پیشنهادات  

سلمان ساوجی - دیوان اشعار - قطعات

قطعه شمارهٔ ۱

خداوندا از افراط شراب شرب دوشینه
دمادم می‌رسد جانم به لب چون ساغر صهبا
ز موصول آنچه آوردند دوش امروز با ما خور
که خود خوردن مضر باشد شراب موصلی بی ما

قطعه شمارهٔ ۲

خواجه از فرط بزرگی همچو *** شد که دماغ
لاجرم بهر بزرگان *** نجنباند ز جا
راستی وضع بزرگی*** من دارد که او
چون ببیند کودکی از دور برخیزد به پا

قطعه شمارهٔ ۳

ای سکندر دولتی کاوصاف لطفت دم به دم
می‌گشاید از زبان، صد چشمه حیوان مرا
تا قضا بستان سرای دولتت را ساخت، ساخت
بلبل دستان سرای آن سرا بستان مرا
در زمانت ابر می‌گوید به آواز بلند
نیست کاری این زمان با قلزم و عمان مرا
شهسوار همتت چون عرصه عالم بدید
گفت دشوارست جولان اندرین ایوان مرا
مصطفی خلقی و تا من ما دحم در خدمتت
گاه می‌خواند فلک حسان و گه سلمان مرا
خسروا از روزگار بی سر و سامان مپرس
تا چرا می‌دارد آخر بی سر و سامان مرا
تا ز خوان نعمت او لقمه‌ای نان می‌خورم
می‌چکد صد قطره خون از دل بریان مرا
قصه با هر کس که گویم سر بگرداند ز من
کرده‌است القصه دور چرخ سرگردان مرا
مشکل احوال خود را عرضه خواهم داشتن
تا به لطفت حال آن مشکل شود آسان مرا
قلت مال و منال و کثرت اهل و عیال
قرض دارو بی‌نوا کردند ناگاهان مرا
جای بر ایران زمین بر بنده تنگ است این زمان
یا به سقسین رفت باید یا به هندستان مرا
من که زر در غره مه می‌کنم چون ماه قرض
سلخ مه از بی‌زری باید شدن پنهان مرا
من که چون شاخ از ربیعم جامه باید خواست وام
در شتابی برگ باید بودن و عریان مرا
چون جواز من به وجه مکسب زر بستدند
وجه مرسومی که مجرا بود در دیوان مرا
بعد ازین از من جوی حاصل نخواهد شد اگر
برکنند از بن چوکان صد باره خان و مان مرا
هر یکی گوید که زر بستانم و دندان ز تو
ای عزیزان کاشکی بودی زر و دندان مرا
پایمالم کرد خواهند این خداوندان مال
خسروا بهر خدا از دستشان بستان مرا
یا به وامی یا به انعامی به هر وجهی که هست
رحمتی فرما که زحمت می‌دهند ایشان مرا
باز چون امروز دریابم که فردا بامداد
هر که خواهد جست خواهد یافت در زندان مرا
مصطفی را همچو موسی گو، ید بیضا نما
و ز کف فرعون و این فرعونیان برهان مرا
با دعای قدسیان پیوسته با داجان تو
این دعا پیوسته خواهد بود ورد جان مرا

قطعه شمارهٔ ۴

یک حدیثم یادگارست از پدر
کای پسر چون حاجتی افتد تو را
همت از صاحب دلی کن التماس
پس به صاحب دولتی بر التجا

قطعه شمارهٔ ۵

دوش چون در تتق غیب بخوابانیدم
این دو هندوی جهاندیده نورانی را
کرکس نفس فرو مانده ز پرواز هوس
خاست شوق طیران بلبل روحانی را
دست دولت در بختم بگشود اندر خواب
دیدم آن مطلع خورشید مسلمانی را
غره صبح ازل نقطه پرگار وجود
معنی جان و خرد صورت رحمانی را
سید جمع رسل احمد مرسل که شدست
حاصل هر دو جهان زمره انسانی را
می‌خرامید خرامان قد خوبش گویی
راست سروی است سهی روضه رضوانی را
صبح رخساره‌اش از مطلع دولت طالع
در بر صبح فکنده شب ظلمانی را
من ز شادی طلع البدر علینا گویان
تازه کرده به ثنا شیوه حسانی را
بعد حمد و صلوات از سر جان مالیدم
بر خطوط خطواتش خط پیشانی را
بر سرم آستی لطف فرا کرد که آن
دستگاهی است قوی رحمت یزدانی را
پس بدان آستی رحمتم از چهره جان
پاک می‌کرد غبار ره شیطانی را
گفتمش یا نبی الله به یقین می‌دانی
که چه اخلاص بود نیت سلمانی را
گفت اخلاص تو می‌دانم ان شاالله
که نیابی بجز از دولت دو جهانی را
راست چون ذره که خورشید در آرد به کنار
درکشیدم به بر آن رحمت سبحانی را
گفتم ای جان و جهان در ره دین بعد از تو
که سزا بود ز اصحاب جهانبانی را
چون شنید این سخن از من تبسم بگشاد
از در درج دران لعل بدخشانی را
لولو از لعل همی سفت ولیکن نشنود
صدف گوش من آن لولو عمانی را
من دین حال که ناگاه در آورد به حال
غیرت حاسد من قوت نفسانی مرا
خیمه خواب برون زد ز سرا پرده چشم
در نور دید فلک فرش تن آسانی را
یارب امید چنان است که بر ما ز کرم
آشکارا کند این حالت پنهانی را
فرصت آن دهدم تا همگی صرف کنم
در ره باقی حق باقی این فانی را

قطعه شمارهٔ ۶

خداوندا چنین شهری که از آب و هوا خاکش
زد آتش در درون صد بار آب زندگانی را
به هندو رایگان افتاد ازو بستان به ترکی ده
که هندو قدر نشناسد متاع رایگانی را

قطعه شمارهٔ ۷

هوس مملکت چرا نبود
بعد ازین هر گدا و تونی را
که به جای خلیفه در بغداد
بنشاندند کازرونی را

قطعه شمارهٔ ۸

بر آستان رفیع خدایگان جهان
سپهر کوه و قار آفتاب ابر عطا
ستاره لشکر خورشید رای گردون قدر
سکندر آیت جمشید ملک دارا را
خدایگان سلاطین امیر شیخ حسن
که باد کام و مرادش همه روان و روا
کمینه بنده داعی دولتش سلمان
پش از وظیفه ارسال بندگی و دعا
به رسم تذکره در باب حال خویش دو فصل
به عز عرض ضمیر منیر غیب نما
یکی که مدت ده سال می‌رود تا من
درین جناب زبان برگشاده‌ام به ثنا
قوافل دعوات از دل و زبان من اند
رفیق کوکبه صبح و کاروان مسا
ز فاضل صدقات تو بود در دیوان
بنام بنده ازین پیش مباغی مجرا
سه سال شد که از آن کرده‌اند بعضی کم
وزان کمی شده افزون شماتت اعدا
پس از ملازمت ده دوازده ساله
پس از رسالت پنجه قصیده غرا
معایش دگران از فواضل کرمت
زیاده گشت و مراکم چرا شده است اجرا
مرا ز مرحمت خسروانه‌ات اکنون
اشارتی است توقع ز جانب و ز را
که از مواجب من آنچه قطع فرمودند
کشد اضافت مرسوم بنده و قطعا
دگر تغیر و تبدیل ره بدان ندهند
به هیچ وجه و سبب نایبامن استیفا
که تا به دولت شاه از سر فراغ درون
نقود عمر کنم صرف در دعای شما
دوم چو دخل رهی کم شد و زیادت خرج
به خرج بنده نمی‌کرد وجه دخل وفا
قروض شد متراکم ازین سبب بر من
زمانه شد متطاول ازین جهت بر ما
بهد خاک پای تو کز فرط ازدحام عیال
به حال خویشتنم نیست یک زمان پروا
اگر چنانچه مرا کارکی بفرمایید
که وجه قرض توان کرد ازان قضیه ادا
قضای قرض کنم و ز بلا شوم ایمن
که باد جان و تنت ایمن از قضا و بلا

قطعه شمارهٔ ۹

آصف ثانی رشیدالحق والدین آنکه هست
آسمان عکسی ز روی عالم آرای شما
صاحبا از ماجرای حال خود من شمه‌ای
عرض خواهم داشت بر رای اعلای شما
زان سبب بالای گردون خم شد اندر قدر صدر
کو به عکس راستی بنشست بالای شما
هر کجا عزم تو پای مردی آرد در رکاب
جز رکاب آنجا که دارد در جهان پای شما
آن تویی کز ابتدا در باب ارباب هنر
تربیت بودست و بخشش رسم آبای شما
وان منم کز گوهر نظمم مزین کرده‌است
گردن و گوش جهان را مدح بابای شما
با وجود آنکه استعداد و استحقاق من
روشن است امروز بر آیینه رای شما
از برای خرده‌ای زر جستن آزار من
بس عجب می‌دارم از طبع گهرزای شما
حاصل دی و پریرم همچنان تا چار ماه
صرف شد بر وعده امروز و فردای شما
سخت بی برگم بساز امروز کارم را که هست
بیش ازین ما را سر برگ تقاضای شما
آنچه انصاف است آمد شد خجل گشتم خجل
من ز خاک آستان آسمان سای شما
از قدمهای خود اکنون من خجالت می‌کشم
هم برین صورت کزین پیش از کرمهای شما

قطعه شمارهٔ ۱۰

به سال هفتصد و هفتاد و پنج گشت خراب
به آب شهر معظم که خاک بر سر آب
دریغ روضه بغداد، آن بهشت آباد
که کرده است خرابش جهان خانه خراب

قطعه شمارهٔ ۱۱

شنودم که می‌گفت بشوده به شیخ
که احوال حاجی است در اضطراب
چه من دوش خوابی عجب دیده‌ام
که سیلی در آمد ز کوه زراب
عمارات حاجی و پالانهاش
همی برد و می‌کرد یکسر خراب
یکی از خبیثان شهر این سخن
به جایی رسانید و دادش جواب
نمایند هر شب خران را بخواب
که پالان گران را ببردست آب

قطعه شمارهٔ ۱۲

جهان جود و مروت سپهر فضل و کرم
که خاک پای تو را چاکرست آب حیات
ز حزم و عزم تو آن لاف می‌زنیم دایم
که چون فلک به مسیری و چون زمین به ثبات
به هر زمین که گذشتی ز ابر احسانت
برآمدست سخا و کرم به جای نبات
بزرگوارا از طلعت همایونت
بر ارغنون نشاطم بلند گشت اصوات
ز قول طایف بغداد و مصر می‌خواهم
از آنکه دست تو چون دجله است و نیل و فرات
چو می‌زند دل من لاف یکتایی
سزد گرم به تو باشد توقع سوغات
فرس همی ران در عرصه امید به کام
که گشت در عری عرصه دشمنت شهمات

قطعه شمارهٔ ۱۳

ای خداوندی که پر شد گنبد فیروزه رنگ
گوش تا گوش از صدای کوس فتح و نصرتت
چون خروش نوبتت بشنید گردون گفت من
پیر گشتم نوبت من رفت و آمد نوبتت
دامن آخر زمتان پر شد ز فیض بخششت
گردن گردون دون خم شد ز بار منتت
پادشاها بنده در حضرت به رسم عرضه داشت
انبساطی می‌نماید بر امید رحمتت
قرب چل سال است تا سکان شرق و غرب را
طبع سلمان می‌کند در گوش در مدحتت
زان جهان پرکرده‌ام از شکر شکرت که من
بسته‌ام در استخوان چون پسته مغز نعمتت
با چنین نعمت که خواهد ماند تا دور ابد
شرمساری می‌برم حقا هنوز از خدمتت
در ثنای حضرتت دور جوانی گشت صرف
نوبت پیری رسید اکنون به امر حضرتت
گوشه‌ای خواهم گرفتن تا اگر عمری بود
چند روزی بگذرانم در دعای دولتت
علت پیری و درد پا و ضعف جسم و چشم
می‌برد درد سر من بنده را از صحبتت
گفته‌ام در باب خود فصلی دو سه آن را جواب
چشم دارد بنده از درگاه گردون حشمتت

قطعه شمارهٔ ۱۴

ای عذار تو از آفتاب تا بی یافت
گمان مبر که عذارت در آفتاب بسوخت
ولی چو در رهت افتاد آفتاب به مهر
جمال روی تو را دل بر آفتاب بسوخت

قطعه شمارهٔ ۱۵

چشم و چراغ شرع که ذات منورت
از پای تا به سر همه عین سعادت است
قاضی هفت کشور پیروزه رنگ را
از بندگی تو نظر استفادت است
فعل تو سال و مه همه خیرست و مردمی
قول تو روز و شب همه درس وافادت است
مختل شدست حال دعاگوی دولتت
وین اختلال روز به روزش زیادت است
فرموده‌ای که مشکل تو سهل می‌شود
سهل است اگر چنانچه شما را ارادت است
اما به پیش مردم این عصر گوییا
تدبیر کار اهل هنر خرق عادت است
از هر چه می‌دهند به من فکر کرده‌ام
آسان‌تر و مفیدتر آن اجادت است
بارای خود بگو که در دفع نقل من
جلدی کند که عادت رایت جلادت است
یک قافیه درین سخن از دال خالی است
و آن نیز بر ملالت طبعم دلالت است

قطعه شمارهٔ ۱۶

ای سرفراز شهی کز بن دندان چو خلال
به غلامی درت قیصر و خاقان بر خاست
به هوای چمن خلق تو جان داد به باد
هر نسیمی که از اطراف گلستان برخاست
زان سر زلف بریدند که دردورانت
فتنه از زیر سر زلف پریشان برخاست
ای سبا خوف که از جود تو در بحر نشست
وی سبا ناله که از عهد تو ازکان برخاست
پادشاها اگر از زحمت دندان دو سه روز
حضرت پادشه از مسند دیوان برخاست
انجم از غم همه بودند فرو رفته به خود
یعنی این عارضه از گردش ایشان برخاست
درد، عمری به جهان زحمت مردم می‌داد
رای عالی تو را رغبت در مان برخاست
غضبت خواست که دندن کواکب شکند
فلک آمد به شفاعت ز سر آن برخاست
درد را عدل تو بنمود به کین دندانی
گفت می‌بایدت از عالم ابدان برخاست
زبده عالم ابدان چو تن پاک تو بود
درد فرمان تو برد از بن دندان برخاست
بر بساطت منشیناد درین توده خاک
گرد دردی که ز آمد شد دوران بر خاست

قطعه شمارهٔ ۱۷

به نسب نیست نسبت مردم
هر کسی را به نفس خود شرف است
شرف در به جوهر خویش است
نه ز پاکی جوهر صدف است

