پیشنهادات  

سلمان ساوجی - جمشید و خورشید

بخش ۱ - مناجات

الهی پرده پندار بگشای
در گنجینه اسرار بگشای
تو ما را وا رهان از مایی خویش
که غیر از ما حجابی نیست در پیش
تو کار ما به لطف خویش بگذار
به کار خویش ما را باز مگذار
که کاری کان سزاوار تو باشد
نه کار ماست هم کار تو باشد
دل ز نگار خوردم را صفا بخش
مرا آیینه معنی نما بخش
ز ما نفس بد ما را جدا کن
دل بیگانه با خویش آشنا کن
نهفتی از سخن صد گنج در من
در گنج سخن بگشای بر من
به لطفت شربتی در کام ما ریز
ز جامت جرعه‌ای در جام ما ریز
نسیمی از گلستان خودم بخش
چراغی از شبستان خودم بخش
به حسن نظم چون دادی نظامش
کنون زیب و بهایی ده تمامش
زر کان مرا پاک و عیان کن
به نام شاه در عالم روان کن
خداوندا، تو آن داری دین را
پناه افسر و تخت و نگین را
که او امروز گیتی را پناه است
خلایق را هم او امیدگاه است
به لطف از سایه خویش آفریده
جهان در سایه او آرمیده
همیشه بر سران سردار می دار
ز تاج و تخت برخوردار می دار
به عدل او جهان را شاد گردان
درون‌های خراب آبادگردان
درونش مهبط انوار خود ساز
زبانش مظهر اسرار خود ساز
همان ران بر دل و دست و زبانش
که باشد سود در هر دو جهانش
به نیکان ملک او معمور می‌ دار
بدان را از در او دور می‌ دار
به عونش ربع مسکون را امان ده
سکون فتنه آخر زمان ده

بخش ۲ - در حکمت آفرینش

به نام آنکه این دریای دایر
ز عین عقل اول کرد ظاهر
عیان شد عین عقل از قاف قدرت
سه جوی آورد اندر باغ فطرت
درخت نور چشم جان برافراخت
همای عشق بر سر آشیان ساخت
دهد بر جویبار چشم احباب
ز عین عشق بیخ حسن را آب
دو عالم ذره است و مهر خورشید
دل رست انگشتری و عشق جمشید
سرای روح کرد این خانه گل
خورای عشق گشت این خانه دل
حصار جسم را از آب و گل ساخت
به چندین مهره دیوارش برافراخت
فراوان شد اساس شخص آدم
به پشتیوان این گل مهره محکم
به قدرت راست کرد این خانه گل
سه حاکم را در آنجا ساخت منزل
که دل را تکیه‌گاه از راست تا راست
مقام قلب کرد از صدر چپ و راست
چو جسمی بارگاه هفت تو زد
دل آمد خیمه بر پهلوی او زد
خرد را کو دماغی داشت در سر
از این هر دو مقامی داد برتر
مزین کرد لطفش سرو قامت
به حسن اعتدال استقامت
که از صنعش کند درخواست شاهد
که انسان را ز سر تا پاست شاهد
هر آنچ از گوهر خاک آفریدست
تو پاکش بین که پاکش آفریدست
همه پاک آمدسم از عالم غیب
ز کج بینی ما پیدا شد این عیب
ز مینا خسروانی قصری افراخت
به شیرین کاری او را بیستون ساخت
میان حقه فیروزه پیکر
معلق کرد صنعش چار گوهر
فلک پیمانه فضل نوالش
جهان پروانه شمع جلالش
به دیوان ازل حکمش نشسته
همه کون و مکان را جمع بسته
برانده چرخ و باقی کرده پیدا
ز کل من علیهادفان یبقی
حریر لاله و گل را به شب ماه
ز صنعش داده حسن صبغه الله
به تاب خیط شمس و سوزن خار
بدوزد قرطه زربفت گلزار
ز زرین نشتر خورشید تابان
گشاید خون یاقوت از لب کان
شکر را در میان نی نهان کرد
به چندیش قلم شرح و بیان کرد
سپارد ماهئی را مهر جمشید
به خرچنگی رساند تخت خورشید
به کرمی داد از ابریشم کناغی
به کرمی می‌دهد در شب چراغی
قمر با این همه کار و کیایی
بود هر مه شبی بی‌روشنایی
به موشان جبه سنجاب بخشد
کولها در پلنگ و شیر پوشد
به بوئی کو کند در نافه افزون
کند آهوی مشکین را جگر خون
قبایی از برای غنچه پرداخت
دگر بشکافت آن را پیرهن ساخت
خرد را کار با کار خدا نیست
کسی را کار با چون و چرا نیست
فلک را با چنین کاری چه کار است
همه کاری به حکم کردگار است
اگر بودی فلک را اختیاری
گرفتی یک زمان برجا قراری
ز ما در کار خود حیران‌تر است او
ز ما صد بار سرگرددان‌تر است او
خرد در کار خود سرگشته رائی است
فلک در راه او بی‌دست و پائی است
صفات او ز کیف و کم فزونست
فلک چون حلقه بیرون در بود

