پیشنهادات  

سهراب سپهری - ما هیچ، ما نگاه

اکنون هبوط رنگ

سال میان دو پلک راثانیه هایی شبیه راز تولدبدرقه کردند.کم کم ، در ارتفاع خیس ملاقاتصومعه نورساخته می شد.حادثه از جنس ترس بود.ترسوارد ترکیب سنگ ها می شد.حنجره ای در ضخامت خنک بادغربت یک دوست رازمزمه می کرد.از سر بارانتا ته پاییزتجربه های کبوترانه روان بود.باران وقتی که ایستادمنظره اوراق بود.وسعت مرطوباز نفس افتاد.قوس قزح در دهان حوصله ماآب شد.

ای شور، ای قدیم

صبحشوری ابعاد عیدذایقه را سایه کرد .عکس من افتاد در مساحت تقویم:در خم آن کودکانه های مورب،روی سرازیری فراغت یک عیدداد زدم:به ، چه هوایی !در ریه هایم وضوح بال تمام پرنده های جهان بود.آن روزآب ، چه تر بود!باد به شکل لجاجت متواری بود.من همه مشق های هندسی ام راروی زمین چیده بودم.آن روز چند مثلث در آبغرق شدند.منگیج شدم،جست زدم روی کوه نقشه جغرافی:آی ، هلیکوپتر نجات !طرح دهان در عبور باد به هم ریخت.ای وزش شور ، ای شدیدترین شکل!سایه لیوان آب راتا عطش این صداقت متلاشیراهنمایی کن.

اینجا همیشه تیه

ظهر بود.ابتدای خدا بود.ریگ زار عفیفگوش می کرد،حرف های اساطیری آب را می شنید.آب مثل نگاهی به ابعاد ادراک.لکلکمثل یک اتفاق سفیدبر لب برکه بود.حجم مرغوب خود رادر تماشای تجرید می شست.چشموارد فرصت آب می شد.طعم پاک اشاراتروی ذوق نمک زار از یاد می رفت.باغ سبز تقربتا کجای کویرصورت ناب یک خواب شیرین؟ای شبیهمکث زیبادر حریم علف های قربت !در چه سمت تماشاهیچ خوشرنگسایه خواهد زد؟کی انسانمثل آواز ایثاردر کلام فضا کشف خواهد شد؟ای شروع لطیف!جای الفاظ مجذوب ، خالی !

اینجا پرنده بود

ای عبور ظریف !بال را معنی کنتا پر هوش من از حسادت بسوزد.ای حیات شدید !ریشه های تو از مهلت نورآب می نوشد.آدمی زاد- این حجم غمناک-روی پاشویه وقتروز سرشاری حوض را خواب می بیند.ای کمی رفته بالاتر از واقعیت!با تکان لطیف غریزهارث تاریک اشکال از بال های تو می ریزد.عصمت گیج پروازمثل یک خط مغلقدر شیار فضا رمز می پاشد.منوارث نقش فرش زمینمو همه انحناهای این حوضخانه،شکل آن کاسه مسهم سفره بوده با مناز زمین های زبر غریزیتا تراشیدگی های وجدان امروز.ای نگاه تحرک !حجم انگشت تکرارروزن التهاب مرا بست:پیش از این در لب سیبدست من شعله ور می شد.پیش از این یعنیروزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود.روزگاری که در سایه برگ ادراکروی پلک درشت بشارتخواب شیرینی از هوش می رفت،از تماشای سوی ستارهخون انسان پر از شمش اشراق می شد.ای حضور پریروز بدوی !ای که با یک پرش از سر شاخه تا خاکحرمت زندگی راطرح می ریزی !من پس از رفتن تو لب شطبانگ پاهای تند عطش رامی شنیدم.بال حاضر جواب تواز سوال فضا پیش می افتد.آدمی زاد طومار طولانی انتظار است،ای پرنده ، ولی توخال یک نقطه در صفحه ارتجال حیاتی.