قطعه شمارهٔ ۱۸

تاج بخش خسروان شاهی کز آب تیغ او
جویبار مملکت پیوسته سبز و خرم است
رای او را زین زر بر پشت صبح اشهب است
قهر او را داغ کین بر ران شام ادهم است
نجم سیار از شهاب تیغ او یک پرتو است
بحر زخار از ریاض طبع او یک شبنم است
چون بیاض روی خوبان از سواد چین زلف
عکس صبح نصرتش تابان ز شام پرچم است
نوبت کوشش خروش کوس در گوشش بسی
شادی افزاتر ز صوت نغمه زیر و بم است
در علو پایه صدر منصب جمشید را
پیش دست و مسندش دست تواضع بر هم است
دست حکمش تا به صدر قدر باز افکنده‌اند
عدل را انصاف بار افتاده دستی محکم است
چرخ بالا دست گو دارد جهان زیر نگین
روز و شب گردان بر انگشتش بسان خاتم است
خسروا بلقیس ثانی آنکه مهد عصمتش
در جناب قدس بالاتر ز مهد مریم است
کرد در حق من احسانی و تنها حق وی
نیست بر من بلکه بر مجموع اهل عالم است
نایبان یک نیمه زر دادند و زان نیمی برات
بر وجوه تقدمه یعنی که وجهی اقدم است
باز می‌خواهند وجه داده را بعد از دو ماه
کافرم زان وجه اگر باقی مرا یک درهم است
نیست بر من حبه‌ای باقی و در دیوان مرا
مبلغی باقی است باقی رای عالی حاکم است

قطعه شمارهٔ ۱۹

شهی که شنقر عنقا شکار او را ماه
کلاه گوشه خورشید زنگ زرین است
چو باز سر علمش راهمای گردون دید
به چرخ گفت نظر باز کن که شاهین است

قطعه شمارهٔ ۲۰

زهی آصف کز صفاتی کز کفایت
تو را ملک سلیمان در نگین است
چو کلکت دانه مشکین فشاند
هزارش چون عطارد خوشه چین است
قضا با امر و نهیب همعنان است
قدر با صدر قدرت همنشین است
ز خاک درگهت صد پی کشیده
فلک نیل سعادت بر جبین است
ز شوق طاعتت صد ره نهاده
اسد داغ ارادت بر سرین است
وزیرا کاتب دیوان اعلی
چه گویم راستی مردی امین است
دور رسمک داشت در بغداد و واسط
رهی کز بندگان کمترین است
نجس کرد آن یکی را خواجه طاهر
که با خلق خدا دایم به کین است
یکی را خود یمین الدین بر آن است
که حاصل کرده از کد یمین است
یکی مطعون ارباب شمال است
یکی موقوف اصحاب یمین است
نمی‌دانم که در رسم من افتاد
خلل یا رسم این دیوان چنین است
من آن مستوفی نحس نجس را
اگر طاهرتر از ما معین است
سزایی می‌توان داد لیکن
نظر بر خواجه روی زمین است
به استخلاص من پروانه فرمای
که چون شمعم زبانی آتشین است
سخن را بر دعایت ختم کردم
که آمین در دعا روح‌الامین است

قطعه شمارهٔ ۲۱

الا ای آفتاب مشرق فضل
که تاب مهرت اندر جان ماه است
عنان تا تافتی بر جانب شام
جهان در چشم من چون شب سیاه است
به امید قدومت انجمن را
همه شب دیده چون انجم به راه است

قطعه شمارهٔ ۲۲

ای جهانگیری که وقت رفتن و باز آمدن
موکب نصرت عنایت در عنان پیوسته است
کرده سهم عدل تو صد پی کمان را گوشه گیر
ساخته شمشیر را کلک تو دایم دسته است
دین پناها مدتی شد کز سواد حضرتت
مردم چشمم چو اشک من کناری جسته است
جز خیالت کس نمی‌آید به پرسش بر سرم
خواب دست از من به آب دیده من شسته است
هم سقی الله اشک من کز عین مردم زادگی
در چنین غرقاب دست از دامنم نگسسته است
تا به گوش من خروش کوس عزمت می‌رسد
هوشم از تن رفته و مسکین دل از جا جسته است
جان من بر بسته است اینک به همراهیت بار
دل به کلی از تعلقهای تن وارسته است
دیده سرگردان و حیران مانده است از خستگی
گرچه با این خستگی او نیز هم بربسته است
دیرتر گر می‌رسد چشمم به گرد موکبت
خسروا معذور می‌فرما که چشمم خسته است

قطعه شمارهٔ ۲۳

تا مادر زمانه بتایید نه پدر
آیین وضع و حمل ولادت نهاده است
وین مهد لاجوردی افلاک را خرد
آرایش از جواهر جرام داده است
دل شاد باش کز صدف فطرات وجود
پاکیزه جوهری چو تو هرگز نزاده است

قطعه شمارهٔ ۲۴

پادشاها ز عمر خویش مرا
بی حضور شما چه فایده است
از دعا گو به غیبت و حضور
شاه را جز دعا چه فایده است
همچنان چون ز حضرتت دورم
بودن اینجا مرا چه فایده است

قطعه شمارهٔ ۲۵

دادند اشتری دو سه نواب شه مرا
شادان شدم از آنکه مرا چارپا بسی است
عقلم به طنز می‌گفت انظر الی الابل
کاندر ابل عجایب صنع خدا بسی است
دیدم ضعیف جانوری مثل عنکبوت
گفتم کزین متاع مرا در سرا بسی است
پرسیدمش چه جانوری گفت من شتر
گفتم بلای جانی و ما را بلا بسی است
گفتم تو گربه‌ای نه شتر گفت چاره نیست
در حیز زمانه شتر گربه‌ها بسی است

قطعه شمارهٔ ۲۶

می که نفع است درو در خوردست
گرچه بیش از همه بدنام و دنی است
خار کو ما در گلبرگ طری است
ز آنچه آزار کند سوختنی است

قطعه شمارهٔ ۲۷

دیدن خواجگان بلایی بود
بنده عمری ازین بلا می‌جست
ناگهانش به علت رمدی
دولتی داد اتفاقی دست
رفت در کنج خانه‌ای تاریک
دیده دربست و از بلا وارست
بنده صد سال دیگر ار باشد
بیش ازین خواجگان که اکنون هست
روشنایی جز این نخواهد دید
غیر ازین طرف بر نخواهد بست

قطعه شمارهٔ ۲۸

دیدمش دوش رخ تراشیده
گفتم ای جان و دل که روی تو خست
گفت مشاطه بهر چشم بدان
خالی از وسمه بر رخم می‌بست
عرضم زانکه سخت نازک بود
تاب وسمه نداشت خون برجست

قطعه شمارهٔ ۲۹

شاها یقین که مدح و ثنای تو برترست
زانها که در سواد دل و دفتر آمده است
شاها بیان حال مفصل نمی‌کنم
درد مفاصل است که گردم برآمدست
از درد جامه‌ای که به زانو همی رسد
زین جامه خانه بهره من چاکر بر آمدست
درد دل و جفای جهانم نبود بس
کم درد پای نیز کنون بر سر آمدست
حالم ز من مپرس که بهر عرض حال
برخاسته است درد و به زانو درآمدست
این بوده است مانع اگر زانکه چند روز
سلمان به آستان شما کمتر آمدست

قطعه شمارهٔ ۳۰

چون به قشلاق قرا باغ آمدیم
گفتم از افلاس وا خواهیم رست
جرها زین مملکت خواهیم کرد
طرفه‌ها ز اطراف بر خواهیم بست
ناخن اندر هر طرف انداختیم
عاقبت کو کارد در دستم شکست
نیست در دستم از آن جر جز جرب
بر نیامد غیر ازین، هیچم بدست

قطعه شمارهٔ ۳۱

پادشاها خواست کردن جانم استقبال تو
لیکن از بیماری جان بود پایم سخت سست
جز دل و جان نیستم چیزی سزای حضرتت
حال جان من برین سان است و دل خود پیش توست
شکر ایزد را که بوم ظلم را بشکست بال
شاهباز آمد به تخت بخت شاد و تندرست

قطعه شمارهٔ ۳۲

بلقیس ثانی ای که صد پایه رای تو
بالای دست را بعه آسمان نشست
لطفت به آستین کرم پاک می‌کند
گردی که گرد دامن آخر زمان نشست
خورشید مهر توست که در جان چرخ تافت
گوهر حدیث توست که در طبع کان نشست
گردی است کز نشاط تو برخاست آسمان
آنگه به خدمت آمد و بر آستان نشست
نام کنیزکی تو بر خود نهاد گل
زان بر سریر مملکت بوستان نشست
شاها امید بود که داعی به دولتت
بر مرکبی بلند جوان روان نشست
اسپیم پیر کوته کاهل همی دهند
اسبی نه آنچنان که توانم بران نشست
چون کلک مرکبی سیه و سست و لاغر است
جهل مرکب است بر اسبی چنان نشست
از بنده مهتر است به ده سال و راستی
گستاخی است بر زبر مهتران نشست
اسب سیه نخواهم و خواهم به دولتت
بر خنگ باد سرعت آتش عنان نشست
ور نیست خنگ نیک بفرمای تا مرا
اسبی چنان دهند که بر وی توان نشست
ظلت ظلیل باد که گیتی به دولتت
در سایه مظله امن و امان نشست

قطعه شمارهٔ ۳۳

صاحب قران دور فلک خواجه تاج الدین
ای خواجه‌ای که دین و سعادت قرین توست
تو خاتم اکابری و دست حکم تو
آن خاتمی که دست خرد در نگین توست
دستت کلید باب امید خلایق است
دهر آن کلید یافته در آستین توست
هر جا که می‌نشینی و هر جا که می‌روی
اقبال همرکاب و خرد همنشین توست
کردست ملک را یدها هم به دست شاه
کلک یسار بخش که آن در یمین توست
محمود بنده زاده داعی دولتت
کو چو رهی به لطف و عنایت رهین توست
کردست التماس وزین ملتمس هزار
موقوف یک اشارت رای رزین توست

قطعه شمارهٔ ۳۴

ایا سحاب نوالی که ابر دریا دل
به های های ز دست تو بارها بگریست
به هر کجا که کنی روی فتح پیشرو است
که پشت فتح به روی مبارک تو قویست
خدا یگانا من بنده قدیم توام
به حال بنده ازین بیش بایدت نگریست
کسی که در ورق بخشش تو ثابت نیست
سه چار سال پیاپی به غیر سلمان کیست؟
ز ذل فاقد و از طعن مردمان هر دم
مرا بدار به نوعی که خوش توانم زیست
وظیفه‌ای که ازین پیش داشتم آن نیز
نمی‌دهند ازین پس وظیفه من چیست؟
زیاده باد هزاران عطیه کبری
شمار عمر تو و هر عطیه‌ای صد و بیست

قطعه شمارهٔ ۳۵

پادشاها مهد عالی می‌رود سوی شکار
لیکن اسباب شدن ما را مهیا هیچ نیست
خیمه و اسب است و زین جامه اسباب سفر
جز دو اسب لاغری با بنده زینها هیچ نیست
نوکرانی نیز نیکو دارم اما هیچ یک
بر سرش دستار بر تن جبه در پا هیچ نیست
لاجرم از گفت و گوی نوکران در خانه‌ام
جز حدیث سرد و تشنیع و تقاضا هیچ نیست
زیر و بالا چون مگوید مردکی کش روز و شب
جز زمین و آسمان در زیر و بالا هیچ نیست
هم عفا الله قرض خواهم کودم فردای من
می‌خورد با آنکه می‌داند که فردا هیچ نیست
وجه مرسومی که سلطانم معین کرده بود
جو به جو مستغرق است و حالا هیچ نیست
آن محقر چون دهان شاهدان آوازه‌ای
داشت اما چون نظر کردیم پیدا هیچ نیست

قطعه شمارهٔ ۳۶

ای جهانبشخ جوانبختی که اهل فضا را
جز جنابت در جهان امروز استظهار نیست
نو عروس تازه روی فتح را در روز عرض
جز به خون دشمنت گلگونه رخسار نیست
با عیار جوهر رای جهان آرای تو
آفتاب زر فشان را گرمی بازار نیست
کیست آنکو با تو پا بیرون نهاد از دایره
کو به کار خویشتن سرگردان تر از پرگار نیست
خود کدامین ذره است از خاک درگاهت که آن
توتیای دیده بخت او لوالابصار نیست
در چنین ملکی که هر کس را که بینی غله‌اش
گو ز صد گر نیست افزون، کم ز صد خروار نیست
در عراق امروز دشتی نیست کان از بهر کشت
چون سرای خصم ناهموار تو هموار نیست
کار، کار کارهای گندم است امروز و جو
لاجرم یک جو ندارد هر که گندم کار نیست
من ز بی کشتی چو کشتی‌ام که بر خشک اوفتد
کم جوی در دست و یک من گندم اندر بار نیست
از پی زرعم فلانی چند در کارست و کیست
در عراق اکنون کسی را کش فلان در کار نیست
کدخدایی‌ام کنون پا بست اطفال و عیال
صورت امسال من چون پار و چون پیرار نیست
در چنین شهری و وقتی و چنین بی برگییی
سی چهل نان خواره دارد بنده را غمخوار نیست
ده فلان باید مقسم کردنم یا هفت و هشت
گر نباشد هفت و هشت از پنج و ز شش چار نیست
این چه بی شرمی و ابرامست سلمان تن بزن
شد غرض معلوم شه را حاجت تکرار نیست
غله بی گاو و زر خواجه زراعت می‌کنی
کز زراعت هر که را زر نیست برخوردار نیست
آسمان کز سور دارد گاو تخم از سنبله
زان ندارد حاصلی کش در هم و دینار نیست
دولت مخدوم باقی باد و باقی بنده را
جز دعای دولتش مقصود ازین اشعار نیست

قطعه شمارهٔ ۳۷

وزیرا جهان قحبه بی وفاست
تو را زین چنین قحبه‌ای ننگ نیست
برون زین فراخی دگر را بخواه
خدای جهان را جهان تنگ نیست

قطعه شمارهٔ ۳۸

خواجه از قول باز می‌گردد
خواجه را شرط و قول و پیمان نیست
دلپذیر است قول او لیکن
لیکنش بازگشت چندان نیست

قطعه شمارهٔ ۳۹

ز پیری جهان دیده کردم سوالی
که بهر معیشت ز مال بضاعت
چه سرمایه سازم که سودی کند گفت
اگر می‌توانی قناعت قناعت

