پیشنهادات  

شاه نعمت‌الله ولی - دوبیتی‌ها

دوبیتی شمارهٔ ۱

سر محبوب را مکن پیدا
گرچه پیداست در همه اشیا
راز حق را بپوش از همه خلق
این نصیحت قبول کن از ما

دوبیتی شمارهٔ ۲

در ازل زنده کرد او دل ما
دیده زنده دلی ما آنجا
تا ابد زندهایم چون ز ازل
زندگی یافتیم ما ز خدا

دوبیتی شمارهٔ ۳

از صفات خود اگر یابی فنا
حضرت باقی تو را بخشد بقا
جز صفات او نیابی در نظر
گر ببینی نور چشم ما به ما

دوبیتی شمارهٔ ۴

به نور غیب روشن شد دل ما
منور شد به نورش منزل ما
تجلی کرد بر ما حضرت او
چه خوش لطفی که آمد حاصل ما

دوبیتی شمارهٔ ۵

هر نفس آئینه ای از غیب بنماید به ما
گر نظر داری ببین آئینهٔ گیتی نما
این چنین علم شریفی می کنم تعلیم تو
ذوق اگر داری قدم نه سوی درویشان بیا

دوبیتی شمارهٔ ۶

نور خورشید می دهد ما را
درد جاوید می دهد ما را
هر بلائی که او به ما بخشید
ملک جمشید می دهد ما را

دوبیتی شمارهٔ ۷

قلعهٔ دل خوشتر است از قلعهٔ این شهریار
همت ما این چنین فرمان دهد بر پادشاه
قلعهٔ دل گر بگیری جاودان ایمن شوی
لشکر همت بیاید تا بگیرد شهر شاه

دوبیتی شمارهٔ ۸

دعانی من الکرمان ثم دعانیا
فان هواها مولع بهوا نیا
ولا تذکرونی ماءِ ماهان نه
بماهان بی فی الجسم ماکان هانیا

دوبیتی شمارهٔ ۹

در ازل زنده کرد او دل ما
دید زنده دلی ما آنجا
تا ابد زنده ایم چون ازل
زندگی یافتیم ما به خدا

دوبیتی شمارهٔ ۱۰

نور خورشید می دهد ما را
درد جاوید می‌دهد ما را
هر بلائی که او به ما بخشید
ملک جمشید می‌ دهد ما را

دوبیتی شمارهٔ ۱۱

از صفات خود اگر یابی فنا
حضرت باقی تو را بخشد بقا
جز صفات او نیابی در نظر
گر ببینی نور چشم ما به ما

دوبیتی شمارهٔ ۱۲

به نور غیب روشن شد دل ما
منوّر شد به نورش منزل ما
تجلّی کرد بر ما حضرت او
چه خوش لطفی که آمد حاصل ما

دوبیتی شمارهٔ ۱۳

هر نفس آئینه ای از غیب بنماید به ما
گر نظر داری ببین آئینهٔ گیتی نما
این چنین علم شریفی می کنم تعلیم تو
ذوق اگر خواهی قدم نه سوی درویشان ما

دوبیتی شمارهٔ ۱۴

قلعهٔ دل خوشتر است از قلعهٔ این شهر ما
لشکر همت بباید تا بگیرد ملک ها
قلعهٔ دل گر بگیری جاودان ایمن شوی
همت ما اینچنین فرمان دهد بر پادشا

دوبیتی شمارهٔ ۱۵

الهی انت غفار الخطایا
غفور الذنب ستار الخفایا
کسانی کز درت برتافتند رو
کدامین در طلب کردند آیا

دوبیتی شمارهٔ ۱۶

سرّ محبوب خود مکن پیدا
گر چه پیداست در همه اشیا
راز حق را بپوش از همه خلق
این نصیحت قبول کن از ما

دوبیتی شمارهٔ ۱۷

دعانی من الکرمان ثم دعانیا
فان هواها مولع بهوانیا
ولا تذکرنی ماء ماهان انه
بماهان بی فی الجسم ما کان هانیا

دوبیتی شمارهٔ ۱۸

همه مستهلکند موج و حباب
نظری کن به چشم ما در آب
عین آبیم و آب می جوئیم
عین ما را به عین ما دریاب

دوبیتی شمارهٔ ۱۹

ضاد و نقطه به همدگر دریاب
معنی ضاد ای پسر دریاب
معنی نازکش به این کردیم
گر تو دریافتی دگر دریاب

دوبیتی شمارهٔ ۲۰

درّهٔ بیضا ز بحر ما طلب
آنچنان گوهر ازین دریا طلب
عین ما جویی به عین ما بجو
طالب و مطلوب را از ما طلب

دوبیتی شمارهٔ ۲۱

این بهشت از آشنای او طلب
جنّت المأوا برای او طلب
زاهدانه گر همی جوئی بهشت
بشنو از بهر رضای او طلب

دوبیتی شمارهٔ ۲۲

دردمندانه طبیبی می ‌طلب
زان شفاخانه نصیبی می‌ طلب
دُرد دردش نوش می کن همچو ما
خوش دوایی از حبیبی می‌ طلب

دوبیتی شمارهٔ ۲۳

هر بلائی که باشد از محبوب
آن بلا خود مرا بود مطلوب
در بلا صبر کن که تا باشی
مبتلای بلاش چون ایوب

دوبیتی شمارهٔ ۲۴

دردمندانه طبیبی می طلب
زان شفاخانه نصیبی می طلب
دُرد دردش نوش می کن همچو ما
خوش دوائی از طبیبی می طلب

دوبیتی شمارهٔ ۲۵

درهٔ بیضا ز بحر ما طلب
آن چنان گوهر از این دریا طلب
عین ما جوئی به عین ما بجو
طالب و مطلوب را از ما طلب

دوبیتی شمارهٔ ۲۶

این بهشت از آشنای او طلب
جنت المأوا برای او طلب
زاهدانه گر همی جوئی بهشت
بشنو و بهر رضای او طلب

دوبیتی شمارهٔ ۲۷

همه مستهلکند موج و حباب
نظری کن به چشم ما دریاب
عین آبیم و آب می جوئیم
عین ما را به عین ما دریاب

دوبیتی شمارهٔ ۲۸

انسان کامل است که مجلای ذات اوست
مجموعه ای که جامع ذات و صفات اوست
او چشمهٔ حیات و همه زنده اند از او
او حی جاودان به بقای حیات اوست

دوبیتی شمارهٔ ۲۹

دل تو خلوت محبت اوست
جانت آئینه دار طلعت اوست
آینه پاک دار و دل خالی
که نظرگاه خاص حضرت اوست

دوبیتی شمارهٔ ۳۰

دل آینه دار حضرت اوست
دل بندهٔ خاص خدمت اوست
دل مظهر حضرت الهی است
دل منزل نزل نعمت اوست

دوبیتی شمارهٔ ۳۱

زبان دل و جان به فرمان اوست
به اسمای ذاتی ثناخوان اوست
چو تعظیم مطلق به جا آوری
مقید در آن ضمن هم آن اوست

دوبیتی شمارهٔ ۳۲

بر همه صورتی مصور اوست
بر همه نورها منور اوست
بندهٔ حضرت خداوند است
پادشاه تمام کشور اوست

دوبیتی شمارهٔ ۳۳

در حقیقت فاعل افعال اوست
جمله افعال از آن وجهی نکوست
لطف او بر این و آن هادی بود
هست ما را بس امید از لطف دوست

