پیشنهادات  

سهراب سپهری - زندگی خواب‌ها

باغی در صدا

در باغی رها شده بودم.نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید.آیا من خود بدین باغ آمده بودمو یا باغ اطراف مرا پر کرده بود؟هوای باغ از من می گذشتو شاخ و برگش در وجودم می لغزید.آیا این باغسایه روحی نبودکه لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود؟ناگهان صدایی باغ را در خود جای داد،صدایی که به هیچ شباهت داشت.گویی عطری خودش را در آیینه تماشا می کرد.همیشه از روزنه ای ناپیدااین صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود.سرچشمه صدا گم بود:من ناگاه آمده بودم.خستگی در من نبود:راهی پیموده نشد.آیا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت؟ناگهان رنگی دمید:پیکری روی علف ها افتاده بود.انسانی که شباهت دوری با خود داشت.باغ در ته چشمانش بودو جا پای صدا همراه تپش هایش.زندگی اش آهسته بود.وجودش بیخبری شفافم را آشفته بود.وزشی برخاستدریچه ای بر خیرگی ام گشود:روشنی تندی به باغ آمد.باغ می پژمردو من به درون دریچه رها می شدم.

برخورد

نوری به زمین فرود آمد:دو جاپا بر شن‌های بیابان دیدم.از کجا آمده بود؟به کجا می رفت؟تنها دو جاپا دیده می شد.شاید خطایی پا به زمین نهاده بود.ناگهان جاپاها براه افتادند.روشنی همراهشان می‌خزید.جاپاها گم شدند،خود را از روبرو تماشا کردم:گودالی از مرگ پر شده بود.و من در مرده خود براه افتادم.صدای پایم را از راه دوری می‌شنیدم،شاید از بیابانی می‌گذشتم.انتظاری گمشده با من بود.ناگهان نوری در مرده‌ام فرود آمدو من در اضطرابی زنده شدم:دو جاپا هستی‌ام را پر کرد.از کجا آمده بود؟به کجا می‌رفت؟تنها دو جاپا دیده می‌شد.شاید خطایی پا به زمین نهاده بود.

بی پاسخ

در تاریکی بی آغاز و پایاندری در روشنی انتظارم رویید.خودم را در پس در تنها نهادمو به درون رفتم:اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد.سایه ای در من فرود آمدو همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد.پس من کجا بودم؟شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسان داشتو من انعکاسی بودمکه بیخودانه همه خلوت ها را بهم می زددر پایان همه رویاها در سایه بهتی فرو می رفت.من در پس در تنها مانده بودم.همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام.گویی وجودم در پای این در جا مانده بود،در گنگی آن ریشه داشت.آیا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود؟در اتاق بی روزن انعکاسی سرگردان بودو من در تاریکی خوابم برده بود.در ته خوابم خودم را پیدا کردمو این هشیاری خلوت خوابم را آلود.آیا این هشیاری خطای تازه من بود؟در تاریکی بی آغاز و پایانفکری در پس در تنها مانده بودم.پس من کجا بودم؟حس کردم جایی به بیداری می رسم.همه وجودم را در روشنی این بیداری تماشا کردم:آیا من سایه گمشده خطایی نبودم؟در اتاق بی روزنانعکاسی نوسان داشت.پس من کجا بودم؟در تاریکی بی آغاز و پایانبهتی در پس در تنها مانده بودم.

جهنم سرگردان

شب را نوشیده امو بر این شاخه های شکسته می گریم.مرا تنها گذارای چشم تبدار سرگردان !مرا با رنج بودن تنها گذار.مگذار خواب وجودم را پر پر کنم.مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارمو به دامن بی تار و پود رویاها بیاویزم.سپیدی های فریبروی ستون های بی سایه رجز می خوانند.طلسم شکسته خوابم را بنگربیهوده به زنجیر مروارید چشم آویخته.او را بگوتپش جهنمی مست !او را بگو: نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام.نوشیده ام که پیوسته بی آرامم.جهنم سرگردان!مرا تنها گذار.