قطعه شمارهٔ ۴۰

مشیر ملک و صلاح زمانه عزالدین
که هر چه هست به جز خدمت تو نیست صلاح
هرآنچه بر دل خصمت گذشته کج بوده
مگر به روز نبرد تو در سهام و رماح
به هر زمین که گذر کرده باد آبادی
نسیم معدلتت جسته از مهب ریاح
بزگوارا یک شمه بشنو از حالم
که چیست بر دلم از گردش صباح و رواح
جماعتی چه جماعت سه چار بی سر و بن
همه به خصمی من بر کشیده قلب و جناح
بر آن امید نشسته که خون من ریزند
که هر چه بود بجز خونشان نبود مباح
بجز هنر همه جرمم دعای دولت توست
که عقد منتظمش کرد روزگار و شاح
به دولت تو بر آرم دمارشان از سر
مرا زبان چو خنجر کفایت است صلاح
تو دیرمان به جهان و جهانیان که تو را
بدین به خلق فرستاد رازق فتاح

قطعه شمارهٔ ۴۱

صدر عالی، کمال دولت و دین
ای به تو کشور کرم، آباد
در سخا و مروت و احسان
مثل تو مادر زمانه نزاد
هر که او دست در رکاب تو زد
پای بر فرق فرقدان بنهاد
از بزرگان روزگار تویی
خوب خلق و اصیل و نیک نهاد
یک قرابه شراب نیکم بخش
که تو را کردگار بد مد هاد
بنده بیتی همی کند تضمین
که از آن خوبتر ندارد یاد
بخت نیکت به منتهای امید
برساناد و چشم بد مرساد

قطعه شمارهٔ ۴۲

پادشاها صبوح دولت تو
متصل با صباح محشر باد
بنده امروز پنج روز گذشت
که برین برهمی زنم فریاد
نه کسی می‌رسد به فریادم
نه یکی می‌کند ز حالم یاد
چه دهم شرح لطفهای کچل
آن نکو سیرت فرشته نهاد
سر من از جفای او کل شد
که به موییم از و نگشاد
بستد از بنده راه خود صد بار
یک یک راه راه بنده نداد
کرد بیداد و داد دشنامم
دادای پادشاه عادل داد
بخت نیکت به منتهای امید
برساناد و چشم بدمرساد

قطعه شمارهٔ ۴۳

ای خیام دولتت برکنده دور آسمان
چون خیامت بارگاه آسمان برکنده باد
جز که چشم حاسدان از باغ شاهی برنکند
سر و قدت را که چشم حاسدان برکنده باد
گر گشاید باز مرز نگوش و نرگس چشم و گوش
بی تو چشم و گوششان در بوستان بر کنده باد
بعد ازین سنگین دلی گر دل نهد بر تاج و تخت
چون زر و یاقوت و لعلش خان و مان بر کنده باد
عین آب ار وا شود بعد از تو بر صحرا و کوه
چشم‌های روشن آب روان برکنده باد

قطعه شمارهٔ ۴۴

کنار حرص الا پر کجا توانی کرد
تو از طمع که سه حرف میان تهی افتاد
عزیز من در درویشی و قناعت زن
که خواری از طمع و عزت از قناعت زاد

قطعه شمارهٔ ۴۵

ای وجودت سبب راحت و آسایش خلق
به وجودت ابدا زحمت و رنجی مرساد
از ره راستی اندر چمن دین سروی
خاطرت باد چو سرو از همه بندی آزاد
گر چه از هستی ما عارضه‌ات گرد انگیخت
نور چشم هنری هیچ غبارت مرصاد

قطعه شمارهٔ ۴۶

ای یاد حضرتت چو قدح مایه نشاط
طبع جهان به خرمی دولت تو شاد
آن لفظ وعده‌ای که پی آن محقرست
حاشا که از ضمیر منیرت رود زیاد

قطعه شمارهٔ ۴۷

خدایگان وزیران ملک آصف عهد
زهی نهاده نهاد تو عدل را بنیاد
غبار ادهم کلک تو عنبر اشهب
غلام سنبل خلق تو سوسن آزاد
ز صنع تربیت رای بنده پرور توست
خرد که پیر فلک را نزاده دارد یاد
گر از شمامه خلقت صبا اثر یابد
شود بنفشه محزون چو گل از آن هم شاد
زبان لاله ازان شد به عنبر آلوده
که او حکایت خلق تو می‌کند با باد
خدایگانا احوال من ز دور فلک
به صورتی است که احوال دشمنان تو باد
الاغکی دو سه زین پیش داشت بنده تو
به وجه قرض یکایک به قرض خواهان داد
کنون تصور آن می‌کند که بر تابد
به سوی ساوه عنان عزیمت از بغداد
پیاده رخ به ره آورده ماتم از حیرت
تو شهسواری و اسبی به مات باید داد

قطعه شمارهٔ ۴۸

شها قمری طوق‌دار تو آمد
که تا آستان بوسد و باز گردد
اگر هست ره تا چو دولت در آید
وگر نیست چون بلا باز گردد

قطعه شمارهٔ ۴۹

ایا شاهی که بر الواح گردون
فلک نقش ثنایت می‌نگارد
دعاگو یک سخن دارد اجازت
اگر باشد در آید عرضه دارد

قطعه شمارهٔ ۵۰

دیدی که محمد مظفر
در کسوت فاقه چون به سر برد
می‌زیست به جامه‌های کرباس
وانگه که بمرد در کول مرد

قطعه شمارهٔ ۵۱

سپهر فضل و هنر شمس دین که شمس و قمر
جز از غبار درت توتیا نخواهد کرد
صفای نیت و صدق تو صبح اگر بیند
ز شرم دعوی صدق و صفا نخواهد کرد
برید باد بهاری به بوی نافه مشک
به عهد خلق تو فکر خطا نخواهد کرد
خجسته رای تو گویی ز روی لطف هنوز
نظر به حال پریشان ما نخواهد کرد
طبیب خلق تو دردی که در درون من است
به حسن تربیت آن را دوا نخواهد کرد
در تو ملجا فضل است و بنده جز به درت
به هیچ جای دگر التجا نخواهد کرد
اگر چه این قدرم خود محقق است که کس
به سعی کار خلاف قضا نخواهد کرد
ولی رضای تو جویم از آنکه می‌دانم
قضا خلاف رضای شما نخواهد کرد
گرفتم آنکه دعاگو برای ساز سفر
حدیث خیمه و اسب و قبا نخواهد کرد
قراضه‌ای که درین مدت از مسلمانان
ستانده است رهی تا ادا نخواهد کرد
یقین بدان که غریم مشنع بی شرم
به هیچ راه رهی را رها نخواهد کرد
محقری که بنامم مقرر است امروز
بوجه هیچ معامل وفا نخواهد کرد
روا مدار که حاجات بنده را به کسی
کنی حواله که دانی روا نخواهد کرد
جهان به کام تو بادا که بنده تا زنده
بود همیشه جز اینت دعا نخواهد کرد

قطعه شمارهٔ ۵۲

ای شهنشاهی که این چرخ مقوس روز رزم
طایران فتح را از پر تیرت بال کرد
طینت پاک تو را از جوهر عقل آفرید
آن خداوندی که شخص آدم از صلصال کرد
گرد خیلت را ظفر در چشم دولت سرمه کرد
ظل چترت را فلک بر روی دولت خال کرد
دست تو ابواب آمال خلایق کرد باز
دامن خواهندگان از مال مالامال کرد
همتت راضی نشد ورنه ز گرد موکبت
خواست رضوان حوریان را یاره و خلخال کرد
تیزیی می‌کرد خنجر بهر خون دشمنت
آمد اندر سر بخونش بس که استعجال کرد
زر غلام حلقه در گوش غلامان تو شد
زان جهان نامش گهی دینار و گه مثقال کرد
فیض دستت دید دریا زیر لب با ابر گفت
گر نوالی می‌کنی باید بدین منوال کرد
هر که در مدح تو چون سوسن نشد رطب اللسان
لاله سان گردون زبانش را سیاه و لال کرد
پادشاها گر چه گستاخی است لیکن واجب است
عرض حال خود مرا پیشت علی الا جمال کرد
بر من از دین است باری بس قوی و من ضعیف
چون توانم احتمال این چنین اثقال کرد
طوبی بار آور طبع مرا طوبی له
تند باد صر صر غم خواهد استیصال کرد
بر ادا قرض سلمان وعده‌ها دادند لیک
دولت توفیق شاه آن وعده‌ها پامال کرد
بود مقصودش که در دست تو گردد ساخته
در ادا قرض من دوران ازان اهمال کرد
کعبه آمال چون درگاه گردون قدرت است
خواستم زین پیش عزم کعبه آمال کرد
مرغ جان ناتوانم بال پریدن نداشت
در هوای عزم درگاه تو پر از بال کرد
داشتم عزم سفر چون ماه بهر اجتماع
ناگه از یک ماهه ره خورشیدم استقبال کرد
التفاتی گر کند رای قدر فرمان تو
می‌تواند بنده را تدبیر جبر حال کرد
حاجت من بنده می‌داند که خواهم شد روا
چون دعاگو روی دل در قبله اقبال کرد
روز حشرت از حساب سال و ماه و عمر باد
کز پی عمرت فلک تدبیر ماه و سال کرد

قطعه شمارهٔ ۵۳

هدهد نامه رسان تاج کرامت بر سر
نامه‌ای دوش به سلمان ز سلیمان آورد
سحری پیک نسیم آمد و از خاک درش
مردم چشم مرا کحل سپاهان آورد
یا ایاز طرف بارگه محمودی
مژده مرحمت و تحفه احسان آورد
آن نبی خلق که نامش چو نبی محمود است
با وجود عظمت یاد ز سلمان آورد
باز گردید همان طائر فرخنده قدم
به تو از بنده دعاهای فراوان آورد
داد شوریده از شور بیابان مشتی
به ملک تا به در روضه رضوان آورد
برد تر دامنی از عین مقیر طرفی
به خضر تا به لب چشمه حیوان آورد
آفرین باد برین خواجه مخدوم پرست
که ز تیغش خرد انگشت به دندان آورد
حق گذاری ولی نعمت و مخدوم به جای
کس ازین بیش نیاورده و نتوان آورد
ای خدیوی که به تکلیف و ارادت تقدیر
طوق فرمان تو در گردن کیوان آورد
به درستی شرف منزلت کسرویت
بس شکستا که برین طاق نه ایوان آورد
غیرت دست تو کان خلنه کان را بر کند
ای بسا آب که در دیده عمان آورد
هر صباحی که به صوبی ز دیار تو سفر
کرد ازان ملک بضاعت همگی جان آورد
کوه اگر سر بکشد از تو، ضعیفی چو نسیم
از درت رفت و کشانش به گریبان آورد
پشت ملک است به رای تو قوی با رایت
روی در بارگه دولت سلطان آورد
ابر دستت نظر از تربیت دریا یافت
آفتابی مدد از سایه یزدان آورد
زود رای تو ازین نیت نیکو خواهد
گوی خورشید فلک در خم چوگان آورد
حلقه در گوش به پا بوس تو چیپال آمد
تاج بر دوش به درگاه تو خاقان آورد
باد مقرون به ابد دور بقایت که تو را
آسمان از پی جمعیت دوران آورد

قطعه شمارهٔ ۵۴

میر مسعود پیر گشت و هنوز
همچو اطفال کعب می‌بازد
قدمی و دمی عجب دارد
که بدین تیزد و بدان تازد
هر کجا او قدم زند یادم
ز آدمی آن طرف بپردازد
دم او کشوری بگنداند
قدمش عالمی بر اندازد

قطعه شمارهٔ ۵۵

ایا کریم نهادی که پیش نعمت تو
همه خزائن کان خاک خان نمی‌ارزد
دو قرص چرخ که خواننده ما و خورشیدش
به سفره کرمت بر دونان نمی‌ارزد
به گوهری ز کلام تو پیش تیر دبیر
مرصع کمر تو امان نمی‌ارزد
بر تجرد نفست قبای اطلس چرخ
به گرد دامن آخر زمان نمی‌ارزد
تو نازنین جهانی به یک سر مویت
تنعم همه ملک جهان نمی‌ارزد
اگرچه راح روان بخش جوهری است شریف
ولی به جوهر قدسی جان نمی‌ارزد
مضرت است و منافع شراب را بسیار
اگر قیاسی کنی این بدان نمی‌ارزد
همیشه باد، تنت در امان صحت و ناز
که ملک کون به ملک اما نمی‌ارزد

قطعه شمارهٔ ۵۶

همنشین بدان مباش که نیک
از بدان جز بدی نیاموزد
خار آتش فروز سوختنی
که ز گل جاه و شوکت اندوزد
عاقبت بر کند دل از صحبت
وز برای گل آتش افروزد
خار کاتش بود بدوزنده
آتش کشتنیش می‌سوزد

قطعه شمارهٔ ۵۷

من که باشم که شوی رنجه به پرسیدن من
این چنین لطف و کرم هم ز شما برخیزد
پادشاهی تو هم عذر تو خواهه ورنه
چه ز دست من درویش گدا برخیزد

قطعه شمارهٔ ۵۸

ای صاحبی که صاحب دیوان چرخ را
در مجلس تو منصب بالا نمی‌رسد
آنجا که کاتبان تو تحریر می‌کنند
حکم قلم به صاحب جوزا نمی‌رسد
دریا چو جوش می‌زند از جود خود مگر
صیت مکارم تو به دریا نمی‌رسد
امروز در بسیط زمین با وجود تو
آیین سروری دگری را نمی‌رسد
یکدم نمی‌رود که ز دریای خلق تو
صد کاروان عنبر سارا نمی‌رسد
جم رتبتا به حضرت اعلی آصفی
احوال عجز بنده همانا نمی‌رسد
بگذشت چار مه که ز دیوان روزیم
یک جو به وجه را تب و اجرا نمی‌رسد
زیر کبودی فلک احسان نمانده است
یا خود برات رزق ز بالا نمی‌رسد
کارم رسیده است به جایی و آن چه جا
جایی که هیچ خیرم از آنجا نمی‌رسد
ز ابر قطره به کف ما نمی‌فتد
و ز باد راحتی به دل ما نمی‌رسد
گفتن دروغ راست نباشد همی کند
گه گاه وجود مکرمت اما نمی‌رسد
با این نظام حال و منال و فراغ بال
هیچم به قرض خواه و تقاضا نمی‌رسد
ز انعام عام اصلی خویشم مدد فرست
ز احسان دیگری نه که اصلا نمی‌رسد
داعی پیاده است و گران بار ناتوان
هر روز ازین به مجلس اعلا نمی‌رسد
صیت تو از ثری به ثریا رسیده باد
پیوسته تا ثری به ثریا نمی‌رسد

