پیشنهادات  

سلمان ساوجی - فراق نامه

بخش ۱ - فراقنامه

به نام خدایی که با تیره خاک
بر آمیخت این جوهر جان پاک
چو با یکدگر کردشان آشنا
دگر بارشان کرد از هم جدا
که دانست کان آشنائی چه بود؟
پس از آشنائی جدائی چه بود؟
درین پرده کس را ندادند بار
نمی‌داند این راز جز کردگار
به بوئی که در نافه افزون کند
بسی آهوان را جگر خون کند
صدف تا کند دانه در پدید
بسی شور و تلخش بباید چشید
بر افراخت نه پرده لاجورد
ده و دو مقام اندر و راست کرد
بهر پرده و هر مقامی که ساخت
یکی را زد و دیگری را نواخت
شکر را زنی خانه‌ای بر فراخت
گره کاری و بند گیریش ساخت
مگس خواست حلوائی از خوان او
عسل آیتی گشت در شان او
خداوند هفت آسمان و زمین
زمین گستر و آسمان آفرین
ز خورشید مه را جدائی دهد
شب و روزشان روشنائی دهد
نپرسی چرا اختر و آسمان
شب و روز گردند گرد جهان؟
مپندار کین بی سبب می‌کنند
خداوند خود را طلب می‌کنند
نمی‌گنجد او در تمنای تو
تو او را بجو کوست جویای تو
گل ما بنا کرده قدرتش
دل ما سرا پرده عزتش
به نورش دو چشم جهان ناظر است
از آن نور مردم شده ظاهر است
خداوند چار و دو و سه یکی است
بماند شش و چار و نه اندکی
به مسمار هفت اخترش دوخته
فلک حلقه‌ای بر درش دوخته
به حکمت رسانیده است آن بدین
روان ز آسمان و تن از زمین
فزون از زمین است تا آسمان
تفاوت مر این هر دو را در میان
دگر بارشان کرد از هم جدا
دو بیگانه با هم شدند آشنا
که آن از گل تیره است این ز نور
ز تن تا به جان نسبتی هست دور
به زاری و حسرت جدا می‌شوند
چو با یکدیگر آشنا می‌شوند
نمی‌بودشان کاشکی اتصال
چون جان را و تن را چنین بود حال

بخش ۲ - مناجات

الهی، الهی، خطا کرده‌ایم
تو بر ما مگیر آنچه ما کرده‌ایم
گنه کارم و عذر خواهم توئی
چه حاجت بپرسش؟ گواهم توئی
به گیتی نداریم غیر از تو کس
به لطف تو داریم امید و بس
مرا مایه‌ای بس گران داده‌ای
به شهر غریبم فرستاده‌ای
که تا دولت هر دو عالم خرم
کنم سود و سرمایه باز آورم
کنون می‌روم کیسه پرداخته
همه سود و سرمایه در باخته
به خود روی خود را سیه کرده‌ام
به بد، کار خود را تبه کرده‌ام
مگر هم تو بر حال فردای من
کنی رحمتی، ورنه، ای وای من
در آن دم که جان عزم رفتن کند،
ز سودای جان مرغ دل پر زند،
مرا ذوق شهد شهادت چشان
به نام خودم ساز و شیرین زبان
ندارم بغیر از تو فریاد رس
الهی در آن دم به فریاد رس
گنه کارم و آنگه امید وار
که دریای فضلت ندارم کنار
مگر باز پوشد گنه داورم
وگر باز پرسد، چه عذر آورم؟
فرو مانده‌ام سخت در کار خویش
سیه رویم از کار و کردار خویش
ز اشکی که آید به رویم فرو
چه سود است جز ریختن آبرو؟
چه حاصل دهد با گنه کاریم
جز از درد سر ناله و زاریم؟
به عذر گناهم که رسم است و خو
سرشکی همی ریزم آنگه برو
زند هر کس از طاعت خود نفس
مرا تکیه بر رحمت تست و بس
به پیرانسر ار چه گنه می‌کنم
ولیکن در رحمتت می‌زنم
خداوندگارا، به حق رسول
که فرما مناجات سلمان قبول

بخش ۳ - در ستایش پیامبر

رسولی که پا بر عرش سود
ز پایش سر عرش را تاج بود
بلند آفتاب مبارک نظر
که او راست هر دو عالم اثر
رسول کریم و متاع امین
امام الوری، قدوه العالمین
گهی جبرئیلش بود میر بار
گهی عنکبوتش بود پرده‌دار
امام شش و هفت و سی بار ده
سپهر و دو مه و چارده
شد از نافه مشگ عبد مناف
معطر حرم کان زمین راست ناف
از اینجا براقش توجه نبود
به جائی که آنجایگه جای نبود
به یک پی بساط فلک در نوشت
چو تیر از کمان فلک در گذشت
چنین رفت تا سدره المنتها
به ملکی گذر کرد بی منتها
کجا دایه رحمتش داد شیر
مسیحا شد آنجاش طفلی به شیر
اگر معجز یوسف از ماهی است
تو خورشیدی و معجزت ماهی است
نهاده قدم بر سر آسمان
نینداخته سایه بر خاکدان
ز یونس به احمد همان است راه
که از قعر ماهی است تا اوج ماه
همه عقل و روح است و روحی لدیه
ایا معشر الناس، صلوا علیه
پس از شکر دادار، نعمت نبی است
وز آن پس عائی که فرض است چیست؟
دعای شهنشاه دیهیم و گاه
پدر بر پدر خسرو و پادشاه
فشاننده گنج دریا به بزم
دراننده قلب خارا به رزم
فرازنده پایه سروری
فروزنده ماه نیک اختری
سپهر از کمر بستگان درش
ظفر یک سپاهی است از لشکرش
کجا لشکر عزم او سیر کرد
رود چرخ گردنده آنجا به گرد
بر آفاق گسترده ظل همای
در آن سایه آسوده خلق خدای
ز یک سوی ظلم است و یکسو امان
چه سدی است شمشیر او در میان
ز شیر درفشش درفشان ظفر
چو از خانه شیر تابنده خور
نیبند شبیهش بصر جز به خواب
نیابد نظیرش نظر جز در آب
گر از کوه پرسی که در بحر و بر
که زیبد که بندند پیشش کمر؟
به لفظ صدا پاسخ آید ز کوه
که سلطان اویس آسمان شکوه
الا ای جهاندار پیروز بخت
سزاوار شاهی و زیبای تخت
سر فرقدان پایه تخت تست
بلند آسمان سایه بخت توست
نگینی است خورشید بر افسرت
حبابی است ناهید در ساغرت
زمین و زمانه به کام تواند
همه پادشاهان غلام تواند
شب مملکت را مه و اختری
تن سلطنت را سر و افسری
زهی در تن مملکت جاودان
وجود تو چون جان و حکمت روان
کسی را که کین تواش داد تاب
ندادش جز از چشمه تیغ آب
اگر حمله بر کوه خارا کنی
چو خاشاکش از جای خود بر کنی
به عهد تو خونریز شد بی دریغ
چنین واجب الحد از آنست تیغ
قلم کرد تزویر در عهد شاه
بریدش زبان، کرد درویش سیاه
خدایت همه هر چه بایست داد
جوانمردی و دانش و دین و داد
ترا داد رسم است و بخشش طریق
همین کن که توفیق بادت رفیق
مراد از جهان نام نیک است و بس
بجز نام نیکو نماند به کس
جهان راست حاصل همه چیز لیک
چه با خود توان برد جز نام نیک؟
بخوان قصه خسروان جوان
ز هوشنگ و جم تا به چنگیز خان
که گر عکس شمشیرشان آفتاب
بدیدی، اسد را شدی زهره آب
ز چندین زر و افسر و تخت و گنج
که کردند حاصل به سختی و رنج
بجز نام نیکو ازین انجمن
ببین تا چه بردند با خویشتن؟
شنیدم که می‌گفت بهرام گور
پدر را کز او شد جهان پر ز شور
که:« آه ضعیفان به گردون رسید
سرشک یتیمان به جیحون رسید
از آن ترسم ای شهریار جوان
که اشک ستمدیدگان ناگهان
فراهم شود، ملک گردد خراب
برد جاه ما را به یکباره آب‌»
چو بشنید، در دیده آورد آب
بپیچید مردانه دادش جواب
که ایزد تو را بخشش و داد داد
به من در ازل جور و بیداد داد
تو را آن، نصیب من این آمدست
چه تدبیر؟ قسمت چنین آمدست
مرا جز که بی معدلت نیست رای
ولی غیر از این است حکم خدای
درختی است عدل ملک بارور
که بیخش دوام است و دولت ثمر
اساس بقا عدل ثابت کند
درخت سعدات ستم برکند
نبی ملک را گفت دین تواُم است
حقیقت بدان کان بدین قائم است
قیامت که آنجاست قاضی خدای
برابر نشینند شاه و گدای
اگر عدل باشد گوای ملک
شود عرش ثابت برای ملک
بود ساعتی عدل دارای دین
ز هفتاد ساله عبادت گزین
صبوح سعدات صباح تو باد
جنود ملائک جناح تو باد
کسی را که با تست سر در غرور
کلاه از سر و سر ز تن باد دور

