پیشنهادات  

سلمان ساوجی - دیوان اشعار - رباعیات

رباعی شمارهٔ ۱

آمد سحری ندا ز میخانه ما
کای رند خراباتی دیوانه ما
برخیز که پر کنیم پیمانه ز می
زآن پیش که پر کنند پیمانه ما

رباعی شمارهٔ ۲

ای آنکه تو طالب خدایی به خود آ
از خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
اول به خود آ چون به خود آیی به خدا
کاقرار نمایی به خدایی به خدا

رباعی شمارهٔ ۳

با باد، دلم گفت که بادا بادا
با یار بگو و هر چه بادا بادا
کآن کس که مرا ز صحبتت کرد جدا
شب با غم و رنج روز بادا بادا

رباعی شمارهٔ ۴

جز نقش تو در نظر نیامد مارا
جز کوی تو رهگذر نیامد ما را
خواب ار چه خوش آید همه را در عهدش
حقا که به چشم در نیامد ما را

رباعی شمارهٔ ۵

از عهد و وفا هیچ خبر نیست تو را
جز وعده و دم هیچ دگر نیست تو را
سازند کمر به دست عشاق به ناز
چون است کز این دست کمر نیست تو را

رباعی شمارهٔ ۶

با طبع لطیف از در لطف در آ
با نفش غلیظ ز ره جور میا
در هیزم و گل تاملی کن که جهان
آن را به تبر شکافت و این را به صبا

رباعی شمارهٔ ۷

گفتم که مگر به اتفاق اصحاب
در موسم گل ترک کنم باده ناب
بلبل ز چمن نعره زنان داد جواب
کای بیخبران برگ گل و ترک شراب؟

رباعی شمارهٔ ۸

درد آمد و گرد من ز هر سو بنشست
گه بر سرو چشم و گاه بر رو بنشست
چون دولت کار او به پایان برسید
آمد به ادب به هر دو زانو بنشست

رباعی شمارهٔ ۹

اشکم ز رخ تو لاله رنگ آمده است
پای دلم از دلت به سنگ آمده است
آمد دل و در کنج دهانت بنشست
مسکین چه کند ز غم به تنگ آمده است

رباعی شمارهٔ ۱۰

من با کمر تو در میان کردم دست
پنداشتمش که در میان چیزی هست
پیداست کز آن میان چه بر بست کمر
تا من ز کمر چه طرف بر خواهم بست

رباعی شمارهٔ ۱۱

دیدیم که این دایره بی سر و بن
انگیخت بسی جور نو از دور کهن
گر بالش چرخ زیر دست تو شود
زنهار به هیچ رو بر او تکیه مکن

رباعی شمارهٔ ۱۲

تا با شدم این جان گرامی در تن،
خواهم به غم عشق تو جان پروردن
چون زلف تو تا سرم بود بر گردن
شور تو ز سر بدر نخواهم کردن

رباعی شمارهٔ ۱۳

بیماری شمع بین و آن مردن او
تب دارد و می‌رود عرق از تن او
بر شمع دلم سوخت که در بیماری
کس بر سر او نیست به جز دشمن او

رباعی شمارهٔ ۱۴

یاقوت لبا، لعل بدخشانی کو؟
و آن راحت روح و راح ریحانی کو؟
گویند حرام در مسلمانی شد
تو می‌خور و غم مخور مسلمانی کو؟

رباعی شمارهٔ ۱۵

این ابر نگر خیمه بر افلاک زده
صد نعره شوق از دل غمناک زده
از دست زلیخای هوا یوسف گل
بر پیرهن حریر صد چاک زده

رباعی شمارهٔ ۱۶

ای سایه سنبلت سمن پرورده،
یاقوت تو را در عدن پرورده،
همچون لب خود مدام جان می‌پرور
ز آن راح که روحی است بدن پرورده