دوبیتی شمارهٔ ۳۴

جام می از بهر می داریم دوست
این و آن از عشق وی داریم دوست
دوست را در آینه بینیم ما
آینه بی دوست کی داریم دوست

دوبیتی شمارهٔ ۳۵

همه عالم جمال حضرت اوست
او جمیل و جمال دارد دوست
هم محب خود است و هم محبوب
عشق و معشوق و عاشق نیکوست

دوبیتی شمارهٔ ۳۶

هر چیز که آن متاع دنیاست
بیگانه ز ماست بشنو این راست
گر گندم دهر کاه گردد
بر ما بجوی چو یار با ماست

دوبیتی شمارهٔ ۳۷

جام و می را گر دو می گوئی رواست
ور یکی خوانی بخوان کان قول ماست
از حباب و موج و دریا آب جو
غیر آبی در نظر دیگر که است

دوبیتی شمارهٔ ۳۸

یوسف گل پیرهن برهان ماست
این چنین خوش گلستانی آن ماست
لاجرم هر بلبلی کامد بباغ
او همی نالد که او جانان ماست

دوبیتی شمارهٔ ۳۹

با محیط عشق او دریا بر ما شبنمی است
چشمهٔ آبی چه باشد هفت دریا شبنمست
عارف دریادلی گر دم ز دریا می زند
هفت دریای خوشی اما بر ما شبنمست

دوبیتی شمارهٔ ۴۰

نقش عالم جز خیال یار نیست
جز خیال عشق خود اظهار نیست
گر یکی بینی و گر خود صد هزار
در حقیقت جز یکی اسمار نیست

دوبیتی شمارهٔ ۴۱

عشق را جز عقل لایق هست و نیست
غیر او معشوق عاشق هست و نیست
عقل اگر گوید که غیر عشق هست
نزد ما این قول صادق هست و نیست

دوبیتی شمارهٔ ۴۲

به قدر حوصله ای جام می دهد ساقی
اگر چه بادهٔ خمخانه را نهایت نیست
بیا که مجلس عشقست و عاشقان سرمست
چنین مقام خوشی در همه ولایت نیست

دوبیتی شمارهٔ ۴۳

همه عالم تن است و او جان است
شاه تبریز و میر او جان است
جام گیتی نماش می خوانند
به حقیقت بدان که او آنست

دوبیتی شمارهٔ ۴۴

جنت نفس دوزخ جان است
ترک دوزخ بگو بهشت آنست
آبش آتش نماید ، آتش آب
دوزخش در بهشت پنهان است

دوبیتی شمارهٔ ۴۵

این ظلمت و نور ، جسم و جانست
این هر دو حجاب عارفان است
گر کشف شود عطای اینها
ما را به خدا یقین همان است

دوبیتی شمارهٔ ۴۶

اگر چنانچه بزرگی به شکل انسان است
شتر میان بزرگان هم از بزرگانست
در این مقام بزرگی به قدر قیمت نیست
قبول حضرت حق هر که شد بزرگ آن است

دوبیتی شمارهٔ ۴۷

دلیل ما به خدا حضرت خداوند است
مراد ما همه از خدمت خداوند است
به هر چه مینگرم عین نعمت الله است
ببین که نعمت ما نعمت خداوند است

دوبیتی شمارهٔ ۴۸

از تجلی ذوق اگر داری خوشست
این چنین ذوق ار به دست آری خوشست
ذوق یاران از تجلی خوش بود
حال سرمستان به میخواری خوشست

دوبیتی شمارهٔ ۴۹

خانقاه نعمت الله را صفائی دیگر است
خوش سر آبی و خوش بستانسرائی دیگرست
از سر اخلاص نان بی ریای او بخور
زان که خوان نعمت او را نوائی دیگرست

دوبیتی شمارهٔ ۵۰

حکم عدل نام آن شاه است
باطناً شمس و ظاهراً ماه است
رند مست است زاهد هشیار
بندهٔ بندگان درگاه است

دوبیتی شمارهٔ ۵۱

دل تو بارگاه الله است
خلوت خاص نعمت الله است
دل مرنجان و دل به دست آور
گر دلت زین حکایت آگاه است

دوبیتی شمارهٔ ۵۲

بدان که حضرت اعلی نمی توان دانست
ز ذات او به جز اسما نمی توان دانست
هر آنکه ممکن دانستن است دانستیم
ولی حقیقت او را نمی توان دانست

دوبیتی شمارهٔ ۵۳

عین ما این سخن چو با ما گفت
قطره را جمع کرد و دریا گفت
سخن از عقل ما نمی گوئیم
سخن از عقل پورسینا گفت

دوبیتی شمارهٔ ۵۴

اعیان که نمودند به وجهی چه توان گفت
موجود ز جودند به وجهی چه توان گفت
غیرند از آن وجه که غیرند نباشد
گر عین وجودند به وجهی چه توان گفت

دوبیتی شمارهٔ ۵۵

هست الله اسم اعظم ذات
مع خلع نظر ز هر آیات
باز باشد چو اعتبار نماند
اسم او ذات با جمیع صفات

دوبیتی شمارهٔ ۵۶

ذات احدیت است این ذات
بی اسم و صفت کجاست آیات
گفتم او را به شرط لاشئی
یعنی مطلق از این حکایات

دوبیتی شمارهٔ ۵۷

گفتم که عبارتی ز وحدت
گویم به طریق استعارت
چون آتش عشق او برافروخت
هم عقل بسوخت هم عبارت

دوبیتی شمارهٔ ۵۸

هست اللّه اسم حضرت ذات
مع قطع نظر ز هر آیات
باز باشد به اعتبار دگر
اسم آن ذات با جمیع صفات

دوبیتی شمارهٔ ۵۹

ذات احدیت است این ذات
بی اسم و صفت کجاست آیات
گفتم او را به شرط لا شیی
یعنی مطلق ازین حکایات

دوبیتی شمارهٔ ۶۰

گفتم که عبارتی ز وحدت
گویم به طریق استعارت
چون آتش عشق او برافروخت
هم عقل بسوخت و هم عبارت

دوبیتی شمارهٔ ۶۱

خانقاه نعمت‌اللّه را صفائی دیگر است
خوش سر آبی و خوش بستان سرابی دیگر است
از سر اخلاص نان بی ریای او بخور
زان که خوان نعمت‌اللّه را نوائی دیگر است

دوبیتی شمارهٔ ۶۲

از تجلی ذوق اگر داری خوش است
این چنین ذوق ار به دست آری خوش است
ذوق یاران از تجلّی خوش بود
حال سرمستان به میخواری خوش است

دوبیتی شمارهٔ ۶۳

یوسف گل پیرهن سلطان ماست
این چنین خوش گلستانی آن ماست
لاجرم هر بلبلی کآید به باغ
او همی نالد که او جانان ماست

دوبیتی شمارهٔ ۶۴

با محیط عشق او دریا بر ما شبنم است
چشمهٔ آبی چه باشد هفت دریا شبنم است
عارفی دریادلی کو دم ز دریا می‌زند
هست دریای خوشی اما از آنجا شبنم است

دوبیتی شمارهٔ ۶۵

جام و می را گرد و می‌گوئی رواست
ور یکی خوانی بخوان کان قول ماست
از حباب و موج و دریا آب جو
غیر آبی در نظر دیگر کجاست

دوبیتی شمارهٔ ۶۶

دل تو بارگاه اللّه است
خلوت خاص نعمت‌اللّه است
دل مرنجان و دل به دست آور
گر دلت زین حکایت آگاه است