قطعه شمارهٔ ۵۹

فراز تخت معانی چو کوس فضل زنم
سبق ز جمله اقران خود مرا باشد
عنایت و کرمت گر شود پذیر فتار
سپهر در صدد بندگان ما باشد
برای یک دو سه بی دست و پای گاه سخن
مرا چه رنجه کنی این سخن روا باشد
که از مکاره عنف توام عنا آمد
هم از مکارم لطف توام شفا باشد
دراز نمی‌کنم قصه کوته اولیتر
بقای عمر تو خواهم که دائما باشد
دعای زنده دلانت رفیق باد و جلیس
همیشه تا که فلک قبله دعا باشد

قطعه شمارهٔ ۶۰

ای امیری که شهسوار فلک
با تو پیوسته هم عنان باشد
با سوار فلک اگر گویی
که مرو بعد ازین بران باشد
هر کجا فتح در حدیث آید
تیغ تیز تواش زبان باشد
خسروا خواستم ز شه اسبی
که مه نو رکاب آن باشد
کی مه نو رکاب من گردد
گرنه پای تو در میان باشد
باد نوعی که دایم اقبال است
از مقیمان آستان باشد

قطعه شمارهٔ ۶۱

شاها مرا به اسبی موعود کرده بودی
در قول پادشاهان قیلی مگر نباشد
اسبی سیاه پیرم دادند و من برآنم
کاندر جهان سیاهی زان پیرتر نباشد
آن اسب باز دادم تا دیگری ستانم
بر صورتی که کس را زان سر خبر نباشد
اسب سیاه تا رفت رنگی دگر نیامد
آری پس از سیاهی رنگی دگر نباشد

قطعه شمارهٔ ۶۲

کریما گوش کن گفتار نغزم
که چون من نغز گفتاری نباشد
سوالی می‌کنم فرما جوابی
کزین پیسی وزان عاری نباشد
فقیری که در بغداد سی کس
بود نانخوار و غمخواری نباشد
نهال مکرمت بر کس نبخشد
به صدر دولتش باری نباشد
سخن باشد متاع او و آنگه
متاعش را خریداری نباشد
به ناچارش بباید رفت از اینجا
چو غیر از رفتنش چاری نباشد
سوالی دیگرم هست از خداوند
بگویم گر دل آزاری نباشد
روا باشد که در دیوان سلطان
مرا مرسوم و ادراری نباشد؟
چرا باید که در اوراق احسان
بنام بنده دیناری نباشد

قطعه شمارهٔ ۶۳

سحاب بهر یمین پادشاه روی زمین
به رقعه‌ای که ز خطش زلال جان بچکد
سواد شعر مرا التماس کرد از من
کنم به دیده سودای که آب از آن بچکد

قطعه شمارهٔ ۶۴

ای شهنشاهی جوانبختی که در معراج جاه
شهسوار همتت تا قرب اوادنی براند
بر براق همتت تا دید گردون بر عروج
بر زبان صد بار سبحان الذی اسری براند
از نشان پایه قدرت نشد آگاه وهم
گرچه صد منزل فزون از طارم اعلی براند
برنشست امروز دستت خامه پی کرده را
بی توقف بر سواد عالم بالا براند
در پناه راعی عدل رعیت پرورت
گله گرگ کهن را بره تنها براند
آسمان قد را خداوندا دعاگو می‌کند
بهر مقصودی ردیف شعر خود عمدا براند
تا شنیدم از زبان صادق القولی که شاه
بر زبان سی عقد صد کانی به نام ما براند
با دل خود گفتم ار چه پیش ازین بودت طمع
دولت شه باد چه توان این قدر حالا براند
بنده زان شادی که سلطان برد نامم بر زبان
این سخن را بارها با هر کسی هر جا براند
بلکه بر بالای چرخم تیر بر بالای چرخ
ثبت کرد این مبلغ و بر جمع سر بالا براند
دوش گفتندم یکی از نایبان حضرتش
مبلغی کم کرد ازان باقیش بر اثنا براند
گفتم این معنی کجا دارد روا شاهی که او
ابر را ادرار داد و بحر را اجرا براند
نیست لشکر قلب دشمن زر سلمان که او
زد بران انداخت بعضی را و بعضی را براند
سایه شه بر سرم بادا که هر کو بر سرش
سایه شه بود دولتهای مستوفا براند

قطعه شمارهٔ ۶۵

گر چو گل خواهی که باشی سرخ روی
از زرت دامن فرو باید فشاند
در زد آتش به برگ و ساز خویش
پیش خلقش لاجرم آبی نماند

قطعه شمارهٔ ۶۶

ایا ستاره سپاهی که آب شمشیرت
غبار فتنه و ظلم از هوای ملک بنشاند
فلک به نام تو تا خطبه داد در عالم
زمانه جز تو کسی را به پادشاهید نخواند
غبار دامن قدر تو بود چرخ کبود
گهی که همت تو دامن از جهان افشاند
به جاه خواست که ماند به تو مخالف تو
بسی بداد درین اشتیاق جان و نماند
شها کمیت من آمد رکاب سان در پا
عنان عزم به کلی ز دست من بستاند
به زور می‌کشمش چون کمان از آنکه برو
جز استخوان و پی و پوست هیچ چیز نماند
به مرکبیم مدد ده ازان که نیست مرا
بدست لاغری جز قلم که بتوان راند
وگرنه درستی خواهد از کسالت و ضعف
میان گرد بماند ستور و مرد نماند

قطعه شمارهٔ ۶۷

گر چه از اندیشه این واقعه
خلق را دردل به غیر از غم نماند
ظل احمد باد اگر شد ایمنه
عمر عیسی باد اگر مریم نماند

قطعه شمارهٔ ۶۸

ستاره کوکبه شاها که بنده از دل و جان
همه دعای تو گوید همه ثنای تو خداوند
حکایتی دو سه دارد اگر چنانچه مجال
بود در آید و یک یک به عز عرض رساند

قطعه شمارهٔ ۶۹

پادشاها بندگان درگه احسان تو
هر یک از هر جنس چندین چارپا بسته‌اند
چند نوبت خواستم اسبی به اسبی با رهی
این چنین میر اخران چرا در بسته‌اند

قطعه شمارهٔ ۷۰

نوکران میر حاج اختچی
زین و پالان را به تنگ آورده‌اند
این دو بد قول مخالف وعده را
راستی نیکو به جنگ آورده‌اند

قطعه شمارهٔ ۷۱

عقل را گفتم که عمری پیش ازین چوپانیان
گردن از گردون گردان از چه می‌افراشتند
این زمان آخر چرا زین سان جدا از خان مان
پشت بر کردند و روی از دشمنان برداشتند
گفت ای غافل تو از صورتگران روزگار
نیستی آگه کزین صورت بسی انگاشتند
پیش ازین چون گله در صحرای گیتی مردمان
خویشتن را گرگ یکدیگر همی پنداشتند
چون نبود این گله را از حفظ چوپانی گریز
میر چوپان را به چوپانی برو بگماشتند
میر چوپان را به چوپانی گریز
گرگ و میش آن داوری را از میان برداشتند
تا به عهد دولتت شاهنشه ایران رسد
گله را ار خواستند ار نه بدو بگذاشتند

قطعه شمارهٔ ۷۲

خسروا این امیر کرمان چند
کفن خود چو کرم پیله تند
خیل کرمان تو مورگیر و ملخ
با سلیمان و ملک او چه زند
آفرین بر ثبات و حلم تو کو
پشت کوه از شکوه می‌شکند
صبر ایوبی تو کرمان را
من بر آنم که زود بر فکند
گور اگر با پلنگ جوید جنگ
گور خود را بدست خویش کند
عقل داند که عاقبت چه بود
روبهی را که قصد شیر کند

قطعه شمارهٔ ۷۳

صد را نوکرانت ز برو زیر شدند
وز پهلوی اقبال تو ادبیر شدند
مردم همه از گرسنگی بر در تو
مردند و ز جان خویش سیر شدند

قطعه شمارهٔ ۷۴

یا رب این قوم چه دم سرد و چه افسرده
که به دم سردی و افسردگی از دی بترند
خیر قوم همه شان خواجه علاالدین است
که ورا اهل خرد لاشه لاشی شمرند
گر کسی در سرو شکلش نگرد قی بکند
نوکرانش همه از گرسنگی قی بخورند
گر به تقدیر و به به تحریر چو تیر فلک است
به ازین نیست کزین مملکتش پی ببرند
سبلتش را به کششهای پیاپی بکنند
دبه‌اش را به لگدهای دمادم بدرند
دوش می‌گفت حریفی که فلانی امروز
خواجه فرمود که در ملک دگر می نخورند
به سر خواجه که من دست فرا می نبرم
تا سر خواجه از اینجا به فرو می نبرند

قطعه شمارهٔ ۷۵

خسروا نایبان استیفا
کار بر من دراز می‌گیرند
وجه انعام پار و امسالم
می‌دهند و فراز می‌گیرند
پنج امسال می‌دهند ولی
چار پارینه باز می‌گیرند

قطعه شمارهٔ ۷۶

آنانکه مقربان شاهند
وینان که ملازمان میرند
ده روز دگر اگر ازین شهر
هر یک سر خویشتن نگیرند
اینها ز برهنگی بسوزند
و آنها ز گرسنگی بمیرند

قطعه شمارهٔ ۷۷

ای خداوندی که پیش طبع فیاضت سحاب
بی‌حیا شخصی بود گر دعوی رادی کند
مرکب عزمت به هر میدان که برخیزد ز جا
گوی خاکی در رکابش جنبش بادی کند
همتت گر ملک باقی را نماید التفات
هر گیاهی بعد ازین در باغ شمشادی کند
ور کنی هندوی کیوان را به دربانی قبول
مقبل جاوید گردد زین فرج شادی کند
با حریف رای تو گردون همی ریزد به طرح
مهره سیمین انجم و آن ز استادی کند
صاحبا داد سخن من داده‌ام در روزگار
آسمان بر من نمی‌شاید که بیدادی کند
از برای بنده بنیادی نهادی سخت نیک
زودتر ترسم که گردون سست بنیادی کند
گردن من بنده گر آزاد گردانی زدین
تا بود از بندگیت بنده آزادی کند
جاودان پاینده بادی تا به یمن دولتت
این خراب آباد دنیا جنت آبادی کند

قطعه شمارهٔ ۷۸

خسروا یاد می‌کنم هر دم
به سر تخت خسروی سوگند
که به همراهی مواکب شاه
هست چون دیده‌ام دل اندر بند
چشم زخمی رسید ناگاهم
درد چشمم ز راه باز افکند
خواستیم تا کنم به دیده و دل
خدمتت منع کرد بخت نژند
دل به کلی ز خویش برکندم
دیده را بر نمی‌توانم کند

قطعه شمارهٔ ۷۹

ای مرغ جان طلب کن ازین آتشین قفس
راه برون شدن که تو را هم قفس نماند
زان دوستان خاصی که دیدید در دیار
دردا که در دیار وفا هیچ کس نماند
یاران نازنین همه رفتند و هیچ یک
زان همرهان به طالع من باز پس نماند
گوش دارا، مدار درین کاروان سرا
کاینجا به غیر ناله زار جرس نماند
آب بهار عیش و گل بخت ما بریخت
زین هر دو یادگار بجز خار و خس نماند
یاری که دم توان زد ازو بود صدر دین
دم درکش ای زمانه که جای نفس نماند
سرمایه امید من او بود در جهان
رفت و امید من به جهان زین سپس نماند
شد عمر خوار در نظر ما که بعد ازو
ما را به وصل هیچ عزیزی هوس نماند

قطعه شمارهٔ ۸۰

شاها وزرایی که امینان امیرند
بی وجه مرا در پی خود چند دوانند
بودند بران عزم که مرسوم رهی را
امسال نرانند و کنون نیز برآنند
هر کیسه که من بر کرمت دوخته بودم
یک یک بدر دیدند و شب و روز درآنند
نه خلق پسندد نه خدا کانچه خداوند
بخشد به دعاگو دگران باز ستانند
چون قاعده رسم مرا شاه نهادست
برداشتن رسم تو ایشان نتوانند
موقوف رسانیدن پروانه عالی است
وجه من و یک جو نرسد تا نرسانند
ماننده آبی است که در راه بماند
مرسوم دعاگوی بفرما که برانند
در دولت شاهی ابدالدهر بمانی
تا دولت و شاهی ابدالدهر بمانند

قطعه شمارهٔ ۸۱

دین پناها کی روا باشد که خلق از مستزاد
ملک و اسباب و زن و فرزند را مرهون کنند
سخت می‌ترسم ازین معنی که خاص و عام ملک
از تو برگردند و رو با حضرت بی چون کنند
از عوانان ممالک گردن یک تن بزن
تا خلایق خرمی از خون آن ملعون کنند
پادشاها از پی صد مصلحت یک خون بکن
پادشاهان از پی یک مصلحت صد خون کنند

قطعه شمارهٔ ۸۲

ای خسروی که دست و دل کامگار تو
کار جهان به تیغ جهانگیر می‌کنند
شیران رایت تو هژبران رزم را
در مرغزار معرکه به نخجیر می‌کنند
آیات فتح را به زبان و سنان و تیغ
پیوسته اولیای تو تفسیر می‌کنند
اقبال تا به دامن جاه تو چنگ زد
حساد ناله زارتر از زیر می‌کنند
آب از هوای لطف تو دیوانه می‌شود
زان دست و پای آب به زنجیر می‌کنند
مقصود مقریان قماری دعای توست
زان ناله‌ها که در شب و شبگیر می‌کنند
خورشید طلعتا و زرای تو وجه من
اکنون سر ماه رفت که تدبیر می‌کنند
در کار بنده خرد و بزرگ آنچه راستی است
تاخیرها نموده و تقصیر می‌کنند
انعام شاه و حکم امیرست و من غریم
وجهی است دادنی به چه تاخیر می‌کنند؟
اکنون به لطف خویش ازیشان سوال کن
تا خود درین قضیه چه تقریر می‌کنند
بازار تیغ و کلک تو همواره تیز باد
تا کار ملک راستی از تیر می‌کنند

قطعه شمارهٔ ۸۳

اول آن است که چون نیت عزلت دارد
بنده زین دایره جمع جدا خواهد بود
گوشه خانه‌ای امروز وطن خواهد ساخت
کش خداوند جهان خانه خدا خواهد بود
مدتی مالک ملک شعرا بود بحق
این زمان جامع جمع فقرا خواهد بود
پیش ازین در پی مخلوق به سر می‌گردید
بعد ازین بر در معبود به پا خواهد بود
بنده تا زنده بود وجه معاش بنده
هیچ شک نیست کز احسان شما خواهد بود
لیک دارم طمع آنکه معین باشد
که مرا وجه معیشت ز کجا خواهد بود؟

قطعه شمارهٔ ۸۴

نفس من اگر چه جانبخش است
جگرم غرق خون چو مشک بود
گرچه دریا به ابر آب دهد
لب دریا همیشه خشک بود