رباعی شمارهٔ ۱۷

در رشته دندان تو ای غیرت مه
دردی اگر از دود دلی گشت سیه
از جوهر حسن تو نشد هیچ تبه
آراسته شد رشته درت به شبه

رباعی شمارهٔ ۱۸

دیدم صنمی خراب و مست افتاده
در دست مغان دلربا افتاده
از می چو صراحی شده افغان خیزان
وانگه چو قدح دست به دست افتاده

رباعی شمارهٔ ۱۹

ای سکه‌ای از خاک درت بر هر وجه
ار سیم رخ تو نیست نازک‌تر وجه
از هر چه نسیم سحری می‌آورد
جز خاک درت نمی‌نشیند در وجه

رباعی شمارهٔ ۲۰

چون حال دل من ز غمت گشت تباه
آویخت در آن زلف دل آشوب سیاه
ز آنسان که در آتش سقر اهل گناه
آرند به مار و کژدم از عجز پناه

رباعی شمارهٔ ۲۱

با منعم خود برون منه پای ز راه
عصیان ولی نعم گناهست گناه
در منعم خود که او دواتست، چو کلک
بگشاد زبان او سیه گشت سیاه

رباعی شمارهٔ ۲۲

ای بس که شکست و باز بستم توبه
فریاد همی کند ز دستم توبه
دیروز به توبه‌ای شکستم ساغر
امروز به ساغری شکستم توبه

رباعی شمارهٔ ۲۳

ای دوست کجائی و کجائی که نئی؟
آخر تو کرائی و کرائی که نئی؟
بیگانگی تو با من افتاد ار نه
تو یار کدام آشنایی که نئی؟

رباعی شمارهٔ ۲۴

چون چشم سیه بناز می‌گردانی
بر من غم دل دراز می‌گردانی
شوخی است عظیم نرگس بیمارت
خوش می‌گردد چو باز می‌گردانی

رباعی شمارهٔ ۲۵

در معده خالی ندهد مل ذوقی
بی ساغر می‌ندارد از گل ذوقی
بی برگ و نوای عیش حاصل نشود
از برگ گل و نوای بلبل ذوقی

رباعی شمارهٔ ۲۶

سوسن ز صبا یافت خط آزادی
ز آن کرد از آن به صد زبان آزادی
در پرده صبا دوش ندانم که چه گفت
با غنچه که غنچه بر شکفت از شادی

رباعی شمارهٔ ۲۷

تا اسب مراد شه صفت می‌تازی
با حال من پیاده کی‌ پردازی؟
من با تو چو رخ راست روم لیکن تو
چون فیل و چو فرزین بر شکفت از شادی

رباعی شمارهٔ ۲۸

دی دیده به دل گفت که چرا پر خونی؟
ز آن سلسله زلف چرا مجنونی؟
من دیده‌ام از برای او پر خونم
آخر تو ندیده‌ای، چرا پر خونی؟

رباعی شمارهٔ ۲۹

ای دیده پی بلای دل می‌پوئی
در آب بلای دل، بلا می‌جوئی
خواهی که به اشک دیده دل پاک کنی
سودت ندهد که خون به خون می‌شوئی

رباعی شمارهٔ ۳۰

می‌گفت عماد کاشی از نادانی
کامسال گرانی بود از بی نانی
تا بود وجود او گران بود همه
چون مرد کنون هست بدین ارزانی

رباعی شمارهٔ ۳۱

زنجیر سر زلف چو می‌جنبانی
بر دامن ماه مشک می‌افشانی
چشم سیهت که شوخ می‌خوانندش
شوخ می‌رود چو باز می‌گردانی

رباعی شمارهٔ ۳۲

گر زانکه بدین شاهدی و شیرینی
در خود نگری، بروز من بنشینی
منگر به جمال خویشتن، ور نگری
در آینه، هر چه بینی از خود بینی