دوبیتی شمارهٔ ۶۷

هر چیز که آن متاع دنیاست
بیگانه ز ماست بشنو این راست
گر گندم دهر کاه گردد
بر ما بجوی چو یار با ماست

دوبیتی شمارهٔ ۶۸

ای آنکه جزو لایتحزی دهان تست
طولی که هیچ عرض ندارد میان تست
کردی به نطق نقطهٔ موهوم را دو نیم
پس مبطل کلام حکیمان بیان تست

دوبیتی شمارهٔ ۶۹

ساقی ما به ذوق سرمست است
با حریفان مدام بنشستست
می برد دست از همه عالم
زان که دستان او از آن دست است

دوبیتی شمارهٔ ۷۰

جنت نفس دوزخ جان است
ترک دوزخ بگو بهشت آن است
آبش آتش نماید آتش آب
دوزخش در بهشت پنهان است

دوبیتی شمارهٔ ۷۱

همه عالم تن است و او جان است
شاه شروان و میر او جان است
جام گیتی نماش می‌ خوانند
به حقیقت بدان که این آن است

دوبیتی شمارهٔ ۷۲

بدان که حضرت اعلی نمی ‌توان دانست
ز ذات او به جز اسما نمی‌توان دانست
هر آنچه ممکن دانستن است دانستیم
ولی حقیقت او را نمی ‌توان دانست

دوبیتی شمارهٔ ۷۳

این ظلمت و نور جسم و جان است
وین هر دو حجاب عارفان است
گر کشف غلطای اینها
ما را به خدا یقین همان است

دوبیتی شمارهٔ ۷۴

نزد ما خلت خلیل این است
بخشش حضرت جمیل این است
حق تعالی خلیل خواند او را
تو خلیلش بگو دلیل این است

دوبیتی شمارهٔ ۷۵

دل تو خلوت محبت اوست
جانت آئینه دار طلعت اوست
آینه پاک دار و دل خالی
که نظرگاه خاص حضرت اوست

دوبیتی شمارهٔ ۷۶

دل آینه دار حضرت اوست
دل بندهٔ خاص خدمت اوست
دل مظهر حضرت الهی است
دل منزل نزل نعمت اوست

دوبیتی شمارهٔ ۷۷

زبان و دل و جان به فرمان اوست
به اسمای ذاتی ثناخوان اوست
چو تعظیم مطلق به جا آوری
مقید در آن ضمن هم آن اوست

دوبیتی شمارهٔ ۷۸

به همه صورتی مصور اوست
به همه نورها منور اوست
بندهٔ حضرت خداوند است
پادشاه تمام کشور اوست

دوبیتی شمارهٔ ۷۹

جام می از بهر می داریم دوست
این و آن از عشق وی داریم دوست
دوست را در آینه بینیم ما
آینه بی دوست کی داریم دوست

دوبیتی شمارهٔ ۸۰

در حقیقت فاعل افعال اوست
جملهٔ افعال از آن وجهی نکوست
لطف او در این و آن ساری بود
هست ما را بس امید از لطف دوست

دوبیتی شمارهٔ ۸۱

حکم و عدل نام آن شاه است
باطناً شمس و ظاهراً ماه است
رند مست او زاهد هشیار
سیّد بندگان درگاه است

دوبیتی شمارهٔ ۸۲

نقش عالم جز خیال یار نیست
جز خیال عشق او اظهار نیست
گر یکی بینی و گر خود صد هزار
در حقیقت جز یکی اشمار نیست

دوبیتی شمارهٔ ۸۳

عشق را جز عشق لایق هست نیست
غیر او معشوق و عاشق هست نیست
عقل اگر گوید که غیر عشق هست
نزد ما این قول صادق هست نیست

دوبیتی شمارهٔ ۸۴

همه نیکند و هیچ خود بد نیست
آنکه نیکو نباشد او خود نیست
جز یکی نیست در همه عالم
صد مگو ای عزیز من صد نیست

دوبیتی شمارهٔ ۸۵

دل منزل نزل پادشاهی است
دل آینهٔ جمال شاهی است
در آئینهٔ تمام اشیا
سری بنما به ما کماهی است

دوبیتی شمارهٔ ۸۶

رمضان آمد و روان بگذشت
جان ما بود در زمان بگذشت
شب قدری به ما عطا فرمود
آن معانی از این بیان بگذشت

دوبیتی شمارهٔ ۸۷

حال هم با همدگر خواهیم گفت
گوهر اسرار را خواهیم سفت
دست با او در کمر خواهیم کرد
پای همت بر جهان خواهیم کفت

دوبیتی شمارهٔ ۸۸

عین ما این سخن چو با ما گفت
قطره را جمع کرد و دریا گفت
سخن از عقل ما نمی‌گوئیم
سخن از عقل پور سینا گفت

دوبیتی شمارهٔ ۸۹

اعیان که نمودند به وجهی چه توان گفت
موجود ز جودند به وجهی چه توان گفت
غیرند در آن وجــــه که غیرنــــد نبــــاشند
گر عین وجودند به وجهی چه توان گفت

دوبیتی شمارهٔ ۹۰

عشق اگر در جان نباشد جان چه باشد هیچ هیچ
ور نباشد درد او درمان چه باشد هیچ هیچ
با وجود حضرت سلطان ما کرمان خوش است
بی حضور خدمتش کرمان چه باشد هیچ هیچ

دوبیتی شمارهٔ ۹۱

عمر بی او اگر گذاری هیچ
غیر او هر چه دوستداری هیچ
در پی دیگری اگر گردی
به عدم می‌روی چه آری هیچ

دوبیتی شمارهٔ ۹۲

عمر بی او اگر گذاری هیچ
غیر او هرچه دوستداری هیچ
در پی دیگری اگر بروی
به عدم می روی چه آری هیچ

دوبیتی شمارهٔ ۹۳

روح او جان جملهٔ ارواح
تن او اصل جملهٔ اشباح
خانه روشن به نور مصباح است
روشن از نور او بود مصباح

دوبیتی شمارهٔ ۹۴

خشت عقل از قالبش بیرون فتاد
خانهٔ عاقل نگر تا چون فتاد
عقل مخمور آن دو لیلی گرفت
وان که لیلی بود با مجنون فتاد

دوبیتی شمارهٔ ۹۵

هر چه خواهی به قدر استعداد
حضرت آن کریم خواهد داد
این عطایش به ما بود دایم
خواه در مصر و خواه در بغداد

دوبیتی شمارهٔ ۹۶

هر که او بر خاک این درگه فتاد
روی خود در جنت المأوا نهاد
گر در آمد از در ما عارفی
حق تعالی خوش دری بر وی گشاد

دوبیتی شمارهٔ ۹۷

مطلوب خود است و طالب خود
چه جای خیال نیک یا بد
موجود غرض بگو کدام است
غیری او را چگونه یابد

دوبیتی شمارهٔ ۹۸

صوفی باصفا وفا دارد
لاجرم از وفا صفا دارد
امر آسان بود تصوف او
گر درین ره امام ما دارد

دوبیتی شمارهٔ ۹۹

هر که او با یزید یاری کرد
هر چه کرد او خلاف یاری کرد
هر که گوید یزید بود عزیز
شک ندارم به خویش خواری کرد

دوبیتی شمارهٔ ۱۰۰

آتش غیرتش برافروزد
غیر خود را به یک نفس سوزد
لیس فی الدار غیره دیار
این سخن را به ما بیاموزد

دوبیتی شمارهٔ ۱۰۱

هر که او از خدای ما ترسد
از من و تو بگو کجا ترسد
ترسم از ذات اوست تا دانی
دلم از دیگری کجا ترسد

