل آهنگ کند
ای بخت بد بیا و آهنگ آموز

رباعی شمارهٔ ۹۴۲

امروز خوشم به جان تو فردا نیز
هم آبم و هم گوهرم و دریا نیز
هم کار و گیای دوست کارافزا نیز
هر لاف که دل زند بگویم ما نیز

رباعی شمارهٔ ۹۴۳

امروز مرو از برم ای یار بساز
ای گلبن صد برگ بدین خار بساز
ای عشوه فروش با خریدار بساز
ای ماه تمام با شب تار بساز

رباعی شمارهٔ ۹۴۴

امشب که گشاده است صنم با ما راز
ای شب چه شبی که عمر تو باد دراز
زاغان سیاه امشب اندر طربند
با باز سپید جان شده در پرواز

رباعی شمارهٔ ۹۴۵

بازآمدم اینک که زنم آتش نیز
در توبه و در گناه و زهد و پرهیز
آورده‌ام آتشی که می‌فرماید
کای هرچه بجز خداست از جا برخیز

رباعی شمارهٔ ۹۴۶

بازی بودم پریده از عالم راز
تا بو که برم ز شیب صیدی بفراز
اینجا چه نیافتم کسی را دمساز
زان در که بیامدم برون رفتم باز

رباعی شمارهٔ ۹۴۷

بنمای بمن رخ ای شمع طراز
تا ناز کنم نه روزه دارم نه نماز
تا با تو بوم مجاز من جمله نماز
چون بی‌تو بوم نماز من جمله مجاز

رباعی شمارهٔ ۹۴۸

جهدی بکن ار پند پذیری دو سه روز
تا پیشتر از مرگ نمیری دو سه روز
دنیا زن پیریست چه باشد گر تو
با پیر زنی انس نگیری دو سه روز

رباعی شمارهٔ ۹۴۹

زنها مشو غره به بیباکی باز
زیرا که پری دارد از دولت باز
مرغی تو ولیک مرغ مسکین و مجاز
با باز شهنشاه تو شطرنج مباز

رباعی شمارهٔ ۹۵۰

درد تو علاج کس پذیرد هرگز
یا از تو مراد میگریزد هرگز
گفتی که نهال صبر در دل کشتی
گیرم که بکاشتم بگیرد هرگز؟

رباعی شمارهٔ ۹۵۱

در سر هوس عشق تو دارم همه روز
در عشق تو مست و بیقرارم همه روز
مر مستان را خمار یک روزه بود
من آن مستم که در خمارم همه روز

رباعی شمارهٔ ۹۵۲

دل آمد و گفت هست سوداش دراز
شب آمد و گفت زلف زیباش دراز
سرو آمد و گفت قد و بالاش دراز
او عمر عزیز ماست گو باش دراز

رباعی شمارهٔ ۹۵۳

دل بر سر تو بدل نجوید هرگز
جز وصل تو هیچ گل نبوید هرگز
صحرای دلم عشق تو شورستان کرد
تا مهر کسی دگر نروید هرگز

رباعی شمارهٔ ۹۵۴

زین سنگدلان نشد دلی نرم هنوز
زین یخ‌صفتان یکی نشد گرم هنوز
نگرفت دباغت آخر این چرم هنوز
نگرفت یکی را ز خدا شرم هنوز

رباعی شمارهٔ ۹۵۵

شب گشت و خبر نیست مرا از شب و روز
روز است شبم ز روی آن روز افروز
ای شب شب از آنی که از او بیخبری
وی روز برو ز روز او روز آموز

رباعی شمارهٔ ۹۵۶

صد بار بگفتمت ز مستان مگریز
جان در کفمان سپار و بستان مگریز
از من بشنو گریز پا سر نبرد
گر جان خواهی ز حلقهٔ جان مگریز

رباعی شمارهٔ ۹۵۷

صد بار بگفت یار هرجا مگریز
گر بگریزی بجز سوی ما مگریز
هر گه ز خیال گرگ ترسان گردی
در شهر گریز سوی صحرا مگریز

رباعی شمارهٔ ۹۵۸

گر بکشندم نگردم از عشق توباز
زیرا که ز چنگ ما برون شد آواز
گویند مرا سرت ببریم به گاز
پیراهن عمر خود چه کوته چه دراز

رباعی شمارهٔ ۹۵۹

گر در ره عشق او نباشی سرباز
زنهار مکن حدیث عشقی سرباز
گر روشنی میطلبی همچون شمع
پروانه صفت تو خویشتن را در باز

رباعی شمارهٔ ۹۶۰

گر گوهر طاعتی نسفتم هرگز
ور گرد بدی ز دل نرفتم هرگز
نومید نیم ز بارگاه کرمت
زیرا که ترا دو من نگفتم هرگز

رباعی شمارهٔ ۹۶۱

مائیم و توئی و خانه خالی برخیز
هنگام ستیز نیست ای جان مستیز
چون آب و شراب با حریفان آمیز
چندانکه رسم بجای کج دار و مریز

رباعی شمارهٔ ۹۶۲

مائیم و دمی کوته و سودای دراز
در سایهٔ دل فکنده دو پای دراز
نظاره‌کنان بسوی صحرای دراز
صد روز قیامت است چه جای دراز

رباعی شمارهٔ ۹۶۳

مائیم و هوای یار مه رو شب و روز
چون ماهی تشنه اندر این جو شب و روز
زین روز شبان کجا برد بو شب و روز
خود در شب وصل عاشقان کو شب و روز

رباعی شمارهٔ ۹۶۴

مردانه بیا که نیست کار تو مجاز
آغاز بنه ترانهٔ بی‌آغاز
سبلت میمال خواجهٔ شهر توئی
آخر به گزاف نیست این ریش دراز

رباعی شمارهٔ ۹۶۵

معشوقهٔ ما کران نگیرد هرگز
وین شمع و چراغ ما نمیرد هرگز
هم صورت و هم آینه والله که ویست
این آینه زنگی نپذیرد هرگز

رباعی شمارهٔ ۹۶۶

من بودم و دوش آن بت بنده نواز
از من همه لابه بود و از وی همه ناز
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شبرا چه گنه حدیث ما بود دراز

رباعی شمارهٔ ۹۶۷

من سیر نگشته‌ام ز تو یار هنوز
وامم داری نبات بسیار هنوز
گر از سر خاک من برآید خاری
لب بگشاید به عشقت آن خار هنوز

رباعی شمارهٔ ۹۶۸

من همتیم کجا بود چون من باز
عرضه نکنم به هیچکس آز و نیاز
با خویشتنم خوش است در پردهٔ راز
گه صید و گهی قید و گهی ناز و گه آز

رباعی شمارهٔ ۹۶۹

میگوید مرمرا نگار دلسوز
میباید رفت چون به پایان شد روز
ای شب تو برون میای از کتم عدم
خورشید تو خویش را بدین چرخ بدوز

رباعی شمارهٔ ۹۷۰

نی چارهٔ آنکه با تو باشم همراز
نی زهرهٔ آنکه بی‌تو پردازم راز
کارم ز تو البته نمیگردد ساز
کار من بیچاره حدیثی است دراز

رباعی شمارهٔ ۹۷۱

هین وقت صبوحست میان شب و روز
غیر از مه وخورشید چراغی مفروز
زان آتش آب گونه یک شعله برآر
در بنگه اندیشه زن و پاک بسوز

رباعی شمارهٔ ۹۷۲

یاری خواهی ز یار با یار بساز
سودت سوداست با خریدار بساز
از بهر وصال ماه از شب مگریز
وز بهر گل و گلاب با خار بساز

رباعی شمارهٔ ۹۷۳

یک شب چو ستاره گر نخسبی تا روز
تابد به تو اینچنین مه جان‌افروز
در تاریکیست آب حیوان تو مخسب
شاید که شبی در آب اندازی پوز

رباعی شمارهٔ ۹۷۴

آمد آمد ترش ترش یعنی بس
میپندارد که من بترسم ز عسس
آن مرغ دلی که نیست در بند قفس
او را تو مترسان که نترسد از کس

رباعی شمارهٔ ۹۷۵

احوال دلم هر سحر از باد بپرس
تا شاد شوی از من ناشاد بپرس
ور کشتن بیگناه سودات شود
از چشم خود آن جادوی استاد بپرس

رباعی شمارهٔ ۹۷۶

از حادثهٔ جهان زاینده مترس
وز هرچه رسد چو نیست پاینده مترس
این یکدم عمر را غنیمت میدان
از رفته میندیش وز آینده مترس

رباعی شمارهٔ ۹۷۷

از روز قیامت جهان‌سوز بترس
وز ناوک انتقام دلدوز بترس
ای در شب حرص خفته در خواب دراز
صبح اجلت رسید از روز بترس

رباعی شمارهٔ ۹۷۸

ای یوسف جان ز حال یعقوب بپرس
وی جان کرم ز رنج ایوب بپرس
وی جمله خوبان بر تو لعبتگان
حال ما را ز هجرنا خوب بپرس

رباعی شمارهٔ ۹۷۹

جانا صفت قدم ز ابروت بپرس
آشفتگیم ز زلف هندوت بپرس
حال دلم از دهان تنگت بطلب
بیماری من ز چشم جادوت بپرس

رباعی شمارهٔ ۹۸۰

چون روبه من شدی تو از شیر مترس
چون دولت تو منم ز ادبیر مترس
از چرخ چو آن ماه ترا همراه است
گر روز بگاهست وگر دیر مترس

رباعی شمارهٔ ۹۸۱

دارد به قدح می حرامی که مپرس
یک دشمن جان شگرف حامی که مپرس
پیشم دارد شراب خامی که مپرس
می‌خواند مرمرا به نامی که مپرس

رباعی شمارهٔ ۹۸۲

دلدار چنان مشوش آمد که مپرس
هجرانش چنان پر آتش آمد که مپرس
گفتم که مکن گفت مکن تا نکنم
این یک سخنم چنان خوش آمد که مپرس

رباعی شمارهٔ ۹۸۳

رو در صف بندگان ما باش و مترس
خاک در آسمان ما باش و مترس
گر جملهٔ خلق قصد جان تو کنند
دل تنگ مکن از آن ما باش و مترس

رباعی شمارهٔ ۹۸۴

رو مرکب عشق را قوی ران و مترس
وز مصحف کژ آیت حق خوان و مترس
چون از خود و غیر خود مسلم گشتی
معشوق تو هم توئی یقین دان و مترس

رباعی شمارهٔ ۹۸۵

رویم چو زر زمانه می‌بین و مپرس
این اشک چو ناردانه می‌بین و مپرس
احوال درون خانه از من مطلب
خون بر در آستانه می‌بین و مپرس

رباعی شمارهٔ ۹۸۶

زین عشق پر از فعل جهانسوز بترس
زین تیر قبا بخش کمر دوز بترس
وانگه آید چو زاهدان توبه کند
آنروز که توبه کرد آنروز بترس

رباعی شمارهٔ ۹۸۷

عاشق چو نمیشوی برو پشم بریس
صد کاری و صد رنگی و صد پیشه و پیس
در کاسهٔ سر چو نیستت بادهٔ عشق
در مطبخ مدخلان برو کاسه بلیس

رباعی شمارهٔ ۹۸۸

مر تشنهٔ عشق را شرابیست مترس
بی‌آب شدی پیش تو آبیست مترس
گنجی تو اگر بیت خرابیست مترس
بیدار شو از جهان که خوابیست مترس

رباعی شمارهٔ ۹۸۹

هستم ز غمش چنان پریشان که مپرس
زانسان شده‌ام بی سر و سامان که مپرس
ای مرغ خیال سوی او کن گذری
وانگه ز منش بپرس چندان که مپرس

رباعی شمارهٔ ۹۹۰

آتش در زن بگیر پا در کویش
تازه نبرد هیچ فضول سویش
آن‌روی چو ماه را بپوش از مویش
تا دیدهٔ هر خسی نبیند رویش

رباعی شمارهٔ ۹۹۱

آن دل که من آن خویش پنداشتمش
بالله بر هیچ دوست نگذاشتمش
بگذاشت بتا مرا و آمد بر تو
نیکو دارش که من نکو داشتمش

رباعی شمارهٔ ۹۹۲

آن دم که حق بنده‌گزاری همه خوش
وز مهر سر بنده بخاری همه خوش
از خانه برانیم بزاری همه خوش
چون عزم کنم هم بگذاری همه خوش

رباعی شمارهٔ ۹۹۳

آندیده که هست عاشق گلزارش
مشغول کجا کند سر هر خارش
گر راست بود یار دهد پرگارش
ور کژ نگردد راست نیاید کارش

رباعی شمارهٔ ۹۹۴

آنرا که رسول دوست پنداشتمش
من نام و نشان دوست درخواستمش
بگشاد دهانرا که بگوید چیزی
از غایت غیرت تو نگذاشتمش

رباعی شمارهٔ ۹۹۵

آن رند و قلندر نهان آمد فاش
در دیدهٔ من بجو نشان کف پاش
یا او است خدایا که فرستاده خداش
ای مطرب جان یک نفسی با ما باش

رباعی شمارهٔ ۹۹۶

آنکس که نظر کند به چشم مستش
از رشک دعای بد کنم پیوستش
وانکس که به انگشت نماید رخ او
گر دسترسم بود ببرم دستش

رباعی شمارهٔ ۹۹۷

از آتش تو فتاده جانم در جوش
وز باده تو شده است جانم مدهوش
از حسرت آنکه گیرمت در آغوش
هرجای کنم فغان و هر سوی خروش

رباعی شمارهٔ ۹۹۸

امروز حریف عشق بانگی زد فاش
گر اوباشی جز بر اوباش مباش
دی نیست شده است بین میندیش ز لاش
فردا که نیامده است از وی متراش

رباعی شمارهٔ ۹۹۹

اندر بر خویشم بفشاری همه خوش
بر راه زنان مرگ گماری همه خوش
چون مرگ دهی از پس آن برگ دهی
از مرگ حیاتها برآری همه خوش

رباعی شمارهٔ ۱۰۰۰

ای باد صبا به کوی آن دلبر کش
احوال دلم بگوی اگر باشد خوش
ور زانکه برای خود نباشد دلکش
زنهار مرا ندیده‌ای دم درکش

رباعی شمارهٔ ۱۰۰۱

ای جان جهان و روشنائی همه خوش
آرام دلی و آشنائی همه خوش
بر ما گذری اگر کنی سلطانی
ور بوسه مزید بر فزائی همه خوش

رباعی شمارهٔ ۱۰۰۲

ای چشم بیا دامن خود در خون کش
وی روح برو قماش بر گردون کش
بر لعل لبت هر آنکه انگشت نهاد
مندبس و زبانش از قفا بیرون کش

رباعی شمارهٔ ۱۰۰۳

گفتی چونی بیا که چون روزم خوش
چون روز همی درم می‌دوزم خوش
تا روی چو آتشت بدیدم چو سپند
می‌سوزم و می‌سوزم و مسوزم خوش

رباعی شمارهٔ ۱۰۰۴

گه باده لقب نهادم و گه جامش
گاهی زر پخته گاه سیم خامش
گه دانه و گاه صید و گاهی دامش
این جمله چراست تا نگویم نامش

رباعی شمارهٔ ۱۰۰۵

مرغان رفتند بر سلیمان بخروش
کاین بلبل را چرا نمی‌مالی گوش
بلبل گفتا به خون ما در بمجوش
سه ماه سخن گویم و نه ماه خموش

رباعی شمارهٔ ۱۰۰۶

من شیشه زنم بر آن دل سنگ خوشش
تا جنگ کند بشنوم آن جنگ خوشش
تا بفروزد به خشم آن رنگ خوشش
تا بخراشد مرا بدان چنگ خوشش

رباعی شمارهٔ ۱۰۰۷

ناگه بزدم دست بسوی جیبش
سرمست شدم ز لذت آسیبش
دستم نرسید سوی جیبش اما
المنة الله که بر دم سیبش

رباعی شمارهٔ ۱۰۰۸

نیمی دف من به موش دادی همه خوش
باقی به کف بنده نهادی همه خوش
با درف دریده در سماع آمده‌ایم
ای با تو مراد و بیمرادی همه خوش

رباعی شمارهٔ ۱۰۰۹

هان ای دل تشنه جوی را جویان باش
بی‌پای مپای و دایما پویان باش
با آنکه درون سینه بی‌کام و زبان
سرچشمهٔ هر گفت توئی گویان باش

رباعی شمارهٔ ۱۰۱۰

هرچند ملولی نفسی با ما باش
مگریز ز یاران و درین غوغا باش
یا همچو دلم واله و شیدائی شو
یا بهر نظاره حاضر سودا باش

رباعی شمارهٔ ۱۰۱۱

ای دل برو از عاقبت اندیشان باش
در عالم بیگانگی از خویشان باش
گر باد صبا مرکب خود میخواهی
خاک قدم مرکب درویشان باش

رباعی شمارهٔ ۱۰۱۲

ای روز نشاط روشنی وقت تو خوش
وی عالم عیش و ایمنی وقت تو خوش
در سایهٔ زلف تو دمی میخسبم
تو نیز موافقت کنی وقت تو خوش

رباعی شمارهٔ ۱۰۱۳

ای روی چو آفتاب تو شادی کش
وی موی تو سرمایه ده، جمله حبش
تنها تو خوشی و بس در این هر دو جهان
باقی تبع تواند گشته همه خوش

رباعی شمارهٔ ۱۰۱۴

ای زلف پر از مشک تتاری همه خوش
اندر طلب چو من نگاری همه خوش
در فصل بهار و نوبهاری همه خوش
چون قند و نبات در کناری همه خوش

رباعی شمارهٔ ۱۰۱۵

ای سودائی برو پی سودا باش
در صورت شیدای دلت شیدا باش
با سایهٔ خود ز خوی خود در جنگی
خود سایهٔ تست خصم تو، تنها باش

رباعی شمارهٔ ۱۰۱۶

ای عشق بیا به تلخ خویان خو بخش
ای پشت جهان به حسن چوپان رو بخش
از باغ جمال تو چه کم خواهد شد
زان سیب زنخدان، دو سه شفتالو بخش

رباعی شمارهٔ ۱۰۱۷

ای کرده به پنج شمع روشن هر شش
ای اصل خوشی و هرچه داری همه خوش
تا چند چو الحمد مرا می‌خوانی
همچون بقره بگیر گوش من و کش

رباعی شمارهٔ ۱۰۱۸

ای گنج بیا زود به ویرانهٔ خویش
وی زلف پریشان مشو از شانهٔ خویش
وی مرغ متاب روی از دانهٔ خویش
ای خانه خدا درآی در خانهٔ خویش

رباعی شمارهٔ ۱۰۱۹

ای یار مرا موافقی وقتت خوش
بر حال دلم چو لایقی وقتت خوش
خواهم به دعا که عاشقان خوش باشند
ور زانکه تو نیز عاشقی وقتت خوش

رباعی شمارهٔ ۱۰۲۰

با دل گفتم ز دیگران بیش مباش
رو مرهم ریش باش چون نیش مباش
خواهی که ز هیچکس به تو بد نرسد
بدگوی و بدآموز و بداندیش مباش

رباعی شمارهٔ ۱۰۲۱

با پیر خرد نهفته میگویم دوش
کز من سخن از سر جهان هیچ مپوش
نرمک نرمک مرا همی گفت بگوش
کین دیدنیست گفتنی نیست خموش

رباعی شمارهٔ ۱۰۲۲

با ما چه نه‌ای مشو رفیق اوباش
کاول قدمت دمند و آخر پرخاش
گل باش و بهر سخن که خواهی میخند
مرد سره باش و هرکجا خواهی باش

رباعی شمارهٔ ۱۰۲۳

بر جان و دل و دیده سواری همه خوش
واندر دل و جان هرچه بکاری همه خوش
خوش چشمی و محبوب عذاری همه خوش
فریاد رس جان‌فکاری همه خوش

رباعی شمارهٔ ۱۰۲۴

بر دل چو شکفته گشت اسرار غمش
ندهم به گل همه جهان خار غمش
بایست سوی جهان فانی گردیم
زین پس رخ ما زرد و دیوار غمش

رباعی شمارهٔ ۱۰۲۵

بر من بگریست نرگس خمارش
تا خیره شدم ز گریهٔ بسیارش
گر نرگس او به سرمه آلوده بدی
آلوده شدی ز سرمه‌ها رخسارش

رباعی شمارهٔ ۱۰۲۶

بیچاره دل سوختهٔ محنت کش
در آتش عشق تو همی سوزد خوش
عشقت به من سوخته دل گرم افتاد
آری همه در سوخته افتد آتش

رباعی شمارهٔ ۱۰۲۷

پیوسته مرید حق شو و باقی باش
مستغرق عشق و شور و مشتاقی باش
چون باده بجوش در خم قالب خویش
وانگاه به خود حریف و هم ساقی باش

رباعی شمارهٔ ۱۰۲۸

تا بتوانی تو جامهٔ عشق مپوش
چون پوشیدی ز هر بلائی مخروش
در جامه همی سوز و همی باش خموش
کاخر ز پس نیش بود روزی نوش

رباعی شمارهٔ ۱۰۲۹

تا در نزنی بهر چه داری آتش
هرگز نشود حقیقت وقت تو خوش
عیاران را ز آتش آمد مفرش
عیار نه‌ای ز عاشقان پا درکش

رباعی شمارهٔ ۱۰۳۰

جان جانی بیا میان جان باش
چون عقل و خرد تاج سر مردان باش
تو دولت و بخت همه ای در دو جهان
چون دولت و بخت دو جهان گردانباش

رباعی شمارهٔ ۱۰۳۱

چون رنگ بدزدید گل از رخسارش
آویخت صبا چو رهزنان بردارش
بسیار بگفت بلبل و سود نداشت
تا بو که صباا به جان دهد زنهارش

رباعی شمارهٔ ۱۰۳۲

خائیدن آن لب که چشیدی شکرش
مالیدن دستی که کشیدی بسرش
نگذارد آنکه او به جان و جگرش
آب حیوان همی رسد از اثرش

رباعی شمارهٔ ۱۰۳۳

دانم که برای ما نخفتی همه دوش
بر صفهٔ سرد با یکی بالاپوش
آن نیز فراموش نگردد ما را
ای بوده عزیزتر تو از دیده و گوش

رباعی شمارهٔ ۱۰۳۴

در انجمنی نشسته دیدم دوشش
نتوانستم گرفت در آغوشش
رخ را به بهانه بر رخش بنهادم
یعنی که حدیث میکنم در گوشش

رباعی شمارهٔ ۱۰۳۵

در حلقهٔ مستان تو ای دلبر دوش
میخانه درون کشیدم از خم سر جوش
بر یاد تو کاس و طاس تا وقت سحر
میخوردم و میزدم همی دوش خروش

رباعی شمارهٔ ۱۰۳۶

در مجلس سلطان بشکستم جامش
تا جنگ شود بشنوم آن دشنامش
والله که چنان فتاده‌ام در دامش
کز پختهٔ او نمی‌شناسم خامش

رباعی شمارهٔ ۱۰۳۷

دلدار مرا وعده دهد نشنومش
بر مصحف اگر دست نهد نشنومش
گوید والله که نشنوی نشنومت
خواهد که به اینها بجهد نشنومش

رباعی شمارهٔ ۱۰۳۸

دل یاد تو آرد برود هوش ز هوش
می بی‌لب نوشین تو کی گردد نوش
دیدار ترا چشم همی دارد چشم
آواز ترا گوش همی دارد گوش

رباعی شمارهٔ ۱۰۳۹

رفت آنکه نبود کس به خوبی یارش
بی‌آنکه دلم سیر شد از دیدارش
او رفت و نماند در دلم تیمارش
آری برود گل و بماند خارش

رباعی شمارهٔ ۱۰۴۰

سودای توام در جنون میزد دوش
دریای دو چشم موج خون میزد دوش
تا نیم شبی خیل خیالت برسید
ورنی جانم خیمه برون میزد دوش

رباعی شمارهٔ ۱۰۴۱

سوگند بدان دل که شده است او پستش
سوگند بدان جان که شده است او مستش
سوگند بدان دم که مرا میدیدند
پیمانه به دستی و به دستی دستش

رباعی شمارهٔ ۱۰۴۲

شب چیست برای ما زمان نالش
وان را که نه عاشق است او را مالش
وان عاشق ناقصی که نوکار بود
گوشش نشود گرم به شب بی‌بالش

رباعی شمارهٔ ۱۰۴۳

کاری کردم نگاه نکردم پس و پیش
آنرا که چنان کند چنین آید پیش
آندم که قضا مکر کند ای درویش
در خانه گریزد خرد دوراندیش

رباعی شمارهٔ ۱۰۴۴

گر می‌کشدم غم تو هر دم مکش
هل تا بکشندم همه عالم تو مکش
آنرا که خود انداخته‌ای پای مزن
وانرا که تو زنده کرده‌ای هم تو مکش

رباعی شمارهٔ ۱۰۴۵

گر ناله کنم گوید یعقوب مباش
ور صبر کنم گوید ایوب مباش
اشکسته بخواهدم و چون سر بکشم
بر سر زندم که سر مکش چوب مباش

رباعی شمارهٔ ۱۰۴۶

گفتم چشمم گفت که جیحون کنمش
گفتم که دلم گفت که پر خون کنمش
گفتم که تنم گفت در این روزی چند
رسوا کنم وز شهر بیرون کنمش

رباعی شمارهٔ ۱۰۴۷

الجوهر فقر و سوی الفقر عرض
الفقر شفاء و سوی الفقر مرض
العالم کله خداع و غرور
والفقر من العالم کنزو غرض

رباعی شمارهٔ ۱۰۴۸

امروز سماعست و سماعست و سماع
نورست شعاعست و شعاعست و شعاع
این عشق مطاعست و مطاعست و مطاع
از عقل وداعست و وداعست و وداع

رباعی شمارهٔ ۱۰۴۹

عشقست زهر چه آن نشاید مانع
گر عشق نبودی، ننمودی صانع
دانی که حروف عشق را معنی چیست
عین عابد و شین شاکر و قافست قانع

رباعی شمارهٔ ۱۰۵۰

عاشق گردد بگرد اطلال و ربوع
زاهد گردد بگرد تسبیح و رکوع
بر نان تند این و آن دیگر بر لب آب
کانرا عطش آمده است و این را غم جوع

رباعی شمارهٔ ۱۰۵۱

مهمان توایم ما و مهمان سماع
ای جان معاشران و سلطان سماع
هم بحر حلاوتی و هم کان سماع
آراسته باد از تو میدان سماع

رباعی شمارهٔ ۱۰۵۲

هر روز بیاید آن سپهدار سماع
چون باد صبا بسوی گلزار سماع
هم طوطی و عندلیب در کار سماع
هم گردد هر درخت پربار سماع

رباعی شمارهٔ ۱۰۵۳

ای بندهٔ سردی به زمستان چون زاغ
محروم ز بلبل و گلستان ز باغ
دریاب که این دم اگرت فوت شود
بسیار طلب کنی به صد چشم و چراغ

رباعی شمارهٔ ۱۰۵۴

بلبل آمد به باغ و رستیم ز زاغ
آئیم به باغ با تو ای چشم و چراغ
چون سوسن و گل ز خویش بیرون آئیم
چون آب روان رویم از باغ به باغ

رباعی شمارهٔ ۱۰۵۵

گر با دیگری مجلس میسازم و لاغ
ننهم به خدا ز مهر کس بر دل داغ
لیکن چو فرو شود کسی را خورشید
در پیش نهد بجای خورشید چراغ

رباعی شمارهٔ ۱۰۵۶

گفتی مگری چو ابر در فرقت باغ
من آن توام بخسب ایمن به فراغ
ترسم که چراغ زیر طشتی بنهی
وانگاه بجویمش به صد چشم و چراغ

رباعی شمارهٔ ۱۰۵۷

گویند که عشق بانگ و نامست دروغ
گویند امید عشق خامست دروغ
کیوان سعادت بر ما در جانست
گویند فراز هفت بامست دروغ

رباعی شمارهٔ ۱۰۵۸

گویند که یار را وفا نیست دروغ
گویند پس از هجر لقا نیست دروغ
گویند شراب جانفزا نیست دروغ
گویند که این به پای ما نیست دروغ

رباعی شمارهٔ ۱۰۵۹

از دل سوی دلدار شکافست شکاف
وانکس که نداند این معافست معاف
هر روز در این حلقه مصافست مصاف
می‌پنداری که این گزافست گزاف

رباعی شمارهٔ ۱۰۶۰

امروز طوافست طوافست طواف
دیوانه معافست معافست معاف
نی جنگ و مصافست و مصافست مصاف
وصل است و زفافست زفافست زفاف

رباعی شمارهٔ ۱۰۶۱

با زنگی امشب چو شدستی به مصاف
از سینهٔ خود سینهٔ شب را بشکاف
در کعبهٔ عشاق طوافی چو کنی
دریاب که کعبه میکند با تو طواف

رباعی شمارهٔ ۱۰۶۲

در فقر فقیر باش و در صفوت صاف
با فقر و صفا درآ تو در کار مصاف
گر خصم تو صد تیغ برآرد ز غلاف
چون هیچ نبیند نزند زخم گزاف

رباعی شمارهٔ ۱۰۶۳

گویند مرا چند بخندی ز گزاف
کارت همه عشرتست و گفتت همه لاف
ای خصم چو عنکبوت صفرا میباف
سیمرغ طربناک شناسد سر قاف

رباعی شمارهٔ ۱۰۶۴

مهمان تو نیست دو سه روز و گزاف
خوان تو گرفته است از قاف به قاف
گر فتنه شود کسی معافست معاف
بر شمع کند همیشه پروانه طواف

رباعی شمارهٔ ۱۰۶۵

آن تاق که نیست جفتش اندر آفاق
با بنده بباخت تاق و جفتی به وفاق
پس گفت مرا که تاق خواهی یا جفت
گفتم به تو جفت و از همه عالم تاق

رباعی شمارهٔ ۱۰۶۶

آنکس که ترا بدید ای خوب اخلاق
در حال دهد کون و مکان را سه طلاق
مه را چه طراوت و زحل را چه محل
با طلعت آفتاب اندر افاق

رباعی شمارهٔ ۱۰۶۷

ای داروی فربهی و جان عاشق
فربه ز خیال تو روان عاشق
شیرین ز دهان تو دهان عاشق
جان بنده‌ات ای جان و جهان عاشق

رباعی شمارهٔ ۱۰۶۸

تمکین و قرار من که دارد در عشق
مستی و خمار من که دارد در عشق
من در طلب آب و نگارم چون باد
کار من و بار من که دارد در عشق

رباعی شمارهٔ ۱۰۶۹

لو کان اقل هذه الاشواق
للشمس لا ذهلت عن الاشراق
لو قسم ذوالهوی علی‌العشاق
العشر لهم ولی جمیع‌الباقی

رباعی شمارهٔ ۱۰۷۰

هر دل که طواف کرد گرد در عشق
هم کشته شد به آخر از خنجر عشق
این نکته نوشته‌اند بر دفتر عشق
سر اوست ندارد آنکه دارد سر عشق

رباعی شمارهٔ ۱۰۷۱

هر روز بنو برآید آن دلبر عشق
در گردن ما درافکند دفتر عشق
این خار از آن نهاد حق بر در عشق
تا دور شود هرکه ندارد سر عشق

رباعی شمارهٔ ۱۰۷۲

چون گشت طلسم جسم آدم چالاک
با خاک درآمیخته شد گوهر پاک
آن جسم طلسم را چو بشکست افلاک
پاکی بر پاک رفت و خاکی در خاک