بخش ۳ - قطعه

ای در هوای معرفت قدرتت چو باز
سیمرغ چشم بازو خرد چشم دوخته
در شهپر جلال تو ارباب بال را
پرهای فکر ریخته و بال سوخته
گردون به طوق شوق تو گردن افراخته
آتش به داغ طوع تو خود را فروخته
لطفت به یکدم و هم قهرت به یک نفس
باغ بهشت و آتش دوزخ افروخته

بخش ۴ - در نعت پیامبر (ص)

ز رحمت انبیا را آفریده
وز ایشان مصطفی را برگزیده
امام سیصد و شصت و شش اخبار
سپهر هر دو شش ماه ده و چار
شهشنشاه سریر ملک لولاک
سوار عرصه میدان افلاک
محمد عالم علم یقین است
محمد رحمه للعالمین است
به معنی قره العین دو عالم
به صورت پشت و روی نسل آدم
ز فتح مقدمش در طاق کسری
بسی کسر آمده وانگه چو کسری
همان دم آتش کفر از جهان جست
زمین از موج سیلاب بلا رست
به دارالملک سلمان آن فرو مرد
زمین شهر ما این را فرو برد
گهی جبریل باشد میر بارش
زمانی عنکبوتی پرده دارش
شد از شوق بنانش لاغر و زرد
قلم کو چون قمر شق قصب کرد
بنانش تیف بر گردون کشیده
به ایمانی صف مه بر دریده
کسی کو داشت در تن گوهر بد
چو تیغ انصاف او بر گردنش زد
کس او کی تواند کرد تقبیح؟
که آرد سنگ خارا را به تسبیح
کجا برد براق او منازل
خر عیسی فتد با بار در گل
اگر گوید کسی کاندر رهی خر
رود با مرکب تازی زهی خر!
کلیم آنجا که معجز را بیان کرد
دو و دو چشمه از سنگی روان کرد
کجا احمد زند بر آب رنگی
کلیم آنجا بود بی‌آب و سنگی
کجا ساییده چترش سر بر افلاک
به جای سایه مهر افتاده بر خاک
گهی سر در گلیم فقر برده
گهی این اطلس خضرا سپرده

بخش ۵ - رباعی

شاهی که به نعلین رخ مه آراست
گشت از قدمش پشت کج گردون راست
بر حسن مه چارده انگشت نهاد
مه را بشکست وز آن شب انگشت نماست

بخش ۶ - در معراج پیامبر (ص)

در آن شب در سرای ام هانی
روان شد سوی قصر لا مکانی
براق برق سیر آورد جبریل
که جوزا را غبارش کرد تکحیل
نشست احمد بر آن برق قمر سم
چو جرم شمس بر چرخ چهارم
براق اندر هوا شد چون شهابی
نبی بر پشت او چون آفتابی
چو از بیت الحرام احمد سفر کرد
به سوی مسجد الاقصی گذر کرد
خطاب آمد ز سلطان عطا ده
که سبحان الذی اسری به عبده
خیال فکر و عقل و روح را مان
به صحرای درون تنها برون راند
قدم بر باب هفتم آسمان زد
وز آنجا شد، علم بر لامکان زد
براق و جبرئیل آنجا بماندند
به خلوت خواجه را تنها بخواندند
چو تیر غمزه در یک طرقوا گویان ملایک
رسید از خوابگه تا قاب قوسین
ز حضرت خلعت لولاک پوشید
رحیق جام اعطیناک نوشید
ملایک پرده‌ها را بر گرفته
نبی را صحبتی خوش درگرفته
ز دیوان الهش هشت جنت
ببخشیدند و کرد از آنجا باز گردید
به یاران از ماتع آن جهانی
کلید جنت آورد ارمغانی

بخش ۷ - غزل

ای ممکن دست قدرت بر بساط لامکان
منتهای سدره اول پایه‌ات از نردبان
کرده همچون آستین غنچه و جیب چمن
مجمر خلقت معطر دامن آخر زمان
تکیه‌گاهت قبه عرشست و مرقد زیر خاک
بر مثال آفتابست این و روشنتر از آن
آفتاب اندر چهارم چرخ می‌تابد ولی
خلق می‌بینند کاندر خاک می‌گردد نهان
گاه بر بالای گردونی و گه در زیر چرخ
آفتاب عالم افروزی و ابرت سایه‌بان
شمع جمع انبیا چشم و چراغ امتی
ز آن زبانت مظهر آیات نورست و دخان
خاک مسکین از لباس سایه‌ات محروم ماند
خاک باری چیست تا تو سایه اندازی بر آن؟
جای نعلین نبی بر طور در صف نعال
بود چون کار نبوت بد بدست دیگران
باز شد تاج سر عرش و چنین باشد چنین
لاجرم وقتی که پای خواجه باشد در میان
کعبه صورت اگر برخیزد از ناف زمین
بعد از این گردد زمین بر پای همچون آسمان