خواب تلخ

مرغ مهتابمی خواند.ابری در اتاقم می گرید.گل های چشم پشیمانی می شکفد.در تابوت پنجره ام پیکر مشرق می لولد.مغرب جان می کند،می میرد.گیاه نارنجی خورشیددر مرداب اتاقم می روید کم کمبیدارمنپندارید در خوابسایه شاخه ای بشکستهآهسته خوابم کرد.اکنون دارم می شنومآهنگ مرغ مهتابو گل های پشیمانی را پرپر می کنم.

سفر

پس از لحظه های درازبر درخت خاکستری پنجره ام برگی روییدو نسیم سبزی تار و پود خفته مرا لرزاند.و هنوز منریشه های تنم را در شن های رویاها فرو نبرده بودمکه براه افتادم.پس از لحظه های درازسایه دستی روی وجودم افتادولرزش انگشتانش بیدارم کرد.و هنوز منپرتو تنهای خودم رادر ورطه تاریک درونم نیفکنده بودم.که براه افتادم.پس از لحظه های درازپرتو گرمی در مرداب یخ زده ساعت افتادو لنگری آمد و رفتش را در روحم ریختو هنوز مندر مرداب فراموشی نلغزیده بودمکه براه افتادمپس از لحظه های دارزیک لحظه گذشت:برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد،دستی سایه اش را از روی وجودم برچیدو لنگری در مرداب ساعت یخ بست.و هنوز من چشمانم را نگشوده بودمکه در خوابی دیگر لغزیدم.

فانوس خیس

روی علف ها چکیده ام.من شبنم خواب آلود یک ستاره امکه روی علف های تاریک چکیده ام.جایم اینجا نبود.نجوای نمناک علف ها را می شنومجایم اینجا نبود.فانوسدر گهواره خروشان دریا شست و شو می کندکجا می رود این فانوس ،این فانوس دریا پرست پر عطش مست ؟بر سکوی کاشی افق دورنگاهم با رقص مه آلود پریان می چرخد.زمزمه های شب در رگ هایم می روید.باران پر خزه مستیبر دیوار تشنه روحم می چکد.من ستاره چکیده ام.از چشم نا پیدای خطا چکیده ام:شب پر خواهشو پیکر گرم افق عریان بود.رگه سپید مرمر سبز چمن زمزمه می کرد.و مهتاب از پلکان نیلی مشرق فرود آمد.پریان می رقصیدند.و آبی جامه هاشان با رنگ افق پیوسته بود.زمزمه های شب مستم می کرد.پنجره رویا گشوده بود.و او چون نسیمی به درون وزید.اکنون روی علف ها هستمو نسیمی از کنارم می گذرد.تپش ها خاکستر شده اند.آبی پوشان نمی رقصند.فانوس آهسته بالا و پایین می رود.هنگامی که او از پنجره بیرون می پریدچشمانش خوابی را گم کرده بود.جاده نفس نفس می زد.صخره ها چه هوسناکش بوییدند!فانوس پر شتاب !تا کی می لغزیدر پست و بلند جاده کف بر لب پر آهنگ؟زمزمه های شب پژمرد.رقص پریان پایان یافت.کاش اینجا نچکیده بودم!هنگامی که نسیم پیکر او در تیرگی شب گم شدفانوس از کنار ساحل براه افتاد.کاش اینجا- در بستر پر علف تاریکی- نچکیده بودم !فانوس از من می گریزد.چگونه برخیزم؟به استخوان سرد علف ها چسبیده ام.و دور از من ، فانوسدر گهواره خروشان دریا شست و شو می کند.

لحظه گمشده

مرداب اتاقم کدر شده بودو من زمزمه خون را در رگ‌هایم می‌شنیدم.زندگی‌ام در تاریکی ژرفی می‌‌گذشت.این تاریکی، طرح وجودم را روشن می‌کرد.در باز شدو او با فانوسش به درون وزید.زیبایی رها شدهٔی بودو من دیده به راهش بودم:رویای بی‌شکل زندگی‌ام بود.عطری در چشمم زمزمه کرد.رگ‌هایم از تپش افتاد.همه رشته‌هایی که مرا به من نشان می‌داددر شعله فانوسش سوخت:زمان در من نمی‌گذشت.شور برهنهٔی بودم.او فانوسش را به فضا آویخت.مرا در روشن‌ها می‌جست.تار و پود اتاقم را پیمودو به من ره نیافت.نسیمی شعله فانوس را نوشید.وزشی می‌گذشتو من در طرحی جا می‌گرفتم،در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می‌شدم.پیدا، برای که؟او دیگر نبود.آیا با روح تاریک اتاق آمیخت؟عطری در گرمی رگ‌هایم جابه‌جا می‌شد.حس کردم با هستی گمشده‌اش مرا می‌نگردو من چه بیهوده مکان را می‌کاوم:آنی گم شده بود.