دوبیتی شمارهٔ ۱۰۲

عقل علمش به ذات او نرسد
ور تو گویی رسد نگو نرسد
صوفی با صفا وفا دارد
حاصلش غیر گفتگو نرسد

دوبیتی شمارهٔ ۱۰۳

ماضی و مستقبلت گر حال شد
دی و فردا سر به سر پامال شد
عمر صد ساله به نزد ما دمی است
ای که گوئی عمر تو صد سال شد

دوبیتی شمارهٔ ۱۰۴

ابر خوش دامنی به ما افشاند
بر سر کوه برف را بنشاند
آفتابی بتافت و برف گداخت
آنچنان برف ژرف هیچ نماند

دوبیتی شمارهٔ ۱۰۵

عاقلی کی به عاشقان ماند
آن سر کل کجا نهان ماند
هندویی کی بود چو ترک خوشی
این چنین کی به آن چنان ماند

دوبیتی شمارهٔ ۱۰۶

عاقلان گر چه بسی در سفته اند
در همه بابی سخنها گفته‌ اند
در سراشان همچنان خاشاک هست
تا نپنداری که خانه رفته ‌اند

دوبیتی شمارهٔ ۱۰۷

مرغ زیرک بین که یاهو می‌زند
روز و شب با او و کو کو می ‌زند
ذهن تیر انداز ما بر هر نشان
می ‌شکافد مو و بر مو می‌ زند

دوبیتی شمارهٔ ۱۰۸

عقل نفی ما سوی اللّه می‌ کند
عشق ما اثبات اللّه می‌ کند
لا و الا هر دو را در هم شکن
کاین نصیحت نعمت اللّه می‌ کند

دوبیتی شمارهٔ ۱۰۹

صبری کنیم تا ستم او چه می‌ کند
با این دل شکسته غم او چه می ‌کند
هر کس علاج درد دلی می‌کنند و ما
دم در کشیده تا ستم او چه می ‌کند

دوبیتی شمارهٔ ۱۱۰

ظاهر و باطن ار چه ضد انند
عارفان هر دو را یکی دانند
این دو اسم اند و ذات هر دو یکی
به صفت آن یک دو گردانند

دوبیتی شمارهٔ ۱۱۱

نور او را به نور او بیند
هر چه بیند همه نکو بیند
هم از او گوید و از او شنود
نه چو احول یکی به دو بیند

دوبیتی شمارهٔ ۱۱۲

خلق و حق را به همدگر بیند
آفتاب است و در قمر بیند
نور حق را به نور حق نگرد
نور خود را به نور خود بیند

دوبیتی شمارهٔ ۱۱۳

نتواند که گوشه بگزیند
یا به کنج خراب بنشیند
چه کند خلوتی چو در همه شبی
نور محبوب خویش می‌بیند

دوبیتی شمارهٔ ۱۱۴

همه عالم ز حضرتش موجود
این چنین بوده است و خواهد بود
هر چه خواهی چو ما ازو می‌ خواه
تا بیابی ز حضرتش مقصود

دوبیتی شمارهٔ ۱۱۵

بسط او از بسط آن سلطان بود
در میان اهل دل چون جان بود
از نسیم لطف او گلزار ما
همچو غنچه دایماً خندان بود

دوبیتی شمارهٔ ۱۱۶

هر بلا کز حضرتش ما را بود
آن بلا نبود که آن آلا بود
هر بلا کاید از او نبود بلا
خوش بلائی از چنان بالا بود

دوبیتی شمارهٔ ۱۱۷

کون جامع جامع اسما بود
عین اول عین جد ما بود
گوهر درّ یتیم از ما بجو
زان که عین ما ازین دریا بود

دوبیتی شمارهٔ ۱۱۸

سرّ علم قدر عظیم بود
خوش بزرگی که او علیم بود
حکم حاکم به قدر استعداد
بود ار حاکم حکیم بود

دوبیتی شمارهٔ ۱۱۹

مشهد آل مشهد روضهٔ رضوان بود
این چنین خوش مشهدی در خطهٔ ماهان بود
نعمت‌اللّه را زیارت کن که تا یابی مراد
زان که قبرش قبلهٔ حاجات انس و جان بود

دوبیتی شمارهٔ ۱۲۰

ناظر و منظور آنجا کی بود
بود و هم نابود آنجا کی بود
هفت دریا غرقه اند در بحر او
بلکه اسم و رسم و دریا کی بود

دوبیتی شمارهٔ ۱۲۱

یک هویت اول و آخر بود
آن حقیقت باطن و ظاهر بود
ظاهر و باطن یکی گوید مدام
در هویت هر که او ناظر بود

دوبیتی شمارهٔ ۱۲۲

جمله آئینه یک حدید بود
خواه عتیق است و خواه جدید است
آینه روشن است نزدیک آی
کور ازین رمز ما بعید بود

دوبیتی شمارهٔ ۱۲۳

نفس ناقص بخیل خواهد بود
در سخاوت دخیل خواهد بود
گر توکل کند دوا یابد
ورنه دائم علیل خواهد بود

دوبیتی شمارهٔ ۱۲۴

همه عامل یکی بود موجود
در همه می ‌نماید آن مقصود
گفتهٔ سیّدم به جان بشنو
دولتت باد و عاقبت محمود

دوبیتی شمارهٔ ۱۲۵

هر چه بوده است و هر چه خواهد بود
به همه کس خدا عطا فرمود
قابلیت چنانکه او بخشید
هر یکی یافتند آن مقصود

دوبیتی شمارهٔ ۱۲۶

هر چه در غیب و در شهادت بود
همه ایثار بندگان فرمود
حسن اسما و هم جمال و صفات
در چنین آینه به ما بنمود

دوبیتی شمارهٔ ۱۲۷

حق تعالی دری به ما بگشود
نقد آن گنج را به ما بنمود
نقد گنج خزانهٔ جودش
به کرم او نثار ما فرمود

دوبیتی شمارهٔ ۱۲۸

نور دین این سخن چنین فرمود
نعمت‌اللّه را به ما بنمود
ما خراباتیان سر مستیم
می و میخانه را به ما پیمود

دوبیتی شمارهٔ ۱۲۹

در هزاران یکی چو بنماید
در هزاران یکی پدید آمد
در همه آینه یکی بینی
پرده از چشم تو چو بگشاید

دوبیتی شمارهٔ ۱۳۰

در عین تو او چو خود نماید
حالی به صفات تو بر آید
گر نیک و بد است از تو بر تست
آن نور ترا به تو نماید

دوبیتی شمارهٔ ۱۳۱

به هر صورت که ما را رو نماید
ببین تا نور چشمت را فزاید
توان دیدن اگر لطفش به رحمت
حجاب از دیدهٔ ما بر گشاید

دوبیتی شمارهٔ ۱۳۲

در جملهٔ مرتبه بر آید
در مرتبه ها همه نماید
وین طرفه که این همه مراتب
در وحدت او نمی‌ فزاید

دوبیتی شمارهٔ ۱۳۳

آن کریمی که از کرم هر روز
به محبان خود عطا بخشد
دارم امید آن کز الطافش
یک کمال دگر به ما بخشد

دوبیتی شمارهٔ ۱۳۴

نعمت خود خدا به ما بخشید
این چنین نعمتی خدا بخشید
دنیی و آخرت به ما می داد
ترک کردیم و خود به ما بخشید

دوبیتی شمارهٔ ۱۳۵

خلعتی خوش خدا به ما بخشید
خوش نوائی به بینوا بخشید
همه عالم به ما عطا فرمود
پادشاهی به این گدا بخشید