رباعی شمارهٔ ۱۰۷۳

حاشا که شود سینهٔ عاشق غمناک
یا از جز عشق دامنش گردد چاک
حاشا که بخفت عاشقی اندر خاک
پاکست و کجا رود در آن عالم پاک

رباعی شمارهٔ ۱۰۷۴

خندید فرح تا بزنی انگشتک
گردید قدح تا بزنی انگشتک
بنمودت ابروی خود از زیر نقاب
چون قوس قزح تا بزنی انگشتک

رباعی شمارهٔ ۱۰۷۵

در بحر صفا گداختم همچو نمک
نه کف و ایمان نه یقین ماند و نه شک
اندر دل من ستاره‌ای شد پیدا
گم گشت در آن ستاره هر هفت فلک

رباعی شمارهٔ ۱۰۷۶

آنجا که عنایتست چه صلح و چه جنگ
ور کار تو نیکست چه تسبیح و چه جنگ
وانکس که قبولست چه رومی و چه زنگ
تسلیم و رضا باید ورنه سر و سنگ

رباعی شمارهٔ ۱۰۷۷

با همت بازباش و با کبر پلنگ
زیبا بگه شکار و پیروز به جنگ
کم کن بر عندلیب و طاوس درنگ
کانجا همه آفتست و اینجا همه رنگ

رباعی شمارهٔ ۱۰۷۸

برزن به سبوی صحبت نادان سنگ
بر دامن زیرکان عالم زن چنگ
با نااهلان مکن تو یک لحظه درنگ
آیینه چو در آب نهی گیرد زنگ

رباعی شمارهٔ ۱۰۷۹

چون چنگ خودت بگیرم اندر بر تنگ
وز پردهٔ عشاق برآرم آهنگ
گر زانکه در آبگینه خواهی زد سنگ
در خدمت تو بیایم اینک من و سنگ

رباعی شمارهٔ ۱۰۸۰

می‌گردد این روی جهان رنگ به رنگ
وز پرده همی بیند معشوقهٔ شنگ
این لرزهٔ دلها همه از معشوقیست
کز عشق ویست نه فلک چون مادنگ

رباعی شمارهٔ ۱۰۸۱

یک چند میان خلق کردیم درنگ
ز ایشان بوفا نه بوی دیدیم نه رنگ
آن به که نهان شویم از دیدهٔ خلق
چون آب در آهن و چو آتش در سنگ

رباعی شمارهٔ ۱۰۸۲

آنکس که ترا دید و نخندید چو گل
از جان و خرد تهیست مانند دهل
گبر ابدی باشد کو شاد نشد
از دعوت ذوالجلال و دیدار رسل

رباعی شمارهٔ ۱۰۸۳

آن می که گشود مرغ جان را پر و بال
دل را برهانید ز سیری و ملال
ساقی عشق است و عاشقان مالامال
از عشق پذیرفته و بر ماست حلال

رباعی شمارهٔ ۱۰۸۴

آواز گرفته است خروشان مینال
زیرا شنواست یار و واقف از حال
آواز خراشان و گلوی خسته
نالان ز زوال خویش در پیش کمال

رباعی شمارهٔ ۱۰۸۵

از عقل دلیل آید و از عشق خلیل
این آب حیات دان و آن آب سبیل
در چرخ نیابی تو نشان عاشق
در چرخ درآیی بنشانهای رحیل

رباعی شمارهٔ ۱۰۸۶

از من زر و دل خواستی ای مهر گسل
حقا که نه این دارم و نی آن حاصل
زر کو زر کی زر از کجا مفلس و زر
دل کو دل کی دل از کجا عاشق و دل

رباعی شمارهٔ ۱۰۸۷

اسرار حقیقت نشود حل به سال
نی نیز به درباختن حشمت و مال
تا دیده و دل خون نشود پنجه سال
از قال کسی را نبود راه به حال

رباعی شمارهٔ ۱۰۸۸

این عشق کمالست و کمالست و کمال
وین نفس خیالست خیالست و خیال
این عشق جلالست و جلالست و جلال
امروز وصالست و وصالست و وصال

رباعی شمارهٔ ۱۰۸۹

این نکته شنو ز بنده ای نقش چگل
هرچند که راهیست ز دل جانب دل
در چشم تو نیستم تو در چشم منی
تو مردم دیدای و من مردم گل

رباعی شمارهٔ ۱۰۹۰

پر از عیسی است این جهان مالامال
کی گنجد در جهان قماش دجال
شورابهٔ تلخ تیره دل کی گنجد
چون مشک جهان پر است از آب زلال

رباعی شمارهٔ ۱۰۹۱

جانی دارم لجوج و سرمست و فضول
وانگه یاری لطیف و بیصبر و ملول
از من سوی یار من رسولست خدای
وز یار بسوی من خدایست رسول

رباعی شمارهٔ ۱۰۹۲

چون آمده‌ای در این بیابان حاصل
چون بیخبران مباش از خود غافل
گامی میزن به قدر طاقت منشین
کاسودهٔ خفته دیر یابد منزل

رباعی شمارهٔ ۱۰۹۳

چون دم زدی از مهر رخ یار ای دل
ترتیب دم و قدم نگهدار ای دل
خود را به قدم ز غیر او خالی کن
تا دم نزنی بی دم دلدار ای دل

رباعی شمارهٔ ۱۰۹۴

حاشا که کند دل به دگر جا منزل
دور از دل من که گردد از عشق خجل
چشمم چو شکفت غیر آب تو نخورد
هم سرمهٔ دیده‌ای و هم قوت دل

رباعی شمارهٔ ۱۰۹۵

الخمر و من‌الزق ینادیک تعال
واقطع لوصالنا جمیع‌الاشغال
فربا و صفاء و سبقنا الحوال
کی نعتق بالنجدة روح‌العمال

رباعی شمارهٔ ۱۰۹۶

در خاموشی چرا شوی کند و ملول
خو کن به خموشی که اصولست اصول
خود کو خموشی آنکه خمش میخوانی
صد بانک و غریو است و پیامست و رسول

رباعی شمارهٔ ۱۰۹۷

در عشق نوا جزو زند آنگه کل
در باغ نخست غوره است آنگه مل
اینست دلا قاعده در فصل بهار
در بانگ شود گربه و آنگه بلبل

رباعی شمارهٔ ۱۰۹۸

عشقی به کمال و دلربائی به جمال
دل بر سخنو زبان ز گفتن شده لال
زین نادره‌تر کجا بود هرگز حال
من تشنه و پیش من روان آب زلال

رباعی شمارهٔ ۱۰۹۹

عشقی دارم پاکتر از آب زلال
این باختن عشق مرا هست حلال
عشق دگران بگردد از حال به حال
عشق من و معشوق مرا نیست زوال

رباعی شمارهٔ ۱۱۰۰

عمری به هوس در تک و تاز آمد دل
تا محرم جان دلنواز آمد دل
در آخر کار رفت و جان پاک بسوخت
انصاف بده که پاکباز آمد دل

رباعی شمارهٔ ۱۱۰۱

عندی جمل و من اشتیاق و فضول
لا یمکن شرحها به کتب و رسول
بل انتظر الزمان و الحال یحول
ان یجمع بیننا فتصغی و اقول

رباعی شمارهٔ ۱۱۰۲

مردا منشین جز که به پهلوی رجال
خوش باشد آینه به پهلوی صقال
یارب چه طرب دارد جان پهلوی جان
آن سنگ بود فتاده پهلوی سفال

رباعی شمارهٔ ۱۱۰۳

ممکن ز تو چون نیست که بردارم دل
آن به که به سودای تو بسپارم دل
گر من به غم تو نسپارم دل
دل را چکنم بهر چه میدارم دل

رباعی شمارهٔ ۱۱۰۴

نومید مشو امید می‌دار ای دل
در غیب عجایب است بسیار ای دل
گر جمله جهان قصد به جان تو کنند
تو دامن دوست را نه بگذار ای دل

رباعی شمارهٔ ۱۱۰۵

هم شاهد دیده‌ای و هم شاهد دل
ای دیده و دل ز نور روی تو خجل
گویند از آن هر دو چه حاصل کردی
جز عشق ز عاشقان چه آید حاصل

رباعی شمارهٔ ۱۱۰۶

کاچی سازی که روز برفست و وحل
دانی که ز بهر چیست این رسم و عمل
یعنی که به صورت او نم و تر، میریست
این در معنی نبات و کاچیست و عسل

رباعی شمارهٔ ۱۱۰۷

یا من هوب سیدی و اعلی و اجل
یا من انا عبده و ادنی و اقل
حاشاک تملنی و یوشیک تعل
ان لم یکن الوابل بالوصل فطل

رباعی شمارهٔ ۱۱۰۸

آمد بت خوش عربدهٔ می‌کشیم
بنشست چو یک تنگ شکر در پیشم
در بر بنهاد بر بط و ابریشم
وین پرده همی زد که خوش و بیخویشم

رباعی شمارهٔ ۱۱۰۹

آمد شد خود به کوی تو می‌بینم
میل دل و دیده سوی تو می‌بینم
گیرم که همه جرم جهان من کردم
آخر نه جهان بروی تو می‌بینم

رباعی شمارهٔ ۱۱۱۰

آن باده که بر جسم حرامست حرام
بر جان مجرد آن مدامست مدام
در ریز مگو که این تمامست تمام
آغاز و تمام ما کدامست کدام

رباعی شمارهٔ ۱۱۱۱

آن خوش سخنان که ما بگفتیم به هم
در دل دارد نهفته این چرخ به خم
یکروز چو باران کند او غمازی
بر روید سر ماز صحن عالم

رباعی شمارهٔ ۱۱۱۲

آنکس که به آب دیده‌اش میجویم
در جستن او روان چو آب جویم
امروز به گاه آمد و گفتا که سماع
نگذاشت که من دست نمازی شویم

رباعی شمارهٔ ۱۱۱۳

آن کس که ببست خواب ما را بستم
یارب تو ببند خواب او را به کرم
تا باز چشد مرارت بی‌خوابی
و اندیشه کند به عقل ارجم ترحم

رباعی شمارهٔ ۱۱۱۴

آنم که چو غمخوار شوم من شادم
واندم که خراب گشته‌ام آبادم
آن لحظه که ساکن و خموشم چو زمین
چون رعد به چرخ میرسد فریادم

رباعی شمارهٔ ۱۱۱۵

آن وقت آمد که ما به تو پردازیم
مرجان ترا خانهٔ آتش سازیم
تو کان زری میان خاکی پنهان
تا صاف شوی در آتشت اندازیم

رباعی شمارهٔ ۱۱۱۶

آنها که به پیش دلستان می‌کردم
چون بد مستان دست فشان می‌کردم
هرچند ز روی لطف او خوش خندید
آخر بچه روی آنچنان می‌کردم

رباعی شمارهٔ ۱۱۱۷

آواز تو بشنوم خوش آوازه شوم
چون لطف خدا بیحد و اندازه شوم
صد بار خریده‌ای و من ملک توام
یکبار دگر بخر که تا تازه شوم

رباعی شمارهٔ ۱۱۱۸

آواز سرافیل طرب میرسدم
از خاک فنا بر آسمان می‌بردم
کس را خبری نیست که بر من چه رسید
زان با خبری که بی‌خبر می‌رسدم

رباعی شمارهٔ ۱۱۱۹

از باد همه پیام او میشنوم
وز بلبل مست نام او میشنوم
این نقش عجب که دیده‌ام بر در دل
آوازهٔ آن ز بام او میشنوم

رباعی شمارهٔ ۱۱۲۰

از بسکه به نزدیک توام من دورم
وز غایت آمیزش تو مهجورم
وز کثرت پیدا شده‌گی مستورم
وز صحت بسیار چنین رنجورم

رباعی شمارهٔ ۱۱۲۱

از بلبل سرمست نوائی شنوم
وز باد سماع دلربائی شنوم
در آب همه خیال یاری بینم
وز گل همه بوی آشنائی شنوم

رباعی شمارهٔ ۱۱۲۲

از بهر تو صد بار ملامت بکشم
گر بشکنم این عهد غرامت بکشم
گر عمر وفا کند جفاهای ترا
در دل دارم که تا قیامت بکشم

رباعی شمارهٔ ۱۱۲۳

از بهر تو گر جان بدهم خوش میرم
وز بندهٔ بندهٔ توام خوش میرم
دیوانهٔ آن دو زلف چون زنجیرم
مدهوش دو چشم جادوی کشمیرم

رباعی شمارهٔ ۱۱۲۴

از ثور فلک شیر وفا میدوشم
هرچند که از پنجهٔ او بخروشم
هرچند که دوش حلقه بد در گوشم
امشب به خدا که بهتر است از دوشم

رباعی شمارهٔ ۱۱۲۵

از چشم تو سحر مطلق آموخته‌ام
وز عشق تو شمع روح‌افروخته‌ام
از حالت من چشم بدان دوخته باد
چون چشم برخسار تو در دوخته‌ام

رباعی شمارهٔ ۱۱۲۶

از جوی خوشاب دوست آبی خوردم
خوش کردم و خوش خوردم و خوش آوردم
خود را بر جوش آسیابی کردم
تا آب حیات میرود میگردم

رباعی شمارهٔ ۱۱۲۷

از خاک در تو چون جدا می‌باشم
با گریه و ناله آشنا میباشم
چون شمع ز گریه آبرو میدارم
چون چنگ ز ناله با نوا میباشم

رباعی شمارهٔ ۱۱۲۸

از خویشتن بجستن آرزو میکندم
آزاد نشستن آرزو میکندم
در بند مقامات همی بودم من
وان بند گسستن آرزو میکندم

رباعی شمارهٔ ۱۱۲۹

از خویش خوشم نی نباشد خوشیم
از خود گرمم نه آب و نی آتشیم
چندان سبکم به عشق کاندر میزان
از هیچ کم آیم دو من ار برکشیم

رباعی شمارهٔ ۱۱۳۰

از درد همیشه من دوا می‌بینم
در قهر و جفا لطف و وفا می‌بینم
در صحن زمین به زیر نه طاق فلک
بر هرچه نظر کنم ترا می‌بینم

رباعی شمارهٔ ۱۱۳۱

از روی تو من همیشه گلشن بودم
وز دیدن تو دو دیده روشن بودم
من میگفتم چشم بد از روی تو دور
جانا مگر آن چشم بدت من بودم

رباعی شمارهٔ ۱۱۳۲

از سوز غم تو آتش میطلبم
وز خاک در تو مفرشی میطلبم
از ناخوشی خویش به جان آمده‌ام
از حضرت تو وقت خوشی میطلبم

رباعی شمارهٔ ۱۱۳۳

از شور و جنون رشک جنان را بزدم
ز آشفته دلی راحت جان را بزدم
جانیکه بدان زنده‌ام و خندانم
دیوانه شدم چنانکه آن را بزدم

رباعی شمارهٔ ۱۱۳۴

از صنع برآیم بر صانع باشم
حاشا که زبون هیچ مانع باشم
چون مطبخ حق ز لوت مالامالست
تا چند به آب گرم قانع باشم

رباعی شمارهٔ ۱۱۳۵

از طبع ملول دوست ما می‌دانیم
وز غایت عاشقیش می رنجانیم
شرمنده و ترسنده نبرد راهی
تا راه حجاب ماست ما می‌رانیم

رباعی شمارهٔ ۱۱۳۶

از عشق تو گشتم ارغنون عالم
وز زخمهٔ تو فاش شده احوالم
ماننده چنگ شده همه اشکالم
هر پرده که می‌زنی مرا مینالم

رباعی شمارهٔ ۱۱۳۷

از عشق تو من بلند قد می‌گردم
وز شوق تو من یکی به صد می‌گردم
گویند مرا بگرد او می‌گردی
ای بیخبران بگرد خود میگردم

رباعی شمارهٔ ۱۱۳۸

از مطبخ غمهاش بلا میرسدم
هر لحظه به صد گونه ابا میرسدم
بوی جگر سوخته هر دم زدنی
بر مایدهٔ غم از کجا میرسدم

رباعی شمارهٔ ۱۱۳۹

از هرچه که آن خوشست نهی است مدام
تا ره نزند خوشی از این مردم عام
ورنه می و چنگ و روی زیبا و سماع
بر خاص حلال گشت و بر عام حرام

رباعی شمارهٔ ۱۱۴۰

اسرار ز دست دادمی نتوانم
وانرا بسزا گشاد می نتوانم
چیزیست درونم که مرا خوش دارد
انگشت بر او نهادمی نتوانم

رباعی شمارهٔ ۱۱۴۱

افتاده مرا عجب شکاری چکنم
واندر سرم افکنده خماری چکنم
سالوسم و زاهدم ولیکن در راه
گر بوسه دهد مرا نگاری چکنم

رباعی شمارهٔ ۱۱۴۲

المنةالله که به تو پیوستم
وز سلسلهٔ بند فراقت رستم
من بادهٔ نیستی چنان خوردستم
حز روز ازل تا بابد سرمستم

رباعی شمارهٔ ۱۱۴۳

امروز چو حلقه مانده بیرون دریم
با حلقه حریف گشته همچون کمریم
چون حلقهٔ چشم اگر حریف نظریم
باید که ازین حلقهٔ در درگذریم

رباعی شمارهٔ ۱۱۴۴

امروز همه روز به پیش نظرم
او بود از آن خراب و زیر و زبرم
از غایت حاضری چنین مهجورم
وز قوت آن بیخبری بیخبرم

رباعی شمارهٔ ۱۱۴۵

امروز یکی گردش مستانه کنم
وز کاسهٔ سر ساغر و پیمانه کنم
امروز در این شهر همی گردم مست
می‌جویم عاقلی که دیوانه کنم

رباعی شمارهٔ ۱۱۴۶

امشب که حریف دلبر دلداریم
یارب که چها در دل و در سر داریم
یک لحظه گل از چمن همی افشانیم
یک دم به شکرستان شکر میکاریم

رباعی شمارهٔ ۱۱۴۷

امشب که حریف مشتری و ماهم
با مه‌رویان چون شکر همراهم
سرمست شراب بزم شاهنشاهم
امشب همه آنست که من می‌خواهم

رباعی شمارهٔ ۱۱۴۸

امشب که شراب جان مدامست مدام
ساقی شه و باده با قوامست قوام
اسباب طرب جمله تمامست تمام
ای زنده‌دلان خواب حرامست حرام

رباعی شمارهٔ ۱۱۴۹

امشب که غم عشق مدامست مدام
جام و می لعل با قوامست قوام
خون غم و اندیشه حلالست حلال
خواب و هوس خواب حرامست حرام

رباعی شمارهٔ ۱۱۵۰

امشب که مه عشق تمامست تمام
دلدار فرو کرده سر از گوشهٔ بام
امشب شب یاد است و سجود است و قیام
چون باده و می خواب حرامست حرام

رباعی شمارهٔ ۱۱۵۱

امشب که همی رسد ز دلدار سلام
بر دیده و دل خواب حرامست حرام
ماند به سر زلف تو کز بوی خوشت
می‌آورد عطار ز بیم از در و بام

رباعی شمارهٔ ۱۱۵۲

امشب همه شب نشسته اندر حزنم
فردا بروم مناره را کارد زنم
خشم آلودست اگرچه با ماست صنم
در چاه رسیده‌ام ولی بی‌رسنم

رباعی شمارهٔ ۱۱۵۳

اندر طلب دوست همی بشتابم
عمرم به کران رسید و من در خوابم
گیرم که وصال دوست در خواهم یافت
این عمر گذشته را کجا دریابم

رباعی شمارهٔ ۱۱۵۴

انگورم و در زیر لگد می‌گردم
هر سوی که عشق می‌کشد می‌گردم
گفتیکه به گرد من چرا می‌گرد
گرد تو نیم به گرد خود می‌گردم

رباعی شمارهٔ ۱۱۵۵

از دوستیت خون جگر را بخورم
این مظلمه را تا به قیامت ببرم
فردا که قیامت آشکار گردد
تو خون طلبی و من برویت نگرم

رباعی شمارهٔ ۱۱۵۶

ای از تو برون ز خانه‌ها جای دلم
وی تلخی رنجهات حلوای دلم
ما را ز غمت شکایتی نیست ولیک
خوش آیدم آنکه بشنوی وای دلم

رباعی شمارهٔ ۱۱۵۷

ای بانگ رباب از تو تابی دارم
من نیز درون دل ربابی دارم
بر مگذر ساعتی بیا و بنشین
مهمان شو گوشهٔ خرابی دارم

رباعی شمارهٔ ۱۱۵۸

ای جان و جهان، جان و جهان گم کردم
ای ماه زمین و آسمان گم کردم
می بر کف من منه بنه بر دهنم
کز مستی تو راه دهان گم کردم

رباعی شمارهٔ ۱۱۵۹

ای دوست شکارم و شکاری دارم
بیکارنم و بس شگرف کاری دارم
گفتی سر سر بریدن من داری
آری دارم نگار آری دارم

رباعی شمارهٔ ۱۱۶۰

ای دل چو بهر خسی نشینی چکنم
وز باغ مدام گل نچینی چکنم
عالم همه از جمال او روشن شد
تو دیده نداری که ببینی چکنم

رباعی شمارهٔ ۱۱۶۱

ای دل ز جهانپان چرا داری بیم
حق محسن و منعم و کریمست و رحیم
تیر کرمش ز شصت احسان قدیم
در حاجت بنده میکند موی دو نیم

رباعی شمارهٔ ۱۱۶۲

ای راحت و آرامگه پیوستم
تا روی تو دیدم ز حوادث رستم
در مجلس تو گر قدحی بشکستم
صد ساغر زرین بخرم بفرستم

رباعی شمارهٔ ۱۱۶۳

ای عشق که هستی به یقین معشوقم
تو خالق مطلقی و من مخلوقم
بر کوری منکران که بدخواهانند
بالا ببرم بلند تا عیوقم

رباعی شمارهٔ ۱۱۶۴

ای نرگس پر خواب ربودی خوابم
وی لالهٔ سیراب ببردی آبم
ای سنبل پرتاب ز تو درتابم
ای گوهر کمیاب ترا کی یابم

رباعی شمارهٔ ۱۱۶۵

این گردش را ز جان خود دزدیدم
پیش از قالب به جان چنین گردیدم
گویند مرا صبر و سکون اولیتر
این صبر و سکون را به شما بخشیدم

رباعی شمارهٔ ۱۱۶۶

با تو قصص درد و فغان میگویم
ور گوش ببندی پنهان میگویم
دانسته‌ام اینکه از غمم شاد شوی
چندین غم دل با تو از آن میگویم

رباعی شمارهٔ ۱۱۶۷

با درد بساز چون دوای تو منم
در کس منگر که آشنای تو منم
گر کشته شوی مگو که من کشته شدم
شکرانه بده که خونبهای تو منم

رباعی شمارهٔ ۱۱۶۸

باز آمدم و برابرت بنشستم
احرام طواف گرد رویت بستم
هر پیمانی که بی‌تو با خود بستم
چون روی تو دیدم همه را بشکستم

رباعی شمارهٔ ۱۱۶۹

بازآمد و بازآمد ره بگشائیم
جویان دلست دل بدو بنمائیم
ما نعره‌زنان که آن شکارت مائیم
او خنده کنان که ما ترا میپائیم

رباعی شمارهٔ ۱۱۷۰

با سرکشی عشق اگر سرد آرم
بالله به سوگند که بس سر دارم
روزیکه چو منصور کنی بردارم
هردم خبری آرد از آن سردارم

رباعی شمارهٔ ۱۱۷۱

باغی که من از بهار او بشکفتم
بشکفت و نمود هرچه من میگفتم
با ساغر اقبال چو کرد او جفتم
سرمست شدم سر بنهادم خفتم

رباعی شمارهٔ ۱۱۷۲

بالای سر ار دست زند دو دستم
ای دلبر من عیب مکن سرمستم
از چنبرهٔ زمانه بیرون جستم
وز نیک و بد و سود و زیان وارستم

رباعی شمارهٔ ۱۱۷۳

با ملک غمت چرا تکبر نکنم
وز غلغله‌ات چرا جهان پر نکنم
پیش کرم کفت چو دریا کف بود
چون از کف تو کفش پر از در نکنم

رباعی شمارهٔ ۱۱۷۴

بخروشیدم گفت خموشت خواهم
خاموش شدم گفت خروشت خواهم
برجوشیدم گفت که نی ساکن باش
ساکن گشتم گفت بجوشت خواهم

رباعی شمارهٔ ۱۱۷۵

بر بوی تو هر کجا گلی دیدستم
بوئیدستم سرشک باریدستم
در هر چمنی که دیده‌ام سروی را
بر یاد قد تو پاش بوسیدستم

رباعی شمارهٔ ۱۱۷۶

بر بوی وفا دست زنانت باشم
در وقت جفا دست گرانت باشم
با این همه اندیشه کنانت باشم
تا حکم تو چیست آنچنانت باشم

رباعی شمارهٔ ۱۱۷۷

بر زلف تو گر دست درازی کردم
والله که حقیقت نه مجازی کردم
من در سر زلف تو بدیدم دل خویش
پس با دل خویش عشقبازی کردم

رباعی شمارهٔ ۱۱۷۸

بر شاه حبش زنیم و بر قیصر روم
پیشانی شیر برنویسیم رقوم
ما آهن لشکر سلیمان خودیم
جز در کف داود نگردیم چو موم

رباعی شمارهٔ ۱۱۷۹

بر میکده وقف است دلم سرمستم
جان نیز سبیل جام می‌کردستم
چون جان و دلم همی نمی‌پیوستند
آن هر دو بوی دادم از غم رستم

رباعی شمارهٔ ۱۱۸۰

بر یاد لبت لعل نگین می‌بوسم
آنم چو بدست نیست این می‌بوسم
دستم چو بر آسمان تو می‌نرسد
می‌آرم سجده و زمین می‌بوسم

رباعی شمارهٔ ۱۱۸۱

بوی دهن تو از چمن می‌شنوم
رنگ تو ز لاله و سمن می‌شنوم
این هم چو نباشدم لبان بگشایم
تا نام تو می‌گوید و من می‌شنوم

رباعی شمارهٔ ۱۱۸۲

بهر تو زنم نوا چو نی برگیرم
کوی تو گذر کنم چو پی برگیرم
چندین کرم و لطف که با من کردی
اندر دو جهان دل از تو کی برگیرم

رباعی شمارهٔ ۱۱۸۳

بیدف بر ما میا که ما در سوریم
برخیز و دهل بزن که ما منصوریم
مستیم نه مست بادهٔ انگوریم
از هرچه خیال کرده‌ای ما دوریم

رباعی شمارهٔ ۱۱۸۴

بیرون ز دو کون من مرادی دارم
بی‌شادیها روان شادی دارم
بگشای بخنده آن لبان خود را
زیرا ز گشاد آن گشادی دارم

رباعی شمارهٔ ۱۱۸۵

بیکار شدم ای غم عشقت کارم
در بیکاری تخم وفا میکارم
من صورت وصل میتراشم شب و روز
با خاطر چون تیشه مگر نجارم

رباعی شمارهٔ ۱۱۸۶

بیگانه مگیرید مرا زین کویم
در کوی شما خانهٔ خود می‌جویم
دشمن نیم ارچند که دشمن رویم
اصلم ترکست اگرچه هندی گویم

رباعی شمارهٔ ۱۱۸۷

بیگاه شد وز بیگهی من شادم
امشب قنق است یار فرخ‌زادم
روز و شب دیگر است در عشق مرا
من زین شب و زین روز برون افتادم

رباعی شمارهٔ ۱۱۸۸

تا آتش و آب عشق بشناخته‌ام
در آتش دل چو آب بگداخته‌ام
مانند رباب دل بپرداخته‌ام
تا زخمهٔ زخم عشق خوش ساخته‌ام

رباعی شمارهٔ ۱۱۸۹

تا ترک دل خویش نگیری ندهم
وانچت گفتم تا نپذیری ندهم
حیلت بگذار و خویشتن مرده مساز
جان و سر تو که تا نمیری ندهم

رباعی شمارهٔ ۱۱۹۰

تا جان دارم بندهٔ مرجان توام
دل جمع از آن زلف پریشان توام
ای نای بنال مست افغان توام
وی چنگ خمش مشو که مهمان توام

رباعی شمارهٔ ۱۱۹۱

تا چند بهر زه چون غباری گردم
گه بر سر که گه سوی غاری گردم
تا چند چو طفل بر نگاری گردم
یک چند گهی بگرد یاری گردم

رباعی شمارهٔ ۱۱۹۲

تا چند چو دف دست ستمهات خورم
یا همچو رباب زخم غمهات خورم
گفتی که چو چنگ در برت بنوازم
من نای تو نیستم که دمهات خورم

رباعی شمارهٔ ۱۱۹۳

تا خواسته‌ام از تو ترا خواسته‌ام
از عشق تو خوان عشق آراسته‌ام
خوابی دیدم و دوش فراموشم شد
این میدانم که مست برخاسته‌ام

رباعی شمارهٔ ۱۱۹۴

تا روی تو دیدم از جهان سیر شدم
روباه بدم ز فر تو شیر شدم
ای پای نهاده بر سر خلق ز کبر
این نیز بیندیش که سر زیر شدم

رباعی شمارهٔ ۱۱۹۵

تا زلف ترا به جان و دل بنده شدیم
چون زلف بس جمع و پراکنده شدیم
ارواح ترا سجده‌کنان میگویند
چون پیش تو مردیم همه زنده شدیم

رباعی شمارهٔ ۱۱۹۶

تا شمع تو افروخت پروانه شدم
با صبر ز دیدن تو بیگانه شدم
در روی تو بیقرار شد مردم چشم
یعنی که پری دیدم و دیوانه شدم

رباعی شمارهٔ ۱۱۹۷

تا ظن نبری که از تو بگریخته‌ام
یا با دگری جز تو درآمیخته‌ام
بر بسته نیم ز اصل انگیخته‌ام
چون سیل به بحر یار درریخته‌ام

رباعی شمارهٔ ۱۱۹۸

تا ظن نبری که از غمانت رستم
یا بی‌تو صبور گشتم و بنشستم
من شربت عشق تو چنان خوردستم
کز روز ازل تا با بد سرمستم

رباعی شمارهٔ ۱۱۹۹

تا ظن نبری که من دوئی می‌بینم
هر لحظه فتوحی بنوی می‌بینم
جان و دل من جمله توئی می‌دانم
چشم و سر من جمله توئی می‌بینم

رباعی شمارهٔ ۱۲۰۰

تا ظن نبری که من کمت می‌بینم
بی‌زحمت دیده هر دمت می‌بینم
در وهم نیاید و صفت نتوان کرد
آن شادیها که از غمت می‌بینم

رباعی شمارهٔ ۱۲۰۱

تا کاسهٔ دوغ خویش باشد پیشم
والله که به انگبین کس نندیشم
ور بی‌برگی به مرگ مالد گوشم
آزادی را به بندگی نفروشم

رباعی شمارهٔ ۱۲۰۲

تا پردهٔ عاشقانه بشناخته‌ایم
از روی طرب پرده برانداختیم
با مطرب عشق چنگ خود در زده‌ایم
همچون دف و نای هردو در ساخته‌ایم

رباعی شمارهٔ ۱۲۰۳

تا میرود آن نگار ما میرانیم
پیمانه چو پر شود فرو گردانیم
چون بگذرد این سر که درین آب و گلست
در صبح وصال دولتش خندانیم

