پیشنهادات  

سعدی - گلستان - باب هشتم در آداب صحبت

بخش ۱

مال از بهر آسایش عمرست نه عمر از بهر گرد کردن مال عاقلی را پرسیدند نیک بخت کیست و بدبختی چست گفت نیک بخت آن که خورد و کشت و بدبخت آنکه مرد و هشت.

بخش ۲

موسی علیه السلام قارون را نصیحت کرد که اَحْسَن کما اَحسنَ اللهُ الیکنشنید و عاقبتش شنیدی

خواهی که ممتع شوی از دنیی و عقبی
با خلق کرم کن چو خدا با تو کرم کرد
درخت کرم هر کجا بیخ کرد
گذشت از فلک شاخ و بالای او
شکر خدای کن که موفق شدی به خیر
ز انعام و فضل او نه معطل گذاشتت

بخش ۳

دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند یکی آن که اندوخت و نخورد و دیگر آن که آموخت و نکرد

علم چندان که بیشتر خوانی
چون عمل در تو نیست نادانی
نه محقق بود نه دانشمند
چارپاپیی برو کتابی چند
آن تهی مغز را چه علم و خبر
که بر او هیزم است یا دفتر

بخش ۴

علم از بهر دین پروردنست نه از بهر دنیا خوردن

هرکه پرهیز و علم و زهد فروخت
خرمنی گرد کرد و پاک بسوخت

بخش ۵

عالم ناپرهیزگار کور مشعله دار است

بخش ۶

ملک از خردمندان جمال گیرد و دین از پرهیزگاران کمال یابد پادشاهان به صحبت خردمندان از آن محتاج ترند که خردمندان به قربت پادشاهان

جز به خردمند مفرما عمل
گرچه عمل کار خردمند نیست

بخش ۷

رحم آوردن بر بدان ستمست بر نیکان، عفو کردن از ظالمان جورست بر درویشان

خبیث را چو تعهد کنی و بنوازی
به دولت تو گنه می‌کند به انبازی
معشوق هزار دوست را دل ندهی
ور می‌دهی آن دل به جدایی بنهی

بخش ۸

خامشی به که ضمیر دل خویش
با کسی گفتن و گفتن که مگوی
سخنی در نهان نباید گفت
که بر انجمن نشاید گفت

بخش ۹

امروز بکش چو می‌توان کشت
کاتش چو بلند شد جهان سوخت
کند کمان را
دشمن که به تیر می‌توان دوخت

بخش ۱۰

سخن میان دو دشمن چنان گوی که گر دوست گردند شرم زده نشوی.

میان دو کس جنگ چون آتشست
سخن چین بدبخت هیزم کشست
میان دو تن آتش افروختن
نه عقلست و خود در میان سوختن
پیش دیوار آنچه گویی هوش دار
تا نباشد در پس دیوار گوش

بخش ۱۱

بشوی ای خردمند از آن دوست دست
که با دشمنانت بود هم نشست

بخش ۱۲

چون در امضای کاری متردّد باشی آن طرف اختیار کن که بی آزارتر برآید

بخش ۱۳

تا کار بزر بر می‌آید جان در خطر افکندن نشاید

حلالست بردن به شمشیر دست

بخش ۱۴

بر عجز دشمن رحمت مکن که اگر قادر شود بر تو نبخشاید.

دشمن چو بینی ناتوان لاف از بروت خود مزن
مغزیست در هر استخوان مردیست در هر پیرهن

بخش ۱۵

پسندیده است بخشایش ولیکن
منه بر ریش خلق آزار مرهم

بخش ۱۶

نصیحت از دشمن پذیرفتن خطاست ولیکن شنیدن رواست تا به خلاف آن کار کنی که آن عین صوابست

حذر کن زآنچه دشمن گوید آن کن
که بر زانو زنی دست تغابن

بخش ۱۷

خشم بیش از حد گرفتن وحشت آرد و لطف بی وقت هیبت ببرد نه چندان درشتی کن که از تو سیر گردند و نه چندان نرمی که بر تو دلیر شوند.

درشتی و نرمی به هم در به است
چو فاصد که جراح و مرهم نه است
نه مر خویشتن را فزونی نهد
نه یکباره تن در مذلّت دهد
بگفتا نیک مردی کن نه چندان
که گردد خیره گرگ تیز دندان

بخش ۱۸

دو کس دشمن ملک و دینند: پادشاه بی حلم و دانشمند بی علم.