دوبیتی شمارهٔ ۱۳۶

عاقلان گرچه بسی دُر سفتهاند
در همه بابی سخنها گفته اند
در سراشان همچنان خاشاک هست
تا نپنداری که خانه رفته اند

دوبیتی شمارهٔ ۱۳۷

عقل نفی ما سوای الله می کند
عشق ما اثبات الله می کند
لاو الا هر دو را بر هم شکن
کاین نصیحت نعمت الله می کند

دوبیتی شمارهٔ ۱۳۸

صبری کنیم تا ستم او چه می کند
با این دل شکسته غم او چه می کند
هر کس علاج درد دلی می کنند و ما
دم در کشیده تا ستم او چه می کند

دوبیتی شمارهٔ ۱۳۹

عاقلی کی به عاشقان ماند
آن سرگل کجا نهان ماند
هندوئی کی بود چو ترک خوشی
این چنین کی به آنچنان ماند

دوبیتی شمارهٔ ۱۴۰

نور او را به نور او بیند
هر چه بیند همه نکو بیند
هم از او گوید و از او شنود
نه چو احول یکی به دو بیند

دوبیتی شمارهٔ ۱۴۱

هرچه بوده است و هر چه خواهد بود
به همه کس خدا عطا فرمود
قابلیت چنان که او بخشید
هر یکی یافتند آن مقصود

دوبیتی شمارهٔ ۱۴۲

همه عالم یکی بود موجود
در همه می نماید آن مقصود
گفتهٔ سیدم به جان بشنو
دولتت یار و عاقبت محمود

دوبیتی شمارهٔ ۱۴۳

بنده آخر کجا خدا گردد
ور خدائیست چون خدا گردد
بنده هرگز خدا شود نشود
لیکن از خویشتن فنا گردد

دوبیتی شمارهٔ ۱۴۴

همه عالم ز حضرتش موجود
این چنین بوده است و خواهد بود
هر چه خواهی چو ما از او می خواه
تا بیابی ز حضرتش مقصود

دوبیتی شمارهٔ ۱۴۵

در جمله مرتبه برآید
در مرتبه ها همه نماید
وین طرفه که این همه مراتب
در وحدت او نمی فزاید

دوبیتی شمارهٔ ۱۴۶

در عین تو او نکو نماید
عالی به صفات تو نماید
گر نیک و بد است از تو بر تو
آن نور تو را چو او نماید

دوبیتی شمارهٔ ۱۴۷

هر چه در غیب و در شهادت بود
همه ایثار بندگان فرمود
حسن اسما و هم جمال و صفات
در چنین آینه به ما بنمود

دوبیتی شمارهٔ ۱۴۸

به هر صورت که ما را رو نماید
ببین تا نور چشمت را فزاید
توان دیدن اگر لطفش به رحمت
حجاب از دیدهٔ ما برگشاید

دوبیتی شمارهٔ ۱۴۹

هر بلا کز حضرتش ما را بود
خوش بلائی از چنان والا بود
هر بلا کآمد از او نبود بلا
آن بلا نبود که آن والا بود

دوبیتی شمارهٔ ۱۵۰

ناظر و منظور آنجا کی بود
بود و هم نابود آنجا کی بود
هفت دریا غرقه اندر بحر او
بلکه اسم و رسم دریا کی بود

دوبیتی شمارهٔ ۱۵۱

یک هویت اول و آخر بود
آن حقیقت باطن و ظاهر بود
ظاهر و باطن یکی گوید مدام
در هویت هر که او ناظر بود

دوبیتی شمارهٔ ۱۵۲

گوهر دُر یتیم از ما بجو
زان که عین ما از این دریا بود
کون جامع جملهٔ اسما بود
عین عین عین جد ما بود

دوبیتی شمارهٔ ۱۵۳

بر علم قدر عظیم بود
خوش بزرگی که او علیم بود
حکم حاکم به قدر استعداد
بود ار حاکم حکیم بود

دوبیتی شمارهٔ ۱۵۴

هرکه او از خدای ناترسد
از من و تو دگر کجا ترسد
ترسم از ذات اوست تا دانی
دلم از دیگری چرا ترسد

دوبیتی شمارهٔ ۱۵۵

عقل و علمش به ذات او نرسد
ور تو گوئی رسد مگو نرسد
تا ابد عاقل ار کند فکری
حاصلش غیر گفتگو نرسد

دوبیتی شمارهٔ ۱۵۶

صوفی با صفا وفا دارد
لاجرم از وفا صفا دارد
اگر آسان بود تصوف او
که در این ره امام ما دارد

دوبیتی شمارهٔ ۱۵۷

هرکه او برخاک این درگه فتاد
روی خود بر جنت المأوا نهاد
گر در آمد از در ما عارفی
حق تعالی خوش دری بر وی گشاد

دوبیتی شمارهٔ ۱۵۸

خشت عقل از قالبش بیرون فتاد
خانهٔ عاقل نگر تا چون فتاد
عقل مجنون آمد و لیلی گریخت
آنکه لیلی بود با مجنون فتاد

دوبیتی شمارهٔ ۱۵۹

نعمت خود خدا به ما بخشید
این چنین نعمتی خدا بخشید
دنیی و آخرت به ما می داد
ترک کردیم خود به ما بخشید

دوبیتی شمارهٔ ۱۶۰

خلعتی خوش خدا به ما بخشید
خوش نوائی به بینوا بخشید
همه عالم به ما عطا فرمود
پادشاهی به این گدا بخشید

دوبیتی شمارهٔ ۱۶۱

مطلوب خود است و طالب خود
چه جای خیال نیک یابد
موجود بود عرض کدام است
غیری او را چگونه یابد

دوبیتی شمارهٔ ۱۶۲

آتش غیرتش برافروزد
غیر خود را به یک نفس سوزد
لیس فی الدار غیره دیار
این سخن را به ما بیاموزد

دوبیتی شمارهٔ ۱۶۳

در همه آئینهٔ اسما نگر
بلکه با اسما مسمی را نگر
خوش بیا با ما درین دریا در آ
بحر را می بین و در دریا نگر

دوبیتی شمارهٔ ۱۶۴

آن دلبر شوخ مست بنگر
آن یار که با من است بنگر
در دیدهٔ مست ما نظر کن
کآئینهٔ روشن است بنگر

دوبیتی شمارهٔ ۱۶۵

عارفانه اول و آخر نگر
هر چه بینی باطن و ظاهر نگر
این و آن با همدگر نیکو ببین
از کرم هر بی خبر را کن خبر

دوبیتی شمارهٔ ۱۶۶

یک وجود و مراتبش بسیار
عارفانه مراتبش بشمار
علم و قدرت ارادتست و حیات
یک حقیقت بود به نام چهار

دوبیتی شمارهٔ ۱۶۷

آینه بردار و در وی کن نظر
صورت لطف الهی می نگر
مجمع مجموع اسما را ببین
از کرم هر بی خبر را کن خبر

دوبیتی شمارهٔ ۱۶۸

منکرت گر همی کند انکار
مکن انکار منکرت زنهار
زان که هر کو موحد است تمام
همه بیند یکی کند اقرار

دوبیتی شمارهٔ ۱۶۹

ما به غیر از یار اول کس نمی گیریم یار
اختیار اولین نیک است کردیم اختیار
تن یکی داریم و در یک تن نمی باشد دو سر
دل یکی داریم و در یک دل نمی گنجد دو یار

