پیشنهادات  

شاه نعمت‌الله ولی - رباعیات

رباعی شمارهٔ ۱

ای آنکه طلب کار خدایی به خود آ
از خود بطلب کز تو خدا نیست جدا
اول به خود آ چون به خود آیی به خدا
اقرار بیاری به خدایی خدا

رباعی شمارهٔ ۲

درویش عزیز پادشا شد به خدا
وارسته ز فقر و ز غنا شد به خدا
گویی که کجا رفت از اینجا که برفت
آمد ز خدا و با خدا شد به خدا

رباعی شمارهٔ ۳

علمی که تو را پاک کند از من و ما
ماء القدسش نام کند مرد خدا
خواهی که حدث پاک شود از تو تمام
برخیز و بشو جامهٔ هستی و بیا

رباعی شمارهٔ ۴

دریاب تو این قول حکیمانهٔ ما
آنگه بخرام سوی میخانهٔ ما
زین پس من و رندی و خرابات مغان
رنداند شنو گفتهٔ مستانهٔ ما

رباعی شمارهٔ ۵

ماهی در آب و ماکیان در صحرا
هر یک به تنعمی گرفته مأوا
دیدیم سمندری در آتش خوش وقت
بینیم نعیم مرغ در روی هوا

رباعی شمارهٔ ۶

بنواخت مرا لطف الهی به خدا
هر درد که بود از کرم کرد دوا
تشریف خلافت او به سیّد بخشید
او را بشناس و یک زمانی به خود آ

رباعی شمارهٔ ۷

از آتش عشق صنم دلکش ما
افتاده مدام آتشی در کش ما
پروانهٔ پرسوخته ما را داند
تو پخته نه ای چه دانی این آتش ما

رباعی شمارهٔ ۸

دادند جهانی دل و هم دست به ما
برخاست ز غیر هر که بنشست به ما
ما بحر محیطیم و محبان چو حباب
پیوسته بود کسی که پیوسته به ما

رباعی شمارهٔ ۹

مطلوب خود از خود طلب ای طالب ما
خود را بشناس یک زمانی به خود آ
گر عاشق صادقی یکی را دو مگو
کافر باشی اگر بگوئی دو خدا

رباعی شمارهٔ ۱۰

در جام جهان نما نظر کن همه را
آنگه ز وجود خود خبر کن همه را
گفتی که خیال غیر باشد در دل
لطفی کن و از خانه به در کن همه را

رباعی شمارهٔ ۱۱

از خود بگذر نور خدا را بطلب
در بحر درآ و عین ما را بطلب
سلطان سراپردهٔ توحید بجو
از دُردی درد دل دوا را بطلب

رباعی شمارهٔ ۱۲

در دیدهٔ ما نور خدا را بطلب
در بحر در آ و عین ما را بطلب
سلطان سراپردهٔ توحید بجو
ور درد دلت هست دوا را بطلب

رباعی شمارهٔ ۱۳

از زحمت پا اگر بنالم چه عجب
از جور و جفا اگر بنالم چه عجب
در حضرت پادشاه عالم به تمام
از دست شما اگر بنالم چه عجب

رباعی شمارهٔ ۱۴

عالم چو سرابست و نماید سر آب
نقشی و خیالیست که بینند بخواب
در بحر محیط چشم ما را بنگر
کان آب حیات را نموده به حباب

رباعی شمارهٔ ۱۵

چشمت همه نرگسست و نرگس همه خواب
لعلت همه آتشست و آتش همه آب
رویت همه لاله است و نرگس همه رنگ
زلفت همه سنبلست و سنبل همه ناب

رباعی شمارهٔ ۱۶

عشقست که جان عاشقان زنده از اوست
نوریست که آفتاب تابنده از اوست
هر چیز که در غیب و شهادت یابی
موجود بود ز عشق و پاینده از اوست

رباعی شمارهٔ ۱۷

تا بر سر ما سایهٔ شاهنشه ماست
کونین غلام و چاکر درگه ماست
گلزار و بهشت و حور خار ره ماست
زیرا که برون ز کون منزلگه ماست

رباعی شمارهٔ ۱۸

دریای محیط جرعهٔ ساغر ماست
عالم به تمام گوشهٔ کشور ماست
ما از سر زلف خویش سودا زده ایم
خوش سودائی که دائما بر سر ماست

رباعی شمارهٔ ۱۹

گفتم جنت گفت که بستان شماست
گفتم دوزخ گفت که زندان شماست
گفتم که سراپردهٔ سلطان دو کون
گفتا که بجو در دل ویران شماست

رباعی شمارهٔ ۲۰

در دیدهٔ ما نقش خیالش پیداست
نوریست که روشنائی دیدهٔ ماست
در هر چه نظر کند خدا را بیند
روشن تر از این دیده دگر دیده کراست

رباعی شمارهٔ ۲۱

دارنده چو ترکیب چنین خوب آراست
باز از چه سبب فکندش اندر کم و کاست
گر خوب نیامد این صور عیب کراست
ور خوب آمد شکستش بهر چراست

رباعی شمارهٔ ۲۲

ترکیب طبایع ار نگشتی کم و کاست
صورت بستی که طبع صورتگر ماست
پرورد و بکاست تا بدانند کسان
کاین عالم را مصوری کامرواست

رباعی شمارهٔ ۲۳

ای دل به طریق عاشقی راه یکی است
در کشور عشق بنده و شاه یکیست
تا ترک دو رنگی نکنی در ره عشق
واقف نشوی که نعمت الله یکیست

رباعی شمارهٔ ۲۴

صبح و سحر و بلبل و گلزار یکیست
معشوقه و عشق و عاشق و یار یکیست
هرچند درون خانه را می نگرم
خود دایره و نقطه و پرگار یکیست

رباعی شمارهٔ ۲۵

میخانهٔ عشق او سرای دل ماست
وان دُردی درد دل دوای دل ماست
عالم به تمام و جمله اسمای اله
پیدا شده است و از برای دل ماست

رباعی شمارهٔ ۲۶

در مذهب ما محب و محبوب یکیست
رغبت چه بود راغب و مرغوب یکیست
گویند مرا که عین او را بطلب
چه جای طلب طالب و مطلوب یکیست

رباعی شمارهٔ ۲۷

مائیم چنین تشنه و دریا با ماست
اندر همه قطره محیطی پیداست
عشق آمد و بنشست به تخت دل ما
چون او بنشست عقل از آنجا برخاست

رباعی شمارهٔ ۲۸

ناخورده شراب مستیش چندان نیست
وان مستی او ستودهٔ مستان نیست
مستی که نه از می بود او مخمور است
دستش بگذار کو ازین دستان نیست

رباعی شمارهٔ ۲۹

گر کشته شوم به تیغ عشقش غم نیست
ور در هوسش مرده شوم ماتم نیست
گر جامهٔ خلق بر کشند از سر من
تشریف خدائیم خدائی کم نیست

رباعی شمارهٔ ۳۰

طاعت ز سر جهل به جز وسوسه نیست
احکام وصول ذوق در مدرسه نیست
عارف نشوی به منطق و هندسه تو
برهان و دلیل عشق در هندسه نیست

رباعی شمارهٔ ۳۱

همه نیکند هیچ خود بد نیست
آنکه نیکو نباشد آن خود نیست
جز یکی نیست در همه عالم
صد مگو ای عزیز من صد نیست

رباعی شمارهٔ ۳۲

توحید تو پیش ما همه شرک و دوئی است
اثبات یگانگی همه عین دوئیست
از وحدت و اتحاد بگذر که احد
ایمن ز منی باشد و فارغ ز دوئیست

رباعی شمارهٔ ۳۳

دیدم رندی که سید رندانست
از هر دو جهان گذشته و رند آن است
در گنج بقاست گر چه در کنج فناست
پیداست به ما و از جهان پنهانست

رباعی شمارهٔ ۳۴

تخت دل من مسخر شاه منست
شاهی به کمال شاه دلخواه منست
او سید من باشد و من بندهٔ او
این سید و بنده نعمت الله منست

رباعی شمارهٔ ۳۵

این هشت حرف نام آن شاه منست
آن شاه که او مظهر الله منست
مجموع دویست و سی و یک بشمارش
تا دریابی که نام دلخواه منست

رباعی شمارهٔ ۳۶

این هفت فلک سیاره از آه منست
عرش و ملک و ستاره همراه منست
این من نه منم جمله از او می گویم
این گفتهٔ من تمام ز الله منست

رباعی شمارهٔ ۳۷

میخانه تمام وقف یاران منست
هر رند که هست جان جانان منست
درد دل بیقرار درمان من است
وین دُردی درد دائما آن منست

رباعی شمارهٔ ۳۸

درد تو ندیم دل شیدای منست
ورد تو نهان و آشکارای منست
کفر سر زلف تو که جانم به فداش
کفرش خوانند نور ایمان منست

رباعی شمارهٔ ۳۹

این عین که عین جملهٔ اعیانست
عینی است که آن حقیقت انسانست
در آینهٔ دیده ما بتوان دید
اما چه کنم ز دیده ها پنهانست

رباعی شمارهٔ ۴۰

باران عنایتش به ما بارانست
باران چون نباردش به ما بار آن است
گوئی که منم یار تو ای سید من
آری آری وظیفهٔ یار آن است