بر سر ملک مباد ان ملک فرمانده
که خدا را نبود بنده فرمانبردار

بخش ۱۹

پادشه باید که تا بحدی خشم بر دشمنان نراند که دوستان را اعتماد نماند. آتش خشم اول در خداوند خشم اوفتد پس آنگه که زبان به خصم رسد یا نرسد.

نشاید بنی آدم خاک زاد
که در سر کند کبر و تندی و باد
تو را با چنین گرمی و سرکشی
نپندارم از خاکی از آتشی

بخش ۲۰

در خاک بیلقان برسیدم به عابدی، گفتم مرا به تربیت از جهل پاک کن.

بخش ۲۱

بدخوی در دست دشمنی گرفتارست که هر کجا رود از چنگ عقوبت او خلاص نیابد.

بخش ۲۲

چو بینی که در سپاه دشمن تفرقه افتاده است تو جمع باش و گر جمع شوند از پریشانی اندیشه کن

وگر بینی که با هم یک زبان اند
کمان را زه کن و بر باره بر سنگ

بخش ۲۳

سر مار بدست دشمن بکوب که از احدی الحسنیین خالی نباشد اگر این غالب آمد مار کشتی و گر آن از دشمن رستی

بخش ۲۴

خبری که دانی که دلی بیازارد تو خاموش تا دیگری بیارد

بلبلا مژده بهار بیار
خبر بد به بوم باز گذار

بخش ۲۵

بسیج سخن گفتن آنگاه کن
که دانی که در کار گیرد سخن

بخش ۲۶

فریب دشمن مخور و غرور مداح مخر که این دام زرق نهاده است و آن دامن طمع گشاده احمق را ستایش خوش آید چون لاشه که در کعبشدمی فربه نماید.

الا تا نشنوی مدح سخن گوی
که اندک مایه نفعی از تو دارد

بخش ۲۷

متکلم را تا کسی عیب نگیرد سخنش صلاح نپذیرد

مشو غره بر حسن گفتار خویش
به تحسین نادان و پندار خویش

بخش ۲۸

همه کس را عقل خود به کمال نماید و فرزند خود به جمال

یکى یهود و مسلمان نزاع مى کردند
چنانکه خنده گرفت از حدیث ایشانم
به طیره گفت مسلمان گرین قباله من
درست نیست خدایا یهود می‌رانم
گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد
بخود گمان نبرد هیچکس که نادانم
یهود گفت به تورات مى خورم سوگند
وگر خلاف کنم همچو تو مسلمانم

بخش ۲۹

ده آدمی بر سفره ای بخورند و دو سگ بر مرداری با هم بسر نبرند. حریص با جهانی گرسنه است و قانع به نانی سیر. حکما گفته اند توانگری به قناعت به از توانگری به بضاعت.

روده تنگ به یک نان تهی پرگردد
نعمت روی زمین پر نکند دیده تنگ
که شهوت آتشست از وی بپرهیز
بخود بر آتش دوزخ مکن تیز

بخش ۳۰

هر که در حال توانایی نکویی نکند در وقت ناتوانی سختی بیند

بخش ۳۱

هر چه زود بر آید دیر نپاید

خاک مشرق شنیده ام که کنند
به چهل سال کاسه ای چینی
صد بروزی کنند در مردشت
لاجرم قیمتش همی‌بینی
آنکه ناگاه کسی گشت به چیزی نرسید
وین به تمکین و فضیلت بگذشت از همه چیز

بخش ۳۲

کارها به صبر بر آید و مستعجل به سر در آید

به چشم خویش دیدم در بیابان
که آهسته سبق برد از شتابان
سمند باد پای از تک فرو ماند
شتربان همچنان آسته می‌راند

بخش ۳۳

چون نداری کمال فضل آن به
که زبان در دهان نگه داری
کند
جوز بی مغز را سبکساری
حکیمی گفتش ای نادان چه کوشی
درین سودا به ترس از لوم لایم
هر که تأمل نکند در جواب
بیشتر آید سخنش ناصواب
چون در آید مه از تویی به سخن
گر چه به دانی اعتراض مکن
گر نشیند فرشته‌ای با دیو
وحشت آموزد و خیانت و ریو

بخش ۳۴

مردمان را عیب نهانی پیدا مکن که مر ایشان را رسوا کنی و خود را بی اعتماد هر که علم خواند و عمل نکند بدان ماند که گاو راند و تخم نیفشاند.