بخش ۸ - دعای دولت امیر شیخ اویس

درودی بی‌شمار از رب ارباب
بر احمد باد و بر آل و بر اصحاب
پناه خسروان و شهریاران
سر و تاج سران و تاجداران
اساس خطه دین باد دایم
به عون و عدل شاهنشاه قایم
سکندر رایت جمشید شوکت
فریدون زینت و پرویز طلعت
بسیط عالم شاهی گرفته
ز اوج ماه تا ماهی گرفته
جبینش مظهر آیات شاهی
ضمیرش مهبط نور الهی

بخش ۹ - قطعه

داور دنیا، معز الدین حق، سلطان اویس
آفتاب عدل پرور سایه پروردگار
آن شهنشاهی که رای او اگر خواهد، دهد
چون اقالیم زمین اقلیم گردون را قرار
بنامیزد چو آفریدون و هوشنگ
ز سر تا پا همه هوشست و فرهنگ
طراز طرز شاهی می‌طرازد
سر دیهیم و افسر می‌فزاند
ز مار رمح او پیچان دلیران
ز مور تیغ او دلخسته شیران
هلال فتح نعل ادهم اوست
شب و روز سعادت پرچم اوست
ز یاجوج ستم گشته است آزاد
که تیغش در میان سدیست پولاد
ظفر در آب تیغش غوطه خورده
سر بدخواه آب تیغ برده
به جای زر ز آهن دارد افسر
ز پولادش بود خفتان چو گوهر

بخش ۱۰ - قطعه

شاهی که در بسیط زمین حکم نافذش
جذر اصم ز صخره صما شنیده‌اند
صد نوبت از سیاهی گرد سپاه او
این اشهبان توسن گردون رمیده‌اند
تن جامه‌ایست خرقه جسم مخالفش
کان جامه را به قد حسامش بریده‌اند
آنجم ندیده‌اند در آفاق ثانیش
ور ز آنکه دیده‌اند، یکی را دو دیده‌اند
آن سایه عنایت یزدان که وحش وطیر
در سایه عنایت او آرمیده‌اند
در آفتاب گردش ازین سایه کی فتاد
تا سایبان سبز فلک گستریده‌اند
در کار زر به دور کفش خیره مانده‌ام
تا آن دو روی را به چه رو بر کشیده‌اند
سرویست سر فراز به بستان سلطنت
کان سرو را ز عقل و روان آفریده‌اند
ماران رمح سینه اعدا ز دست او
سوراخ کرده‌اند و بدو در خزیده‌اند

بخش ۱۱ - قطعه

سحرگاه ازل کز پرده عرض
قضا می‌داد نور و سایه را عرض
قدر بنوشت بر اطراف چترش
که السلطان ضل الله فی الارض
خرد گرد فلک چندانکه گردید
کسی بالاتر از چترش نمی‌دید
فلک را گفت بردی ای کمان قد
چو ابروی بتان پیشانی از حد
تنزل کن ز جای خویش زیرا
که ضل چتر سلطانیت اینجا
چرا بالا نشستی گفت از آن رو
که او چشم جهانست و من ابرو

بخش ۱۲ - قطعه

بجز از آتش دراز زبان
بجز از خامه زبان کوتاه
کس نیارست کرد در عالم
دو زبانی و سرکشی با شاه
لاجرم خاکسار و سرگردان
آن به تون رفت و این به آب سیاه
در آن اندیشه مه بگداخت تن را
که بندد بر سمندش خویشتن را
خیالی چند کج باشد کزین عار
توان بستن بر اسب او به مسمار
عقابش را چو شد زاغ کمان جفت
به وصف الحال نیز این شعر می‌گفت:

بخش ۱۳ - قطعه

روز کسوف ار کند قصد بدوزد به تیر
قبه سیمین ماه بر سپر آفتاب
گاه ز فیض کفش، خاک مرصع بساط
گاه ز گرد روز معنبر نقاب
کی شودش همعنان خیل ملک چون نداشت
پایه پهلو زدن ماه نوش در رکاب
ای کف خنجر کشت کرده ز جان صد هزار
خصم جگر تشنه را سیر به یک قطره آب
رای تو بر آسمان بارگهی زد که هست
بافته از قطب میخ تافته صبحش طناب
حمله قهر تو ساخت زهره شیران تباه
آتش تیغ تو کرد گرده گردان کباب
در عجبم تا چرا کرد به دوران تو
صدمه باران و باد گنبد گل را خراب
فتنه بیدار را عدل تو در خواب کرد
فتنه نبیند دگر چشم جهان جز به خواب
کرده به زخم زبان سرزنش سرکشان
تیغ جهانگیرت آن هندوی مالک رقاب
خرد کو هست عالم را آب و جد
چو طفلان بیش رایت خوانده ابجد
تو خورشیدی و تختت چرخ چارم
چهارش پایه چار ارکان عالم