رباعی شمارهٔ ۱۲۰۴

تو بحر لطافتی و ما همچو کفیم
آنسوی که موج رفت ما آنطرفیم
آن کف که به خون عشق آلودستی
بر ما میزن که بر کفت همچو دفیم

رباعی شمارهٔ ۱۲۰۵

جانرا که در این خانه وثاقش دادم
دل پیش تو بود من نفاقش دادم
چون چند گهی نشست کدبانوی جان
عشق تو رسید و سه طلاقش دادم

رباعی شمارهٔ ۱۲۰۶

جانی که در او دو صد جهان میدانم
گوئیکه فلانست و فلان میدانم
او شاهد حضرتست و حق نیک غیور
هر چشم که بسته گشت از آن میدانم

رباعی شمارهٔ ۱۲۰۷

چندانکه به کار خود فرو می‌بینم
بی‌دیده‌گی خویش نکو می‌بینم
با زحمت چشم خود چه خواهم کردن
اکنون که جهان به چشم او می‌بینم

رباعی شمارهٔ ۱۲۰۸

چون تاج منی ز فرق خود افکندیم
اینک کمر خدمت تو بربندیم
بسیار گریستیم و هجران خندید
وقت است که او بگرید و ما خندیم

رباعی شمارهٔ ۱۲۰۹

چون مار ز افسون کسی می‌پیچم
چون طرهٔ جعد یار پیچاپیچم
والله که ندانم این چه پیچاپیچست
این میدانم که چون نپیچم هیچم

رباعی شمارهٔ ۱۲۱۰

چون می‌دانی که از نکوئی دورم
گر بگریزم ز نیکوان معذورم
او همچو عصا کش است و من نابینا
من گام به خود نمیزنم مأمورم

رباعی شمارهٔ ۱۲۱۱

حاشا که ز زخم تیر و خنجر ترسیم
وز بستن پای و رفتن سر ترسیم
ما گرم روان دوزخ آشامانیم
از گفت و مگوی خلق کمتر ترسیم

رباعی شمارهٔ ۱۲۱۲

خواهم که به عشق تو ز جان برخیزم
وز بهر تو از هر دو جهان برخیزم
خورشید تو خواهم که بیاران برسد
چون ابر ز پیش تو از آن برخیزم

رباعی شمارهٔ ۱۲۱۳

خود راز چنین لطف چه مانع باشیم
چون صنع حقیم پیش صانع باشیم
در مطبخ چرخ کاسه‌ها زرین‌اند
حاشا که به آب گرم قانع باشیم

رباعی شمارهٔ ۱۲۱۴

خیزید که تا بر شب مهتاب زنیم
بر باغ گل و نرگس بیخواب زنیم
کشتی دو سه ماه بر سر یخ راندیم
وقت است برادران که بر آب زنیم

رباعی شمارهٔ ۱۲۱۵

در آتش خویش چون دمی جوش کنم
خواهم که دمی ترا فراموش کنم
گیرم جانی که عقل بیهوش کند
در جام درآئی و ترا نوش کنم

رباعی شمارهٔ ۱۲۱۶

در باغ شدم صبوح و گل می‌چیدم
وز دیدن باغبان همی ترسیدم
شیرین سخنی ز باغبان بشنیدم
گل را چه محل که باغ را بخشیدم

رباعی شمارهٔ ۱۲۱۷

در بحر خیال غرقهٔ گردابم
نی بلکه به بحر میکشد سیلابم
ای دیده نمی‌خواب من بندهٔ آنک
در خواب بدانست که من در خوابم

رباعی شمارهٔ ۱۲۱۸

در چنگ توام بتا در آن چنگ خوشم
گر جنگ کنی بکن در آن جنگ خوشم
ننگست ملامت بره عشق ترا
من نام گرو کردم و با ننگ خوشم

رباعی شمارهٔ ۱۲۱۹

در دور سپهر و مهر ساقی مائیم
سرمست مدام اشتیاقی مائیم
در آینه وجود کردیم نگاه
مائیم و نمائیم که باقی مائیم

رباعی شمارهٔ ۱۲۲۰

در چشمهٔ دل مهی بدیدیم به چشم
ز آن چشمه بسی آب کشیدیم به چشم
ز آن روز بگرد گرد آن چشمهٔ دل
مانندهٔ دل، همی دویدیم به چشم

رباعی شمارهٔ ۱۲۲۱

در عالم گل گنج نهانی مائیم
دارندهٔ ملک جاودانی مائیم
چون از ظلمات آب و گل بگذشتیم
هم خضر و هم آب زندگانی مائیم

رباعی شمارهٔ ۱۲۲۲

در عشق تو گر دل بدهم جان ببرم
هرچه بدهم هزار چندان ببرم
چوگان سر زلف تو گر دست دهد
از جمله جهان گوی ز میدان ببرم

رباعی شمارهٔ ۱۲۲۳

در عشق تو معرفت خطا دانستیم
چه عشق و چه معرفت کرا دانستیم
یک یافتنی از او به فریاد دو کون
این هست از آن نیست که ما دانستیم

رباعی شمارهٔ ۱۲۲۴

در کوی خرابات گذر میکردم
وین دلق بشر دوخت بدر میکردم
هرکس نظری به جانبی میافکند
من بر نظر خویش نظر میکردم

رباعی شمارهٔ ۱۲۲۵

در کوی خرابات نگاری دیدم
عشقش به هزار جان و دل بخریدم
بوئی ز سر دو زلف او بشنیدم
دست طمع از هر دو جهان ببریدم

رباعی شمارهٔ ۱۲۲۶

در هر فلکی مردمکی می‌بینم
هر مردمکش را فلکی می‌بینم
ای احوال اگر یکی دو می‌بینی تو
بر عکس تو من دو را یکی می‌بینم

رباعی شمارهٔ ۱۲۲۷

دستارم و جبه و سرم هر سه به هم
قیمت کردند به یک درم چیزی کم
نشنیدستی تو نام من در عالم
من هیچکسم هیچکسم هیچکسم

رباعی شمارهٔ ۱۲۲۸

دشنامم ده که مست دشنام توام
مست سقط خوش خوش آشام توام
زهرابه بیار تا بنوشم چو شکر
من رام توام رام توام رام توام

رباعی شمارهٔ ۱۲۲۹

دلدار چو دید خسته و غمگینم
آمد خندان نشست بر بالینم
خارید سرم گفت که ای مسکینم
دل می‌ندهد ره که چنینت بینم

رباعی شمارهٔ ۱۲۳۰

دل زار وثاق سینه آواره کنم
بر سنگ زنم سبوی خود پاره کنم
گر پاره کنم هزار گوهر ز غمت
روزی او را ز لعل تو چاره کنم

رباعی شمارهٔ ۱۲۳۱

دل میگوید که نقد این باغ دریم
امروز چریدیم و به شب هم بچریم
لب میگزدش عقل که گستاخ مرو
گرچه در رحمت است زحمت ببریم

رباعی شمارهٔ ۱۲۳۲

دوش آمده بود از سر لطفی یارم
شب را گفتم فاش مکن اسرارم
شب گفت پس و پیش نگه کن آخر
خورشید تو داری ز کجا صبح آرم

رباعی شمارهٔ ۱۲۳۳

دوش از سر مستی بخراشید رخم
آندم که زروش لاله میچید رخم
گفتم مخراشش که از آنروز که زاد
از قبلهٔ روی تو نگردید رخم

رباعی شمارهٔ ۱۲۳۴

دوش از طربی بسوی اصحاب شدیم
وز غوره فشانان سوی دوشاب شدیم
وز شب صفتان جانب مهتاب شدیم
با بیداران ز خویش در خواب شدیم

رباعی شمارهٔ ۱۲۳۵

دوش ارچه هزار نام بر ننگ زدم
بر دامن آن عهد شکن چنگ زدم
دل بر دل او نهادم از شوق وصال
هم عاقبت آبگینه بر سنگ زدم

رباعی شمارهٔ ۱۲۳۶

دل داد مرا که دلستان را بزدم
آن را که نواختم همان را بزدم
جانی که بدو زنده‌ام و خندانم
دیوانه شدم چنانکه جان را بزدم

رباعی شمارهٔ ۱۲۳۷

دیوانه‌ام نیم ولیک همی خوانندم
بیگانه‌ام ولیک میرانندم
همچون عسسان بجهد در نیمهٔ شب
مستند ولی چو روز میدانندم

رباعی شمارهٔ ۱۲۳۸

ذات تو ز عیبها جدا دانستم
موصوف به مغز کبریا دانستم
من دل چکنم چونکه به تحقیق و یقین
خود را چو شناختم ترا دانستم

رباعی شمارهٔ ۱۲۳۹

رازیکه بگفتی ای بت بدخویم
واگو که من از لطف تو آن میجویم
چون گفت به گریه درشدم پس گفتا
وامیگویم خموش وامیگویم

رباعی شمارهٔ ۱۲۴۰

رفتی و ز رفتن تو من خون گریم
وز غصهٔ افزون تو افزون گریم
نی خود چو تو رفتی ز پیت دیده برفت
چون دیده برفت بعد از او چون گریم

رباعی شمارهٔ ۱۲۴۱

روزت بستودم و نمی‌دانستم
شب با تو غنودم و نمی‌دانستم
ظن برده بدم به خود که من من بودم
من جمله تو بودم و نمی‌دانستم

رباعی شمارهٔ ۱۲۴۲

روزی به خرابات تو می میخوردم
وین خرقهٔ آب و گل بدر می‌کردم
دیدم ز خرابات تو عالم معمور
معمور و خراب از آن چنین میکردم

رباعی شمارهٔ ۱۲۴۳

رویت بینم بدر من آن را دانم
وانجا که توئی صدر من آن را دانم
وانشب که ترا بینم ای رونق عید
از عمر شب قدر من آن را دانم

رباعی شمارهٔ ۱۲۴۴

زان دم که ترا به عشق بشناخته‌ام
بس نرد نهان که با تو من باخته‌ام
به خرام تو سرمست به خرگاه دلم
کز بهر تو خرگاه بپرداخته‌ام

رباعی شمارهٔ ۱۲۴۵

ز اول که حدیث عاشقی بشنودم
جان و دل و دیده در رهش فرسودم
گفتم که مگر عاشق و معشوق دواند
خود هر دو یکی بود من احول بودم

رباعی شمارهٔ ۱۲۴۶

زاهد بودی ترانه گویت کردم
خاموش بدی فسانه گویت کردم
اندر عالم نه نام بودت نه نشان
ننشاندمت و نشانه گویت کردم

رباعی شمارهٔ ۱۲۴۷

زنبور نیم که من بدودی بروم
یا همچو پری به بوی عودی بروم
یا سیل شکسته تا برودی بروم
یا حرص که در عشوهٔ سودی بروم

رباعی شمارهٔ ۱۲۴۸

زین پیش اگر دم از جنون میزده‌ام
وانگه قدم از چرا و چون میزده‌ام
عمری بزدم این در و چون بگشادند
دیدم ز درون در برون میزده‌ام

رباعی شمارهٔ ۱۲۴۹

زینگونه که من به نیستی خرسندم
چندین چه دهید بهر هستی پندم
روزیکه به تیغ نیستی بکشندم
گریندهٔ من کیست بر او می‌خندم

رباعی شمارهٔ ۱۲۵۰

ساقی امروز در خمارت بودم
تا شب به خدا در انتظارت بودم
می در ده و از دام جهانم به جهان
امشب چو به روز من شکارت بردم

رباعی شمارهٔ ۱۲۵۱

ساقی چو دهد بادهٔ حمرا چکنم
چون بوسه طلب کند مه‌افزا چکنم
امروز که حاضر است اقبال وصال
گر گول نیم حدیث فردا چکنم

رباعی شمارهٔ ۱۲۵۲

سر در خاک آستان تو نهم
دل در خم زلف دلستان تو نهم
جانم به لب آمده است لب پیش من آر
تا جان به بهانه در دهان تو نهم

رباعی شمارهٔ ۱۲۵۳

شادم که ز شادی جهان آزادم
مستم که اگر می‌نخورم هم شادم
از حالت هیچکس ندارم بایست
این دبدبهٔ خفیه مبارکبادم

رباعی شمارهٔ ۱۲۵۴

شادی کردم چو آن گهر شد جفتم
چون موج ز باد بود خود آشفتم
آشفته چو رعد سر دریا گفتم
چون ابر تهی بر لب دریا خفتم

رباعی شمارهٔ ۱۲۵۵

شاعر نیم و ز شاعری نان نخورم
وز فضل نلافم و غم آن نخورم
فضل و هنرم یکی قدح میباشد
وان نیز مگر ز دست جانان نخورم

رباعی شمارهٔ ۱۲۵۶

شب رفت و هنوز ما به خمار خودیم
در دولت تو همیشه سر کار خودیم
هم عاشق و هم بیدل و دلدار خودیم
هم مجلس و هم بلبل گلزار خودیم

رباعی شمارهٔ ۱۲۵۷

شب گوید من انیس می‌خوارانم
صاحب جگر سوخته را من جانم
و آنها که ز عشقشان نصیبی نبود
هر شب ملک‌الموت در ایشانم

رباعی شمارهٔ ۱۲۵۸

شد گلشن روی تو تماشای دلم
شد تلخی جور هات حلوای دلم
ما را ز غمت شکایتی نیست ولیک
ذوقی دارد که بشنوی وای دلم

رباعی شمارهٔ ۱۲۵۹

صد نام زیاد دوست بر ننگ زدیم
صد تنگ شکر بدین دل تنگ زدیم
ای زهرهٔ ساقی دگر لاف نماند
کز سور قرابهٔ تو بر سنگ زدیم

رباعی شمارهٔ ۱۲۶۰

عالم جسم است و نور جانی مائیم
عالم شب و ماه آسمانی مائیم
چون از ظلمات آب و گل دور شویم
هم خضر و هم آب زندگانی مائیم

رباعی شمارهٔ ۱۲۶۱

عشق آمد و گفت تا بر او باشم
رخسارهٔ عقل و روح را بخراشم
میامد و من همی شدم تا اکنون
این بار نیامدم که آنجا باشم

رباعی شمارهٔ ۱۲۶۲

عشق از بنه بی‌بنست و بحریست عظیم
دریای معلق است و اسرار قدیم
جانها همه غرقه‌اند در بحر مقیم
یک قطره از او امید و باقی همه بیم

رباعی شمارهٔ ۱۲۶۳

عشق است صبوح و من بدو بیدارم
عشق است بهار و من بدو گلزارم
سوگند به عشقی که عدوی کار است
کانروز که بیکار نیم بیکارم

رباعی شمارهٔ ۱۲۶۴

عشق است قدح وز قدحش خوشحالم
او راست عروسی و منش طبالم
سوگند بدان عشق که بطال گر است
کانروز که طبال نیم بطالم

رباعی شمارهٔ ۱۲۶۵

عشق تو گرفته آستین می‌کشدم
واندر پی یار راستین می‌کشدم
وانگه گوئی دراز تا چند کشی
با عشق بگو که همچنین می‌کشدم

رباعی شمارهٔ ۱۲۶۶

عمری رخ یکدگر بدیدم به چشم
امروز که درهم نگریدیم به چشم
وانگه گوئی دراز تا چند کشی
با عشق بگو که همچنین میکشدم

رباعی شمارهٔ ۱۲۶۷

فانی شدم و برید اجزای تنم
می‌چرخ که بر چرخ بد اول وطنم
مستند و خوشند و می‌پرستند همه
در عیب از این وحشت و زندان که منم

رباعی شمارهٔ ۱۲۶۸

فرمود که دست و پا بکاری بزنیم
تا می نرود دو دست بازی بزنیم
چون در تو زدیم دست از این شادی را
پس چون نزنین دست آری بزنیم

رباعی شمارهٔ ۱۲۶۹

قد صبحنا اللله به عیش و مدام
قد عیدنا العید و مام صیام
املا قدحا وهات یا خیر غلام
کی یسکرنا ثم علی‌الدهر سلام

رباعی شمارهٔ ۱۲۷۰

قاشانیم و لاابالی حالیم
فتنه شدگان ازال آزالیم
جانداده به عشق رطل مالامالیم
صافی بخوریم و درد بر سر مالیم

رباعی شمارهٔ ۱۲۷۱

قومیکه چو آفتاب دارند قدوم
در صدق چو آهنند و در لطف چو موم
چون پنجهٔ شیرانهٔ خود بگشایند
نی پرده رها کنند و نی نقش و رسوم

رباعی شمارهٔ ۱۲۷۲

گاه از غم دلبران بر آتش باشم
گاه از پی دوستان مشوش باشم
آخر بچه خرمی زنم راه نشاط
آخر به کدام دلخوشی خوش باشم

رباعی شمارهٔ ۱۲۷۳

گاهی ز هوس دست زنان میباشم
گاه از دوری دست گزان میباشم
در آب کنم دست که مه را گیرم
مه گوید من بر آسمان میباشم

رباعی شمارهٔ ۱۲۷۴

گر باده نهان کنیم بو را چه کنیم
وین حال خمار و رنگ و رو را چه کنیم
ور با لب خشک عشق را خشک آریم
این چشمهٔ چشم همچو جو را چه کنیم

رباعی شمارهٔ ۱۲۷۵

گر چرخ پر از ناله کنم معذورم
ور دشت پر از ژاله کنم معذورم
تو جان منی و میدوم در پی تو
جان را چو به دنباله کنم معذورم

رباعی شمارهٔ ۱۲۷۶

گر چرخ زنم گرد تو خورشید زنم
ور طبل زنم نوبت جاوید زنم
چون حارس چوبک زن بام تو شوم
چوبک همه بر تارک ناهید زنم

رباعی شمارهٔ ۱۲۷۷

گر جنگ کند به جای چنگش گیرم
ور خوار کنم بنام و ننگش گیرم
دانی بر من تنگ چرا می‌گیرد
تا چون ببرم آید تنگش گیرم

رباعی شمارهٔ ۱۲۷۸

گر خوب کنی روی مرا خوب توام
ور چنگ کنی چو چوب هم چوب توام
گر پاره کنی ز رنج ایوب توام
ای یوسف روزگار یعقوب توام

رباعی شمارهٔ ۱۲۷۹

گردان به هوای یار چون گردونیم
ایزد داند در این هوا ما چونیم
ما خیره که عاقلان چرا هشیارند
وانان حیران که ما چرا مجنونیم

رباعی شمارهٔ ۱۲۸۰

گر دریائی ماهی دریای توام
ور صحرائی آهوی صحرای توام
در من می‌دم بندهٔ دمهای توام
سرنای تو سرنای تو سرنای توام

رباعی شمارهٔ ۱۲۸۱

گر دل دهم و از سر جان برخیزم
جان بازم و از هر دو جهان برخیزم
من بنده به خوی تو نمیدانم زیست
مقصود تو چیست تا از آن برخیزم

رباعی شمارهٔ ۱۲۸۲

گر دل طلبم در خم مویت بینم
ور جان طلبم بر سر کویت بینم
از غایت تشنگی اگر آب خورم
در آب همه خیال رویت بینم

رباعی شمارهٔ ۱۲۸۳

کردیم قبول و من زرد میترسم
در خدمت تو ز چشم بد میترسم
از بیم زوال آفتاب عشقت
حقا که من از سایهٔ خود میترسم

رباعی شمارهٔ ۱۲۸۴

گر رنج دهد بجای بختش گیرم
ور بند نهد بجای رختش گیرم
زان ناز کند سخت که چون بازآید
سختش گیرم عظیم سختش گیرم

رباعی شمارهٔ ۱۲۸۵

گر شاد ببینمت بر این دیده نهم
ور دیده بر این رخ پسندیده نهم
بر عرعر زیبات طوافی دارم
گر روی بدان جعد پژولیده نهم

رباعی شمارهٔ ۱۲۸۶

گر صبر کنی پردهٔ صبرت بدریم
ور خواب روی خواب ز چشمت ببریم
گر کوه شوی در آتشت بگدازیم
ور بحر شوی تمام آبت بخوریم

رباعی شمارهٔ ۱۲۸۷

گر کبر بخورده‌ام که سرمست توام
مشتاب بکشتنم که در دست توام
گفتی که زمین حق فراخست فراخ
ای جان به کجا روم که در دست توام

رباعی شمارهٔ ۱۲۸۸

گر ماه شوی بر آسمان کم نگرم
ور بخت شوی رخت بسویت نبرم
زین بیش اگر بر سر کویت گذرم
فرمای که چون مار بکوبند سرم

رباعی شمارهٔ ۱۲۸۹

گر من بدر سرای تو کم گذری
از بیم غیوران تو باشد حذرم
تو خود به دلم دری چو فکرت شب و روز
هرگه که ترا جویم در دل نگرم

رباعی شمارهٔ ۱۲۹۰

گر یار کنی خصم تواش گردانیم
هر لحظه به نوعی دگرت رنجانیم
گر خار شدی گل از تو پنهان داریم
ور گل گردی در آتشت بنشانیم

رباعی شمارهٔ ۱۲۹۱

گفتم به فراق مدتی بگزارم
باشد که پشیمان شود آن دلدارم
بس نوشیدم ز صبر و بس کوشیدم
نتوانستم از تو چه پنهان دارم

رباعی شمارهٔ ۱۲۹۲

گویی تو که من ز هر هنر باخبرم
این بی‌خبری بس که ز خود بیخبری
تا از من و مای خود مسلم نشوی
با این ملکان محرم و همدم نشوی

رباعی شمارهٔ ۱۲۹۳

گفتم دل و دین بر سر کارت کردم
هر چیز که داشتم نثارت کردم
گفتا تو که باشی که کنی یا نکنی
آن من بودم که بیقرارت کردم

رباعی شمارهٔ ۱۲۹۴

گفتم سگ نفس را مگر پیر کنم
در گردن او ز توبه زنجیر کنم
زنجیر دران شود چو بیند مردار
با این سگ هار من چه تدبیر کنم

رباعی شمارهٔ ۱۲۹۵

گفتم که دل از تو برکنم نتوانم
یا بی‌غم تو دمی زنم نتوانم
گفتم که ز سر برون کنم سودایت
ای خواجه اگر مرد منم نتوانم

رباعی شمارهٔ ۱۲۹۶

گفتم که ز چشم خلق با دردسریم
تا زحمت خود ز چشم خلقان ببریم
او در تن چون خیال من شد چو خیال
یعنی که ز چشمها کنون دورتریم

رباعی شمارهٔ ۱۲۹۷

گفتم که مگر غمت بود درمانم
کی دانستم که با غمت درمانم
او از سر لطف گفت درمان تو چیست
گفتم وصلت گفت بر این درمانم

رباعی شمارهٔ ۱۲۹۸

گنجینهٔ اسرار الهی مائیم
بحر گهر نامتناهی مائیم
بگرفته ز ماه تا به ماهی مائیم
بنشسته به تخت پادشاهی مائیم

رباعی شمارهٔ ۱۲۹۹

گوئیکه به تن دور و به دل با یارم
زنهار مپندار که من دل دارم
گر نقش خیال خود ببینی روزی
فریاد کنی که من ز خود بیزارم

رباعی شمارهٔ ۱۳۰۰

گه در طلب وصل مشوش باشیم
گاه از تعب هجر در آتش باشیم
چون از من و تو این من و تو پاک شود
آنگه من و تو بی من و تو خوش باشیم

رباعی شمارهٔ ۱۳۰۱

لا الفجر بقینة و لا شرب مدام
الفخر لمن یطعن فی یوم زحام
من یبدل روحه به سیف و سهام
یستأهل آن یقعدو الناس قیام

رباعی شمارهٔ ۱۳۰۲

لب بستم و صد نکته خموشت گفتم
در گوش دل عشوه فروشت گفتم
در سر دارم آنچه به گوشت گفتم
فردا بنمایم آنچه دوشت گفتم

رباعی شمارهٔ ۱۳۰۳

لیلم که نهاری نکند من چکنم
بختم که سواری نکند من چکنم
گفتم که به دولتی جهانرا بخورم
اقبال چو یاری نکند من چکنم

رباعی شمارهٔ ۱۳۰۴

ما از دو صفت ز کار بیکار شویم
در دست دو خوی بد گرفتار شویم
یک خوآنی که سخت از او مست شویم
خوی دگر آنکه دیر هشیار شویم

رباعی شمارهٔ ۱۳۰۵

ما بادهٔ ز خون دل خود می‌نوشیم
در خم تن خویش چو می می‌جوشیم
جان را بدهیم و نیم از آن باده خوریم
سر را بدهیم و جرعه‌ای نفروشیم

رباعی شمارهٔ ۱۳۰۶

ما باده ز یار دلفروز آوردیم
ما آتش عشق سینه‌سوز آوردیم
تا دور ابد جهان نبیند در خواب
آن شبها را که ما به روز آوردیم

رباعی شمارهٔ ۱۳۰۷

ما برزگران این کهن دشت نویم
در کشتهٔ شادی همه غم میدرویم
چون لالهٔ کم عمر در این دشت فنا
تا سر زده از خاک ببادی گرویم

رباعی شمارهٔ ۱۳۰۸

ما جان لطیفیم و نظر در نائیم
در جای نمائیم ولی بیجائیم
از چهره اگر نقاب را بگشائیم
عقل و دل و هوش جمله را بربائیم

رباعی شمارهٔ ۱۳۰۹

ما خاک ترا به آب زمزم ندهیم
شادی نستانیم و از این غم ندهیم
این صورت ما نصیب آدمیانست
از صورت تو آب به آدم ندهیم

رباعی شمارهٔ ۱۳۱۰

ما خواجهٔ ده نه‌ایم ما قلاشیم
ما صدر سرانه‌ایم ما اوباشیم
نی نی چو قلم به دست آن نقاشیم
خود نیز ندانیم کجا میباشیم

رباعی شمارهٔ ۱۳۱۱

ما را بس و ما را بس و ما بس کردیم
ما پشت بروی یار ناکس کردیم
مردار همه نثار کرکس کردیم
در قبلهٔ تو نماز واپس کردیم

رباعی شمارهٔ ۱۳۱۲

ما رخت وجود بر عدم بربندیم
بر هستی نیست مزور خندیم
بازی بازی طنابها بگسستیم
تا خیمهٔ صبر از فلک برکندیم

رباعی شمارهٔ ۱۳۱۳

ما عاشق خود را به عدو بسپاریم
هم منبل و هم خونی و هم عیاریم
ما را تو به شحنه ده که ما طراریم
تو حیلهٔ ما مخور که ما مکاریم

رباعی شمارهٔ ۱۳۱۴

ما کار و دکان و پیشه را سوخته‌ایم
شعر و غزل و دو بیتی آموخته‌ایم
در عشق که او جان و دل و دیدهٔ ماست
جان و دل و دیده هر سه بردوخته‌ایم

رباعی شمارهٔ ۱۳۱۵

ما مذهب چشم شوخ مستش داریم
کیش سر زلف بت‌پرستش داریم
گویند جز این هر دو بود دین درست
از دین درست ما شکستش داریم

رباعی شمارهٔ ۱۳۱۶

مانند قلم سپید کار سیهم
گر همچو قلم سرم بری سر ننهم
چون سر خواهم به ترک سر خواهم گفت
چون با سر خود ز سر او شرح دهم

رباعی شمارهٔ ۱۳۱۷

ماهی فارغ ز چارده می‌بینم
بی‌چشم بسوی ماه ره می‌بینم
گفتی که از او همه جهان آب شده است
آوخ که در این آب چه مه می‌بینیم

رباعی شمارهٔ ۱۳۱۸

مائیم که از بادهٔ بی‌جام خوشیم
هر صبح منوریم و هر شام خوشیم
گویند سرانجام ندارید شما
مائیم که بی‌هیچ سرانجام خوشیم

رباعی شمارهٔ ۱۳۱۹

مائیم که پوستین بگازر دادیم
وز دادن پوستین بگازر شادیم
در بحر غمی که ساحل و قعرش نیست
نظاره‌گر آمدیم و پست افتادیم

رباعی شمارهٔ ۱۳۲۰

مائیم که بی‌قماش و بی‌سیم خوشیم
در رنج مرفهیم و در بیم خوشیم
تا دور ابد از می تسلیم خوشیم
تا ظن نبری که ما چو تونیم خوشیم

رباعی شمارهٔ ۱۳۲۱

مائیم که تا مهر تو آموخته‌ایم
چشم از همه خوبان جهان دوخته‌ایم
هر شعله کز آتش زنهٔ عشق جهد
در ما گیرد از آنکه ما سوخته‌ایم

رباعی شمارهٔ ۱۳۲۲

مائیم که دل ز جسم و جوهر کندیم
مهر از فلک و جهان اغبر کندیم
از کبر جهان سبال خود میمالید
از دولت دل سبلت او را کندیم

رباعی شمارهٔ ۱۳۲۳

مائیم که دوست خویش دشمن داریم
اما دشمن هر عاشق و هر بیداریم
با قاصد دشمنان خود یاریم
ما دامن خود همیشه در خون داریم

رباعی شمارهٔ ۱۳۲۴

مائیم که گه نهان و گه پیدائیم
گهمؤمنو گه یهود و گه ترسائیم
تا این دل ما قالب هر دل گردد
هر روز به صورتی برون می‌آئیم

رباعی شمارهٔ ۱۳۲۵

مردم رغم عشق دمی در من دم
تا زندهٔ جاوید شوم زان یکدم
گفتی که به وصل با تو همدم باشم
گو با که کجا شرم نداری همدم

رباعی شمارهٔ ۱۳۲۶

مصنوع حقیم و صید صانع باشیم
جانرا ز مراد جان چه مانع باشیم
صد بره برای بندگان قربان کرد
ما چند به آب گرم قانع باشیم

رباعی شمارهٔ ۱۳۲۷

مگریز ز من که من خریدار توام
در من بنگر که نور دیدار توام
در کار من آ که رونق کار توام
بیزار مشو ز من که بازار توام

رباعی شمارهٔ ۱۳۲۸

من بحر تمامم و یکی قطره نیم
احول نیم و چو احولان غره نیم
گویم به زبان حال و هر یک ذره
فریاد همی کند که من ذره نیم

رباعی شمارهٔ ۱۳۲۹

من بر سر کویت آستین گردانم
تو پنداری که من ترا میخوانم
نی نی رو رو که من ترا میدانم
خود رسم منست کاستین جنبانم

رباعی شمارهٔ ۱۳۳۰

من بندهٔ قرآنم اگر جان دارم
من خاک در محمد مختارم
گر نقل کند جز این کس از گفتارم
بیزارم از او وز این سخن بیزارم

رباعی شمارهٔ ۱۳۳۱

من پیر شدم پیر نه ز ایام شدم
از نازش معشوقه خودکام شدم
در هر نفسی پخته شدم خام شدم
در هر قدمی دانه شدم دام شدم

رباعی شمارهٔ ۱۳۳۲

من چشم ترا بسته به کین می‌بینم
اکنون چه کنم که همچنین می‌بینم
بگذر تو ز خورشیدی که آن بر فلک است
خورشید نگر که در زمین می‌بینم

رباعی شمارهٔ ۱۳۳۳

من خاک ترا به چرخ اعظم ندهم
یک ذره غمت بهر دو عالم ندهم
نقش خود را نثار عالم کردم
وز نقش تو من آب به آدم ندهم

رباعی شمارهٔ ۱۳۳۴

من درد ترا ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم

رباعی شمارهٔ ۱۳۳۵

من دوش فراق را جفا میگفتم
با دهر فراق پیش می‌آشفتم
خود را دیدم که با خیالت جفتم
با جفت خیال تو برفتم خفتم