لولوی شیشه ها

در این اتاق تهی پیکرانسان مه آلود !نگاهت به حلقه کدام در آویخته ؟درها بستهو کلیدشان در تاریکی دور شد.نسیم از دیوارها می تراود:گل های قالی می لرزد.ابرها در افق رنگارنگ پرده پر می زنند.باران ستاره اتاقت را پر کردو تو در تاریکی گم شده ایانسان مه آلود!پاهای صندلی کهنه ات در پاشویه فرو رفته .درخت بید از خاک بسترت روییدهو خود را در حوض کاشی می جوید.تصویری به شاخه بید آویخته :کودکی که چشمانش خاموشی ترا دارد،گویی ترا می نگردو تو از میان هزاران نقش تهیگویی مرا می نگریانسان مه آلود!ترا در همه شب های تنهاییتوی همه شیشه ها دیده ام.مادر مرا می ترساند:لولو پشت شیشه هاست!و من توی شیشه ها ترا میدیدم.لولوی سرگردان !پیش آ،بیا در سایه هامان بخزیم .درها بستهو کلیدشان در تاریکی دور شد.بگذار پنجره را به رویت بگشایم.انسان مه آلود از روی حوض کاشی گذشتو گریان سویم پرید.شیشه پنجره شکست و فرو ریخت:لولوی شیشه هاشیشه عمرش شکسته بود.

مرز گمشده

ریشه روشنی پوسید و فرو ریخت.و صدا در جاده بی طرح فضا می رفت.از مرزی گذشته بود،در پی مرز گمشده می گشت.کوهی سنگین نگاهش را برید.صدا از خود تهی شدو به دامن کوه آویخت:پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده.و کوه از خوابی سنگین پر بود.خوابش طرحی رها شده داشت.صدا زمزمه بیگانگی را بویید،برگشت،فضا را از خود گذر دادو در کرانه نادیدنی شب بر زمین افتاد.کوه از خواب سنگین پر بود.دیری گذشت،خوابش بخار شد.طنین گمشده ای به رگ هایش وزید:پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده.سوزش تلخی به تار و پودش ریخت.خواب خطا کارش را نفرین فرستادو نگاهش را روانه کرد.انتظاری نوسان داشت.نگاهی در راه مانده بودو صدایی در تنهایی می گریست.