بخش ۴ - اندرز به فرزند

الا ای جگر گوشه فرزند من،
تو ای قره العین دلبند من
جوانی و فرزانه و هوشیار
اوان جوانی غنیمت شمار
جوانی است سرمایه‌ای بس عزیز
به بازی چو من در نبازی تو نیز
کنون سالم از شصت و یک در گذشت
بساط نشاطم جهان در نوشت
ز شام سرم صبح پیری دمید
سپیدیم گشت از سیاهی پدید
درختم به آورد بر جای سیب
ز بالا نهادم سر اندر نشیب
ز شخص ضعیفم خیالی نماند
ز نخل وجودم خلالی نماند
جوانی و پیری بهار است و دی
نه آن دی که باشد بهارش ز پی
غنیمت شمر پیش از آن کاین گلت
شود زرد و نسرین دهد سنبلت
نشیند به جای سمن زار برف
چو گل در هوایت شود عمر صرف
زمان هوی و هوس در گذشت
هوا بر دلم سرد و می تلخ گشت
چو صافی عمر من ایام برد
از آن جرعه‌ای ماند و آن نیز درد
چه می‌شاید از جرعه انگیختن؟
که در خاک می‌بایدش ریختن
ازین پیش سرو بلند قدم
ز پستی به بالا نهادی قدم
شد آن یرو بالای من سرنگون
به خاک سیه میل دارد کنون
کسی را که سوده است سر بر سماک
چه سود است چون می‌رود زیر خاک
جهان غره عمر من تلخ کرد
همان عیش می‌بر دلم تلخ کرد
هواب بتان رفتم از سر بدر
به یکبارگی عقلم آمد به سر
سعادت کسی را بود راهبر
که در خدمت شاه بندد کمر
کسی همعنان سعادت شود
که چون سایه اندر رکابش دود
نمی‌آید از دست من هیچ کار
که تا نعمتش را شوم حقگزار
شدم حاصل از نعمتش مغز و پوست
ورم مغز استخوان است از اوست
بسی نعمت از دولتش خورده‌ام
به نانش چهل سال پرورده‌ام
کنون گشت موی سیاهم سپید
ز عمر گرامی شدم ناامید
برو حلقه در گوش کن ای پسر
همی گرد بر آستانش چو در
اگر من نشستم تو در پای باش
ور از جای رفتم تو بر جای باش
من از یمن اقبال این خاندان
گرفتم جهان را به تیغ زبان
من از خاوران تا در باختر
ز خورشیدم امروز مشهورتر
اگر چه من از ذره‌ای کمترم
ولی خدمتی کرده اندر خورم
چه دانی؟ چه جائی است خاک درش
عجب کیمیائی است خاک درش
کمر بر میان بند چون کوهسار
ولیکن ثبات قدم گوش دار
کسی کز مقیمان این در شود
اگر خاک باشد همه زر شود
بیا تا به قاف قناعت رویم
چو عنقا بر آن قاف ساکن شویم
گشائیم بر دل هوای جلال
که آن قاف بر عین عزاست دال
سریر سلاطین ملک رضا
ریاض ریاحین باغ بقا
جهان رضا را شده کدخدا
سریر سران را زده پشت پا
به یک دم دو عالم بر انداخته
به بیش و کم از هیچ در ساخته
کسی کو عنانش به دست هواست
اگر پادشاهست پیشم گداست
تو رنج ار کشی ور نخواهی کشید
نصیب تو البته خواهد رسید
مقرر شد اول همه قسم تو
دگر جان دمیدند از جسم تو
چو حال نصیبت یقین شد که چیست
پس این جستجوی تو از بهر کیست؟
اگر تیغ خواهی زدن ور قلم
نخواهد شدن روزیت بیش و کم
توانگر یکی دان که پیشش یکی است
کم و بیش و نیک و بد و هست و نیست
هر آنچش در آید ببازد روان
ورش در نیاید بسازد بدان
اگر در قناعت گریزد کسی
نباید شدش بر در هر خس
یکی خیمه تنگ و تیره است دل
تو ای خیمگی خیمه بر کن ز دل!
بزن خیمه جائی که تا جاودان
نباید شدن هیچ جا ز آن مکان
کسی راز طاس سپهر دغا
نیابد به ششدر سپنجی سرا
سرای جهان پیش اهل نظر
چو خانی نماید که باشد دو در
ازین در کسی کامدش در درون
همی بایدش رفت از آن در برون
چنان زی که نام تو روز حساب
نویسند با راستان در کتاب
کسی کو به غم حاصل آرد زری
غم زر خورد او و زر دیگری
تو نعمت کجا گرد می‌آوری
کجا می‌بری چون تو غم می‌خوری؟
برین زندگی هیچ بنیاد نیست
جز از پاره‌ای خاک بر باد نیست
عجب نیست در تو که ما و منی است
که اصل سرشتت ز ما و منی است
کسی کو در آز بندد فرو
گشایند درهای جنت برو
دلت مست آزاست، هشیار باش
به خواب غرور است، بیدار باش
که چون بگذرد نیز این هفته عمر،
ز خواب اندر آئی، بود رفته عمر
برو سینه خاک را باز کن
ببین در دلش رازهای کهن
در او نازکان گل اندام بین
همه خشت بالین و بستر زمین
بر آنی که ایشان ازین خاکدان
برفتند و تو زنده‌ای جاودان؟
همه در پی یکدگر می‌رویم
نماند کسی سر به سر می‌رویم
دلا برگ این راه، نیکو بساز
که راهی است باریک و دور و دراز
شب زندگانی به آخر کشید
شبت روز شد، وقت رفتن رسید
یکایک برفتند یاران تو
رفیقان و اندوه گساران تو
رسیدند هر یک به ماوای خویش
تو مسکین گرانباری و راه پیش
در این منزل آخر چرا خفته‌ای؟
رباطی است ویران کجا خفته‌ای؟
بسی کاروان شد درین ره روان
نیامد کسی باز از این کاروان
که ز آن رفتگان باز گوید خبر
که چون است احوالشان در سفر
بسا کاروانا کزین پل گذشت
مگر نیست ز آنسو ره بازگشت
شبی بنده را شاه پیروز بخت
طلب کرد و بنشاند در پیش تخت
در آمد ز راه سخن گستری
سخن راند از نظم در دری
که از در معنی چه پرورده‌ای؟
ز درای خاطر چه آورده‌ای؟
بیاور ز نو گوهری پر ثمن
که داند خرد لایق گوش من
در گنج معنی دلم باز کرد
سخن را ز هر گونه‌ای ساز کرد
گهرهای من شاه در گوش کرد
شکرهای نغزم همه نوش کرد
ز من نامه‌ای خواست اندر فراق
که آن نامه باشد سراسر فراق
برین طرز نظمی روان از نوی
بیارای در کسوت مثنوی
طلب کردم آن را به هر کشوری
ز هر قصه خوانی و هر دفتری
پس از روزگار کهن روزگار
در آموختم داستان دو یار
که با یکدیگر هر دو را مدتی
دم صحبتی بود و خوش صحبتی
یکی پادشاه جهان جلال
یکی آفتاب سپهر جمال
یکی داور کشور آب و گل
یکی حاکم خطه جان و دل
یکی بر فلک سوده پر کلاه
یکی تکیه گه جسته زلفش ز ماه
به ملک جلال آن یکی شاه بود
به اوج جمال این یکی ماه بود
چنان بود با ماه شه را نظر
که از جان خود داشتش دوست‌تر
به آخر میانشان جدائی فتاد
که کس در بلای جدائی مباد
به فرمان دارای فرمان روان
نهادم من آغاز این داستان
که تا ماند از من بسی روزگار
به گیتی از این داستان یادگار
همی خواهم از داور کردگار
که چندان امانم دهد روزگار
که ده نامه زین نامه خسروی
دهم جلوه در کسوت مثنوی
سخن را بر آرم به خورشید نام
به نام شهنشاه سازم تمام
کنون از زبان من ای هوشیار
بیا گوش کن قصه آن دو یار

بخش ۵ - آغاز داستان

شنیدم که شاهی به ایران زمین
سزاوار دیهیم و تاج و نگین
زر افشان چو خورشید در گاه بزم
سر افشان چو شمشیر درگاه رزم
ز آب کفش بحر گریان شده
ز تاب تفش ببر بریان شده
اگر با فلک در کمر دست کین
زدی آسمان را زدی بر زمین
به رمح از فلک عقده را می‌گشود
ز چوگان او گوی مه می‌ربود
چو دستش کمان را بیاراستی
ز هازه ز هر گوشه برخاستی
چو بر گوش مرکب نهادی قدم
زدی خامه را پای کردی قلم
زهی زور دست شهنشاه زه
که بست از سر دست بر چرخ زه
همه رادی و مردی و بخردی
ز سر تا به پا فره ایزدی
قدش در لطافت که جانی است پاک
فرو برده آب روان را به خاک
اگر مانی آن روی دیدی یقین
به هم برزدی صورت نقش چین
خرامان قدش با رخ ماهتاب
چو سروی که بار آورد آفتاب
چو خورشید ماهیش منظور بود
ز سر تا قدم پایه نور بود
فرشته نهادی، پری پیکری
لطیفی، ظریفی، هنر پروری
ز سر تا به پا و ز پا تا به سر
همه جان و دل بود و هوش و هنر
دو گنجش نهان در دو کنج دهن
نبودش در آن کنج گنج سخن
ز شور لب لعل شیرین وی
به تلخی همی داد جان جام می
به هر گوشه نرگسش دلربا
در آن گوشه‌ها جاودان کرده جا
جوانی به قد راست، چون نیشکر
تراشیده اندام و بسته کمر
لبانش سراسر ز قند و نبات
دهانش لبالب ز آب حیات
از او پر هنر‌تر جوانی نبود
به حسن رخش دلستانی نبود
ز معشوق عاشق به خوبی بسی
فرون بود و دانست این هر کسی
خرد وزنشان کرد با یکدگر
به شیرینی این بود از آن چرب‌تر
در آیینه می‌دید رخسار خویش
که او بود صد ره به از یار خویش
ولی عشق را با چنین‌ها چه کار؟
هوی پادشاهی‌ است بس کامگار
گهی خیمه را بر سرابی زند
گهی بر کند، بر سر آبی زند
گهش راه روم است و گه ز نگبار
گهش جای هند است و گه قندهار
شهنشاه را مونس و یار بود
شب و روز دلجوی و دلدار بود
مه و سالشان چون مه و آفتاب
نظر بود با همه به روز شباب
کشیدی گه و بیگه از جام کی
به شادی روی دلارام می
چو چشم و لب خویشتن کامیاب
گهی در شکار و گهی در شراب
چو ابروی خود گاه در بوستان
کشیدند بر گلستان سایه‌بان
چو خورشید تابان به فصل بهار
مبارک شده هر دو بر روزگار
« چو شیر و شکر با هم آمیخته »
چو جان و خرد در هم آمیخته

بخش ۶ - بهار

بهاران که خندان شدی نسترن
چو مینا شدی دشت و مینو چمن
هوا فرش ز نگاری افراختی
سمن برگ و بلبل نوا ساختی
چو طفلان نو، دایه روزگار
نشاندی گل و سرو را بر کنار
فسان کردی آغاز بلبل به شب
دمیدی فسون باد در زیر لب
گرفته به خنجر چمن شاخ بان
به مرز چمن در شده مرزبان
زهر پشته‌ای رودی آمد فرود
نوازنده با رود مرغان سرود
ندانم چه می‌گفت بلبل به شب؟
که گل خنده می‌کرد در زیر لب
رخ لاله گلگون ز جام شراب
سر نرگس سرگران مست خواب
گرفته چو پیکان دل غنچه زنگ
به خون اندر آغشته وز غصه تنگ
به شکل دل عاشقان آمدی
وز آن دل همه بوی جان آمدی
به شادی همه روز و شب دوستان
زدندی می لعل در بوستان
زمان بهار و اوان شباب
هوای زنگار و نشاط شراب
کسی را که حاصل بود هر سه چار
تو دانی چه خوش باشدش روزگار؟
سحر لاله چون در گرفتی چراغ
سرا پرده گل زدندی به باغ
بیاراستی بزمشان نای و نوش
به می بودشان چشم و برنای گوش
چو کردندی از باغ عزم شکار
بر آهو شدی کوه و هامون حصار
چو چرم گوزن آمدیشان به شست
روان گوزن آمدیشان به دست
گرازان در آن عرصه دلپذیر
هزار آهو از پی همه شیر گیر
چو برخاست اسب تکاور ز جاش
فتاد آهو از عجز در دست و پاش
عقاب از پی کپک رفتی فراز
به پیش عقاب آمدی کبک باز
زسودای بط باز رفتی ز دست
به ابروی کبکان شدی پای بست
ز بسیاری کبک و دراج و غاز
گرفتی به دندان سر انگشت باز
بر ایشان گذشتی سه مه روزگار
بدین شادمانی و عشرت بهار

بخش ۷ - تابستان

چو بنمودی از برج مه مهر چهر
شدی چرخ را گرم با خاک مهر
شدی زرد رخسار گلگون وی
بدی در رگ کان روان خون وی
اگر ابر ناگه شدی قطره بار
ز تاب تفش قطره گشتی شرار
و گر در هوا برق کردی گذر
چو پروانه‌اش سوختی بال و پر
سیه گشته خون از حرارت چو مشک
دهان شمر چون لب بحر خشک
شده بر سر شاخ بریان ز تاب
عنادل، چو بر سیخ مرغ کباب
تن ماهیان در دل آبگیر
چنان سوختی کاندر آتش حریر
ز گرمی آب و هوا گرم گاه
همی برد ماهی بر آتش پناه
در آن آب جوشیده بر روی شط
ز سوز جگر ماغ گفتی به بط
که وقت سمندر ز ما خوشتر است
خنک جان آن کس که بر آذر است
ز بس کآفتاب از هوا یافت تاب
دل سنگ می‌سوخت بر آفتاب
گه آتش فکندی هوا در سحاب
گهی سوختی در زمین پای آب
درین موسم و در چنین حالتی
ملک بود در خوشترین حالتی
به بیتی درون خوش نشسته دو یار
چو ابیات من روشن و آبدار
به مجلس نشسته دو نو خاسته
به آب رزان مجلس آراسته
نهادیش رضوان به از بیت خویش
خنک آنکه دارد چنین بیت پیش
نبودی در او راه خورشید را
بجز باده یا باد یا بید را
چو مطرب زدی ز خمه بر روی آب
ز فواره بر فور دادی جواب
سحر گاهشان از نسیم زلال
شدی سرد بر دل شمیم شمال
چو از خانه بیرون شدی شهریار
زدی خیمه بر کوه خورشید وار
دماغ و درون را به باد سحر
ز برگ سمن داشتی تازه‌تر
به هر دم که باد سحر می‌گشود
هوای دگر بر دلش می‌فزود
چو فصل بهارش بر آن ماه چهر
شدی گرم‌تر روز در روز مهر
گهی شاه کردی بر آن کوه گشت
گهی تاختی اسب بر روی دشت
چو مهر از افق بر فراز آمدی
به خیش خوش خویش باز آمدی