رباعی شمارهٔ ۳۳

ای دیده اگر هزار سیل انگیزی
خاک همه تبریز به خون آمیزی
از عهده ماتمش نیائی بیرون
بی فایده آب خود چرا می‌ریزی؟

رباعی شمارهٔ ۳۴

ای ابر بهار خانه پرورده تست
ای خار درون غنچه خون کرده تست
ای غنچه عروس باغ در پرده تست
این باد صبا این همه آورده تست

رباعی شمارهٔ ۳۵

قسم تو اگر مراد گر حرمان است،
حظ تو اگر درد و اگر درمان است،
از گردش آسمان بباید دانست
کونیز بحال خویش سرگردان است

رباعی شمارهٔ ۳۶

در طیره‌ام از باد که آمد سویت
وز شانه که دست می‌زند در مویت
خود سایه که باشد که فتد در پیشت؟
خورشید که باشد که جهد در کویت؟

رباعی شمارهٔ ۳۷

با مهر رخ تو بیش از ایت تابم نیست
وز دست خیالت هم شب خوابم نیست
از دیده به جای اشک از آن می‌ریزم
من خون جگر که در جگر آبم نیست

رباعی شمارهٔ ۳۸

آتش ز دهان شمع دیشب می‌جست
ناگاه سپیده دم زبانش بشکست
سر رشته به پایان شد و تابش بنماند
روزش به شب آمد و بروزم بنشست

رباعی شمارهٔ ۳۹

ما هم که رخش روشنی خور بگرفت
گرد خط او دامن کوثر بگرفت
دلها همه چاه زنخدان انداخت
و آنگه سر چاه را به عنبر بگرفت

رباعی شمارهٔ ۴۰

تا ناله بلبلم به گوش آمده است
دل با سر عیش نای و نوش آمده است
رگ از تن خشک تاک برخاسته است
خون در تن جام می‌ بجوش آمده است

رباعی شمارهٔ ۴۱

با لعل لبت شراب را مستی نیست
با قد تو سرو را بجز پستی نیست
ما را دهن تو نیست می پندارند
با آنکه به یک ذره در او هستی نیست

رباعی شمارهٔ ۴۲

در معرض رویت قمر آمد بشکست
در رشته لعلت شکر آمد به شکست
موی تو ز بالا به قفا باز افتاد
ناگاه سرش بر کمر آمد به شکست

رباعی شمارهٔ ۴۳

با آنکه دو چشم شوخ او عربده جوست
در شوخی و دلبری خم ابروی اوست
بالای تو چشم است که می‌یارد گفت
با دوست که بالای دو چشمت ابروست

رباعی شمارهٔ ۴۴

آن یار که بی نظیر و بی مانند است
عقل و دل و جان به عشق او در بند است
در یک نظر از مقام عالی جان را
بر خاک نشاند و جان بدین خرسند است

رباعی شمارهٔ ۴۵

آورد بهم تیر و کمان را در دست
تیر آمد و در خانه خویشش بنشست
آمد به سر تیر کمان خانه فرو
انصاف که نیک از آن میان بیرون جست

رباعی شمارهٔ ۴۶

دیشب سر زلف یار بگرفتم مست
کز دست من دلشده چون خواهی رست
گفتا که شب است دست از دستم بدار
تا با تو نگیردم کسی دست به دست

رباعی شمارهٔ ۴۷

قسمم همه درد است و دوا چیزی نیست
در سینه به جز رنج و عنا چیزی نیست
درد است گرفته سر و دستم در دست
دردا که به جز درد مرا چیزی نیست

رباعی شمارهٔ ۴۸

مقصود ز احسان درم و دینار است
چندم دهی امید که زر در کار است؟
از بخشش اگر وعده امید است تو را
امید به دولت شما بسیار است

رباعی شمارهٔ ۴۹

این اشک گریز پا که خونی من است
در خون من از عین زبونی من است
با اینهمه کز چشم من افتاد، دلم
با اوست که یار اندرونی من است