بی روزها عروسک

این وجودی که در نور ادراکمثل یک خواب رعنا نشستهروی پلک تماشاواژه هایی تر و تازه می پاشد.چشم هایشنفی تقویم سبز حیات است.صورتش مثل یک تکه تعطیل عهد دبستان سپید است.سال ها این سجود طراوتمثل خوشبختی ثابتروی زانوی آدینه ها می نشست.صبح ها مادر من برای گل زردیک سبد آب می برد،من برای دهان تماشامیوه کال الهام میبردم.این تن بی شب و روزپشت باغ سراشیب ارقاممثل اسطوره می خفت.فکر من از شکاف تجرد به او دست می زد.هوش من پشت چشمان او آب می شد.روی پیشانی مطلق اووقت از دست می رفت.پشت شمشاد ها کاغذ جمعه ها راانس اندازه ها پاره می کرد.این حراج صداقتمثل یک شاخه تمرهندیدر میان من و تلخی شنبه ها سایه می ریخت.یا شبیه هجومی لطیفقلعه ترس های مرا می گرفت.دست او مثل یک امتداد فراغتدر کنار تکالیف من محو می شد.( واقعیت کجا تازه تر بود ؟من که مجذوب یک حجم بی درد بودمگاه در سینی فقر خانهمیوه های فروزان الهام را دیده بودم.در نزول زبان خوشه های تکلم صدادارتر بوددر فساد گل و گوشتنبض احساس من تند می شد.از پریشانی اطلسی هاروی وجدان من جذبه می ریخت.شبنم ابتکار حیاتروی خاشاکبرق می زد.)یک نفر باید از این حضور شکیبابا سفرهای تدریجی باغ چیزی بگوید.یک نفر باید این حجم کم را بفهمد،دست او را برای تپش های اطراف معنی کند،قطره ای وقتروی این صورت بی مخاطب بپاشد.یک نفر باید این نقطه محض رادر مدار شعور عناصر بگرداند.یک نفر باید از پشت درهای روشن بیاید.گوش کن، یک نفر می دود روی پلک حوادث:کودکی رو به این سمت می آید.

تا انتها حضور

امشبدر یک خواب عجیبرو به سمت کلماتباز خواهد شد.باد چیزی خواهد گفت.سیب خواهد افتاد،روی اوصاف زمین خواهد غلتید،تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت.سقف یک وهم فرو خواهد ریخت.چشمهوش محزون نباتی را خواهد دید.پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید.راز ، سر خواهد رفت.ریشه زهد زمان خواهد پوسید.سر راه ظلماتلبه صحبت آببرق خواهد زد ،باطن آینه خواهد فهمید.امشبساقه معنی راوزش دوست تکان خواهد داد،بهت پرپر خواهد شد.ته شب ، یک حشرهقسمت خرم تنهایی راتجربه خواهد کرد.داخل واژه صبحصبح خواهد شد.

تنهای منظره

کاج های زیادی بلند.زاغ های زیادی سیاه.آسمان به اندازه آبی.سنگچین ها ، تماشا، تجرد.کوچه باغ فرا رفته تا هیچ.ناودان مزین به گنجشک.آفتاب صریح.خاک خوشنود.چشم تا کار می کردهوش پاییز بود.ای عجیب قشنگ !با نگاهی پر از لفظ مرطوبمثل خوابی پر از لکنت سبز یک باغ،چشم هایی شبیه حیای مشبک ،پلک های مرددمثل انگشت های پریشان خواب مسافر !زیر بیداری بید های لب رودانسمثل یک مشت خاکستر محرمانهروی گرمای ادراک پاشیده می شد.فکرآهسته بود.آرزو دور بودمثل مرغی که روی درخت حکایت بخواند.

سمت خیال دوست

برای ک.تیناماهرنگ تفسیر مس بود.مثل اندوه تفهیم بالا می آمد.سروشیهه بارز خاک بود.کاج نزدیکمثل انبوه فهمصفحه ساده فصل را سایه میزد.کوفی خشک تیغال ها خوانده می شد.از زمین های تاریکبوی تشکیل ادراک می آمد.دوستتوری هوش را روی اشیالمس می کرد.جمله جاری جوی را می شنید،با خود انگار می گفت:هیچ حرفی به این روشنی نیست.من کنار زهابفکر می کردم:امشبراه معراج اشیا چه صاف است !