بخش ۸ - پائیز

به وقتی که باد خزان خاستی
رزان را به زیور بیاراستی
هوای مخالف زدی باغ را
شدی زرد و بیمار شاخ از هوا
خزان بر رزان دامن افشاندی
چراغ گل و لاله بنشاندی
زمانی شدی بید بن تیغ بار
دمی باد می‌برد دست چنار
ز سوز فراق سمن یافت داغ
از آن جامه زرد پوشید باغ
نبینی که خور پشت چون برکند،
زمین جامه رزد در بر کند
اوان جوانی و فصل بهار
همه رنگ و بوی است و نقش و نگار
خزان است ایام پیری و مرگ
شود روی زرد و برد باد برگ
بهار ار نبودی خزان کی شدی؟
چنین زرد روی رزان کی شدی؟
رخ زرد به را گرفتی غبار
به خون سرخ می‌کرد دندان انار
ز بی برگی از بس که بر سر چنار
زدی دست دستش فتادی ز کار
بسی آب نالید و بر خود گریست
که زنجیر بر گردن من ز چیست؟
بسم نیست این کاندرین روز چند
هوا کرد خواهد مرا تخته بند؟
بساط رزان بود در زر نهان
چو بزم جهانبخش گیتی ستان
به فصلی چنان شاه پیروز بخت
سر آب جستی و پای درخت
می‌ زرد زرین چو برگ رزان
کشیدندی اندر هوای خزان
نسیم خزانی چو برخاستی
همه بزم مستان بیاراستی
ملک در خزان داشتی نوبهار
درختش برومند و باغش به بار
گزیدی لب یار را بی حجیب
گرفتی ز نخدان سیمین چو سیب
به حسن ار چه سیب از میان برد گو،
ز نخدان زد او با ز نخدان او
اگر چه زند خنده شیرین انار
به خود خندد او با لب لعل یار

بخش ۹ - زمستان

کجا تاختی خسرو خاروان
عنان بر زمستان گه آسمان
شدی شاخ از باد لرزان چو بید
سر سبز کهسار گشتی سپید
چو برخاستی باد بهمن ز جای
فرو مردی آتش به دست و به پای
شدی آب در قاقم از باد خشک
به سنجاب گشتی نهان بید مشک
سپیدی گرفتی همه کوه و راغ
سیاهی ندیدی کسی جز کلاغ
به برف ار فرو رفتی آن روز خور
کجا بر توانستی آمد دگر
چو درای سیماب بودی زمین
سر از برف بر ابر سودی زمین
ستاده درختان گل ناامید
برهنه تن از باد لرزان چو بید
بر ایشان بسی نوحه کردی سحاب
به زاری بباریدی از دیده آب
شده سرو را خشک و افسرده دست
چنار است در آستین برده دست
هوا شیر را پوستین می‌درید
سیه گوش را گوشها می‌برید
کجا مرد را باد دیدی به کوی
به جستی و بینی ببردی ز روی
به ناوک هوا موی را می‌شکافت
سنان می‌زد و روی را می‌شکافت
هر آنکس که دردی در آتش نبود
دمی خوش نمی‌آمدش همچو عود
ملک منقل زر برافروختی
همه عود و عنبر بر آن سوختی
ز گلنار منقل چو بستان شدی
به بستان بسی مرغ بریان شدی
روان گشته در بزم جام شراب
چو گردنده گرد فلک آفتاب
بلورین قدح بود مرجان نما
چنان کاتشی سرکشد در هوا
سر هر دو از عشق و می گرم بود
نمی‌داشت دی را دم سرد سود
به می مجلس عیش خوش داشتند
دم سرد دی باد پنداشتند
کسی را که در ماه دی آتشی
ز می نیست، یا از رخ مهوشی،
حقیقت بدانش که افسرده‌ای است
چه افسرده؟ یکبارگی مرده‌ای است

بخش ۱۰ - شب

شبی همچو روز قیامت دراز
پریشان چو موی بتان طراز
هوا نقطه‌ای بود گفتی سیاه
ز تاریکیش چرخ گم کرده راه
همه روشنان فلک گشته جمع
شده طالب روشنایی چو شمع
تو گفتی که گردون نهان کرد مهر
و یا ایزد از وی ببرید مهر
تهی گشته پستان گردون ز شیر
بر اندوه درهای مشرق به قیر
سیه گشته چشم جهان سر به سر
در او کس ندید از سپیدی اثر
نهان گشته مرغان سبز آشیان
سیاهی ز زاغ سیه طیلسان
تو گفتی که راه هوا بسته‌اند
همه بال در بال پیوسته‌اند
ملک گفت تا مجلس آراستند
ز ساقی گلچهره می‌خواستند
بیاراست بزمی چو باغ بهشت
به رخسار خوبان حوری سرشت
به یک جای صد نازنین مست مل
فراهم نشسته چو در غنچه گل
می‌افکنده بر روی ساقی شعاع
شده ماه و خورشید را اجتماع
چو بر حسن می حسن ساقی فزود
همه خانه نور علی نور بود
صراحی به گردن درش خون دن
ز خونش قدح را لبالب دهن
چو بنمود رامشگر از پرده راز
همه برگ عیش از نوا کرد ساز
دلی پرده از غم نمی‌داشتی
مغنی زدی پرده برداشتی
نوای دف و نی به هم گشت راست
ز عشاق مشتاق فریاد خاست
چو بلبل نمی‌گشت مطرب خموش
به او داده گلچهرگان گوش هوش
می اندر سر شاهدان تاخته
ز اندیشه‌ها دل بپرداخته
ز باد جوانی سر افشان شده
به بستان همه پایکوبان شده
نشسته به عشرت چو خورشید شه
برابر ستاده مه چارده
در آن مجلس آن هر دو مه را نظر
چو خورشید و مه بود با یکدیگر
به هر می که کردی شهنشاه نوش
شهنشاه را گفتی آن ماه نوش
ملک ساغری با پری روی خورد
چو جرعه پری رخ زمین بوس کرد
سهی سرو خورشید را سجده برد
به گلبرگ روی زمین را سترد
که شاها درونت چو گل شاد باد!
دل از بار چون سروت آزاد باد!
تو تابنده مهری، زوالت مباد
تو رخشند ماهی، وبالت مباد!
چراغ من از دولتت در گرفت
مرا لطفت از خاک ره بر گرفت
سعادت مرا سایه بر سر فکند
شد از خاک پایت سر من بلند
چو لطف تو در چاهم افتاده دید
شدم دستگیر و مرا بر کشید
شها از جهان سایه‌ات کم مباد!
جهان بی رضای تو یک دم مباد!
تویی آن دلفروز و شمع جهان
که گیرد ز نورت چراغ آسمان
منم همچو پروانه شیدای تو
سر مردنم هست در پای تو
امیدم ز لطف خداوندگار
فزون زین نمی‌باشد ای شهریار
که چون خاک سازند بستر مرا
تو باشی در آن حال بر سر مرا
چو خسرو سخن‌های شیرین شنید
ز شیرینی‌اش لب به دندان گزید
ز ناز دو چشمش ملک مست بود
ز سودای او رفته از دست بود
بدو گفت ای سرو دلجوی من
گل مهربان وفا خوی من
همه روز‌ه‌ام یار و مونس توئی
شب تیره‌ام شمع مجلس توئی
توای آنکه گوئیز سر تا به پای
به دلخواه من آفریدن خدای
پری یا ملک، یا بنی آدمی
چو انسان عینی، همه مردمی
تو عمری، از آن نیست هیچت وفا
چو صبحی، که پیوسته بادت بقا
سعادت رفیق جوانیت باد
فزون از همه زندگانیت باد
نکوئی ز حسن نکوئی تو را
چه می‌باید ای دوست غیر از وفا
به بازی سخن تلخ می‌گفت شاه
چو آتش برافروخت زین طیره ماه
رخ شمع مجلس پر از تاب شد
در آن تاب چشمش پر ازآب شد
گهر ریخت از جزع و در از عقیق
به آواز گفت ای سروشت رفیق
منم بنده شاه تا زنده‌ام
به سر در رکاب تو تا زنده‌ام
چنین بی‌وفا از چه خوانی مرا؟
بجور از در خود، چه رانی مرا؟
ترا کار، شاهی، مرا بندگی است
درین راه رسمم سرافکندگی است
چو در زندگانی جفا می‌برم
من این زندگانی کجا می‌برم؟
چو من بی‌وفایم همان به که من
نیایم ازین پس درین انجمن
بگفت این و برخاست از پیش شاه
ز مجلس بتابید رخشنده ماه
چو آزاد سروی پر از باد سر
روان گشت و از مجلس آمد بدر
روان رفت و آورد پا در رکاب
دلی پر ز تاب و سری پر عتاب
تکاور برانگیخت مانند باد
سراندر بیابان و صحرا نهاد
گهش سایه می‌ماند باز از رکاب
گهی در پیش قطره می‌زد سحاب
ز خاک زمین داشت گردی هوا
که بر دامنش می‌نشینی چرا؟
از آن رو که بر تخت او پشت کرد
چه بنشست در وجه او غیر گرد
جهان را همه ساله آئین و خوست
جدائی فکندن میان دو دوست
همانا حسد برد بر حالشان
زمانه تبه کرد احوالشان
رخ عشقشان گرچه بس خوب بود
از آرایش هجر محجوب بود
از آن تا بدانند قدر وصال
به هجران فلک دادشان گوشمال
کسی تا به هجران نشد پایمال
ندانست قدر زمان وصال
وصال آورد رخنه در کار عشق
جدائی کند گرم بازار عشق
ازین سوی شبگیر چون شاه چین
در آورد خنگ فلک را به زین
در آمد از آن خواب نوشین ملک
پریشان ز غوغای دوشین ملک
دلش بود در بند سودای یار
وز آن مستی دوش در سر خمار
ندانست کز دست بازش برفت
دل آزرده شد دلنوازش برفت
یکی گفت کان روشنائی چشم
شب تیره شد در سیاهی به چشم
شهنشاه پیچید در خویشتن
ولی راز نگشود بر انجمن
دل از بزم یکبارگی بر رفت
به ترک می و جام و ساغر گرفت
می از دست ساقی نمی‌کرد نوش
به گفتار مطرب نمی‌داد گوش
نمی‌داد در پیش خود راه نی
همی ریخت بر خاک ره خون می
گهی سنگ زد بر سبوی شراب
گه از کاسه بر بست دست رباب
گذشت از گل و باغ و صحرا همه
که با یار خوش باشد آنها همه
نه پروای باز و نه رای شکار
که بازش نمی‌آمد آنجا به کار
ندیدی به غیر از خیال رخش
نجستی بجز طلعت فرخش
ملک چون جدا ماند از یار خویش
خیال نگارینش آمد به پیش
خیالی نمودش سحرگاه دوست
شد از جای و برجست و پنداشت اوست
گهی دست کردی چو زلفش دراز
که چون گیسویش در برآرد به ناز
به غیر از خیال رخ دلبرش
نیامد شب تیره کس بر سرش
چو آغوش بهر کنارش گشود
نظر کردش اندر میان هیچ بود
به خورشید گفتی بر آن رخ متاب
مبادا که آزرده گردد ز تاب
به باد صبا لابه کردی سحر
که آهسته بر راه او می‌گذر
مبادا که چشمش که خوش خفته است
همان زلف مشکین که آشفته است
به آواز پایت در آید ز خواب
رود از حدیث تو ناگه به تاب
دلم را ز خاک درش باز جو
وگر یابی آنجاش آهسته گو
که من دورم ای دل ز جانان تو
تو با جان خوشی، ای خوشا جان تو
تو نزدیکی ای دل بر آن دل گسل
مرا چاره‌ای کن که دورم ز دل
شب تیره‌اش دیده دمساز بود
خروش و فغانش هم آواز بود
ز سودای دل نامه‌ای زد رقم
سیاهی ز دل ساخت مژگان قلم

