پیشنهادات  

سعدی - دیوان اشعار - رباعیات

رباعی شمارهٔ ۱

هر ساعتم اندرون بجوشد خون را
واگاهی نیست مردم بیرون را
الا مگر آنکه روی لیلی دیدست
داند که چه درد می‌کشد مجنون را؟

رباعی شمارهٔ ۲

عشاق به درگهت اسیرند بیا
بدخویی تو بر تو نگیرند بیا
هرجور و جفا که کرده‌ای معذوری
زان پیش که عذرت نپذیرند بیا

رباعی شمارهٔ ۳

ای چشم تو مست خواب و سرمست شراب
صاحبنظران تشنه و وصل تو سراب
مانند تو آدمی در آباد و خراب
باشد که در آیینه توان دید و در آب

رباعی شمارهٔ ۴

چون دل ز هوای دوست نتوان پرداخت
درمانش تحملست و سر پیش انداخت
یا ترک گل لعل همی باید گفت
یا با الم خار همی باید ساخت

رباعی شمارهٔ ۵

دل می‌رود و دیده نمی‌شاید دوخت
چون زهد نباشد نتوان زرق فروخت
پروانهٔ مستمند را شمع نسوخت
آن سوخت که شمع را چنین می‌افروخت

رباعی شمارهٔ ۶

روزی گفتی شبی کنم دلشادت
وز بند غمان خود کنم آزادت
دیدی که از آن روز چه شبها بگذشت
وز گفتهٔ خود هیچ نیامد یادت؟

رباعی شمارهٔ ۷

صد بار بگفتم به غلامان درت
تا آینه دیگر نگذارند برت
ترسم که ببینی رخ همچون قمرت
کس باز نیاید دگر اندر نظرت

رباعی شمارهٔ ۸

آن یار که عهد دوستاری بشکست
می‌رفت و منش گرفته دامان در دست
می‌گفت دگرباره به خوابم بینی
پنداشت که بعد از آن مرا خوابی هست

رباعی شمارهٔ ۹

شبها گذرد که دیده نتوانم بست
مردم همه از خواب و من از فکر تو مست
باشد که به دست خویش خونم ریزی
تا جان بدهم دامن مقصود به دست

رباعی شمارهٔ ۱۰

هشیار سری بود ز سودای تو مست
خوش آنکه ز روی تودلش رفت ز دست
بی‌تو همه هیچ نیست در ملک وجود
ور هیچ نباشد چو تو هستی همه هست

رباعی شمارهٔ ۱۱

گر زحمت مردمان این کوی از ماست
یا جرم ترش بودن آن روی از ماست
فردا متغیر شود آن روی چو شیر
ما نیز برون شویم چون موی از ماست

رباعی شمارهٔ ۱۲

وه وه که قیامتست این قامت راست
با سرو نباشد این لطافت که تراست
شاید که تو دیگر به زیارت نروی
تا مرده نگوید که قیامت برخاست

رباعی شمارهٔ ۱۳

سرو از قدت اندازهٔ بالا بردست
بحر از دهنت لؤلؤ لالا بردست
هر جا که بنفشه‌ای ببینم گویم
مویی ز سرت باد به صحرا بردست

رباعی شمارهٔ ۱۴

امشب که حضور یار جان افروزست
بختم به خلاف دشمنان پیروزست
گو شمع بمیر و مه فرو شو که مرا
آن شب که تو در کنار باشی روزست

رباعی شمارهٔ ۱۵

آن شب که تو در کنار مایی روزست
و آن روز که با تو می‌رود نوروزست
دی رفت و به انتظار فردا منشین
دریاب که حاصل حیات امروزست

رباعی شمارهٔ ۱۶

گویند هوای فصل آزار خوشست
بوی گل و بانگ مرغ گلزار خوشست
ابریشم زیر ونالهٔ زار خوشست
ای بیخبران اینهمه با یار خوشست

رباعی شمارهٔ ۱۷

خیزم بروم چو صبر نامحتملست
جان در قدمش کنم که آرام دلست
و اقرار کنم برابر دشمن و دوست
کانکس که مرا بکشت از من بحلست

رباعی شمارهٔ ۱۸

آن ماه که گفتی ملک رحمانست
این بار اگرش نگه کنی شیطانست
رویی که چو آتش به زمستان خوش بود
امروز چو پوستین به تابستانست