بخش ۳۵

بس قامت خوش که زیر چادر باشد
چون باز کنی مادر مادر باشد

بخش ۳۶

اگر شبها همه قدر بودی، شب قدر بی قدر بودی.

گر سنگ همه لعل بدخشان بودی
پس قیمت لعل و سنگ یکسان بودی

بخش ۳۷

نه هر که بصیرت نکوست سیرت زیبا دروست کار اندرون دارد نه پوست.

توان شناخت به یک روز در شمایل مرد
که تا کجاش رسیده است پایگاه علوم
ولی ز باطنش ایمن مباش و غره مشو
که خبث نفس نگردد به سالها معلوم

بخش ۳۸

خویشتن را بزرگ پنداری
راست گفتند یک دو بیند لوچ

بخش ۳۹

پنجه بر شیر زدن و مشت با شمشیر کار خردمندان نیست

بخش ۴۰

ضعیفی که با قوی دلاوری کند یار دشمنست در هلاک خویش

سست بازو به جهل می‌فکند
پنجه با مرد آهنین چنگال

بخش ۴۱

بر آرند و پیش آمدن نیارند یعنی سفله چون به هنر با کسی بر نیاید بخبثش در پوستین افتد

بخش ۴۲

گر جور شکم نیستی هیچ مرغ در دام صیاد نیوفتادی بلکه صیاد خود دام ننهادی. حکیمان دیر دیر خورند و عابدان نیم سیر و زاهدان سدّ رمق و جوانان تا طبق بر گیرند و پیران تا عرق بکنند اما قلندران چندان که در معده جای نفس نماند و بر سفره روزی کس.

بخش ۴۳

مشورت با زنان تباهست و سخاوت با مفسدان گناه

بخش ۴۴

هر که را دشمن پیشست اگر نکشد دشمن خویشست

بخش ۴۵

کشتن بندیان تأمل اولی تر است به حکم آن که اختیار باقیست توان کشت و توان بخشید و گر بی تأمل کشته شود محتمل است که مصلحتی فوت شود که تدارک مثل آن ممتنع باشد

نیک سهل است زنده بی جان کرد
کشته را باز زنده نتوان کرد
شرط عقلست صبر تیر انداز
که چو رفت از کمان نیاید باز

بخش ۴۶

نه عجب گر فرو رود نفسش
عندلیبی غراب هم قفسش
جفایی بیند
تا دل خویش نیازارد و درهم نشود

بخش ۴۷

خردمندی را که در زمره اجلاف سخن ببندد شگفت مدار که آواز بربط با غلبه دهل بر نیاید و بوی عنبر از گند سیر فرو ماند

نمی‌داندکه آهنگ حجازی
فرو ماند ز بانگ طبل غازی

بخش ۴۸

جوهر اگر در خلاب افتد همچنان نفیسست و غبار اگر به فلک رسد همان خسیس. استعداد بی تربیت دریغ است و تربیت نامستعد ضایع. خاکستر نسبی عالی دارد که آتش جوهر علویست ولیکن چون به نفس خود هنری ندارد با خاک برابر است و قیمت شکر نه از نی است که آن خود خاصیت وی است.

چو کنعان را طبیعت بی هنر بود
پیمبر زادگی قدرش نیفزود

بخش ۴۹

مشک آنست که ببوید نه آنکه عطار بگوید. دانا چو طبله عطارست خاموش و هنر نمای و نادان خود طبل غازی، بلند آواز و میان تهی.

بخش ۵۰

عالم اندر میان جاهل را
مثلی گفته اند صدیقان
شاهدی در میان کورانست
مصحفی در سرای زندیقان

بخش ۵۱

دوستی را که به عمری فراچنگ آرند نشاید که به یک دم بیازارند.

سنگی به چند سال شود لعل پاره ای
زنهار تا به یک نفسش نشکنی به سنگ

بخش ۵۲

عقل در دست نفس چنان گرفتار است که مرد عاجز با زن گریز رای. رای بی قوت مکر و فسونست و قوت بی رای جهل و جنون.