بخش ۱۴ - قطعه

طاووس روز تا ز افق جلوه می‌کند
شاها، همای رای تو دولت شکار باد
این روزگار و دایره لاجورد را
دایم به گرد نقطه چترت مدار باد
هر خلعت مراد که ‌می‌بخشد آسمان
از جامه خانه کرمت مستعار باد
خورشیدت از شمار غلاماندرگه است
بر در تر از غلام چنین صد هزار باد
گر ماه بر خلاف مرادت کند مدار
چون دست زهره پای قمر در نگار باد
ماه قدح چو دور کند در سرای عیش
ناهید خوش سرای ترا پرده‌دار باد
هر کس که در یمین تو چون تیغ راسخ است
دایم چو خاتم تو به زر در یسار باد
تا هست کرد این مدر افلاک را مدار
دور تو چون مدار فلک برقرار باد
بی گرد فتنه دامن آخر زمان بچین
وصل قبای دولت این روزگار باد
با اینکه نیست مثل من امروز بلبلی
چون من بهار مدح ترا صد هزار باد
مرا یک روز شاهنشاه عالم
چراغ دودمان نسل آدم
محیط مکرمت گردون همت
جهان سلطنت، خورشید دولت
سریر آرای ملک اردوانی
بهار دولت چنگیز خانی
جهانگیر و جهانبخش و جوانبخت
که برخوردار باد از تاج و از تخت
فرستاد و به خلوت پیش خود خواند
به عادت پیش تخت خویش بنشاند
ز سلک نظم و نثر آن بحر ز خار
طلب می‌کرد ازین طبع گهربار
چو لعل یار در الفاظ رنگین
معانی خویش و باریک شیرین
مرا گفت ای سخنگوی گهر سنج
چه پنهان کرده‌ای در کنج دل گنج؟
کهن شد قصه فرهاد و خسرو
بیاور خسروانه نقشی از نو
نماند آن شورش حلوای شیرین
بیارامید جوش ویس و رامین
بیاور شاهد عذاری لایق
که رمز آب رخ عذار و وامق
درین قرابه‌های سبز زرکار
نظامی را سیه شد در شهسوار
رواجی نیست آن سیم کهن را
بنامم سکه نو زن سخن را
مرصع ساز تاج و ذکر جمشید
منور کن چراغ چشم خورشید
عذار روشن خورشید عذرا
مزین کن به نظمی چون ثریا
جهان را از سخن ده یادگاری
ز دستی دیگرش بر نه نگاری
ز عین طبع صافی کن روان بحر
در آور هر زمان بحری در آن بحر
ز هر جنسی حکایت در هم آمیز
ز هر نوعی غزلهایی نو انگیز
چو این عالی خطاب آمد به گوشم
کمر بستند عقل و فکر و هوشم
مرا گفتند: سلمان، وقت دریاب
که دولت را مهیا گشت اسباب
ادای حق پنجه ساله نعمت
اگر داری هوس دریاب فرصت
ز هر طوری سخن با خویش داری
ز کان و بحر گوهر بیش داری
به طرز نو معانی را بیان کن
طراز دامن آخر زمان کن
ز ششتر تا به شام اندر شکر گیر
ز عمان تا بد خشان در گهر گیر
به کلک عنبرین در روز و شب باف
حریر شکرین را در قصب باف
ادای شکر همت کرده باشی
حق خدمت بجای آورده باشی
در آن ره چون قلم مشیا علی الراس
شدم در سخن سفتن به الماس
دل من در حجاب حجره فکر
نمی‌کرد آرزو جز شاهد بکر
ز روی آن معانی پرده بگشود
کزان معنی کسی را روی ننمود
لباس نظم اگر خوبست اگر زشت
به بکری تار و پودش فکر من زشت
نهادم بر کف گیتی نگاری
برو بگذاشتم خوش یادگاری
ز گردون بگذرانیدم سخن را
بدان حضرت رسانیدم سخن را
نهادم من درین فیروزه مجمر
بسی ز انفاس مشکین عود و عنبر
جهان خواهد معطر گشت ازین بوی
کنون چندانکه خواهد گشتن این گوی
توقع دارم از هر خرده جویی
وز ایشان کز کرم دارند بویی
که گر باری بر آید بوی لادن
ازین مجمر بر آن پوشند دامن
به فر دولت دارای عالم
طمع دارم گرین معنی بود کم
کنون خواهم حدیث آغاز کردن
در گنج سخن را باز کردن