قطعه شمارهٔ ۸۵

هلال غره دولت وجیه دولت و دین
که با ضمیر تو خورشید راضیا نبود
هلال خواندمت زانکه زاده شمسی
وگرنه نام قمر، شمس را سزا نبود
به عهد خلقت اگر نافه دم زند از مشک
حقیقت است که بی آهو و خطا نبود
چه ابر با تو اگر لاف زد مرنج که ابر
گدای یم بود و در گدا حیا نبود
اگر چانچه دهی صلح آب و آتش را
میانشان پس ازین جنگ و ماجرا نبود
زبانت از سخن عدل و جور خالی نیست
بلی ز تیغ مهند گهر جدا نبود
اگر عنایت تو پشت آسمان گردد
به هیچ رویش ازین پشت او دو تا نبود
دران مکان که نهد دست مسندت فراش
عجب گرش سر فرقد به زیر پا نبود
اساس دولتی از بهرت ابتدا امروز
کند زمانه که قطعاش انتها نبود
در آن مصاف که از خون کشته گل خیزد
به غیر بنده تو فتح را عصا نبود
در آن مقام که بر ملک کار ملک افتد
گره بجز سر کلکت گره گشا نبود
ز سنبله به عطارد دگر جوی نرسد
اگر عنایت رای تو را رضا نبود
به خاصیت نبود ربود برگی کاه
اگر حمایت تو یار کهربا نبود
چو با عنایتت افتاد کار غله سبب
تو را چو نیست عنایت نصیب ما نبود
حقوق خدمت ما بر شما چو معلوم است
جهانیان را پوشیده بر شما نبود
به باب وجد تو مشهور گشت خلق و کرم
بدین سخن سخنی هیچ خصم را نبود
کرم که از همه با بی تو راست موروثی
چو هست باد گران با منت چرا نبود؟
محقری که کریمی خصوص با چو منی
کند روانه تو باطل کنی روا نبود
طمع بود شعرا را ز اسخیا لیکن
توقع از شعرا رسم اسخیا نبود
مده در اول دن دردیم که دن را درد
بود همیشه ولیکن در ابتدا نبود
در آرزوی ثنای منند پادشهان
چرا جناب شما رغبت ثنا نبود
عنایتی است مرادم ز تو دگر سهل است
اگر بود زر من در میانه یا نبود
سخن دراز کشیدم زمان، زمان دعاست
که هر چه بهر تو گویم به از دعا نبود
همیشه باد تو را دولت و بقا باقی
که هیچ چیز به از دولت و بقا نبود

قطعه شمارهٔ ۸۶

خدایگانا چو شد اشارتت که رهی
به ملک فارس به تحصیل وجه زر برود
گمان بنده نبود آنکه بعد چندین سال
ز درگهت به چنین کار مختصر برود
ولی به حکم قضا بر رضا چه چاره بود
چو هست حکم قضا گو بدین قدر برود
به خاک پای عزیزت که گر به آب سیاه
اشارت تو بود چون قلم به سر برود
اگرچه رفتن او هر چه دیرتر بکشید
کنون چو می‌رود آن به که زودتر برود
بساز کار من امروز زانکه می‌ترسم
که گر دو روز بمانم یکی دگر برود

قطعه شمارهٔ ۸۷

چون سر چاه بلا باز شود بر یعقوب
حال پیراهن یوسف همه پوشیده شود
باش تا دولت ایام وصال آید باز
بوی پیراهنش از مصر به کنعان شنود

قطعه شمارهٔ ۸۸

دیگر از خرج پرو دخل کمش چندی قرض
هست و فرض است که قرض غرما باز دهد
بنده را غیر در شاه دری دیگر نیست
قرض باید که ز انعام شما باز دهد
وجه این قرض که از من غرما می‌خواهند
گر نخواهد ز تو سلمان ز کجا باز دهد؟

قطعه شمارهٔ ۸۹

ای جوانبختی که در ایام عدلت باد صبح
دختران غنچه را تعلیم مستوری دهد
گر صبای روضه خلقت وزد در بادیه
بعد از آن خار مغیلانش گل سوری دهد
در طبیعت گر نهد از لفظ عذبت خاصیت
نیش زهر افشان عقرب نوش زنبوری دهد
صاحبا یک سال و شش ماه است تا هر دم لبم
زحمت خاک جناب جاه دستوری دهد
قرب این حضرت چو روی کرد ایزد بنده را
خود مباد آن روز کز صدر درت دوری دهد
لیکنم چون شوق دیدار پدر هر ساعتی
بیم آن باشد که جان را جام مهجوری دهد
چشم آن دارم که دستور جهان من بنده را
بهر دیدار پدر یک ماه دستوری دهد
شمع بختت باد روشن تا جهان هر صبحدم
شب نشینان فلک را شمع کافوری دهد

قطعه شمارهٔ ۹۰

ای وزیری که فلک حلقه به گوش در توست
خود فلک را چه دری بهتر ازین می‌باید
پرتو رای تو را دید خرد گفت مرا
چه مبارک سحری بهتر ازین می‌باید
توامان چون ز غلامان کمر بسته توست
بر میانش کمری بهتر ازین می‌باید
خواست تا جلوه دهد دست تو طاووس ضمیر
لیکنش بال و پری بهتر ازین می‌باید
صاحبا خاطر وقاد قضا قدرت تو
با دعاگو قدری بهتر ازین می‌باید

قطعه شمارهٔ ۹۱

ایا شهی که غبار سپاه منصورت
عذار فتح به خط معنبر آراید
سوار همت تو گوی جاه در میدان
ببردی از خم چوگان چرخ بر باید
اگر محاصره آسمان کند رایت
به یک دو ماهش هر نه حصار بگشاید
شهاز گردش گردون شکایتی است مرا
که ذکر آن به چنین حضرتی نمی‌شاید
منم که مریم فکر مسیح خاصیتم
به مدحت تو همه ساله روح می‌زاید
به فر دولت تو همتی است سلمان را
که نور خواستنش ز آفتاب عار می‌آید
اگر به تشنگیش جان به لب رسد حاشا
که پیش بحر به خواهشگری لب آلاید
چو پای صدر کشد در گلیم درویشی
سر تجرد او ترک آسمان ساید
حطام فانی دنیا بدان می‌ارزد
که طوق منت آن گردنی بفرساید
طمع نمی‌کنم و خود چه سود از آن طمعی
که مرد را ببرد آب و نان نیفزاید
توقع است ز لطف توام که بهتر ازین
به حال من نظر التفات فرماید
بقای عمر تو بادا که بنده را به جهان
به غیر عمر تو چیزی دگر نمی‌باید

قطعه شمارهٔ ۹۲

ای وزیری که دلت همت اگر در بندد
گره عقد ز ابروی فلک بگشاید
قدم همت تو تارک کیوان سپرد
چنبر طاعت تو گردن گردون ساید
در زمان قلمت زهره ندارد بهرام
که زبان و لب شمشیر به خون آلاید
هرچه با عقل در ایام تو کردند رجوع
گفت تا خواجه درین باب چه می‌فرماید
دوش ماه از در خورشید چراغی طلبید
گفت پروانه دستوری او می‌باید
صاحبا رای جهانگیر تو را معلوم است
که جهان هر نفسی حادثه‌ای می‌زاید
تو به لطفی و صفا پاکتر از آب روان
چه عجب باشد اگر پای تو در سنگ آید
که گرفته شود و گاه جهان گیرد شمس
گه زند تیغ و گهی روی زمین آراید
اگر از کسر شدت قتح زیادت چه عجب
مستی غمزه خوبان ز خمار افزاید
موکب عزم همایون تو لاینصرف است
فتح در موضع کسرش اگر آید شاید
بر جهان سایه انصاف تو باقی بادا
تا جهان در کنف عدل تو می‌آساید

قطعه شمارهٔ ۹۳

دیگر آن است که محبوب جهان سقری شاه
آمد از بندگی شاه که می‌فرماید
رو بگو بنده دیرینه ما سلمان را
که بخواه از کرمم هر چه تو را می‌باید
بنده بر حسب اشارت طلبی کردم و شاه
داشت مبذول چنان کز کرم شاه آید
وعده دین است و ز دین من اگر ز انچه کند
ذمت همت خود شاه بری می‌شاید

قطعه شمارهٔ ۹۴

شبی زبان فصاحت ز منهیان خرد
سوال کرد غرض آنکه مدتی است مدید
که بر خلاف طباع زمانه می‌بینم
که حصن ملک حصین است و سد عدل سدید
زوال ظلمت ظلم است از ستاره بدیع
کمال دولت فضل است از زمانه بعید
چه خامه‌ای است که کوتاه می‌کند هر دم
زبان تیغ که بودی دراز در تهدید
چه عادلی است که ز عدل او ممالک را
تنعمی است موفی سعادتی است سعید
چه صاحبی است که اصحاب دین و دولت را
ز تیغ خامه او حاصل است وعده وعید
جواب داد خرد کافتاب دولت و دین
که ماه رایت او خلق راست چون مه عید
هلال غره دولت جمال طلعت ملک
غیاث دین محمد محمدبن رشید

قطعه شمارهٔ ۹۵

ایا سحاب نوالی که از صریر قلم
به گوش صامعه جز مدحت شما نرسید
به بوی خلق خوشت بح کاروان نسیم
سحرگه از طرف تبت و خطا نرسید
نماند در همه آفاق ذره‌ای که درو
ز آفتاب دلت پرتو عطا نرسید
به گرد گرد سمندت براق جمشیدی
اگر چه بود جهان گرد و باد پا نرسید
قدر ز اطلس سبز فلک قبایی دوخت
ولی به قد بزرگی تو فرا نرسید
خدا یگانا در غیبت آنچه فرمودی
به ما رسید هماندم ولی به ما نرسید
چرا قضیه اسبی که میر با بنده
روانه کرد فرومانده و هیچ جا نرسید
سمند سرکش تند تو از طریق وفا
به من پیاده بی‌دست و به چار پا نرسید
دعای من چون به تو می‌رسد دگر سهل است
اگر من ز تو زنجیری رسید یا نرسید

قطعه شمارهٔ ۹۶

شها که بود که از فیض بخشش تو بدو
گهر به رطل نیامد درم به من نرسید
به حضرت تو رهی کرده خانه‌ای در خواه
به من رسید که دادی ولی به من نرسید

قطعه شمارهٔ ۹۷

ایا شمع جمع و چراغ ملوک
چو پروانه تا چند تابم دهید
شما عین لطفید و دریای جود
چرا وعده چون سرابم دهید
گناهی نکردم خطایی نرفت
چه موجب که چندین عذابم دهید
مرا کز تب محرق انتظار
جگر سوخت یک شربت آبم دهید
به یک شربت تربیت قانعم
وگر نیست شربت جوابم دهید

قطعه شمارهٔ ۹۸

پادشاها عالم از انصاف تو معمور شد
همچنین معموره‌اش را تا ابد معمور دار
شرق و غرب ملک را بر التفات توست چشم
گه نظر با رای هندو گاه با فغفور دار
چون میسر شد به زخم تیغ ملک ایرجت
بعد ازین عزم دیار سلم و ملک تور دار
شام را از پرتو شمشیر نور صبح ده
نیم روز از گرد لشکر چون شب دیجور دار
روز و شب کایشان دولالایند بر درگاه تو
در سرای خویششان چون عنبر و کافور دار
پرده را بر غنچه چون یارد دریدن باد صبح
گر تو فرمایی که گل را بعد ازین مستور دار
دین پناها ز آستان حضرتت گر غایبم
زحمت نفس است مانع از بنده را معذور دار
پیری و رنجوری و دوری ز درگاهت مرا
جان به لب نزدیک خواهد کرد یا رب دور دار
بسته‌ام امیدها بر همت شاهانه‌ات
همت شاهانه بر این بنده رنجور دار
در پناه رایتت خلق جهان آسوده‌اند
رایت او را الهی جاودان منصور دار

قطعه شمارهٔ ۹۹

کدام پیک مبارک قدم دعای مرا
برد به حضرت خورشید آسمان مقدار
پس از دعاب و زمین بوس گوید ای شاهی
که چرخ را همه بر قطب رای توست مدار
کسی که نام تو بر دل نوشت گشت عزیز
به غیر زر که به غایت شدست پیش تو خوار
به دور عدل تو از غصه فتنه شد در خواب
به بانگ کوس تو از خواب بخت شد بیدار
بگرد جاهت اگر زآنچه و هم دایره‌ای
کشد به هم نرسد و هم را سر پرگار
به جنب رای منیر تو آفتاب ز عجز
هزار بار زند پشت عجز بر دیوار
ز تخت و بخت تو عالی است ملک را پایه
ز کلک و تیغ تو تیز است عدل را بازار
به ذکر خلق تو خلقند عنبرین انفاس
به شکر لطف تو داعی است شکرین گفتار
نکرده سنگ وقار تو را زمانه قیاس
ندید بحر عطای تو داعی است شکرین گفتار
هران کمر که نه از بهر خدمتت بندد
به مذهب عقلا باشد آن کمر زنار
به یمن همت تو پیش سائلان همه وقت
سفید و سرخ بود روی درهم و دینار
من آنکسم که به مدح تو می‌کنم مشحون
جریده‌های سیاه و سپید لیل و نهار
همیشه من به ثنای تو می‌چکانم در
چو ابر بی‌طمع و حرص را تب و ادرار
ولی توقعم از لطف شاه می‌باشد
که گه گهی دهدم بر ضمیر خویش گذار
دوم که چون شمری بندگان مخلص را
مرا به اسم غلامی درآوری به شمار
از آن عروس سخن خوش نمی‌نماید روی
که دارد آیینه طبع روشنم ز نگار
تو پادشاه جهانی و ورد من این است
که پادشاه ز شاهی و ملک برخوردار

قطعه شمارهٔ ۱۰۰

طریق نیست سفارش به آسمان کردن
که سایه بر سر سکان ربع مسکون دار
نه عادت است به خورشید درد سر بردن
که رحمتی کن و بر خاک عین لطف گمار
و یا به ابر گهربار درفشان گفتن
که بر بنات از طریق لطف ببار
وگر نداشته بودی هزار پی عرضه
رهی به حضرت خورشید آسمان مقدار
که بنده را ز عزیزان خویش طایفه‌ای
به بارگاه سعادت گزیده‌اند خوار
تو آفتابی و ایشان چو ذره در نظرت
ز حالشان نظر تربیت دریغ مدار

قطعه شمارهٔ ۱۰۱

شتر وابچه دیار عرب
کرد قیتولهای مردم پر
نفس من نیز رغبتی می‌کرد
گفتم ای نفس فی السلامه مر
شتر وابچه عرب چه کنی
مه دیار عرب مه شیر شتر