بخش ۱۱ - بوسه بر باد

‌سر نامه بنوشت نام خدای
خدای جهانداور رهنمای
رسانندهٔ عاشقان را به کام
رهانندهٔ بستگان را ز دام
نگارندهٔ گلشن لاجورد
برآرندهٔ گنبد سالخورد
فروزندهٔ شمع و ناهید مهر
فرازندهٔ طاق مینا سپهر
هزار آفرین باد بر جان تو
خداوند عالم نگهبان تو
ز چشم بدان ایزدت گوش دار
هوای غریبی تو را سازگار
همه ساله بخت تو بادا جوان
مبیناد باغ بهارت خزان
از این دامن از خود برافشانده‌ای
ز کام دل خود جدا مانده‌ای
ازین عاشق صادق مستهام
تو را می‌رساند دعا و سلام
اگر من حدیث فراقت کنم
و یا قصه اشتیاقت کنم
همانا که با تو نگوید رسول
دل نازک تو گردد ملول
قلم خواست تا شرح غوغای تو
نویسد، ولی سر سودای تو
کجا گنجد اندر زبان قلم؟
که بادا سیه، دودمان قلم!
میان من و تو ز دلبستگی
جدائی فزون کرد پیوستگی
کسی کز مراد دل خود جداست
اگر پادشاهی کند بینواست
تو دانی که من پادشائی خویش
بزرگی و کار و کیائی خویش
به یک سو نهادم گزیدم تو را
به خوناب دل پروریدم تو را
در آخر مرا خوار بگذاشتی
دل از من به یکباره برداشتی
برانم که پاداش من این نبود
خطائی اگر رفت، چندین نبود
کنون روز و شب دیده دارم به راه
که تا کی بر آید درخشنده ماه
شب تار هجران به پایان رسد
تن بی‌روایم به جانان رسد
دهم هر نفس بوسه بر پای باد
که باد آمد و بوی زلف تو داد
هر آن برق کان از دیارت جهد
دو چشم مرا روشنائی دهد
اگر ناله مرغم آید به گوش
بزاری ز جانم برآید خروش
که من دانم این ناله و آه سرد
نیاید به غیر از دلی پر ز درد
ندارم به غیر از خیالت هوس
مرادم به گیتی همین است و بس
شب و روز می‌خواهم از بی‌نیاز
که چندان امانم ببخشد که باز
ز روی توام خانه گلشن شود
به نور توام دیده روشن شود
بیا رحم کن بر جوانی من
ببخشای بر ناتوانی من
کنون از همه چیز باز آمدم
تو باز آ که من نیز باز آمدم
گر چه حدیث مرا نیست بن
مبادا که گردی ملول از سخن
حدیث ملولان فزاید ملال
پراکنده گوید پراکنده حال
در اندیشه شاه ناگه گذشت
که باید بساط سخن در نوشت
بر آن نامه بر مهر شاهی نهاد
بر آن ره نورد سخن سنج داد
سخندان محرم بریدی گزید
که با باد در چابکی می‌پرید
که این نامه، ای قاصد نامور
به آن قاصد جان مشتاق ببر
برید سخندان زمین بوسه داد
روالن گشت و افتاد در پیش باد
ز گرد ره آمد چو باد بهار
ره آوردی آوردش از شهریار
سهی سرو چون نامه شاه دید
روان جست چون باد و پیشش دوید
بر آن نامه بس در و گوهر فشاند
به گوهر چو چشم خودش در نشاند
سر و پای آن نامه را بوسه داد
ز دستش ستد نامه بر دل نهاد
همین کان سر نامه را باز کرد
ز مژگان گهر باری آغاز کرد
گشادش به صد ناز چون چشم یار
که صبحی گشاید ز خواب خمار
سواد حروفش پر از نور بود
بیاضش پر از در منثور بود
شکن بر شکن همچو زلف بتان
که در هر شکن داشت صد دل نهان
به سطری کز آن نامه می‌خواند ماه
به یک حرف می‌کرد صد بار آه
پشیمان از آن کرده خویش بود
پشیمانی آنگه نمی‌داشت سود
به خود بر تن خویش بیداد کرد
برین داستانی جهان یاد کرد
ازین پیش خوش طوطئی نغز گوی
به گفتار از اهل سخن برده گوی
قضا را بدست لطیفی فتاد
به گفتار نغزش دل و هوش داد
ز پولاد چین ساختش خانه‌ای
در آن خانه بنهاد هر دانه‌ای
برایش نبات و شکر می‌خرید
به خوشتر نباتیش می‌پرورید
حسد برد بر حال او روزگار
شدش لقمه عافیت ناگوار
به دل گفت چندین درین تنگنای
چرا باشم آخر بدین پر و پای؟
چه گفتم که بود آن سخن ناپسند
که هستم به زندان آهن به بند؟
فراخ است روزی و روی زمین
چه باشم در این خانه آهنین؟
چو این رای بد با خود اندیشه کرد
برون رفتن از جای خود پیشه کرد
به بومی شد آن طوطی بلهوس
که از بوم ناشناختش باز کس
نخوردی بجای برنج و شکر
بجز ریزه سنگ و خون جگر
متاعی که او داشت نخرید کس
سخن هر چه او گفت نشنید کس
چو حالش ز نعمت به محنت کشید
بجز بازگشتن طریقی ندید
به زحمت سفر کرد و راحت گذاشت
در آخر بدانست که اول چه داشت
بجائی که وقتت خوش است ای پسر
نمی‌بایدت کرد ز آنجا سفر
مکن دولت عافیت را رها
مینداز خود را به خود در بلا
مکن دست آز و هوس را دراز
به چیزی که بخشیده‌اندت بساز
اگر مور را آز کمتر بدی
چرا پایمال همه کس شدی؟
گل رفته از بوستان چون شنید
نسیم صبا از گلستان دمید
همی خواست کاید به باغ و بهار
ولی داشت از شرم در پای خار
به ناچار بشکست بازار خویش
دگر باره آن رنجش آورد به پیش
نه بر جای خود نازی آغاز کرد
سر قصه‌های کهن باز کرد
دوات و قلم و خواست آن مه چو تیر
ز مشک ختن زد رقم بر حریر
ستردی همه سرنوشت قلم
همی شست خونی به خون دم به دم
چو سطری نوشتی به خون جگر
صنم هم به مژگان خوناب تر
نخست آفرین کرد بر دادگر
بر آن آفریننده ماه و خور
که حسن رخ دلبران او دهد
هوی در دل عاشقان او نهد
کسی درنبندد دری کو گشود
ز کاری که کرد او پشیمان نبود
مه ارداشتی اختیاری به کف
نرفتی به برج و بال از شرف
کسی را جز او در میان نیست دست
از و دان جز او را مدان هرچه هست
ازو رحمت و فضل بادا نثار
شب و روز بر حضرت شهریار
خداوند دیهیم و تخت مهی
شهنشاه اقلیم فرماندهی
بر آرنده آفتاب از نیام
نماینده فر و احشام شام
به صبح حبیبان که آن روی تست
به شام غریبان که آن موی تست
به خاک کف پات یعنی سرم
که از خاک پای تو در نگذرم
کمین بنده برگرفته ز راه
رساننده بر واج خورشید و ماه
از آن پس که بر مه سر افراخته
به خاک سیاهش در انداخته
چو خورشید بودم منت در حضور
کنون ذره وارم ز خورشید دور
چو شاخ گیا کو نیابد هوا
چو ماهی که از آب گردد جدا
ز هجران روی تو پژمرده‌ام
تو باقی بمانی که من مرده‌ام
تو تا همچو ابرم برفتی ز سر
ز برگ رزان هر دمم خشکتر
مگر سایه‌ای بر سر آری مرا
دگر تازه‌ و تر برآری مرا
مرا جان برای تو باشد عزیز
وگرنه ملولم من از عمر نیز
به چشم تو می‌بندم از دیده خواب
همیشه خیال تو جویم در آب
به شب ناله‌ام بر ثریا رسد
ز مژگان سرشکم به دریا رسد
شبی نلتفت گر ز حالم شوی
ز صد ساله ره ناله‌ام بشنوی
اگر بی‌وفایند ارباب حسن
درین حسن روی مرا باب حسن
مخوان خوب را بی‌وفا کان خطاست
که خود پیش من حسن، حسن وفاست
سگ و بی‌وفا هر دو پیشم یکی است
مرا بی‌وفا خواندنت شرط نیست
نه کنج رفت بد عهد را سگ مخوان
که گر بشنود سگ بر آرد فغان
که سگ حق نعمت شناسد نکو
ولی هیچ حقی نمی‌داند او
شبی وقت گل بودم اندر چمن
می و شمع بودند شب یار من
شنیدم که پروانه با بلبلی
که می‌کرد از عشق گل غلغلی
همی گفت کاین بانگ و فریاد چیست؟
ز بیداد معشوق این داد چیست؟
چو بلبل شنید این، نالید زار
که من تیره روزم تویی بختیار
تو را بخت یار است و دولت رهی
که در پای معشوق جان می‌دهی
به روز من و حال من کس مباد
که یارم رود پیش چشمم به باد
بباید برآن زنده بگریستن
که بی‌یار خود بایدش زیستن
مرا زندگانی برای تو باد
اگر من بمیرم بقای تو باد
چو در نامه احوال خود باز راند
فرستاده شاه را پیش خواند
رخ و دیده مالید بر پای او
زر افشاند و گوهر به بالای او
سر نامه بوسید و پیشش نهاد
حکایت ز هر گونه می‌کرد یاد
که گر بر درش جای خود دیدمی
بر این نامه خود را بپیچیدمی
چو گرد آمدی با تو این خاکسار
بر آن درگر از من نبودی غبار
دگر بار گفتش که ای چاره ساز
مگیر از من خسته دل پای باز
تو می‌آیی و می‌روم زین سپس
که پیشم گرامی‌تری از نفس
به آمد شدت زنده است این بدن
گر آمد شدن کم کنی وای من
برو که آفریننده یار تو باد
خلاص من از رهگذار تو باد
از آن ماهر و قاصد اندر گذشت
چو با وزان شد در این پهن دشت
روان پشت بر آفتاب بهار
رخ آورد در سایه کردگار
چو برق دمان هر نفس می‌جهید
در و دشت و کهسار را می‌دوید
بیامد دوان تا در شهریار
چو خرم نسیمی به باغ بهار
چو بر تخت روی شهنشاه دید
تو گفتی که بر آسمان ماه دید
سریر شهنشاه را بوسه داد
زبان دعا و ثنا برگشاد
که شاها خدای تو یار تو باد
مرا دل اندر کنار تو باد
مرا آن نامه را پیش تختش نهاد
ملک برگرفت و بر آن بوسه داد
چو بگشود آن نامه را شاه سر
چو برگ سمن کردش از ژاله تر
ببارد بر سرخ گل اشک زرد
وزان سنبلستان خط آب خورد
چو پیغام کدش ز لب پیش او
نمک ریخت پندار بر ریش او
قرار و شکیب درونش نماند
زمانی مجال سکونش نماند
ز دل آتش دیگرش بر فروخت
در افتاد و اسباب صبرش بسوخت
هوای دلش آن سخن تازه کرد
همان عهد و مهر کهن تازه کرد
دگر باره زد رای کلک و دوات
دلش کرد سودای کلک و دوات
به نامه نوشتن قلم برگرفت
قلم وار سودایی از سر گرفت
بر آمد ز سوداش جان دوات
سیه شد همی دودمان دوات
قلم را ز سر بر تراشید پا
بنام خداوند بی‌انتها
چو دیباچه حمد حق شد تمام
شخنشاه کرد ابتدای سلام
سلامی که جان را روان می‌دهد
به بوی خوشش یار جان می‌دهد
سلامی که غلامیش باد بهار
سلامی سیاهیش مشک تتار
سلامی چو باد صبا در چمن
که خیزد ز برگ گل و نسترن
بر آن طلعت کامرانی من
بر آن حاصل زندگانی من
چو خورشید تابان مبارک نظر
چو صبح دلفروز فرخ اثر
نگار چگل، زبده آب و گل
چه آب و چه گل؟ سر به سر جان و دل
نیازم به دیدار توست آنچنان
که باشد تن بی‌روان را به جان
به روز غریبان بی‌رگ و جا
به سوز یتیمان بی‌دست و پا
به فریاد مظلوم در نیمه شب
به نومیدی جان رسیده به لب
کزین بیش در درد دوری مرا
مدارا مفرما صبوری مرا
همین دم دو اسبه شتابی مگر
وگرنه مرا در نیابی دگر
گذر کن که دوری به غایت رسید
نظر کن که وقت عنایت رسید
گرم هست عیبی بدان کم نگر
وگر رفت سهوی از آن درگذر
ز سوز دلم آتشی درگرفت
در افتاد و گیتی سراسر گرفت
نظامی که امروز حسن تو راست
بدان کز پریشانی حال ماست
از آن سرو است چنین سر فراز
که پروردش این جوی چشمم بناز
اگر نیستی در پی‌ات چشم من
تو نشناختی پایه خویشتن
تو این آبرو گر ز خود دیده‌ای
همانا که این قصه نشنیده‌ای

بخش ۱۲ - بوسه بر باد (۲)