رباعی شمارهٔ ۴۱

دل همچو کبوتر است و شاهد باز است
تا ظن نبری که شیخ شاهد باز است
بر شاهد اگر ز روی معنی نگری
بر تو در حق ز روی شاهد باز است

رباعی شمارهٔ ۴۲

مخموری و میکده نجوئی حیف است
با ما سخن از ذوق نگوئی حیف است
میخانهٔ عاشقان سبیل است به ما
تو در طلب جام و سبوئی حیفست

رباعی شمارهٔ ۴۳

او بر دل تو همه دری بگشاده است
در گوشهٔ دل گنج خوشی بنهاده است
در بندگیش ز عالم آزاد شدیم
مقبول غلامی که چنین آزاد است

رباعی شمارهٔ ۴۴

یاری که دلش ز حال ما باخبر است
او را با ما همیشه حالی دگر است
ماتشنه لبیم بر لب بحر محیط
وین طرفه لب بحر ز ما تشنه تر است

رباعی شمارهٔ ۴۵

مردود بود کسی که مردود وی است
مقتول بود کسی که مردود وی است
بی جود وجود او وجودی نبود
هر بود که هست بودی از بود وی است

رباعی شمارهٔ ۴۶

رب الارباب رب این مربوب است
وز حضرت احباب همه محبوب است
در صورت و معنیش نظر کن به تمام
تا دریابی که طالب و مطلوبست

رباعی شمارهٔ ۴۷

آئینهٔ حضرت الهی دل تو است
گنجینه و گنج پادشاهی دل تو است
دل بحر محیط است و در او دُر یتیم
در صدفی چنین که خواهی دل توست

رباعی شمارهٔ ۴۸

گنجینه و گنج پادشاهی دل تو است
وان مظهر الطاف الهی دل تو است
مجموعهٔ مجموع کمالات وجود
از دل بطلب که هر چه خواهی دل تو است

رباعی شمارهٔ ۴۹

واصل به خودم عین وصالم اینست
بر حال خودم همیشه حالم این است
در آینهٔ ذات مثالی دارم
تمثال مثال بی مثالم این است

رباعی شمارهٔ ۵۰

در دیدهٔ ما هر دو جهان آینه است
جانان چو نماینده و جان آینه است
عینیست که باطنا نماینده بود
هر چند که ظاهرا نهان آینه است

رباعی شمارهٔ ۵۱

نقشی به خیال بسته کاین علم منست
وان لذت او در این زبان و دهن است
عقل ار چه بسی رفت در این راه ولی
یوسف نشناخت عارف پیر من است

رباعی شمارهٔ ۵۲

در گلشن ما ناله بلبل چه خوشست
نوشیدن مل به موسم گل چه خوشست
گوئی چه خوشست طاعت از بهر خدا
می نوش ببین که خوردن مل چه خوشست

رباعی شمارهٔ ۵۳

ذات و صفت و فعل همه آن وی است
بود همهٔ خلق به فرمان وی است
جمعیت عالم و پریشانی او
در مرتبهٔ جمع و پریشان وی است

رباعی شمارهٔ ۵۴

عالم بر رندان به مثل جام می است
ساقی و حریف و جام می جمله وی است
دریا و حباب و موج آبست بر ما
خود جام حباب خالی از آب کی است

رباعی شمارهٔ ۵۵

در باغ خلافت نبی چار به است
وان چار به لطف او دُرر بار به است
آن به که در اولست از آن چار به است
وان به که در آخر است از آن چار به است

رباعی شمارهٔ ۵۶

دریاب و بیا که نازکانه سخنی است
دانستن این سخن برای چو منی است
در صورت و معنیش نظر کن به تمام
تا دریابی که یوسف و پیرهنی است

رباعی شمارهٔ ۵۷

این علم بدیع ما بیانی دگر است
وین جوهر علم ما ز کانی دگر است
ذوقی ندهد حکایت مخموران
سرمستان را ذوق و بیانی دگر است

رباعی شمارهٔ ۵۸

گر یار غنا دهد غنا دوست تر است
ور فقر دهد فقر مرا دوست تر است
گر منع عطا کند من آن می خواهم
ور زانکه عطا دهد مرا دوست تر است

رباعی شمارهٔ ۵۹

گم کردن و یافتن همه گردن تست
گر باطل و گر حق همه پروردن تست
گوئی صنم گم شده را یافته ام
این یافتن تو عین گم کردن تست

رباعی شمارهٔ ۶۰

ذاتی که به نزد ما نه فرد است و نه جفت
دُریست که اندرین سخن نتوان سفت
چه جای من و تو که شناسیم او را
معلوم خود و عالم خود نتوان گفت

رباعی شمارهٔ ۶۱

ناخورده شراب ذوق آن نتوان یافت
آن ذوق معانی ز بیان نتوان یافت
این لذت عاشقی که ما یافته ایم
از سفره و لوت عاقلان نتوان یافت

رباعی شمارهٔ ۶۲

در آینه ای گر چه نماید غیرت
غیر تو ز آینه زداید غیرت
در خانهٔ دل که خلوت حضرت تست
غیرت نگذارد که درآید غیرت

رباعی شمارهٔ ۶۳

عشق آمد و عقل رخت بربست و برفت
آن عهد که بسته بود بشکست و برفت
چون دید که پادشه درآمد سرمست
بیچاره غلام زود برجست و برفت

رباعی شمارهٔ ۶۴

بی درد طریق حیدری نتوان یافت
بی کفر ره قلندری نتوان یافت
بی رنج فنا گنج بقا نتوان دید
در حضرت ما به سر ، سری نتوان یافت

رباعی شمارهٔ ۶۵

خوش آینه ایست مظهر و ذات و صفات
در وی غیری کجا نماید هیهات
هر ساغر می که ساقیم می بخشد
جامیست جهان نما پر از آب حیات

رباعی شمارهٔ ۶۶

از عالم کفر تا به دین یک نفس است
وز منزل شک تا به یقین یک نفس است
این یک نفس عزیز را خوار مدار
کاین حاصل عمر ما همین یک نفس است

رباعی شمارهٔ ۶۷

صحبت با غیر اگر چه از بهر خداست
چون غیر بود در آن میان عین خطاست
بگذر تو ز غیر و باش همصحبت او
ور صحبت غیر بایدت عین خطاست

رباعی شمارهٔ ۶۸

تا بر سر ما سایهٔ شاهنشه ماست
کونین غلام و چاکر درگه ماست
گلزار بهشت و حور خاک ره ماست
زیرا که برون کون منزلگه ماست

رباعی شمارهٔ ۶۹

دریای محیط جرعهٔ ساغر ماست
عالم به تمام گوشهٔ کشور ماست
ما از سر زلف خویش سودا زده‌ایم
خوش سودایی که دائماً در سر ماست

رباعی شمارهٔ ۷۰

میخانهٔ عشق او سرای دل ماست
وان دُردی درد دل دوای دل ماست
عالم به تمام جمله اسمای اله
پیدا شده است از برای دل ماست

رباعی شمارهٔ ۷۱

دیدم رندی که سید رندان است
از هر دو جهان گذشته و رند آن است
او گنج بقاست گر چه در کنج فناست
پیداست به ما وز دو جهان پنهان است

رباعی شمارهٔ ۷۲

آن عین که عین جملهٔ اعیان است
عینی است که آن حقیقت انسان است
در آینهٔ دیدهٔ ما بتوان دید
اما چه کنم ز چشم تو پنهان است

رباعی شمارهٔ ۷۳

واصل به خودم عین وصالم این است
بر حال خودم همیشه حالم این است
در آینهٔ ذات مثالی دارم
تمثال جمال بی مثالم این است

رباعی شمارهٔ ۷۴

عشق است که جان عاشقان زنده از اوست
نوری است که آفتاب تابنده از اوست
هر چیز که در غیب و شهادت یابی
موجود بود ز عشق و پاینده از اوست

رباعی شمارهٔ ۷۵

در دیدهٔ ما هر دو جهان آینه‌ای است
جانان چو نماینده و جان آینه است
عینی است که باطناً نماینده بود
هر چند که ظاهراً نهان آینه‌ای است

رباعی شمارهٔ ۷۶

ای دل به طریق عاشقی راه یکی است
در کشور عشق بنده و شاه یکی است
تا ترک دو رنگی نکنی در ره عشق
واقف نشوی که نعمت‌اللّه یکی است

رباعی شمارهٔ ۷۷

در مذهب ما محب و محبوب یکی است
رغبت چه بود راغب و مرغوب یکی است
گویند مرا که عین او را بطلب
چه جای طلب طالب و مطلوب یکی است

رباعی شمارهٔ ۷۸

یاری که چو ما غرقهٔ دریا گردد
از ما باشد به سوی مأوا گردد
مستانه به گرد نقطه ‌ای چون پرگار
در دور درآید او و با ما گردد

رباعی شمارهٔ ۷۹

رندی که ز هر دو کون یکتا گردد
در کتم عدم واله و شیدا گردد
سر در قدم ساقی سرمست نهد
بی زحمت پا به گرد مأوا گردد

رباعی شمارهٔ ۸۰

عشق آمد و شمع خود به پروانه سپرد
رندی بگرفت و خوش به میخانه سپرد
روزی گویند نعمت‌اللّه امروز
مستانه برفت و جان به جانانه سپرد

رباعی شمارهٔ ۸۱

صد جان به فدای دلبران خواهم کرد
هرچیز که گفته دلبر آن خواهم کرد
عارف گوید که می به رندان می بخش
فرمانبر اویم و چنان خواهم کرد