بخش ۱۵ - آغاز داستان جمشید و خورشید

خبر دادند دانایان پیشین
که وقتی پادشاهی بود در چین
زمانه تابع حکم روانش
سلاطین خاک بوس آستانش
رسوم داد و دین بنیاد کرده
به داد و دین جهان آباد کرده
به عهدش کس نبودی در همه چین
جگر خونین بجز آهوی مشکین
چنان کبک از عقاب آسوده خفتی
که باز انگشت بر دندان گرفتی
سپاهش کوه و هامون بر نمی‌تافت
عطایش گاو گردون بر نمی‌تافت
به چین خواندندی او را شاه غفغور
ولی در اصل نامش بود شاپور
ز فرزند، آن شهنشه یک پسر داشت
که از جان عزیزش دوست‌تر داشت
همایون کوکبی خورشید جامش
فریدون موکبی جمشید نامش
جهان را تازه و نو شهریاری
ز جمشید و فریدون یادگاری
چو با تیغ و سنان بودی خطابش
که تابش داشتی غیر از رکابش؟
به روز رزم ره بر چرخ می‌بست
چو تیر از دست او مریخ می‌جست
اگر با وی شدی گردون به میدان
ربودی گوی گردون را به چوگان
چو کلکش بر حریر آغاز تحریر
نهادی، پای دل کردی به زنجیر
به دانه مرغ دلها صید می‌کرد
به دام عنبرینش قید می‌کرد
ز صبح و شام پود و تار می‌بافت
به چالاکی شب اندر روز می‌تافت
چو کان و ابر کار او سخا بود
ز سر تا پا همه حلم و حیا بود
عذار او خطی بر گل کشیده
حدیثش پرده شکر دریده
چو ابری ابروانش بر گلستان
کشیده سایبان‌ها بهر مستان
نبودی روز و شب جز با هنرمند
نجوید پر هنر الا هنرمند
همه کس را هنر در کار باشد
نخست آنکس که او سردار باشد
نبودی جز نشاط و عیش کارش
بجز می خوردن و میل شکارش
ملک فرمود تا یک شب به باغی
که بر هر خار بود از گل چراغی
هزاران بلبل اندر باغ و هر یک
گرفته راه عنقا و چکاوک
به صد دستان نواها بر کشیده
گل و سوسن گریبانها دریده
به پای سرو سنبل در فتاده
بنفشه پیش سوسن سر نهاده
ز مستی چشم نرگس رفته در خواب
گرفته عارض گل‌ها ز می تاب
هر آن سازی که دل می‌خواست کردند
ز می شاهانه بزمی راست کردند
یکایک را بجای خود نشاندند
ندیمان و حریفان را بخواندند
نواهای نی و دف برکشیدند
ز هر سو مطربان صف بر کشیدند
مغنی چون نوای عود دادی
نوای زهره از قانون فتادی
ظریفان در لطافتهای شیرین
ندیمان در حکایتهای رنگین
ز مستی سرو قدان در شمایل
به دعوی ماهرویان در مقابل
دماغ حاضران از بوی آن خوش
لب شکر لبان را جان بر آتش
عقاب خوش عنان در عین جولان
کمیت گرم رو گردان به میدان
نسیم از بوی می افتان و خیزان
قدح بر لعل و مروارید ریزان
به جای جرعه جان می‌ریخت ساقی
می و جان هر دو می آمیخت ساقی
خروش الصبوح از خاکیان خاست
ز رنگین جرعه هر جا بوی جان خاست
وز آن سو ازغنون بلبل آواز
ز یک سو در عمل شاهد فتن باز
پرستاران خاص شاه بودند
به خوبی هر یکی چون ماه بودند
ز پرها راست کرده قرصه شید
عنادل در هوای صوت ناهید
چو در برج چهارم منزل ماه
میان چار بالش مسکن شاه
نبود از کامرانی هیچ باقی
همه شب بود نوشانوش ساقی
ز خواب خوش گران شد افسر شاه
چو خم شد بر کف شب ساغر ماه
همی کردند خود را یک به یک گم
حریفان چون به وقت صبح انجم
ز پیش شاه باقی را براندند
ز نزدیکان غلامی چند ماندند
ملک در خواب شد چون چشم خود بست
ز جا برخاست ساقی، شمع بنشست

بخش ۱۶ - دیدن جمشید، خورشید را اندر خواب

چو روی خود بهشتی دید در خواب
روان هر سوی چو کوثر چشمه آب
کنار جوی ریحان بر دمیده
میان باغ طوبی سر کشیده
فراز شاخ مرغان خوش آواز
همی کردند با هم سر دل باز
ز شبنم تاج گل چون تاج پرویز
بر آن آویزه نور دلاویز
همه خاکش عبیر و زعفران بود
همه فرشش حریر و پرنیان بود
صبا می‌کرد بر گل جان فشانی
به گل می‌داد هر دم زندگانی
میان باغ قصری دید عالی
چو برج ماه خورشیدیش والی
ملک می‌گفت با خود که این چه جایست
که جوزا صورت و حورا نمایست؟
بر آن آمد که فردوس برین است
قصور خلد و جای حور عین است
درین بود او که ناگه بی حجابی
ز بام قصر سر زد آفتابی
چو خورشیدش عذار ارغوانی
درخشان از نقاب آسمانی
بتی رعنا و کش، ماه مقنع
چو مه بر جبهه اکلیلش مرصع
فروغ عارض او عکس خورشید
نگین خاتمش را مهر جمشید
ز سنبل بر سمن مرغول بسته
ز موغولش بنفشه دسته دسته
لب لعلش درخشان در نگین داشت
به پیشانی خم ابروی چین داشت
ز زلفش سنبل اندر تاب می‌شد
ز شرم عارضش گل آب می‌شد
اگر در دل خیالش بسته گشتی
ز تاب دل عذارش خسته گشتی
قضا شهزاده را ناگه خبر کرد
در آن زلف و قد و بالا نظر کرد
صباح زندگانی شد بر او شام
که آمد آفتابش بر لب بام
قضای آسمانی چون بر آید
اگر بندی در از بامت در آید
کمند عنبر از بالای آن قصر
فرو هشته ز سر تا پای آن قصر
دل سودایی او بی سر و پا
به مشکین نردبان بر شد به بالا
دل جمشید را ناگه پری برد
به دستانش ز دست انگشتری برد
چو بیدل شد ملک، فریاد در بست
بجست از خواب و خواب از چشم او جست
همی زد دست بر سر سنگ بربر
که نه دل داشت اندر بر نه دلبر
همی نالید و در اشک می‌سفت
به زاری این غزل با خویش می‌گفت