رباعی شمارهٔ ۱۹

آن سست وفا که یار دل سخت منست
شمع دگران و آتش رخت منست
ای با همه کس به صلح و با ما به خلاف
جرم از تو نباشد گنه از بخت منست

رباعی شمارهٔ ۲۰

از بس که بیازرد دل دشمن و دوست
گویی به گناه مسخ کردندش پوست
وقتی غم او بر همه دلها بودی
اکنون همه غمهای جهان بر دل اوست

رباعی شمارهٔ ۲۱

ای در دل من رفته چو خون در رگ و پوست
هرچ آن به سر آیدم ز دست تو نکوست
ای مرغ سحر تو صبح برخاسته‌ای
ما خود همه شب نخفته‌ایم از غم دوست

رباعی شمارهٔ ۲۲

چون حال بدم در نظر دوست نکوست
دشمن ز جفا گو ز تنم برکن پوست
چون دشمن بیرحم فرستادهٔ اوست
بدعهدم اگر ندارم این دشمن دوست

رباعی شمارهٔ ۲۳

غازی ز پی شهادت اندر تک و پوست
وان را که غم تو کشت فاضلتر ازوست
فردای قیامت این بدان کی ماند
کان کشتهٔ دشمنست و آن کشتهٔ دوست؟

رباعی شمارهٔ ۲۴

گر دل به کسی دهند باری به تو دوست
کت خوی خوش و بوی خوش و روی نکوست
از هر که وجود صبر بتوانم کرد
الا ز وجودت که وجودم همه اوست

رباعی شمارهٔ ۲۵

گر زخم خورم ز دست چون مرهم دوست
یا مغز برآیدم چو بادام از پوست
غیرت نگذاردم که نالم به کسی
تا خلق ندانند که منظور من اوست

رباعی شمارهٔ ۲۶

گویند رها کنش که یاری بدخوست
خوبیش نیرزد به درشتی که دروست
بالله بگذارید میان من و دوست
نیک و بد و رنج و راحت از دوست نکوست

رباعی شمارهٔ ۲۷

شب نیست که چشمم آرزومند تو نیست
وین جان به لب رسیده در بند تو نیست
گر تو دگری به جای من بگزینی
من عهد تو نشکنم که مانند تو نیست

رباعی شمارهٔ ۲۸

با دوست چنانکه اوست می‌باید داشت
خونابه درون پوست می‌باید داشت
دشمن که نمی‌توانمش دید به چشم
از بهر دل تو دوست می‌باید داشت

رباعی شمارهٔ ۲۹

بگذشت و چه گویم که چه بر من بگذشت
سیلاب محبتم ز دامن بگذشت
دستی به دلم فرو کن ای یار عزیز
تا تیر ببینی که ز جوشن بگذشت

رباعی شمارهٔ ۳۰

روی تو به فال دارم ای حور نژاد
زیرا که بدو بوسه همی نتوان داد
فرخنده کسی که فال گیرد ز رخت
تا لاجرم از محنت و غم باشد شاد

رباعی شمارهٔ ۳۱

تو هرچه بپوشی به تو زیبا گردد
گر خام بود اطلس و دیبا گردد
مندیش که هرکه یک نظر روی تو دید
دیگر همه عمر از تو شکیبا گردد

رباعی شمارهٔ ۳۲

نوروز که سیل در کمر می‌گردد
سنگ از سر کوهسار در می‌گردد
از چشمهٔ چشم ما برفت اینهمه سیل
گویی که دل تو سخت‌تر می‌گردد

رباعی شمارهٔ ۳۳

کس عهد وفا چنانکه پروانهٔ خرد
با دوست به پایان نشنیدیم که برد
مقراض به دشمنی سرش برمی‌داشت
پروانه به دوستیش در پا می‌مرد

رباعی شمارهٔ ۳۴

دستارچه‌ای کان بت دلبر دارد
گر بویی ازان باد صبا بردارد
بر مردهٔ صد ساله اگر برگذرد
در حال ز خاک تیره سر بردارد

رباعی شمارهٔ ۳۵

گر باد ز گل حسن شبابش ببرد
بلبل نه حریفست که خوابش ببرد
گل وقت رسیدن آب عطار ببرد
عطار به وقت رفتن آبش ببرد

رباعی شمارهٔ ۳۶

کس نیست که غم از دل ما داند برد
یا چارهٔ کار عشق بتواند برد
گفتم که به شوخی ببرد دست از ما
زین دست که او پیاده می‌داند برد