مرغ افسانه

پنجره ای در مرز شب و روز باز شدو مرغ افسانه از آن بیرون پرید.میان بیداری و خوابپرتاب شده بود.بیراهه فضا را پیمود،چرخی زدو کنار مردابی به زمین نشست.تپش هایش با مرداب آمیخت.مرداب کم کم زیبا شد.گیاهی در آن رویید،گیاهی تاریک و زیبا.مرغ افسانه سینه خود را شکافت:تهی درونش شبیه گیاهی بود .شکاف سینه اش را با پرها پوشاند.وجودش تلخ شد:خلوت شفافش کدر شده بود.چرا آمد ؟از روی زمین پر کشید،بیراهه ای را پیمودو از پنجره ای به درون رفت.مرد، آنجا بود.انتظاری در رگ هایش صدا می کرد.مرغ افسانه از پنجره فرود آمد،سینه او را شکافتو به درون او رفت.او از شکاف سینه اش نگریست:درونش تاریک و زیبا شده بود.و به روح خطا شباهت داشت.شکاف سینه اش را با پیراهن خود پوشاند،در فضا به پرواز آمدو اتاق را در روشنی اضظراب تنها گذاشت.مرغ افسانه بر بام گمشده ای نشسته بود.وزشی بر تار و پودش گذشت:گیاهی در خلوت درونش رویید،از شکاف سینه اش سر بیرون گشیدو برگ هایش را در ته آسمان گم کرد.زندگی اش در رگ های گیاه بالا می رفت.اوجی صدایش می زد.گیاه از شکاف سینه اش به درون رفتو مرغ افسانه شکاف را با پرها پوشاند.بال هایش را گشودو خود را به بیراهه فضا سپرد.گنبدی زیر نگاهش جان گرفت.چرخی زدو از در معبد به درون رفت.فضا با روشنی بیرنگی پر بود.برابر محرابو همی نوسان یافت:از همه لحظه های زندگی اش محرابی گذشته بودو همه رویاهایش در محرابی خاموش شده بود.خودش را در مرز یک رویا دید.به خاک افتاد.لحظه ای در فراموشی ریخت.سر برداشت:محراب زیبا شده بود.پرتویی در مرمر محراب دیدتاریک و زیبا.ناشناسی خود را آشفته دید.چرا آمد؟بال هایش را گشودو محراب را در خاموشی معبد رها کرد.زن در جاده ای می رفت.پیامی در سر راهش بود:مرغی بر فراز سرش فرود آمد.زن میان دو رویا عریان شد.مرغ افسانه سینه او را شکافتو به درون رفت.زن در فضا به پرواز آمد.مرد در اتاقش بود.انتظاری در رگ هایش صدا می کردو چشمانش از دهلیز یک رویا بیرون می خزید.زنی از پنجره فرود آمدتاریک و زیبا.به روح خطا شباهت داشت.مرد به چشمانش نگریست:همه خواب هایش در ته آنها جا مانده بود.مرغ افسانه از شکاف سینه زن بیرون پریدو نگاهش به سایه آنها افتاد.گفتی سیاه پرده توری بودکه روی وجودش افتاده بود.چرا آمد؟بال هایش را گشودو اتاق را در بهت یک رویا گم کرد.مرد تنها بود.تصویری به دیوار اتاقش می کشید.وجودش میان آغاز و انجامی در نوسان بود.وزشی نا پیدا می گذشت:تصویر کم کم زیبا میشدو بر نوسان دردناکی پایان می داد.مرغ افسانه آمده بود.اتاق را خالی دید.و خودش را در جای دیگر یافت.آیا تصویردامی نبودکه همه زندگی مرغ افسانه در آن افتاده بود؟چرا آمد؟بال هایش را گشودو اتاق را در خنده تصویر از یاد برد.مرد در بستر خود خوابیده بود.وجودش به مردابی شباهت داشت.درختی در چشمانش روییده بودو شاخ و برگش فضا را پر می کرد.رگ های درختاز زندگی گمشده ای پر بود.بر شاخ درختمرغ افسانه نشسته بود.از شکاف سینه اش به درون نگریست:تهی درونش شبیه درختی بود.شکاف سینه اش را با پرها پوشاند،بال هایش را گشودو شاخه را در ناشناسی فضا تنها گذاشت.درختی میان دو لحظه می پژمرد.اتاقی با آستانه خود می رسید.مرغی به بیراهه فضا را می پیمود.و پنجره ای در مرز شب و روز گم شده بود.

نیلوفر

از مرز خوابم می گذشتم،سایه تاریک یک نیلوفرروی همه این ویرانه فرو افتاده بود.کدامین باد بی پروادانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟در پس درهای شیشه ای رویاها،در مرداب بی ته آیینه ها،هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودمیک نیلوفر روییده بود.گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریختو من در صدای شکفتن اولحظه لحظه خودم را می مردم.بام ایوان فرو می ریزدو ساقه نیلوفر برگرد همه ستون ها می پیچد.کدامین باد بی پروادانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟نیلوفر رویید،ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید.من به رویا بودم،سیلاب بیداری رسید.چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم:نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود.در رگ هایش ، من بودم که میدویدم.هستی اش در من ریشه داشت،همه من بود.کدامین باد بی پروادانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