بخش ۱۷ - غزل

گفتم خیال وصلت گفتا به خواب بینی
گفتم مثال رویت گفتا در آب بینی
گفتم به خواب دیدن زلفت چگونه باشد؟
گفتا که خویشتن را در پیچ و تاب بینی
گفتم که روی و مویت بنمای تا ببینم
گفتا که در دل شب چون آفتاب بینی
خروشش چون پرستاران شنیدند
یکایک سر به سر پیشش دویدند
که شاها چیست حالت ناله از چیست؟
جهان محکوم تست این نالش از کیست؟
چه کم داری که هیچت کم مبادا
چه غم داری که هیچت غم مبادا
به دل گفت این همی باید نهفتن
خیالست این نشاید باز گفتن
من این حال دل خود با که گویم
دوای درد پنهان از که جویم
چه گویم من که سودای که دارم
خیال سرو بالای که دارم
دهانی را کزو قطعا نشان نیست،
میانی را که هیچش در میان نیست،
ندیده من بدو چون دل نهادم؟
چرا دل را به هیچ از دست دادم؟
پدر گر صورت حالم بداند
مرا بی هیچ شک دیوانه خواند
همان بهتر که راز دل بپوشم
شکیبائی کنم، در صبر کوشم
سرشک خود چو آب جو خرابم
یقین دانم که خواهد بردن آبم
همی گفتند و او خاموش می‌بود
به پاسخ قفل درج لعل نگشود
یکی می‌گفت: این سودای یارست
دگر می‌گفت این رنج خمارست
ز نو بزم صبوحی ساز دادند
حریفان را به بزم آواز دادند
نوای ارغنونی بر کشیدند
شراب ارغوانی در کشیدند
صبا برخاست گرد باغ گردید
ز گلرویان بستان هر که را دید
یکایک را درین مجلس دلالت
همی کرد از پی رفع ملالت
نخست آمد گل صد برگ در پیش
زر آورد و می گوینده با خویش
زر افشان کرد و از می مجلس آراست
به صد رو از شهنشه عذرها خواست
به زیر لب دعایش گفت صد راه
رخ اندر پاش می‌مالید کای شاه
ز دلتنگی دمی خود را برون آر
به می خوردن نشاطی در درون آر
من از غم داشتم در دل بسی خون
ز دل کردم به جام باده بیرون
شما را زندگانی جاودان باد
که ما خواهیم رفتن زود بر باد
در آمد بلبل صاحب فصاحت
که بادا خسروا فرخ صباحت
دمی با دوستان خوش باش و خندان
که دنیا را بقایی نیست چندان
تو این صورت که بینی بسته بر هم
چو گل از هم فرو ریزد به یک دم
درآمد لاله ناگه با پیاله
تو گفتی از زمین بر رست لاله
که شاها لاله دردی کش آورد
مئینی و آنگه نه ز آن می کان توان خورد
از آن می ساقیان را گرچه ننگست
که نیمی صاف و نیمی تیره رنگست
نشاید ریخت می گر درد باشد
که دردی نیز هم در خورد باشد
فرود آورد سر غمگین بنفشه
که کمتر کس شها مسکین بنفشه
چو گل بهر نثار ار زر ندارم
همینم بس که درد سر ندارم
در آمد نرگس سرمست مخمور
که باد از حضرتت چشم بدان دور
من مخمور دارم یک دو ساغر
فدایت کردم اینک دیده بر سر
درآمد سرو دست افشان و آزاد
که شاها جاودان سر سبزیت باد
چرا بهر جهان دل رنجه داری
دلی نازک همچون غنچه داری؟
بیا از کار من گیر اعتباری
که آزادم ز هر کاری و باری
نیاید هیچ کس اندر بر من
نمی‌بیند برهنه کس تن من
تهی دست و مقل‌الحال باشم
ولیکن مستقیم احوال باشم
درخت میوه را بین کان همه بار
کشد از بهر روزی آخر کار
برش غیری خورد بادش برد برگ
بماند در میان عریان و بی برگ
زبان کرد از ثنای شاه سوسن
به فصلی خوش چو فصل گل مزین
که من آزاد کرد پادشاهم
چو سنبل از غلامان سپاهم
به آزادیت شاها صد زبانم
غلام همت آزادگانم
چو گل می‌بینمت امشب پریشان
ز ما چون غنچه در هم چیده دامان
هوس گر تخت و تاج و شهرداری
چو گل هم تا جور هم شهریاری
به هر کنجی گرت صد گونه گنج است
به هر گنجی از آن صد گونه رنج است
چه برد از گنج افریدون و هوشنج؟
که دایم باد ویران خانه گنج
بسی سوسن ملک را داشت رنجه
زبانش در دهن بگرفت غنچه
تو ای سوسن ز سر تا پا زبانی
حدیث کار و بار دل چه دانی؟
تو از نو رستگانی آب و گل را
من از پیوستگانم جان و دل را
نه من صاحب دلم کار دل است این
تو دم درکش که نه کار گل است این
ملک می‌کرد چون گل پیرهن چاک
سخن در زیر لب می‌گفت حاشاک
گهی با سرو رعنا رقص می‌کرد
گهی بر یاد نرگس باده می‌خورد
که این چون چشم مست یار او بود
که آن چون قامت دلدار او بود
چو از چوگان زلف او شدی مست
به جعد سنبل چین در زدی دست
چو با اندیشه لعلش فتادی
لب نوشین ساغر بوسه دادی
چو گشتی باغ و گلشن بر دلش تنگ
شدی در دامن صحرا زدی چنگ
دمی چون شمع پیش باد می‌مرد
که باد از کوی او بویی همی برد
کنیزی داشت شکر نام جمشید
که بود از صوت او در پرده ناهید
لب شکر چو گشتی هم لب عود
بر آوردی به سوز از حاضران دود
چو نی بستی کمر در مجلس شاه
به شیرینی زدی بر نیشکر راه
در آن مجلس نوائی آنچنان ساخت
که بلبل نعره زد گل خرقه انداخت
ملک زاده سرشک از دیده می‌راند
روان چون آب بیتی چند می‌خواند
نوائی کرد شیرین شکر آغاز
ز قول شاه می‌داد این غزل ساز