رباعی شمارهٔ ۳۷

هر وقت که بر من آن پسر می‌گذرد
دانی که ز شوقم چه به سر می‌گذرد؟
گو هر سخن تلخ که خواهی فرمای
آخر به دهان چون شکر می‌گذرد

رباعی شمارهٔ ۳۸

خالی که مرا عاجز و محتال بکرد
خطی برسید و دفع آن خال بکرد
خال سیهش بود که خونم می‌ریخت
ریش آمد و رویش همه چون خال بکرد

رباعی شمارهٔ ۳۹

چون بخت به تدبیر نکو نتوان کرد
بیفایده سعی و گفت و گو نتوان کرد
گفتم بروم صبر کنم یک چندی
هم صبر برو که صبر ازو نتوان کرد

رباعی شمارهٔ ۴۰

شمع ارچه به گریه جانگدازی می‌کرد
گریه زده خندهٔ مجازی می‌کرد
آن شوخ سرش را ببریدند و هنوز
استاده بد و زبان‌درازی می‌کرد

رباعی شمارهٔ ۴۱

ای باد چو عزم آن زمین خواهی کرد
رخ در رخ یار نازنین خواهی کرد
از ماش بسی دعا و خدمت برسان
گو یاد ز دوستان چنین خواهی کرد؟

رباعی شمارهٔ ۴۲

آن دوست که آرام دل ما باشد
گویند که زشتست بهل تا باشد
شاید که به چشم کس نه زیبا باشد
تا یاری از آن من تنها باشد

رباعی شمارهٔ ۴۳

آن را که جمال ماه پیکر باشد
در هرچه نگه کند منور باشد
آیینه به دست هرکه ننماید نور
از طلعت بی‌صفای او در باشد

رباعی شمارهٔ ۴۴

آن را که نظر به سوی هر کس باشد
در دیدهٔ صاحبنظران خس باشد
قاضی به دو شاهد بدهد فتوی شرع
در مذهب عشق شاهدی بس باشد

رباعی شمارهٔ ۴۵

هر سرو که در بسیط عالم باشد
شاید که به پیش قامتت خم باشد
از سرو بلند هرگز این چشم مدار
بالای دراز را خرد کم باشد

رباعی شمارهٔ ۴۶

گر دست تو در خون روانم باشد
مندیش که آن دم غم جانم باشد
گویم چه گناه از من مسکین آمد
کو خسته شد از من غم آنم باشد

رباعی شمارهٔ ۴۷

بیچاره کسی که بر تو مفتون باشد
دور از تو گرش دلیست پر خون باشد
آن کش نفسی قرار بی‌روی تو نیست
اندیش که بی‌تو مدتی چون باشد

رباعی شمارهٔ ۴۸

آهو بره را که شیر در پی باشد
بیچاره چه اعتماد بر وی باشد؟
این ملح در آب چند بتواند بود
وین برف در آفتاب تا کی باشد؟

رباعی شمارهٔ ۴۹

ما را به چه روی از تو صبوری باشد
یا طاقت دوستی و دوری باشد
جایی که درخت گل سوری باشد
جوشیدن بلبلان ضروری باشد

رباعی شمارهٔ ۵۰

مشنو که مرا از تو صبوری باشد
یا طاقت دوستی و دوری باشد
لیکن چه کنم گر نکنم صبر و شکیب؟
خرسندی عاشقان ضروری باشد

رباعی شمارهٔ ۵۱

آن خال حسن که دیدمی خالی شد
وان لعبت با جمال جمالی شد
چال زنخش که جان درو می‌آسود
تا ریش برآورد سیه چالی شد

رباعی شمارهٔ ۵۲

دانی که چرا بر دهنم راز آمد
مرغ دلم از درون به پرواز آمد؟
از من نه عجب که هاون رویین‌تن
از یار جفا دید و به آواز آمد

رباعی شمارهٔ ۵۳

روزی نظرش بر من درویش آمد
دیدم که معلم بداندیش آمد
نگذاشت که آفتاب بر من تابد
آن سایه گران چو ابر در پیش آمد

رباعی شمارهٔ ۵۴

گفتم شب وصل و روز تعطیل آمد
کان شوخ دوان دوان به تعجیل آمد
گفتم که نمی‌نهی رخی بر رخ من
گفتا برو ابلهی مکن پیل آمد

رباعی شمارهٔ ۵۵

وقت گل و روز شادمانی آمد
آن شد که به سرما نتوانی آمد
رفت آنکه دلت به مهر ما گرم نبود
سرما شد و وقت مهربانی آمد