رباعی شمارهٔ ۵۰

گل بین که ز عندلیب بگریخته است
با دامن با قلی در آمیخته است
بگذشته ز سبحان سخنی چون بلبل
وز دامن باقلی در آویخته است

رباعی شمارهٔ ۵۱

شاها ز تو چشم سلطنت را نور است
در سایه چتر تو جهان معمور است
المتنه الله که عدو مقهور است
بر رغم عدوی تو ولی منصور است

رباعی شمارهٔ ۵۲

چون در سر زلف تو صبا می‌پیچد
سودای وی اندر سر ما می‌پیچد
چون زلف تو عقل سر پیچید از ما
دریاب که عمر نیز پا می‌پیچد

رباعی شمارهٔ ۵۳

خالت که بر آن عارض مهوش زده‌اند
یارب که چه دلگشا و دلکش زده‌اند
ای بس که در آرزوی رویت خود را
چشم و دل من بر آب و آتش زده‌اند

رباعی شمارهٔ ۵۴

سیمین ز نخت که جان از آن بنماید
سییبی است که دانه از میان بنماید
در خنده بار دانه ماند لب تو
کز دانه لعلش استخوان بنماید

رباعی شمارهٔ ۵۵

گل افسری از لعل و گهر می‌سازد
زر دارد و این کار به زر می‌سازد
یک سفره بر آراست به صد برگ و نوا
دریاب که سفره سفر می‌سازد

رباعی شمارهٔ ۵۶

این عمر نگر چه محنت افزای آمد
وین درد نگر چه پای بر جای آمد
درد از دل و چشم من به تنگ آمده بود
کارش چو به جان رسید در پای آمد

رباعی شمارهٔ ۵۷

در وصف لبت نطق زبان بسته بود
پیش دهنت پسته زبان بسته بود
ابروی تو آن سیاه پیشانی دار
پیوسته به قصد سرمیان بسته بود

رباعی شمارهٔ ۵۸

آن را که می و مطرب دلکش باشد
در موسم گل چرا مشوش باشد
گل نیست دمی بی می و مطرب خالی
ز آنروی همیشه وقت گل خوش باشد

رباعی شمارهٔ ۵۹

گل زر به کف و شراب در سر دارد
در گوش ز بلبل غزلی تر دارد
خرم دل آنکسی که چون گل به صبوح
هم مطرب و هم شراب و هم زر دارد

رباعی شمارهٔ ۶۰

چون قسم تو آنچه عدل قسمت فرمود،
یک ذره نه کم شود نه خواهد افزود،
آسوده ز هر چه نیست می‌باید زیست
و آزاد ز هر چه هست می‌باید بود

رباعی شمارهٔ ۶۱

دی سرو به باغ سرفرازی می‌کرد
سوسن به چمن زبان درازی می‌کرد
در غنچه نسیم صبحدم می‌پیچید
با بید و چنار دست بازی می‌کرد

رباعی شمارهٔ ۶۲

زلف سیهت که بر مهت می‌پوید
در باغ رخت سنبل و گل می‌بوید
بر گوش تو سر نهاده و اندر گوشت
احوال پریشانی ما می‌گوید

رباعی شمارهٔ ۶۳

هر لحظه ز من ناله نو می‌خیزد
پیری ز تنم خرابه‌ای انگیزد
پوسیده شدست خانه آب و گلم
هر جه که نهم دست فرو می‌ریزد

رباعی شمارهٔ ۶۴

جان در طلب رطل گران می‌گردد
تن بر سر بازار مغان می‌گردد
مسواک به عهدم نرسیده است به کام
تسبیح به دست من به جان می‌گردد

رباعی شمارهٔ ۶۵

زلف تو همه روز مشوش باشد
خال تو از آن روی برآتش باشد
چشم خوش بیمار تو در خواب خوش است
بیمار که خواب خوش کند خوش باشد