بخش ۱۸ - غزل

مطول قصه‌ای دارم که گر خواهم بیان کردن
به صد طومار و صد دفتر نشاید شرح آن کردن
به معنی صورتی امشب نمودی روی و این صورت
نمی‌یارم عیان گفتن نمی‌شاید نهان کردن
من این صورت کجا گویم من این معنی کرا گویم؟
کز اینها نیست این صورت که پیدا می‌توان کردن
دل من رفت و من دست از غم دل می‌زنم بر سر
چرا تن می‌زنم؟ باید مرا تدبیر جان کردن
مرا یاری درونی نیست غیر از اشک و، من او را
به جست و جوی این حالت نمی‌یارم روان کردن
به مهر روی او با صبح خواهم همنفس بودن
به بوی زلف او بر باد خواهم جان فشان کردن

بخش ۱۹ - آگاهی فغفور شاه از حال جمشید

چو صبح از جیب گردون سر بر آورد
زمانه چتر گردون بر سر آورد
برون رفت از دماغ خاک سودا
جهان را مهری از نو گشت پیدا
و لیکن همچنان سودای آن ماه
فزون می‌گشت هر دم در سر شاه
ازین سودا درونی داشت ویران
چو گنجی شد، به کنجی گشت پنهان
چو گل پیچیده دل در غنچه بنشست
در خلوت به روی خلق در بست
مقیمان را ز پیش خویش می‌راند
ندیمان را به نزد خود نمی‌خواند
ندیم او خیال یار او بود
خیال یار، یار غار او بود
چو اندر پرده راه کس نمی‌داد
ندیمانش برآوردند فریاد
که این حال پسر در اضطراب است
به کلی صورت حالش خراب است
بباید رفتن این با شاه گفتن
ز شاه این قصه را نتوان نهفت
ز آنجا روی در درگاه کردند
حکایت‌های او با شاه کردند
که: شاها، حالت شهرزاد دریاب
که نه روزش قرارست و نه شب خواب
به خاک انداخته چرخش چو تیر است
کمان قد گشته و اکنون گوشه گیرست
چو ابر از دیده باران می‌فشاند
چو گل هر دم گریبان می‌دراند
ز آهش آسمان را دل کبابست
جهان را چشم‌ها زین غم پر آبست
پدر چون واقف از حال پسر گشت
ز احوال پسر آشفته‌تر گشت
بع غایت ز آن پریشانی دژم شد
ز تخت سلطنت سوی حرم شد
همایون مادر جمشید را گفت
که: «روز شادی ما راست غم جفت
خبر داری که رود ما سراب است؟
اساس ملک جمشیدی خراب است؟
ز دست جم جهان انگشتری برد
ندانم دیو ره زد، یا پری برد؟
چو مادر قصه را کرد از پدر گوش
ز خود رفت و زمانی گشت خاموش
ز نرگس‌ها سمن بر ژاله افشاند
به ناخن‌ها از سوسن لاله افشاند
ملک دستش گرفت از پیش برخاست
که کار ما نخواهد شد بدین راست
بیا تا باد پایان بر نشینیم
رویم احوال جم را باز بینیم»
از آنجا سوی جم چون باد رفتند
ز گرد راهش اندر برگرفتند
چو زلف اندر سر و رویش فتادند
بسی بر نرگس و گل بوسه دادند
پدر گفتش که: «ای چشم مرا نور،
چه افتادت که از مردم شدی دور؟
تو عالم را چو چشمی، نیست در خور
که در بندی به روی مردمان در»
چو مال در درد بالای تو چیناد
بد فرزند را مادر مبیناد
به حق شیر این پستان مادر
که یکدم خوش بر آی ای جان مادر
اگرچه مهربان باشد برادر
نباشد هیچکس را مهر مادر
اگرچه دایه دارد مهر جانی
چو مادر کی بود در مهربانی
ملک‌زاده ز دل آهی بر آورد
ز سوز دل به چشم آب اندر آورد
«دریغا من که در روز جوانی
چو شب شد تیره بر من زندگانی
هنوز از صد گلم یک ناشکفته
گلستانم نگر بر باد رفته
مرا دردیست کان درمان ندارد
مرا راهیست کان پایان ندارد»
