پیشنهادات  

شیون فومنی - فارسی - اشعار آزاد نیمایی

رودبار ۶۹

رودبی محتوای آبی عشقکوهبی خنده های کبک جنوندشتهای شکسته باد به دستبی علفدرّه های آتشگون.بی که سنجد ترانه بار بلوغبی که بیدی تجسّمِ مجنوناشک جوشیده از شکاف درونآه ...در بیشهسروِ ناموزونزیر آوار هول همسر منحامدم... آی... کاوه امدامونخانه خواب غریبه در جنگلسقفتابوت کشتگان ستونآنکمدختر قصیده ی نذرتازه تر شعر ضجه رامضمونبی تکان طنابجامه ی صبربغض در چشمهاکفِ صابوندردهایکدهن کبودآواززخمهاکاسه گیر چشمه ی خوندر دهان منآه...این اوقاتتلخ چون خونِ نارس زیتون

آری

با فرزند برومندمحامدبرگِ یلهبر شاخه واری کهمنمپُر باد مباشآنگونه که خیزران برگیدرتارابدشت از توپایکوب نشاطی نیستبرمی آییچون سواریمی نشینیچون غباریمی گذریچون باد ...آری

طرح

کمانه کرد گلولهدلمبهخاکافتاد.پرنده؟آه نهمُشت پریرها در باد ...

در بادهای اکنون

از توبر جای مانده امسایه واربر چیناب غبارخلوتمقرق تابستانی یادهاستبا سوف بوته های زیتونیو آبزیانیخشک منقارآنیفروریختهبر همینمبالی از پرندگان زمینمبلدرچینمگندمزاران از پیش سوخته رابلدرچینمآشیانه امبر شانه ی سرابمی لرزدشیهه می کشنداسبهای بد عنان هنوزیکروزبر درختی که پریشان استدر بادهای اکنونکبوتریاز عشقمی بالیدخزانی رابال در بال سفرشراع شوقبرافراشتدر تلاطم آفتابی کف آلودبادهای اکنون راوزیدن در گرفتشاخه ی افسوسسری جنبانیدومناز توبر جای مانده امسایه واربرچیناب غبار

انزلی

جریان دارد رودجریان دارد خونسرخ و آبیدر تلاقی یک بامدادآرامشی عمیق رابه دریا ریخته اندانزلیزیبائی اش راباز می تابانددر شرجی آئینه ای کهنگاه توستقایق هاآدم هاواسکله ی لمیده به پهلو ...

سهیل سیب های زمین

به: بیژن جان نجدی (شاعر زلالی های هنوز)در جگن زاران آفتابعروسکیشناور بر حافظه ی آبهاستعروسکی بلور آجینماهی رفتارگیاهگونهبا دهانی پُر شکوفهاز غوغای بامدادی گنجشکشبنم هر کجای بهارانمهره ی گهواره ی اوستعلف رانرم می ماندرگانشچشمانشسهیل سیب های زمین است آیا؟مشتهای معصومشپیله ی توت زاران ابریشمین استآیاآرام می گیرد جهانبه گاهی کهچشم می بنددآسمان رادیر ماهیستخورشیدبر حافظه ی آبهاشناور می راندتا آن عروسک با کودکان زمینشپهلو گیرد ...

از جنگل های ماسال

باد می توفدو سپیده دماندورتر می مانداز برودت این بن بست.چهارپایانی می روند وشبانی نمی آیدخشنود نیستماز ناگهانی سفر اشکدامنبه دامندر می غلتمدور از دستکوهی که دورتر ازغرور گیاهی اشایستادهبه اکنونپهلوانی است مردهدیگرپهلوانی مردهکه بارانها راآوازیست بیهودهبا دهانشیخپاره ایستاین سرد سال .به دریا گذاریپُر نممی رانمانگار ...تنه ی قایقم رااز جنگلهای ماسالتراشیده اند