که آب روان بخش در جویبار
به پرورد سرو سهی در کنار
اگر بر سرش تند بادی گذشت
دل نازک آب آشفته گشت
چو سر بر کشید و فرو برد پای
زبر دست گشت و شدش دل ز جای
به دل گفت کز آب من برترم
چرا منت او بود بر سرم
منم سروری، آب تر دامنی
کجا دارد او پای همچون منی؟
نکر التفاتی به آب روان
سر از کبر می‌سود بر آسمان
به آب روانش چون نبودی نیاز
گرفت آب نیز از سرش پای باز
بدانست از آن پس که آن تاب یافت
که هر چیز کو یافت ازان آب یافت
تو را بر من ای دوست بیداد هم
ز پهلوی عشق من است ای صنم
ز عشق است تیزی بازار تو
ز شوق است آرایش کار تو
ملک تا غباری نیاید پدید
پی باد پای سخن را برید
سر نامه خسروی مهر کرد
سپردش بدان قاصد ره نورد
بدو گفت جائی توقف مکن
بگو از زبانم به یار این سخن
بیا، ورنه کارم تبه می‌شود
دعا گفت و جانم ز تن می‌رود
به روزی مبارک ز درگاه کی
روان شد همان قاصد نیک پی
بیامد روان تا به جانان رسید
چو از گرد ره دلستانش بدید
روان رفت و بر پای او بوسه داد
که پایت بر این مرز فرخنده باد
نخستین بپرسیدش از رنج راه
دگر جست ازرو نامه پادشاه
بدان چشم کوشاه را دیده است
به آن لب که پایش ببوسیده است
به بوسه ز قندش شکر ریز کرد
سراپای او شکر آمیز کرد
سبک قاصد آن نامه شاه را
بداد آن پریروی دلخواه را
دلی بود پیچیده و پر ز درد
گشاد آن دل بسته را باز کرد
به هر نکته که آنجا رسیدی نظر
برو ریختی از دیده عقد گهر
فرو خواند آن نامه سر تا به پای
بر آمد ز جان و دلش وای وای
برای جوابش قلم در گرفت
سخن را دگر باره از سر گرفت
که چون آیت رحمت از آسمان
رسول مبارک مثال امان
رسانیدم از شاه و آنگه چه شاه
ز ماهیش محکوم تا اوج ماه
خط عنبرین خال مشکین رقم
مرکب شده مشک و گوهر به هم
نوشته حروفش به سودای دل
شکن‌های خطش همه جای دل
ز بویش همه بوی جان یافتم
دوای دل و جان در آن یافتم
چو آورد قاصد روانی به من
تو گوئی رسانید جانی به من
روان جان شیرین من در طلب
بر آمد به لب گفت در زیر لب
که ای سایه کردگار جهان
به حکم تو موقوف کار جهان
اگر بیندت عکس تیغ آفتاب
درآید به چشمش از آن آب آب
تو مشغول گنجی و شاهی و داد
تو دردی نداری، که دردت مباد!
تو شاهی و من کمترینت رهی
مطیع توام تا چه فرمان دهی؟
اگر زانکه می‌باید آمد بگوی
که تا پیشت آیم به سر همچو گوی
ندارم جز این آرزو از خدا
که یکبار دیگر ببینم تو را
دهد چرخ فیروزه پیروزیم
چو روز وصالت شود روزیم
دگر من ز پیمان تو نگذرم
نبرم ز تو گر ببری سرم
اگر خاک گردم من خاکسار
دگر ز آن درم برنخیزد غبار
فرستادن پیک و قاصد بسم
فرستادمش وز عقب می‌رسم
سخن را بر اینگونه کوتاه کرد
پس آن نامه با پیک همراه کرد
سر زلف شب را چو بر تافت روز
کلید در بسته را یافت روز
چو مهر فلک دید شادی شب
بشادی بخندید در زیر لب
از آن پس بسیج سفر کرد ماه
شب و روز پیمود چون ماه راه
روان شد به اسبی چو باد بهار
که بر وی نشیند نسیم تتار
جهنده براقی چو برق یمان
رونده سمندی چو آب روان
گه از تیزیش کند می‌گشت فهم
گه از رفتنش باز می‌ماند و هم
به کهسار چون ابر خوش بر شدی
نه ز آن ابر کز خوی تنش تر شدی
به زیر آمدی همچو سیل از زبر
نبودی ز سیرش زمین را خبر
گهش مشک و عنبر ز گرد و غبار
گهش فرش و بالین ز خارا و خار
گمان برد کان خار و خارا مگر
ز چینی حریر است و گل نرمتر
گهی بود بر پشت ماهیش جای
گهی سود بر تارک ماه پای
بیامد چنین تا به درگاه شاه
پذیره شدندش سراسر سپاه
فرو آمد و رفت در بارگه
زمین را ببوسید در پیش شه
چو نرگس سر افکنده از شرم پیش
ز روی شهنشاه و از کار خویش
بزرگان درگاه برخاستند
به پوزش زبان را بیاراستند
که شاها کمین بنده شهریار
برین آستان آمد امیدوار
گرش می‌کشی بیش ازینش سزاست
وگر جرم بخشی طریق شماست
گر از ما نه عصیان پدید آمدی
کجا عفو شاهان پدید آمدی
به خود کار خود را تبه می‌کنیم
به امید عفوت گنه می‌کنیم
به پیش آمد آنگه صنم شرمناک
به عادت ببوسید صد جای خاک
در انداخت خود را به پایش چو موی
بغلتید بر خاک مانند گوی
چو برخاست چون گرد از خاک راه
بزد دست در دامن پادشاه
که گر رنجشی بر دل است از منت
وزین گر غباری است بر دامنت
به یکبار دامن بیفشان ز من
خطا رفت خاطر مرنجان ز من
به خود بر تن خود جفا کرده‌ام
خطا کردم آری خطا کرده‌ام
خطایم بپوشان که آمد تو را
فزون ملک عفو از بسیط خطا
ملک بازش از خاک ره بر گرفت
سرش را ببوسید و در بر گرفت
نخستین بپرسید کای ماه من
تو خود چونی از رنج آمد شدن؟
ز سختی نباید نمودن عتیب
که باشد جهان را فراز و نشیب
وجود تو را منت از دادگر
که دیدم به خیر و سلامت دگر
چو از مجلس عام برخاستند
نشستند و بزمی آراستند
لب ساقیان گشت خندان چو جام
خم و چنگ را پخته شد کار خام
به مجلس ره چنگ دادند باز
شد از پرده غیب کارش بساز
نی و نای را باد شاهی دمید
دف بی‌نوا را نوائی رسید
دل عود را باز بنواختند
به مجلس مقامی خوشش ساختند
برآورد خوش نازکان را شراب
به رقص اندر آوردشان چو رباب
ملک گفتش ای نازنین یار من،
چنین سیر گشتی ز دیدار من؟
چه دیدی ز گرمی و سردی من،
که رفتی چو گل ناگهان از چمن؟
ترا نیک‌تر دیدم از چشم خود
چرا دور کرد از منت چشم بد
به روی تو خوش بود احوال من
برفتی و بر هم زدی حال من
چه گویم ز هجر تو بر جان چه رفت
ز گفتن چو سوداست رفت آنچه رفت
همین به که باشیم امروز شاد
ز کار گذشته نیاریم یاد
سر شمع مجلس ز می گرم بود
ز گرمی درآمد زبان را گشود
که شاها مرا نیست حد جواب
بگویم اگر شاه بیند صواب
فرو بردن زهر به پیش من
که بردن فروگاه گفتن سخن
اگر می‌برم این سخن را فرو
مثال صراحی بود با سبو
راحی به خم گفت کای خم نخست
سبو خورد خون تو هست این درست
سبو راستی تلخ دادش جواب
که در گردن تو است خون شراب
بلورین صراحی چو آب از سبو
فرو برد چون گشت روشن بر او
اگر چه صراحی سخن گوی بود
ولیکن به غایت تنک روی بود
بدان کو فرو داشت کرد این سخن
به گردن فرو آمدش خون دن
چو وقت جواب سخن در گذشت
نمی‌باشد آن قول را بازگشت
خموشی به وقت حکایت مکن
مکن هیچ وقت خموشی سخن
خموشی گزیدن به وقت جواب
خطادیده‌اند اهل صوب صواب
از آن بارگه شاه بیرون مرا
اگر کردی و ریخت خون مرا
بدینم خجالت کجا ماندی
که در مجلسم بی‌وفا خواندی
ملک قول آن سرو دانست راست
که می‌دید کز پای تا سر وفاست
بدان معترف شد که بد کرده‌ام
بدی با دل و جان خود کرده‌ام
بدستت کنم توبه افزون ز حد
بدی گفتم استغفر الله ز بد
بیا پیش تا ز آن لب چون نبات
دهان را بشویم به آب حیات
صنم چون شنید این سخن شاد گشت
درونش ز بند غم آزاد گشت
بیامد به پای ملک در فتاد
ملک بوسه‌اش بر سر و چشم داد
می لعل خوردند تا گاه شام
چو شد جام مغرب ز می لعل فام
سر ماهرویان مجلس به خواب
ز مستی فرو رفت چو آفتاب
سوی کاخ خود هر یکی را به دوش
کشیدند می در سر و رفته هوش
چنین بودشان مجلس آراستن
به می روز و شب کام دل خواستن
سپیده‌دم آن دم که ساقی هور
می لعل دادی به جام بلور
شراب صبوحی صنم خواستی
به می بزم عشرت بیاراستی
ملک داغ سودای آن ماه چهر
کشیده کشیدی می از جام مهر
در آمیختندی به هم راح و روح
کشیدندی از نیل داغ صبوح
سهی سرو چون گشتی از باده مست
بر افشاندی پای کوبنده دست
بر هر سوی کو میل کردی به ناز
بر آن سو کردی دل و جان و نماز
چو رفتی، برفتی دل و جان روان
چو باز آمدی آمدی باز جان
گه رفتنش دل برفتی ز شست
چو باز آمدی، آمدی دل به دست
بدستان چو او پایکوبان شدی
ز حیرت جهان دست بر هم زدی
به هر آستین کو برافشاندی
ملک دامنی گوهر افشاندی
ز رامشگران بانگ و فریاد خاست
ز جان زینهار و ز دل داد خواست
چنین عیش کردند با یکدگر
حسد برد گیتی بر ایشان مگر
جهان را همه وقت این رسم و خوست
که چون جمع بیند میان دو دوست
کند هردو را شادی و اندوه و غم
به تیغ جدایی ببرد ز هم
به فراش فرمود یک روز شاه
که بر روی صحرا زند بارگاه
سر و سرکشان را همه گرد کرد
ز جام بلورین می لعل خورد
نگارش ستاده در آن انجمن
چو سرو سهی در میان چمن
گهی داشتی جام می شاه را
گهی بر مغنی زدی راه را
گهی نکته خوش در انداختی
دل مجلس از غم بپرداختی
چو از روز یک نیمه اندر گذشت
سر سرفرازان ز می گرم گشت
ز گیلان فرستاده‌ای در رسید
که فرمانده‌اش سر ز فرمان کشید
ز طاعت برون برد یکباره سر
ز بیداد ویران شد آن بوم و بر
به جان نیست ایمن از او هیچکس
ایا شاه ایران، به فریاد رس
زمانی در اندیشه شد شهریار
دگر باره می‌خواست از میگسار
که امروز روز نشاط است و بزم
نشاید به بزم اندرون یاد رزم
چو فردا برآید ز کوه آفتاب
ببینیم تا چیست روی صواب؟
دگر روز گردنکشان را بخواند
حکایت در این باب بسیار راند
سران سپهدار برخاستند
اجازت به عرض سخن خواستند
که شاها کسی جنگ گیلان نکرد
که آن جایگه نیست جای نبرد
نکرده است کس عزم این رزم جزم
نخست است فکرت دگر باره رزم
به هرکاری اندیشه باید نخست
همه کار از اندیشه آید درست
چو گردنکشان را صنم دید سست
بدانست کز چیست، رنجید چست
به شاه جهان گفت ای پادشاه
به کام تو بادا همه سال و ماه
چو قسم من است این همه گنج و بزم
چرا دیگری را رسد رنج رزم؟
چو صافی این باده من می خورم،
بود دردی‌اش نیز هم درخورم
به اقبال داری پیروزگر
من این رزم را بسته دارم کمر
ملک را موافق نیامد سخن
ولیکن ستودش در آن انجمن
چو خالی شد از سروران بارگاه
شهنشاه گفت ای دل افروز ماه
تو دانی که امروز در انجمن
چه گفتی به قصد دل و جان من؟
تو قصد سر دشمنان می‌کنی
و یا بیخ عمر مرا می‌کنی؟
شکر لب به گفتار بگشاد لب
که شاها نگفتم سخن بی‌سبب
بر آنند ایشان که در کارزار
نمی‌آید از دست من هیچ کار
مرا بلبلی در گلستان بزم
شمارند و خود را عقابان رزم
برآنم که ایشان کیانند و من کیستم
بر این در عزیز از پی چیستم
شهنشه دژم شد ز گفتار او
فرومانده در کار و کردار او
بدو گفت کای یار جانی من
مجو تلخی زندگانی من
نشد حاصل از داغ هجرم فراغ
چرا می‌نهی بر سر داغ،داغ؟
مرو از برم برگ دوریم نیست
ز تو احتمال صبوریم نیست
تو بی من توانی به هر حال زیست
مرا نیست ازین دستگه چاره نیست
اگر ز آنکه رای تو خواهد چنین
مرا نیست رای دگر غیر از این
سپاه م و ملک من ز آن تست
همه کشور من به فرمان تست
بخواه آنچه می‌خواهی از خواسته
ز مردان و اسبان آراسته
صنم روی مالید بر روی خاک
شهنشاه را گفت: روحی فداک!
ملک نیز چون دید که آن نیکخواه
سخن را نمی‌گوید الا به راه
به ناچار فرمود تا سرکشان
همه نامداران و لشکرکشان
سراپرده از شهر بیرون برند
درفش همایون به هامون برند
سحرگه که زد خسرو آسمان
سراپرده صبح بر خاوران
بینداخت شب خیمه‌های سیاه
زد از زر فلک فلکه بارگاه
ببستند بر پیل روئینه خم
دمیدند دم در دم گام دم
از آواز کوس و دم کره نای
برآمد دل کوه خارا ز جای
درفش درفشان برافراختند
ز هر سو سپاهی برون تاختند
هنرمند مردان با برگ و ساز
سر جعبه‌ها را گشادند باز
ز پولاد خفتان و آهن کلاه
بیاراست از پای تا سر سپاه
در آمد ز هر سو سپه فوج فوج
زمین شد چو دریای چین پر از موج
ز نیزه زمین چون نیستان شده
دلیران چو شیران غران شده
سپهدار خوبان خیل ختن
به هر سو خرامان در آن انجمن
به زیر اندرش نقره خنگی چو آب
چو بر پشت صبح دمان آفتاب
ز بس کوهه زین مرکب سوار
تو گفتی پلنگ است در کوهسار
همی تاخت در جامه آهنین
چو تابنده گوهر ز پولاد چین
میانی ز چشم تصور نهان
درآویخته خنجری ز آن میان
چو یک قطره آب اندر آمیخته
چو کوهی به مویی درآویخته
شهنشه بیامد سپه بنگریست
چو گردون زمین را همه خیمه دید
سیاهی لشکر کرانی نداشت
کسی از شمارش نشانی نداشت
به لشکر گه خویش چون بنگرید
لبش گشت خندان دلش می‌گریست
به دل گفت جان من است این جوان
که جان را فرستد بر دشمنان؟
که کرد این که من در جهان می‌کنم؟
ز تن جان خود را روان می‌کنم
مگر، این چنین کرد یزدان نصیب
که مه بیشتر وقت باشد غریب
پس آن خسرو خاوری را براند
شکر پاره لشکری را بخواند
بر آن لشکرش میر و سالار کرد
دل و گوش او پر ز گفتار کرد
که: رو، بخت پیروز یار تو باد
مراد دل اندر کنار تو باد
به هرجا که اسبت فراز آمده
دو اسبه ظفر پیشباز آمده
برای وداعش ملک در کنار
گرفت و ببارد خون در کنار
سپهدار بوسید پای ملک
بسی گفت در دل دعای ملک
روان شد وز آنجا ملک بازگشت
دگر باره با ناله دمساز گشت
دری بار بر شادمانی ببست
چو یعقوب با بیت احزان نشست
به غیر از غم یار چیزی نخورد
به جز وصل او آرزویی نکرد
شبی صورت یارش آمد به پیش
به زاری همی گفت با یار خویش
که ای جان من کرده از تن سفر
و یا روشنایی دور از نظر
کجایی و چونی و حال تو چیست؟
که بر حال من مرغ و ماهی گریست
به قصد عدو مرکب انگیختی
ولی خون احباب خود ریختی
چنان است بر دشمنانت نظر
که از دوستان نیست هیچت خبر
ببخشای بر زندگانی من
بیا رحم کن بر جوانی من
اگر دشمنت از دوستانت خبر
بیابد، بگوید به خون جگر:
به جانت که صبر و قرارم نماند
دگر طاقت انتظارم نماند
اگر باز بینم جمالت دگر
نکردم جدا از وصالت دگر
نیارم زدن دم ز سوز درون
که می‌آید از سینه آتش برون
بود شرح حالم نوشتن محال
در آیینه دل ببین روی حال