رباعی شمارهٔ ۵۶

در چشم من آمد آن سهی سرو بلند
بربود دلم ز دست و در پای افکند
این دیدهٔ شوخ می‌برد دل به کمند
خواهی که به کس دل ندهی دیده ببند

رباعی شمارهٔ ۵۷

در خرقهٔ توبه آمدم روزی چند
چشمم به دهان واعظ و گوش به پند
ناگاه بدیدم آن سهی سرو بلند
وز یاد برفتم سخن دانشمند

رباعی شمارهٔ ۵۸

گویند مرو در پی آن سرو بلند
انگشت نمای خلق بودن تا چند؟
بی‌فایده پندم مده ای دانشمند
من چون نروم که می‌برندم به کمند؟

رباعی شمارهٔ ۵۹

کس با تو عدو محاربت نتواند
زیرا که گرفتار کمندت ماند
نه دل دهدش که با تو شمشیر زند
نه صبر کها ز تو روی برگرداند

رباعی شمارهٔ ۶۰

آنان که پریروی و شکر گفتارند
حیفست که روی خوب پنهان دارند
فی‌الجمله نقاب نیز بیفایده نیست
تا زشت بپوشند و نکو بگذارند

رباعی شمارهٔ ۶۱

آن کودک لشکری که لشکر شکند
دایم دل ما چو قلب کافر شکند
محبوب که تازیانه در سر شکند
به زانکه ببیند و عنان برشکند

رباعی شمارهٔ ۶۲

کس عیب نظر باختن ما نکند
زیرا که نظر داعی تنها نکند
بیکار بهیمه‌ای و کژ طبع کسی
کو فرق میان زشت و زیبا نکند

رباعی شمارهٔ ۶۳

مجنون اگر احتمال لیلی نکند
شاید که به صدق عشق دعوی نکند
در مذهب عشق هر که جانی دارد
روی دل ازو به هر که دنیی نکند

رباعی شمارهٔ ۶۴

آن درد ندارم که طبیبان دانند
دردیست محبت که حبیبان دانند
ما را غم روی آشنایی کشتست
این حال نباید که غریبان دانند

رباعی شمارهٔ ۶۵

مردان نه بهشت و رنگ و بو می‌خواهند
یا موی خوش و روی نکو می‌خواهند
یاری دارند مثل و مانندش نیست
در دنیی و آخرت هم او می‌خواهند

رباعی شمارهٔ ۶۶

هر چند که عیبم از قفا می‌گویند
دشنام و دروغ و ناسزا می‌گویند
نتوان به حدیث دشمن از دوست برید
دانی چه؟ رها کنیم تا می‌گویند

رباعی شمارهٔ ۶۷

با دوست به گرمابه درم خلوت بود
وانروی گلینش گل حمام آلود
گفتا دگر این روی کسی دارد دوست؟
گفتم به گل آفتاب نتوان اندود

رباعی شمارهٔ ۶۸

من دوش قضا یار و قدر پشتم بود
نارنج زنخدان تو در مشتم بود
دیدم که همی گزم لب شیرینش
بیدار چو گشتم سر انگشتم بود

رباعی شمارهٔ ۶۹

داد طرب از عمر بده تا برود
تا ماه برآید و ثریا برود
ور خواب گران شود بخسبیم به صبح
چندانکه نماز چاشت از ما برود

رباعی شمارهٔ ۷۰

سودای تو از سرم به در می‌نرود
نقشت ز برابر نظر می‌نرود
افسوس که در پای تو ای سرو روان
سر می‌رود و بی‌تو به سر می‌نرود

رباعی شمارهٔ ۷۱

من گر سگکی زان تو باشم چه شود؟
خاری ز گلستان تو باشم چه شود؟
شیران جهان روبه درگاه تواند
گر من سگ دربان تو باشم چه شود؟

رباعی شمارهٔ ۷۲

چون صورت خویشتن در آیینه بدید
وان کام و دهان و لب و دندان لذیذ
می‌گفت چنانکه می‌توانست شنید
بس جان به لب آمد که بدین لب نرسید

رباعی شمارهٔ ۷۳

گر تیر جفای دشمنان می‌آید
دل تنگ مکن که دوست می‌فرماید
بر یار ذلیل هر ملامت کاید
چون یار عزیز می‌پسندد شاید