رباعی شمارهٔ ۸۲

در مجلس ما به ترک می نتوان کرد
با عقل بیان عشق وی نتوان کرد
چون اوست حقیقت وجود همه چیز
ادراک وجود هیچ شی نتوان کرد

رباعی شمارهٔ ۸۳

دل دوش دم از لطف الهی می زد
در ملک قدم خیمهٔ شاهی میزد
بی‌ زحمت آب و گل دل زنده دلم
مستانه دم از نامتناهی میزد

رباعی شمارهٔ ۸۴

بیماری اگر کنی دوا به باشد
ور تو به از این شدی تو را به باشد
گر خار نشانیم برش گل نبود
ور بکاریم کار ما به باشد

رباعی شمارهٔ ۸۵

در هر آنی به ما عطایی بخشد
شاهی جهان به هر گدایی بخشد
گنجی که نهایتش خدا می داند
سلطان به کرم به بینوایی بخشد

رباعی شمارهٔ ۸۶

گر زان که گدا نماند آن سلطان ماند
ور کفر نماند نزد ما ایمان ماند
این خواجه به نزد ما همین است ، همان
هر چیز که این نماند باقی آن ماند

رباعی شمارهٔ ۸۷

هر چند که ظالمان همه جمع شوند
امید که یک ز یکدگر بر نخورند
سال اسد و ماه اسد شیر خدا
از بیشه برون آید و گرگان بدرند

رباعی شمارهٔ ۸۸

بی اسم کسی درک مسما نکند
نام ار نبود تمیز اشیا نکند
عقل از چه مصفا و مزکی باشد
ادراک اله جز به اسما نکند

رباعی شمارهٔ ۸۹

یاری که چنان است خلیلش خوانند
چون مظهر اسماست جمیلش خوانند
یاری که بود جمیل مانند خلیل
شاید که جهانیان جلیلش خوانند

رباعی شمارهٔ ۹۰

این نقش خیال عالمش می ‌خوانند
جانی دارد که آدمش می‌ خوانند
روحی است که روح اولش می‌ گویند
چون اوست تمام خاتمش می‌ خوانند

رباعی شمارهٔ ۹۱

گر دیدهٔ دیگری خیالش بیند
در دیدهٔ ما نور جمالش بیند
هر آینه ای که چشم ما می ‌نگرد
تمثال جمال بی مثالش بیند

رباعی شمارهٔ ۹۲

ای دوست حجاب ما ز ما خواهد بود
وین مایی ما حجاب ما خواهد بود
چون مایی ما ز ما بر افتد به یقین
بی مایی ما همه خدا خواهد بود

رباعی شمارهٔ ۹۳

تا هستی ما به ما عیان خواهد بود
آن هستی او ز ما نهان خواهد بود
گر ذات نماید همه فانی گردیم
مائیم چنین و او چنان خواهد بود

رباعی شمارهٔ ۹۴

داند عالم اگر نکو اهل بود
کان علم که بی عمل بود سهل بود
علمی که عمل طلب کند از عالم
گر زان که عمل نمی‌کند جهل بود

رباعی شمارهٔ ۹۵

وجدان تو با وجود چندان نبود
وین غنچهٔ وجدان تو خندان نبود
آن نقش خیالی که تو بینی در خواب
جز خواب و خیال نقشبندان نبود

رباعی شمارهٔ ۹۶

آن روز که کار وصل را ساز آید
این مرغ ازین قفس به پرواز آید
از شه چو صفیر ارجعی روح شنید
پرواز کـــنان به دست شه باز آید

رباعی شمارهٔ ۹۷

چون یوسف باد در چمن می ‌آید
بوئی ز زلیخا به یمن می‌ آید
یعقوب دلم نعره زنان می‌گوید
فریاد که بوی پیرهن می‌ آید

رباعی شمارهٔ ۹۸

هر آینه ای که در نظر می‌ آید
آن نور دو چشم ما به ما بنماید
هر چند که آینه نماید او را
او آیـنه را به حسن خود آراید

رباعی شمارهٔ ۹۹

لطفش به کرم شهد و شهودم بخشید
وز وجود وجود خود وجودم بخشید
هر چیز که او دهد همه خیر بود
خیــری به تمام کرد و بودم بخشید

رباعی شمارهٔ ۱۰۰

دلدار مرا کشت حیاتم بخشید
وز زحمت این جهان نجاتم بخشید
خرمای خبیصی چو ز دستم بربود
اما به عوض شاخ نبـــاتم بخشید

رباعی شمارهٔ ۱۰۱

نقشی و خیالیست که عالم خوانند
معنی سخن محققان می دانند
این طرفه که در حقیقت این نقش خیال
حقّند ولی خیال را می دانند

رباعی شمارهٔ ۱۰۲

توحید عوام عاقلان می دانند
توحید خواص عارفان می دانند
توحید و موحد موحد دریاب
خوش توحیدی موحدان می دانند

رباعی شمارهٔ ۱۰۳

رندان ز وجود وز عدم دم نزنند
از ملک حدوث وز قدم دم نزنند
باشند مدام همدم جام شراب
می می نوشند دم به دم دم نزنند

رباعی شمارهٔ ۱۰۴

آبست که در شیشه شرابش خوانند
با گل چو قرین شود گلابش خوانند
از قید و گل و مُل چو مجرد گردد
اهل بصر و بصیرت آبش خوانند

رباعی شمارهٔ ۱۰۵

درد دل خسته دردمندان دانند
نه خوش نفسان خیره خندان دانند
از سرّ قلندری تو گر محرومی
سریست در آن سینه که مستان دانند

رباعی شمارهٔ ۱۰۶

در پای تو سروران سر انداخته اند
وز عشق تو خانمان بر انداخته اند
رندانه به عشق چشم سرمست خوشست
خود را به خرابات در انداخته اند

رباعی شمارهٔ ۱۰۷

از آتش عشق شمعی افروخته اند
پروانهٔ جان عاشقان سوخته اند
در مجمر سینه عود دل می سوزد
آتشبازی به عاشق آموخته اند

رباعی شمارهٔ ۱۰۸

یک عالم از آب و گل بپرداخته اند
خود را به میان آن در انداخته اند
خود می گویند و باز خود می شنوند
از ما و شما بهانه بر ساخته اند

رباعی شمارهٔ ۱۰۹

ملک و ملکوت با هم آمیخته اند
نقد جبروت بر سرش ریخته اند
کردند طلسمی به جمال و به کمال
آنگه به در گنج خود آویخته اند

رباعی شمارهٔ ۱۱۰

خاک در میخانه مگر بیخته اند
کاین گرد و غبار را بر انگیخته اند
یا ماه رخان خطهٔ ماهانند
کز زلف عبیر در جهان ریخته اند

رباعی شمارهٔ ۱۱۱

هر باده که از حضرت الله دهند
بی منت ساقی به سحرگاه دهند
خواهی که کمال معرفت دریابی
از خود بگذر تا به خودت راه دهند

رباعی شمارهٔ ۱۱۲

رند آن باشد که میل هستی نکند
وز خویش گذشته خودپرستی نکند
در کوی خرابات مغان رندانه
می نوش کند مدام و مستی نکند

رباعی شمارهٔ ۱۱۳

بی اسم کسی درک مسما نکند
نام ار نبود تمیز اشیا نکند
عقل ار چه مصفی و مزکی باشد
ادراک اله جز به اسما نکند

رباعی شمارهٔ ۱۱۴

گر علم به تعلیم الهی یابند
گنجینه و گنج پادشاهی یابند
طالب علما علم چنین گر خوانند
انعام خدا لایتناهی یابند

رباعی شمارهٔ ۱۱۵

درویش و گدا مرتبهٔ جان چه کند
می می نوشد مدام او نان چه کند
یاری که محب حضرت جانان است
ای یار عزیز من بگو جان چه کند

رباعی شمارهٔ ۱۱۶

یاری که مدام این سخن را خواند
معنی کلام عارفان را داند
آئینه اگر چه می نماید تمثال
در ذات نماینده اثر نتواند

رباعی شمارهٔ ۱۱۷

در عشق تو شادی و غمم هیچ نماند
با وصل تو سود و ماتمم هیچ نماند
یک نور تجلی تو ام کرد چنان
کز نیک و بد و بیش و کمم هیچ نماند

رباعی شمارهٔ ۱۱۸

هر دل که به ذوق سرمدی خواهد بود
در دایرهٔ محمدی خواهد بود
آن یار که مذهب حسینی دارد
او طالب سرّ احمدی خواهد بود

رباعی شمارهٔ ۱۱۹

فقری که از او غنای مطلق آید
گر زان که طلب کنی به جان می شاید
من فقر همی جویم و آن خواجه غنا
از خواجهٔ ما فقر و غنا می آید

رباعی شمارهٔ ۱۲۰

آب است که جان ما از او می یابد
وز دیدن او نور بسی افزاید
هر سو که روان شود حیاتی بخشد
هر نقش که او را بدهی برباید

رباعی شمارهٔ ۱۲۱

تا با تو توئی بود دوئی خواهد بود
ای یار دوئی هم ز توئی خواهد بود
چون تو ز توئی وز دوئی وارستی
در ملک یکی کجا دوئی خواهد بود