بخش ۱۳ - بوسه بر باد (۳)

همین قصه می‌کرد مرغی به باغ
ز درد جدائیش در سینه داغ
شب تیره تا روز روشن نخفت
غم یار خود با دل ریش گفت
برآمد به گوش ملک زاری‌اش
بدانست کز چیست بیماری‌اش
بدو گفت کای یار دمساز من
تویی در غم دوست انباز من
تو را داغ بر دل، مرا بر جگر
بیا تا بسوزیم با یکدگر
کسی را که داغی بود بر جگر
دهر ناله او ز حالش خبر
همه بوی مشک آید از درون
چو مشک از حدیثش دمد بوی خون
ز قولش برآشفت و نالید مرغ
جوابیش خوش گفت و بالید مرغ
که عشق من و تو هردو یکی است
تفاوت میان من و تو بسی است
مرا کرد یار از بر خویش دور
منم عاشقی در فراقش صبور
به ناچار دور ش ز در مانده‌ام
بدین حالت از هجر درمانده‌ام
همه روز ز هر غمش می‌چشم
همه شب از ناله بر می‌کشم
به درد و غمم می‌رود روزگار
ندانم چه باشد سرانجام کار؟
تو یاری به کف داشتی چون نگار
بدادی ز دست از سر اختیار
چو کام دل خویشتن رانده‌ای
به ناکامی امروز درمانده‌ای
تو را بوده کام دلی در کنار
ندیده چنان کام دل روزگار
ز بیش خودش رانده‌ای ناگهان
ندیدم که عاشق بود کامران
ملک چون ز مرغ این حکایت شنید
بزد دست و بر تن گریبان درید
که دردا ز ناپایداری من
در این عاشقی شرمساری من
که در عاشقی اعتبارم کند؟
که مرغی چنین شرمسارم کند
چه بودی اگر بال بودی مرا
که با مرغ بپرید در هوا
ملک با خبال رخش صحبتی
شب و روز می‌داشت در خلوتی
و از آن سو سپهدار خوبان چنین
بیاورد لشکر به گیلان زمین
همه را پر بیشه و کوه بود
رهی تنگ و لشکر بس انبوه بود
درختان سر افراشته بر فلک
سر و بیخشان بر سما و سمک
بلندی کوهش بدان پایگاه
که تیغش خراشید رخسار ماه
سر کوه سوده فلک را کمر
چو کوه و کمر هر دو با یکدیگر
شده بر کمر کوه را حلقه یار
مقیمانش را اژدها یار غار
همه کوه و هامون گیاه و کیا
کیایی نهان در بن هر گیاه
هوایش به حدی چنان بود گرم
که چون موم می‌شد دل سنگ نرم
خبر چون به سالار گیلان رسید
که آمد درفش سپاهی پدید
فرستاد از هر سویی لشکری
به هر مرز و بومی و هر کشوری
سپاهی بیاور مانند کوه
کز آن کوه و هامون همی شد ستوه
بیاراستند آن سپه کوه و در
به خشت و تبریزین و گیلی سپر
بدان مرز گفتی که هر مرد کشت
برآمد به جای علف تیغ و خشت
دو لشکر رسیدند با یکدگر
پر از کین درون و پر از باد سر
دو کوه گران در هم آویختند
دو دریا به یکدیگر آمیختند
ز باریدن تیغ و گرد غبار
هوا گشت چون ابر پولاد بار
فلک را دم کر و نای از خروش
در آن روز کر کرد چون صخره گوش
نهان گشت روی هوا در غبار
علم می‌فشاند آستین بر غبار
در افکند دریا بر ابرو گره
بپوشید در آب ماهی زره
سر سرکشان از دم تیغ چاک
زنان زیر لب خنده زهرناک
به ضرب تبر سر ز هم وا شده
چو بسته درو مغز پیدا شده
فتاده ز سر مغز گردان برون
بر آن مغز شمشیر گریان به خون
شد از گرد تاریک چرخ برین
زمین آسمان، آسمان شد زمین
رخ لعل فرسوده در زیر نعل
ز خون آهنین نعل‌ها گشته لعل
چکا چاک شمشیر بد هولناک
دل کوه شد ز آن چکا چاک چاک
چه در خون گردان تبر زین نشست
گذشت از سر و تن تبریزین شکست
نمی‌خورد جز آب خنجر جگر
نمی‌کرد جز تیر بر دل گذر
سپهدار ایران چو باد وزان
که خیزد به فصل خزان در رزان
به هر سو که مرکب برانگیختی
سر از تن چو برگ رزان ریختی
گهی راند بر چپ گهی سوی راست
ز هر سو چو دریای چنین موج خاست
سپاه بد اندیش را روی بست
چو زلفش سراسر به هم در شکست
چنین تا به سر خیل گیلان رسید
سپهبد چو عکس درفشش بدید
به دل گفت که اینجا درفش است و مشت
عنان را بپیچید و بر کرد پشت
صف لشکر از جای برکنده شد
به هر سوی لشکر پراکنده شد
سراسیمه در دشت و کهسار گشت
دو روزی و آخر گرفتار گشت
وز آن پس در آن مرز ماهی نشست
در عدل و بیداد بگشاد و بست
چو آمد همه کار گیلان به ساز
به پیروزی و خرمی گشت باز
در آندم که سلطان نیلی حصار
ظفر یافت بر لشکر زنگبار
ببستند بر کوهه پیل کوس
هوا شد ز گرد زمین آبنوس
سپه را ز گیلان به ایران کشید
خبر چون به شاه دلیران رسید
بفرمود تا سروران سپاه
سراسر پذیره شدندش به راه
بیامد سپهدار پیروز جنگ
درفشی پس و پشت فیروزه رنگ
شده لعل رخسارش از آفتاب
ز برگ گل لعل ریزان گلاب
نشسته بر اطراف رویش غبار
چو بر گرد مه گرد مشک تتار
قدش رایت لشگر و دلبری
سر رایتش خسرو خاوری
دو مشکین کمند و دو زنجیر مو
فرو هشته بر آفتاب از دو سوی
ز یک سو سر دشمنان در کمند
ز یک سو دل دوستانش به بند
رخش در فروغ جمالش به تاب
کشیده سپر در رخ آفتاب
کجا رانده او ادهم رهنورد
شده عنبر اشهب آنجا به گرد
بیامد چنین تا به درگاه شاه
فرود آمد و رفت در بارگاه
چو از دور تاج شهنشه بدید
نیایش کنان پیش تختش دوید
سر تخت بنهاد در پیش تخت
شهنشه گرفتش در آغوش سخت
ملک مدتی آب حیوان طلب
همی کرد تا باز خوردش به لب
بپرسیدش از رنج و راه دراز
که چون آمدی در نشیب و فراز؟
بسی منت از داور دادگر
که باز آمدی دوستکام از سفر
بفرمود تا مطرب دلنواز
ز ساز آورد بزم عشرت به ساز
پری چهره آن جام جمشید و کی
در آورد رخشان ز خورشید می
در افکند بحری به کشتی زر
که در نمی‌کرد کشتی گذر
ملک تشنه آن جام می‌بستدش
چو کشتی که دریا کشد در خودش
به شادی روی صنم نوش کرد
زمان گذشته فراموش کرد
بفرمود دارای گیتی ستان
به گنجور تا حملهای گران
به پیلان ز گنجینه بیرون برد
کلاه و کمر کوه کوه آورد
نخستین از آن سرکشان، پادشاه
چو خورشید بخشید خلعت به ماه
چو چرخش قبای مرصع بداد
چو مهرش ز زر تاج بر سر نهاد
دل و جان بر او کرده ایثار بود
چه جای زر و اسب و دینار بود؟
به نام آوران و سران سپاه
قبا و کمر داد و رومی کلاه
در گنج بگشاد و دینار داد
به لشکر زهر چیز بسیار داد
بر آن ماه چندانکه که بگذشت سال
فزون می‌شدش حسن همچون هلال
هوا هر نفس بود بی شرم‌تر
همی کرد مهر فلک گرم‌تر
همه روزه تخم طرب کاشتند
ز آب رزش آب می‌داشتند
همه ساله بودند با بزم می
چه بزمی که زد خنده بر بزم کی
چنین تا برآمد برین چند سال
بر آن ماه ناگه بگردید حال
خم آورد بالای سرو سهی
گرفتش گل لعل رنگ بهی
نسیم خزان بر بهارش گذشت
چو چشم خوش خویش بیمار گشت
طلب کرد بالین سرش از وبال
نهالی وطن ساخت سیمین نهال
زمانه مه روشنش تیره کرد
ز دوران رسید آفتابش به زرد
چو شد تیره روزش به شب نیم شب
همین کامدش جان به لب زیر لب
به یاران خود گفت یاری کنید
چو مرغان بر این سرو زاری کنید
بیاید یاران و بر حال یار
ببارید اشک و بنالید زار
که من داده‌ام زندگانی به باد
چو گل می‌روم در جوانی به باد
بر این سبز خط و بر این گلعذار
چو ابر بهاری بگریید زار
به می در ز لعلم حکایت کنید
به مستی ز چشمم روایت کنید
به شادی لعل لبم می‌خورید
ز من گه گهی یاد می‌آورید
به آب سرشکم بشوئید تن
بسازیدم از برگ نسرین کفن
گل اندر عماری من گسترید
عماریم چون غنچه گل برید
به سوی چمن تا سهی سرو ناز
برد بر قد نازنینم نماز
سرآسیمه در باغ آب روان
زند سنگ بر سینه دارد فغان
که او خوی خوش از من آموخته است
صفای درون از من اندوخته است
بسی بر لبش کامران بوده‌ام
بسی بر کنارش من آسوده‌ام
به چشم اندر آرد ز غم لاله خون
چو نرگس کند شمع را سرنگون
چو در گل نهید این تن پر ز ناز
ز خاکم قدم را مگیرید باز
فرو شد مه چارده نیمه شب
برآورد شیرین روان را به لب
قفس خرد بشکست و طوطی پرید
به هندوستان رفت و باز آرمید
بیامد که بر سر کند خاک خور
نمی‌یافت کز اشک شد خاک تر
به عادت فلک بر سر کوی و راه
همی ریخت از خرمن ماه کاه
همه راه ز آمد شد کهکشان
پر از کاه شد چون ره کهکشان
دم صبح آهی برآورد سرد
پلاسی چو شب در بر روز کرد
بلورین قدح زهره بر زد به سنگ
به ناخن خراشید رخسار چنگ
دریدند خنیاگران روی دف
به سر بر همی زد می لعل کف
رخ نی ز آه سیه شد سپاه
نیامد برون از دمش غیر آه
ز حسرت در افتاد آتش به عود
دلش سوخت وز دل بر آورد دود
نمیزد کسی با نی آنروز دم
ز چشمش نمی‌آمد الا که نم
پس آنگه به کافور و مشک و گلاب
بشستند اندام چون آفتاب
تن نازنین‌تر ز برگ سمن
گرفتند چون غنچه‌اش در کفن
ز عود و زرش مرقدی ساختند
ز دیبای چین فرش انداختند
چو شکر در آمیختندش به عود
بر آمد ز سوز دل خلق دود
تو گفتی که بودش سیاه و کبود
زمین در پلاس سیه تار و پود
چو تابوتش از جای برداشتند
همه ناله و وای برداشتند
بزرگان سراسیمه چون بیهشان
همه راه بر دوش نعشش کشان
نهادند یاران به خاک اندرش
شده خشت بالین و گل بسترش
جهانا ندانم دلت چون دهد
که بادی خنک بر چنین گل جهد؟
چنان تازه سروی چرا بر کنی
به تابوت در تخته بندش کنی؟
به کردار آتش رخش برفروخت
دل آخر بر آن آتشت چون نسوخت