رباعی شمارهٔ ۷۴

من چاکر آنم که دلی برباید
یا دل به کسی دهد که جان آساید
آن کس که نه عاشق و نه معشوق کسیست
در ملک خدای اگر نباشد شاید

رباعی شمارهٔ ۷۵

این ریش تو سخت زود برمی‌آید
گرچه نه مراد بود برمی‌آید
بر آتش رخسار تو دلهای کباب
از بس که بسوخت دود برمی‌آید

رباعی شمارهٔ ۷۶

امشب نه بیاض روز برمی‌آید
نه نالهٔ مرغان سحر می‌آید
بیدار همه شب و نظر بر سر کوه
تا صبح کی از سنگ به در می‌آید

رباعی شمارهٔ ۷۷

هرچند که هست عالم از خوبان پر
شیرازی و کازرونی و دشتی و لر
مولای منست آن عربی‌زادهٔ حر
کاخر به دهان حلو می‌گوید مر

رباعی شمارهٔ ۷۸

بستان رخ تو گلستان آرد بار
وصل تو حیات جاودان آرد بار
بر خاک فکن قطره‌ای از آب دو لعل
تا بوم و بر زمانه جان آرد بار

رباعی شمارهٔ ۷۹

از هرچه کنی مرهم ریش اولیتر
دلداری خلق هرچه بیش اولیتر
ای دوست به دست دشمنانم مسپار
گر می‌کشیم به دست خویش اولیتر

رباعی شمارهٔ ۸۰

ای دست جفای تو چو زلف تو دراز
وی بی‌سببی گرفته پای از من باز
ای دست از آستین برون کرده به عهد
وامروز کشیده پای در دامن باز

رباعی شمارهٔ ۸۱

تا سر نکنم در سرت ای مایهٔ ناز
کوته نکنم ز دامنت دست نیاز
هرچند که راهم به تو دورست و دراز
در راه بمیرم و نگردم ز تو باز

رباعی شمارهٔ ۸۲

نامردم اگر زنم سر از مهر تو باز
خواهی بکشم به هجر و خواهی بنواز
ور بگریزم ز دست ای مایهٔ ناز
هر جا که روم پیش تو می‌آیم باز

رباعی شمارهٔ ۸۳

ای ماه شب‌افروز شبستان‌افروز
خرم تن آنکه با تو باشد شب و روز
تو خود به کمال خلقت آراسته‌ای
پیرایه مکن، عرق مزن، عود مسوز

رباعی شمارهٔ ۸۴

یا روی به کنج خلوت آور شب و روز
یا آتش عشق بر کن و خانه بسوز
مستوری و عاشقی به هم ناید راست
گر پرده نخواهی که درد، دیده بدوز

رباعی شمارهٔ ۸۵

رویی که نخواستم که بیند همه کس
الا شب و روز پیش من باشد و بس
پیوست به دیگران و از من ببرید
یارب تو به فریاد من مسکین رس

رباعی شمارهٔ ۸۶

گر بیخبران و عیبگویان از پس
منسوب کنندم به هوی و به هوس
آخر نه گناهیست که من کردم و بس
منظور ملیح دوست دارد همه‌کس

رباعی شمارهٔ ۸۷

منعم که به عیش می‌رود روز و شبش
نالیدن درویش نداند سببش
بس آب که می‌رود به جیحون و فرات
در بادیه تشنگان به جان در طلبش

رباعی شمارهٔ ۸۸

نونیست کشیده عارض موزونش
وآن خال معنبر نقطی بر نونش
نی خود دهنش چرا نگویم نقطیست
خط دایره‌ای کشیده پیرامونش

رباعی شمارهٔ ۸۹

گویند مرا صوابرایان به هوش
چون دست نمی‌رسد به خرسندی کوش
صبر از متعذر چه کنم گر نکنم
گر خواهم و گر نخواهم از نرمهٔ گوش

رباعی شمارهٔ ۹۰

همسایه که میل طبع بینی سویش
فردوس برین بود سرا در کویش
وآن را که نخواهی که ببینی رویش
دوزخ باشد بهشت در پهلویش

رباعی شمارهٔ ۹۱

یا همچو همای بر من افکن پر خویش
تا بندگیت کنم به جان و سر خویش
گر لایق خدمتم ندانی بر خویش
تا من سر خویش گیرم و کشور خویش

رباعی شمارهٔ ۹۲

ای بی‌تو فراخای جهان بر ما تنگ
ما را به تو فخرست و تو را از ما ننگ
ما با تو به صلحیم و تو را با ما جنگ
آخر بنگویی که دلست این یا سنگ؟