رباعی شمارهٔ ۱۲۲

تا قدرت حق دری به عیسی بگشود
وان ذات مطهرش به مریم بنمود
بگذشته هزار و هفتصد و چهل به تمام
شاید که بسی سال دگر خواهد بود

رباعی شمارهٔ ۱۲۳

این لطف نگر که حق به موسی بنمود
در صورت نار نور معنی بنمود
آئینهٔ اعیان چو وجود از وی یافت
هر حسن که بود آن تجلی بنمود

رباعی شمارهٔ ۱۲۴

انسان خوشی محققی پیش آید
صد دل به دمی ز دلبران برباید
آن نور دو چشم نعمت الله بود
حق بیند و حق به مردمان بنماید

رباعی شمارهٔ ۱۲۵

هستی یکیست آنکه هستی شاید
این هستی تو به هیچ کاری ناید
رو نیست شو از هستی خود همچون ما
کز هستی تو هیچ دری نگشاید

رباعی شمارهٔ ۱۲۶

عینی به ظهور عین ها بنماید
در هر عینی عین به ما بنماید
در جام جهان نما نماید به کمال
در وی نظری کن که تو را بنماید

رباعی شمارهٔ ۱۲۷

بلبل مست است و بوی گل می بوید
دل داده به ما و دلبرش می جوید
این قول خوشی که تو ز سید شنوی
بشنو بشنو که او ز او می گوید

رباعی شمارهٔ ۱۲۸

بلبل سخن از زبان گل می گوید
مستست و حدیث گل و مل می گوید
دریاب رموز نعمت الله ولی
جزویست ولی سخن ز کل می گوید

رباعی شمارهٔ ۱۲۹

چون یوسف باد در چمن می آید
بوئی ز زلیخا سوی من می آید
یعقوب دلم نعره زنان می گوید
فریاد که بوی پیرهن می آید

رباعی شمارهٔ ۱۳۰

آن روز که کار وصل را ساز آید
وین مرغ ازین قفس به پرواز آید
از شه چو صفیر ارجعی گوش کند
پرواز کند به دست شه باز آید

رباعی شمارهٔ ۱۳۱

بی او ما را ظهور یارا نبود
بی آئینه تمثال هویدا نبود
پیوسته چو صورت و تجلی به همند
بی بودن ما ظهور او را نبود

رباعی شمارهٔ ۱۳۲

بلبل و گل رونق بستان نبود
بی جام شراب ذوق مستان نبود
گر نائی و نی به هم بسازند دمی
آواز نی و رقص حریفان نبود

رباعی شمارهٔ ۱۳۳

ممکن به خودیش بود و جودی نبود
گنجی که ز حق بود به پنهان نبود
گر زان که نه او گوش و زبانی بخشد
از خود ما را گفت و شنودی نبود

رباعی شمارهٔ ۱۳۴

عینی که ظهور کرد اعیان نبود
گنجی که ز حق بود به پنهان نبود
جانانه در آئینهٔ جان کرد نظر
از ساده دلی آینه جانان نبود

رباعی شمارهٔ ۱۳۵

تقوی که در او اسم الهی نبود
یا مقتبس خبر از شاهی نبود
تقوی چنان از خللی خالی نیست
شاید که کسی به آن مباهی نبود

رباعی شمارهٔ ۱۳۶

آن یار فقیر این و آنش نبود
سرمایهٔ سود و هم زیانش نبود
در کتم عدم مست و خراب افتاده
او را خبر از نام و نشانش نبود

رباعی شمارهٔ ۱۳۷

بر تخت ولایت آن ولی شاه بود
خورشید محمد و علی ماه بود
نوری که از این هر دو نصیبی دارد
میدان به یقین که نعمت الله بود

رباعی شمارهٔ ۱۳۸

کفر چو منی گزاف و آسان نبود
محکمتر از ایمان من ایمان نبود
در دهر چو من یکی و آن هم کافر
پس در همه دهر یک مسلمان نبود

رباعی شمارهٔ ۱۳۹

بر تخت ولایت آن ولی شاه بود
باطن شمس است و ظاهرا ماه بود
نوری که از این هر دو نصیبی دارد
روشن بنگر که نعمت الله بود

رباعی شمارهٔ ۱۴۰

در بحر محیط هر که او غرق بود
فارغ ز وجود غرب و وز شرق بود
آن کس که نشسته بر لب دریائی
با غرقهٔ بحر ما بسی فرق بودم

رباعی شمارهٔ ۱۴۱

با حکمت ما نصیر طوسی چه بود
با خرقهٔ ما کتان روسی چه بود
گوئی که به عقل می توان رفت این راه
با دین محمدی مجوسی چه بود

رباعی شمارهٔ ۱۴۲

رندی که ز هر دو کون یکتا گردد
در کتم عدم واله و شیدا گردد
سر در قدم ساقی سرمست نهد
بی زحمت پا به گرد دنیا گردد

رباعی شمارهٔ ۱۴۳

یاری که چو ما لطف الهی دارد
در هر دو جهان هرچه تو خواهی دارد
هر چند گدای حضرت سلطان است
از دولت عشق پادشاهی دارد

رباعی شمارهٔ ۱۴۴

دل میل به صحبت نگاری دارد
با ساقی و مستی سر و کاری دارد
چون بلبل مست در چمن می گردد
گویا که هوای گلعذاری دارد

رباعی شمارهٔ ۱۴۵

بر خاک درش هر که مقامی دارد
در هر دو جهان جاه تمامی دارد
یاری که بود به عشق او بدنامی
بدنام مگو که نیک نامی دارد

رباعی شمارهٔ ۱۴۶

محبوب جمال خود به آدم بخشید
سرّ حرمش به یار محرم بخشید
هر نقد که در خزانهٔ عالم بود
سلطان به کرم به جود عالم بخشید

رباعی شمارهٔ ۱۴۷

بودش به کمال خویش بودم بخشید
لطفش به کرم شهد شهودم بخشید
او طالب من که ظاهرش گردانم
من طالب او که تا وجودم بخشید

رباعی شمارهٔ ۱۴۸

در هر آنی مرا عطائی بخشید
شاهی جهان بهر گدائی بخشید
گنجی که نهایتش خدا می داند
سلطان به کرم به بینوائی بخشید

رباعی شمارهٔ ۱۴۹

یک نقطه به ذات خود هویدا گردید
زان نقطه به دم دو نقطه پیدا گردید
زین هر سه یکی الف هویدا آمد
وین طرفه که در دو کون یکتا گردید

رباعی شمارهٔ ۱۵۰

هر آینهٔ که در نظر می گذرد
تمثال جمال او نظر می نگرد
تمثال خیالیست و لیکن ذاتش
در آینه تمثال به ما می نگرد

رباعی شمارهٔ ۱۵۱

صد جان به فدای دلبران خواهم کرد
هر چیز که گفته دلبر آن خواهم کرد
عارف گوید که می به رندان می بخش
فرمان برم و من آنچنان خواهم کرد

رباعی شمارهٔ ۱۵۲

در مجلس ما که ترک می نتوان کرد
با عقل بیان عشق وی نتوان کرد
چون اوست حقیقت وجود همه چیز
ادراک وجود هیچ شی نتوان کرد

رباعی شمارهٔ ۱۵۳

ای عقل بو که عشق خلاقی شد
عشق آمد و راه زهد زراقی شد
میخانه چو گرم گشت و رندان کامل
سلطان خرابات به خود ساقی شد

رباعی شمارهٔ ۱۵۴

عالم همه پر ز نور سبحانی شد
در سطوت ذات او همه فانی شد
یاری که عنایت الهی دریافت
در هر دو جهان عالم ربانی شد

رباعی شمارهٔ ۱۵۵

از جود وجود عشق لا شی ، شی شد
وز آب حیات جمله جانها حی شد
گویند وفات یافت سید حاشا
باقی به بقای اوست فانی کی شد

رباعی شمارهٔ ۱۵۶

تا داروی دردم سبب درمان شد
پستیم بلندی شد و کفر ایمان شد
جان و دل و تن هر سه حجابم بودند
تن دل شد و دل جان شد و جان جانان شد

رباعی شمارهٔ ۱۵۷

گر قطره نماند آب باقی باشد
ور کوزه شکست بحر ساقی باشد
عطار به صورت از خراسان گر رفت
آمد عوضش شیخ عراقی باشد

رباعی شمارهٔ ۱۵۸

ای دل بر او به پای جان باید شد
در خلوت او ز خود نهان باید شد
در بحر محیط حال دل باید بود
آسوده ز قال این و آن باید شد

رباعی شمارهٔ ۱۵۹

در ملک اگر شاه عراقی باشد
شک نیست که مال شاه باقی باشد
گر می خواهی که رندکان جمع شوند
باید که یکی همیشه ساقی باشد

رباعی شمارهٔ ۱۶۰

دانستن علم دین شریعت باشد
چون در عمل آوری طریقت باشد
گر علم و عمل جمع کنی با اخلاص
از بهر رضای حق حقیقت باشد

رباعی شمارهٔ ۱۶۱

سازنده اگرچه ساز نیکو سازد
اما بی ساز ساز چون بنوازد
من آینه ام که می نمایم او را
او خالق من که او مرا می سازد

رباعی شمارهٔ ۱۶۲

بگذر ز تجمل و تکبر بگذار
رو کهنه بپوش و با قناعت به سر آر
جایی که بود تجمل ذاتی او
زین نوع تجمل به چه کار آید یار