بخش ۱۴ - بوسه بر باد (۴)

از آن پس چو آمد به شاه آگهی
کز آن دانه در صدف شد تهی
چو ابر از دل آتشین آه زد
دو دریا بر آورد و بر ماه زد
چو گل جامه را کرد صد جای چاک
چو باد صبا بر سر افشاند خاک
نشسته ملک بر سر خاک او
کنان نوحه بر سروچالاک او
شهنشه همی گفت کای یار من
نگار وفادار و دلدار من
دریغ آن تن ناز پرورد تو
دریغا به درد من از درد تو
دریغا و دردا و وا حسرتا
که شد کشته شمعم به باد فنا!
که ای سرو بالای کوتاه عمر،
تو عمر گرامی، شدی، آه عمر!
خراب است دل آه! دلدار کو؟
جهانیست غم وای غمخوار کو؟
ندانم چه بودت بتا هر چه بود؟
کنون بودنی بود، گفتن چه سود؟
سپردم به زلفت دل و هوش و جان
تو را می‌سپارم به خاک این زمان
عجب باشد ای ماه رضوان سرشت
اگر چون تو سروی بود در بهشت
دلم رشک بر حوض کوثر برد
که سرو تو را کنار آورد
دل و جانم از رشک پیچیده‌اند
که غلمان و حورت چرا دیده‌اند؟
به آب مژه پاک می‌شویمت
تو در خاک و در آب می‌جویمت
از آن اشک ریزم چو ابر بهار
که از گل برآرم تو را لاله وار
نمی‌خواستم گرد بر دامنت
کنون در دل خاک بینم در تنت
اگر گرد مشک تو بر روی ماه
دلم دیدی از دود گشتی سیاه
کنون بر تن تست خاکی زمی
که خاک سیه بر سر آدمی
روا باشد ای آسمان اینچنین
مه سر و بالا به زیر زمین
گل نازکش نیست در خورد گل
که هر ذره جزویست از جان و دل
دریغا که این سرو قد آفتاب
فرو رفت در بامداد شباب
شکمخواره خاکا، خنک جان تو
که جان جهانی است مهمان تو
تن نازکان می‌خوری زیر زیر
نگشتی از این خوردنی هیچ سیر
من نامراد از تو دارم غبار
که داری مراد مرا در کنار
در اول بسی بی‌قراری نمود
در آخر بجز صبر درمان نبود
پس از مرگ او شاه سالی چو ماه
نمی‌رفت جز در کبود و سیاه
چو درماند از وصل آن ماه رو
کشیدند بر تخته‌ای شکل او
تو پنداشتی شکل آن سرو ناز
بر آن تخته شاهی است بر تخت باز
در آن تخته حیران فرو ماند شاه
بسی نقش از آن تخته می‌خواند شاه
ملک دید نقشی که جانش نبود
از او آنچه می‌جست آتش نبود
دلا پیش از آن کز جهان بگذری
بر آن باش کاول ز جان بگذری
کسی کو تواند گذشت از جهان
بر او خوار و آسان بود ترک جان
بسا درد و حسرت که زیر ز می است
دل خاک پر حسرت آدمی است
همه سرو بالاست در زیر خاک
چو گل کرده پیراهن عمر چاک
زمانه بر آمیخت چون گل به گل
تن نازنینان چین و چگل
به هر پای کان می‌نهی بر گذر
سر سرفرازی است، آهسته‌تر
نگوئی که خاکش بفرسوده است
که او نیز چون تو کسی بوده است
کجا آن جوانان نو خاسته؟
کجا آن عروسان آراسته؟
کشیدند در پرده خاک‌رو
جهان داد بر بادشان رنگ و بو
بهار آمد و خاک را کرد باز
زمین را به صحرا در افکند راز
ز مهد زمین هر پری طلعتی
برون آمد امروز در صورتی
شکوفه چو نازک تن سیمبر
ز صندوق چوبین برون کرده سر
بنفشه است مشکین سر زلف یار
بریده ز یار خودش روزگار
چو زلفش از آن رو سرافکنده است
بخاک سیه در پراکنده است
بر آنم که سوسن پریزاده‌ای است
زبان آور و خوب آزاده‌ای است
زبان دارد اما ز راه کهن
اجازت ندارد که گوید سخن
سهی سرو یاری نگاری است چیست
که بر جویبار از روان دست شست
هوای خرامیدن است اندر او
به دستان ولی سرو را پای کو؟
بر آن گلرخان نوحه‌گر شد سحاب؟
بدیشان همی بارد از دیده آب
کجا آن رخ ناز پروردشان؟
بیا این زمان بین گل زردشان
اجل بر سمن خاکشان بیخته
چو گل نازک اندامشان ریخته
وگرنه خروشیدن مرغ چیست؟
نگویی که این نالش از بهر کیست
چرا لاله را بهر خون جوشیده‌ است؟
بنفشه کبود از چه پوشیده است؟
چرا باد در خاک غلطان شود
چرا آب گریان و نالان شود
به مقدار خود هریکی را غمی است
دلی نیست کو خالی از ماتمی است
که باشد که از دوری دل گسل
نگرید؟ مگرسنگ پولاد دل
خطا می‌کنم سنگ را نیز هم
دمی چشم‌ها نیست خالی زنم
اگر شمع بینی بدانی یقین
که می‌سوزد از فرقت انگبین
به خونابه رخسار از آن شست لعل
که خواهد جدایی ز کان جست لعل
دل نافه ز آن روسیه گشت و ریش
که خواهد بریدن ز دلدار خویش
صبا گفت با نافه مشک چین
که بهر چه خون می‌خوری چون چنین
جهان پروریدت به خون جگر
شدی پیش اهل جهان معتبر
چرا دل سیاهی و خون می‌خوری؟
به خون جگر چون بسر می‌بری؟
به باد صبا گفت در نافه مشک
که از هجر شد بر تنم پوست خشک
از آن در دلم شد سیاهی پدید
که نافم جهان بر جدایی برید
هنوز آن زمان در شکم خون خورم
که دور فلک برد از مادرم
صبا گفتش ای نافه مشک بس!
دم اندر کش ارچه تویی خوش نفس
جهان گرچه از یار خویشت برید
تو را این بزرگی ز هجران رسید
گول کهنه‌ای داشتی درختا
ز دیبای چین داری اکنون قبا
گهی شاهدان از نسیم تو مست
گهی با بتان در گریبانت دست
تو را خود بس است این قدر عیب و عار
که افکند مادر به صحرایت خوار
اگر بیش ازین غرق خون آمدی
شدی پاک و ز آهو برون آمدی
به باد صبا گفت مشک ختن
که این قصه باد است از آن دم مزن
اگر چه مرا حرمت اینجاست بیش
ولیکن خوشا صحبت یار خویش
که در خانه با یار خوردن جگر
به است ز شکر در مقامی دگر
به نرگس نگر کز گلش بر کنند
ز سیم و زرش فرش و بستر زنند
فراق دیار و هوای وطن
کند کاخ زرینش بیت الحزن
غریبی نه رنگش گذارد نه روی
به باد هوایش دهد رنگ و بوی
همان شوق مسکن بود در سرش
بود کوخ خود به ز کاخ زرش
به نار حجیم از کسی خوی کرد
بود بر دلش باد فردوس سرد
سمندر که او دل بر آتش نهاد
نسیم سمن بر دلش هست باد
ز یاران جدایی مکن بی‌سبب
که هجر است بی‌اختیار از عقب
تن از چاره هجر بیچاره گشت
ز رنج بریدن دلش پاره گشت
نخواهی که گردی به هجران اسیر
برو هیچ پیوند با کس مگیر
تو خود باش همراز و دمساز خویش
مکن دیگران را تو انباز خویش
نیابی به از جان خود همدمی
نبینی به از خویشتن محرمی
که با دوست یاری اگر دل نهد
وگر جان دهد زو دلش چون رهد
به شمشیر گاه جوانی ز جان
بریدن بود بهتر از دوستان
شنیدم که صاحبدلی وقت گشت
به دکانچه درزییی بر گذشت
در آن حالت او جامه‌ای می‌درید
خورش دریدن به گوشش رسید
بنالید صاحبدل از ناله‌اش
ز مژگان روان شد به رخ ژاله‌اش
بر آورد افغان که آه از فراق
جهان گشت بر دل سیاه از فراق
جدایی تن از جان جدا می‌کند
جدایی چه گویم چه‌ها می‌کند
ببینید تا این دو سه پود و تار
چه فریاد بر خویشتن می‌زنند
از اینجا نظر کن به حال دو دوست
به هم بوده یک چون مغز و پوست
دو نازک، دو همدم، دو هم خوی گل
مصاحب چو رنگ گل و بوی گل
در آن روز بی‌اختیاری نگر
که شان دور باید شد از یکدیگر
جهانا ندانم چه آیین تو است
چه بنیاد بر مهر و بر کین تو است؟
که سرو سهی را در آری به ناز
کنی سر بلندش به عمر دراز
ز بیخ و بنش ناگهان برکنی
کنی سرنگونش به خاک افکنی
اگر مرگ را آوری در نظر
حقیقت جدایی است از یکدگر
مه و مهر از آنرو گرفته دلند
که هر ماهی از یکدگر بگسلند
ثریا بود جمع دانی چرا؟
که از جمع او کس نگردد جدا
به خورشید گفتم که درگاه بام
زخت از چه چون گل شود لعل فام؟
چرا می‌شوی آخر زود زرد
چو برگ رزان از دم باد سرد؟
دمی چهره‌ات ارغوانی بود
گهی چون رخم زعفرانی بود
چو بشنید رخساره پرتاب کرد
دو چشم از ستاره پر از آب کرد
جوابیم گرم از سر مهر گفت
به مژگان اندیشه از دل برفت
که هر صبحدم چشم من می‌جهد
ز دیدار یاران خبر می‌دهد
به روی عزیزان این انجمن
رخم سرخ و روشن شود چشم من
شبانگه که آید زمان فراق
که بادا سیه دودمان فراق
شود چشمه بخشت من تیره آب
نه توش و توانم بماند نه تاب
ز بیم جدایی غمی می‌شوم
به خود زرد و لرزان فرو می‌روم
جهان را جفا و ستم رسم و خوست
نخواهد وفا کرد با هیچ دوست
کدامین گل تازه از خاک زاد
که آخر زمانه ندادش به باد
سهی سرو گشت از هوا سر بلند
در آخر ز پا هم هوایش فکند
کجا آن چو گل نازکان چگل؟
که اکنون چخ رخسار ایشان چه گل؟
بسا سرو کان گشت با خاک راست
بس آب حیاتا که آن خاک راست
بسا سرو بالا که زیر ز می است
دل خاک بر حسرت آدمی است
بغایت شبیه است نرگس به دوست
که زرین قدح مانده از چشم اوست!
خوشا لاله و چهره فرخش
که دارد نشانی ز خال رخش
شب تیره چون زنگی بسته لب
گشادم زبان را و گفتم به شب
که بهر چه چون صبح خندان شود؟
ستاره ز روی تو ریزان شود؟
بغایت سیه کاسه‌ای در سحر
چو چشمم چه ریزی به دامان گهر؟
شب تیره گفتا که باید مرا
سحرگه شدن زین شبستان جدا
ز سودای یار و فراق دیار
به وقت سحر می‌شوم اشکبار
ستاره خود از جای خود چون رود
سرشک است کز چشم من می‌رود
سحر وقت اسفار و رحلت بود
از آن در سحر مرغ نالان شود
از آن در سحر کوس دارد فغان
ز چشم هوا اشک باشد روان
به گاه وداع دیار از حزن
کدامین سیه دل نگرید چو من؟
شب مرگ روز فراق است و بس
که روز جدایی مبیند کس
چه خوش گفت دانای هندوستان
که هرگز مرا با کسی در جهان
نخواهم که هیچ آشنایی بود
مبادا که روزی جدایی بود
فراق از نبودی نمردی کسی
جفای محبت نبردی کسی
ز کشته دل خاک پر خون شدست
از آن خون رخ لاله گلگون شده است
گرانمایه گنجی است این آدمی
دریغ این چنین گنج زیر زمی
ز حسرت که دارد زمین در درون
کناره ندارد که آید برون
به هر گل که برکرده از گل سر است
هزاران سمن رخ به زیر اندر است
شبی می‌شنیدم که با جان بدن
همی گفت در زیر لب این سخن
که ای نازنین مونس و همنفس
تو دانی که غیر از توام نیست کس
ز خاک سیاهم تو برداشتی
گلین خانه‌ام را تو افراشتی
منم خاک و از صحبتت زنده‌ام
چو دور از تو باشم پراکنده‌ام
به هم سالها عیش‌ها رانده‌ایم
بسی دست عشرت برافشانده‌ایم
تو را من به صد ناز پرورده‌ام
دمی بی تو خود بر نیاورده‌ام
من و تو دو هم صحبت و مونسیم
چو رفتیم کی باز با هم رسیم؟
تو آب حیاتی و من خاک تو
غباری ز من بر دل پاک تو
چو تو رفته باشی برون زین مغاک
چه من پیشت آنگه چه یک مشت خاک؟
مرا از تو هرگز رهایی مباد
میان من و تو جدایی مباد
تن این راز می‌گفت در گوش جان
چو بشنید دادش جوابی روان
که ما هردو از یک شکم زاده‌ایم
به هم هریک از جایی افتاده‌ایم
مرا سربلندی ز پستی توست
همین پایه از زیر دستی توست
من این حال خوش از بدن یافتم
ز پهلوی تست آنچه من یافتم
اگرچه بر آرد سپهرم ز تو
کجا برکند بیخ مهرم ز تو؟
تو را حق نعمت بسی بر من است
مرا حق سعی تو در گردن است
چو ما روزگاری به هم بوده‌ایم
به اقبال یکدیگر آسوده‌ایم
نباشد عجب گر بنالم ز غم
که سخت است بر ما بریدن ز هم
کنون ما که از هم جدا می‌شویم
به منزلگه خویشتن می‌رویم
جدایی ضروریست معذور دار
که ما را در این نیست هیچ اختیار
قضا چون در آشنایی گشاد
اساس جهان بر جدایی نهاد
خدای جهان است بی‌یار و جفت
کسی را بر این در جهان نیست گفت
در اندام خود بنگر اول، ببین
که از هم جدا ساخت جان آفرین
دو چشم تو را هردو چون فرقدان
حجابی عجب بینی اندر میان
به غیر از دو ابرو که پیوسته‌اند
به پیشانی آن نیز بر بسته‌اند
دو گوشند در گوشه‌ای هر یکی
تعاقب ندارد یکی بر یکی
دو دست و دو پا را همین صورت است
مراد آنکه بنیاد بر فرقت است
مه و خور دلیل تو روشن بسند
که هر ماه یکبار با هم رسند
نهاده شب اندر پی روز سر
نبینند هرگز رخ یکدیگر
چنین گفت یک روز نوشیروان
به موبد که ای پیر روشن روان
من اندر جهان از سه چیزم به رنج
کز آن بر دلم سرد شد تاج و گنج
یکی مرگ کز وی شود روی زرد
دوم زن که ننگ اندر آرد به مرد
سوم علت آز و رنج و نیاز
کزو جان به رنج است و تن در گداز
چنین داد پاسخ که ای شهریار
نگر تا نداری تو این هرسه خوار
اگر ز آنکه رن نیستی در جهان
نبودی چو تو شاه روشن روان
قباد از جهان را بپرداختی
تو تاج شهی را بر افراختی
مرا گر نبودی به تختت نیاز؟
چرا بردمی پیش تختت نماز؟
حکیمی که جان و جهان آفرید
زمین گسترید و زمان آفرید
یقین دان که هر چیز کو ساخته است
به حکمت حکیمانه پرداخته است

