پیشنهادات  

رودکی - مثنوی‌ها - ابیات به جا مانده از مثنوی بحر خفیف

پاره ۱

تا سمو سر برآورید از دشت
گشت زنگار گون همه لب کشت
هر یکی کاردی ز خوان برداشت
تا پزند از سمو طعامک چاشت

پاره ۲

نیست فکری به غیر یار مرا
عشق شد در جهان فیار مرا

پاره ۳

زرع و ذرع از بهار شد چو بهشت
زرع کشتست و ذرع گوشهٔ کشت

پاره ۴

اشتر گرسنه کسیمه برد
کی شکوهد ز خار؟ چیره خورد

پاره ۵

هر کرا راهبر زغن باشد
گذر او به مرغزن باشد

پاره ۶

دیوه هر چند کابرشم بکند
هرچه آن بیشتر به خویش تند

پاره ۷

گاو مسکین ز کید دمنه چه دید؟
وز بد زاغ بوم را چه رسید؟

پاره ۸

دور ماند از سرای خویش و تبار
نسری ساخت بر سر کهسار

پاره ۹

گرچه نامردمست آن ناکس
نشود سیر ازو دلم یرگس

پاره ۱۰

دخت کسری ز نسل کیکاوس
درستی نام، نغز چون طاوس

پاره ۱۱

تبر از بس که زد به دشمن کوس
سرخ شد همچو لالکای خروس

پاره ۱۲

آن که از این سخن شنید ارزش
باز پیش آر، تا کند پژهش

پاره ۱۳

خویشتن پاک دار و بی‌پرخاش
هیچ کس را مباش عاشق غاش

پاره ۱۴

خویشتن پاک دار بی‌پرخاش
رو به آغاش اندرون مخراش

پاره ۱۵

خویش بیگانه گردد از پی دیش
خواهی آن روز مزد کمتر دیش

پاره ۱۶

از بزرگی که هستی، ای خشنوک
چاکرت بر کتف نهد دفنوک

پاره ۱۷

از تو خالی نگارخانهٔ جم
فرش دیبا فگنده بر بجکم

پاره ۱۸

من چنین زار ازان جماش شدم
همچو آتش میان داش شدم

پاره ۱۹

من چنان زار ازان جماش درم
همچو آتش میان داش درم

پاره ۲۰

جان ترنجیده و شکسته دلم
گویی از غم همی فرو گسلم

پاره ۲۱

باد بر تو مبارک و خنشان
جشن نوروز و گوسپند کشان

پاره ۲۲

بودنی بود، می بیار اکنون
رطل پرکن ، مگوی بیش سخون

پاره ۲۳

چون نهاد او پهند را نیکو
قید شد در پهند او آهو

پاره ۲۴

چون به بانگ آمد از هوا بخنو
می خور و بانگ رود و چنگ شنو

پاره ۲۵

از شبستان ببشکم آمد شاه
گشت بشکم ز دلبران چون ماه

پاره ۲۶

ریش و سبلت همی خضاب کنی
خویشتن را همی عذاب کنی

پاره ۲۷

آن که نشک آفرید و سرو سهی
وان که بید آفرید و نار و بهی