رباعی شمارهٔ ۱۶۳

میخانه ذوق در گشادیم دگر
لب بر لب جام می نهادیم دگر
در کوی خرابات مغان رندانه
سرمست به خاک ره فتادیم دگر

رباعی شمارهٔ ۱۶۴

ما توبه به جام می شکستیم دگر
با ساقی خویش عهد بستیم دگر
رندانه حریف نعمت الله خودیم
در کوی خرابات نشستیم دگر

رباعی شمارهٔ ۱۶۵

عمری به خیال تو گذاریم دگر
جان را به هوای تو سپاریم دگر
باز آ که به جان و دل همه مشتاقیم
بی تو نفسی صبر نداریم دگر

رباعی شمارهٔ ۱۶۶

توحید دگر باشد و الحاد دگر
خود بنده دگر باشد و آزاد دگر
ار شکّر شیرین سخنی می گویم
خسرو دگری باشد و فرهاد دگر

رباعی شمارهٔ ۱۶۷

توحید دگر باشد و الحاد دگر
خود بنده دگر باشد و آزاد دگر
تو عمر به باد می دهی ای ملحد
دریاب و مده عمر تو بر باد دگر

رباعی شمارهٔ ۱۶۸

برخیز خوش و از سر عالم بگذر
وین جام به جم گذار وز جم بگذر
نتوان ز قدر گریخت اما ز قضا
بگریز ولی به حضرت سرّ قدر

رباعی شمارهٔ ۱۶۹

فرزند عزیز قرةالعین پدر
بی ما به هوای خود برد عمر به سر
مشغول به دیگران و ما را مشغول
نه میل پدر دارد و نه مهر پسر

رباعی شمارهٔ ۱۷۰

ای یار بیار جام و کامی بردار
کامی ز لب جام مدامی بردار
کامل بنشین و عاشقانه برخیز
در راه در آی چُست کامی بردار

رباعی شمارهٔ ۱۷۱

مجنون و پریشان تو ام دستم گیر
خود می دانی آن تو ام دستم گیر
هر بی سر و پای دستگیری دارد
من بی سر و سامان تو ام دستم گیر

رباعی شمارهٔ ۱۷۲

ننشین بنشین وز همه عالم برخیز
عالم چه بود ز بود عالم برخیز
در کتم عدم بیا و با ما بنشین
از بود وجود خویشتن هم برخیز

رباعی شمارهٔ ۱۷۳

حکمی از او محال باشد پرهیز
فرموده و امر کرده از وی مگریز
آن کو به میان امر حکمش عاجز
درماند و دلفکار ، کجدار و مریز

رباعی شمارهٔ ۱۷۴

با ریش سفید میر رعناست هنوز
و اندر طلب دلبر زیباست هنوز
با ریش سفید و چشمهای سیهش
اندر سر او مایهٔ سوداست هنوز

رباعی شمارهٔ ۱۷۵

ممکن ز وجود هستی ای دارد و بس
نقشی ز خیال خویش می آرد و بس
بلبل ز گلشن نسیم بوئی یابد
یعنی رخ خود به خار می خارد و بس

رباعی شمارهٔ ۱۷۶

ما عاشق و رندیم ز طامات مپرس
از ما به جز از حال خرابات مپرس
از زاهد هشیار کرامات طلب
مستیم ز ما کشف و کرامات مپرس

رباعی شمارهٔ ۱۷۷

خوش علم شریفی است نکو می ‌جویش
این علم وی است رو از او می‌ جویش
آن زلف نگار ما به دست آر چنان
سودازدگان مو به مو می ‌جویش

رباعی شمارهٔ ۱۷۸

رندانه بیا جام می صاف بنوش
ور درد بود نوش کن از غیر بپوش
می نوش تو چندان که شوی مست و خراب
در کوی مغانت بکشند دوش به دوش

رباعی شمارهٔ ۱۷۹

بردار نقاب و می نگر آن رویش
دانی که نقاب چیست یعنی مویش
موئی ز سر زلف نگارم به کف آر
آنگه بنشین و خوش خوشی می بویش

رباعی شمارهٔ ۱۸۰

کو دل که بداند نفسی اسرارش
کو گوش که بشنود ز من گفتارش
معشوق جمال می نماید شب و روز
کو دیده که تا برخورد از دیدارش

رباعی شمارهٔ ۱۸۱

مخلوق خدا همه نکو می دارش
تعظیم همه برای او می دارش
هر آینه ای که در نظر می آری
آن آینه را تو روبرو می دارش

رباعی شمارهٔ ۱۸۲

این جام و شراب جسم و جان دریابش
آن غیب و شهادت جان دریابش
در هر چه نظر کنی نکو می بینش
در صورت و معنی این و آن دریابش

رباعی شمارهٔ ۱۸۳

گفتم که دلم گفت که ویران کنمش
گفتم عقلم گفت که دیوان کنمش
گفتم جانم گفت که در حضرت من
جانی چه بود تا سخن از جان کنمش

رباعی شمارهٔ ۱۸۴

مجموع حروف یک الف می خوانش
با اصل الف به نقطه ای می دانش
نی نی چو یکی نقطه بود اصل الف
یک نقطه بگو معانی قرآنش

رباعی شمارهٔ ۱۸۵

ترسان ترسان همی روم بر اثرش
پرسان پرسان ز خلق عالم خبرش
آسان آسان اگر بیابم وصلش
بوسان بوسان لب من و خاک درش

رباعی شمارهٔ ۱۸۶

گر معنی تنزیل بداند حافظ
تنزیل به عشق دل بخواند حافظ
او کرد نزول ما ترقی کردیم
تحقیق کجا چنین تواند حافظ

رباعی شمارهٔ ۱۸۷

معشوق یکی عشق یکی عاشق یک
این هر دو یکی و در یکی نبود شک
یک ذات و صفات صد هزارش می دان
یک صد باشد به اعتباری صد یک

رباعی شمارهٔ ۱۸۸

مفعول یکی فعل یکی فاعل یک
ما راست یقین اگر تو را باشد شک
بردار حجات تا نمائی به حجاب
دریاب نصیحتی که گفتم نیکک

رباعی شمارهٔ ۱۸۹

در جام جهان نما نظر کن به جمال
تا نقش خیال او نماید به کمال
هر آینه ای که در نظر می آری
تمثال جمالش بنماید تمثال

رباعی شمارهٔ ۱۹۰

از دولت عشق عقل گشته پامال
مستقبل و ماضیم همه آمده حال
نه دی و نه فردا و نه صبح است و نه شام
ایمن شده عمرم ز مه و هفته و سال

رباعی شمارهٔ ۱۹۱

بنشین به در خلوت دل ای کامل
مگذار که غیر او درآید در دل
زیرا که اگر غیر در آید به وثاق
آسان تو ، دشوار شود حل مشکل

رباعی شمارهٔ ۱۹۲

در ملک یگانگی دوئی را چه محل
با حضرت او من و توئی را چه محل
آنجا که کلام شاه ترکستانست
هندو و حدیث هندوئی را چه محل

رباعی شمارهٔ ۱۹۳

تا با غم عشق او هم آواز شدم
صد بار زیاده بر عدم باز شدم
ز آن راه عدم نیز بسی پیمودم
رازی بودم کنون همه راز شدم

رباعی شمارهٔ ۱۹۴

در کوی خرابات بسی کوشیدیم
تا جمله شراب میکده نوشیدیم
تا رهبر رندان جهانی باشیم
رندانه قبای عاشقی پوشیدیم

رباعی شمارهٔ ۱۹۵

رفتم به خرابات و خراب افتادم
توبه بشکستم به شراب افتادم
راهی بردم به چشمهٔ آب حیات
تشنه به دم روان در آب افتادم

رباعی شمارهٔ ۱۹۶

جان و دل خود فدای جانان کردم
گفتم که مگر محرم جانان گردم
اما دیدم که گرچه گردم خاکش
هرگز نبرد باد به گردش گردم

رباعی شمارهٔ ۱۹۷

در کوی مغان مست و خراب افتادم
توبه بشکسته در شراب افتادم
سر بر در میخانه نهادم چه دگر
رندانه به ذوق در شراب افتادم

رباعی شمارهٔ ۱۹۸

در کوی خرابات خراب افتادیم
رندانه به ذوق در شراب افتادیم
در بحر محیط کشت ای می راندیم
کشتی بشکست ما در آب افتادیم

رباعی شمارهٔ ۱۹۹

در کنج فنا گنج بقا یافته ایم
در ملک عدم وجود را یافته ایم
خود را به خدا شناختیم ای عارف
آنگاه خدا را به خدا یافته ایم

رباعی شمارهٔ ۲۰۰

تا ما نظر از اهل نظر یافته ایم
از سر وجود خود خبر یافته ایم
ما دُر یتیم را به دست آوردیم
دریای محیط پرگهر یافته ایم

رباعی شمارهٔ ۲۰۱

ما یافته ایم آنچه ما یافته ایم
گم کردهٔ خود را به خدا یافته ایم
گنجی که نیافت هیچکس در عالم
وایافته ایم نیک وایافته ایم

رباعی شمارهٔ ۲۰۲

در مجلس انس همدمی یافته ایم
در پردهٔ عشق محرمی یافته ایم
عالم چه کنم که از دو عالم بهتر
در سینهٔ خویش عالمی یافته ایم