دوبیتی شمارهٔ ۱۷۰

نه دار بماند و نه دیار
نه یار بماند و نه اغیار
نه جام بماند و نه باده
نه مست بماند و نه هوشیار

دوبیتی شمارهٔ ۱۷۱

واحد به کثیر گشته ظاهر
کثرت معقول نزد ناظر
غیرت داری ز غیر بگذر
عینش می بین و باش ناظر

دوبیتی شمارهٔ ۱۷۲

منکرت گر همی کند انکار
مکن انکار منکرت زنهار
زان که هر کو موحد است تمام
همه بیند یکی کند اقرار

دوبیتی شمارهٔ ۱۷۳

ما به غیر از یار اول کس نمی ‌گیریم یار
اختیار اولین نیک است کردیم اختیار
سر یکی داریم و در یک سر نمی‌ باشد دو تن
دل یکی داریم و در یک دل نمی ‌باشد دو یار

دوبیتی شمارهٔ ۱۷۴

نه دار بماند و نه دیار
نه یار بماند و نه اغیار
نه جام بماند و نه کاسه
نه خمر بماند و نه خمار

دوبیتی شمارهٔ ۱۷۵

عارفانه اول و آخر نگر
هر چه بینی باطن و ظاهر نگر
این و آن با همدگر نیکو ببین
عین و اعیان مظهر و مظهر نگر

دوبیتی شمارهٔ ۱۷۶

آئینه بردار و در وی کن نظر
صورت لطف الهی می نگر
مجمع مجموع اسما را ببین
از کرم هر بی خبر را کن خبر

دوبیتی شمارهٔ ۱۷۷

آن دلبر شوخ مست بنگر
آن یار که با من است بنگر
در دیدهٔ مست ما نظر کن
کآئینهٔ روشن است بنگر

دوبیتی شمارهٔ ۱۷۸

در همه آئینه ای اسما نگر
بلکه با اسما مسما می نگر
خو ش بیا با ما درین دریا در آ
بحر را می بین و در دریا نگر

دوبیتی شمارهٔ ۱۷۹

خوش صفایی یافتم از خدمتش
خوش نوایی دیده ام از نعمتش
بندگانه بندگیها کرده ‌ام
پادشاهی یافتم از خدمتش

دوبیتی شمارهٔ ۱۸۰

خوش آب حیاتی است درین چشمه بنوشش
هر زنده ازین آب سبوئی است بدوشش
هر کس که خورد آب ازین چشمه نمیرد
یک جرعه به جانی بخر اما مفروشش

دوبیتی شمارهٔ ۱۸۱

عقل کل لوح قضا می‌خوانمش
اول مجموع عالم دانمش
صورت او آدم معنی بود
خازن گنج الهی خوانمش

دوبیتی شمارهٔ ۱۸۲

عقل را نایب خدا دانش
خاطر او ز خود مرنجانش
هر کتابی که عقل بنویسد
عاقلانه به عقل می‌ خوانش

دوبیتی شمارهٔ ۱۸۳

از جام و حباب آب می نوش
می‌ نوش چو عارفانه و می‌ پوش
گویی چه کنم چه چاره سازم
در راه خدا به جان همی کوش

دوبیتی شمارهٔ ۱۸۴

عقل کل لوح قضا می خوانمش
اول مجموع عالم دانمش
صورت او ، آدم معنی بود
خارج گنج الهی دانمش

دوبیتی شمارهٔ ۱۸۵

عقل را نایب خدا دانش
خاطر او ز خود مرنجانش
هر کتابی که عقل بنویسد
عاقلانه به عقل می خوانش

دوبیتی شمارهٔ ۱۸۶

از جام حباب آب می نوش
می نوش چو عارفان و می نوش
گوئی چه کنم چه چاره سازم
در راه خدا به جان همی کوش

دوبیتی شمارهٔ ۱۸۷

عمل و علم هست کار خواص
خوش بود نیز در عمل اخلاص
ور نباشد چنین که ما گفتیم
نتوان یافتم به علم خلاص

دوبیتی شمارهٔ ۱۸۸

خوش سماعی و عارفان در رقص
ذوق خواهی بیا چنین در رقص
اسم و عین است و جسم و روح چهار
همه رقصان ولی از آن در رقص

دوبیتی شمارهٔ ۱۸۹

در آئینهٔ وجود مطلق
خود بیند و خود نماند الحق
مائیم و حباب و آب دریا
زورق بحر است و بحر زورق

دوبیتی شمارهٔ ۱۹۰

در آینهٔ وجود مطلق
خود بیند و خود نماید الحق
مائیم حباب و آب و دریا
زورق بحریست و بحر زورق

دوبیتی شمارهٔ ۱۹۱

گر بیابی کمال اهل کمال
همچنان باش طالب متعال
به گرد نقطه چون پرگار گشتیم
تا ابد می طلب کمال کمال

دوبیتی شمارهٔ ۱۹۲

گر بیابی کمال اهل کمار
همچنان باش طالب متعال
چون کمالات ار نهایت نیست
تا ابد می طلب کمال کمال

دوبیتی شمارهٔ ۱۹۳

گر چه دارم ساغر اسما مدام
می ز خم ذات می نوشم به کام
ساقی سرمستم و رند حریف
عاشق و معشوق و عشقم والسلام

دوبیتی شمارهٔ ۱۹۴

رو به خاک راه او بنهاده ‌ام
خاک آن راهم به راه افتاده ‌ام
گر بگوید جان بده آرم روان
بنده فرمان منتظر استاده ‌ام

دوبیتی شمارهٔ ۱۹۵

آن گنج که مخفی بود از عالم و از آدم
پیدا شده است بر من ، من محرم آن گنجم
گنجی که نمی ‌گنجد در مخزن موجودات
در کنج دلم گنجید در کون کجا گنجم

دوبیتی شمارهٔ ۱۹۶

در سراپردهٔ میخانه مقامی دارم
پیش رندان جهان منصب و نامی دارم
گر چه در صومعهٔ زهد ندارم جایی
در خرابات مغان جاه تمامی دارم

دوبیتی شمارهٔ ۱۹۷

پیش از وجود آدم بودیم با تو همدم
در خلوت یگانه بنشسته هر دو با هم
اندر ظهور غیران گشتیم ور نه عینیم
بشنو ز نعمت‌اللّه قول خدای فافهم

دوبیتی شمارهٔ ۱۹۸

بگذر ز وجود و از عدم هم
بگذار حدوث را قدم هم
این جمله هویت است دریاب
اسم و صفت است و جام جم هم

دوبیتی شمارهٔ ۱۹۹

ما گدای خودیم و شاه خودیم
آفتاب خودیم و ماه خودیم
ملک و ملک مالک خویشیم
پادشاه خود و سپاه خودیم

دوبیتی شمارهٔ ۲۰۰

بسی نقشی که بر دیده کشیدیم
به جز نور جمال او ندیدیم
به گرد نقطه چون پرگار گشتیم
به آخر هم بدان اول رسیدیم

دوبیتی شمارهٔ ۲۰۱

رندی که حریف ماست مائیم
جز ما دگری کجاست مائیم
جامیم و شراب و درد و صافیم
دردی که همو دواست مائیم

دوبیتی شمارهٔ ۲۰۲

بسی نقشی که بر دیده کشیدیم
به جز نور جمال او ندیدیم
چون کمالات را نهایت نیست
به آخر هم بدان اول رسیدیم

دوبیتی شمارهٔ ۲۰۳

ما گدای خودیم و شاه خودیم
آفتاب خودیم و ماه خودیم
ملک ملک مالک خویشیم
پادشاه خود و سپاه خودیم