رباعی شمارهٔ ۹۳

گر دست دهد دولت ایام وصال
ور سر برود در سر سودای محال
یک بوسه برین نیمه خالی دهمش
از رویش و یک بوسه بران نیمهٔ خال

رباعی شمارهٔ ۹۴

خود را به مقام شیر می‌دانستم
چون خصم آمد به روبهی مانستم
گفتم من و صبر اگر بود روز فراق
چون واقعه افتاد بنتوانستم

رباعی شمارهٔ ۹۵

خورشید رخا من به کمند تو درم
بارت بکشم به جان و جورت ببرم
گر سیم و زرم خواهی و گر جان و سرم
خود را بفروشم و مرادت بخرم

رباعی شمارهٔ ۹۶

هر سروقدی که بگذرد در نظرم
در هیأت او خیره بماند بصرم
چون چشم ندارم که جوان گردم باز
آخر کم از آنکه در جوانان نگرم

رباعی شمارهٔ ۹۷

شبهای دراز بیشتر بیدارم
نزدیک سحر روی به بالین آرم
می‌پندارم که دیده بی دیدن دوست
در خواب رود، خیال می‌پندارم

رباعی شمارهٔ ۹۸

از جملهٔ بندگان منش بنده‌ترم
وز چشم خداوندیش افکنده‌ترم
با این همه دل بر نتوان داشت که دوست
چندانکه مرا بیش کشد زنده‌ترم

رباعی شمارهٔ ۹۹

خیزم که نماند بیش ازین تدبیرم
خصم ار همه شمشیر زند یا تیرم
گر دست دهد که آستینش گیرم
ورنه بروم بر آستانش میرم

رباعی شمارهٔ ۱۰۰

گر بر رگ جان ز شستت آید تیرم
چه خوشتر ازان که پیش دستت میرم
دل با تو خصومت آرزو می‌کندم
تا صلح کنیم و در کنارت گیرم

رباعی شمارهٔ ۱۰۱

آن دوست که دیدنش بیارید چشم
بی‌دیدنش از دیده نیاساید چشم
ما را ز برای دیدنش باید چشم
ور دوست نبینی به چه کار آید چشم

رباعی شمارهٔ ۱۰۲

آن رفته که بود دل بدو مشغولم
وافکنده به شمشیر جفا مقتولم
بازآمد و آن رونق پارینش نیست
خط خویشتن آورد که من مغرولم

رباعی شمارهٔ ۱۰۳

مندیش که سست عهد و بدپیمانم
وز دوستیت فرار گیرد جانم
هرچند که به خط جمال منسوخ شود
من خط تو همچنان زنخ می‌خوانم

رباعی شمارهٔ ۱۰۴

من بندهٔ بالای تو شمشاد تنم
فرهاد تو شیرین دهن خوش سخنم
چشمم به دهان توست و گوشم به سخن
وز عشق لبت فهم سخن می‌نکنم

رباعی شمارهٔ ۱۰۵

هر گه که نظر بر گل رویت فکنم
خواهم که چو نرگس مژه بر هم نزنم
ور بی‌تو میان ارغوان و سمنم
بنشینم و چون بنفشه سر برنکنم

رباعی شمارهٔ ۱۰۶

آرام دل خویش نجویم چه کنم؟
وندر طلبش به سر نپویم چه کنم؟
گویند مرو که خون خود می‌ریزی
مادام که در کمند اویم چه کنم؟

رباعی شمارهٔ ۱۰۷

گفتم که دگر چشم به دلبر نکنم
صوفی شوم و گوش به منکر نکنم
دیدم که خلاف طبع موزون من است
توبت کردم که توبه دیگر نکنم

رباعی شمارهٔ ۱۰۸

من با تو سکون نگیرم و خو نکنم
بی عارض گلبوی تو گل بو نکنم
گویند فراموش کنش تا برود
الحمد فراموش کنم و او نکنم

رباعی شمارهٔ ۱۰۹

خیزم قد و بالای چو حورش بینم
وآن طلعت آفتاب نورش بینم
گر ره ندهندم که به نزدیک شوم
آخر نزنندم که ز دورش بینم

رباعی شمارهٔ ۱۱۰

می‌آیی و لطف و کرمت می‌بینم
آسایش جان در قدمت می‌بینم
وآن وقت که غایبی همت می‌بینم
هر جا که نگه می‌کنمت می‌بینم