رباعی شمارهٔ ۱۳۳۶

من زخم ترا به هیچ مرهم ندهم
یکی موی ترا بهر دو عالم ندهم
گفتم جان را بیار محرم ندهم
از گفتهٔ خود بیش دهم کم ندهم

رباعی شمارهٔ ۱۳۳۷

من سر بنهم در رهت ای کان کرم
کامروز از تو ای صنم مست ترم
سوگند خورم و گر تو باور نکنی
سوگند چرا خورم چرا می نخورم

رباعی شمارهٔ ۱۳۳۸

من سیر نیم سیر نیم سیر نیم
زیرا که به اقبال تو ادبیر نیم
خرگوش نگیرم و نخواهم آهو
جز عاشق و جز طالب آن شیر نیم

رباعی شمارهٔ ۱۳۳۹

من سیر نیم ولی ز سیران سیرم
بر خاک درت ز آب حیوان سیرم
ایمان به تو دادم وز جان برگشتم
سیرم از این چو ملحد از آن سیرم

رباعی شمارهٔ ۱۳۴۰

من عادت و خوی آن صنم میدانم
او آتش و من چو روغنم میدانم
از نور لطیف او است جان می‌بیند
آن دود به گرد او منم میدانم

رباعی شمارهٔ ۱۳۴۱

من عاشق روی تو نگارم چکنم
وز چشم خوش تو شرمسارم چکنم
هر لحظه یکی شور برآرم چکنم
والله به خدا خبر ندارم چکنم

رباعی شمارهٔ ۱۳۴۲

من عاشقی از کمال تو آموزم
بیت و غزل از جمال تو آموزم
در پردهٔ دل خیال تو رقص کند
من رقص خوش از خیال تو آموزم

رباعی شمارهٔ ۱۳۴۳

من عشق ترا به جای ایمان دارم
جان نشکیبد ز عشق تا جان دارم
گفتم دو سه روز زحمت از تو ببرم
نتوانستم از تو چه پنهان دارم

رباعی شمارهٔ ۱۳۴۴

من عهد شکسته بر شکستی بزنم
وز عشوه ره عشوه پرستی بزنم
امروز که ارواح به رقص آمده‌اند
ناموس فرود آرم و دستی بزنم

رباعی شمارهٔ ۱۳۴۵

من غیر ترا گزین ندارم چکنم
درمان دل حزین ندارم چکنم
گوئیکه ز چرخ تا بکی چرخ زنیم
من کار دگر جزین ندارم چکنم

رباعی شمارهٔ ۱۳۴۶

من قاعدهٔ درد و دوا می‌شکنم
من قاعدهٔ مهر و جفا میشکنم
دیدی که به صدق توبه‌ها میکردم
بنگر که چگونه توبه‌ها میشکنم

رباعی شمارهٔ ۱۳۴۷

من کاستهٔ وفای آن مه‌رویم
گر خواهد و گر نخواهد آنمه رویم
زو آب حیات ابدی میجویم
او آب حیات آمده و من جویم

رباعی شمارهٔ ۱۳۴۸

من گردانم مطرب گردان خواهم
من زهرهٔ گردنده چو کیوان خواهم
جانم جانم ز صورت جان خواهم
من جغد نیم که شهر ویران خواهم

رباعی شمارهٔ ۱۳۴۹

من گرسنه‌ام نشاط سیری دارم
روباهم و نام و ننگ شیری دارم
نفسی است مرا که از خیالی برمد
آنرا منگر جان دلیری دارم

رباعی شمارهٔ ۱۳۵۰

من مالک ملک لامکانی شده‌ام
من عارف گنج زرکانی شده‌ام
تا از صدف تن گهر دل سوزد
در عالم جان بحر معانی شده‌ام

رباعی شمارهٔ ۱۳۵۱

من مهر تو بر تارک افلاک نهم
دست ستمت بر دل غمناک نهم
هر جا که تو بر روی زمین پای نهی
پنهان بروم دیده بر آن خاک نهم

رباعی شمارهٔ ۱۳۵۲

من نای توام از لب تو می‌نوشم
تا نخروشی هر آینه نخروشم
این لحظه که خامشم از آن خاموشم
تا نیشکرت بهر خسی نفروشم

رباعی شمارهٔ ۱۳۵۳

من نیز چو تو عاقل و هشیار بدم
بر جملهٔ عاشقان به انکار بدم
دیوانه و مست و لاابالی گشتم
گوئیکه همه عمر در این کار بدم

رباعی شمارهٔ ۱۳۵۴

من همچو کسی نشسته بر اسب خام
در وادی هولناک بگسسته لگام
تازد چون مرغ تا که بجهد از دام
تا منزل این اسب کدام است کدام

رباعی شمارهٔ ۱۳۵۵

من یک جانم که صد هزار است تنم
چه جان و چه تن که هر دو هم خویشتنم
خود را به تکلف دگری ساخته‌ام
تا خوش باشد آن دیگری را که منم

رباعی شمارهٔ ۱۳۵۶

مهتاب بلند گشت و ما پست شدیم
معشوق به هوش آمد و ما مست شدیم
ای جان جهان هرچه از این پس شمری
بر دست مگیر زانکه از دست شدیم

رباعی شمارهٔ ۱۳۵۷

می‌پنداری که از غمانت رستم
یا بی‌تو صبور گشتم و بنشستم
یارب مرسان به هیچ شادی دستم
گر یک نفس از غم تو خالی هستم

رباعی شمارهٔ ۱۳۵۸

می‌پنداری که من به فرمان خودم
یا یک نفس و نیم نفس آن خودم
مانند قلم پیش قلمران خودم
چون گوی اسیر خم چوگان خودم

رباعی شمارهٔ ۱۳۵۹

می‌گوید دف که هان بزن بر رویم
چندانکه زنی حدیث دیگر گویم
من عاشقم و چو عاشقان خوشخویم
ور رحم کنی زخم زنی این گویم

رباعی شمارهٔ ۱۳۶۰

ناساز از آنیم که سازی داریم
بد خوی از آنیم که نازی داریم
در صورت جغد شاهبازی داریم
در عین فنا عمر درازی داریم

رباعی شمارهٔ ۱۳۶۱

نی از پی کسب سوی بازار شویم
نی چون دهقان خوشهٔ گندم درویم
نی از پی وقف بندهٔ وقف شویم
ما وقف تو ما وقف تو ما وقف توایم

رباعی شمارهٔ ۱۳۶۲

نی دست که در مصاف خونریز کنم
نی پای که در صبر قدم تیز کنم
نی رحم ترا که با رهی در سازی
نی عقل مرا که از تو پرهیز کنم

رباعی شمارهٔ ۱۳۶۳

نی سخرهٔ آسمان پیروزه شوم
نی شیفتهٔ شاهد ده روزه شوم
در روزه چو روزی ده بیواسطه‌ای
پس حلقه بگوش و بندهٔ روزه شوم

رباعی شمارهٔ ۱۳۶۴

هر گه که دل از خلق جدا می‌بینم
احوال وجود با نوا می‌بینم
وان لحظه که بیخود نفسی بنشینم
عالم همه سر به سر ترا می‌بینم

رباعی شمارهٔ ۱۳۶۵

همچون سر زلف تو پریشان توایم
آنداری و آنداری و ما آن توایم
هر جا باشیم حاضر خوان توایم
مهمان تو مهمان تو مهمان توایم

رباعی شمارهٔ ۱۳۶۶

هم خوان توایم و نیز مهمان توایم
هم جمع توایم و هم پریشان توایم
در شیشهٔ دل تخت نه حکم بکن
ای رشک پری چونکه پری خوان توایم

رباعی شمارهٔ ۱۳۶۷

هم مستم و هم بادهٔ مستان توام
هم آفت جان زیر دستان توام
چون نیست شدم کنون ز هستان توام
گفتی که الست از الست آن توام

رباعی شمارهٔ ۱۳۶۸

هم منزل عشق و هم رهت می‌بینم
در بنده و در مرو شهت می‌بینم
در اختر و خورشید و مهت می‌بینم
در برگ و گیاه و درگهت می‌بینم

رباعی شمارهٔ ۱۳۶۹

هوش عاشق کجا بود سوی نسیم
هوش عاقل کجا بود با زر و سیم
جای گلها کجا بود باغ و نعیم
جای هیزم کجا بود قعر جحیم

رباعی شمارهٔ ۱۳۷۰

یار آمده یار آمده ره بگشائیم
جویان دلست دل بدو بنمائیم
ما نعره‌زنان که آن شکارت مائیم
او خنده‌کنان که ما ترا میپائیم

رباعی شمارهٔ ۱۳۷۱

یا صورت خودنمای تا نقش کنیم
یا عزم کنیم و پای در کفش کنیم
یا هر یک را جدا جدا بوسه بده
یا یک بوسه که تا همه پخش کنیم

رباعی شمارهٔ ۱۳۷۲

یرغوش بک و قیر بک و سالارم
با نصرت و با همت و با اظهارم
گر کوه احد بخصمیم برخیزد
آن را به سر نیزه ز جا بردارم

رباعی شمارهٔ ۱۳۷۳

یک بار دگر قبول کن بندگیم
رحم آر بدین عجز و پراکندگیم
گر باد دگر ز من خلافی بینی
فریاد مرس به هیچ درماندگیم

رباعی شمارهٔ ۱۳۷۴

یک جرعه ز جام تو تمامست تمام
جز عشق تو در دلم کدامست کدام
در عشق تو خون دل حلالست حلال
آسودگی و عشق حرامست حرام

رباعی شمارهٔ ۱۳۷۵

یک چند به کودکی به استاد شدیم
یک چند بروی دوستان شاد شدیم
پایژان حدیث ما شنو که چه شد
چون ابر درآمدیم و بر باد شدیم

رباعی شمارهٔ ۱۳۷۶

یک دم که ز دیدار تو یک سو افتم
از وسوسه اندیشه به صد کو افتم
از دیدن روی تو چنان گردانم
کز جنبش یک موی تو در رو افتم

رباعی شمارهٔ ۱۳۷۷

آشفته همی روی بکوئی ای جان
میجوئی از آن گمشده خویش نشان
من دوش بدیدم کمرت را ز میان
هان تا نبری گمان بد بر دگران

رباعی شمارهٔ ۱۳۷۸

آمد دل من بهر نشانم گفتن
گفتا ز برای او چه دانم گفتن
گفتا که از آن دو چشم یک حرف بگوی
گفتا که دو چشم را چه تانم گفتن

رباعی شمارهٔ ۱۳۷۹

آمد شب و غمهای تو همچون عسسان
یابند دلم را بسوی کوی کسان
روز آمد کز شبت به فریاد رسم
فریاد مرا ز دست فریادرسان

رباعی شمارهٔ ۱۳۸۰

آن حلوائی که کم رسد زو به دهن
چون دیگ بجوش آمده از وی دل من
از غایت لطف آنچنان خوشخوارست
کز وی دو هزار من توانی خوردن

رباعی شمارهٔ ۱۳۸۱

آن صورت غیبی که شندیش دشمن
با خود به قیاس می‌بریدش دشمن
مانندهٔ خورشید برآمد پیشین
هر سو که نظر کرد ندیدش دشمن

رباعی شمارهٔ ۱۳۸۲

آن کس که نساخت با لقای یاران
افتاد به مکر دزد و تهدید عوان
میگفت و همی گریست و انگشت گزان
فریاد من از خوی بد و بار گران

رباعی شمارهٔ ۱۳۸۳

آنکو طمع وفا برد بر شکران
بر خویش بزد عیب و نزد بر شکران
ور شکران نهاد انگشت به عیب
در هجر بسی دست گزد بر شکران

رباعی شمارهٔ ۱۳۸۴

آن کیست کز این تیر نشد همچو کمان
وز زخم چنین تیر گرفتار چنان
وانگه خبر یافت که این پای بکوفت
از دست هوای خود نشد دست زنان

رباعی شمارهٔ ۱۳۸۵

احرام درش گیرد لافرمان کن
واندر عرفات نیستی جولان کن
خواهی که ترا کعبه کند استقبال
مائی و منی را به منی قربان کن

رباعی شمارهٔ ۱۳۸۶

از بسکه برآورد غمت آه از من
ترسم که شود به کام بدخواه از من
دردا که ز هجران تو ای جان جهان
خون شد دلم و دلت نه آگاه از من

رباعی شمارهٔ ۱۳۸۷

از بسکه فساد و ابلهی زاد از من
در عمر کسی نگشت دلشاد از من
من طالب داد و جمله بیداد از من
فریاد من از جمله و فریاد از من

رباعی شمارهٔ ۱۳۸۸

از حاصل کار این جهانی کردن
میکن ز بهی آنچه توانی کردن
زیرا همه عمرت بدمی موقوفست
پیداست به یک دم چه توانی کردن

رباعی شمارهٔ ۱۳۸۹

از روز شریفتر شد از وی شب من
وز روح لطیفتر این قالب من
رفت این لب من تا لب او را بوسد
از شهد شکر نبود جای لب من

رباعی شمارهٔ ۱۳۹۰

از عمر که پربار شود هردم من
وز خویش که بیزار شود هردم من
این گلشن رنگین که جهان عاشق اوست
گلزار که پرخار شود هردم من

رباعی شمارهٔ ۱۳۹۱

اسرار مرا نهانی اندر جان کن
احوال مرا ز خویش هم پنهان کن
گر جان داری مرا چو جان پنهان کن
وین کفر مرا پیشرو ایمان کن

رباعی شمارهٔ ۱۳۹۲

امروز مراست روز میدان منشین
میتاز چو گوی پیش چوگان منشین
مردی بنمای و همچو حیران منشین
امروز قیامت است ای جان منشین

رباعی شمارهٔ ۱۳۹۳

امشب منم و هزار صوفی پنهان
مانندهٔ جان جمله نهانند و عیان
ای عارف مطرب هله تقصیر مکن
تا دریابی بدین صفت رقص‌کنان

رباعی شمارهٔ ۱۳۹۴

ای آنکه گرفته‌ای به دستان دستان
دامان وصال از کف مستان مستان
صیدی که ز دام دل‌پرستان رست آن
من کافرم ار میان هستان هست آن

رباعی شمارهٔ ۱۳۹۵

ای بی‌تو حرام زندگانی ای جان
خود بی‌تو کدام زندگانی ای جان
سوگند خورم که زندگانی بی‌تو
مرگست به نام زندگانی ای جان

رباعی شمارهٔ ۱۳۹۶

ای بی‌تو حرام زندگانی کردن
خود بی‌تو کدام زندگانی کردن
هر عمر که بی‌رخ تو بگذشت ای جان
مرگست و به نام زندگانی کردن

رباعی شمارهٔ ۱۳۹۷

ای جانب عشاق به خیره نگران
تو خیره و در تو گشته خیره دگران
این خیره در آن و آن در این یارب چیست
جمله ز تواند بی‌دل و بی‌جگران

رباعی شمارهٔ ۱۳۹۸

ای جان منزه ز غم پالودن
وی جسم مقدس ز غم فرسودن
ای آتش عشقی که در آن میسوزی
خود جنت و فردوس تو خواهد بودن

رباعی شمارهٔ ۱۳۹۹

ای جمله جهان بروی خوبت نگران
جان مردان ز عشق تو جامه دران
با این همه نزدیک همه پرهنران
دیوانگی تو به ز عقل دگران

رباعی شمارهٔ ۱۴۰۰

ای خورده مرا جگر برای دگران
دانم که همین کنی برای دگران
من باد رهی بدم تو راهم دادی
من رستم از این واقعه وای دگران

رباعی شمارهٔ ۱۴۰۱

ای خوی تو در جهان می و شیر ای جان
از دلشده‌گان گناه کم گیر ای جان
گر دست شکسته شد کمان گیر ای جان
اینک به شکنجه زیر زنجیر ای جان

رباعی شمارهٔ ۱۴۰۲

ای داد که هست جمله بیدار از من
ای من که هزار آه و فریاد از من
چو ذلک ما قدمت ایدیکم گفت
ناشاد شبی که اصل غم زاد از من

رباعی شمارهٔ ۱۴۰۳

ای در دو جهان یگانه تعجیل مکن
در رفتن چون زمانه تعجیل مکن
مگریز سوی کرانه تعجیل مکن
از خانهٔ ما به خانه تعجیل مکن

رباعی شمارهٔ ۱۴۰۴

ای دف تو بخوان ز دفتر مشتاقان
ای کف تو بزن بر رگ خون ایشان
ای نعرهٔ گویندهٔ جویندهٔ دل
ای از نمکان ببر مرام تا نه مکان

رباعی شمارهٔ ۱۴۰۵

ای دل تو در این واقعه دمسازی کن
وی جان به موافقت سراندازی کن
ای صبر تو پای غم نداری بگریز
ای عقل تو کودکی برو بازی کن

رباعی شمارهٔ ۱۴۰۶

ای دل چه شدی ز دست دستی میزن
دست از هوس عشوه‌پرستی میزن
گوئیکه چه ره زنم چو من دست زنم
چون نرگس مستش ره‌مستی میزن

رباعی شمارهٔ ۱۴۰۷

ای دوست قبولم کن و جانم بستان
مستم کن و از هر دو جهانم بستان
با هرچه دلم قرار گیرد بیتو
آتش به من اندر زن و آنم بستان

رباعی شمارهٔ ۱۴۰۸

ای رفته ز یاران تو به یک گوشه کران
فریاد تو از خوی بد و بار گران
گر شیر نری چه می‌گریزی ز نران
ور لاشه خری و سوی لاشه خران

رباعی شمارهٔ ۱۴۰۹

ای روی تو باغ و چمن هر دو جهان
از جان تو زنده شد تن هر دو جهان
بشکستن تو شکستن هر دو جهان
ای ضعف تو ویران شدن هر دو جهان

رباعی شمارهٔ ۱۴۱۰

ای روی تو کعبهٔ دل و قبلهٔ جان
چون شمع ز غم سوختم ای شعلهٔ جان
بردار حجاب و رخ به عاشق بنمای
تا چاک زند به دست خود خرقهٔ جان

رباعی شمارهٔ ۱۴۱۱

ای زخم تو خوشتر از دوای دگران
امساک تو بهتر از عطای دگران
ای جور تو بهتر از وفای دگران
دشنام تو بهتر از ثنای دگران

رباعی شمارهٔ ۱۴۱۲

ای زخم زننده بر رباب دل من
بشنو تو از ناله جواب دل من
در هر ویران دفینه گنج دگر است
عشق است دفینه در خراب دل من

رباعی شمارهٔ ۱۴۱۳

ای سنگ ز سودای لبت آبستان
از سنگ برون کشی تو مکر و دستان
آنجام چو جانیکه بدان کف داری
از بهر خدا از کف مستان مستان

رباعی شمارهٔ ۱۴۱۴

ای شاه تو مات گشته را مات مکن
افتادهٔ توست جز مراعات مکن
گر غرقهٔ جرم است مجازات مکن
از بهر خدا قصد مکافات مکن

رباعی شمارهٔ ۱۴۱۵

ای عادت تو خشم و جفا ورزیدن
وز چشم تو شاید این سخن پرسیدن
زینگونه که ابروی تو با چشم خوش است
او را ز چه رو نمیتواند دیدن

رباعی شمارهٔ ۱۴۱۶

ای عادت عشق عین ایمان خوردن
نی غصهٔ نان و غصهٔ جان خوردن
آن مائده چون زر و زو شب بیرونست
روزه چه بود صلای پنهان خوردن

رباعی شمارهٔ ۱۴۱۷

ای عاشق گفتار و تفاصیل سخن
ای گر ز سخنوران قهارهٔ کن
روزیت چو نیست علم نونو هله ور
ای کهنه فروش در سخنهای کهن

رباعی شمارهٔ ۱۴۱۸

ای عالم دل از تو شده قابل جان
حل کرده صفات ذات تو مشکل جان
عقل و دل و فهم از تو شده حاصل جان
جان جانی و عقل جان و دل جان

رباعی شمارهٔ ۱۴۱۹

ای عشق تو در جان کسی و آن کس من
ای درد تو درمان کسی و آن کس من
گوئی بینم لب ترا چون لب خویش
مجروح به دندان کسی و آن کس من

رباعی شمارهٔ ۱۴۲۰

ای کرده ز گل دستک من پایک من
بنهاده چراغ عقل من را یک من
نالان به تو این جای شکر خایک من
اندر بر خویش کن مها جا یک من

رباعی شمارهٔ ۱۴۲۱

ای گرسنهٔ وصل تو سیران جهان
لرزان ز فراق تو دلیران جهان
با چشم تو آهوان چه دارند به دست
ای زلف تو پای‌بند شیران جهان

رباعی شمارهٔ ۱۴۲۲

ای لعل لبت معدن شکر چیدن
وز چشم تو نور نامصور دیدن
مه گردانست و برک که گردانست
فرقست بسی میان هر گردیدن

رباعی شمارهٔ ۱۴۲۳

ای ماه لطیف جانفزا خرمن من
وی ماه فرو کرده سر از روزن من
ای گلشن جان و دیدهٔ روشن من
کی بینمت آویخته بر گردن من

رباعی شمارهٔ ۱۴۲۴

ای مجمع دل راه پراکنده مزن
زان زخمه پریشان چو دل بنده مزن
ای دل لب خود را که زند لاف بقا
جز بر لب آن ساغر پاینده مزن

رباعی شمارهٔ ۱۴۲۵

ای مفخر و سلطان همه دلداران
جالینوسی برای این بیماران
روز باران بگلشنت جمع شویم
شیرین باشند روز باران یاران

رباعی شمارهٔ ۱۴۲۶

ای مونس روزگار چونی بی من
ای همدم غمگسار چونی بی من
من با رخ چون خزان خرابم بی‌تو
تو با رخ چون بهار چونی بی من

رباعی شمارهٔ ۱۴۲۷

ای نالهٔ عشق تو رباب دل من
ای ناله شده همه جواب دل من
آن دولت معمور که می‌پرسیدی
یا بی‌تو و لیک در خراب دل من

رباعی شمارهٔ ۱۴۲۸

این بنده مراعات نداند کردن
زیرا که به گل رفته فرو تا گردن
این مستی ما چو مستی مستان نیست
پیداست حد مستی افیون خوردن

رباعی شمارهٔ ۱۴۲۹

این دیدهٔ من کز نگرد دور از من
ای صحت صد دیدهٔ رنجور از من
گر کژ نگرم پس به که کژ راست شود
ور شب باشم چون طلبی نور از من

رباعی شمارهٔ ۱۴۳۰

ای یار به انکار سوی ما نگران
زیرا که نخورده‌ای از آن رطل گران
از شادی من بهشت گردیده جهان
غم مسخرهٔ منست و میر دگران

رباعی شمارهٔ ۱۴۳۱

ای یار بیا و بر دلم بر میزان
وی زهره بیا و از رخم زر میزان
آنان که میان ما جدائی جستند
دیوار بد و نمای و گو سر میزن

رباعی شمارهٔ ۱۴۳۲

ای یک قدح از درد تو دریای جهان
گم کرده جهان از تو سر و پای جهان
خواهد که جهان ز عشق تو پرگیرد
ای غیرت تو ببسته پرهای جهان

رباعی شمارهٔ ۱۴۳۳

با دل گفتم اگر بود جای سخن
با دوست غمم بگو در اثنای سخن
دل گفت به گاه وصل با یار مرا
نبود ز نظاره هیچ پروای سخن

رباعی شمارهٔ ۱۴۳۴

با دل گفتم عشق تو آغاز مکن
بازم در صد محنت و غم باز مکن
دل تیره‌گیی کرد و بگفت ای سره مرد
معشوق شگرفست برو ناز مکن

رباعی شمارهٔ ۱۴۳۵

باغست و بهار و سر و عالی ای جان
ما می نرویم از این حوالی ای جان
بگشای نقاب و در فروبند کنون
مائیم و توئی و خانه خالی ای جان

رباعی شمارهٔ ۱۴۳۶

بیدل من و بیدل تو و بیدل تو و من
سرمست همی شدیم روزی به چمن
عمریست که من در آرزوی آنم
کان عهد به یادآوری ای عهد شکن

رباعی شمارهٔ ۱۴۳۷

با هر دو جهان چو رنگ باید بودن
بیزار ز لعل و سنگ باید بودن
مردانه و مرد رنگ باید بودن
ور نی به هزار ننگ باید بودن

رباعی شمارهٔ ۱۴۳۸

بر خسته دلان راه ملامت میزن
هردم زخمی فزون ز طاقت میزن
آتش میزن به هر نفس در جانی
واندر همه دم دم فراغت میزن

رباعی شمارهٔ ۱۴۳۹

بر گرد جهان این دل آوارهٔ من
بسیار سفر کرد پی چارهٔ من
وان آب حیات خوش و خوشخوارهٔ من
جوشید و برآمد ز دل خارهٔ من

رباعی شمارهٔ ۱۴۴۰

بر گردن ما بهانه‌ای خواهی بستن
وز دام و دوال ما نخواهی رستن
بالا نگران شدی که بیگانه شده است
دف را بمیفشان که نخواهی رفتن

رباعی شمارهٔ ۱۴۴۱

بسیار علاقه‌ها بباید ای جان
تا مسکن و خانه‌ها شود آبادان
ای بلغاری تو خانه کن در بلغار
وی تازی گو برو سوی عبادان

رباعی شمارهٔ ۱۴۴۲

پالوده شوی در طلب پالودن
فرسوده شوید در هوس فرسودن
تا لذت پالودنتان شرح دهد
ور نیست چگونه هست خواهد بودن

رباعی شمارهٔ ۱۴۴۳

پیموده شدم ز راه تو پیمودن
فرسوده شدم ز عشق تو فرسودن
نی روز بخوردن و نه شب بغنودن
ای دوستی تو دشمن خود بودن

رباعی شمارهٔ ۱۴۴۴

تا با خودی دوری ارچه هستی با من
ای بس دوری که از تو باشد تا من
در من نرسی تا نشوی یکتا من
اندر ره عشق یا تو باشی یا من

رباعی شمارهٔ ۱۴۴۵

تا روی تو قبله‌ام شد ای جان جهان
نز کعبه خبر دارم و نز قبلهٔ نشان
با روی تو رو به قبله کردن نتوان
کاین قبلهٔ قالبست و آن قبلهٔ جان

رباعی شمارهٔ ۱۴۴۶

توبه کردم ز توبه کردن ای جان
نتوان ز قضا کشید گردن ای جان
سوگند بسر می‌نبرم لیک خوش است
سوگند به نام دوست خوردن ای جان

رباعی شمارهٔ ۱۴۴۷

تو شاه دل منی و شاهی میکن
نوشت بادا ظلم سپاهی میکن
بر کف داری شراب و جامی که مپرس
آن را بده و تو هر چه خواهی میکن

رباعی شمارهٔ ۱۴۴۸

جانم بر آن قوم که جانند ایشان
چون گل بجز از لطف ندانند ایشان
هرکس کسکی دارد و کس خالی نیست
هر یک چو قراضه‌ایم و کانند ایشان

رباعی شمارهٔ ۱۴۴۹

جانهاست همه جانوران را جز جان
نانهاست همه نان طلبان را جز نان
هر چیز خوشی که در جهان فرض کنی
آن را بدل و عوض برود جز جانان

رباعی شمارهٔ ۱۴۵۰

جز بادهٔ لعل لامکان یاد مکن
آنرا بنگر از این و آن یاد مکن
گر جان داری از این جهان یاد مکن
مستی خواهی ز عاقلان یاد مکن

رباعی شمارهٔ ۱۴۵۱

جز جام جلالت اجل نوش مکن
جز نغمهٔ عشق کبریا گوش مکن
در کان عقیق فقر عشرت نقد است
می می‌خور و قصهٔ پرندوش مکن

رباعی شمارهٔ ۱۴۵۲

چون شاه جهان نیست کسی در دو جهان
نی زیر و نه بالا و نه پیدا و نهان
هر تیر که جست از آن سخت کمان
هر نکته که هست هست از آن شهره بیان

رباعی شمارهٔ ۱۴۵۳

چندین به تو بر مهر و وفا بستهٔ من
ای خوی تو آزردن پیوستهٔ من
من صبر کنم ولیک ننگت نبود
یک روز تو از درد دل خستهٔ من

رباعی شمارهٔ ۱۴۵۴

چون آتش میشود عذارش به سخن
خون می‌چکد از چشم خمارش به سخن
چون می‌برود صبر و قرارش به سخن
ای عشق سخن بخش درآرش به سخن

رباعی شمارهٔ ۱۴۵۵

چون بنده نه‌ای ندای شاهی میزن
تیر نظر آنچنانکه خواهی میزن
چون از خود و غیر خود مسلم گشتی
بی‌خود بنشین کوس الهی میزن

رباعی شمارهٔ ۱۴۵۶

چون جوشش خنب عشق دیدم ز تو من
چون می به قوام خود رسیدم ز تو من
نی نی غلطم که تو می و من آبم
آمیخته‌ایم و ناپدیدم ز تو من

رباعی شمارهٔ ۱۴۵۷

حرص و حسد و کینه ز دل بیرون کن
خوی بدو اندیشه تو دیگرگون کن
انکار زیان تست زو کمتر گیر
اقرار ترا سود دهد افزون کن

رباعی شمارهٔ ۱۴۵۸

چون زرد و نزار دید او رو یک من
خونابه روان ز چشم چون جو یک من
خندید و به خنده گفت دلجو یک من
ای ظالم مظلومک بدخو یک من

رباعی شمارهٔ ۱۴۵۹

خود حال دلی بود پریشانتر از این
با واقعهٔ بی‌سر و سامان‌تر ازین
اندر عالم که دید محنت‌زده‌ای
سرگشتهٔ روزگار حیران‌تر از این

رباعی شمارهٔ ۱۴۶۰

در باده‌کشی تو خویش را ریشه مکن
وز باده و از ساده تو اندیشه مکن
با زنگی زلف او در آنور مجوی
اندیشهٔ باریک چنین پیشه مکن

رباعی شمارهٔ ۱۴۶۱

در بحر کرم حرص و حسد پیمودن
وین آب خوشی ز همدگر بربودن
ماهی ننهد آب ذخیره هرگز
چون بی‌دریا هیچ نخواهد بودن

رباعی شمارهٔ ۱۴۶۲

در پوش سلاح وقت جنگ است ای جان
اندیشه مکن که وقت تنگ است ای جان
بگذر ز جهان که جمله رنگست ای جان
هر گوشه یکی موش و پلنگ است ای جان

رباعی شمارهٔ ۱۴۶۳

در چشم منست ابروی همچو کمان
من روح سپر کرده و او تیر زنان
چون زخم رسید زخم از پرده دران
او نازکنان کنار و من لابه‌کنان

رباعی شمارهٔ ۱۴۶۴

در حضرت توحید پس و پیش مدان
از خویش مدان خالی و از خویش مدان
تو کج نظری هرچه درآری به نظر
هیچ است همه ز آتشی بیش مدان

رباعی شمارهٔ ۱۴۶۵

در دیدهٔ ما نگر جمال حق بین
کاین عین حقیقت است و انوار یقین
حق نیز جمال خویش در ما بیند
وین فاش مکن که خونت ریزد به زمین

رباعی شمارهٔ ۱۴۶۶

در راه نیاز فرد باید بودن
پیوسته حریص درد باید بودن
مردی نبود گریختن سوی وصال
هنگام فراق مرد باید بودن

رباعی شمارهٔ ۱۴۶۷

در عشق تو شوخ و شنگ باید بودن
مردانه و مرد رنگ باید بودن
با جان خودم به جنگ باید بودن
ور نی به هزار ننگ باید بودن