یادبود

سایه دراز لنگر ساعتروی بیابان بی‌پایان در نوسان بود:می‌آمد، می‌رفت.می‌آمد، می‌رفت.و من روی شن‌های روشن بیابانتصویر خواب کوتاهم را می‌کشیدم،خوابی که گرمی دوزخ را نوشیده بودو در هوایش زندگی‌ام آب شد.خوابی که چون پایان یافتمن به پایان خودم رسیدم.من تصویر خوابم را می‌کشیدمو چشمانم نوسان لنگر ساعت را در بهت خودش گم کرده بود.چه‌گونه می‌شد در رگ‌های بی‌فضای این تصویرهمه گرمی خواب دوشین را ریخت؟تصویرم را کشیدمچیزی گم شده بود.روی خودم خم شد:حفرهٔی در هستی من دهان گشود.سایه دراز لنگر ساعتروی بیابان بی‌پایان در نوسان بودو من کنار تصویر زنده خوابم بودم.تصویری که رگ‌هایش در ابدیت می‌تپیدو ریشه نگاهم در تار و پودش می‌سوخت.این‌بارهنگامی که سایه لنگر ساعتاز روی تصویر جان گرفته من گذشتبر شن‌های روشن بیابان چیزی نبود.فریاد زدم:تصویر را باز ده!و صدایم چون مشتی غبار فرو نشست.سایه دراز لنگر ساعتروی بیابان بی‌پایان در نوسان بود:می‌آمد، می‌رفت.می‌آمد، می‌رفت.و نگاه انسانی به دنبالش می‌دوید.

پاداش

گیاه تلخ افسونی !شوکران بنفش خورشید رادر جام سپید بیابان ها لحظه لحظه نوشیدمو در آیینه نفس کشنده سرابتصویر ترا در هر گام زنده تر یافتم.در چشمانم چه تابش ها که نریخت!و در رگ هایم چه عطش ها که نشکفت!آمدم تا ترا بویم،و تو زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختیبه پاس این همه راهی که آمدم.غبار نیلی شب ها را هم می گرفتو غریو ریگ روان خوابم می ربود.چه رویاها که پاره شد!و چه نزدیک ها که دور نرفت!و من بر رشته صدایی ره سپردمکه پایانش در تو بود.آمدم تا ترا بویم،و تو زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختیبه پاس این همه راهی که آمدم.دیار من آن سوی بیابان هاست.یادگارش در آغاز سفر همراهم بود.هنگامی که چشمش بر نخستین پرده بنفش نیمروز افتاداز وحشت غبار شدو من تنها شدم.چشمک افق ها چه فریب ها که به نگاهم نیاویخت!و انگشت شهاب ها چه بیراهه ها که نشانم نداد!آمدم تا ترا بویم،و تو: گیاه تلخ افسونی !به پاس این همه راهی که آمدمزهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی،به پاس این همه راهی که آمدم.

پرده

پنجره ام به تهی باز شدو من ویران شدم.پرده نفس می کشیددیوار قیر اندود!از میان برخیز.پایان تلخ صداهای هوش ربا!فرو ریز.لذت خواب می فشارد.فراموشی می بارد.پرده نفس می کشد:شکوفه خوابم می پژمرد.تا دوزخ ها بشکافند،تا سایه ها بی پایان شوند،تا نگاهم رها گردد،درهم شکن بی جنبشی ات راو از مرز هستی من بگذرسیاه سرد بی تپش گنگ!

گل کاشی

باران نورکه از شبکه دهلیز بی پایان فرو می ریختروی دیوار کاشی گلی را می شست.مار سیاه ساقه این گلدر رقص نرم و لطیفی زنده بود.گفتی جوهر سوزان رقصدر گلوی این مار سیه چکیده بود.گل کاشی زنده بوددر دنیایی راز دار،دنیای به ته نرسیدنی آبی.هنگام کودکیدر انحنای سقف ایوان ها،درون شیشه های رنگی پنجره ها،میان لک های دیوارها،هر جا که چشمانم بیخودانه در پی چیزی ناشناس بودشبیه این گل کاشی را دیدمو هر بار رفتم بچینمرویایم پرپر شد.نگاهم به تار و پود سیاه ساقه گل چسبیدو گرمی رگ هایش را حس کرد:همه زندگی ام در گلوی گل کاشی چکیده بود.گل کاشی زندگی دیگر داشت.آیا این گلکه در خاک همه رویاهایم روییده بودکودک دیرین را می شناختو یا تنها من بودم که در او چکیده بودم،گم شده بودم؟نگاهم به تار و پود شکننده ساقه چسبیده بود.تنها به ساقه اش می شد بیاویزد.چگونه می شد چیدگلی را که خیالی می پژمراند؟دست سایه ام بالا خزید.قلب آبی کاشی ها تپید.باران نور ایستاد:رویایم پرپر شد.