رباعی شمارهٔ ۲۰۳

تا خانهٔ دل خلوت او ساخته ام
غیر از نظر خویش برانداخته ام
چون هرچه نظر می کنم او می بینم
بشناخته ام چنان که بشناخته ام

رباعی شمارهٔ ۲۰۴

من در ره عشق جان و دل باخته ام
سر بر سر کوی دوست انداخته ام
خود را به خود و خدای خود را به خدا
بشناخته ام چنان که بشناخته ام

رباعی شمارهٔ ۲۰۵

تا مرکب عشق درمیان تاخته ام
سر از سر دوش نفس انداخته ام
تا عارف خلوت دل و معروفم
بشناخته ام چنان که بشناخته ام

رباعی شمارهٔ ۲۰۶

شهبازم و شاهباز بشناخته ام
در عالم عاشقی سر انداخته ام
گوئی چو شناختی بگویم با تو
بشناخته ام چنان که بشناخته ام

رباعی شمارهٔ ۲۰۷

تا تیغ به عشق از نیام آخته ام
پا و سر و دست عقل انداخته ام
بی زحمت آب و گل من این معنی را
بشناخته ام چنان که بشناخته ام

رباعی شمارهٔ ۲۰۸

تا آتش عشق او بر افروخته ایم
عود دل خود بر آتشش سوخته ایم
دلسوخته ایم و کار آتشبازی
آموخته ایم و نیک آموخته ایم

رباعی شمارهٔ ۲۰۹

شاها نظری کن که فقیران توییم
گر نیک و بدیم هرچه هست آن توییم
فرمان تو را کمر به جان می بندیم
زیرا که همه بندهٔ فرمان توییم

رباعی شمارهٔ ۲۱۰

ما سوخته ایم و بارها سوخته ایم
وین خرقهٔ پاره بارها دوخته ایم
هر شعله که ز آتش ز سر شوق جهد
در ما گیرد از آنکه ما سوخته ایم

رباعی شمارهٔ ۲۱۱

هم جام جهان نمای عالم مائیم
هم آینهٔ روشن آدم مائیم
گر یک نفسی از دم ما مرده شوی
می دان به یقین کاین دم و آن دم مائیم

رباعی شمارهٔ ۲۱۲

آن صورت الطاف الهی مائیم
همجامهٔ جامه دار شاهی مائیم
ما محرم راز حضرت سلطانیم
دانندهٔ اسرار کما هی مائیم

رباعی شمارهٔ ۲۱۳

انگشت زنان بر در جانان رفتیم
پیدا بودیم باز پنهان رفتیم
گوئی که برفت نعمت الله ز جهان
رفتیم ولی به نور ایمان رفتیم

رباعی شمارهٔ ۲۱۴

ما درویشیم پادشاهی بخشیم
ملکی از ماه تا به ماهی بخشیم
عالم چه بود که در زمان بخشش
مجموع خزائن الهی بخشیم

رباعی شمارهٔ ۲۱۵

در کتم عدم قلندر چالاکیم
در ملک وجود مالک افلاکیم
در کوی فنا جام بقا می نوشیم
در مجلس عشق ساقی لولاکیم

رباعی شمارهٔ ۲۱۶

او جمع همه همه تفاصیل وئیم
زان لحظه پی جمع و تفاضیل نئیم
در جام مئیم و گاه در جام شراب
اما همه جا حقیقتاً عین مئیم

رباعی شمارهٔ ۲۱۷

جوهر آبست و گوهرش دُر یتیم
دریاب بیان ما که سریست عظیم
موج است و حباب نزد ما هر دو یکی
بگذر ز دوئی یکی مسازش به دو نیم

رباعی شمارهٔ ۲۱۸

در کتم عدم سریر شاهی داریم
وان مملکت نامتناهی داریم
عالم همه داریم ولیکن چه کنیم
چون گنج معارف الهی داریم

رباعی شمارهٔ ۲۱۹

والله به خدا که ما خدا می دانیم
اسرار گدا و پادشا می دانیم
سرپوش فکنده اند بر روی طبق
سریست در این طبق که ما می دانیم

رباعی شمارهٔ ۲۲۰

ما محرم راز حضرت سلطانیم
احوال درون و هم برون می دانیم
منشی قضا هرچه نویسد مجمل
بر لوح قدر مفصلش می خوانیم

رباعی شمارهٔ ۲۲۱

ما عادت خود بهانه جوئی نکنیم
جز راست روی و نیک خوئی نکنیم
آنها که به جای ما بدی ها کردند
گر دست دهد به جز نکوئی نکنیم

رباعی شمارهٔ ۲۲۲

در نهصد و نه من دو قران می بینم
از مهدی و دجال نشان می بینم
دین نوع دگر گردد و اسلام دگر
این سرّ نهان است عیان می بینم

رباعی شمارهٔ ۲۲۳

تا صورت او در آینه می بینم
معنی همه هر آینه می بینم
آئینهٔ دل به چشم جان می نگرم
وین طرفه که او در آینه می بینم

رباعی شمارهٔ ۲۲۴

ما جمله حروف عالیاتیم مدام
پنهان ز همه به غیب ذاتیم مدام
هر چند کتاب عالمی بنوشتیم
پوشیده ز لوح کایناتیم مدام

رباعی شمارهٔ ۲۲۵

ترکیب بدن که چار حرف است مدام
زان چار حروف نعمت‌اللّه شده نام
چون حرف ز یاد نعمت‌اللّه برفت
اللّه ظهور کرد و اللّه و سلام

رباعی شمارهٔ ۲۲۶

در عالم عشق منزلی ساخته‌ام
سرمایه و سود جمله درباخته‌ام
من با تو بگویم که چه بشناخته‌ام
بشناخته ام چنان که بشناخته‌ام

رباعی شمارهٔ ۲۲۷

روبند به روی همچو مه بسته بتم
در پرده خوشی نشسته پیوسته بتم
این بت شاه است و عالمی بندهٔ او
برخاسته در خدمت و بنشسته بتـم

رباعی شمارهٔ ۲۲۸

دل در سر زلف دلستانش بستم
وز نرگش چشم پر خمارش مستم
من نیست شدم ز هست خود رستم
از هستی اوست هستیم گر هستم

رباعی شمارهٔ ۲۲۹

حمام شدم به گوشه ای بنشستم
با خدمت دلاک بسی پیوستم
دستم بگرفت و بر سر بام نشاند
فی الجمله چه گویم که به مویی رستم

رباعی شمارهٔ ۲۳۰

رفتم به خرابات و خراب افتادم
توبه بشکستم به شراب افتادم
راهی بردم به چشمهٔ آب حیات
تشنه بودم روان در آب افتادم

رباعی شمارهٔ ۲۳۱

بر خاک درش مست و خراب افتادم
همسایهٔ او در آفتاب افتادم
گفتــم که منـم که نـــور او می‌نگرم
کشتی بشکست و من در آب افتادم

رباعی شمارهٔ ۲۳۲

با شمع رخش دمی چو دمساز شدم
پروانهٔ مستمند جانباز شدم
آن روز که این قفس بباید پرداخت
چون شهبازی به دست شه باز شدم

رباعی شمارهٔ ۲۳۳

در کوی خرابات حضوری دارم
سرمستم و از عشق سروری دارم
با من بنشین که نیک روشن گردی
کز نـور خدا تمام نــوری دارم

رباعی شمارهٔ ۲۳۴

گویی که توکل و رضایی دارم
تسلیم و ریاضت و صفایی دارم
این جمله از آن تو مبارک بادت
من در دو جهان یکی خدایی دارم

رباعی شمارهٔ ۲۳۵

هر آینه ای که آید اندر نظرم
تمثال جمال روی او می ‌نگرم
در جام جهان نما نگاهی کردم
مجموع کمال در یکی می‌ شمرم

رباعی شمارهٔ ۲۳۶

تا جان دارم به می خوری می‌ کوشم
در کوی مغان مدام می می‌ نوشم
صد صومعه را به نیم حبه نخرم
من دیر مغان به این بها نفروشم

رباعی شمارهٔ ۲۳۷

تا جان باشد به می خوری می‌ کوشم
خوش آب حیاتی است روان می ‌نوشم
مویی ز سر زلف بتی یافته ام
زنـــار کنم بـــه عـــالمی نــــفروشم

رباعی شمارهٔ ۲۳۸

گفتم چه کنم که می گو چه کنم
گفتم جویم گفت که می جو چه کنم
گفتا می رو چنانکه من می کارم
گفتــم آری اگر نــَرویم چه کنــــم

رباعی شمارهٔ ۲۳۹

هر گه که دل از خلق جدا می‌ بینم
احوال وجود با نوا می‌ بینم
و آن لحظه که بی خود نفسی بنشینم
عالم همه سر به سر خدا می‌ بینم

رباعی شمارهٔ ۲۴۰

در خلوت دل یار نهان می ‌بینم
پیداست به علم او روان می ‌بینم
ازدیدهٔ کور روشنائی مطلب
عینی است عین و من عیان می‌ بینم

رباعی شمارهٔ ۲۴۱

گر صوفی صفهٔ صفا را بینم
ور عاشق رند بینوا را بینم
گر خود نگرم وگر شما را بینم
در هر چه نظر کنم خدا را بینم

رباعی شمارهٔ ۲۴۲

در ذات همه جلال او می ‌بینم
در حسن همه جمال او می ‌بینم
بینم همه کاینات در عین کمال
این نیز هم از کمال او می‌ بینم