رباعی شمارهٔ ۱۴۶۸

دل از طلب خوبی بی‌چون گشتن
دریا خواهد شدن ز افزون گشتن
دل خون شد و شکر میکند زانکه بسی
دلها خون شد در هوس خون گشتن

رباعی شمارهٔ ۱۴۶۹

دل باغ نهانست و درختان پنهان
صد سان بنماید او و خود او یکسان
بحریست محیط بیحد و بی‌پایان
صد موج زند موج درون هرجان

رباعی شمارهٔ ۱۴۷۰

دل برد ز من دوش به صد عشق و فسون
بشکافت و بدید پر زخون بود درون
فرمود در آتشش نهادن حالی
یعنی که نپخته است از آنست پر خون

رباعی شمارهٔ ۱۴۷۱

دل گرسنهٔ عید تو شد چون رمضان
وز عید تو شد شاد و همایون رمضان
وانگه عمل کمان به مو وابسته است
گر مو شود اندیشه نگنجد به میان

رباعی شمارهٔ ۱۴۷۲

دلها مثل رباب و عشق تو کمان
زامد شد این کمانچه دلها نالان
وانگه عمل کمان به مو وابسته است
گر مو شود اندیشه نگنجد به میان

رباعی شمارهٔ ۱۴۷۳

دوش آنچه برفت در میان تو و من
نتوان بنوشتن و نه بتوان گفتن
روزیکه سفر کنم ازین کهنه وطن
افسانه کند از آن شکنهای کفن

رباعی شمارهٔ ۱۴۷۴

دوشست دیدم یار جدائی جویان
با من به جفا و کین جدا شو گریان
امروز چنانم که جدا گشته ز جان
رخسارهٔ خود به خون فرقت شویان

رباعی شمارهٔ ۱۴۷۵

دی از تو چنان بدم که گل در بستان
امروز چنانم و چنان‌تر ز چنان
من چون نزنم دست که پابند منی
چون پای نکوبم که توئی دست زنان

رباعی شمارهٔ ۱۴۷۶

دیدم رویت بتا تو روپوش مکن
پنهانی ما تو باده‌ها نوش مکن
هر چند دراز کرده بد گوی زبان
ای چشم و چراغ عاشقان گوش مکن

رباعی شمارهٔ ۱۴۷۷

رفتم به طبیب و گفتم ای زین‌الدین
این نبض مرا بگیر و قاروره ببین
گفتا با دست با جنون گشته قرین
گفتم هله تا باد چنین باد چنین

رباعی شمارهٔ ۱۴۷۸

رفتی و نرفت ای بت بگزیدهٔ من
مهرت ز دل و خیالت از دیدهٔ من
میگردم من که بلکه پیشم افتی
ای راهنمای راه پیچیدهٔ من

رباعی شمارهٔ ۱۴۷۹

رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین
نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین
نی حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین
اندر دو جهان کرا بود زهرهٔ این

رباعی شمارهٔ ۱۴۸۰

رو درد گزین درد گزین درد گزین
زیرا که دگر چاره نداریم جزین
دلتنگ مشو که نیستت بخت قرین
چون درد نباشدت از آن باش حزین

رباعی شمارهٔ ۱۴۸۱

روزیکه گذر کنی به خر پشتهٔ من
بنشین و بگو که ای به غم کشتهٔ من
تا بانگ زنم ز خاک آغشته به خون
کای یوسف روزگار و گمگشتهٔ من

رباعی شمارهٔ ۱۴۸۲

زان خسرو جان تو مهر شاهی بستان
وانگاه ز ماه تا به ماهی بستان
ای آنکه مراغه می‌کنی و از حیرت
تبریز بگوی و هرچه خواهی بستان

رباعی شمارهٔ ۱۴۸۳

سرمست توام نه از می و نز افیون
مجنون شده‌ام ادب مجوی از مجنون
از جوشش من جوش کن صد جیحون
وز گردش من خیره بماند گردون

رباعی شمارهٔ ۱۴۸۴

سرمست شدم در هوس سرمستان
از دست شدم در ظفر آن دستان
بیزار شدم ز عقل و دیوانه شدم
تا درکشدم عشق به بیمارستان

رباعی شمارهٔ ۱۴۸۵

شاخ گل تر بر سر عنبر میزن
وز تیغ مسلمان سر کافر میزن
چون نای توان بگوش من درمیدم
چون دف توام بروی من بر میزن

رباعی شمارهٔ ۱۴۸۶

شب رفت و نرفت ای بت سیمین برمن
سودای مناجات غمت از سر من
خواب شب من توئی و نور روزم
نه روز و نه شب چون تو نباشی بر من

رباعی شمارهٔ ۱۴۸۷

شد کودکی و رفت جوانی ز جوان
روز پیری رسید بر پر ز جهان
هر مهمانرا سه روز باشد پیمان
ای خواجه سه روز شد تو بر خیز و بران

رباعی شمارهٔ ۱۴۸۸

شمع ازلست عالم افروزی من
زان شاهد اعظم است پیروزی من
بی‌شاهد و شمع ازل چون باشم
آری چکنم چو این بود روزی من

رباعی شمارهٔ ۱۴۸۹

شوری دارم که برنتابد گردون
شوریکه به خواب درنبیند مجنون
این کمینه ایست از سینهٔ دوست
تا سینهٔ پاک دوست چون باشد چون

رباعی شمارهٔ ۱۴۹۰

صورت همه مقبول هیولا میدان
تصویر گرش علت اولی میدان
لاهوت به ناسوت فرو ناید لیک
ناوست ز لاهوت هویدا میدان

رباعی شمارهٔ ۱۴۹۱

طبع تو چو سنگست و دلت چون آهن
وز آهن و سنگ جسته آتش سوی من
سنگت چو در آتش است ای ماه ختن
خرمن باشم که دل نهم بر خرمن

رباعی شمارهٔ ۱۴۹۲

طبعی نه که با دوست در آمیزم من
عقلی نه که از عشق بپرهیزم من
دستی نه که با قضا درآویزم من
پائی نه که از میانه بگریزم من

رباعی شمارهٔ ۱۴۹۳

عقلی که خلاف تو گزیدن نتوان
دینی که ز عهد تو بریدن نتوان
علمی که به کنه تو رسیدن نتوان
زهدی که در دام تو رهیدن نتوان

رباعی شمارهٔ ۱۴۹۴

عید آمد و عیدانه جمال سلطان
عیدانه که دیده است چنین در دو جهان
عید این بود و هزار عید ای دل و جان
کان گنج جهان برآمد از کنج نهان

رباعی شمارهٔ ۱۴۹۵

فرخ باشد جمال سلطان دیدن
جان زنده شود ز روی جانان دیدن
من سلسلهٔ عشق تو دیدم در خواب
یارب چه بود خواب پریشان دیدن

رباعی شمارهٔ ۱۴۹۶

گر تیغ اجل مرا کند بی‌سر و جان
در حسن برآیم ز زمین صد چندان
از خاک چو جمله دانه‌ها میروید
هم دانهٔ آدمی بروید میدان

رباعی شمارهٔ ۱۴۹۷

گر دست بشد ز کار پائی می‌زن
ور پای نماند هم نوایی می‌زن
گر نیست ترا به عقل رایی می‌زن
حاصل هر دم، دم وفائی می‌زن

رباعی شمارهٔ ۱۴۹۸

گر شادم و گر عراق و گر لورستان
روشن شده زانچهرهٔ چون نورستان
با منکر و با نکیر همدستی کن
تا دست زنان رقص کند گورستان

رباعی شمارهٔ ۱۴۹۹

گر کشته شوم به نزد و پیکار تو من
آهی نکشم ز بیم آزار تو من
از زخم سر غمزهٔ خونخوار تو من
خندان میرم چو گل ز دیدار تو من

رباعی شمارهٔ ۱۵۰۰

گر مشتاقی به پیش مشتاق نشین
روزان و شبان بر در عشاق نشین
آنگاه چو این حلقه گشائی کردی
از خلق گذر کن بر خلاق نشین

رباعی شمارهٔ ۱۵۰۱

کس نیست به غیر از او در این جمله جهان
نی زشت و نه نیکو و نه پیدا و نهان
هر تیر که جست هست از آن سخت کمان
هر نکته که هست جست از آن شعله دهان

رباعی شمارهٔ ۱۵۰۲

گفتم که بر حریف غمگین منشین
جز پهلوی خوشدلان شیرین منشین
در باغ چو آمدی سوی خار مرو
جز با گل و یاسمین و نسرین منشین

رباعی شمارهٔ ۱۵۰۳

گفتم مکن ایروت حسن خوت حسن
من دزد نیم مبند دستم بر سن
گفتا که کجائی تو هنوز ای همه فن
حقا که چنان شوی که کبرت ستسن

رباعی شمارهٔ ۱۵۰۴

گلباغ نهانست و درختان پنهان
صد سال نماید او و او خود یکسان
بحریست محیط و بی‌حد و بی‌پایان
صد موج ز موج او درون صد جان

رباعی شمارهٔ ۱۵۰۵

ما زیبائیم خویش را زیبا کن
خوبا ما کن ز دیگران خو واکن
ور میخواهی که کان گوهر باشی
دل را بگشای و سینه را دریا کن

رباعی شمارهٔ ۱۵۰۶

ما کاهگلان عشق و پهلو به زمین
کرده است زمین را کرمش مرکب و زین
تا میبرد این خفتگکانرا در خواب
اصحاف الکهف تا سوی علیین

رباعی شمارهٔ ۱۵۰۷

ما مرد سنانیم نه از بهر سه نان
ما دست زنانیم نه از دست زنان
در صید بدانیم نه در صید بدان
از بند جهانیم نه در بند جهان

رباعی شمارهٔ ۱۵۰۸

مجموع جهان عاشق یک پارهٔ من
چاره‌گر و چاره‌ساز بیچارهٔ من
خورشید و فلک غلام سیارهٔ من
نظاره‌گر دو کون نظارهٔ من

رباعی شمارهٔ ۱۵۰۹

معشوق من از همه نهانست بدان
بیرون ز کمان هر گمانست بدان
در سینهٔ من چو مه عیانست بدان
آمیخته با تنم چو جانست بدان

رباعی شمارهٔ ۱۵۱۰

من بندهٔ مستی که بود دست زنان
دورم ز کسی که او بود مست زنان
باری من خسته دل چنینم نه چنان
آلوده مبا بنان عشاق بنان

رباعی شمارهٔ ۱۵۱۱

من بیرخ تو باده ندانم خوردن
بی‌دست تو من مهره ندانم بردن
از دور مرا رقص همی فرمائی
بی‌پردهٔ تو رقص ندانم کردن

رباعی شمارهٔ ۱۵۱۲

من بینم آنرا که نمی‌بینم من
وز قند لبش نبات می‌چینم من
هر چند چو سین میان یاسینم من
یاسین نهلد دمی که بنشینم من

رباعی شمارهٔ ۱۵۱۳

من کاغذهای مصر و بغداد ای جان
کردم پر ز آه و فریاد ای جان
یکساعت عشق صد جهان بیش ارزد
صد جان به فدای عاشقی باد ای جان

رباعی شمارهٔ ۱۵۱۴

من عاشق عشق و عشق هم عاشق من
تن عاشق جان آمد و جان عاشق تن
گه من آرم دو دست در گردن او
گه او کشدم چو دلربایان گردن

رباعی شمارهٔ ۱۵۱۵

من کی خندم تات نبینم خندان
جان بندهٔ آن خندهٔ بیکام و دهان
افسوس که خندهٔ ترا می‌بینند
و آن خندهٔ تو ز چشم خلقان پنهان

رباعی شمارهٔ ۱۵۱۶

مردان تو در دایرهٔ کن فیکون
دل نقطهٔ وحدتست و از عرش فزون
گر در چیند نقطهٔ دردت ز درون
حالی شوی از دایرهٔ کون برون

رباعی شمارهٔ ۱۵۱۷

نزدیک منی مرا مبین چون دوران
تو شهد نگر به صورت زنبوران
ابلیس نه‌ای به جان آدم بنگر
اندر تن او نظر مکن چون کوران

رباعی شمارهٔ ۱۵۱۸

هر خانه که بی‌چراغ باشد ای جان
زندان بود آن نه باغ باشد ای جان
هرکس که بطبل باز شد باز نشد
بازش تو مخوان که زاغ باشد ای جان

رباعی شمارهٔ ۱۵۱۹

هر روز خوش است منزلی بسپردن
چون آب روان و فارغ از افسردن
دی رفت و حدیث دی چو دی هم بگذشت
امروز حدیث تازه باید کردن

رباعی شمارهٔ ۱۵۲۰

هر روز نو برآئی ای دلبر جان
سودای نوی درافکنی در سر جان
در ده پرده بهر سحر ساغر جان
ای تو پدر جان من و مادر جان

رباعی شمارهٔ ۱۵۲۱

هر مطرب کو نیست ز دل دفتر خوان
آن مطرب را تو مطرب دفتر خوان
گر چهرهٔ نهان کرد ز تو بیت و غزل
گر خط خوانی ز چهرهٔ ما برخوان

رباعی شمارهٔ ۱۵۲۲

هشدار که می‌روند هر سو غولان
با دانه و دام در شکار گوران
ای شاد تنی که دامن دل گیرد
عبرت گیرد ز حالت معزولان

رباعی شمارهٔ ۱۵۲۳

هم خانه از آن اوست و هم جامه و نان
هم جسم از آن اوست همه دیده و جان
وان چیز دگر که نیست گفتن امکان
زیرا که زمان باید و اخوان و مکان

رباعی شمارهٔ ۱۵۲۴

هم نور دل منی و هم راحت جان
هم فتنه برانگیزی و هم فتنه نشان
ما را گوئی چه داری از دوست نشان
ما را از دوست بی‌نشانیست نشان

رباعی شمارهٔ ۱۵۲۵

هنگام اجل چو جان بپردازد تن
مانند قبای کهنه اندازد تن
تن را که ز خاکست دهد باز به خاک
وز نور قدیم خویش برسازد تن

رباعی شمارهٔ ۱۵۲۶

یا دلبر من باید و یا دل بر من
نی دل بر من باشد و نی دلبر من
ای دل بر من مباش بی‌دلبر من
یک دل بر من به از دو صد دل بر من

رباعی شمارهٔ ۱۵۲۷

یارب چه دلست این و چه خو دارد این
در جستن او چه جستجو دارد این
بر خاک درش هر نفسی سر بنهد
خاکش گوید هزار رو دارد این

رباعی شمارهٔ ۱۵۲۸

یا اوحد بالجمال یا جانمسن
از عهد من ای دوست مگر نادمسن
قد کنت تجنی فقل تاجکسن
والیوم هجرتنی فقل سن کم سن

رباعی شمارهٔ ۱۵۲۹

آن رهزن دل که پای کوبانم از او
چون آینهٔ خیال خوبانم از او
جانیست که چون دست زنان می‌آید
یارب یارب چه میشود جانم از او

رباعی شمارهٔ ۱۵۳۰

آن شاه که هست عقل دیوانهٔ او
وز عشق دلم شده است همخانهٔ او
پروانه فرستاد که من آن توام
صد شمع به نور شد ز پروانهٔ او

رباعی شمارهٔ ۱۵۳۱

آن شخص که رشک برد بر جامهٔ تو
تا رشک برد بر لب خودکامهٔ تو
یا رشک برد بر آن رخ فرخ تو
یا بر کر و فر روح علامهٔ تو

رباعی شمارهٔ ۱۵۳۲

آن کس که همیشه دل پر از دردم از او
با سینهٔ ریش و با رخ زردم از او
امروز بناز او بری بر من زد
المنة لله که بری خوردم از او

رباعی شمارهٔ ۱۵۳۳

آن لاله رخی که با رخ زردم از او
وان داروی دردی که همه دردم از او
یک روز به بازار بری بر من زد
باور نکند کس چه بری خوردم از او

رباعی شمارهٔ ۱۵۳۴

از جان بشنیده‌ام نوای غم تو
نی خود جانهاست ذره‌های غم تو
آن صورتها که در درون می‌آیند
تابند چو ذره در هوای غم تو

رباعی شمارهٔ ۱۵۳۵

از گنج قدم شدیم ویرانهٔ او
ز افسانهٔ او شدیم افسانهٔ او
آوخ که ز پیمان و ز پیمانهٔ او
کس خانهٔ خود نداند از خانه او

رباعی شمارهٔ ۱۵۳۶

ای آب از این دیدهٔ بیخواب برو
وی آتش از این سینهٔ پرتاب برو
وی جان چو تنی که مسکنت بود نماند
بی‌آبی خود مجوی و بر آب برو

رباعی شمارهٔ ۱۵۳۷

ای از دل و جان لطیفتر قالب تو
بسیار رهست از شکر تا لب تو
عمریست که آفتاب و مه میگردند
روزان و شبان در آرزوی شب تو

رباعی شمارهٔ ۱۵۳۸

ای پردهٔ پندار پسندیدهٔ تو
وی وهم خودی در دل شوریدهٔ تو
هیچی تو و هیچ را چنین گوهر
به زین نتوان نهاد در دیدهٔ تو

رباعی شمارهٔ ۱۵۳۹

ای بسته تو خواب من به چشم جادو
آن آب حیات و نقل بیخوابان کو
کی بینم آب چون منم غرقهٔ جو
خود آب گرفته است مرا هر شش سو

رباعی شمارهٔ ۱۵۴۰

ای بلبل مست بوستانی برگو
مستی سر و راحت جانی برگو
من مستم و تعیین نتوانم کردن
ای جان جهان هرچه توانی برگو

رباعی شمارهٔ ۱۵۴۱

ای جان جهان به حق احسانت مرو
مستم مستم ز شیر پستانت مرو
اندر قفسم شکر می افشان و مرو
ای طوطی جان زین شکرستانت مرو

رباعی شمارهٔ ۱۵۴۲

ای جان جهان جان و جهان بندهٔ تو
شیرین شده عالم ز شکر خندهٔ تو
صد قرن گذشت و آسمان نیزد ندید
در گردش روزگار مانندهٔ تو

رباعی شمارهٔ ۱۵۴۳

ای جان جهان جز تو کسی کیست بگو
بی‌جان و جهان هیچ کسی زیست بگو
من بد کنم و تو بد مکافات دهی
پس فرق میان من و تو چیست بگو

رباعی شمارهٔ ۱۵۴۴

ای چرخ فلک پایهٔ پیروزهٔ تو
زنبیل جهان گدای دریوزهٔ تو
صد سال فلک خدمت خاک تو کند
نگزارده باشد حق یکروزهٔ تو

رباعی شمارهٔ ۱۵۴۵

ای در دل من میل و تمنا همه تو
واندر سر من مایهٔ سودا همه تو
هرچند بروی کار در مینگرم
امروز همه توئی و فردا همه تو

رباعی شمارهٔ ۱۵۴۶

ای دل اگرت طاقت غم نیست برو
آوارهٔ عشق چون تو کم نیست برو
ای جان تو بیا اگر نخواهی ترسید
ور می‌ترسی کار تو هم نیست برو

رباعی شمارهٔ ۱۵۴۷

ای دل تو بهر خیال مغرور مشو
پروانه صفت کشتهٔ هر نور مشو
تا خود بینی تو از خدا مانی دور
نزدیکتر آی و از خدا دور مشو

رباعی شمارهٔ ۱۵۴۸

ای دل گر ازین حدیث آگاهی تو
زین تفرقهٔ خویش چه میخواهی تو
یک لحظه که از حضور غایب مانی
آن لحظه بدانکه مشرک راهی تو

رباعی شمارهٔ ۱۵۴۹

ای زندگی تن و توانم همه تو
جانی و دلی ای دل و جانم همه تو
تو هستی من شدی از آنی همه من
من نیست شدم در تو از آنم همه تو

رباعی شمارهٔ ۱۵۵۰

ای ساقی جان برین خوش آواز برو
ساز ازلیست هم بر این ساز برو
ای باز چو طبل باز او بشنیدی
شه منتظر تست سبک باز برو

رباعی شمارهٔ ۱۵۵۱

ای ظلمت شب مانع خورشید مشو
ای ابر حجاب روز امید مشو
ای مدت یک ساعتهٔ لذت جسم
اصل الم حاصل جاوید مشو

رباعی شمارهٔ ۱۵۵۲

ای عارف گوینده نوائی برگو
یا قول درست یا خطائی برگو
درهای گلستان و چمن را بگشای
چون بلبل مست ز آشنائی برگو

رباعی شمارهٔ ۱۵۵۳

ای عشرت نزدیک ز ما دور مشو
وز مجلس ما ملول و مهجور مشو
انگور عدم بدی شرابت کردند
واپس مرو ای شراب انگور مشو

رباعی شمارهٔ ۱۵۵۴

ای ماه چو ابر بس گرستم بی‌تو
در مه به نشاط ننگریستم بی‌تو
برخاستم از جان تو نشستم بی‌تو
وز شرم به مردم چو نرستم بی‌تو

رباعی شمارهٔ ۱۵۵۵

ای مشفق فرزند دو بیتی می‌گو
هردم جهت پند دو بیتی می‌گو
در فرقت و پیوند دو بیتی می‌گو
در عین غزل چند دو بیتی می‌گو

رباعی شمارهٔ ۱۵۵۶

با تست مراد از چه روی هر سو تو
او تست ولی باو می‌گو تو
اوئی و توئی ز احولی مخیزد
چون دیده شود راست تو اوئی او تو

رباعی شمارهٔ ۱۵۵۷

با نامحرم حدیث اسرار مگو
با مردودان حکایت از یار مگو
با مردم اغیار جز اغیار مگو
با اشتر خار خوار جز خار مگو

رباعی شمارهٔ ۱۵۵۸

بر آتش چو دیک تو خود را میجو
می‌جوش تو خودبخود مرو بر هر سو
مقصود تو گوهر است بشتاب و بجو
زو جوش کنی کن بسوی گوهر زو

رباعی شمارهٔ ۱۵۵۹

بر تختهٔ دل که من نگهبانم و تو
خطی بنوشته‌ای که خوانم و تو
گفتیکه بگویمت چو من مانم و تو
این نیز از آنهاست که من دانم و تو

رباعی شمارهٔ ۱۵۶۰

ترکی که دلم شاد کند خندهٔ او
دارد به غمم زلف پراکندهٔ او
بستد ز من او خطی به آزادی خویش
آورد خطی که من شدم بندهٔ او

رباعی شمارهٔ ۱۵۶۱

چون پاک شد از رنگ خودی سینهٔ تو
خودبین گردی ز یار دیرینهٔ تو
بی‌آینه روی خویش نتوان دیدن
در یاد نگر که اوست آئینه تو

رباعی شمارهٔ ۱۵۶۲

خواهی که مقیم و خوش شوی با ما تو
از سر بنه آن وسوسه و غوغا تو
آنگاه تو چنان شوی که بودی با من
آنگاه چنان شوم که بودم با تو

رباعی شمارهٔ ۱۵۶۳

داروی ملولی رخ و رخسارهٔ تو
وان نرگس مخمورهٔ خمارهٔ تو
چندان نمک است در تو دانی پی چیست
از بهر ستیزهٔ جگرخوارهٔ تو

رباعی شمارهٔ ۱۵۶۴

در اصل یکی بد است جان من و تو
پیدای من و تو و نهان من و تو
خامی باشد که گویی آن من و تو
برخاست من و تو از میان من و تو

رباعی شمارهٔ ۱۵۶۵

در چرخ نگنجد آنکه شد لاغر تو
جان چاکر آن کسی که شد چاکر تو
انگشت گزان درآمدم از در تو
انگشت زنان برون شدم از بر تو

رباعی شمارهٔ ۱۵۶۶

در کوی خیال خود چه میپوئی تو
وین دیده به خون دل چه میشوئی تو
از فرق سرت تا به قدم حق دارد
ای بیخبر از خویش چه میجوئی تو

رباعی شمارهٔ ۱۵۶۷

درها همه بسته‌اند الا در تو
تا ره نبرد غریب الا بر تو
ای در کرم و عزت و نورافشانی
خورشید و مه و ستاره‌ها چاکر تو

رباعی شمارهٔ ۱۵۶۸

دل در تو گمان بد بر دور از تو
این نیز ز ضعف خود برد دور از تو
تلخی بدهان هر دل صفرائی
خود بر تو شکر حسد برد دور از تو

رباعی شمارهٔ ۱۵۶۹

رشک آیدم از شانه و سنگ ای دلجو
تا با تو چرا رود به گرمابه فرو
آن در سر زلف تو چرا آویزد
وین بر کف پای تو جرا مالدرو

رباعی شمارهٔ ۱۵۷۰

زاندم که شنیده‌ام نوای غم تو
رقصان شده‌ام چو ذره‌های غم تو
ای روشنی هوای عشق تو عیان
بیرون ز هواست این هوای غم تو

رباعی شمارهٔ ۱۵۷۱

سر رشتهٔ شادیست خیال خوش تو
سرمایهٔ گرمیست مها آتش تو
هرگاه که خوشدلی سر از ما بکشد
رامش کند آن زلف خوش سرکش تو

رباعی شمارهٔ ۱۵۷۲

سوگند بدان روی تو و هستی تو
گر میدانم نه از تو این پستی تو
مستی و تهی دستیت آورد به من
من بندهٔ مستی و تهی دستی تو

رباعی شمارهٔ ۱۵۷۳

صد داد همی رسد ز بیدادی تو
در وهم چگونه آورم شادی تو
از بندگی تو سرو آزادی یافت
گل جامهٔ خود درید ز آزادی تو

رباعی شمارهٔ ۱۵۷۴

عشقست که کیمیای شرقست در او
ابریست که صد هزار برقست در او
در باطن من ز فر او دریائیست
کاین جملهٔ کاینات غرقست در او

رباعی شمارهٔ ۱۵۷۵

عمرم به کنار زد کناری با تو
چون عمر گذشتنیست باری با تو
نی نی غلطم گذرد پیشهٔ عمر
آن عمر که یافت او گذاری با تو

رباعی شمارهٔ ۱۵۷۶

فرزانهٔ عشق را تو دیوانه مگو
همخرقهٔ روح را بیگانه مگو
دریای محیط را تو پیمانه مگو
او داند نام خود تو افسانه مگو

رباعی شمارهٔ ۱۵۷۷

گر جمله برفتند نگارا تو مرو
ای مونس و غمگسار ما را تو مرو
پرمیکن و می ده و همی خند چو قند
ای ساقی خوب عالم آرا تو مرو

رباعی شمارهٔ ۱۵۷۸

گر عاشق عشق ما شدی، ای مه‌رو
بیرون شو ازین شش جهت تو بر تو
در رو تو درین عشق، اگر جویایی
در بحر دل آن چه باشی اندر لب جو

رباعی شمارهٔ ۱۵۷۹

گر عاقل و عالمی به عشق ابله شو
ور ماه فلک توئی چو خاک ره شو
با نیک و بد و پیر و جوان همره شو
فرزین و پیاده باش آنگه شه شو

رباعی شمارهٔ ۱۵۸۰

گر هیچ ترا میل سوی ماست بگو
ورنه که رهی عاشق و تنها است بگو
گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو
گر هست بگو نیست بگو راست بگو

رباعی شمارهٔ ۱۵۸۱

گفتم روزی که من به جانم با تو
دیگر نشدم بتا همانم با تو
لیکن دانم که هرچه بازم ببری
زان میبازم که تا بمانم با تو

رباعی شمارهٔ ۱۵۸۲

گفتم که کجا بود مها خانهٔ تو
گفتا که دل خراب مستانهٔ تو
من خورشیدم درون ویرانه روم
ای مست، خراب باد کاشانهٔ تو

رباعی شمارهٔ ۱۵۸۳

گه در دل ما نشین چو اسرار و مرو
گه بر سر ما نشین چو دستار و مرو
گفتی که چو دل زود روم زود آیم
عشوه مده ای دلبر عیار و مرو

رباعی شمارهٔ ۱۵۸۴

ما چارهٔ عالمیم و بیچارهٔ تو
ما ناظر روح و روح نظارهٔ تو
خورشید بگرد خاک سیارهٔ تو
مه پاره شده ز عشق مه پارهٔ تو

رباعی شمارهٔ ۱۵۸۵

مردی یارا که بوی فقر آید از او
دانند فقیران که چها زاید از او
ولله که سماء و هرچه در کل سما است
یا بند نصیب هرچه میباید از او

رباعی شمارهٔ ۱۵۸۶

مستم ز دو لعل شکرت ای مه‌رو
پستم ز قد صنوبرت ای مه‌رو
رویم چو زر است در غم سیم‌برت
از دست مده تو این زرت ای مه‌رو

رباعی شمارهٔ ۱۵۸۷

من بندهٔ تو بندهٔ تو بندهٔ تو
من بندهٔ آن رحمت خندیدهٔ تو
ای آب حیات کی ز مرگ اندیشد
آنکس که چو خضر گشت خود زندهٔ تو

رباعی شمارهٔ ۱۵۸۸

نی هرکه کند رقص و جهد بالا او
در فقر بود گزیده و والا او
مسجود ملک تا نشود چون آدم
عالم نشود به عالم اسما او

رباعی شمارهٔ ۱۵۸۹

هان ای تن خاکی سخن از خاک مگو
جز قصهٔ آن آینهٔ پاک مگو
از خالق افلاک درونت صفتی است
جز از صفت خالق افلاک مگو

رباعی شمارهٔ ۱۵۹۰

هرچند در این هوس بسی باشی تو
بیقدر تو همچون مگسی باشی تو
زنهار مباش هیچکس تا برهی
آخر که تو باشی که کسی باشی تو

رباعی شمارهٔ ۱۵۹۱

هرچند که قد بی‌بدل دارد سرو
پیش قد یارم چه محل دارد سرو
گه گه گوید که قد من چون قد اوست
یارب چه دماغ پرخلل دارد سرو

رباعی شمارهٔ ۱۵۹۲

آمد بر من خیال جانان ز پگه
در کف قدح باده که بستان ز پگه
درکش این جام تا به پایان ز پگه
سرمست درآ میان مستان ز پگه

رباعی شمارهٔ ۱۵۹۳

آن دم که رسی به گوهر ناسفته
سرها به هم آورده و سرها گفته
کهدان جهان ز باد شد آشفته
برتو بجوی که مست باشی خفته

رباعی شمارهٔ ۱۵۹۴

آنکس که ز دست شد بر او دست منه
از باده چو نیست شد تواش هست منه
زنجیر دریدن بر مردان سهل است
هر زنجیری بر شتر مست منه

رباعی شمارهٔ ۱۵۹۵

آنی که وجود و عدمت اوست همه
سرمایهٔ شادی و غمت اوست همه
تو دیده نداری که باو درنگری
ورنی که ز سر تا قدمت اوست همه

رباعی شمارهٔ ۱۵۹۶

از دیدهٔ کژ دلبر رعنا را چه
وز بدنامی عاشق شیدا را چه
ما در ره عشق چست و چالاک شویم
ور زانکه خری لنگ شود ما را چه

رباعی شمارهٔ ۱۵۹۷

السکر صار کاسدا من شفتیه
والبدر تراه ساجدا بین یدیه
بالحسن علیه کل شیی وافر
الا فمه فانه ضاق علیه

رباعی شمارهٔ ۱۵۹۸

ای کان العباد ما اهواه
ما یذکرنا فکیف ما ینساه
قدر ان به القلوب والافواه
قد احسن لا اله الا الله