رباعی شمارهٔ ۱۱۱

چون می‌کشد آن طیرهٔ خورشید و مهم
من نیز به ذل و حیف تن در ندهم
باری دو سه بوسه بر دهانش بدهم
وانگه بکشد چو می‌کشد بر گنهم

رباعی شمارهٔ ۱۱۲

من با دگری دست به پیمان ندهم
دانم که نیوفتد حریف از تو به هم
دل بر تو نهم که راحت جان منی
ور زانکه دل از تو برکنم بر که نهم؟

رباعی شمارهٔ ۱۱۳

ما حاصل عمری به دمی بفروشیم
صد خرمن شادی به غمی بفروشیم
در یک دم اگر هزار جان دست دهد
در حال به خاک قدمی بفروشیم

رباعی شمارهٔ ۱۱۴

بگذشت بر آب چشم همچون جویم
پنداشت کزو مرحمتی می‌جویم
من قصهٔ خویشتن بدو چون گویم؟
ترکست و به چوگان بزند چون گویم

رباعی شمارهٔ ۱۱۵

یاران به سماع نای و نی جامه‌دران
ما، دیده به جایی متحیر نگران
عشق آن منست و لهو از آن دگران
من چشم برین کنم شما گوش بر آن

رباعی شمارهٔ ۱۱۶

یرلیغ ده ای خسرو خوبان جهان
تا پیش قدت چنگ زند سرو روان
تا کی برم از دست جفای تو قلان
نی شرع محمدست نی یاسهٔ خان

رباعی شمارهٔ ۱۱۷

من خاک درش به دیده خواهم رفتن
ای خصم بگوی هرچه خواهی گفتن
چون پای مگس که در عسل سخت شود
چندانکه برانی نتواند رفتن

رباعی شمارهٔ ۱۱۸

مه را ز فلک به طرف بام آوردن
وز روم، کلیسیا به شام آوردن
در وقت سحر نماز شام آوردن
بتوان، نتوان تو را به دام آوردن

رباعی شمارهٔ ۱۱۹

در دیده به جای سرمه سوزن دیدن
برق آمده و آتش زده خرمن دیدن
در قید فرنگ غل به گردن دیدن
به زانکه به جای دوست، دشمن دیدن

رباعی شمارهٔ ۱۲۰

ای دوست گرفته بر سر ما دشمن
یا دوست گزین به دوستی یا دشمن
نادیدن دوست گرچه مشکل دردیست
آسانتر ازان که بینمش با دشمن

رباعی شمارهٔ ۱۲۱

ای دست تو آتش زده در خرمن من
تو دست نمی‌گذاری از دامن من
این دست نگارین که به سوزن زده‌ای
هرچند حلال نیست در گردن من

رباعی شمارهٔ ۱۲۲

آن لطف که در شمایل اوست ببین
وآن خندهٔ همچو پسته در پوست ببین
نی‌نی تو به حسن روی او ره نبری
در چشم من آی و صورت دوست ببین

رباعی شمارهٔ ۱۲۳

چون جاه و جلال و حسن و رنگ آمد و بو
آخر دل آدمی نه سنگست و نه رو
آن کس که نه راست طبع باشد نه نکو
نه عاشق کس بود نه کس عاشق او

رباعی شمارهٔ ۱۲۴

یک روز به اتفاق صحرا من و تو
از شهر برون شویم تنها من و تو
دانی که من و تو کی به هم خوش باشیم؟
آنوقت که کس نباشد الا من و تو

رباعی شمارهٔ ۱۲۵

ما را نه ترنج از تو مرادست نه به
تو خود شکری پسته و بادام مده
گر نار ز پستان تو که باشد و مه
هرگز نبود به از زنخدان تو به

رباعی شمارهٔ ۱۲۶

نه سرو توان گفت و نه خورشید و نه ماه
آه از تو که در وصف نمی‌آیی آه
هرکس به رهی می‌رود اندر طلبت
گر ره به تو بودی نبدی اینهمه راه

رباعی شمارهٔ ۱۲۷

ای کاش نکردمی نگاه از دیده
بر دل نزدی عشق تو راه از دیده
تقصیر ز دل بود و گناه از دیده
آه از دل و صد هزار آه از دیده

رباعی شمارهٔ ۱۲۸

ای بی‌رخ تو چو لاله‌زارم دیده
گرینده چو ابر نوبهارم دیده
روزی بینی در آرزوی رخ تو
چون اشک چکیده در کنارم دیده