دوبیتی شمارهٔ ۲۰۴

رو به خاک راه او بنهاده ام
خاک آن راهم به راه افتاده ام
گر بگوید جان بده بدهم روان
بندهٔ فرمان منتظر استاده ام

دوبیتی شمارهٔ ۲۰۵

در سراپردهٔ میخانه مقامی دارم
پیش رندان جهان منصب و نامی دارم
گرچه در صومعه پیرمغان پیر شدم
در خرابات مغان جای تمامی دارم

دوبیتی شمارهٔ ۲۰۶

رندیکه حریف ماست مائیم
جز ما دگری کجاست مائیم
جامیم و شراب و درد صافیم
دردی که هم او دواست مائیم

دوبیتی شمارهٔ ۲۰۷

بگذر ز وجود وز عدم هم
بگذر ز حدوث وز قدم هم
این جمله هویت است دریاب
اسم و صفتست جام و جم هم

دوبیتی شمارهٔ ۲۰۸

آن گنج که مخفی بود از عالم و از آدم
پیدا شده است بر من ، من محرم آن گنجم
گنجی که نمی گنجد در مخزن موجودات
در کنج دلم گنجید ، در کون کجا گنجم

دوبیتی شمارهٔ ۲۰۹

یک عین به اختلاف اعیان
بنموده جمال ای عزیزان
در هر عینی نموده حسنی
از عین جمال خود به اعیان

دوبیتی شمارهٔ ۲۱۰

خدایا تشنه ایم و جمع یاران
از آن حضرت همی خواهیم باران
به حق مصطفی و آل یاسین
که بر یاران ما باران بباران

دوبیتی شمارهٔ ۲۱۱

ساقیا از روی لطف بیکران
ساغر می ده به دست عاشقان
می به زاهد گر دهی ضایع شود
می بخ رندی ده که می نوشد به جان

دوبیتی شمارهٔ ۲۱۲

ای صبا گر روی به ترکستان
دوستان را سلام ما برسان
ما به جان پیش آن عزیزانیم
گرچه تن ساکنست در کرمان

دوبیتی شمارهٔ ۲۱۳

از این عالم بدان عالم سفر کن
از آن عالم به بالاتر نظر کن
چو جسم و جان رها کردی و رفتی
به نور او به عین او نظر کن

دوبیتی شمارهٔ ۲۱۴

در صورت و معنیش نظر کن
می بین همه و مرا خبر کن
خواهی که رسی به نعمت الله
بر درگه سیدم گذر کن

دوبیتی شمارهٔ ۲۱۵

فقر بگزین و غنا ایثار کن
اختیار خود فدای یار کن
صوفیانه گر بیابی این خصال
رو به صوفیخانه و انکار کن

دوبیتی شمارهٔ ۲۱۶

بگذر از خوف و رجا با ما نشین
عاشقانه خوش درین دریا نشین
قصهٔ ماضی و مستقبل مگو
حالیا با ما به حال ما نشین

دوبیتی شمارهٔ ۲۱۷

خوش بگو الله و اسم ذات بین
جمله اشیا مصحف آیات بین
در زمین و آسمان می کن نظر
نور او در دیدهٔ ذرات بین

دوبیتی شمارهٔ ۲۱۸

خوش بگو الله و اسم ذات بین
معنیش در صورت و آیات بین
جلمه مرآتند ها و هوی ما
یک حقیقت در دو صد مرآت بین

دوبیتی شمارهٔ ۲۱۹

ذکر حق می گوی و در خلوت نشین
باش فارغ از چنان و از چنین
حاصل عمر ای عزیزان یک دم است
دم به دم در یک دمی با ما نشین

دوبیتی شمارهٔ ۲۲۰

باده می نوش و جام را می بین
خلق را مظهر خدا می بین
نعمت الله را نکو بشناس
دیده بگشا و هر دو را می بین

دوبیتی شمارهٔ ۲۲۱

این صفات بد اگر از خود جدا سازی چو من
نعمت الله زمان باشی و سلطان زمن
غیبت و نمامی و حرص و حسد این هر چهار
باز بخل و کینه و آنگه طمع بشنو ز من

دوبیتی شمارهٔ ۲۲۲

من حسینی مذهبم ای یار من
یافته تعظیم از خلق حسن
علم تو باشد همه از قیل و قال
و آن من میراث من از جد من

دوبیتی شمارهٔ ۲۲۳

یک عین به اختلاف اعیان
بنمود جمال ای عزیزان
در هر عینی نموده حسنی
از عین جمال ای عزیزان

دوبیتی شمارهٔ ۲۲۴

کون جامع جامع این است و آن
هر دو را از لوح این انسان بخوان
صورت و معنی او با هم بدان
نیست مثلش در همه کون و مکان

دوبیتی شمارهٔ ۲۲۵

فقر بگزین و غنا ایثار کن
اختیار خود فدای یار کن
صوفیانه گر بیابی این خصال
رو به صوفیخانه ای و کار کن

دوبیتی شمارهٔ ۲۲۶

در صورت و معنیش نظر کن
می بین همه و مرا خبر کن
خواهی که رسی به نعمت‌اللّه
بر درگه سیّدم گذر کن

دوبیتی شمارهٔ ۲۲۷

باده می نوش و جام را می بین
خلق را مظهر خدا می‌ بین
نعمت‌اللّه را نکو بشناس
دیده بگشا و هر دو را می ‌بین

دوبیتی شمارهٔ ۲۲۸

خوش بگو اللّه و اسم ذات بین
جمله اشیا مصحف و آیات بین
در زمین و آسمان می کن نظر
نور او در دیدهٔ ذرات بین

دوبیتی شمارهٔ ۲۲۹

خوش بگو اللّه و اسم ذات بین
معنیش در صورت و آیات بین
جمله مرآتند ها و هو و هی
یک حقیقت در دو سه مرآت بین

دوبیتی شمارهٔ ۲۳۰

ذکر حق می گو و در خلوت نشین
باش فارغ از چنان و از چنین
حاصل عمر عزیز آن یک دم است
دم به دم در یک دمی با ما نشین

دوبیتی شمارهٔ ۲۳۱

خنک چشمی که بیند حضرت او
قراری یافته از قربت او
بود دلشاد همچون جان سیّد
مدام از بندگی خدمت او

دوبیتی شمارهٔ ۲۳۲

جامی است جهان نما دل تو
افتاده به دست ما دل تو
بیگانه چه داند این حکایت
من دانم و آشنا دل تو

دوبیتی شمارهٔ ۲۳۳

دنیی دون دنی از دون مجو
چون رها کن غیر آن بی چون مجو
عشق عاقل را چو مجنون می‌ کند
عاقلی از خدمت مجنون مجو

دوبیتی شمارهٔ ۲۳۴

تا تونشوی یگانهٔ او
هرگز نشود یگانه آن دو
باشی تو یگانهٔ دو عالم
آن دم که اثر نماند از تو

دوبیتی شمارهٔ ۲۳۵

مخبر چو نمانده است خبر کو
مؤثر چو نمانده است اثر کو
گفتیم لطیفهٔ بدیعی
چون شمس نمانده است قمر کو

دوبیتی شمارهٔ ۲۳۶

مصصفا فرمود بقوا او تقوا
باش یک رنگ از دو رنگی فاتقوا
جان و دل را دوست می‌ داری ولی
لن تنالوا البر حتی تنفقوا

دوبیتی شمارهٔ ۲۳۷

مقدم بر همه اسما است الله
چنین گفتیم با یاران آگاه
مسما واحد اسما کثیر
نکو دریاب قول نعمت الله