رباعی شمارهٔ ۲۴۳

این درد همیشه من دوا می ‌بینم
در قهر و جفا لطف و وفا می بینم
در صحن زمین به زیر نه سقف فلک
در هر چه نظر کنــم خدا می‌ بیـنم

رباعی شمارهٔ ۲۴۴

زان باده نخورده ام که هشیار شوم
آن مست نیم که باز بیدار شوم
یک جام تجلّی بلای تو بَسَم
تا از عدم و وجود بیدار شوم

رباعی شمارهٔ ۲۴۵

ملک و ملکوت و جسم و جانند به هم
وین سیّد و بنده شه نشانند به هم
جامی ز حباب است و پر از آب حیات
نیکو نظری کن که چو آنند به هم

رباعی شمارهٔ ۲۴۶

پای چپ و راست دردمندند به هم
وین هر دو عزیز مستمندند به هم
بنگر که چگونه باشد ای یار عزیز
حال دو شکسته را که بندند به هم

رباعی شمارهٔ ۲۴۷

این اسم غنی و اول و آخر هم
محض نسب است ای برادر فافهم
قدوس و سلام غیر نسبی می دان
این قسم تو اسم ذات می دان فاعلم

رباعی شمارهٔ ۲۴۸

سمع و بصر و لسان و دست و پایم
چون او باشد به لطف او بر پایم
از جود وجود او وجودی دارم
جاوید به آن وجود او می‌ پایم

رباعی شمارهٔ ۲۴۹

تا آتش عشق او برافروخته‌ ایم
عود دل خود بر آتشش سوخته‌ ایم
دل سوخته‌ ایم و کار آتشبازی
آموختــه ‌ایم و نیــک آموختــه‌ ایم

رباعی شمارهٔ ۲۵۰

از دُردی درد ما دوا یافته ‌ایم
در کنج فنا گنج بقا یافته ‌ایم
چیزی که جهانیان به جان می ‌طلبند
ما یافته ‌ایم و نیک وایافته‌ ایم

رباعی شمارهٔ ۲۵۱

در دور قمر چو ماه پیدا شده ‌ایم
وز نور ظهور نیک بینا شده ‌ایم
ما موج و حباب و قطره بودیم ولی
جمع آمده ایم و جمله دریا شده ‌ایم

رباعی شمارهٔ ۲۵۲

گر چه زخمی رسیده است بر پایم
من بی سر و پا به خدمتت می‌ آیم
در راه تو از سر قدمی می‌ سازم
پایی چه بود که تا به پایی آیم

رباعی شمارهٔ ۲۵۳

در کوی مغان مست و خراب افتادیم
توبه بشکسته در شراب افتادیم
سر بر در میخانه نهادیم دگر
رندانه به ذوق بی حجاب افتادیم

رباعی شمارهٔ ۲۵۴

در کوی خرابات خراب افتادیم
رندانه به ذوق در شراب افتادیم
در بحر محیط کشت ای می ‌راندیم
کشتی بشکست و ما در آب افتادیم

رباعی شمارهٔ ۲۵۵

مانندهٔ گرد ، گرد مأوا گردیم
تا خاک در خانهٔ او وا گردیم
چون آب روان روی به دریا داریم
دریا بودیم و باز دریا گردیم

رباعی شمارهٔ ۲۵۶

در کتم عدم سریر شاهی داریم
وان مملکت نامتناهی داریم
عالم همه داریم ولیکن چه کنیم
چون گنج معارف الهی داریم

رباعی شمارهٔ ۲۵۷

یک جو غم ایام نداریم خوشیم
گر چاشت رسد شام نداریم خوشیم
چون پخته به ما می ‌رسد از عالم غیب
یک جو طمع خام نداریم خوشیم

رباعی شمارهٔ ۲۵۸

توحید به توحید نکو می دانیم
خود را به خدا و او به او می ‌دانیم
خود را و تو را به او شناسیم ای عقل
تا ظن نبری که او به تو می ‌دانیم

رباعی شمارهٔ ۲۵۹

عمری است که زنده به حیات اویم
پوشیده به تشرف صفات اویم
از روی وجود چون نکو می ‌نگرم
پیشم بنشین که عین ذات اویم

رباعی شمارهٔ ۲۶۰

از لوح وجود بخوان تو حافظ قرآن
وز لوح قدر باز بگیرش فرقان
در مکتب عقل و نفس کلیه را
هم مجمل و هم مفصل از هر دو بخوان

رباعی شمارهٔ ۲۶۱

مائیم ز خود وجود پرداختگان
و آتش به وجود خود در انداختگان
پیش رخ چون شمع تو شبهای دراز
پروانه صفت وجود خود باختگان

رباعی شمارهٔ ۲۶۲

ای خواجه به جامهٔ کسان ناز مکن
بی حسن و کرشمه ناز آغاز مکن
چون نیست ترا قماش بزازی هیچ
اندر سر بازار دکان باز مکن

رباعی شمارهٔ ۲۶۳

در هر نفسی کسب کمالی می کن
بر لوح دلت نقش خیالی می کن
بر چشمهٔ چشم ما نظر می‌ فرما
اما طلب آب زلالی می کن

رباعی شمارهٔ ۲۶۴

گفتم شاهم گفت که از دولت من
گفتم ماهم گفت که از طلعت من
گفتم خواهم که پادشاهی گردم
گفتا گردی ولیکن از خدمت من

رباعی شمارهٔ ۲۶۵

دل مغز حقیقت است تن پوست ببین
در کسوت روح صورت دوست ببین
هر ذره که او نشان هستی دارد
یا سایهٔ نور اوست یا اوست ببین

رباعی شمارهٔ ۲۶۶

در سایهٔ او تو آفتابش می ‌بین
تمثال جمال او در آبش می‌ بین
جز نقش خیال او نبینی در خواب
گر می خواهی برو به خوابش می ‌بین

رباعی شمارهٔ ۲۶۷

جانا لب زیرین تو به یا زبرین
نیمی عسلین آمد و نیمی شکرین
من فرق میان این و آن تنوانم
صد رحمت ایزدی بر آن باد و بر این

رباعی شمارهٔ ۲۶۸

آن شاه که او قسیم نار است و جنان
در ملک و ملک صاحب سیف است و سنان
ملک دو جهان مسخر اوست بلی
آن را به سنان گرفت و این را به سنان

رباعی شمارهٔ ۲۶۹

بواب از آن نشانده اند بر در او
تا وا گردد هر که ندارد سر او
صد جان به جوی است نزد جانانهٔ ما
جانی چه بود که باشد آن در خور او

رباعی شمارهٔ ۲۷۰

وقتی که نباشد این خیال من و تو
او باشد و او باشد و او باشد و او
این است بیان لی مع اللّه بر ما
گر عارف کاملی بدانش نیکو

رباعی شمارهٔ ۲۷۱

در ساغر ما به جز می ناب نبو
با عاشق مست عقل مخمور که بو
گویی ز فلان چشمه روان آب خوش است
با بحر محیط قطرهٔ آب چه بو

رباعی شمارهٔ ۲۷۲

ای مظهر ذات را صفات آمده تو
بل عین صفات را چو ذات آمده تو
بی ذات و صفات کاینات است عدم
ای ذات و صفات کاینات آمده تو

رباعی شمارهٔ ۲۷۳

در بحر در آ درّ یتیم از ما جو
آن درّ یتیم از چنین دریا جو
اسمای اله گنج بی ‌پایان است
گنج ار طلبی از همهٔ اشیا جو

رباعی شمارهٔ ۲۷۴

در بحر در آ و عین ما از ما جو
آن درّ یتیم را در این دریا جو
گویی که کجا مراد خود خواهم یافت
جا را بگذار و جای آن بی جا جو

رباعی شمارهٔ ۲۷۵

گر شه خواهی محرم آن شاه بجو
در راه در آ و یار همراه بجو
گر بنده و سیّدی به هم می‌ طلبی
برخیز و بیا و نعمت‌اللّه بجو

رباعی شمارهٔ ۲۷۶

اسم و صفت و مظاهر و مظهر کو
خود نام و نشان و باطن و ظاهر کو
معشوقه و عشق و عاشق آنجا نبود
منظور کجا نظر کجا ناظر کو

رباعی شمارهٔ ۲۷۷

شبخیز که راز او نگوید با او
شب خیزی او سهل بود ای نیکو
بر خیز به شب راز بگو و بشنو
مقصود ز شبخیزی ما را می گو

رباعی شمارهٔ ۲۷۸

بگذر ز حدوث و قدم هیچ مگو
بگذار وجود وز عدم هیچ مگو
از جام جهان نما می عشق بنوش
با ما ز شراب جام جم هیچ مگو

رباعی شمارهٔ ۲۷۹

یا رب دانی که من بگاه و بیگاه
جز در تو نکردم ز چپ و راست نگاه
حسن تو چو ماه و شاهدان چون آبند
در آب نظر می کنم و بینم ماه

رباعی شمارهٔ ۲۸۰

یارم ز سر ناز نقابی بسته
بگشوده و زلف و خوش حجابی بسته
در دیدهٔ ما خیال روی خوبش
نقشی است که بر عارض آبی بسته

رباعی شمارهٔ ۲۸۱

در کتم عدم عقل خیالی بسته
در پردهٔ آن خیال خوش بنشسته
وهم آمده و مزاحم عقل شده
کوری و کری به همدگر پیوسته