بخش ۱۵ - نصیحت

الا ایکه داری امید وصال
به یکبارگی از جدایی مثال
فراق و وصال است عیش و اجل
در این هردو هستند یاس و امل
امید وصال است در اشتیاق
ولی در وصال است بیم فراق
امید نعیم است و بیم جحیم
به هر حال امید بهتر که بیم
فراق است مشاطه روی عشق
نهد بر رخ شاهدان موی عشق
شب تیره را هست امید بام
ولی بام را در کمی است شام
اگرچه وصال است خوش بر مذاق
نیرزد به تلخی روز فراق
دلا گر نه تلخی هجران بدی
کجا لذت وصل پیدا شدی
مراد از دلارام عشق است و بس
ز وصلت شود که هوی و هوس
جدایی کند عشق را تیزتر
بود خنجر هجر خون ریزتر
لب وصل شیرین کند کام دل
حرام است بر عاشق آرام دل
کمال ات مر عاشقان را وصال
جدایی جهان را بر آرد کمال
مجو آنچه کام تو حاصل کند
ز چیزی که مقصود باطل کند
جوانی جوانبخت و خورشید چهر
شنیدم که بام مه رخی داشت مهر
چو مژگان خود در تمنای او
همی ریخت گوهر به بالای او
شب و روز از مهر چون ماه و خور
فشاندی بر آن ماهرو سیم و زر
نصیبی ازو جز خیالی نداشت
مرادی به غیر از وصالی نداشت
گل اندام دامن از او می‌کشید
بر او سایه سروش نمی‌گسترید
چو نرگس نمی‌کرد در وی نظر
سر اندر نیاورد با او به زر
خراباتی بی‌سر و پا و مست
به یکبارگی داده طاقت ز دست
به سودای دلدار دل بسته داشت
ز هجران رویش دلی خسته داشت
بدان سرو سیمین هوایی نمود
به آتش هوا بیشتر میل بود
نمی‌جست جز عشق کامی ز دوست
از او خواست مغز حقیقت نه پوست
چو باز آید آب وصالش به جو
فرو می‌رود آتش تیز او
یکی کرد از آن ماه پیکر سوال
که با من بگو ای جهان جمال
جوانی بدین حسن و رای و خرد
که هر موی او دل به جایی خرد
چراش آنچنان خوار بگذاشتی؟
سر ناسزایی برافراشتی
نگارین صنم خوش جوابیش گفت
به الماس یاقوت در نوش سفت
که من همچو خورشیدم و چون هلال
نمی‌جوید از من بجز اتصال
جوان همچو بدر است و من خور مثال
نمی‌جوید از من جز از اتصال
ز دوری من گرچه کاهد چو ماه
در آخر به وصلم پناهد چو ماه
همین کاجتماعی فتد بعد ازآن
از آن نور مهرش نماند نشان
ولی می‌کند این پراکنده حال
ز من نور مهرش طلب چون هلال
ز من هر زمانی شود دورتر
درونش ز عشق است مهجورتر
همین تا کند مهر کارش تمام
از او نور خواهند مردم بوام
چو می‌گر چه تلخ است طعم فراق
ازو شکرین است جان را مذاق
به خسرو لب لعل شیرین رسید
ولی لذت عشق فرهاد دید
به پولاد فرهاد خارا شکافت
مراد دل خود در آن سنگ یافت
همه روز خسرو پی وصل تاخت
خنک جان آن کس که با هجر ساخت
کسی دولت کعبه عشق دید
که رنج بیابان هجران کشید
از آن نیست در عشق خسرو قوی
که می‌جست در عاشقی خسروی
ز پرویز فرهاد از آن بر گذشت
کزین پیر فرهاد کش درگذشت
یکی گفت مجنون چو مجنون شدی
سرو سرور عاشقان چون شدی؟
بود بخت عاشق ز وصل حبیب
از این قسم هرگز نبودت نصیب
شود کار عاشق ز صحبت تمام
تو را یار هرگز نبخشید کام
بس آشفته می‌بینم این کار تو
چرا شد چنین گرم بازار تو؟
چنین داد پاسخی که من اتصال
نجستم ز معشوق در هیچ حال
ز لیلی مرا آرزو هجر بود
در عشق بر من ز هجران گشود
اگر دیگری وصل جوید ز دوست
مراد من از دوست سودای اوست
مبارک زمانس است دور وصال
به شرطی که افزون بود اتصال
دل ار قیمت هجر بشناختی
به وصل از فراقش نپرداختی
نگویی که دل خسته‌ام در فراق
که با دوست پیوسته‌ام در فراق
ز دوری سخن گشت روز دراز
کنون خواهم آمد از راز باز
اگر شرح دوری دهم بر دوام
نخواهد شد این قصه هرگز تمام
نگویم که سلمان تویی کم ز کم
گرفتم که بیشی ز هوشنگ و جم
بین تا از آن پایه سروری
چه بردند ایشان تو نیز آن بری
اگر نردبانی نهی بر فلک
به قصر فلک بر شوی چون ملک
از آن قصر دوران به زیر آردت
چو آهو به چنگال شیر آردت
اگر شیر یا اژدهایی به زور
سرانجام خواهی شدن صید گور
اگر خواجه‌ای ور امیر اجل
نیابی رهایی ز تیر اجل
اگر رستمی و خود بمردی و نام
وگر زال زر هستی از تخم سام
مبین تا که بختت فزون می‌شود
ببین تا سرانجام چون می‌شود
مجو کام کاین جایگه کام نیست
سفر کن که اینجای آرام نیست
اقامت چه سازی؟ بدر می‌روی
از اینجا به جای دگر می‌روی
چرا خفته‌ای خیز کاری بساز
که خود در پی تست خوابی دراز
چه می‌آیی ای دل بدین خوان فرو؟
که می‌آید این خان ویران فرو
چنان زی که در راحت آباد جان
بر آسایی از رحمت آن جهان
الی به خاصان درگاه تو
تن و جان فدا کرده در راه تو
به عرفان معروف سر سری
که پایان کارم به خیر آوری