رباعی شمارهٔ ۶۶

ترکم که مهش به پیش زانو می‌زد
با شاه فلک به حسن پهلو می‌زد
دل می‌طلبید و من بر ابرویش دل
می‌بستم و او گره به ابرو می‌زد

رباعی شمارهٔ ۶۷

... م که همیشه آب خود می‌ریزد
افتاده ز پا، وز آن نمی‌پرهیزد
بر پای کنش به دست خویش از سر لطف
ای یار، که از دست تو برمی‌خیزد

رباعی شمارهٔ ۶۸

سلمان، زر و اسب و کار و بارت بردند
سرمایه روز و روزگارت بردند
بعد از همه چیز داشتی وقتی خوش
آن وقت خوشت نیز به غارت بردند

رباعی شمارهٔ ۶۹

ای خواجه دوای درد ما کی باشد؟
وین وعده و انتظار تا کی باشد؟
گویند که آخرین دوا کی باشد
راضی شدم آخر آن دوا کی باشد؟

رباعی شمارهٔ ۷۰

از شمع جمال تو دلم تاب کشد
از جام لبت خرد می ناب کشد
این مردمک دیده تر دامن من
تا چند ز چاه ز نخت آب کشد؟

رباعی شمارهٔ ۷۱

روزی که سمن بر لب جو بر روید
خرم دل آنکس که لب جو جوید
از مطرب آب بشنود ناله که او
بر رود خوشک ترانه‌ای می‌گوید

رباعی شمارهٔ ۷۲

سوز تو جگر کباب می‌گرداند
اندوه تو دل خراب می‌گرداند
از حسرت مجلس تو ساقی شب و روز
در چشم پیاله آب می‌گرداند

رباعی شمارهٔ ۷۳

دستت چو به کارد کلک را بتراشید
دانی سر انگشت تو چون بخراشید؟
چون گوهر مواج کف و گل بودند
تیغت ز تحیر سر انگشت گزید

رباعی شمارهٔ ۷۴

دیشب که نگار دلستان می‌رقصید
با او به موافقت جهان می‌رقصید
هر دم به هوای او دلم بر می‌جست
هر لحظه بیاد او زمان می‌رقصید

رباعی شمارهٔ ۷۵

بر زلف تو چون باد وزیدن گیرد
از هر طرفی مشک وزیدن گیرد
چون در لبت اندیشه باریک کنم
خون از رگ اندیشه چکیدن گیرد

رباعی شمارهٔ ۷۶

دل با رخ تو سر تعشق دارد
چون سوختگان داغ تشوش دارد
در وجه رخ تو جان نهادیم نه دل
کان وجه به نازکی تعلق دارد

رباعی شمارهٔ ۷۷

یک زخم غمت هزار مرهم ارزد
خاک قدمت تاج سر جم ارزد
چشم تو سواد ملک حسن است از آنک
یک گوشه به ملک هر دو عالم ارزد

رباعی شمارهٔ ۷۸

خواهم که مرا مدام آماده بود
جام و می و شاهدی که آزاده بود
چندان بخورم باده که چون خاک شوم
این کاسه سر هنوز پر باده بود

رباعی شمارهٔ ۷۹

ز آن رو که هوا، بوی خوشت می‌گیرد
دی را دمی از باد هوا نگریزد
بر باد هوا بید به بویت ارزد
در پای صبا شمع به عشقت میرد

رباعی شمارهٔ ۸۰

آن یار که مشک بر قمر می‌ساید
از لعل لبش در و گهر می‌زاید
هر چند که خائیده سخن می‌گوید
شیرین دهنش ولی شکر می‌خاید

رباعی شمارهٔ ۸۱

اسبی که مرا خواجه بر آن اسب نشاند
هر کس که بدید اسب شطرنجش خواند
چون راندمش در اولین گام بماند
بد جانوری بود، ندانم به چه ماند

