پیشنهادات  

شیون فومنی - فارسی - رباعیات

از دو شاخه انگشت

زخم دو هزار سالگی بر پشتش
بغض شب دیر ساله ای در مشتش
اِستاده در استوای فریاد زمین
خون می چکد از دو شاخه ی انگشتش

بر قله ی عاشقی

در شیشه ی شبنم آفتابت نکنند
می تابی و آئینه حسابت نکنند
تا سینه برازنده ی زخمی نکنی
بر قله ی عاشقی عقابت نکنند

جرعه ای از تو

برقی زد و تشنگی به باران پیوست
عشق از همه سو به جویباران پیوست
خورشید برآب جرعه ای از تو نوشت
دریا به شمار بی قراران پیوست

ققنوس دگر

تا در نرسد شبی به کابوس دگر
پیراهن شعله گشت فانوس دگر
این طرفه نگر که زیر خاکستر ماه
در بیضه ی آتش است ققنوس دگر

گندم گندم

بذری به شیار خاک صحرا شد گم
جویان چو ستاره اش به شبها مردم
چون خنده ی خوشه بر لب ساقه شکفت
گنجشک سحر سرود :گندم گندم...

نه

در سیطره ی ستم بر آشفتی: نه
با سرخی خون خویش دُر سفتی: نه
بستند به دار شب ترا چون گل سرخ
فریاد به تیرگی زدی گفتی: نه

با اینهمه

بر شاخ بهار لانه ای دارم خشک
هنگام گل آشیانه ای دارم خشک
با اینهمه کشت آرزویم سبز است
می رویم اگر چه دانه ای دارم خشک

عوعوی سگان

بــر خواستـنت تکــان آب از آبـست
دریـای تــن آسوده هــمان مردابـست
پشـت سر دوسـت , یاوه سر دادن خصم
عـوعـوی سگان هـرزه در مهـتابـست