متن قدیم شب

ای میان سخن های سبز نجومی !برگ انجیر ظلمتعفت سبز را می رساندسینه آب در حسرت عکس یک باغمی سوزد.سیب روزانهدر دهان طعم یک وهم دارد.ای هراس قدیم !در خطاب تو انگشت های من از هوش رفتند.امشبدست هایم از شاخه اساطیریمیوه می چینند.امشبهر درختی به اندازه ترس من برگ دارد.جرات حرف در هرم دیدار حل شد.ای سر آغاز های ملون!چشم های مرا در وزش های جادو حمایت کنید.من هنوزموهبت های مجهول شب راخواب می بینم.من هنوزتشنه آب های مشبکهستم.دگمه های لباسمرنگ اوراد اعصار جادوست.در علف زار پیش از شیوع تکلمآخرین جشن جسمانی ما بپا بود.من در این جشن موسیقی اختران رااز درون سفالینه ها می شنیدمو نگاهم پر از کوچ جادوگران بود.ای قدیمی ترین عکس نرگس در آیینه حزن !جذبه تو مرا همچنان برد.- تا هوای تکامل ؟- شاید.در تب حرف ، آب بصیرت بنوشیم.زیر ارث پراکنده شبشرم پاک روایت روان است:در زمان های پیش از طلوع هجاهامحشری از همه زندگان بود.از میان تمام حریفانفک من از غرور تکلم ترک خورد.بعدمن که تا زانودر خلوص سکوت نباتی فرو رفته بودمدست و رو در تماشای اشکال شستم.بعد ، در فصل دیگر ،کفش های من از لفظ شبنمتر شد.بعد، وقتی که بالای سنگی نشستمهجرت سنگ را از جوار کف پای خود می شنیدم.بعد دیدم که از موسم دست هایمذات هر شاخه پرهیز می کرد.ای شب ارتجالی !دستمال من از خوشه خام تدبیر پر بود.پشت دیوار یک خواب سنگینیک پرنده از انس ظلمت می آمددستمال مرا برد.اولین ریگ الهام در زیر پایم صدا کرد.خون من میزبان رقیق فضا شد.نبض من در میان عناصر شنا کرد.ای شب ...نه ، چه می گویم،آب شد جسم سرد مخاطب در اشراق گرم دریچه .سمت انگشت من با صفا شد.

نزدیک دورها

زن دم درگاه بودبا بدنی از همیشه.رفتم نزدیک:چشم ، مفصل شد.حرف بدل شد به پر، به شور، به اشراق.سایه بدل شد به آفتاب.رفتم قدری در آفتاب بگردم.دور شدم در اشاره های خوشایند:رفتم تا وعده گاه کودکی و شن ،تا وسط اشتباه های مفرح،تا همه چیزهای محض.رفتم نزدیک آب های مصور،پای درخت شکوفه دار گلابیبا تنه ای از حضور.نبض می آمیخت با حقایق مرطوب.حیرت من با درخت قاتی می شد.دیدم در چند متری ملکوتم.دیدم قدری گرفته ام.انسان وقتی دلش گرفتاز پی تدبیر می رود.من هم رفتم.رفتم تا میز،تا مزه ماست، تا طراوت سبزی .آنجا نان بود و استکان و تجرع:حنجره می سوخت در صراحت ودکا.باز که گشتم،زن دم درگاه بودبا بدنی از همیشه ها جراحت.حنجره جوی آب راقوطی کنسرو خالیزخمی می کرد.

هم سطر، هم سپید

صبح است.گنجشک محضمی خواند.پاییز، روی وحدت دیواراوراق می شود.رفتار آفتاب مفرح حجم فساد رااز خواب می پراند:یک سیبدر فرصت مشبک زنبیلمی پوسد.حسی شبیه غربت اشیااز روی پلک می گذرد.بین درخت و ثانیه سبزتکرار لاجوردبا حسرت کلام می آمیزد.اماای حرمت سپیدی کاغذ !نبض حروف مادر غیبت مرکب مشاق می زند.در ذهن حال ، جاذبه شکلاز دست می رود.باید کتاب را بست.باید بلند شددر امتداد وقت قدم زد،گل را نگاه کرد، ابهام را شنید.باید دویدن تا ته بودن.باید به بوی خاک فنا رفت.باید به ملتقای درخت و خدا رسید.باید نشستنزدیک انبساطجایی میان بیخودی و کشف.