دوبیتی شمارهٔ ۲۳۸

مظهر کامل است عبدالله
بر همه شامل است عبدالله
وصف او را کجا توانم کرد
سید کاملست عبدالله

دوبیتی شمارهٔ ۲۳۹

نعمت الله به عشق حضرت شاه
خوش به ماهان نشسته همچون ماه
عارفانه به صدق می گوید
دائما لا اله الا الله

دوبیتی شمارهٔ ۲۴۰

اسم اعظم او به ما آموخته
شمع ما از نور او افروخته
رو نموده در همه آئینه ها
چشم غیر از غیرتش بر دوخته

دوبیتی شمارهٔ ۲۴۱

رایت الله فی عینی بعینه
و عینی عینه فانظر بعینه
مبینی عند غیری غیر عینی
وعندی عینه من حیث عینه

دوبیتی شمارهٔ ۲۴۲

رهرو میر ما خلیل الله
در همه راه با همه همراه
جمع کن رهروان خوشی می گو
وحده لا اله الا الله

دوبیتی شمارهٔ ۲۴۳

به هر صورتی نشئه ای یافته
چو خورشید بر ذره ها تافته
همه برجها قطع کرده تمام
همه نور معنی از او یافته

دوبیتی شمارهٔ ۲۴۴

رهر و میر ما خلیل اللّه
در همه راه و با همه همراه
جمع کن رهروان و خوش می گو
وحده لا اله الا اللّه

دوبیتی شمارهٔ ۲۴۵

مقدم بر همه اسماست اللّه
چنین گفتم به آن یاران درگاه
مسمّی واحد اسم کثیر است
نکو دریاب قول نعمت‌اللّه

دوبیتی شمارهٔ ۲۴۶

اهل عقبی همت از وی یافته
مالداران ثروت از وی یافته
نعمت دنیی و عقبی را چه قدر
نعمت‌اللّه نعمت از وی یافته

دوبیتی شمارهٔ ۲۴۷

اگر درویش می‌جوئی منم درویش بیچاره
و گر دلریش می‌جوئی منم دلریش بیچاره
اگر تو آشنا جوئی منم خود آشنای تو
و گر بی خویش می‌جوئی منم بی خویش بیچاره

دوبیتی شمارهٔ ۲۴۸

مظهر اسم اعظم است آن شاه
به حقیقت یکی است عبداللّه
نعمت‌اللّه به صدق می‌گوید
وحده لا اله الا اللّه

دوبیتی شمارهٔ ۲۴۹

مظهر کامل است عبداللّه
بر همه شامل است عبداللّه
وصف او را کجا توانم کرد
سیّد کامل است عبداللّه

دوبیتی شمارهٔ ۲۵۰

ما شرح اصطلاحات گفتمی عارفانه
بس گوهر لطیفی سفتیم عارفانه
از قول نعمت‌اللّه شرح خوشی نوشتیم
این راه عارفان را رفتیم عارفانه

دوبیتی شمارهٔ ۲۵۱

رایت اللّه فی عینی بعینه
و عینی عینه فانظر بعینه
حبیبی عند غیر غیر عینی
و عندی عینه من حیث عینه

دوبیتی شمارهٔ ۲۵۲

گر بمیری ز خود بقا یابی
ور کشی زحمتی عطا یابی
هر که مرد او دگر نخواهد مرد
گر بمیری ز خود بقا یابی

دوبیتی شمارهٔ ۲۵۳

ز صورت گر شوی فانی ازین معنی بقا یابی
ازین و آن چو بگذشتی همه نور خدا یابی
درین دریای بی ‌پایان اگر غرقه شوید چون ما
به عین ما نظر می کن که عین ما ز ما یابی

دوبیتی شمارهٔ ۲۵۴

رفتی ای خواجه و زیان کردی
عرض خود در سر زبان کردی
باز گفتی زنان چنین گفتند
از زبان زنان زیان کردی

دوبیتی شمارهٔ ۲۵۵

در ره حق اگر تو دیناری
گمرهان را به سوی دین آری
ور مقید شوی به دیناری
کمتر از مقبلی و دیناری

دوبیتی شمارهٔ ۲۵۶

گر یکی را دو بار بشماری
آن یکی را دو یک نگهداری
دو یکی باشد و یکی دو عجب
یاد دارش ز یار از یاری

دوبیتی شمارهٔ ۲۵۷

گر تو عارف شوی شوی بخشی
این چنین عارفی به از بخشی
هر چه گیری از او به او گیری
هر چه بخشی از او به او بخشی

دوبیتی شمارهٔ ۲۵۸

هر که باشد محب آل علی
شک ندارم که عارف است و ولی
با تو ما را محبت ازلی است
با لبت رازهای لم یزلی

دوبیتی شمارهٔ ۲۵۹

در حقیقت یکی است تا دانی
آن یک بی شکیست تا دانی
از دویی ای عزیز من بگذر
کان یکی نیککیست تا دانی

دوبیتی شمارهٔ ۲۶۰

جامع عالمی اگر دانی
نسخهٔ خویش را فرو خوانی
بی همه چون همه تویی همه را
از خودش می ‌طلب که تو آنی

دوبیتی شمارهٔ ۲۶۱

عالم حق حق است تا دانی
غیر او عالمش چه می‌ خوانی
طالب حق حق است در همه حال
هر چه آن را طلب کنی آنی

دوبیتی شمارهٔ ۲۶۲

شمع خوشی افروختی عود دل ما سوختی
از بهر بزم عاشقان شمعی ز نور افروختی
جز عاشقی کاری دگر از ما نمی آید دگر
زیرا که از روز ازل ما را چنین آموختی

دوبیتی شمارهٔ ۲۶۳

خانهٔ تاریک اگر روشن کنی
خلوت خود چون سرای من کنی
گر بیایی یوسف گل پیرهن
کی سخن با ما ز پیراهن کنی

دوبیتی شمارهٔ ۲۶۴

ظاهر جامیم و باطناً می
این یک مائیم و آن دگر وی
چون ظاهر و باطنت یکی شد
نه جام و نه می بماند هی هی

دوبیتی شمارهٔ ۲۶۵

چون برسی به بحر ما واقف حال ما شوی
تا نرسی به ما چو ما عارف ما کجا شوی
موج و حباب را بمان آب چو تشنگان بجو
تا که به عین ما چو ما واصل عین ما شوی

دوبیتی شمارهٔ ۲۶۶

نگاری مست ولا یعقل چو ماهی
در آمد از در خلوت به گاهی
سیه چشم و سیه زلف و سیه خال
سیه گز بود پوشیده سیاهی

دوبیتی شمارهٔ ۲۶۷

خانهٔ تاریک اگر روشن کنی
خلوت خود چون سرای من کنی
گر بیابی یوسف گل پیرهن
کی سخن با ما ز پیراهن کنی

دوبیتی شمارهٔ ۲۶۸

گر بمیری ز خود بقا یابی
ور کشی زحمتی عطا یابی
هر که مرد او دگر نخواهد مرد
گر نمردی بمیر تا یابی

دوبیتی شمارهٔ ۲۶۹

ظهوری لم یزل ذاتی بذاتی
حجابی لایزالی من صفاتی
وجودی کالقدح روحی کراحی
فخذ منی قدح و اشرب حیاتی

دوبیتی شمارهٔ ۲۷۰

گر تو عارف شوی شوی بخشی
این چنین عارفی به ار بخشی
هرچه گیری به او ازو گیری
هر چه گیری از او به او بخشی