رباعی شمارهٔ ۸۲

ای خواجه فلان الدین که ریشت ... باد
ریشت نفسی نیست ز دندان آزاد
بر ریش تو یک گوزگره خواهم زد
زآنان که به دندان نتوانیش گشاد

رباعی شمارهٔ ۸۳

ابر است گهر بار و هوا عنبر بیز
عاشق ز هوا چون کند آخر پرهیز؟
ساقی سپهر بر کف نرگس مست
بنهاده پیاله‌ای که کج‌دار و مریز

رباعی شمارهٔ ۸۴

از جام توام بهره خمار آمد و بس
وز باغ توام نصیب خار آمد و بس
از هر چه در آید به نظر مردم را
در ددیده من خیال یار آمد و بس

رباعی شمارهٔ ۸۵

رویت که ازو گرفت نیرو آتش
از فتنه بر افروخت به هر سو آتش
با روی تو در ستمگری زد پهلو
زلف تو و کرد زیر پهلو آتش

رباعی شمارهٔ ۸۶

دل خواستم از زلف سمن پوش تو دوش
گفتا که چه دل؟ دل که؟ دل چیست؟ خموش
زلف تو اگر چه حال ما می‌ماند
لیکن طرف دوش تو می‌دارد گوش

رباعی شمارهٔ ۸۷

گل بین که دریدند همه پیرهنش
کردند برهنه بر سر انجمنش
در چوب شکافتند همه پیرهنش
کردند به صد پاره میان چمنش

رباعی شمارهٔ ۸۸

دذر راه بسر همی پوید شمع
پروانه‌ای از حسن تو می‌جوید شمع
تا ز آتش لعل تو سخن گوید شمع
هر لحظه دهان به آب می‌شوید شمع

رباعی شمارهٔ ۸۹

ای داده غمت بباد جانم چو شمع
تا کی ز غمت اشک فشانم چون شمع؟
گر می‌کشی‌ام بکش که خود را همگی
من با تو نهاده، در میانم چون شمع

رباعی شمارهٔ ۹۰

از باغ جمالت ار آگه بودی گل
این راه پر از خار نپیمودی گل
با این همه خارها که در پا دارد
چون آمد و چون بدین زودی گل؟

رباعی شمارهٔ ۹۱

امسال مکرر است وقت گل و مل
وز غم سر و برگ ندارد بلبل
با آن همه شوکت ز پریشانی وقت
بی تیغ و سپر برون نمی‌آید گل

رباعی شمارهٔ ۹۲

ای کارگزاران درت شمس و زحل،
در مملکت تو سایه‌ای میر اجل
ای شمه‌ای از لطف تو درباره نحل
وی آیتی از صنع تو در شان عسل

رباعی شمارهٔ ۹۳

توفیق نمی‌شود به زاری حاصل
وز عمر عزیز است چه خواری حاصل
چون باد ز گردیدن بیهوده چه چیز
کردیم به غیر جانسپاری حاصل؟

رباعی شمارهٔ ۹۴

در باغ بهشت اگر نباشی خوشدل
می‌دان به یقین که خوش نیاید منزل
بی برگ نوای عیش و عشرت چه بود
از برگ و گل و نوای بلبل حاصل

رباعی شمارهٔ ۹۵

بیمارم و کس نمی‌کند درمانم
خواهم که کنم ناله ولی نتوانم
از ضعف چنانم ک اگر ناله کنم
با ناله بر آمدن بر آید جانم

رباعی شمارهٔ ۹۶

شعر تو که هست قوت جان مردم
آورد به ما رقعه رسان مردم
بر مردمک دیده نهادم سخنت
مشهور شد این سخن میان مردم

رباعی شمارهٔ ۹۷

در وصل نماند بیش ازین تدبیرم
پیشم بنشین دمی که پیشت میرم
چون اشک ز چشم من جدا خواهی شد
آخرکم آنکه در کنارت گیرم