وقت لطیف شن

باراناضلاع فراغت را می شست.من با شن هایمرطوب عزیمت بازی می کردمو خواب سفرهای منقش می دیدم.من قاتی آزادی شن ها بودم.مندلتنگبودم.در باغیک سفره مانوسپهنبود.چیزی وسط سفره، شبیهادراک منور:یک خوشه انگورروی همه شایبه را پوشید.تعمیر سکوتگیجم کرد.دیدم که درخت ، هست.وقتی که درخت هستپیداست که باید بود،باید بودو رد روایت راتا متن سپیددنبال کرد.اماای یاس ملون!

چشمان یک عبور

آسمان پر شد از خال پروانه های تماشا.عکس گنجشک افتاد در آب رفاقت.فصل پرپر شد از روی دیوار در امتداد غریزه.باد می آمد از سمت زنبیل سبز کرامت.شاخه مو به انگورمبتلا بود.کودک آمدجیب هایش پر از شور چیدن.(ای بهار جسارت !امتداد تو در سایه کاج های تاملپاک شد.)کودک از پشت الفاظتا علف های نرم تمایل دوید،رفت تا ماهیان همیشه.روی پاشویه حوضخون کودک پر از فلس تنهایی زندگی شد.بعد ، خاریپای او را خراشید.سوزش چشم روی علف ها فنا شد.(ای مصب سلامت !شور تن در تو شیرین فرو می نشیند.)جیک جیک پریروز گنجشک های حیاطروی پیشانی فکر او ریخت .جوی آبی که از پای شمشاد ها تا تخیل روان بودجهل مطلوب تن را به همراه می برد.کودک از سهم شاداب خود دور می شد.زیر باران تعمیدی فصلحرمت رشداز سر شاخه های هلو روی پیراهنش ریخت.در مسیر غم صورتی رنگ اشیاریگ های فراغت هنوزبرق می زد.پشت تبخیر تدریجی موهبت هاشکل پرپرچه ها محو می شد.کودک از باطن حزن پرسید:تا غروب عروسک چه اندازه راه است؟هجرت بزرگی از شاخه، او را تکان داد.پشت گل های دیگرصورتش کوچ می کرد.( صبحگاهی در آن روزهای تماشاکوچ بازیچه ها رازیر شمشادهای جنوبی شنیدم.بعد، در زیر گرمامشتم از کاهش حجم انگور پر شد.بعد، بیماری آب در حوض های قدیمیفکرهای مرا تا ملامت کشانید.بعد ها، در تب حصبه دستم به ابعاد پنهان گل ها رسید.گرته دلپذیر تغافلروی شن های محسوس خاوش می شد.منروبرو می شدم با عروج درخت ،با شیوع پر یک کلاغ بهاره،با افول وزغ در سجایای نا روشن آب ،با صمیمیت گیج فواره حوض ،با طلوع تر سطل از پشت ابهام یک چاه.)کودک آمد میان هیاهوی ارقام.(ای بهشت پریشانی پاک پیش از تناسب !خیس حسرت ، پی رخت آن روزها می شتابم.)کودک از پله های خطا رفت بالا.ارتعاشی به سطح فراغت دوید.وزن لبخندادراک کم شد.

از آبها به بعد

روزی کهدانش لب آب زندگی می کرد،انساندر تنبلی لطیف یک مرتعبا فلسفه های لاجوردی خوش بود.در سمت پرنده فکر می کرد.با نبض درخت ، نبض او می زد.مغلوب شرایط شقایق بود.مفهوم درشت شطدر قعر کلام او تلاطم داشت.انساندر متن عناصرمی خوابید.نزدیک طلوع ترس، بیدارمی شد.اما گاهیآواز غریب رشددر مفصل ترد لذتمی پیچید.زانوی عروجخاکی می شد.آن وقتانگشت تکاملدر هندسه دقیق اندوهتنها می ماند.