رباعی شمارهٔ ۱۵۹۹

آهوی قمرا سهامه عیناه
ما شوش عزم خاطری الا هو
روحی تلفت و مهجتی تهواه
قلبی ابدا یقون یا هویا هو

رباعی شمارهٔ ۱۶۰۰

ای آنکه به جان این جهانی زنده
شرمت بادا چرا چنانی زنده
بی‌عشق مباش تا نباشی مرده
در عشق بمیر تا بمانی زنده

رباعی شمارهٔ ۱۶۰۱

ای پارسی و تازی تو پوشیده
جان دیده قدح شراب نانوشیده
دریا باید ز فضل حق جوشیده
پیدا باید کفایت کوشیده

رباعی شمارهٔ ۱۶۰۲

ای بر نمک تو خلق نانی بزده
بر مرکب تو داغ نشانی بزده
حیفست که سوی کان رود آن بر سیم
پنهان چون جان و بر جهانی بزده

رباعی شمارهٔ ۱۶۰۳

ای بی‌ادبانه من ز تو نالیده
غیرت بشنیده گوش من مالیده
جایی بروم ناله کن دزدیده
آنجا که نه دل بوی برد نی دیده

رباعی شمارهٔ ۱۶۰۴

ای جان تو بر مقصران آشفته
هم جان تو عذر جان ایشان گفته
طوفان بلا اگر بگیرد عالم
بر من بدو جو که مست باشم خفته

رباعی شمارهٔ ۱۶۰۵

ای با تو جهان ظریف و شادی باره
تو جامه شادیی و مالی پاره
تنها خورشید آن دهد عالم را
کان را ندهد مه و هزار استاره

رباعی شمارهٔ ۱۶۰۶

ای خواب مرا بسته و مدفون کرده
شب را و مرا بی‌خود و مجنون کرده
جان را به فسون گرم از تن برده
دل را بسته ز خانه بیرون کرده

رباعی شمارهٔ ۱۶۰۷

ای در طلب گره‌گشائی مرده
در وصل بزاده وز جدائی مرده
ای در لب بحر تشنه در خواب شده
و اندر سر گنج از گدائی مرده

رباعی شمارهٔ ۱۶۰۸

ای دوست مرا دمدمه بسیار مده
کاین دمدمه می‌خورد ز من هر که و مه
جان و سر تو که دم کنم پیش تو زه
کز دمدمهٔ گرم کنم آب کرده

رباعی شمارهٔ ۱۶۰۹

ای روز الست ملک و دولت رانده
وی بنده ترا چو قل هو الله خوانده
چون روشنی روز در آی از در من
بین گردن من بسوی در کژ مانده

رباعی شمارهٔ ۱۶۱۰

ای سرو ز قامت تو قد دزدیده
گل پیش رخ تو پیرهن بدریده
بردار یکی آینه از بهر خدای
تا همچو خودی شنیده‌ای یا دیده

رباعی شمارهٔ ۱۶۱۱

ای کوران را به لطف ره بین کرده
وی گبران را پیشرو دین کرده
درویشان را به ملک خسرو کرده
وی خسرو را بردهٔ شیرین کرده

رباعی شمارهٔ ۱۶۱۲

ای میر ملیحان و مهان شیی الله
وی راحت و آرامش جان شیی الله
ای آنکه بهر صبح به پیش رخ تو
میگوید خورشید جهان شیی الله

رباعی شمارهٔ ۱۶۱۳

باز آمد یار با دلی چون خاره
وز خارهٔ او این دل من صد پاره
در مجلس من بودم و عشقش چون چنگ
اندر زد چنگ در من بیچاره

رباعی شمارهٔ ۱۶۱۴

بازچیهٔ قدرت خدائیم همه
او راست توانگری گدائیم همه
بر یکدگر این زیادتی جستن چیست
آخر ز در یکی سرائیم همه

رباعی شمارهٔ ۱۶۱۵

بفروخت مرا یار به یک دسته تره
باشد که مرا واخرد آن یار سره
نیکو مثلی زده است صاحب شجره
ارزان بفروشد آنکه ارزان بخره

رباعی شمارهٔ ۱۶۱۶

بیگانه شوی ز صحبت بیگانه
بشنو سخن راست از این دیوانه
صد خانه پر از شهد کنی چون زنبور
گر زانکه جدا کنی ز اینان خانه

رباعی شمارهٔ ۱۶۱۷

بیگاه شد و دل نرهید از ناله
روزی نتوان گفت غم صد ساله
ای جان جهان غصهٔ بیگاه شدن
آنکس داند که گم شدش گوساله

رباعی شمارهٔ ۱۶۱۸

تا روی ترا بدیدم ای بت ناآگاه
سرگشته شدم ز عشق گم کردم راه
روزی شنوی کز غم عشقت ایماه
گویند بشد فلان که انالله

رباعی شمارهٔ ۱۶۱۹

تو آبی و ما جمله گیاهیم همه
تو شاهی و ما جمله گدائیم همه
گوینده توئی و ما صدائیم همه
جوینده توئی چرا نیائیم همه

رباعی شمارهٔ ۱۶۲۰

تو توبه مکن که من شکستم توبه
هرگز ناید ز جان مستم توبه
صدبار و هزاربار بستم توبه
خون میگرید ز دست دستم توبه

رباعی شمارهٔ ۱۶۲۱

جانیست غذای او غم و اندیشه
جانی دگر است همچو شیر بیشه
اندیشه چو تیشه است گزافه مندیش
هان تا نزنی تو پای خود را تیشه

رباعی شمارهٔ ۱۶۲۲

دانی شب چیست بشنو ای فرزانه
خلوت کن عاشقان ز هر بیگانه
خاصه امشب که با مهم همخانه
من مستم و مه عاشق و شب دیوانه

رباعی شمارهٔ ۱۶۲۳

در راه یگانگی چه طاعت چه گناه
در کوی خرابات چه درویش چه شاه
رخسار قلندری، چه روشن، چه سیاه
بر کنگره عرش، چه خورشید چه ماه

رباعی شمارهٔ ۱۶۲۴

در بندگیت حلقه بگوشم ای شاه
در چاکریت به جان بکوشم ای شاه
در خدمت تو چو سایه من پیش روم
تو شیری و من سیاه گوشم ای شاه

رباعی شمارهٔ ۱۶۲۵

در عشق خلاصهٔ جنون از من خواه
جان رفته و عقل سرنگون از من خواه
صد واقعهٔ روز فزون از من خواه
صد بادیه پر آتش و خون از من خواه

رباعی شمارهٔ ۱۶۲۶

دی از سر سودای تو من شوریده
رفتم به چمن جامه چو گل بدریده
از جمله خوشیهای بهارم بی‌تو
جز آب روان نیامد اندر دیده

رباعی شمارهٔ ۱۶۲۷

روی تو نماز آمد و چشمت روزه
وین هر دو کنند از لبت دریوزه
جرمی کردم مگر که من مست بدم
آب تو بخوردم و شکستم کوزه

رباعی شمارهٔ ۱۶۲۸

زلف تو که یکروزم از او روشن نه
با خاک برآورد سرو با من نه
با هرچه درآرد سر او زنده شود
کانجا همه جانست سراسر تن نه

رباعی شمارهٔ ۱۶۲۹

سه چیز ز من ربوده‌ای بگزیده
صبر از دل و رنگ از رخ و خواب از دیده
چابک دستی که دست و بازوت درست
تصویر عقول چون تو نازائیده

رباعی شمارهٔ ۱۶۳۰

صاحب‌نظران راست تحیر پیشه
مر کوران را تفکر و اندیشه
صد شاخ خوش از غیب گل افشان بر تو
بر شاخ رضا چه میزنی تو تیشه

رباعی شمارهٔ ۱۶۳۱

صحت که کشد به سقم و رنجوری به
زان جامه که سازی بستم عوری به
چشمی که نبیند ره حق کوری به
صحبت که تقرب نبود دوری به

رباعی شمارهٔ ۱۶۳۲

صوفی نشوی به فوطه و پشمینه
نه پیر شوی ز صحبت دیرینه
صوفی باید که صاف دارد سینه
انصاف بده صوفی و آنگه کینه

رباعی شمارهٔ ۱۶۳۳

عشق غلب القلب و قد صار به
حتی فنی القلب بما جاربه
القلب کطیی خفض الریش به
عشق نتف الریش و قد طار به

رباعی شمارهٔ ۱۶۳۴

فصلیست چو وصل دوست فرخنده شده
از مردن تن چراغ دل زنده شده
از خندهٔ برق ابر در گریه شده
وز گریهٔ ابر باغ در خنده شده

رباعی شمارهٔ ۱۶۳۵

گفتم چکنم گفت که ای بیچاره
جمله چکنم بسازم آن یکباره
ور خود چکنم زیان شوی آواره
آنجا بروی که بوده‌ای همواره

رباعی شمارهٔ ۱۶۳۶

گفتم که توئی می و منم پیمانه
من مرده‌ام و تو جانی و جانانه
اکنون بگشا در وفا گفت خموش
دیوانه کسی رها کند در خانه

رباعی شمارهٔ ۱۶۳۷

گفتم که ز عشقت شده‌ام دیوانه
زنجیر ترا به خواب بینم یا نه
گفتا که خمش چند از این افسانه
دیوانه و خواب خه‌خه‌ای فرزانه

رباعی شمارهٔ ۱۶۳۸

گنجیست نهانه در زمین پوشیده
از ملت کفر و اهل دین پوشیده
دیدم که عشق است یقین پوشیده
گشتیم برهنه از چنین پوشیده

رباعی شمارهٔ ۱۶۳۹

گیر ایدل من عنان آن شاهنشاه
امشب بر من قنق شو ایروت چو ماه
ور گوید فردا مشنو زود بگوی
لاحول ولا قوة الا بالله

رباعی شمارهٔ ۱۶۴۰

ما را می کهنه باید و دیرینه
وز روز ازل تا بابد سیری نه
خم از عدم و صراحی از جام وجود
کان تلخ نه و شور نه و شیرینه

رباعی شمارهٔ ۱۶۴۱

ما مردانیم شسته بر تنگ دره
مائیم که شیر و گرگ بر ما گذره
با فقر و صفا به هم درآمیخته‌ایم
چون درگه ارتضاع آن میش و بره

رباعی شمارهٔ ۱۶۴۲

مانندهٔ زنبیل بگیر این روزه
تا روزه کند ترا به حق دریوزه
آب حیوان خنک کند دلسوزه
این روزه چو کوزه است مشکن کوزه

رباعی شمارهٔ ۱۶۴۳

مستم ز می عشق خراب افتاده
برخواسته دل از خور و خواب افتاده
در دریائی که پا و سر پیدا نیست
جان رفته و تن بر سر آب افتاده

رباعی شمارهٔ ۱۶۴۴

من میگویم که گشت بیگاه ایماه
میگوید ماه ناگهانی بیگاه
ماهی که ز خورشید اگر برگردد
در حال شود همچو شب تیره سیاه

رباعی شمارهٔ ۱۶۴۵

میخوردم باده بابت آشفته
خوابم بربود حال دل ناگفته
بیدار شدم ز خواب مستی دیدم
دلبر شده شمع مرده ساقی خفته

رباعی شمارهٔ ۱۶۴۶

میدان فراخ و مرد میدانی نه
احوال جهان چنانکه میدانی نه
ظاهرها شان به اولیا ماند لیک
در باطنشان بوی مسلمانی نه

رباعی شمارهٔ ۱۶۴۷

وه وه که به دیدار تو چونم تشنه
چندانکه ببینمت فزونی تشنه
من بندهٔ آن دو لعل سیراب توام
عالم همه زانست به خونم تشنه

رباعی شمارهٔ ۱۶۴۸

هین نوبت صبر آمد و ماه روزه
روزی دو مگو ز کاسه و از کوزه
بر خوان فلک گردد پی دریوزه
تا پنبهٔ جان باز رهد از غوزه

رباعی شمارهٔ ۱۶۴۹

هر چند در این پرده اسیرید همه
زین پرده برون روید امیرید همه
آن آب حیات خلق را می‌گوید
بر ساحل جوی ما بمیرید همه

رباعی شمارهٔ ۱۶۵۰

هم آینه‌ایم و هم لقائیم همه
سرمست پیالدهٔ بقائیم همه
هم دافع رنج و هم شفائیم همه
هم آب حیات و هم سقائیم همه

رباعی شمارهٔ ۱۶۵۱

یارب تو مرا به نفس طناز مده
با هر چه بجز تست مرا ساز مده
من در تو گریزان شدم از فتنهٔ خویش
من آن توام مرا به من باز مده

رباعی شمارهٔ ۱۶۵۲

یارب تو یکی یار جفا کارش ده
یک دلبر بدخوی جگر خوارش ده
تا بشناسد که عاشقان درچه غمند
عشقش ده شوقش ده و بسیارش ده

رباعی شمارهٔ ۱۶۵۳

آمد بر من دوش مه یغمائی
گفتم که برو امشب اینجا نائی
می‌رفت و همی گفت زهی سودائی
دولت بدر آمده است و در نگشائی

رباعی شمارهٔ ۱۶۵۴

آن چیز که هست در سبد میدانی
از سر سبد تا بابد میدانی
هر روز بگویم به شبم یاد آید
شب نیز بگویم که تو خود هم دانی

رباعی شمارهٔ ۱۶۵۵

آن خوش باشد که صاحب تمییزی
بی‌آنکه بگویند و بگوید چیزی
بی‌گفت و تقاضا برسد مهمانرا
تروندهٔ خوش ز صاحب پالیزی

رباعی شمارهٔ ۱۶۵۶

آن دل که به یاد خود صبورش کردی
نزدیکتر تو شد چو دورش کردی
در ساغر ما ز هر تغافل تا چند
تلخیش نماند بسکه شورش کردی

رباعی شمارهٔ ۱۶۵۷

آن را که نکرد ز هر سود ایساقی
آن زهر نبود می نمود ایساقی
چون بود رونده شد نبود ایساقی
میها نوشد ز بحر جود ایساقی

رباعی شمارهٔ ۱۶۵۸

آن رطل گران را اگر ارزان کنیی
اجزای جهان را همگی جان کنیی
ور زان لب خیره شکرافشان کنیی
که را به مثال ذره رقصان کنیی

رباعی شمارهٔ ۱۶۵۹

آن روز که دیوانه سر و سودائی
در سلسلهٔ دولتیان می‌آئی
امروز از آن سلسله زان محرومی
کامروز تو عاقلی و کارافزائی

رباعی شمارهٔ ۱۶۶۰

آن روی ترش نگر چو قندستانی
وان چشم خوشش نگر چو هندوستانی
پیش قد او صف زده سروستانی
پیش کف او شکسته هر دستانی

رباعی شمارهٔ ۱۶۶۱

آن ظلم رسیده‌ای که دادش دادی
وانغمزده‌ای که جام شادش دادی
آن بادهٔ اولین فراموشش شد
گر باز نمی‌دهی چه یادش دادی

رباعی شمارهٔ ۱۶۶۲

آن میوه توئی که نادر ایامی
بتوان خوردن هزار من در خامی
بر ما مپسند هجر و دشمن کامی
کاخر به تو باز گردد این بدنامی

رباعی شمارهٔ ۱۶۶۳

آنی تو که در صومعه مستم داری
در کعبه نشسته بت‌پرستم داری
بر نیک و بد تو مر مرا دستی نیست
در دست توام تا بچه دستم داری

رباعی شمارهٔ ۱۶۶۴

آنی که بر دلشدگان دیر آئی
وانگاه چو آئی نفسی سیر آئی
گاه آهو و گه به صورت شیر آئی
هم نرم و درشت همچو شمشیر آئی

رباعی شمارهٔ ۱۶۶۵

آنی که به صد شفاعت و صد زاری
بر پات یکی بوسه دهم نگذاری
گر آب دهی مرا اگر آتش باری
سلطان ولایتی و فرمانداری

رباعی شمارهٔ ۱۶۶۶

احوال من زار حزین می‌پرسی
زین پیش مپرس اگر چنین می‌پرسی
من در غم تو دامن دل چاک زدم
وانگاه مرا بستین می‌پرسی

رباعی شمارهٔ ۱۶۶۷

از آب و گلی نیست بنای چو توئی
یارب که چه هاست از برای چو توئی
گر نعره زنانی تو برای چو ویی
لبیک کنانست برای چو توئی

رباعی شمارهٔ ۱۶۶۸

از جان بگریزم ار ز جان بگریزی
از دل بگریزم ار از آن بگریزی
تو تیری و ما همچو کمانیم هنوز
تیری چه عجب گر ز کمان بگریزی

رباعی شمارهٔ ۱۶۶۹

از چهرهٔ آفتاب مهوش گردی
وز صحبت کبریت تو آتش گردی
تو جهد کنی که ناخوشی خوش گردد
او خوش نشود ولی تو ناخوش گردی

رباعی شمارهٔ ۱۶۷۰

از خلق ز راه تیزهوشی نرهی
وز خود ز سر سخن‌فروشی نرهی
ز این هر دو اگر سخت نکوشی نرهی
از خلق وز خود جز به خموشی نرهی

رباعی شمارهٔ ۱۶۷۱

از رنج و ملال ما چه فریاد کنی
آن به که به شکر وصل را شاد کنی
از ما چه گریزی و چرا داد کنی
زان ترس که وصل را بسی یاد کنی

رباعی شمارهٔ ۱۶۷۲

از سایهٔ عاشقان اگر دور شوی
بر تو زند آفتاب و رنجور شوی
پیش و پس عاشقان چو سایه میدر
تا چون مه و آفتاب پرنور شوی

رباعی شمارهٔ ۱۶۷۳

از شادی تو پر است شهر و وادی
از روی زمین و آسمان را شادی
کس را گله‌ای نیست ز تو جز غم را
کز غم همه را بداده‌ای آزادی

رباعی شمارهٔ ۱۶۷۴

از عشق ازل ترانه‌گویان گشتی
وز حیرت عشق گول و نادان گشتی
از بسکه به مردی ز غمش جان بردی
وز بسکه بگفتی غم آن آن گشتی

رباعی شمارهٔ ۱۶۷۵

از عشق تو هر طرف یکی شبخیزی
شب کشته ز زلفین تو عنبر بیزی
نقاش ازل نقش کند هر طرفی
از بهر قرار دل من تبریزی

رباعی شمارهٔ ۱۶۷۶

از گل قفس هدهد جانها تو کنی
از خاک سیه شکرفشانها تو کنی
آن را که تو سرمه‌اش کشیدی او داند
کاینها ز تو آید و چنانها تو کنی

رباعی شمارهٔ ۱۶۷۷

از کم خوردن زیرک و هشیار شوی
وز پرخوردن ابله و بیکار شوی
پرخواری تو جمله ز پرخواری تست
کم‌خوار شوی اگر تو کم‌خوار شوی

رباعی شمارهٔ ۱۶۷۸

استاد مرا بگفتم اندر مستی
کگاهم کن ز نیستی و هستی
او داد مرا جواب و گفتا که برو
گر رنج ز خلق دور داری رستی

رباعی شمارهٔ ۱۶۷۹

اسرار شنو ز طوطی ربانی
طوطی بچه‌ای زبان طوطی دانی
در مرغ و قفس خیره چرا میمانی
بشکن قفس ای مرغ کز آن مرغانی

رباعی شمارهٔ ۱۶۸۰

افتاد مرا با لب او گفتاری
گفتم که ز من سیر شدی گفت آری
گفتا بده آن چیز که جیم اول اوست
گفتم دومش چیست بگو گفت آری

رباعی شمارهٔ ۱۶۸۱

امروز مرا سخت پریشان کردی
پوشیدهٔ خویش را تو عریان کردی
من دوش حریف تو نگشتم از خواب
خوردی و نصیب بنده پنهان کردی

رباعی شمارهٔ ۱۶۸۲

امشب برو ای خواب اگر بنشینی
از آتش دل سزای سبلت بینی
ای عقل برو که تو سخن می‌چینی
وی عشق بیا که سخت با تمکینی

رباعی شمارهٔ ۱۶۸۳

امشب که فتاده‌ای به چنگال رهی
بسیار طپی ولیک دشوار رهی
والله نرهی ز بنده‌ای سرو سهی
تا سینه به این دل خرابم ننهی

رباعی شمارهٔ ۱۶۸۴

امشب منم و یکی حریف چو منی
بر ساخته مجلسی برسم چمنی
جام می و شمع و نقل و مطرب همه هست
ای کاش تو می‌بودی و اینها همه نی

رباعی شمارهٔ ۱۶۸۵

اندر دل من مها دل‌افروز توئی
یاران هستند لیک دلسوز توئی
شادند جهانیان به نوروز و به عید
عید من و نوروز من امروز توئی

رباعی شمارهٔ ۱۶۸۶

اندر دو جهان دلبر و جانم تو بسی
زیرا که بهر غمیم فریادرسی
کس نیست بجز تو ایمه اندر دو جهان
جز آنکه ببخشیش باکرام کسی

رباعی شمارهٔ ۱۶۸۷

اندر ره حق چو چست و چالاک شوی
نور فلکی باز بر افلاک شوی
عرش است نشیمن تو شرمت ناید
چون سایه مقیم خطهٔ خاک شوی

رباعی شمارهٔ ۱۶۸۸

اندر سرم ار عقل و تمیز است توئی
وانچ از من بیچاره عزیز است توئی
چندانکه به خود می‌نگرم هیچ نیم
بالجمله ز من هر آنچه چیز است توئی

رباعی شمارهٔ ۱۶۸۹

ای آتش بخت سوی گردون رفتی
وی آب حیات سوی جیحون رفتی
با تو گفتم که بیدلم من بیدل
بیدل اکنون شدم که بیرون رفتی

رباعی شمارهٔ ۱۶۹۰

ای آنکه به کوی یار ما افتادی
آن روی بدیدی به قفا افتادی
با تو گفتم که بی‌دلم من بیدل
بی‌دل اکنون شدم که بیرون رفتی

رباعی شمارهٔ ۱۶۹۱

ای آنکه تو از دوش بیادم دادی
زان حالت پرجوش بیادم دادی
آن رحمت را کجا فراموش کنم
کز گنج فراموش بیادم دادی

رباعی شمارهٔ ۱۶۹۲

ای آنکه تو خون عاشقان آشامی
فریاد ز عاشقی و بی‌آرامی
ای دوست منم اسیر دشمن کامی
آخر به تو باز گردد این بدنامی

رباعی شمارهٔ ۱۶۹۳

ای آنکه ره گریز می‌اندیشی
تو پنداری که بر مراد خویشی
شه می‌کشدت مجوی با شه بیشی
که را بکند شهنشه درویشی

رباعی شمارهٔ ۱۶۹۴

ای آنکه ز حد برون جان‌افزایی
بی‌حدی و حد هر نفس بنمایی
دانی که نداری به جهان گنجایی
در غیب بچفسیدی و بیرون نایی

رباعی شمارهٔ ۱۶۹۵

ای آنکه ز حال بندگان میدانی
چشمی و چراغ در شب ظلمانی
باز دل ما را که تو میپرانی
آخر تو ندانی که تواش میخوانی

رباعی شمارهٔ ۱۶۹۶

ای آنکه ز خاک تیره نطعی سازی
هر لحظه بر او نقش دگر اندازی
گه مات شوی و گه بداری ماتم
احسنت زهی صنعت با خود بازی

رباعی شمارهٔ ۱۶۹۷

ای آنکه صلیب دار و هم ترسائی
پیوسته به زلف عنبر ترسائی
لب بر لب من به بوسه کمتر سائی
آئی بر من و لیک با ترس آئی

رباعی شمارهٔ ۱۶۹۸

ای آنکه طبیب دردهای مائی
این درد ز حد رفت چه میفرمائی
والله اگر هزار معجون داری
من جانم نبرم تا تو رخی ننمائی

رباعی شمارهٔ ۱۶۹۹

ای آنکه غلام خسرو شیرینی
با عشق بساز گر حریف دینی
پیوسته حریف عشق و گرمی میباش
تا عاشق گرم از تو برد عنینی

رباعی شمارهٔ ۱۷۰۰

ای آنکه مرا بستهٔ صد دام کنی
گوئی که برو در شب و پیغام کنی
گر من بروم تو با که آرام کنی
همنام من ای دوست کرا نام کنی

رباعی شمارهٔ ۱۷۰۱

ای آنکه مرا دهر زبان میدانی
ور زانکه ببندند دهان میدانی
ور جان و دلم نهان شود زیر زمین
شاد است روانم که روان میدانی

رباعی شمارهٔ ۱۷۰۲

ای آنکه نظر به طعنه میاندازی
بشناس دمی تو بازی از جان بازی
ای جان غریب در جهان میسازی
روزی دو فتاد مرغزی بارازی

رباعی شمارهٔ ۱۷۰۳

ای ابر که تو جهان خورشیدانی
کاری مقلوب می‌کنی نادانی
از ظلم تو بر ماست جهان ظلمانی
بس گریه نصیب ماست تا گریانی

رباعی شمارهٔ ۱۷۰۴

ای از تو مرا گوش پرودیده بهی
خوش آنکه ز گوش پای بر دیده نهی
تو مردم دیده‌ای نه آویزهٔ گوش
از گوش بدیده آ که در دیده نهی

رباعی شمارهٔ ۱۷۰۵

ای باد سحر به کوی آن سلسله موی
احوال دلم بگوی اگر یابی روی
ور زانکه ترا ز دل نباشد دلجوی
زنهار مرا ندیده‌ای هیچ مگوی

رباعی شمارهٔ ۱۷۰۶

ای باد سحر تو از سر نیکوئی
شاید که حکایتم به آن مه گوئی
نی نی غلطم گرت بدوره بودی
پس گرد جهان دگر کرا میجوئی

رباعی شمارهٔ ۱۷۰۷

ای باده تو باشی که همه داد کنی
صد بنده به یک صبوح آزاد کنی
چشمم به تو روشنست همچون خورشید
هم در تو گریزم که توام شاد کنی

رباعی شمارهٔ ۱۷۰۸

ای باطل اگر ز حق گریزی چکنی
وی زهر بجز تلخی و تیزی چکنی
عشق آب حیات آمد و منکر چو خری
ای خر تو در آب درنمیزی چکنی

رباعی شمارهٔ ۱۷۰۹

ای باغ خدا که پر بت و پر حوری
از چشم خلایق اینچنین چون دوری
ای دل نچشیده‌ای می منصوری
گر منکر آن باغ شوی معذوری

رباعی شمارهٔ ۱۷۱۰

ای بانگ رباب از کجا می‌آئی
پرآتش و پر فتنه و پر غوغائی
جاسوس دلی و پیک آن صحرائی
اسرار دلست هرچه می‌فرمائی

رباعی شمارهٔ ۱۷۱۱

ای پر ز جفا چند از این طراری
پنهان چه کنی آنچه به باطن داری
گر سر ز خط وفای من برداری
واقف نیم از ضمیر دل پنداری

رباعی شمارهٔ ۱۷۱۲

ای بر سر ره نشسته ره می‌طلبی
در خرمن مه فتاده مه می‌طلبی
در چاه زنخدان چنین یوسف حسن
خود دلو توئی یوسف و چه می‌طلبی

رباعی شمارهٔ ۱۷۱۳

ای بنده اگر تو خواجه بشناختیی
دل را ز غرور نفس پرداختیی
گر معرفتش ترا مسلم بودی
یک لحظه به غیر او نپرداختیی

رباعی شمارهٔ ۱۷۱۴

ای پیر اگر تو روی با حق داری
یا همچو صلاح دست مطلق داری
اینک رسن دراز و اینک سر دار
بسم الله اگر سر انا الحق داری

رباعی شمارهٔ ۱۷۱۵

ای ترک چرا به زلف چون هندوئی
رومی رخ و زنگی خط و پر چین موئی
نتوان دل خود را به خطا گم کردن
ترسم که تو ترکی و به ترکی گوئی

رباعی شمارهٔ ۱۷۱۶

ای چون علم بلند در صحرائی
وی چون شکر شگرف در حلوائی
زان میترسم که بدرگ و بدرائی
در مغز تو افکند دگر سودائی

رباعی شمارهٔ ۱۷۱۷

ای چون علم سپید در صحرائی
ای رحمت در رسیده از بالائی
من در هوس تو میپزم حلوائی
حلوا بنگر به صورت سودائی

رباعی شمارهٔ ۱۷۱۸

ای خواجه چرا بی‌پر و بالم کردی
بر بوی ثواب در وبالم کردی
از تو برهٔ تو جو ندزدیدم من
از بهر چه جرم در جوالم کردی

رباعی شمارهٔ ۱۷۱۹

ای خواجه ز هر خیال پر باد شوی
وز هیچ ترش گردی و دلشاد شودی
دیدم که در آتشی و بگذاشتمت
تا پخته و تا زیرک و استاد شوی

رباعی شمارهٔ ۱۷۲۰

ای خواجه گنه مکن که بدنام شوی
گر خاص توئی گنه کنی عام شوی
بر رهگذرت دام نهاده است ابلیس
بدکار مباش زانکه در دام شوی

رباعی شمارهٔ ۱۷۲۱

ای داده مرا به خواب در بیداری
آسان شده در دلم همه دشواری
از ظلمت جهل و کفر رستم باری
چون دانستم که عالم‌الاسراری

رباعی شمارهٔ ۱۷۲۲

ای داده مرا چو عشق خود بیداری
وین شمع میان این جهان تاری
من چنگم و تو زخمه فرو نگذاری
وانگه گوئی بس است تا کی زاری

رباعی شمارهٔ ۱۷۲۳

ای دام هزار فتنه و طراری
یارب تو چه فتنه‌ها که در سر داری
ای آب حیات اگر جهان سنگ شود
والله که چون آسیاش در چرخ آری

رباعی شمارهٔ ۱۷۲۴

ای در دل من نشسته بگشاده دری
جز تو دگری نجویم و کو دگری
با هرکه ز دل داد زدم دفعی گفت
تو دفع مده که نیست از تو گذری

رباعی شمارهٔ ۱۷۲۵

ای در دل هر کسی ز مهرت تابی
وی از تو تضرعی بهر محرابی
جاوید شبی باید و خوش مهتابی
تا با تو غمی بگویم از هر بابی

رباعی شمارهٔ ۱۷۲۶

ای دشمن جان و جان شیرین که توئی
نور موسی و طور سینین که توئی
وی دوست که زهره نیست جان را هرگز
تا نام برد از تو به تعیین که توئی

رباعی شمارهٔ ۱۷۲۷

ای دل تو اگر هزار دلبر داری
شرط آن نبود که دل ز ما برداری
گر دل داری که دل ز ما برداری
از یار نوت مباد برخورداری

رباعی شمارهٔ ۱۷۲۸

ای دل تو بدین مفلسی و رسوائی
انصاف بده که عشق را چون سائی
عشق آتش تیز است و ترا آبی نیست
خاکت بر سر چه باد می‌پیمائی

رباعی شمارهٔ ۱۷۲۹

ای دل تو دمی مطیع سبحان نشدی
وز کار بدت هیچ پشیمان نشدی
صوفی و فقیه و زاهد و دانشمند
این جمله شدی ولی مسلمان نشدی

رباعی شمارهٔ ۱۷۳۰

ای دل تو و درد او اگر خود مردی
جان بندهٔ تست اگر تو صاحب دردی
صد دولت صاف را به یک جو نخری
گر یک دردی ز دست دردش خوردی

رباعی شمارهٔ ۱۷۳۱

ای دل چو به صدق از تو نیاید کاری
باری میکن به مفلسی اقراری
اینک در او دست به دریوزه برآر
درویش ز دریوزه ندارد عاری