رباعی شمارهٔ ۹۸

سرمایه دین و دل به غارت دادم
سود دو جهان را به خسارت دادم
سوگند ز می هزار پی خوردم و باز
می‌خوردم و ایمان به کفارت دادم

رباعی شمارهٔ ۹۹

دوش آن بت شوخ دلربا گفت به چشم:
با دل که نیایی بر ما، گفت: به چشم
اما به چه رو توانم آمد پیشت
اول تو به ما رهی نما، گفت: به چشم

رباعی شمارهٔ ۱۰۰

نی دولت آنکه یار غارت بینم
نی فرصت آنکه در کنارت بینم
ماهی که همه وقت ز دورت بینم
عمری که همیشه در گذارت بینم

رباعی شمارهٔ ۱۰۱

تا کی چو گل از هوا مشوش باشیم؟
چند از پی آبرو در آتش باشیم؟
چون جان عزیز ما به دست قدر است
تن را به قضا دهیم و دلخوش باشیم

رباعی شمارهٔ ۱۰۲

من باغ ارم بر سر کویت دیدم
من روز طرب در شب مویت دیدم
ابروی کج تو راست دیدم چو هلال
فرخنده هلالی که به رویت دیده‌ام

رباعی شمارهٔ ۱۰۳

از دوست مرا چون نگریزد چه کنم؟
هر عذر که گویم نپذیرد چه کنم؟
آهو صفتم گرفت صحرای غمش
چون دوست مرا به سگ نگیرد چه کنم؟

رباعی شمارهٔ ۱۰۴

در مجلس تو ز گل پراکنده‌ترم
وز نرگس مخمور، سرافکنده‌ ترم
از غنچه گل اگر چه دل زنده ترم
از غنچه به خون جگر آکنده ترم

رباعی شمارهٔ ۱۰۵

درویش، ز تن جامه صروت بر کن
تا در ندهب به جامه صورت تن
رو کهنه گلیم فقر بر دوش افکن
در زیر گلیم طبل سلطانی زن

رباعی شمارهٔ ۱۰۶

دارم عجب از غنچه دل تنگ که چون
از دل رخ نازنین گل کرد برون
در خون دل غنچه اگر نیست چراست؟
گل را همه پره‌های دامن پر خون

رباعی شمارهٔ ۱۰۷

خواهم شبکی چنانکه تو دانی و من
بزمی که در آن بزم تو و امانی و من
من بر سر بسترت بخوابانم و تو
آن نرگس مست را بخوابانی و من

رباعی شمارهٔ ۱۰۸

زیر و زبر چشم ترا بس موزون
نقاش ازل سه خال زد غالیه گون
پندار که در شب فراز عینت
دو نقطه یا نهاد و یک نقطه نون

رباعی شمارهٔ ۱۰۹

مهمان شماعیم نظر با ما کن
مهمانی یاران لب چون حلوا کن
می‌خواستی و چراغ، نی، حاجت نیست
امشب که چراغ وا کنی رو وا کن

رباعی شمارهٔ ۱۱۰

شاها به خطای اسب اگر شاه ز زین
گردید و جدا گشت، چه افتاد ازین؟
حاشا که تو افتی و نیفتد هرگز
مانند تو شهسوار در روی زمین

رباعی شمارهٔ ۱۱۱

تا کی پی هر نگار مهوش، سلمان،
گردی چو سر زلف مشوش، سلمان؟
گر طلعت شاهد قناعت بینی
زلفش به کف آر و خوش فروکش سلمان

رباعی شمارهٔ ۱۱۲

عمری ز پی کام دل و راحت تن
گشتیم و ندیدیم جز از رنج و محن
درد آمد و گفت از بن دندان با من:
راحت طلبی به کام، دندان بر کن

رباعی شمارهٔ ۱۱۳

عالم همه سرنگون توانم دیدن
خود را شده غرق خون توانم دیدن
جان از تن خود برون توانم دیدن
من جای تو بی تو چون توانم دیدن؟