بخش ۵۳

جوانمرد که بخورد و بدهد به از عابد که روزه دارد و بنهد. هر که ترک شهوت از بهر خلق داده است از شهوتی حلال، در شهوتی حرام افتاده است.

بخش ۵۴

اندک اندک خیلی شود و قطره قطره سیلی گردد یعنی آنان که دست قوت ندارند سنگ خورده نگه دارند تا به وقت فرصت دمار از دماغ ظالم برآرند.

و قطر علی قطر اذا اتفقت نهر
ونهر علی نهر اذا اجتمعت بحر

بخش ۵۵

عالم را نشاید که سفاهت از عامی به حلم در گذراند که هر دو طرف را زیان دارد هیبت این کم شود و جهل آن مستحکم.

بخش ۵۶

معصیت از هر که صادر شود ناپسندیده است و از علماء ناخوبتر که علم سلاح جنگ شیطانست و خداوند سلاح را چون به اسیری برند شرمساری بیش برد.

عام نادان پریشان روزگار
به ز دانشمند ناپرهیزگار
کان به نابینایی از راه اوفتاد
وین دو چشمش بود و در چاه اوفتاد

بخش ۵۷

جان در حمایت یک دم است و دنیا وجودی میان دو عدم. دین به دنیا فروشان خرند یوسف بفروشند تا چه خرند؟ الم اعهد الیکم یا بنی آدم ان لاتعبدوا الشیطان

بخش ۵۸

شیطان با مخلصان بر نمی‌آید و سلطان با مفلسان

وامش مده آنکه بی نمازست
گر چه دهنش زفاقه بازست
کو فرض خدا نمی‌گزارد
از قرض تو نیز غم ندارد

بخش ۵۹

فردا گوید تربی از اینجا برکن

بخش ۶۰

آنکه در راحت و تنعم زیست
او چه داند که حال گرسنه چیست
ای که بر مرکب تازنده سواری هشدار
که خر خارکش مسکین در آب و گلست

بخش ۶۱

درویش ضعیف حال را در خشکی تنگ سال مپرس که چونی الا بشرط آن که مرهم ریشش بنهی و معلومی پیشش.

خری که بینی و باری به گل درافتاده
به دل بر او شفقت کن ولی مرو به سرش
کنون که رفتی و پرسیدیش که چون افتاد
میان ببند و چو مردان بگیر دمب خرش

بخش ۶۲

دو چیز محال عقل است خوردن بیش از رزق مقسوم و مردن پیش از وقت معلوم.

قضا دگر نشود ور هزار ناله و آه
به کفر یا به شکایت بر آید از دهنی

بخش ۶۳

ای طالب روزی بنشین که بخوری و ای مطلوب اجل مرو که جان نبری

جهد رزق ارکنی وگر نکنی
برساند خدای عزوجل
ور روی در دهان شیر و پلنگ
نخورندت مگر به روز اجل

بخش ۶۴

به نانهاده دست نرسد و نهاده هرکجا هست برسد

شنیده‌ای که سکندر برفت تا ظلمات
به چند محنت و خورد آنکه خورد آب حیاب

بخش ۶۵

صیاد بی روزی ماهی در دجله نگیرد و ماهی بی اجل در خشک نمیرد

مسکین حریص در همه عالم همی‌رود
او در قفای رزق و اجل در قفای او

بخش ۶۶

شدت نیکان روی در فرج دارد و دولت بدان سر در نشیب

خبرش ده که هیچ دولت و جاه
به سرای دگر نخواهد یافت

بخش ۶۷

حسود از نعمت حق بخیل است و بنده بی گناه را دشمن می‌دارد.

مردکی خشک مغز را دیدم
رفته در پوستین صاحب جاه
الا تا نخواهی بلا بر حسود
که آن بخت برگشته خود در بلاست

بخش ۶۸

تلمیذ بی ارادت عاشق بی زرست و رونده بی معرفت مرغ بی پر و عالم بی عمل درخت بی بر و زاهد بی علم خانه بی در. مراد از نزول قرآن تحصیل سیرت خوبست نه ترتیل سورت مکتوب. عامی متعبد پیاده رفته است و عالم متهاون سوار خفته. عاصی که دست بر دارد به از عابد که در سر دارد. یکی را گفتند عالم بی عمل به چه ماند؟ گفت به زنبور بی عسل.