میوه ی بی برگی خاک

در اندوه خاموشی آن قمری کوکوزنزنده یاد مهدی اخوان ثالث م.امیدآه...آن شوریده رنگ پیرچنگی اوقات غافلگیربی که خورشیدشبتاباندبه شیرین تابه ی لالهیا نهبارانشفرو شوید لب ازخشخاش تبخالهدر بدخشان صبوریپاره لعلی بودسنگ زیرینی اگر نهآتش آوارگی راطُرفه نعلی بودغنچهغنچهباغ راخونین دهان خندیدبادهانِ زخمخوشتر می توان خندیدگل همان خندید ومازیباترش دیدیمگر چه رنگ آمیزدر پائیزخنده های آخرش دیدیم...مرگ چیزی نیستآری گفتروزیآن اهورا زاده ی بی مرگگفت: پنداری که می راندبه رود بادکاهنیدر قایقی از برگهر دو پی سوز نگاهشنذر شعر وروشنایی بودبا لبش زرتشتنیما واره می فرمود:پشت چیناب پگاه سایه خواهی هاخواب زرد خیزران خسته از رفتارلحظه ی پژمردن موج استلحظه ی پرپر زدندر خلوت آبی ترین آواز ماهی هاگفت:چشمش پر تبسّم بوددر افقهای سفرآینده اشگُم بودمرگ چیزی نیستشیهه ی اسب سیاهی می تواند باشداین نفرینی آدمشیهه ی اسب سیاهیپشت ابرستان بادآباد آهادَمگفت: پنداریخودآن آه وخود آن دم بودهر چه بود آن بی طپش نبض گل احساسآدم بودعشق ورز مهربانی هایعالم بودگفت: تأکیدش به شبنم بودگردش آهی استاز سوییکه خواهد بردنشپرواز مشتی قاصدکسویییا بخالی درّه ایمرغی برآرد واییا بوفی کشدغوییبی که تصویری توانی دیددر آئینه ی تدلیسبا تو گوید ناخبروامانده سنگی:هیستو بگردانی سریپایان پذیرد رنجخالی از توپرسشی ماندبه نطع خاکی شطرنج.....لیک شاعرزاده ی بی مرگی خاک استتلخ یا شیرینمیوه ی بی برگی خاک است...

پهلو تهی مکن

می بویمتچون لاله ای که در کنارمآتش گرفته استکنارم بنشینپهلو تهی مکنکه فردابی تکیه گاه درگذرماز تو ...

ای عشق

می بینیبه قدر یک دریچهزنده ایبه اندازه ی یک بوسههنوزادر آشپزخانهتوت فرنگیمربّا می کنیای عشق

روستای آدمی

یکریز می کوبد.چه می سرایداین دارکوب پیردر گاوچرِ غروبنگاهشمادیانی یله استپنداریتوکای جوان امّاچنین نمی انگاردبا سرودشسازها شهری شده اندسوزها جهانیآه ...روستای آدمیروستای بزرگ تر از قصّه های بومیقصّه های بومی زمین

ماهیگیران

بر ساقه ی تابستانی رودماهیگیرانشکوفه های خونیِ آبندبا قلّابیدر آفتاب

چیزی بگو

می جویمتدر تکانِ تنهاییگوش می سپارمبه شُد آیندِ درختانسپید می نالند وسبزمی مویند.لابلای علف هادر نیزار بارانتمی جویمبا چراغ هایی که از چشمانمگرفته ایچیزی بگوپنهان مشو در صدایتتا دیده شوی

تفسیر

زیبایی دیدنی نیستزیبایی سرودنی ستچشم می بندمنامی نیستنشانی نیستتنها توییبا گُلدان هایتبا ترانه هایتو زمینی که مجمرِ کولیانستبر گردِ سرت

آبادی

برگردبا تنهایی اتکجا می گریزی؟برگرد.گیسوانت رادر بادهایمرها کندر من فرشتگانی ستبا چشمانی ابریشمینپروانه هایم را کودکی باشبا خال های سرخیبر سیببرگردبا تنهایی اتکجا می گریزی؟برگردمن آبادیِ توأم ...

آنک

سهمی از ستارهوهمی از ماهت داده اندهر چندچشمان سیاهت داده اند ...

آنک: مرکّب از آن و ک به تفألی از حضرت حافظ خواستار نام دخترانه ای شدم خواجه فرمودند: شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد بنده ی طلعت آن باش که آنی دارد با ارادت آن را که به معنی جوهره و محتوای وجودی هر کس است برداشته کاف تحبیب به آن افزودم و شد آنک ... که دخترکم نامدار شود.

تاسیان

به خانه می رسم.پای اجاقی نیم سوزبه لحظه های رفتنتمی اندیشمآه ...چه سردم می کنداین آتشتاسیان واژه ایست محلی در لهجه ی گیلکو آن به حالتی اطلاق می شود که انسان بی همدمِ دلخواهش لحظه های دغدغه انگیزی را سپری می کند.

دورتر از خویش

چه می کنیدر چنبر پرچانگی هاچون واژگانی شنیدهمی درنگی بی شتابمی شتابی بی درنگنمی گریزیدر هجرانی تشویشدر التقاطی ناموزنخراشیدنت راخروش می نمایانیدورتر از خویشبیندیشعمقی نخواهی داشتدر نزدیکی های خویش ...

سرشاری

عشق توفصل نمی شناسدچرا مأیوس بمیردخرسند تودر باغ های بی گُلپروانهمی نشیندبر لبخند تو.

شیار

چیزی درونم راوانمی گذاردگندمم گوییگرسنه ی خاک های خیالفروافتادهاز منقاری سرخدر شیار این شور ...به گاهی کهخاموش می اندیشمبه انسانغریبه نیستمبا هیچ کجای اینجهان

صبوری

سرشاریاز ترانه ی دیدارخیابان کوچک استدنیا کوچک استدلتنگی اتبزرگ تر از همشهریانستمی دانم.توقّف کنچراغ سرِ چهارراهقرمز است ...