رباعی شمارهٔ ۲۸۲

رند است کسی که از خودی وارسته
پیوسته یگانه با یکی پیوسته
برخاسته از هر دو جهان رندانه
در کوی خرابات مغان بنشسته

رباعی شمارهٔ ۲۸۳

ای در طلب گره گشایی مرده
در وصل فتاده وز جدایی مرده
ای بر لب بحر تشنه در خواب شده
ای بر سر گنج وز گدایی مرده

رباعی شمارهٔ ۲۸۴

ای هست همه ز هست تو هست شده
وی هر دو جهان از می تو مست شده
یاری که ز دست تست آن دستان یافت
زان دست هزار بار از دست شده

رباعی شمارهٔ ۲۸۵

ساقی می خمخانه به ما پیموده
در هر جامی می دگر بنموده
جاوید اگر شراب بخشد ما را
نوشیم و بپوشیم چنین فرموده

رباعی شمارهٔ ۲۸۶

دیدم صنمی جام میی نوشیده
از نقش خیال جامه ای پوشیده
گفتم ز کجا شراب نوشی گفتا
از خم میی که خود به خود جوشیده

رباعی شمارهٔ ۲۸۷

موجود به واجب الوجودیم همه
هستیم ولی هیچ نبودیم همه
از جود وجود عشق موجود شدیم
بی جود وجود بی وجودیم همه

رباعی شمارهٔ ۲۸۸

در هر دو جهان غیر یکی باشد نه
در بودن آن یکی شکی باشد نه
گر زان که یکی در دگری می نگرد
در مذهب عشق نیککی باشد نه

رباعی شمارهٔ ۲۸۹

ما را می کهنه باید و دیرینه
از روز ازل تا به ابد سیری نه
خم از عدم و صراحی از جود وجود
او تلخ نه و شور نه و شیرین نه

رباعی شمارهٔ ۲۹۰

حرص و حسد و بعض و ریا و کینه
اوصاف بشر طبیعت دیرینه
حقا که به گرد هیچ مردی نرسی
تا پاک نگردت از اینها سینه

رباعی شمارهٔ ۲۹۱

مستم ز خرابات ولی از می نه
نقلم همه نقل است و حریفم شی نه
ای عالمیان نشان ولیکن پی نه
عالم همه در من است و من در وی نه

رباعی شمارهٔ ۲۹۲

اسرار سعادت نه به عادت زده ‌ای
وز گنج همه روزه زیادت زده‌ ای
این چشم سیه سرخ بر ابرو که تو راست
پیداست که از سر ارادت زده ‌ای

رباعی شمارهٔ ۲۹۳

گر معرفت نامتناهی یابی
درعین همه نور الهی یابی
بیرون ز تو نیست خویشتن را بشناس
از خود بطلب هر آن چه خواهی یابی

رباعی شمارهٔ ۲۹۴

گر زان که تو الطاف الهی یابی
وین بحر محیط ما کماهی یابی
هر چند گدا و بینوایی ای یار
اندیشه مکن که پادشاهی یابی

رباعی شمارهٔ ۲۹۵

یاری دارم یگانهٔ سرمستی
هستی که جز او نیست به عالم هستی
گویند بگیر دست او را در دست
دستش گیرم اگر بیابم دستی

رباعی شمارهٔ ۲۹۶

داماد بیاید و کند دامادی
غمها برود به ما رسد آن شادی
گویی که منم بندهٔ سلطان جهان
از ما بطلب تو خط آن آزادی

رباعی شمارهٔ ۲۹۷

با آنکه تو اندر پی مقصود خودی
نه واجد غیری و نه موجودی خودی
مقصود تو از طاعت معبود اگر
بهبود خود است پس تو معبود خودی

رباعی شمارهٔ ۲۹۸

گفتم که منم گفت حجابی داری
گفتم نه منم گفت خرابی داری
گفتم که وصال تو کجا یابم من
گفتا که برو خیال خوابی داری

رباعی شمارهٔ ۲۹۹

اللّه یکی صفات او بسیاری
وز هر صفتی به عاشقی بازاری
یاری که به هر صفت ورا باشد یار
یاری باشد چو سید ما باری

رباعی شمارهٔ ۳۰۰

گفتم مستم گفت چنین پنداری
گفتم هشیار گفت تو نه هشیاری
گفتم چه کنم گفت که می گو چه کنم
گفتم تا کی گفت که تا جان داری

رباعی شمارهٔ ۳۰۱

تا با خبرم ز تو ندارم خبری
وز مایی و وز منی نمانده اثری
بی خود نگرم به خود خدا می ‌بینم
اینست نظر به چشم ما کن نظری

رباعی شمارهٔ ۳۰۲

از فقر به عالم معانی برسی
از ترک به ذوق آن جهان برسی
گر ترک وجود ما سوی اللّه کنی
چون خضر به آب زندگانی برسی

رباعی شمارهٔ ۳۰۳

گر زانکه نه در بند هوا و هوسی
با ما نفسی بر آ اگر همنفسی
این یک نفس عزیز را خوار مدار
دریاب که بازماندهٔ یک نفسی

رباعی شمارهٔ ۳۰۴

خواهی که درین زمانه اوحد باشی
در حضرت ذوالجلال مفرد باشی
دارم سخنی که عقل گوید احسن
چون نیک توان بود چرا بد باشی

رباعی شمارهٔ ۳۰۵

گر عالم سر لی مع اللّه شوی
دانندهٔ راز بنده و شاه شوی
گر صورت و معنی جهان دریابی
واقف ز رموز نعمت اللّه شوی

رباعی شمارهٔ ۳۰۶

بی رنگ اگر ز رنگ آگاه شوی
دانندهٔ سرّ صبغة‌اللّه شوی
گر نعمت او بی حد و عد بشناسی
حقا که تو نیز نعمت‌اللّه شوی

رباعی شمارهٔ ۳۰۷

گر مست شراب اذکروا اللّه شوی
گویا به دم انطقنا اللّه شوی
وز نعمت حق را تو به حق بشناسی
حقا که تو نیز نعمت اللّه شوی

رباعی شمارهٔ ۳۰۸

هم تازه گلی هم شکری هم نمکی
بر برگ گل سرخ چکیده نمکی
خوبان جهان به جملگی چون نمکند
شیرین نبود نمک تو شیرین نمکی

رباعی شمارهٔ ۳۰۹

گفتم به لبانت که سراسر نمکی
گفتا تو چه دانی لب من تا نمکی
گفتم که درین مدینه هستی تو رسول
گفتا که محمدم ولیکن نه مکی

رباعی شمارهٔ ۳۱۰

زنهار دلا مکوش جز بر نیکی
زیرا که زیان نکرد کس در نیکی
گر زان که کسی به جای تو نیک نکرد
تو نیکی کن به جای او گر نیکی

رباعی شمارهٔ ۳۱۱

گر زان که به ذوق علم ما را دانی
خود را بشناسی و خدا را دانی
گر دُردی درد دل چو ما نوش کنی
آن دُردی درد دل دوا را دانی

رباعی شمارهٔ ۳۱۲

ای آنکه طلبکار جهان جانی
جانی و دلی و بلکه خود جانانی
مطلوب توئی طلب توئی طالب تو
دریاب که بی تو هر چه جویی آنی

رباعی شمارهٔ ۳۱۳

وقتی که توکلت فراموش کنی
با دلبر من دست در آغوش کنی
ور زان که سبو کشی و منت داری
جامی ز می توکلم نوش کنی

رباعی شمارهٔ ۳۱۴

بردار ز پیش پردهٔ خود بینی
زین سان که تویی اگر کنی خود بینی
ابلیس سزای خود ز خود بینی دید
تو نیز مکن و گر کنی خود بینی

رباعی شمارهٔ ۳۱۵

تا جامع اسرار الهی نشوی
شایستهٔ تخت پادشاهی نشوی
تا غرقهٔ دریا نشوی همچون ما
دانندهٔ حال ما کماهی نشوی

رباعی شمارهٔ ۳۱۶

بی آینه تمثال نماید هی هی
بی مهر به شب ماه بر آید هی هی
سوزد سبحات وجه او دیدهٔ ما
گر پردهٔ وجه برگشاید هی هی

رباعی شمارهٔ ۳۱۷

با عقل حدیث عشق گویی هی هی
در کتم عدم وجود جویی هی هی
جامی و شراب و عاشق و معشوقی
یک دم به خود آ که خود تو اویی هی هی

رباعی شمارهٔ ۳۱۸

در کتم عدم وجود جویی هی هی
با ما سخنی ز ذات گویی هی هی
موجی و حباب نزد ما هر دو یکی است
بر آب نشسته آب جویی هی هی

رباعی شمارهٔ ۳۱۹

با عقل حدیث عشق گوئی هی هی
در کتم عدم وجود جوئی هی هی
جامی و شراب و عاشق و معشوقی
یکتا به خود آ که خود تو اوئی هی هی

رباعی شمارهٔ ۳۲۰

در عالم حسن بر همه شاه تویی
خوبان همه چون ستاره و ماه تویی
ای نور دو چشم و ای خلیل‌اللّه من
سجاده نشین نعمت‌اللّه تویی

رباعی شمارهٔ ۳۲۱

از بهر خدا اگر خدا می ‌جویی
می دان که خدا را به هوا می ‌جویی
او را بطلب تا که بیابی او را
غیرش چه کنی غیر چرا می ‌جویی