قطعه شمارهٔ ۱۰۲

خسرو اخاک درگه تو مرا
از غبار ذر ور نیکوتر
لیک در حالتی چنین که منم
غیبتم از حضور نیکوتر
حال چشمم بدست دور از تو
چشم بد از تو دور نیکوتر

قطعه شمارهٔ ۱۰۳

اگر هزار گنه بنده‌ای کند نبود
چنان بزرگ که اندک جریمه سرور
ستارگان همه در گرد شند بر گردون
گرفت نیست بران جمع جز که بر مه و خور

قطعه شمارهٔ ۱۰۴

پریر روز به حمام در فقیری را
به فحش و زجر فرو شست خواجه مغرور
فقیر رفت که پاش چو سنگ بوسه دهد
چو شانه ریش گرفتم که دور نیستم دور
از آن پس ز پی عذر داد مشتی گل
فقیر گفت که ای خواجه نیستی معذور
دل مرا که به کلی خراب کرده توست
گمان مبر که به یک مشت گل شود معمور

قطعه شمارهٔ ۱۰۵

آنکه از کبر، یک وجب می‌دید
از سر خویش تا به افسر هور
وانکه می‌گفت شیر معرکه‌ام
دولت شاه ساخت او را کور
قوت الظهر پشت او شکست
قره‌العین کرد چشمش کور
تا بدانی که با سعادت و بخت
برنیاید کسی به مردی و زور

قطعه شمارهٔ ۱۰۶

ای شهنشاهی که از بهر صلاح مملکت
آهنیت خود تاج سر شد و مرکب سریر
در جهانداری نظیرت دیده گردون ندید
در جهانداری همه چیزت مهیا جز نظیر
باغ دولت آب فتح از حد تیغت می‌خورد
دشمن آتش نهادت سوخت زین غم گو بمیر
گر سگی می‌گیرد از دیوانگی صحرای موش
شیر دران را چه غم از گربکان موش گیر
داشتم شاها من اسبانی که می‌بردند سبق
از براق سیر آسمان اندر مسیر
خیل گردون غالبا بر سر ایشان رشک برد
کرد هریک را به رنج و علتی دیگر اسیر
این چنین راهی است دور از پیش و از اسبان مرا
لاشه‌ای وامانده است آن نیز چون من لنگ و پیر
باز بین کار مرا کان بار گیرم نیز ماند
هم نماندی گر به کاری آمدی آن بار گیر
من ضعیف و خسته و بار گران بر خاطرم
هر که را باری است و هست از بارگیری ناگزیر
تا نصیر و حافظ و یاور نباشد خلق را
جز خدا بادا خدایت حافظ و یار و نصیر

قطعه شمارهٔ ۱۰۷

کرا مجال بود کز زبان همچومنی
حکایتی برساند به بارگاه وزیر
زمین ببوسد و بعد از دعا خطاب کند
که ای جناب تو والاتر از سپهر اثیر
سپهر را همه بر قطب دولت تو مدار
ستاره را همه بر سمت طاعت تو مسیر
مثال امر تو را دور چرخ فرمانبر
نگین رای تو را مهر مهر نقش پذیر
تویی که صبح ضمیر منیرت از سر عار
فشاند بر رخ خورشید دامن تشویر
نفاذ تیر بیان تو در مجاری فکر
چو گوش‌های کمان کرده پرز زه لب تیر
ز عشق خط روان مسلسل قلمت
نسیم آب روان را کشیده در زنجیر
زمانه راست ز بخت تو صد بشارت فتح
که هست بخت تو همچون مسیح طفل بشیر
مرا ز طالع وارون شکایتی است عجب
اگر مجال بود شمه‌ای کنم تقریر
چهار ماه تمام است تاز حضرت تو
میان ببسته چو رمحم زبان گشاده چو تیر
عجب درانکه درین چهار ماه یک نوبت
به حال بنده نفرمودی التفات ضمیر
که در رکاب همایون ما درین مدت
چه می‌کند به چه می‌سازد این غریب فقیر؟
نه هیچ شغل که او را بود در آن راحت
نه هیچ کار که او را از آن بود توفیر
حدیث رفته رها می‌کنم که آن صورت
نوشته بود قضا بر صحیفه تقدیر
کنون در آینه رای عالم آرایت
ببین که کار مرا چیست صورت تدبیر
مرا خدای تعالی به فر تخت تو داد
فصاحت و هنر و شعر و انشا و تحریر
فصاحت و هنر و شعر را رها کردم
هنر مگیر و فصاحت مگیر و شعر مگیر
مرا ز جنس دگر نوکران پیاده شمار
از آنتکه باز ندانند شعر را ز شعیر
ببین کهع آنچه بدیشان رسید در یک ماه
به من رسید درین چار ماه عشر عشیر
بقای جاه تو بادا که هر چه مقصود است
درین میانه مرا گفته شد قلیل و کثیر

قطعه شمارهٔ ۱۰۸

عاشثی شمعا از آن رو چون منت
چهره‌ای زردست و چشم اشک پاش
ورنه‌ای عاشق چرا بی علتی
هر شبی بیماری و صاحب فراش
عادتی داری که هر شب تا به تیغ
سر نبرندت نیابی انتعاش
سرکشی در عشقبازی می‌کنی
رو که بر عاشق حرام است این معاش

قطعه شمارهٔ ۱۰۹

خورده بودم غصه بسیار و طبعم بسته بود
داد حبی مسلهم فرزند مردود حبش
تا به هر مجلس که بنشینم روانی می‌رویم
بر سر و بر سبلت و بر ریش مردود حبش

قطعه شمارهٔ ۱۱۰

از آبله جرب تن من
شاخی است که غنچه گشت بارش
هر عضوی و صد هزار غنچه
هر غنچه و صد هزار خارش

قطعه شمارهٔ ۱۱۱

گر سر ترک کلاه فقر داری ای فقیر
چار ترکت باید اول تا رود کارت ز پیش
ترک اول ترک مال و ترک ثانی ترک جاه
ترک ثالث ترک راحت ترک رابع ترک خویش

قطعه شمارهٔ ۱۱۲

قوی و بزرگ و سرافراز و سرخ رو ناگه
به آرزوی تو برخاستم ز مسکن خویش
چو در جناب تو آمد شدم دراز کشید
برفت آب و هوس کم شد و ندامت پیش
روا مدار کنون باز پس روم ز درت
به خود فرو شده گریان و سر فکنده به پیش

قطعه شمارهٔ ۱۱۳

ای جهانبخشی که روز و شب چو نور آفتاب
فیض احسان تو فایض بر سماوات است و ارض
سرمه از خاک رهت کردن فلک را فرض عین
می‌کشد در دیده خود می‌کند بر عین فرض
عرض حالم راست طولی می‌کنم زان احتراز
مختصر کاری است کارم چیست چندین طول و عرض
باید احسانی چنان کردن که بعد از خرج راه
قرض خود بگزارم و بازم نباید کرد قرض

قطعه شمارهٔ ۱۱۴

ای وزیری که ملک جاه تو راست
از سماوات و ارض افزون عرض
از زمانه شکایتی دارم
بر ضمیر تو کرد خواهی عرض
چون روا باشد ای خلاصه عمر
کی سزا باشد ای خلیفه ارض
که در ایام دولت تو کسی
که دعای تو باشد او را فرض
نخورد هیچ چیز الاغم
نکند هیچ کار الا قرض

قطعه شمارهٔ ۱۱۵

ماه گردون سلطنت ناگاه
شد نهان در حجاب میغ دریغ
زین تحسر بماند در دندان
لب و دست نگین و تیغ دریغ
تا ابد بر زوال شاه اویس
ملک و دین می‌زنند دریغ دریغ

قطعه شمارهٔ ۱۱۶

دارای شرق و غرب که جود و وقار تو
دریا و کوه را همگی برد آب و سنگ
می‌راند با لطافت طبعت حدیث آب
صد پی برآمد از حسرت پای او به سنگ
می‌گردد از خجالت قدرت فلک کبود
می‌آید از حلاوت لطفت شکر به تنگ
معدوم گشت به فتنه به عهدت از آن شدست
پنهان به کنجهای دهان بتان شنگ
گر نیستی صقالت رایت ز آه حلق
بودی گرفته آینه آفتاب زنگ
آنکس که چین و زنگ به شمشیر می‌گرفت
از بیم تو گرفت رخش چین و تیغ زنگ
خلقت ز رشک در جگر مشک کرد خون
قهرت ز سهم از رخ مریخ برد رنگ
ازراق خلق را سر کلک تو شد ضمان
ابواب فتح را دم رمح تو شد خدنگ
شاها فراق حضرت هوشنگی شما
یکبارگی ربود ز ماه صبر و هوش و هنگ
حرمان خاک پای تو کاب حیات ماست
حقا که کرد شهد حیات مرا شرنگ
تا ز آستان شاه جدا کردم آسمان
با مهر بس به کینم و با آسمان به جنگ
از من سوال کرد خرد کز رکاب شاه
بهر چه باز داشتی ای بی حفاظ چنگ
گفتم ز درد پا و ز سرما، به تاب رفت
گفتا که بس کن این سخن سرد و عذر لنگ
دوری به اختیارگر از قرب آفتاب
جوید فرو رواد عطارد به خاک ننگ

قطعه شمارهٔ ۱۱۷

دوش با من خرد از روی نصیحت می‌گفت
کای گرفته ز جهان طبع لطیف تو ملال
پیش ارباب زمان می نروی از چه سبب
بهر قوتی که گریزت نبود در همه حال
گفتمش زانکه درین دور قمر نیست کسی
که درو بوی مروت بود و حسن خصال
کوه کندن ز پی قوت به نوک مژه به
که شدن پیش لئیمان زمان بهر سوال

قطعه شمارهٔ ۱۱۸

پناه زمره اسلام تاج دولت و دین
زهی خرد ز وجود تو کسب کرده کمال
ز طبیب خلق تو باشد دماغ عقل سلیم
ز حسن رای تو یابد عروس ملک جمال
خدایگانا دانی که بنده سلمان را
جناب توست درین مملکت ماب و مال
سه هفته شد که ز سرما و برف در تبریز
به جز تردد خاطر تردد است محال
هزار بار به عزم درت کمر بستم
ولیکنم یخ و سرما نمی‌دهند مجال
بدانچه تا نکنی حمل بر کسالت من
ضرورت است مرا بر تو عرض صورت حال
همیشه تا بود اقبال و مملکت بادا
در تو قبله ملک و مقبل اقبال

قطعه شمارهٔ ۱۱۹

اکمل دولت و دین ای شرف منصب تو
در کمال شرف و قدر ازان سوی کمال
زهره را از حسد مجلس لطفت هر شب
بوده از خون شفق جام افق مالامال
تن بدخواه تو دیدم شده غربال به تیر
گرچه خون نیز ندیدم به جز آن یک غربال
در جهان شبه نظیر تو که ممکن نبود
همچو آسایش اهل نظر و فضل محال
سرو را شمه‌ای از حال دل من بشنو
از سر لطف و کرم نی ز سر رنج و ملال
تا بدانی که به جرم هنر و فضل مراست
دل ز مویه شده چون موی و تن از ناله چونال
بود عمری که مرا در طلب فضل گذشت
خوشتر از دور صبی تازه‌تر از عهد وصال
گوش می‌دارم وصیت کرمت می‌شنوم
کین سخن بشنود از توشه خورشید نوال
التماس از در الطاف تو تا کی نکنم
چون بود رنج همه گنج شود مالامال
نعمت و محنت ایام چو باقی نبود
عمر فانی چه کنم در طلب نعمت و مال
تا جهان باشد باد از اثر طالع سعد
بر جهان طلعت میمون تو فرخنده به فال

قطعه شمارهٔ ۱۲۰

وجیه دین محمد امیر اسماعیل
که رزق خلق خدا را کف تو گشت کفیل
گشاده است ز دست تو دجله احسان
چنانچه چشمه زمزم ز پای اسماعیل
سواد باصره سائلان کند روشن
ز دور گرد سپاه سخایت از صد میل
بسان قطعه یاقوت قطعه منظوم
که بود بر گهر نجم ثاقبش تفضیل
به حضرت تو فرستادم و عطای جواب
نیافتم که به پیش من آن عطاست جزیل
بنات بکر سراپرده ضمیر رهی
اگر چه پیشت از آن بار بوده‌اند ذلیل
به ردرگه تو دگر باره آمدند مگر
کنند دیده به کحل قبول خواجه کحیل
تو را که در همه با بی سعادت است رفیق
به هر طرف که خرامی خدای باد دلیل

قطعه شمارهٔ ۱۲۱

نظام واسطه عقد گوهر آدم
که سلک ملک ز رایش گرفته است نظام
زهی به دیده ادراک دوربین دیده
هم از دریچه آغاز چهره انجام
به دست رای منیرت عنان اشهب صبح
به زیر پای مرادت رکاب ادهم شام
قلاید مننت طوق گردن گردون
جواهر سخنت عقد زیور ایام
چو فضل عقل، صفات کمال ذات تو خاص
چو نقد مهر، نوال سحاب تو عام
جناب حضرت تو قبله وضیع و شریف
حریم حرمت تو کعبه خواص و عوام
به دور شحنه عدل تو در زمانه کسی
به غیر خون صراحی نریخت خون حرام
خیال تیغ تو گر در ضمیر کاهربا
گذر کند شودش پر ز خون لعل مشام
سپهر مرتبه شاها ز حال قصه خویش
حکایتی به جناب تو می‌رود اعلام
مرا به فضل الهی و دولت شاهی
گذشت مدت سی سال روزگار بکام
نبود در سر من جز هوای مطرب و چنگ
نبود در دل من جز نشاط مطرب و جام
به حیله از کف من ناگهان عنان مراد
ربود توسن ایام و ابلق بدرام
کمان چرخ مرا در نهاد پر چون تیر
ز خانه خودم افکند، دور دشمن کام
به بارگاه رفیع تو التجا کردم
که هست قبله اسلام و کعبه ایام
سزای خدمت شاه ار چه نیستم لیکن
شدم به حکم اشارت ز زمره خدام
ولیک از سبب آنکه نیست چون دگران
مرا به عادت معهود زین و اسب و غلام
نه بر بقای حریرم مذهب است طراز
نه بر کمیت روانم مغرق است لگام
نیابتی نه که باشد امید حاصل نان
عنایتی نه که گردد مزید شهرت عام
درین دیار ز بی حرمتی چنان شده‌ام
که خود نمی‌دهم هیچکس جواب سلام
ضرورت است به سوی عراق کردن روم
مرا چو نیست به بغداد وجه سفره شام
ز بی‌نواییم امروز چون شکسته رباب
مرا نه قوت آهنگ ره نه ساز مقام
حدیث وام چه گویم که آب بر لب شط
نمی‌دهند به وامم که خاک بر سر وام
به تلخ عیشی ازان سر گرفته‌ام چون می
که کرد چون عنبم عصر، پایمال لئام
دعای دولت سلطان همیشه خواهم گفت
نه بر امید عطا و توقع انعام
ولیکن این قدر از راه عجز می‌گویم
که ای زمانه به دست تو باز داده زمام
مرا ز روی عنایت چنان بدار که من
به حضرت تو نیارم ملالت و ابرام
مرا کز آتش فکرت چو مشک سوخت جگر
روا مدار که کارم چو عود باشد خام
گمان مبر که دعاگو ز حد بی آبی
بدین فسانه زبان تیز کرده‌ام چو حسام
اگرچه می‌جهدم آتش از دهان چون برق
ولیکنم ز حیا آ؛ب می‌چکد ز مشام
همیشه تا که بر افلاک دایرند نجوم
مدام تا که بر ارواح قائمند اجسام
مباد جز به هوای تو گردش افلاک
مباد جز به رضای تو جنبش اجرام