رباعی شمارهٔ ۱۲۹

ای مطرب ازان حریف پیغامی ده
وین دلشده را به عشوه آرامی ده
ای ساقی ازان دور وفا جامی ده
ور رشک برد حسود، گو جامی ده

رباعی شمارهٔ ۱۳۰

ای راهروان را گذر از کوی تو نه
ما بیخبر از عشق و خبر سوی تو نه
هر تشنه که از دست تو بستاند آب
از دست تو سیر گردد از روی تو نه

رباعی شمارهٔ ۱۳۱

هرگز بود آدمی بدین زیبایی؟
یا سرو بدین بلند و خوش بالایی؟
مسکین دل آنکه از برش برخیزی
خرم تن آنکه از درش بازآیی

رباعی شمارهٔ ۱۳۲

گیرم که به فتوای خردمندی و رای
از دایرهٔ عقل برون ننهم پای
با میل که طبع می‌کند چتوان کرد؟
عیبست که در من آفریدست خدای

رباعی شمارهٔ ۱۳۳

کی دانستم که بیخطا برگردی؟
برگشتی و خون مستمندان خوردی
بالله اگر آنکه خط کشتن دارد
آن جور پسندد که تو بی‌خط کردی

رباعی شمارهٔ ۱۳۴

ای کاش که مردم آن صنم دیدندی
یا گفتن دلستانش بشنیدندی
تا بیدل و بیقرار گردیدندی
بر گریهٔ عاشقان نخندیدندی

رباعی شمارهٔ ۱۳۵

گفتم بکنم توبه ز صاحبنظری
باشد که بلای عشق گردد سپری
چندانکه نگه می‌کنم ای رشک پری
بار دومین از اولین خوبتری

رباعی شمارهٔ ۱۳۶

هر روز به شیوه‌ای و لطفی دگری
چندانکه نگه می‌کنمت خوبتری
گفتم که به قاضی برمت تا دل خویش
بستانم و ترسم دل قاضی ببری

رباعی شمارهٔ ۱۳۷

ای بلبل خوش سخن چه شیرین نفسی
سرمست هوی و پای‌بند هوسی
ترسم که به یاران عزیزت نرسی
کز دست و زبان خویشتن در قفسی

رباعی شمارهٔ ۱۳۸

ای پیش تو لعبتان چینی حبشی
کس چون تو صنوبر نخرامد به کشی
گر روی بگردانی و گر سر بکشی
ما با تو خوشیم گر تو با ما نه خوشی

رباعی شمارهٔ ۱۳۹

ماها همه شیرینی و لطف و نمکی
نه ماه زمین که آفتاب فلکی
تو آدمیی و دیگران آدمیند؟
نی‌نی تو که خط سبز داری ملکی

رباعی شمارهٔ ۱۴۰

کردیم بسی جام لبالب خالی
تا بود که نهیم لب بران لب حالی
ترسنده ازان شدم که ناگاه ز جان
بی‌وصل لبت کنمی قالب خالی

رباعی شمارهٔ ۱۴۱

در وهم نیاید که چه شیرین دهنی
اینست که دور از لب ودندان منی
ما را به سرای پادشاهان ره نیست
تو خیمه به پهلوی گدایان نزنی

رباعی شمارهٔ ۱۴۲

گر کام دل از زمانه تصویر کنی
بی‌فایده خود را ز غمان پیر کنی
گیرم که ز دشمن گله آری بر دوست
چون دوست جفا کند چه تدبیر کنی؟

رباعی شمارهٔ ۱۴۳

ای کودک لشکری که لشکر شکنی
تا کی دل ما چو قلب کافر شکنی؟
آن را که تو تازیانه بر سر شکنی
به زانکه ببینی و عنان برشکنی

رباعی شمارهٔ ۱۴۴

ای مایهٔ درمان نفسی ننشینی
تا صورت حال دردمندان بینی
گر من به تو فرهاد صفت شیفته‌ام
عیبم مکن ای جان که تو بس شیرینی

رباعی شمارهٔ ۱۴۵

گر دشمن من به دوستی بگزینی
مسکین چه کند با تو بجز مسکینی
صد جور بکن که همچنان مطبوعی
صد تلخ بگو که همچنان شیرینی

رباعی شمارهٔ ۱۴۶

گر دولت و بخت باشد و روزبهی
در پای تو سر ببازم ای سرو سهی
سهلست که من در قدمت خاک شوم
ترسم که تو پای بر سر من ننهی