پایانه

بنویس:بر سنگی که خاکش خواهد خوردبر خاکی که بادش خواهد برد:انسانواقعیت واپسینِ آغاز استدر پایانه ی راهیکه از رفتنباز می ایستد

جهان و انسان

برکه ایستجهانبا موجاب های زیبایشکودکی ستانسانبا سنگ ریزه هایشآه ...تصویرِ چه بسیار گردابیفراچنگ من استنمی گذارد اینبی دیناینزمین ...

خویشی

جریانی دارم در توچون در شیاربذرتو مرامی رویانیو من ترابه سبزیتن می پوشانم

شیطنت

کودک است شعرپنجره امخیالش راسنگی می پرانددر منخرده ریزم رامی روبدستاره

کلمات

بوسه کنمحبت رالب های عشق بزرگ استبیم آن می رودکلماتدر پُستخانه هاپیرتر شوند.

می خواهمت

عاشق است مهمعشوق استدرّهدلشوره هایم را می سرایدتوکای جوانبر مازوی پیرمی خواهمتمی خواهمتچون نرینه ی مِهدرّه های دشوار را ...

نازکانه

نمک عشق کجاست؟زخمبرداشت دل ازبردن نام چاقو.

نه

نمی خواهمدر هیاهوی گیلکانه اتمومیایی شومبا دهانی بومیو انبانی از واژگانی مرطوبنه ... نمی خواهمسینه به سینه سرگردانِ شالیزارانت باشمرویاهایم رادر سایه گیر جنگلزمینگیر می بینمدریاتوفانی ام نمی کند.بدرود گیلان عزیزبدروداین قویِ دل آزاددیگرفراخوانده شده استبه تنهاییِ جهانیِ خویشکاشته می شومدر زاهدان خاکزندانی ام می کندزیباییاینکزمین از آنِ من استانسان از آنِ من استآه ... منخود پیراهن یوسفمیعقوبمروزگاران است روزگاران است روزگاران

مرور

زنیدر آستانه ی زایمان عشقرهایش کنیدرهایش کنیدمی ترسماز او زاده شومدوباره ...

تنازع

عاشقی نکرده ایم.من به چشم گاوسبزه امگاودر نگاه منکباب

از دوست داشتن

چگونه دوستش نداشته باشیهنوزاگنجشکان خاطرهدر آبادی صبحمی مویندبذری باد آوردبه ناگاهکشتزارت کرد ...

تهی شو

پرواز چیزی نیستجز تهی شدناز علایقِ زمینیتهی شوتهی شوبسان سایهاز رنگ های چشم آزارعشق تابستان استطپش استوایی دلوزشِ دریایی اشکتهی شوتابستانزیبایی ات را برهنه می خواهددریا نیز.

دختر

آیا چه می خواهد خریدناز این بازارمردی که خانه راترک گفته باشدسیبیمچاله آمدهدر عفّت خانگی اشدریغادخترم رااز روزنه ها می بویندمردان پا به سال

عاشقی

به ناگزیرخاموش می مانیخستگی هایت رابا هیچ کسدر میان نخواهی داشتبه ناگزیراز کنارت می گریزیدستانتدر پی چیزیستکه خاموشی ات رابه زبان آوردکه با خود نگفته باشی:از دوست داشتن

هرگز

دهانشان خالیستاز واژگان شاداببه صدایی می میرندبه سکوتیبر می خیزندنیلوفر آب های زلالمپیچان بر پهنایاین گردابنه ... نهاز طبل های میان تهیهیاهویی راباور نداشته امهرگز ...

انگیزه

به یکباردرّه ای پُر از پروانه می شودآغوشمچنگ می اندازمشعرهایی کوتاهدر دستان شبپرپر می زنندرهایشان می کنمدر ماهخرده ریز واژه هافانوس برمی دارندبه جستجوی تو ...

بیافرین

دستان موازیخواهنده چون درختانندخواهنده ی چهارفصل محتوم.شاخهمی تواندسبد باشدتخته پاره ایقایقبیافرینتا بشناسندت ...

سه تار

تنهایی ملایم استگنجشک های زخمهفرا رسیده اندبه ناگهانی اندوهسایه ایسینه ام رابر آتش نهاده استچادری بگستراندر خلوت خانگی آقتابچادری بگسترانتوت های آوازش رسیده استاین شاخه

چرای لحظه ها

آهسته تر ببالسنجاقکگنجشکان خیالم رابه بازیفرا مگیرهمه چیز در گذر استابرهای بالداربه خاموشی های فراموش خویشفرو می شوندعلفزاریمی وزد آرامدر سکوت مهرمه های روحش رابه چرای لحظه ها برده استشاعر ...

شب شعر

قدمگاهی ستپُر شکوفهشب های شاعران صمیمیبه گاهی کهزخم هایشاندهن باز می کند.دختریدر بادهای انگارگُلهای دامنش رامی پراکند ...

نشانه

جهانبربلندیهای نام انسانبیرقی ستکه بادها رامی جنباند.تنهایی امّاتنها نشانه ی اوست