زنبور درشت بی مروت راگوی
باری چو عسل نمی‌دهی نیش مزن

بخش ۶۹

مرد بی مروت زن است و عابد با طمع رهزن.

ای بناموس کرده جامه سپید
بهر پندار خلق ونامه سیاه

بخش ۷۰

دو کس را حسرت از دل نرود و پای تغابن از گل بر نیاید تاجر کشتی شکسته و وارث با قلندران نشسته.

یا مروبا یار ازرق پیرهن
یا بکش بر خان و مان انگشت نیل
دوستی با پیلبانان یا مکن
یا طلب کن خانه ای درخورد پیل

بخش ۷۱

خلعت سلطان اگر چه عزیز است جامه خلقان خود به عزت تر و خوان بزرگان اگر چه لذیذست خرده انبان خود به لذت تر

سرکه از دسترنج خویش و تره
بهتر از نان دهخدا و بره

بخش ۷۲

امید عافیت آنگه بود موافق عقل
که نبض را به طبیعت شناس بنمایی

بخش ۷۳

هر آنچه دانی که هر آینه معلوم تو گردد به پرسیدن آن تعجیل مکن که هیبت سلطنت را زیان دارد.

چو لقمان دید کاندر دست داوود
همی آهن به معجز موم گردد
نپرسیدش چه می‌سازی که دانست
که بی پرسیدنش معلوم گردد

بخش ۷۴

حکایت بر مزاج مستمع گوی
اگر خواهی که دارد با تو میلی

بخش ۷۵

هر که با بدان نشیند اگر نیز طبیعت ایشان درو اثر نکند به طریقت ایشان متهم گردد و گر به خراباتی رود به نماز کردن منسوب شود به خمر خوردن.

طلب کردم ز دانایی یکی پند
مرا فرمود با نادان مپیوند

بخش ۷۶

حلم شتر چنان که معلومست اگر طفلی مهارش گیرد و صد فرسنگ برد گردن از متابعتش نپیچد اما اگر درهای هولناک پیش آید که موجب هلاک باشد و طفل آنجا به نادانی خواهد شدن زمام از کفش در گسلاند و بیش مطاوعت نکند که هنگام درشتی ملاطفت مذموم است و گویند دشمن به ملاطفت دوست نگردد بلکه طمع زیادت کند.

سخن به لطف و کرم با درشت خوی مگوی
که زنگ خورده نگردد به نرم سوهان پاک

بخش ۷۷

ندهد مرد هوشمند جواب
مگر آنگه کزو سؤال کنند

بخش ۷۸

ریشی درون جامه داشتم و شیخ از آن هر روز بپرسیدی که چونست و نپرسیدی کجاست دانستم از آن احتراز می‌کند که ذکر همه عضوی روا نباشد و خردمندان گفته‌اند هر که سخن نسنجد از جوابش برنجد.

تا نیک ندانی که سخن عین صواب است
باید که به گفتن دهن از هم نگشایی
گر راست سخن گویی و در بند بمانی
به زانکه دروغت دهد از بند رهایی

بخش ۷۹

وگر نامور شد به قول دروغ
دگر راست باور ندارند ازو

بخش ۸۰

سگی را لقمه‌ای هرگز فراموش
نگردد ور زنی صد نوبتش سنگ

بخش ۸۱

از نفس پرور هنروری نیاید و بی هنر سروری را نشاید

چو گاو ار همی بایدت فربهی
چو خرتن به جور کسان در دهی

بخش ۸۲

گه اندر نعمتی مغرور و غافل
گه اندر تنگ دستی خسته و ریش
چو در سرا و ضرّا حالت این است
ندانم کی به حق پردازی از خویش

بخش ۸۳

ارادت بی چون یکی را از تخت شاهی فرو آرد و دیگری را در شکم ماهی نکو دارد

وقتیست خوش آن را که بود ذکر تو مونس
ور خود بود اندر شکم حوت چو یونس

بخش ۸۴

گر به محشر خطاب قهر کند
انبیا را چه جای معذرتست

بخش ۸۵

نیک بختان به حکایت و امثال پیشینیان پند گیرند زان پیشتر که پسینیان به واقعه او مثل زنند. دزدان دست کوته نکنند تا دستشان کوته کنند.