قطعه شمارهٔ ۱۲۲

صاحب عادل کمال الدین حسن
ای تو را مه چاکر و کیوان غلام
همچو گردون گوهر خاص تو پاک
همچو باران فیض انعام تو عام
در جهان مکرمت هستی حسن
هم به خلق و هم به جود و هم به نام
از سعادت چون ظفر میمون لقا
وز معالی چون فلک عالی مقام
خواجه بهر این دعاگوی فقیر
کرده انعامی بر ابنای کرام
می‌برم نرد سعادت گر کند
کعبتین لطف او، او را تمام

قطعه شمارهٔ ۱۲۳

خدایگانا از حد گذشت و بی مر شد
حدیث فاقه داعی و عرض قصه وام
ز حضرت تو چو ابر آنچنان سیه رویم
که هر دمم ز حیا آب می‌چکد ز مشام
ولی معامل مبرم چو می‌دهد زحمت
ضرورت است که آرم به حضرتت ابرام
اگر بسیط زمین بحر مکرمت گردد
جز از نوال لال تو بر من است حرام
ور از خمار غمم جان به لب رسد چون خم
ز دست جم نستانم خلاف رای تو جام
به وجه دین من انعام‌های گوناگون
اگر چه بود شما را ولی نبود تمام
بگو که قرض رهی را تمام بگزارید
که ناقلان سخن گفته‌اند مالامام
اگر چنانچه بود مصلحت روانه کنند
به جانبیم برسم رسالت و پیغام
و یا وظیفه شغلی به من حواله کنند
که این فتاده نماید بران وظیفه قیام
به همتت شود آسوده خاطرم ز هموم
به دولتت شود آزاد گردنم از وام
جواهر سخن من شکسته می‌آید
مگر عنایت تو نظم آورد به نظام
همیشه تا بود از کعبه بر زمین آثار
حریم سلطنتت باد کعبه اسلام
اساس طاق جلالت که با فلک جفت است
مهندس ازلی بسته بر ستون دوام

قطعه شمارهٔ ۱۲۴

شاها از میان جان و دل بیگاه و گاه
من دعایت با دعای قدسیان پیوسته‌ام
با وجود ابر احسانت که بر من فایض است
راستی از منت دور فلک وارسته‌ام
ای خداوندی که رنگ و بوی بزمت چون بدید
گفت گل بر خود چه می‌خندی که اینجا دسته‌ام
درد چشمی ناگهانم خاست و اندر خانه‌ای
تنگ و تاری همچو چشم خویشتن بنشسته‌ام
کرده‌ام عادت به چشم و سر به درگاه آمدن
زان نمی‌آیم که چشمم بسته و من خسته‌ام
چشم‌های بنده از نادیدنت دیوانه‌ام
هر دو را زان روی چون دیوانگان بر بسته‌ام
دولتت بادا ابد پیوند و خود باشد چنین
بارها عقل این سخن در گوش گفت آهسته‌ام

قطعه شمارهٔ ۱۲۵

صاحب قران مملکت ای آصفی که هست
صدر تو قبله عرب و کعبه عجم
بر رای روشنت همگی کار ملک راست
آن روز شد که پشت فلک را نبود خم
برگرد خوان همت سلطان رای توست
یک گرده قرص خاور و یک کاسه جام جم
گر دست بر قلم بنهد بی اجازتت
تیر فلک سپهر کند دست او قلم
سر تا به پا وجود تو چون عقل اول است
فضل و کفایت و هنر و همت و کرم
حکمت اگر به پشت فلک پا در آورد
خنگ فلک ز ضعف نهد بر زمین شکم
پایم قیاس کرد یمین تو را خرد
صد بار یمین تو یک نیمه بود کم
داعی که می‌زند قدم صدق صاحبا
در شارع محبتت از عالم قدم
گر چند روز شد که نیامد به حضرتت
او را نکن به زلت تقصیر متهم
سرما به غیت است که خورشید و صبح را
یخ بسته است چشمه و افسرده است دم
امروز آفتاب به برف ار فرود رود
مشکل بود بر آمدنش تا بهار هم
پیرو ضعیف دست و قدم چون رود به راه
جایی که یخ ز جای برد پیل را قدم
معذور دار گر به قلم عذر خواستم
ترسم که گر قدم بنهم بشکند قلم
چندان بقات باد که این نیلگون افق
گردون کشد در آخر روز از بقم رقم

قطعه شمارهٔ ۱۲۶

ای خداوندی که هر روز از درت
مژده فتحی دگر می‌آیدم
درگرفت از دولتت کارم چو شمع
این زمان پروانه‌ای می‌بایدم

قطعه شمارهٔ ۱۲۷

ای کریمی که چون نسیم سحر
باغ خلق تو را هوا دارم
چون گل و بلبل از عنایت تو
کار با برگ و با نوا دارم
گر به درگه نیامدم دو سه روز
من درین باب عذرها دارم
درد پایی فتاد بر سر من
من سر درد پا کجا دارم
بود در خاطرم که گر روزی
نبود چارپا دو پا دارم
پای نیزم ز دست رفت و کنون
نه دو پای و نه چارپا دارم
اگرم پا نمی‌دهد یاری
که حق نعمتت ادا دارم
بر دعا دارم از برای تو دست
چه کنم دست بر دعا دارم
تو بمان از برای من به جهان
که من اندر جهان تو را دارم

قطعه شمارهٔ ۱۲۸

ای خداوندی که از دریای خاطر دم به دم
در ثنایت عقدهای در مکنون آورم
هر زمان بهر عروس مدحت از کان ضمیر
قطه‌ای چون قطعه یاقوت بیرون آورم
از کمال فسحت ملک تو چون رانم سخن
نقص‌ها در ملک جمشید و فریدون آورم
خسروا نگذاشت درد پا که بهر دستبوس
روی چون دولت به درگاه همایون آورم
گر نیاوردم به درگه درد سر معذور دار
من که درد پای دارم درد سر چون آورم

قطعه شمارهٔ ۱۲۹

گر خسیسی زیر بالا کرد و بالایت نشست
منع نتوان کرد سلمان نیست اینجا جای خشم
در فضیلت چشم با ابرو ندارد نسبتی
می‌نشیند ابروان پیوسته بر بالای چشم

قطعه شمارهٔ ۱۳۰

آصف کفایتا لطف و رافتت
با آنکه طبع بنده لطیف است چون کنم
از درد چشم نیست مجال ترددم
لیکن حضور خواجه شریف است چون کنم
بربسته‌ام دو دیده به عزم درت ولی
سرما قوی و دیده ضعیف است چون کنم

قطعه شمارهٔ ۱۳۱

خسرو شمس و غرب شمس الدین
بر همه سروران تویی مخدوم
در دولت ز تو شده مفتوح
مکرمت بر وجود تو مختوم
صاحب سیف و صاحب ملکی
بر صحف نام نیک تو مرقوم
طبعت آموخته قواعد ملک
ملکان از تو می‌برند رسوم
سیرت تو فضایل و افضال
عادت اهتمام اهل علوم
رایت دولت تو چون رایت
بر گذشته ز منتهای نجوم
از تو اصحاب علم را ادرار
و ز تو ارباب فضل را مرسوم
در حریم حمایت کرمت
من چرایم ز لطف تو محروم
رای عالیت را مگر نشدست
صدق و اخلاص من رهی معلوم
همتت چون روا همی دارد
که مرا می‌دهد به دست هموم
کرم تو گرفته جمله جهان
مال و زر بر هنروران مقسوم
من ز نیکی تو چو تو ز بدی
چند باشم منزه و معصوم
بنده مهمان خوان همت توست
دادخواهان به تو ز چرخ ظلوم
میهمان را سزد که داری نیک
خاصه مهمان مدح خوان و خدوم
تا بنازد به تخت شاهان بخت
تا بتاج است هر شهی موسوم
باش بر فرق جمله شاهان تاج
که تو شهباز و دیگران چون بوم
صبح اقبال تو دمیده ز شام
صیت رایت زری رسیده به روم

قطعه شمارهٔ ۱۳۲

ای صاحبی که از شرف مدح ذات تو
هر دم چو آفتاب ز موج سماروم
چون جمله اهل فضل ز جود توشا کردند
پس من شکسته دل ز جنابت چرا روم
یا داد من بده به طریقی که دیده‌ام
یاره به من نمای بگو تا کجا روم
هر کس رضای خویش کند حاصل از کفت
آخر روا مدار که من بی رضا روم
واجب چنان کند بدین آب و این قبول
یکبارگی به .... وا روم

قطعه شمارهٔ ۱۳۳

ای وزیری که از خدا همه وقت
روی بخت تو تازه می‌خواهم
تا به اکنون نخواستم چیزی
از تو اکنون اجازه می‌خواهم

قطعه شمارهٔ ۱۳۴

خسرو یم یمین امیر علی
صورت رحمت علی علیم
ای مزین به مدحتت اقلام
وی مرفه به دولتت اقلیم
هم جناب تو با ستاره قرین
هم عدیل تو در زمانه عدیم
عقولت به مرتبت تفضیل
بر سپهرت به منزلت تعظیم
دردمت معجز بیان مسیح
در کفت قوت بنان کلیم
در زمانت ز فتنه زاییدن
مادر روزگار گشته عقیم
آتش خنجرت چو شعله کشید
زهره بحر آب گشت از بیم
بحر را کرد همتت در خاک
لاجرم گوهرش بماند یتیم
حاتم طی تو را کهینه غلام
صاحب ری تو را کمینه ندیم
خسروا بنده اسبکی دارد
سخت سست و قوی ضعیف و سقیم
اسبی از لاغری چنانکه برو
گر نشیند مگس شود به دو نیم
کنده چشمش به پنجه‌های کلاغ
کنده جسمش به رنج‌های قدیم
آسمان در زمان نمرودش
داغ کرده به نار ابراهیم
او چو مردار مرده گندیده
من چو زاغی برو نشسته مقیم
خود نشستن چو زاغ بر مدار
طوطیان را خلاقیتی است عظیم
پیش بیطار بردمش گفتم
به دوایش مرا بده تعلیم
گفت کین کارگاه جبار است
کوست یحیی العظام وهی رمیم
مگرت رحمت علی کبیر
برهاند ازین عذاب الیم
تا درین دور دایره کردار
نشود نقطه قابل تقسیم
باد قسم مخالف تو تعب
باد خط متابع تو نعیم

قطعه شمارهٔ ۱۳۵

زاهد بگ آفتاب سلاطین شرق و غرب
دارای تاج بخش و خدیو جهان ستان
ای در جبین صبح نمایت چو آفتاب
انوار سروری ز صباح صبی عیان
حلم تو در ثبات گر و بسته در زمین
عزم تو در شتاب سبق برده از زمان
آبی است رمح و تیغ تو کان آب خصم را
گاهی ز سینه می‌گذرد گاهی از میان
برتافته است پنجه بخت تو دست چرخ
فی‌الجمله خود چه پنجه زند پیر با جوان
با چرخ اگر به زور کند دست با کمر
بخت تو آورد به زمین پشت آسمان
شاها به مرکبی تو مرا وعده داده‌ای
خواهم تکاوری ز جناب خدایگان
چون همتت بلند و چو جودت فراخ رو
چون دولتت جوان و چو حکم تو بس روان
کام است اسب نیکرو علی رغم بدسگال
تو کام بخش بادی و من بنده کامران

قطعه شمارهٔ ۱۳۶

مردم چشم وزارت، مرکز دور وجود
زبده ارکان و انجم حاصل کون و مکان
خلق او را معجز عیسی و مریم در نفس
دست او را قدرت موسی عمران در بنان
میر فخر الدین مبارک شاه کز تعظیم و قدر
فخر دارد در زمان او زمین بر آسمان
گر کلیم الله به عمر خود به چوبی داد روح
هر دم انگشتش مرکب می‌کند در نی روان
آفتاب از روشنی با رای او دم زد مگر
کافتاب و خاک را افتاد تیغ اندر میان
صاحبا من گوهری بودم ز دریا آمدم
چون خریداری ندیدم لاجرم گشتم کران
نیستم گوهر مرا سیم سیه گیر آمده
سوی دارالملک بغداد از سواد خاک کان
عزم آن دارم که اکنون باز با دریا روم
چشم آن دارم که بگشایی ز پایم ریسمان
مدت ده سال اندر بوته‌های انتظار
روزگارم آتش دم داد و دود امتحان
عاقبت بگداخت اجزای وجودم دم به دم
خالص و صافی شدم وقت خلاص است این زمان
چون درم آواره گردان در جهان تا می‌دهم
شهرت آوازه احسان سلطان در جهان

قطعه شمارهٔ ۱۳۷

پادشاها هر چه گوید پادشه باشد صواب
همگان را آن سخن مبذول باید داشتن
التماسی کردی از من که التماسی کن ز من
التماس شاهخ را مبذول باید داشتن

قطعه شمارهٔ ۱۳۸

شاعری سحر آفرینم، ساحری معجز نما
خازن گنج ممالک، مالک ملک سخن
در دریای کاندرو ز اهل کرم دیار نیست
ناگهان افتاده و درمانده‌ام پا بست تن
یک به یک را کرده غارت بی سر و پایان شهر
تا به دستار سر و ایزار پای و پیرهن
هر یکی زینها به نوعی زحمت ما می‌دهند
تا به کی باشد تحمل خیر سعدالدین حسن
منعمان شهر را گو طاقت من طاق شد
هان ببخشایید هم بر ما و هم بر خویشتن