رباعی شمارهٔ ۱۷۳۲

ای دل چو وصال یار دیدی حالی
در پای غمش بمیر تا کی نالی
شرطست چو آفتاب رخ بنماید
گر شمع نمیرد بکشندش حالی

رباعی شمارهٔ ۱۷۳۳

ای دل چه حدیث ماجرا می‌جوئی
من با توام ای دل تو کرا می‌جوئی
ور زانکه ندیده‌ای کرا می‌جوئی
ور زانکه بدیده‌ای چرا می‌جوئی

رباعی شمارهٔ ۱۷۳۴

ای دوست به حق آنکه جان را جانی
چون نامهٔ من رسد به تو برخوانی
از بوالعجبی نامهٔ من ندرانی
چون حال دل خراب من میدانی

رباعی شمارهٔ ۱۷۳۵

ای دوست بهر سخن در جنگ زنی
صد تیر جفا بر من دلتنگ زنی
در چشم تو من مسم دگر کس زر سرخ
فردا بنمایمت چو بر سنگ زنی

رباعی شمارهٔ ۱۷۳۶

ای دوست ترا رسد اگر ناز کنی
ناساز شوی باز دمی ساز کنی
زان میترسم در جفا باز کنی
مکر اندیشی بهانه آغاز کنی

رباعی شمارهٔ ۱۷۳۷

ای دوست ز من طمع مکن غمخواری
جز مستی و جز شنگی و جز خماری
ما را چو خدا برای این آوردست
خصم خردیم و دشمن هشیاری

رباعی شمارهٔ ۱۷۳۸

ای دیده تو از گریه زبون می‌نشوی
ای دل تو این واقعه خون می‌نشوی
ای جان چو به لب رسیدی از قالب من
آخر بچه خوشدلی برون می‌نشوی

رباعی شمارهٔ ۱۷۳۹

ای روی ترا پیشه جهان‌آرائی
وی زلف ترا قاعده عنبر سائی
آن سلسلهٔ سحر ترا، آن شاید
کش می‌گزی و می‌کنی و می‌خایی

رباعی شمارهٔ ۱۷۴۰

ای ساقی از آن باده که اول دادی
رطلی دو درانداز و بیفزا شادی
یا چاشنیی از آن نبایست نمود
یا مست و خراب کن چو سر بگشادی

رباعی شمارهٔ ۱۷۴۱

ای ساقی جان که سرده ایامی
آرام دل خستهٔ بی‌آرامی
مستان تو امروز همه مخمورند
آخر به تو بازگردد این بدنامی

رباعی شمارهٔ ۱۷۴۲

ای سر سبب اندر سبب اندر سببی
وی تن عجب اندر عجب اندر عجبی
ای دل طلب اندر طلب اندر طلبی
وی جان طرب اندر طرب اندر طربی

رباعی شمارهٔ ۱۷۴۳

ای شاخ گلی که از صبا می‌رنجی
ور زانکه گلی تو پس چرا می‌رنجی
آخر نه صبا مشاطهٔ گل باشد
این طرفه که از لطف خدا می‌رنجی

رباعی شمارهٔ ۱۷۴۴

ای شادی راز تو هزاران شادی
وز تو به خرابات هزار آبادی
وان سرو چمن را که کمین بندهٔ تست
از خدمتت آزاد و هزار آزادی

رباعی شمارهٔ ۱۷۴۵

ای شمع تو صوفی صفتی پنداری
کاین شش صفت از اهل صفا می‌داری
شبخیزی و نور چهره و زردی روی
سوز دل و اشک دیده و بیداری

رباعی شمارهٔ ۱۷۴۶

ای صاف که می شور و چنین می‌گردی
بنشین و مگرد اگر چنین می‌گردی
...
تو بر قدم باز پسین می‌گردی

رباعی شمارهٔ ۱۷۴۷

ای طالب دنیا تو یکی مزدوری
وی عاشق خلد ازین حقیقت دوری
ای شاد بهر دو عالم از بی‌خبری
شادی غمش ندیده‌اش معذوری

رباعی شمارهٔ ۱۷۴۸

ای عشق تو عین عالم حیرانی
سرمایهٔ سودای تو سرگردانی
حال من دلسوخته تا کی پرسی
چون می‌دانم که به ز من میدانی

رباعی شمارهٔ ۱۷۴۹

ای قاصد جان من به جان میارزی
جان خود چه بود هر دو جهان میارزی
این عالم کهنه آن ندارد بی‌تو
آن از تو ذلب کنم که آن میارزی

رباعی شمارهٔ ۱۷۵۰

ای کاش که من بدانمی کیستمی
در دایرهٔ حیات با چیستمی
گر پنبهٔ غفلتم نبودی در گوش
بر خود به هزار دیده بگریستمی

رباعی شمارهٔ ۱۷۵۱

ای گل تو ز لطف گلستان می‌خندی
یا از دم عشق بلبلان می‌خندی
یا در رخ معشوق نهان می‌خندی
چیزیت بدو ماند از آن می‌خندی

رباعی شمارهٔ ۱۷۵۲

ای کمتر مهمانیت آب گرمی
کز لذت آن مست شود بی‌شرمی
ای خالق گردون به خودم مهمان کن
گردون به کجا برد به آب گرمی

رباعی شمارهٔ ۱۷۵۳

ای گوی زنخ زلف چو چوگان داری
ابروی کمان و تیر مژگان داری
خورشید جبین و چهرهٔ همچون ماه
می گون لبی و چشم چو مستان داری

رباعی شمارهٔ ۱۷۵۴

ای ماه اگرچه روشن و پرنوری
از روشنی روی بت من دوری
وی نرگس اگرچه تازه و مخموری
رو چشم بتم ندیده‌ای معذوری

رباعی شمارهٔ ۱۷۵۵

ای ماه برآمدی و تابان گشتی
گرد فلک خویش خرامان گشتی
چون دانستی برابر جان گشتی
ناگاه فروشدی پنهان گشتی

رباعی شمارهٔ ۱۷۵۶

ای موسی ما به طور سینا رفتی
وز ظاهر ما و باطن ما رفتی
تو سرد نگشته‌ای از آن گرمیها
چون سرد شوی که سوی گرما رفتی

رباعی شمارهٔ ۱۷۵۷

این شاخ شکوفه بارگیرد روزی
وین باز طلب شکار گیرد روزی
می‌آید و میرود خیالش بر تو
تا چند رود قرار گیرد روزی

رباعی شمارهٔ ۱۷۵۸

ای نرگس بی‌چشم و دهن حیرانی
در روی عروسان چمن حیرانی
نی در غلطم تو با عروسان چمن
ز اندیشهٔ پوشیدهٔ من حیرانی

رباعی شمارهٔ ۱۷۵۹

ای نسخهٔ نامهٔ الهی که توئی
وی آینهٔ جمال شاهی که توئی
بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست
در خود بطلب هر آنچه خواهی که توئی

رباعی شمارهٔ ۱۷۶۰

این عرصه که عرض آن ندارد طولی
بگذار عمارتش بهر مجهولی
پولیست جهان که قیمتش نیست جوی
یا هست رباطی که نیرزد پولی

رباعی شمارهٔ ۱۷۶۱

ای نفس عجب که با دلم همنفسی
من بندهٔ آن صبح که خندان برسی
ای در دل شب چو روز آخر چه کسی
هم شحنه و دزد و خواجه و هم عسسی

رباعی شمارهٔ ۱۷۶۲

ای نور دل و دیده و جانم چونی
وی آرزوی هر دو جهانم چونی
من بی‌لب لعل تو چنانم که مپرس
تو بی‌رخ زرد من ندانم چونی

رباعی شمارهٔ ۱۷۶۳

ای هیزم تو خشک نگردد روزی
تا تو فتد ز آتش دلسوزی
تا خرقهٔ تن دری تو بی‌دل سوزی
عشق آموزی ز جان عشق آموزی

رباعی شمارهٔ ۱۷۶۴

ای یار گرفتهٔ شراب آمیزی
برخیزد رستخیز چون برخیزی
می‌ریز شراب را که خوش می‌ریزی
چون خویش چنین شدی چرا بگریزی

رباعی شمارهٔ ۱۷۶۵

امروز بیا که سخت آراسته‌ای
گوئی ز میان حسن برخاسته‌ای
بر چرخ برآی ماه را گوش بمال
در باغ درآ که سرو پیراسته‌ای

رباعی شمارهٔ ۱۷۶۶

امروز ندانم بچه دست آمده‌ای
کز اول بامداد مست آمده‌ای
گر خون دلم خوری ز دستت ندهم
زیرا که به خون دل به دست آمده‌ای

رباعی شمارهٔ ۱۷۶۷

ای آنکه بجز شادی و جز نور نه‌ای
چون نعره زنم که از برم دور نه‌ای
هرچند نمک‌های جهان از لب تست
لیکن چکنم چو اندر این شور نه‌ای

رباعی شمارهٔ ۱۷۶۸

ای آنکه به لطف دلستان همه‌ای
در باغ طرب سرو روان همه‌ای
در ظاهر و باطن تو چون مینگرم
کس را نی ای نگار و آن همه‌ای

رباعی شمارهٔ ۱۷۶۹

ای آنکه تو بر فلک وطن داشته‌ای
خود را ز جهان پاک پنداشته‌ای
بر خاک تو نقش خویش بنگاشته‌ای
وان چیز که اصل تست بگذاشته‌ای

رباعی شمارهٔ ۱۷۷۰

ای آنکه تو جان بنده را جان شده‌ای
در ظلمت کفر شمع ایمان شده‌ای
اندر دل من ترانه‌گویان شده‌ای
واندر سر من چو باده رقصان شده‌ای

رباعی شمارهٔ ۱۷۷۱

ای آنکه حریف بازی ما بده‌ای
این مجلس جانست چرا تن زده‌ای
چون سوسن و سرو از غم آزاد بدی
بنده غم از آن شدی که خواجه شده‌ای

رباعی شمارهٔ ۱۷۷۲

ای آنکه رخت چو آتش افروخته‌ای
تا کی سوزی که صد رهم سوخته‌ای
گوئی به رخم چشم بردوخته‌ای
نی نی، تو مرا چنین نیاموخته‌ای

رباعی شمارهٔ ۱۷۷۳

ای آنکه مرا به لطف بنواخته‌ای
در دفع کنون بهانه‌ای ساخته‌ای
گر با همگان عشق چنین باخته‌ای
پس قیمت هیچ دوست نشناخته‌ای

رباعی شمارهٔ ۱۷۷۴

ای خورشیدی که چهره افروخته‌ای
از پرتو آن کمال آموخته‌ای
از جملهٔ اختران که افروخته‌ای
تو بیشتری که بیشتر سوخته‌ای

رباعی شمارهٔ ۱۷۷۵

ای دوست که دل ز دوست برداشته‌ای
نیکوست که دل ز دوست برداشته‌ای
دشمن چو شنیده می‌نگنجد از شوق
در پوست که دل ز دوست برداشته‌ای

رباعی شمارهٔ ۱۷۷۶

ای عشرت نیست گشته هستک شده‌ای
وی عابد پیر بت‌پرستک شده‌ای
غم نیست اگرچه تنگ‌دستک شده‌ای
از کوزهٔ سر فراخ مستک شده‌ای

رباعی شمارهٔ ۱۷۷۷

این نیست ره وصل که پنداشته‌ای
این نیست جهان جان که بگذاشته‌ای
آن چشمه که خضر خورد از او آب حیات
اندر ره تست لیکن انباشته‌ای

رباعی شمارهٔ ۱۷۷۸

با بی‌خبران اگر نشستی بردی
با هشیاران اگر نشستی مردی
رو صومعه ساز همچو زر در کوره
از کوره اگر برون شدی افسردی

رباعی شمارهٔ ۱۷۷۹

با خندهٔ بر بسته چرا خرسندی
چون گل باید که بی‌تکلف خندی
فرقست میان عشق کز جان خیزد
یا آنچه به ریسمانش برخود بندی

رباعی شمارهٔ ۱۷۸۰

با دل گفتم که ای دل از نادانی
محروم ز خدمت شده‌ای میدانی
دل گفت مرا سخن غلط میرانی
من لازم خدمتم تو سرگردانی

رباعی شمارهٔ ۱۷۸۱

بازآی که تا به خود نیازم بینی
بیداری شبهای درازم بینی
نی نی غلطم که خود فراق تو مرا
کی زنده رها کند که بازم بینی

رباعی شمارهٔ ۱۷۸۲

با زهره و با ماه اگر انبازی
رو خانه ز ماه ساز اگر میسازی
بامی که به یک لگد فرو خواهد شد
آن به که لگد زنی فرو اندازی

رباعی شمارهٔ ۱۷۸۳

با صورت دین صورت زردشت کشی
چون خر نخوری نبات و بر پشت کشی
گر آینه زشتی ترا بنماید
دیوانه شوی بر آینه مشت کشی

رباعی شمارهٔ ۱۷۸۴

با قلاشان چو رد نهادی پائی
در عشق چو پخت جان تو سودائی
رنجه مشو و به هیچ جائی مگریز
میدان که از این سپس نگنجی جائی

رباعی شمارهٔ ۱۷۸۵

بالا شجری لب شکر و دل حجری
زنجیر سری، سیم‌بری رشک پری
چون برگذری درنگری دل ببری
چشمت مرساد سخت زیبا صوری

رباعی شمارهٔ ۱۷۸۶

تو می‌خندی بهانه‌ای یافته‌ای
در خانهٔ خود دام و دغل باخته‌ای
ای چشم فراز کرده چون مظلومان
در حیله و مکر موی بشکافته‌ای

رباعی شمارهٔ ۱۷۸۷

جانم ز طرب چون شکر انباشته‌ای
چون برگ گل اندر شکرم داشته‌ای
امروز مرا خنده فرو می‌گیرد
تا در دهنم چه خنده‌ها کاشته‌ای

رباعی شمارهٔ ۱۷۸۸

خوش خوش صنما تازه رخان آمده‌ای
خندان بدو لب لعل گزان آمده‌ای
آن روز دلم ز سینه بردی بس نیست
کامروز دگر به قصد جان آمده‌ای

رباعی شمارهٔ ۱۷۸۹

در باغ درآب با گل اگر خار نه‌ای
پیش آر موافقت گر اغیار نه‌ای
چون زهر مدار روی اگر مار نه‌ای
این نقش بخوان چو نقش دیوار نه‌ای

رباعی شمارهٔ ۱۷۹۰

گر آب دهی نهال خود کاشته‌ای
ور پست کنی مرا تو برداشته‌ای
خاکی بودم به زیر پاهای خسان
همچون فلکم مها تو افراشته‌ای

رباعی شمارهٔ ۱۷۹۱

گر با همه‌ای چو بی منی بی‌همه‌ای
ور بی‌همه‌ای چو با منی با همه‌ای
در بند همه مباش، تو خود همه باش
آن دم داری که سخره‌ای دمدمه‌ای

رباعی شمارهٔ ۱۷۹۲

لطفی که مرا شبانه اندوخته‌ای
امروز چو زلف خود پس انداخته‌ای
چشم توز می مست و من از چشم تو مست
زان مست بدین مست نپرداخته‌ای

رباعی شمارهٔ ۱۷۹۳

با من ترش است روی یار قدری
شیرین‌تر از این ترش ندیدم شکری
بیزار شود شکر ز شیرینی خویش
گر زان شکر ترش بیابد خبری

رباعی شمارهٔ ۱۷۹۴

با نااهلان اگر چو جانی باشی
ما را چه زیان تو در زیانی باشی
گیرم که تو معشوق جهانی باشی
آری باشی، ولی زمانی باشی

رباعی شمارهٔ ۱۷۹۵

با یار به گلزار شدم رهگذری
بر گل نظری فکندم از بی‌خبری
دلدار به من گفت که شرمت بادا
رخسار من اینجا و تو بر گل نگری

رباعی شمارهٔ ۱۷۹۶

بد می‌کنی و نیک طمع می‌داری
هم بد باشد سزای بدکرداری
با اینکه خداوند کریم و است و رحیم
گندم ندهد بار چو جو می‌کاری

رباعی شمارهٔ ۱۷۹۷

پران باشی چو در صف یارانی
پری باشی سقط چو بی ایشانی
تا پرانی تو حاکمی بر سر آن
چون پر گشتی ز باد سرگردانی

رباعی شمارهٔ ۱۷۹۸

برخیز و به نزد آن نکونام درآی
در صحبت آن یار دلارام درآی
زین دام برون جه و در آن دام درآی
از در اگرت براند از بام درآی

رباعی شمارهٔ ۱۷۹۹

بر ظلمت شب خیمهٔ مهتاب زدی
می‌خفت خرد بر رخ او آب زدی
دادی همه را به وعده خواب خرگوشی
وز تیغ فراق گردن خواب زدی

رباعی شمارهٔ ۱۸۰۰

بر کار گذشته بین که حسرت نخوری
صوفی باشی و نام ماضی نبری
ابن‌الوقتی، جوانی و وقت بری
تا فوت نگردد این دم ما حضری

رباعی شمارهٔ ۱۸۰۱

بر گلشن یارم گذرت بایستی
بر چهرهٔ او یک نظرت بایستی
در بی‌خبری گوی ز میدان بردی
از بی‌خبریها خبرت بایستی

رباعی شمارهٔ ۱۸۰۲

بنمای به من رخت بکن مردمی
تا لاف زنم که دیده‌ام خرمی
ای جان جهان از تو چه باشد کمی
کز دیدن تو شاد شود آدمی

رباعی شمارهٔ ۱۸۰۳

بوئی ز تو و گل معطر نی نی
با دیدنت آفتاب و اختر نی نی
گوئی که شب است سوی روزن بنگر
گر تو بروی شب است دیگر نی نی

رباعی شمارهٔ ۱۸۰۴

بی‌آتش عشق تو تو نخوردم آبی
بی‌نقش خیال تو ندیدم آبی
در آب تو کوست چون شراب نابی
می‌نالم و می‌گردم چون دولابی

رباعی شمارهٔ ۱۸۰۵

بیچاره دلا که آینهٔ هر اثری
گر سر کشی از صفات با دردسری
ای آینه‌ای که قابل خیر وشری
زان عکس ترا چه غم که تو بیخبری

رباعی شمارهٔ ۱۸۰۶

بی‌جهد به عالم معانی نرسی
زنده به حیات جاودانی نرسی
تا همچو خلیل آتش اندر نشوی
چون خضر به آب زندگانی نرسی

رباعی شمارهٔ ۱۸۰۷

بیخود باشی هزار رحمت بینی
با خود باشی هزار زحمت بینی
همچون فرعون ریش را شانه مکن
گر شانه کنی سزای سبلت بینی

رباعی شمارهٔ ۱۸۰۸

بیرون نگری صورت انسان بینی
خلقی عجب از روم و خراسان بینی
فرمود که ارجعی رجوع آن باشد
بنگر به درون که بجز انسان بینی

رباعی شمارهٔ ۱۸۰۹

پیش آی خیال او که شوری داری
بر دیدهٔ من نشین که نوری داری
در طالع خود ز زهره سوری داری
در سینه چو داود زبوری داری

رباعی شمارهٔ ۱۸۱۰

بی‌نام و نشان چون دل و جانم کردی
بی‌کیف طرب دست زنانم کردی
گفتم به کجا روم که جان را جانیست
بی‌جا و روان همچو روانم کردی

رباعی شمارهٔ ۱۸۱۱

پیوسته مها عزم سفر می‌داری
چون چرخ مرا زیر و زبر می‌داری
شیری و منم شکار در پنجهٔ تو
دل خوردئی و قصد جگر می‌داری

رباعی شمارهٔ ۱۸۱۲

تا چند ز جان مستمند اندیشی
تا کی ز جهان پرگزند اندیشی
آنچه از تو ستد همین کالبد است
یک مزبله گو مباش چند اندیشی

رباعی شمارهٔ ۱۸۱۳

تا خاک قدوم هر مقدم نشوی
سالار سپاه نفس و آدم نشوی
تا از من و مای خود مسلم نشوی
با این ملکان محروم و همدم نشوی

رباعی شمارهٔ ۱۸۱۴

تا درد نیابی تو به درمان نرسی
تا جان ندهی به وصل جانان نرسی
تا همچو خلیل اندر آتش نروی
چون خضر به سرچشمهٔ حیوان نرسی

رباعی شمارهٔ ۱۸۱۵

تا در طلب گوهر کانی کانی
تا در هوس لقمهٔ نانی نانی
این نکتهٔ رمز اگر بدانی دانی
هر چیزی که در جستن آنی آنی

رباعی شمارهٔ ۱۸۱۶

تا عشق آن روی پریزاد شوی
وانگه هردم چو خاک برباد شوی
دانم که در آتشی و بگذاشتمت
باشد که در این واقعه استاد شوی

رباعی شمارهٔ ۱۸۱۷

تا هشیاری به طعم مستی نرسی
تا تن ندهی به جان پرستی نرسی
تا در غم عشق دوست چون آتش و آب
از خود نشوی نیست به هستی نرسی

رباعی شمارهٔ ۱۸۱۸

تقصیر نکرد عشق در خماری
تقصیر مکن تو ساقی از دلداری
از خود گله کن اگر خماری داری
تا خشت به آسیا بری خاک آری

رباعی شمارهٔ ۱۸۱۹

تو آب نی خاک نی تو دگری
بیرون ز جهان آب و گل در سفری
قالب جویست و جان در او آب حیات
آنجا که توئی از این دو هم بی‌خبری

رباعی شمارهٔ ۱۸۲۰

توبه کردم ز شور و بی‌خویشتنی
عشقت بشنید از من به این ممتحنی
از هیزم توبهٔ من آتش بفروخت
می‌سوخت مرا که توبه دیگر نکنی

رباعی شمارهٔ ۱۸۲۱

تو دوش چه خواب دیده‌ای می‌دانی
نی دانش آن نیست بدین آسانی
در دست و تن تو کاله پنهان کرده است
ای شحنه چراش زو نمی‌رنجانی

رباعی شمارهٔ ۱۸۲۲

تو سیر شدی من نشدم زین مستی
من نیست شدم تو آنچه هستی هستی
تا آب ز نا و آسیا می‌ریزد
می‌گردد سنگ و می‌زخد در پستی

رباعی شمارهٔ ۱۸۲۳

جانا ز تو بیزار شوم نی نی نی
با جز تو دگر یار شوم نی نی نی
در باغ وصالت چو همه گل بینم
سرگشته بهر خار شوم نی نی نی

رباعی شمارهٔ ۱۸۲۴

جان بگریزد اگر ز جان بگریزی
وز دل بگریزم ار از آن بگریزی
تو تیری و ما همچو کمانیم هنوز
تیری چه عجب گر ز کمان بگریزی

رباعی شمارهٔ ۱۸۲۵

جان در ره ما بباز اگر مرد دلی
ورنی سر خویش گیر کز ما بحلی
این ملک کسی نیافت از تنگ دلی
حق می‌طلبی و مانده در آب و گلی

رباعی شمارهٔ ۱۸۲۶

جان دید ز جانان ازل دمسازی
می‌خواهد کز من ببرد هنبازی
این بازیها که جان برون آورده است
ما را به خود تمام بازی بازی

رباعی شمارهٔ ۱۸۲۷

جان روز چو مار است به شب چون ماهی
بنگر که تو با کدام جان همراهی
گه با هاروت ساحر اندر چاهی
گه در دل زهره پاسبان ماهی

رباعی شمارهٔ ۱۸۲۸

جانم دارد ز عشق جان‌افزائی
از سوداها لطیفتر سودائی
وز شهر تنم چو لولیان آواره است
هر روز به منزلی و هر شب جائی

رباعی شمارهٔ ۱۸۲۹

چشمان خمار و روی رخشان داری
کان گوهر و لعل بدخشان داری
گیرم که چو غنچه خنده پنهان داری
گل را ز جمال خود تو خندان داری

رباعی شمارهٔ ۱۸۳۰

چشم تو بهر غمزه بسوزد مستی
گر دلبندی هزار خون کردستی
از پای درآمد دل و دل پای نداشت
از دست کسی که او ندارد رستی

رباعی شمارهٔ ۱۸۳۱

چشم مستت ز عادت خماری
افغان که نهاد رسم تنها خواری
چون می مددیست ای بخیلیت چراست
می می نخوری و شیره می‌افشاری

رباعی شمارهٔ ۱۸۳۲

چندان گفتی که از بیان بگذشتی
چندان گشتی بگرد آن کان گشتی
کشتی سخن در آب چندان راندی
نی تخته بماند نی تو و نی کشتی

رباعی شمارهٔ ۱۸۳۳

چون جمله خطا کنم صوابم تو بسی
مقصود از این عمر خرابم تو بسی
من میدانم که چون بخواهم رفتن
پرسند چه کرده‌ای جوابم تو بسی

رباعی شمارهٔ ۱۸۳۴

چون خار بکاری رخ گل می‌خاری
تا گل ناری بر ندهد گلناری
فعل تو چو تخم و این جهان طاهون است
تا خشت بر آسیا بری خاک آری

رباعی شمارهٔ ۱۸۳۵

چون ساز کند عدم حیات افزائی
گیری ز عدم لقمه و خوش می‌خائی
در می‌رسدت طبق طبق حلواها
آنجا نه دکان پدید و نه حلوائی

رباعی شمارهٔ ۱۸۳۶

چونست به درد دیگران درمانی
چون نوبت درد ما رسد درمانی
من صبر کنم تا ز همه وامانی
آئی بر ما چو حلقه بر درمانی

رباعی شمارهٔ ۱۸۳۷

چون شب بر من زنان و گویان آئی
در نیم شبی صبح طرب بنمائی
زلف شب را گره گره بگشائی
چشمت مرسا که سخت بی‌همتائی

رباعی شمارهٔ ۱۸۳۸

چون کار مسافران دینم کردی
حمال امانت یقینم کردی
گفتم که ضعیفم و گرانست این بار
زورم دادی و آهنینم کردی

رباعی شمارهٔ ۱۸۳۹

چون مست شوی قرابه بر پای زنی
با دشمن جان خویشتن رای زنی
هم باده خوری مها هم نای زنی
این طمع مکن که هر دو یک جای زنی

رباعی شمارهٔ ۱۸۴۰

چون ممکن آن نیست اینکه از بر ما برهی
یا حیله کنی ز حیلهٔ ما بجهی
یا بازخری تو خویش و مالی بدهی
آن به که دگر سر نکشی سر بنهی

رباعی شمارهٔ ۱۸۴۱

چونی ای آنکه از جمال فردی
صدبار ز چو نیم برون آوردی
چون دانستم ترا و چونت دیدم
بی‌دانش و بینشم به کلی ویران بردی

رباعی شمارهٔ ۱۸۴۲

چون نیشکر است این نیت ای نائی
شیرین نشود خسرو ما گر نائی
هر صبحدم آدم که هر صبحدمی
از عالم پیر بردمد برنائی

رباعی شمارهٔ ۱۸۴۳

حاشا که به ماه گویمت میمانی
یا چون قد تو سرو بود بستانی
مه را لب لعل شکرافشان ز کجاست
در سرو کجاست جنبش روحانی

رباعی شمارهٔ ۱۸۴۴

حیف است که پیش کر زنی طنبوری
یا یوسف همخانه کنی با کوری
یا قند نهی در دو لب رنجوری
یا جفت شود مخنثی با حوری

رباعی شمارهٔ ۱۸۴۵

خواهی که حیات جاودانه بینی
وز فقر نشانهٔ عیانی بینی
اندر ره فقر بد مرو تا نرود
مردانه درآ که زندگانی بینی

رباعی شمارهٔ ۱۸۴۶

خواهی که در این زمانه فردی گردی
یا در ره دین صاحب دردی گردی
این را بجز از صحبت مردان مطلب
مردی گردی چو گرد مردی گردی

رباعی شمارهٔ ۱۸۴۷

خود را چو دمی ز یار محرم یابی
در عمر نصیب خویش آن دم یابی
زنهار که ضایع نکنی آن دم را
زیرا که دگر چنان دمی کم‌یابی

رباعی شمارهٔ ۱۸۴۸

خود هیچ بسوی ما نگاهی نکنی
گیرم که گناهست گناهی نکنی
دل در گل رخسار تو می‌نالد زار
بر آینهٔ دلم تو آهی نکنی

رباعی شمارهٔ ۱۸۴۹

خوش باش که خوش نهاد باشد صوفی
از باطن خویش شاد باشد صوفی
صوفی صاف است غم بر او ننشیند
کیخسرو و کیقباد باشد صوفی

رباعی شمارهٔ ۱۸۵۰

خوش می‌سازی مرا و خوش می‌سوزی
خوش پرده همی دری و خوش می‌دوزی
آموختیم جوانی اندر پیری
از بخت جوان صلای پیرآموزی

رباعی شمارهٔ ۱۸۵۱

خیری بنمودی و ولیکن شری
نرمی و خبیث همچو مار نری
صدری و بزرگی و زرت هست ولیک
انصاف بده که سخت مادر غری

رباعی شمارهٔ ۱۸۵۲

در بادیهٔ عشق تو کردم سفری
تا بو که بیایم ز وصالت خبری
در هر منزل که می‌نهادم قدمی
افکنده تنی دیدم و افتاده سری

رباعی شمارهٔ ۱۸۵۳

در بی‌خبری خبر نبودی چه بدی
و اندیشهٔ خیر و شر نبودی چه بدی
ای هوش تو و گوش من و حلقهٔ در
گر حلقهٔ سیم و زر نبودی چه بدی

رباعی شمارهٔ ۱۸۵۴

در چشم منست این زمان ناز کسی
در گوش منست این دم آواز کسی
در سینه منم حریف و انباز کسی
سرمستم کی نهان کنم راز کسی

رباعی شمارهٔ ۱۸۵۵

در چشم منی و گرنه بینا کیمی
در مغز منی و گرنه شیدا کیمی
آنجا که نمی‌دانم آنجای کجاست
گر عشق تو نیستی من آنجا کیمی

رباعی شمارهٔ ۱۸۵۶

در خاک اگر رفت تن بیجانی
جان بر فلک افرازد و شاذروانی
در خاک بنفشه‌ای بپایید و برست
چون برندهد سرو چنان بستانی

رباعی شمارهٔ ۱۸۵۷

در دست اجل چو درنهم من پائی
در کتم عدم در افکنم غوغائی
حیران گردد عدم که هرگز جائی
در هر دو جهان نیست چنین شیدائی

رباعی شمارهٔ ۱۸۵۸

در دل نگذشت کز دلم بگذاری
یا رخت فتاده در گلم بگذاری
بسیار زدم لاف تو با دشمن و دوست
ای وای به من گر خجلم بگذاری

رباعی شمارهٔ ۱۸۵۹

در دل نگذارمت که افگار شوی
در دیده ندارمت که بس خار شوی
در جان کنمت جای نه در دیده و دل
تا در نفس بازپسین یار شوی

رباعی شمارهٔ ۱۸۶۰

در روزه چو از طبع دمی پاک شوی
اندر پی پاکان تو بر افلاک شوی
از سوزش روزه نور گردی چون شمع
وز ظلمت لقمه لقمهٔ خاک شوی

رباعی شمارهٔ ۱۸۶۱

در زهد اگر موسی و هارون آئی
وانگاه چو جبرئیل بیرون آئی
از صورت زهد خود چه مقصود ترا
در سیرت اگر یزید و قارون آئی