پند گیر از مصائب دگران
تا نگیرند دیگران به تو پند

بخش ۸۶

بخش ۸۷

شب تاریک دوستان خدای
می‌بتابد چو روز رخشنده
از تو بکه نالم که دگر داور نیست
وز دست تو هیچ دست بالاتر نیست

بخش ۸۸

گدای نیک انجام به از پادشای بد فرجام

بخش ۸۹

زمین را ز آسمان نثار است و اسمان را از زمین غبار. کلُّ اِناءِ یَتَرشّحُ بما فیه

بخش ۹۰

حق جل و علا می‌بیند و می‌پوشد و همسایه نمی‌بیند و می‌خروشد

عوذ بالله اگر خلق غیب دان بودی
کسی به حال خود از دست کس نیاسودی
دو نان نخورند و گوش دارند
گویند امید به که خورده

بخش ۹۱

هر که بر زیر دستان نبخشاید به جور زبر دستان گرفتارآید

نه هر بازو که در وی قوتی هست
به مردی عاجزان را بشکند دست
ضعیفان را مکن بر دل گزندی
که درمانی به جور زورمندی

بخش ۹۲

هزار باره چرا گاه خوشتر از میدان
ولیکن اسب ندارد به دست خویش عنان

بخش ۹۳

فریدون گفت نقاشان چین را
که پیرامون خرگاهش بدوزند
بدان را نیک دار، اى مرد هشیار
که نیکان خود بزرگ و نیک روزند

بخش ۹۴

بزرگی را پرسیدند با چندین فضیلت که دست راست راهست خاتم در انگشت چپ چرا می‌کنند گفت ندانی که اهل فضیلت همیشه محروم باشند.

بخش ۹۵

نصیحت پادشاهان کردن کسی را مسلم بود که بیم سر ندارد یا امید زر.

موحد چه در پای ریزی زرش
چه شمشیر هندی نهی بر سرش
امید و هراسش نباشد ز کس
بر این است بنیاد توحید و بس

بخش ۹۶

شاه از بهر دفع ستمکارانست و شحنه برای خونخواران و قاضی مصلحت جوی طراران هرگز دو خصم به حق راضی پیش قاضی نروند.

خراج اگر نگزارد کسی به طیبت نفس
به قهر ازو بستانند و مزد سرهنگی
قاضی چو بر شوت بخورد پنج خیار
ثابت کند از بهر تو ده خربزه زار

بخش ۹۷

جوان گوشه نشین شیر مرد راه خداست
که پیر خود نتواند ز گوشه‌ای بر خاست

بخش ۹۸

حکیمی را پرسیدند چندین درخت نامور که خدای عزوجل آفریده است و برومند هیچ یک را آزاد نخوانده‌اند مگر سرو را که ثمره‌ای ندارد. درین چه حکمت است؟ گفت هر درختی را ثمره معین است که به وقتی معلوم به وجود آن تازه آید و گاهی به عدم آن پژمرده شود و سرو را هیچ از این نیست و همه وقتی خوشست و این است صفت آزادگان.

به آنچه مى گذرد دل منه که دجله بسى
پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد
گرت ز دست بر آید چو نخل باش کریم
ورت ز دست نیاید چو سرو باش آزاد

بخش ۹۹

کس نبیند بخیل فاضل را
که نه در عیب گفتنش کوشد

بخش ۱۰۰

تمام شدکتاب گلستان والله المستعان به توفیق باری عزّ اسمه. درین جمله چنان که رسم مؤلفانست از شعر متقدمان به طریق استعارت تلفیقی نرفت. غالب گفتار سعدی طرب انگیزست و طیبت آمیز و کوته نظران را بدین علت زبان طعن دراز گردد که مغز دماغ بیهوده بردن و دود چراغ بی فایده خوردن کار خردمندان نیست ولیکن بر رای روشن صاحب دلان که روی سخن در ایشان است پوشیده نماند که درّ موعظه‌های شافی را در سلک عبارت کشیده است و داروی تلخ نصیحت به شهد ظرافت بر آمیخته تا طبع ملول ایشان از دولت قبول محروم نماند.

الحمدلله ربّ العالمین

گر نیاید به گوش رغبت کس
بر رسولان پیام باشد و بس
و اَطلُب لِنَفسِکَ مِن خیر تُرید بها
مِن بعد ذلِکَ غُفراناً لکاتبه

پایان