قطعه شمارهٔ ۱۳۹

ای ز حیای گوهر پاک تو
غرق عرق زاده بحر عدن
دولت طفل تو که خواهد دمد
تا ابدش بوی لبان از دهن
روز نخستین که ز مادر بزاد
دایه طفل و کرم ذوالمنن
ساختنش از اطلس گردون قماط
داد ز پستان سعدات لبن
روح امینش ز سر سدره گفت
انبته الله نباتا حسن
باد قرین تن و جانش مقیم
ورد سحرگاه اویس قرن
دور تو با دور فلک متصل
عهد تو با عهد ابد مقترن

قطعه شمارهٔ ۱۴۰

ز هجرت نبوی رفته هفصد و چل و چار
در آخر رجب افتاد اتفاق حسن
زنی چگونه زنی خیر خیرات حسان
به زور بازوی خود خصیتین شیخ حسن
گرفت محکم و می‌داشت تا بمرد و برست
زهی خجسته زنی خایه دار مرد افکن

قطعه شمارهٔ ۱۴۱

جهان مجد و معالی رشید دولت و دین
زهی به جاه و جمال تو چشم جان روشن
به فیض ابر کفت بحر و بر چنان پر شد
که بحر خشک لب آمد چو ابر تر دامن
فلک جنابا چون رای و تیغ هر دو ثور است
به جنب رای تو گو آفتاب تیغ مزن
تویی که در چمن فضل هر که سر بر زد
زبان شود همه تن در ثنات چون سوسن
ولیک ایزد داند که هر کجا هستم
بجز جناب ثنای تو نیستم مسکن
چو تو کریم ندیدم که می در آویزد
وسایل تو به سایل چو غازیان به رسن
هنوز گردنم از بار منتت پست است
وگرنه هم سوی شکرت بر آرمی گردن
جهان اگر پر ارزن کنند مرغی را
دهند قوت به هر سال دانه ارزن
جهان تهی شود از ارزن و تهی نشود
دلم ز دانه شکرت به قوت مرغ سخن

قطعه شمارهٔ ۱۴۲

میر سید می‌شناسی بنده را
تا نجویی زینهار آزار من
زحمتم بسیار دادی وین زمانه
رحمتی فرما ولی بر خویشتن

قطعه شمارهٔ ۱۴۳

حبذا صدر صفحه‌ای که به است
به همه بابی از بهشت برین
میزند نور شمسه‌اش چون صبح
خنده بر ما و زهره و پروین
وصف نقش و نگار دیوارش
سخن ساده می‌کند رنگین
از نبات است اصل ترکیبش
زان نماید نهاد او شیرین
به نبات حسن بر آمده است
خردش زان همی کند تحسین
قطعه‌ای از بهشت دان که درو
کرده بیتی فلک ز خود تضمین
چون به تقطیع نظم بیت دهند
خشک و بر بسته باشد و چوبین
نظم این بیت اگرچه تقطیع است
شاه بیت است بس بلند و متین
راست گویی بساط جمشید است
بر بسیط هوا به صد تمکین
به سر خویش عالمی است که نیست
متعلق به آسمان و زمین
شده ایمن نهاد ترکیبش
از خطاب خلقته من طین
تا درو شاه کامران بنشست
خواندش روزگار شاه نشین
جم ثانی امیر شیخ حسن
خسرو کان یسار بحر یمین
ای به حق بوستان جاه تو را
شکل نسیرین آسمان نسرین
باد هرشب به زینت انجم
طاق‌های سپهر را تزیین
بر سریر سرور مسند و جاه
تا قیامت به کام دل بنشین

قطعه شمارهٔ ۱۴۴

صورت لطف الهی شرف ملت و دین
معدن خلق حسن مظهر حق شاه حسین
شاه پرویز لقا خسرو جم قدر که هست
دل و دستش به همه مذهب و کیشی بحرین
بحر را با دل او عقب قیاسی می‌کرد
آن قدر بود که از قطره به دریا مابین
عقل با رفعت او صرفه مه داشت نگاه
گفت کمتر ز ذراعی نبود تا شرطین
ای که بوسیدن خاک قدمت شاهان را
کرده از آب حیات است لبالب شفتین
طاعت امر تو در مذهب جباران فرض
طوق فرمان تو در گردن دین داران دین
چون تن لام کند زخم سنانت تن ناف
چون دل نون شود از شرم سخایت دل عین
گفتم ای چرخ برو خاک درش روب به روی
برد انگشت سوی دیده روشن که بعین
یرقان است ز بیم کف دستت زر را
باور ار نیستت اینک بنگر صفرت عین
تا به نعل سم شبدیز تو یابد نسبت
هر سر ماه شود ماه سما چون سر عین
سروری از تو مزین شده چون چشم از نور
خسروی از تو منور شده چون ماه از عین
خاطر من نکند درک ثنای تو که یم
پیش عقل است مبرهن که نگنجد در عین
تا چو قرص ذهب مهر فتد در دم صبح
روی آفاق شود لجه درای لجین
چون بود از زر و یاقوت سری افسر را
ملک را باد چنان از گهرت زینت وزین

قطعه شمارهٔ ۱۴۵

هر چه تا غایت به نام او مقرر بوده است
همچنان باشدبه نام او مقرر همچنین

قطعه شمارهٔ ۱۴۶

چشم من جای تو بود ای نور چشم
رفتی و ماند از تو خالی جای تو
چشم خود را اگر نمی‌بینم رواست
چون نبینم بی تو من ماوای تو

قطعه شمارهٔ ۱۴۷

صاحب سلطان نشان دستور اعظم شمس الدین
ای جلال رفعتت را اوج گردون پایگاه
چون ز سدر آستان حضرت تو برگذشت
شاید ار سجده برندش هر زمان خورشید و ماه
چشمه خورشید را خون گردد از بهر تو دل
چون کند اندر ضمیر عالم آرایت نگاه
گردهی رخصت که بوسد آستانت را فلک
هر زمان از غایت شادی بر اندازد کلاه
چون به دار الملک حکمت پادشاهی می‌سزد
گر بود قدر تو را از چرخ اطلس بارگاه
مدتی شد تا نکردی در خلا و در ملا
یاد من کارم ازان شوریده شد حالم تباه
خود نمی‌دانی که از من روی برتابد طرب
گر نباشد سد اقبالت مرا پشت و پناه
گر خلاف راستی کردند نقلی نیست غم
هست بر تصدیق قول من ضمیر تو گواه
حق همی داند که از من بد نیاید در وجود
ور در آمد خود کجا شد خلعت ثم اجتباه
ور همه خود راست است آن بیت یاد‌آور که گفت:
از بزرگان عفو باشد وز فرو دستان گناه

قطعه شمارهٔ ۱۴۸

همی خرید خر و گاو و گوسفند و گله
زمان وقف جمال عرب همه ساله
ولی ولی ولی اندرین دو سه سال
نکرد حاصل غیر از بهای گوساله

قطعه شمارهٔ ۱۴۹

موجب جمعیت نجوم به عقرب
کرد از گردون سوال شاه زمانه
گفت که چون رایتت به عزم توجه
لشکری آراست کش نبود کرانه
میر سپاه فلک به بارگه خویش
کرد امیری طلب زهر در خانه
تا کند از سروران خیل کواکب
کوکبه‌ای در مواکب تو روانه

قطعه شمارهٔ ۱۵۰

ای تاج سر همه افاضل
ای لطف تو روح را سکینه
هستت ملکی ملک صفاتی
در طبع عدوت جز سگی نه
ای قبله مقبلان در تو
حاجت نه به مکه و مدینه
شد کعبه فاضلان جنابت
صیت تو رسد به هر مدینه
در هجره تو که باد معمور
باشد همه چیزها بدی نه
کردیم نشاط بر بساطت
خوش بود مرا نشاط دینه
روزی کندت خدای روزی
از عالم غیب صد خزینه
تا تو به کرم بر اهل معنی
آنها همه را کنی هزینه
فضل و هنر و علوم هستند
از قدر تو مایه کمینه
دریای محیط بخششت راست
بسیار فزونی و کمی نه
در خاطر توست گنج معنی
وز فضل تو را بسی دفینه

قطعه شمارهٔ ۱۵۱

بر بتان، حسن و جوانی مفروش
ای جوان گرچه به غایت خوبی
بی زرت کار میسر نشود
گر تو خود یوسف بن یعقوبی
حلقه بی زر چه زنی بر در دوست
آهن سرد چرا می‌کوبی

قطعه شمارهٔ ۱۵۲

محیط کوه و قار آفتاب ابر عطا
که آسمان بزرگی و اختر دادی
رسوم ظلم و قوانین عدل در عالم
به تیغ و کلک تو برداشتی و بنهادی
ز دست خیل سخایت که عادت کان کرد
نشسته دست گهر در حصار پولادی
خدایگانا یکبارگی بیفتادم
ز ضعف حال و تو با حال من نیفتادی
کنون زمانه که شاگرد رای توست مرا
ز درگه تو جدا می‌کند به استادی
ز خانه‌های عناکب خلل پذیرتر است
مرا سزای اقامت ز سست بنیادی
قبول کرده ازین بنده کش کنی آزاد
به جان خواجه که دیشب نخفتم از شادی
پس از غلامی ده ساله گشته‌ام راضی
به بندگیت به یک سطر خط آزادی
بسان سوسن اگر بنده را کنی آزاد
به صد زبان کنم از بندگیت آزادی
همیشه تا که جهان و جهانیان باشند
پناه و پشت جهان و جهانیان بادی

قطعه شمارهٔ ۱۵۳

در ره بغداد کز هر جانبی
ناله افتاده باری آمدی
داشتم اسبی که از رفتار او
بر دلم هر دم غباری آمدی
اندکی زر نیز بود اما نبود
آن قدر کاندر شماری آمدی
زر نماند و مرد ریگ اسبم بماند
هم نماندی گربه کاری آمدی

قطعه شمارهٔ ۱۵۴

ای وزیری که گر ز کلک تو ابر
داشتی مایه در چکانیدی
گر عیال کف تو گشتی آز
از گداییش وارهاندی
بر تو گر نیستی مدار جهان
چرخ گرد جهان نگردیدی
دوش گفتند درد پایی هست
خواجه را کاش بنده نشنیدی
درد چشمش اگر امان دادی
آمدی پای خواجه بوسیدی
به سرو دیده آمدی پیشت
دیده بر پای خواجه مالیدی
دیده خویش را دوا کردی
درد پایش به دیده بر چیدی

قطعه شمارهٔ ۱۵۵

ایا دریای جود و کان همت
که گردون مروت را مداری
ترا زان گوهر نایاب کان است
به رنگ لعل و بوی مشک تاری
کرم کن پاره‌ای بفرست پنهان
اگر داری و می‌دانم که داری

قطعه شمارهٔ ۱۵۶

ز دور دایره این محیط پرگاری
نصیب من همه سرگشتگی است پنداری
نشسته‌ام به کناری چو چنگ سر در پیش
فتاده در پس زانو و می‌کنم زاری
در آتشم چو زر از دوستان قلب دو رو
ز بی زری همه از من نموده بیزاری
ز بی زری است اگر چون چراغ بی روغن
زمان زمان نفسی می‌زنم به دشواری
برای تلخی عیش حسود و شادی دوست
کنم به خون چو قدح رنگ چهره گلناری
عزیز مصر وجودم، نیم اسیر کسی
درین دیار از اخوان چرا کشم خواری

قطعه شمارهٔ ۱۵۷

ایا کار و بار اعتباری نداری
بر شاه دلشاد کاری نداری
سگان را مجال است بر آستانش
خوشا وقت ایشان تو باری نداری

قطعه شمارهٔ ۱۵۸

به حق المعرفت هر کس چه داند کازر و نی را
منش دانم بد اندیشی است بد نفسی بد آموزی
سیه کاری سیه ماری سیه گوشی سیه پوشی
سیه بختی سیه دستی سیه رویی سیه روزی
علاهم بهتر است اما قوی کسری است مالک را
سپردن ملک کسری را به زرد زدی و زر دوزی

قطعه شمارهٔ ۱۵۹

چو بر طلول دیار حبیب بگذشتم
که کرده بود خرابش جهان ز بی باکی
مجاوران دیار خراب را دیدم
در آن خرابه خراب و شکسته و باکی
به خاک رهگذار حبیب می‌گفتم
که ای غلام تو آب حیات در پاکی
کجا شدت گل این باغ و شمع این مجلس
کجا شد آن طرب و عیش و آن طربناکی
بسی ازین کلمات و حدیث رفت و نبود
در آن منازل خاکی بجز صدا حاکی
زمان زمان به دل و چشم خویش می‌گفتم
ایا منازل سلمان این سلماکی

قطعه شمارهٔ ۱۶۰

هر که خواهد که بود پیش سلاطین بر پای
همچو شمعش نگریزد ز ثبات قدمی
ادب آن است که گر تیغ نهندش بر سر
بایدش داشت زبان گوش ز هر نیک و بدی
بعد از آن کارش اگر زانکه فروغی گیرد
گو مشو غره که ناگه بکشندش به دمی

قطعه شمارهٔ ۱۶۱

مرحبا ای آصف جم قدر کیوان رفعتم
کز سم اسب به مژگان گرد ره بزدودمی
بر جگر نگذاشت چرخم آب گونه دیده را
تا زدی آب رهت سقاییش فرمودمی
آفتابی سوی مغرب رفته و باز آمده
کاشکی من سایه وار اندر رکابت بودمی
من سر و پایی ندارم گر سرم بودی و پا
زین بشارت پای کوبان بر فلک سر سودمی
عزم استقبال کردم گشت مانع درد پا
گر سرم کردی مدد کی درد پا بستودمی
هست درد پا و در سر نیست سامانی مرا
گر سرم بودی به ره این ره به سر پیمودمی
ملک می‌گوید که ظلت کاش بودی جاودان
بر سر من تا منت در سایه می‌آسود می

قطعه شمارهٔ ۱۶۲

سپهرا من از شادیت غارغم
مرا چون توانی که غمگین کنی
ندارم ز تو هیچ امید و بیم
اگر مهر وزری و گر کین کنی
نه میخم که بندم به پیشت کمر
بدان تا مرا کام شیرین کنی
نه نرگس که آرم به تو سر فرو
بدان تا مرا تاج زرین کنی
اگر خانه‌ام را چو ایران خویش
به خشت زر و نقره تزیین کنی
ز بدرم اگر چار بالش نهی
ز شکل هلالم اگر زین کنی
نخواهم به پیش تو گردن نهاد
اگر طوقم از عقد پروین کنی
نمی‌ارزدم این تنعم بدان
که در آخرم خشت بالین کنی

قطعه شمارهٔ ۱۶۳

جهنمی زنک زن .......
مشابه است به بی دولتی و بی دینی
خرست و جاهل و عامی و بی معامله گوی
ولی چه سود که بیچاره نیست قزوینی