رباعی شمارهٔ ۱۸۶۲

در زیر غزل‌ها و نفیر و زاری
دردیست مرا ز چهره‌های ناری
هرچند که رسم دلبریهاش خوشست
کو آن خوشی‌ئیکه او کند دلداری

رباعی شمارهٔ ۱۸۶۳

در عالم حسن اینت سلطان که توئی
در خطهٔ لطف شهره برهان که توئی
در قالب عاشقان بی‌جان گشته
انصاف بدادیم زهی جان که توئی

رباعی شمارهٔ ۱۸۶۴

در عشق تو خون دیده بارید بسی
جان در تن من ز غم بنالید بسی
آگاه نی ز حالم ای جان جهان
چرخم به بهانه تو مالید بسی

رباعی شمارهٔ ۱۸۶۵

در عشق تو خون دیده بارید بسی
جان در تن من ز غم بنالید بسی
آگاه نی ز حالم ای جان جهان
چرخم به بهانه تو مالید بسی

رباعی شمارهٔ ۱۸۶۶

در عشق موافقت بود چون جانی
در مذهب هر ظریف معنی دانی
از سی و دو دندان چو یکی گشت دراز
بی‌دندان شد از چنان دندانی

رباعی شمارهٔ ۱۸۶۷

در عشق هر آن که برگزیند چیزی
از نفس هوس بر او نشیند چیزی
عشق آینه است هرکه در وی بیند
جز ذات و صفات خود نبیند چیزی

رباعی شمارهٔ ۱۸۶۸

درویشان را عار بود محتشمی
واندر دلشان بار بود محتشمی
اندر ره دوست فقر مطلق خوشتر
کاندر ره او خوار بود محتشمی

رباعی شمارهٔ ۱۸۶۹

در هر دو جهان دلبر و یارم تو بسی
زیرا که به هر غمیم فریاد رسی
کس نیست بجز تو ایمه اندر دو جهان
جز آن که ببخشیش باکرام کسی

رباعی شمارهٔ ۱۸۷۰

دستار نهاده‌ای به مطرب ندهی
دستار بده تا ز تکبر برهی
خود را برهان از اینکه دستار نهی
دستار بده عوض ستان تاج شهی

رباعی شمارهٔ ۱۸۷۱

دل از می عشق مست می‌پنداری
جان شیفتهٔ الست می‌پنداری
تو نیستی و بلای تو در ره تو
آنست که خویش هست می‌پنداری

رباعی شمارهٔ ۱۸۷۲

دلدار به زیر لب بخواند چیزی
دیوانه شوی عقل نماند چیزی
یارب چه فسونست که او می‌خواند
کاندر دل سنگ می‌نشاند چیزی

رباعی شمارهٔ ۱۸۷۳

دلدار مرا گفت ز هر دلداری
گر بوسه خری بوسه ز من خر باری
گفتم که به زر گفت که زر را چکنم
گفتم که به جان گفت که آری آری

رباعی شمارهٔ ۱۸۷۴

دل گفت مرا بگو کرا می‌جوئی
بر گرد جهان خیره چرا می‌پوئی
گفتم که برو مرا همین خواهی گفت
سرگشته من از توام مرا می‌گوئی

رباعی شمارهٔ ۱۸۷۵

دل کیست همه کار و گیائیش توئی
نیک و بد و کفر و پارسائیش توئی
گفتم که برو مرا همین خواهی گفت
سرگشته من از توام مرا می‌گوئی

رباعی شمارهٔ ۱۸۷۶

دوش آمد آن خیال تو رهگذری
گفتم بر ما باش ز صاحب نظری
تا صبح دو چشم من بگفتش بتری
مهمان منی به آب چندانکه خوری

رباعی شمارهٔ ۱۸۷۷

دوش از سر عاشقی و از مشتاقی
می‌کردم التماس می از ساقی
چون جاه و جمال خویش بنمود به من
من نیست شدم بماند ساقی ساقی

رباعی شمارهٔ ۱۸۷۸

دوشینه مرا گذاشتی خوش خفتی
امشب به دغل بهر سوئی میافتی
گفتم که مرا تا به قیامت جفتی
گو آن سخنی که وقت مستی گفتی

رباعی شمارهٔ ۱۸۷۹

دی بلبلکی لطیفکی خوش گوئی
می‌گفت ترانه‌ای کنار جوئی
کز لعل و زمرد و زر و زیره توان
برساخت گلی ولی ندارد بوئی

رباعی شمارهٔ ۱۸۸۰

دی بود چنان دولت و جان افروزی
و امروز چنین آتش عالم سوزی
افسوس که در دفتر ما دست خدا
آن را روزی نبشت این را روزی

رباعی شمارهٔ ۱۸۸۱

دیروز فسون سرد برخواند کسی
او سردتر از فسون خود بود بسی
بر مایدهٔ عشق مگس بسیار است
ای کم ز مگس کو برمد از مگسی

رباعی شمارهٔ ۱۸۸۲

دی عاقل و هشیار شدم در کاری
برهم زدم دوش مر مرا عیاری
دیدم که دل آن اوست من اغیارش
بیرون رفتم از آن میان من باری

رباعی شمارهٔ ۱۸۸۳

دی مست بدی دلا و چست و سفری
امروز چه خورده‌ای که از دی بتری
رقصان شده سر سبز مثال شجری
یا حاجب خورشید بسان سحری

رباعی شمارهٔ ۱۸۸۴

رفتم بر یار از سر سر دستی
گفتا ز درم برو که این دم مستی
گفتم بگشای در که من مست نیم
گفتا که برو چنانکه هستی هستی

رباعی شمارهٔ ۱۸۸۵

رفتم به طبیب گفتم ای بینائی
افتادهٔ عشق را چه می‌فرمایی
ترک صفت و محو وجودم فرمود
یعنی که ز هر چه هست بیرون آئی

رباعی شمارهٔ ۱۸۸۶

رقص آن نبود که هر زمان برخیزی
بی‌درد چو گرد از میان برخیزی
رقص آن باشد کز دو جهان برخیزی
دل پاره کنی ور سر جان برخیزی

رباعی شمارهٔ ۱۸۸۷

رو ای غم و اندیشه خطا می‌گوئی
از کان وفا چرا جفا می‌گوئی
هر کودک را گر از جفا ترسانند
من پیر شدم در این مرا می‌گوئی

رباعی شمارهٔ ۱۸۸۸

روزی به خرابات گذر می‌کردی
کژ کژ به کرشمه‌ای نظر می‌کردی
آنها که جهان زیر و زبر می‌کردند
چون کار جهان زیر و زبر می‌کردی

رباعی شمارهٔ ۱۸۸۹

زان ماه چهارده که بود اشراقی
گشتم زر ده دهی من از براقی
آن نیز ببرد از من تا هیچ شدم
ار ده ببرد چهار ماند باقی

رباعی شمارهٔ ۱۸۹۰

زاهد بودم ترانه گویم کردی
سر فتنهٔ بزم و باده‌جویم کردی
سجاده‌نشین با وقارم دیدی
بازیچهٔ کودکان کویم کردی

رباعی شمارهٔ ۱۸۹۱

زاهد که نبرد هیچ سود ای ساقی
آن زهد نبود می‌نمود ای ساقی
مردانه درآ مرو تو زود ای ساقی
کاندر ازل آنچه هست بود ای ساقی

رباعی شمارهٔ ۱۸۹۲

سرسبزتر از تو من ندیدم شجری
پرنورتر از تو من ندیدم قمری
شبخیزتر از تو من ندیدم سحری
پرذوق‌تر از تو من ندیدم شکری

رباعی شمارهٔ ۱۸۹۳

سرسبزی باغ و گلشن و شمشادی
رقاص کن دلی و اصل شادی
ای آنکه هزار مرده را جان دادی
شاگرد تو می‌شوم که بس استادی

رباعی شمارهٔ ۱۸۹۴

سرمستم و سرمستم و سرمست کسی
می خوردم و می خوردم و از دست کسی
همچون قدحم شکست وانگه پرکرد
آخر ز گزاف نیست اشکست کسی

رباعی شمارهٔ ۱۸۹۵

سوگند همی خورد پریر آن ساقی
می‌گفت به حق صحبت مشتاقی
گر باده دهم به شهری و آفاقی
عقلی نگذارم به جهان من باقی

رباعی شمارهٔ ۱۸۹۶

شادی شادی و ای حریفان شادی
زان سوسن آزاد هزار آزادی
می‌گفت که دادی عاشقی من دادم
آری دادی مها و دادی دادی

رباعی شمارهٔ ۱۸۹۷

شب رفت و دلت نگشت سیر، ای ایچی
دست تو اگر نگیرد آن مه هیچی
خفتند حریفان همه چاره‌ات اینست
کاندر می لعل و در سر خود پیچی

رباعی شمارهٔ ۱۸۹۸

شمشیر اگر گردن جان ببریدی
بل احیاء بربهم که شنیدی
روح یحیی اگر نه باقی بودی
در خون سر او سه ماه کی گردیدی

رباعی شمارهٔ ۱۸۹۹

شمعی است دل مراد افروختنی
چاکیست ز هجر دوست بردوختنی
ای بی‌خبر از ساختن و سوختنی
عشق آمدنی بود نه آموختنی

رباعی شمارهٔ ۱۹۰۰

صد روز دراز گر به هم پیوندی
جان را نشود از این فغان خرسندی
ای آن که به این حدیث ما می‌خندی
مجنون نشدی هنوز دانشمندی

رباعی شمارهٔ ۱۹۰۱

عاشق شوی ای دل و ز جان اندیشی
دزدی کنی و ز پاسبان اندیشی
دعوی محبت کنی ای بی‌معنی
وانگه ز زبان این و آن اندیشی

رباعی شمارهٔ ۱۹۰۲

عالم سبز است و هر طرف بستانی
از عکس جمال گل‌رخی خندانی
هر سو گهریست مشتعل از کانی
هر سو جانیست متصل با جانی

رباعی شمارهٔ ۱۹۰۳

عاینت حمامة تحاکی حالی
تبکی و تصیح فوق غصن عالی
او ناله همی‌کرد و منش می‌گفتم
می‌نال بر این پرده که خوش می‌نالی

رباعی شمارهٔ ۱۹۰۴

عشق آن نبود که هر زمان برخیزی
وز زیر دو پای خویش گردانگیزی
عشق آن باشد که چون درآئی به سماع
جان در بازی وز دو جهان برخیزی

رباعی شمارهٔ ۱۹۰۵

عشقت صنما چه دلبریها کردی
در کشتن بنده ساحریها کردی
بخشی همه عشقت به سمرقند دلم
آگاه نی چه کافریها کردی

رباعی شمارهٔ ۱۹۰۶

عید آمد و عید بس مبارک عیدی
گر گردون را دهان بدی خندیدی
این هست ولیک اگر ز من بشنیدی
افسوس که عید عید ما را دیدی

رباعی شمارهٔ ۱۹۰۷

عید آمد و هرکس قدری مقداری
آراسته خود را ز پی دیداری
ما را چو توئی عید بکن تیماری
ای خلعت گل فکنده بر هر خاری

رباعی شمارهٔ ۱۹۰۸

غم را دیدم گرفته جام دردی
گفتم که غما خبر بود رخ زردی
گفتا چکنم که شادیی آوردی
بازار مرا خراب و کاسد کردی

رباعی شمارهٔ ۱۹۰۹

غمهای مرا همه بناغم داری
واندر غم خود همچو بناغم داری
گویی که تراام و چرا غم داری
ترسم که نباشی و چراغم داری

رباعی شمارهٔ ۱۹۱۰

کافر نشدی حدیث ایمان چکنی
بی‌جان نشدی حدیث جانان چکنی
در عربدهٔ نفس رکیکی تو هنوز
بیهوده حدیث سر سلطان چکنی

رباعی شمارهٔ ۱۹۱۱

گاه از غم او دست ز جان می‌شوئی
گه قصهٔ آ، به درد دل می‌گوئی
سرگشته چرا گرد جهان می‌پوئی
کو از تو برون نیست کرا می‌جویی

رباعی شمارهٔ ۱۹۱۲

گر آنکه امین و محرم این رازی
در بازی بیدلان مکن طنازی
بازیست ولیک آتش راستیش
بس عاشق را که کشت بازی بازی

رباعی شمارهٔ ۱۹۱۳

گر بگریزی چو آهوان بگریزی
ور بستیزی چون آهنان بستیزی
زان شاخ گلی که ما درآویخته‌ایم
ای مرغک زیرک به دو پا آویزی

رباعی شمارهٔ ۱۹۱۴

گر تو نکنی سلام ما را در پی
چون جمله نشاطی و سلامی چون می
چوپان جهانی و امان جانها
دفع گرگی گر نکنی هی هی هی

رباعی شمارهٔ ۱۹۱۵

گر خار بدین دیدهٔ چون جوی زنی
ور تیر جفا بر دل چون موی زنی
من دست ز دامن تو کوته نکنم
گر همچو دفم هزار بر روی زنی

رباعی شمارهٔ ۱۹۱۶

گر خوب نیم خوب پرستم باری
ور باده نیم ز باده مستم باری
گر نیستم از اهل مناجات رواست
از اهل خرابات تو هستم باری

رباعی شمارهٔ ۱۹۱۷

گر داد کنی درخور خود داد کنی
بیچاره کسی را که تواش یاد کنی
گفتی تو که بسیار بیادت کردم
من میدانم که چون مرا یاد کنی

رباعی شمارهٔ ۱۹۱۸

گر درد دلم به نقش پیدا بودی
هر ذره ز غم سیاه سیما بودی
ور راه به سوی گوهر ما بودی
هر قطره ز جوش همچو دریا بودی

رباعی شمارهٔ ۱۹۱۹

گر سوزش سینه را به کس می‌داری
وز مهر ضمیر پر هوس می‌داری
باید که چو نالهٔ تو آرام دلست
آن ناله قرین هر نفس می‌داری

رباعی شمارهٔ ۱۹۲۰

گر صید خدا شوی ز غم رسته شوی
ور در صفت خویش روی بسته شوی
میدان که وجود تو حجاب ره تست
با خود منشین که هر زمان خسته شوی

رباعی شمارهٔ ۱۹۲۱

گر عاشق روی قیصر روم شوی
امید بود که حی قیوم شوی
از هجر مگو به پیش سلطان وصال
میترس کزین حدیث محروم شوی

رباعی شمارهٔ ۱۹۲۲

گر عاشق زار روی تو نیستمی
چندان به در سرای تو نه ایستمی
گفتی که مایست بردرم خیز برو
ای دوست اگر نه ایستمی نیستمی

رباعی شمارهٔ ۱۹۲۳

گر عقل به کوی دوست رهبر نبدی
روی عاشق چنین مزعفر نبدی
گر آنکه صدف را غم گوهر نبدی
بگشاده لب و عاشق و مضطر نبدی

رباعی شمارهٔ ۱۹۲۴

گر قدر کمال خویش بشناختمی
دامان خود از خاک بپرداختمی
خالی و سبک بر آسمان تاختمی
سر بر فلک نهم برافراختمی

رباعی شمارهٔ ۱۹۲۵

گر گفتن اسرار تو امکان بودی
پست و بالا همه گلستان بودی
گر غیرت نخوت نه در ایام بدی
هر فرعونی موسی عمران بودی

رباعی شمارهٔ ۱۹۲۶

گر مجلس انس را به کار آمدمی
هردم بدر تو بنده وار آمدمی
گر آفت تصدیع نبودی و ملال
هر روز برت هزار بار آمدمی

رباعی شمارهٔ ۱۹۲۷

گر من مستم ز روی بدکرداری
ای خواجه برو تو عاقل و هشیاری
تو غره به طاعتی و طاعت داری
این آن سر پل نیست که می‌پنداری

رباعی شمارهٔ ۱۹۲۸

گر نقل و کباب و بادهٔ ناب خوری
میدان که به خواب در، همی آب خوری
چون برخیزی ز خواب باشی تشنه
سودت ندهد آب که در خواب خوری

رباعی شمارهٔ ۱۹۲۹

گرنه حذر از غیرت مردان کنمی
آن کار که دوش گفته‌ام آن کنمی
ور رشک نبودی همه هشیاران را
بی‌خویش و خراب و مست و حیران کنمی

رباعی شمارهٔ ۱۹۳۰

گرنه کشش یار مرا یار بدی
با شاه و گدا مرا کجا کاربدی
گرنه کرم قدیم بسیار بدی
کی یوسف جان میان بازار بدی

رباعی شمارهٔ ۱۹۳۱

گر هیچ نشانه نیست اندر وادی
بسیار امیدهاست در نومیدی
ای دل مبر امید که در روضهٔ جان
خرما دهی، ار نیز درخت بیدی

رباعی شمارهٔ ۱۹۳۲

گر یک نفسی واقف اسرار شوی
جانبازی را به جان خریدار شوی
تا منست خود تو تا ابد تیره‌ستی
چون مست از او شوی تو هشیار شوی

رباعی شمارهٔ ۱۹۳۳

گر یک ورق از کتاب ما برخوانی
حیران ابد شوی زهی حیرانی
گر یک نفسی به درس دل بنشینی
استادان را به درس خود بنشانی

رباعی شمارهٔ ۱۹۳۴

گفتم به طبیب داروئی فرمائی
نبضم بگرفت از سر دانائی
گفتا که چه درد میکند بنمائی
بردم دستش سوی دل سودائی

رباعی شمارهٔ ۱۹۳۵

گفتم صنما مگر که جانان منی
اکنون که همی نظر کنم جان منی
مرتد گردم گر ز تو من برگردی
ای جان جهان تو کفر و ایمان منی

رباعی شمارهٔ ۱۹۳۶

گفتم صنمی شدی که جان را وطنی
گفتا که حدیث جان مکن گر ز منی
گفتم که به تیغ حجتم چند زنی
گفتا که هنوز عاشق خویشتنی

رباعی شمارهٔ ۱۹۳۷

گفتم که چونی مها خوشی محزونی
گفتا مه را کسی نپرسد چونی
چون باشد طلعت مه گردونی
تابان و لطیف و خوبی و موزونی

رباعی شمارهٔ ۱۹۳۸

گفتم که دلا تو در بلا افتادی
گفتا که خوشم تو به کجا افتادی
گفتم که دماغ دوا باید، گفت
دیوانه توئی که در دوا افتادی

رباعی شمارهٔ ۱۹۳۹

گفتم که کدامست طریق هستی
دل گفت طریق هستی اندر پستی
پس گفتم دل چرا ز پستی برمد
گفتا زانرو که در درین دربستی

رباعی شمارهٔ ۱۹۴۰

گفتند که هست یار را شور وشری
گفتم که دوم بار بگو خوش خبری
گفتا ترش است روی خوبش قدری
گفتم که زهی تهمت کژ بر شکری

رباعی شمارهٔ ۱۹۴۱

گفتی که تو دیوانه و مجنون خوئی
دیوانه توئی که عقل از من جوئی
گفتی که چه بی‌شرم و چه آهن روئی
آئینه کند همیشه آهن روئی

رباعی شمارهٔ ۱۹۴۲

گوهر چه بود به بحر او جز سنگی
گردون چه بود بر در او سرهنگی
از دولت دوست هیچ چیزم کم نیست
جز صبر که از صبر ندارم رنگی

رباعی شمارهٔ ۱۹۴۳

گوئی که مگر به باغ رز رشته‌امی
یا بر رخ خویش زعفران کشته‌امی
آن وعده که کرده‌ای رها می‌نکند
ور نی خود را به رایگان کشته‌امی

رباعی شمارهٔ ۱۹۴۴

کی پست شود آنکه بلندش تو کنی
شادان بود آنجا که نژندش تو کنی
گردون سرافراشته صد بوسه زند
هر روز بر آن پای که بندش تو کنی

رباعی شمارهٔ ۱۹۴۵

کیوان گردی چو گرد مردان گردی
مردی گردی چو گرد مردان گردی
لعلی گردی چو گرد این کان گردی
جانی گردی چو گرد جانان گردی

رباعی شمارهٔ ۱۹۴۶

لب بر لب هر بوسه ربائی بنهی
نوبت چو به ما رسد بهائی بنهی
جرم را همه عفو کنی بی‌سببی
وین جرم مرا تو دست و پائی نهی

رباعی شمارهٔ ۱۹۴۷

مادام که در راه هوا و هوسی
از کعبهٔ وصل هردمی باز پسی
در بادیهٔ طلب چو جهدی بنمای
باشد که به کعبهٔ وصالش برسی

رباعی شمارهٔ ۱۹۴۸

ما را ز هوای خویش دف زن کردی
صد دریا را ز خویش کف زن کردی
آن وسوسه‌ای را که ز لاحول دمید
در کشتی ما دلبر وصف‌زن کردی

رباعی شمارهٔ ۱۹۴۹

مانندهٔ گل ز اصل خندان زادی
وز طالع و بخت خویش شادی شادی
سرسبز چو شاخ گل و آزاده چو سرو
سروی عجبی که از زمین آزادی

رباعی شمارهٔ ۱۹۵۰

ماه آمد پیش او که تو جان منی
گفتش که تو کمترین غلامان منی
هر چند بدان جمع تکبر می‌کرد
می‌داشت طمع که گویمش آن منی

رباعی شمارهٔ ۱۹۵۱

مائیم در این زمان زمین پیمائی
بگذاشته هر شهر به شهر آرائی
چون کشتی یاوه گشته در دریائی
هر روز به منزلی و هرشب جائی

رباعی شمارهٔ ۱۹۵۲

مائیم و هوای روی شاهنشاهی
در آب حیات عشق او چون ماهی
بیگاه شده است روز ما را صبح است
فریاد از این ولولهٔ بیگاهی

رباعی شمارهٔ ۱۹۵۳

مردی که فلک رخنه کند از دردی
مردی که خداش کاشکی ناوردی
غبن است و هزار غبن کاین خلق لقب
آن را مردی نهند و این را مردی

رباعی شمارهٔ ۱۹۵۴

مرغان ز قفس قفس ز مرغان خالی
تو مرغ کجائی که چنین خوشحالی
از نالهٔ تو بوی بقا می‌آید
می‌نال بر این پرده که خوش می‌نالی

رباعی شمارهٔ ۱۹۵۵

مست است خبر از تو و یا خود خبری
خیره است نظر در تو و با تو نظری
درهم شده خانهٔ دل از حور و پری
وز دیده تو از گو شککی می‌نگری

رباعی شمارهٔ ۱۹۵۶

من با تو چنین سوخته خرمن تا کی
وز ما تو چنین کشیده دامن تا کی
این کار به کام دشمنانم تا چند
من در غم تو، تو فارغ از من تا کی

رباعی شمارهٔ ۱۹۵۷

من بادم و تو برگ نلرزی چکنی
کاری که منت دهم نورزی چکنی
چون سنگ زدم سبوی تو بشکستم
صد گوهر و صد بحر نیرزی چکنی

رباعی شمارهٔ ۱۹۵۸

من بی‌دلم ای نگار و تو دلداری
شاید که بهر سخن ز من نازاری
یا آن دل من که برده‌ای بازدهی
یا هر چه کنم ز بیدلی برداری

رباعی شمارهٔ ۱۹۵۹

من پیر فنا بدم جوانم کردی
من مرده بدم ز زندگانم کردی
می‌ترسیدم که گم شوم در ره تو
اکنون نشوم گم که نشانم کردی

رباعی شمارهٔ ۱۹۶۰

من جان تو نیستم مگو جان غلطی
من جان جنیدم و سری سقطی
کی باشم جان هر خری کوردلی
کو باز نداند سقطی از سخطی

رباعی شمارهٔ ۱۹۶۱

من جمله خطا کنم صوابم تو بسی
مقصود از این عمر خرابم تو بسی
من میدانم که چون بخواهم رفتن
پرسند چه کرده‌ای جوابم تو بسی

رباعی شمارهٔ ۱۹۶۲

من خشک لب ار با تو دم تر زدمی
در عشق تو عالمی به هم برزدمی
یک بوسه اگر لبم توانستی داد
بر پای تو دستک ز بر سر زدمی

رباعی شمارهٔ ۱۹۶۳

من دوش به خواب در بدیدم قمری
دریا صفتی عجایبی سیم‌بری
امروز بگرد هر دری میگردم
کز یارک دوشینه چه دارد خبری

رباعی شمارهٔ ۱۹۶۴

من دوش به کاسهٔ رباب سحری
می‌نالیدم ترانهٔ کاسه‌گری
با کاسهٔ می درآمد آن رشک پری
گفتا که اگر کاسه زنی کوزه خوری

رباعی شمارهٔ ۱۹۶۵

من ذره بدم ز کوه بیشم کردی
پس مانده بدم از همه پیشم کردی
درمان دل خراب و ریشم کردی
سرمستک و دستک زن خویشم کردی

رباعی شمارهٔ ۱۹۶۶

من من نیم و اگر دمی من منمی
این عالم چو ذره بر هم زنمی
گر آن منمی که دل ز من برکنده است
خود را چو درخت از زمین برکنمی

رباعی شمارهٔ ۱۹۶۷

مه دوش به بالین تو آمد به سرای
گفتم که ز غیرتش بکوبم سر و پای
مه کیست که او با تو نشیند یک جای
شب گرد جهان دیده و انگشت نمای

رباعی شمارهٔ ۱۹۶۸

مهمان دو دیده شد خیالت گذری
در دیده وطن ساخت ز نیکو گهری
ساقی خیال شد دو دیده میگفت
مهمان منی به آب چندان که خوری

رباعی شمارهٔ ۱۹۶۹

میدان و مگو تا نشود رسوائی
زیبائی مرد هست در تنهائی
گفتا که چه حاجتست اینجا ملکی است
کو موی همی شکافد از بینائی

رباعی شمارهٔ ۱۹۷۰

می‌فرماید خدا که ای هرجائی
از عام ببر که خاص آن مائی
با ما خو کن که عاقبت آن دلدار
پیشت آید شبانگه تنهائی

رباعی شمارهٔ ۱۹۷۱

ناخوانده به هرجا که روی غم باشی
ور خوانده روی تو محرم آن دم باشی
تا کافر را خدا نخواند نرود
شرمت بادا ز کافری کم باشی

رباعی شمارهٔ ۱۹۷۲

نقاش رخت اگر نه یزدان بودی
استاد تو در نقش تو حیران بودی
داغ مهرت اگر نه در جان بودی
در عشق تو جان بدادن آسان بودی

رباعی شمارهٔ ۱۹۷۳

نومید نیم گرچه ز من ببریدی
یا بر سر من یار دگر بگزیدی
تا جان دارم غم تو خواهم خوردن
بسیار امیدهاست در نومیدی

رباعی شمارهٔ ۱۹۷۴

نی گفت که پای من به گل بود بسی
ناگاه بریدند سرم در هوسی
نه زخم گران بخوردم از دست خسی
معذورم دار اگر بنالم نفسی

رباعی شمارهٔ ۱۹۷۵

نی من منم و نی تو توئی نی تو منی
هم من منم و هم تو توئی و هم تو منی
من با تو چنانم ای نگار ختنی
کاندر غلطم که من توام یا تو منی

رباعی شمارهٔ ۱۹۷۶

واپس مانی ز یار واپس باشی
از شاخ درخت بگسلی خس باشی
در چشم کسی تو خویش را جای کنی
تو مردمک دیدهٔ آن کس باشی

رباعی شمارهٔ ۱۹۷۷

وقف است مرا عمر در این مشتاقی
احسنت زهی طراوت و رواقی
من کف نزنم تا تو نباشی مطرب
من می نخورم تا نباشی ساقی

رباعی شمارهٔ ۱۹۷۸

هر پارهٔ خاک را چو ماهی کردی
وانگه مه را قرین شاهی کردی
آخر ز فراق هر دو آهی کردی
زان آه بسوی خویش راهی کردی

رباعی شمارهٔ ۱۹۷۹

هر روز پگاه خیمه بر جوی زنی
صد نقش تو بر گلشن خوشبوی زنی
چون دف دل ما سماع آنگاه کند
کش هر نفسی هزار بر روی زنی

رباعی شمارهٔ ۱۹۸۰

هر روز ز عاشقی و شیرین رائی
مر عاشق را پیرهنی فرمائی
ای یوسف روزگار ما یعقوبیم
پیراهن تست چشم را بینائی

رباعی شمارهٔ ۱۹۸۱

هر روز یکی شور بر این جمع زنی
بنیاد هزار عاقبت را بکنی
تا دور ابد این دوران قائم بود
بر جا فقیران کرم چون تو غنی

رباعی شمارهٔ ۱۹۸۲

هر شب که ببنده همنشین میافتی
چون نور مهی که بر زمین میافتی
من بندهٔ چشم مست پرخواب توام
آن دم که چنان و اینچنین میافتی

رباعی شمارهٔ ۱۹۸۳

هرگز به مزاج خود یکی دم نزنی
تا از دم خویش گردن غم نزنی
هر چند ملولی تو یقین است که تو
با اینکه ملولی ز کسی کم نزنی

رباعی شمارهٔ ۱۹۸۴

هرگز نبود میل تو کافراشت کنی
تا عاشق آنی که فرو داشت کنی
بسم الله ناگفته تو گوئی الحمد
ناآمده صبح از طمع چاشت کنی

رباعی شمارهٔ ۱۹۸۵

هرکس کسکی دارد و هرکس یاری
آن یار وفادار کجا شد باری
گر پیش سگی شکر نهی خرواری
میل دل او بود سوی مرداری

رباعی شمارهٔ ۱۹۸۶

هرکس کسکی دارد و هرکس یاری
هرکس هنری دارد و هرکس کاری
مائیم و خیال یار و این گوشهٔ دل
چون احمد و بوبکر به گوشهٔ غاری

رباعی شمارهٔ ۱۹۸۷

هر لحظه مها پیش خودم می‌خوانی
احوال همی پرسی و خود می‌دانی
تو سرو روانی و سخن پیش تو باد
می‌گویم و سر به خیره می‌جنبانی

رباعی شمارهٔ ۱۹۸۸

هم‌دست همه دست زنانم کردی
دو گوش کشان همچو کمانم کردی
خائیه بهر دهان چو نانم کردی
فی‌الجمله چنان شد که چنانم کردی

رباعی شمارهٔ ۱۹۸۹

هم دل به دلستانت رساند روزی
هم جان سوی جانانت رساند روزی
از دست مده دامن دردی که تراست
کان درد به درمانت رساند روزی

رباعی شمارهٔ ۱۹۹۰

همسایگی مست فزاید مستی
چون مست شوی بازرهی از هستی
در رستهٔ مردان چو نشستی رستی
بر باده زنی ز آب و آتش دستی

رباعی شمارهٔ ۱۹۹۱

یاد تو کنم میان یادم باشی
لب بگشایم در این گشادم باشی
گر شاد شوم ضمیر شادم باشی
حیله طلبم تو اوستادم باشی

رباعی شمارهٔ ۱۹۹۲

یک بوسه ز تو خواستم و شش دادی
شاگرد که بودی که چنین استادی
خوبی و کرم را چو نکو بنیادی
ای دنیا را ز تو هزار آزادی

رباعی شمارهٔ ۱۹۹۳

یکدم غم جان دار غم نان تا کی
وز پرورش این تن نادان تا کی
اندر ره طبل اشکم و نای و گلو
این رنج ز نخ به ضرب دندان تا کی

رباعی شمارهٔ ۱۹۹۴

یک شفتالو از آن لب عنابی
پر کرد جهان ز بوی سیب و آبی
هم پردهٔ شب درید و هم پردهٔ روز
از عشق رخ خویش زهی بی‌آبی