همی گفت این و در دل یار جویان
در اثنای سخن گریان و مویان
گهی دست پدر را بوسه دادی
گهی در پای مادر سر نهادی
ملک جمشید دانا بود و دانست
که جنت زیر پای مادرانست
شهنشه گفت: «کاین سودای عشق است
درین سر شورش غوغای عشق است
همانا دل به مهری گرم دارد
ولی گفتن ز مردم شرم دارد
کنون این کار را تدبیر سهل است
به تدبیر اندران تاخیر جهل است
بباید مجلسی خوش راست کردن
حضور گلرخان درخواست کردن
کجا در نوبهاری لاله روی است
کجا در گلشنی زنجیر موی است
به پیش خویش باید دادش آواز
مگر از پرده بیرون افتند این راز»
منادی گر منادی کرد آغاز
که مهرویان چین یکسر به پرواز
به ایوان همایون جمع گردند
شبستان حرم را شمع گردند
هزاران شاهد مه روی با شمع
بدین ایوان شدند از هر طرف جمع
چو شب گیسوی مشکین زد به شانه
جمال روز گم شد در میانه
بتان چین شدند از پرده بیرون
به عزم بزم ایوان همایون
درآمد هر سمن رخساری از در
به شکل لاله با شمعی معنبر
پری پیکر بتان سر تا به پا نور
قدح بر دستشان نور علی نور
گل رخسارشان در خوی نشسته
هزاران عقد در بر گل نشسته
سمن رویان چو گل افتاده بر هم
چو برگ گل نشسته تنگ بر هم
ز عکس رنگ روی لاله رویان
شده در صحن مجلس، لاله رویان
سر زلف سیه در عود سوزی
نسیم صبح در مجمر فروزی
ثوابت در تحیر مانده بر چرخ
فلک در گردش و سیاره در چرخ
به عالی منظری بر، شاه جمشید
نشسته با پدر چون ماه و خورشید
پدر هر دم یکی را عرضه کردی
به یادش ساغر می باز خوردی
ملک گفت: «ای پسر زین خوب رویان
دل و طبعت کدامین راست جویان؟
درین مجلس دلارامت کدامست؟
دلارام ترا آخر چه نام است؟
ملک زاده ملک را گفت شاها
کواکب لشکرا، گردون پناها!
چه شاید گفتن این بت پیکران را
که رشک آید بر ایشان بتگران را؟
عروسان نگارستان چین‌اند
غزالان شکارستان چین‌اند
ولی پیشم همان دارند مقدار
که خضرای دمن با نقش دیوار
ز جام دیگر این مستی است ما را
به جان دیگر این هستی است ما را
خلیلم گر درین بتخانه هستی
طلسم این بتان را بر شکستی
همه ایوان نگارستان مانی است
دریغا کان نگارستان ما نیست
بود هر دل به روی خوب مایل
ولی باشد به وجهی میل هر دل
چو دارد دوست بلبل عارض گل
چه در وجهش نشیند زلف سنبل؟
چو نیلوفر به خورشیدست مایل
ز مهتاب جهانبخش چه حاصل؟»

بخش ۲۰ - راز گفتن جمشید با پدر و مادر

در آخر غنچه این راز بشکفت
حدیث خواب یک یک با پدر گفت
پدر گفت: «این پسر شوریده حالست
حدیثش یکسر از خواب و خیالست
همی ترسم که او دیوانه گردد
به یکبار از خرد بیگانه گردد»
به مادر گفت: «تیمار پسر کن
علاج جان بیمار پسر کن»
همایون هر زمان می‌داد پندش
نبود آن پند مادر سودمندش
دلش را هر دم آتش تیزتر بود
خیالش در نظر خونریز تر بود
در آن ایام بد بازرگانی
جهان گردیده ای و بسیار دانی
بسان پسته خندان روی و شیرین
زبان چرب و سخن پر مغز و رنگین
بسی همچون صبا پیموده عالم
چو گل لعل و زر آورده فراهم
گهی از شاه رفتی سوی سقسین
گهی در روم بودی گاه در چین
به هر شهری ز هر ملکی گذر داشت
ز احوال هر اقلیمی خبر داشت
چنان در نقش بندی بود استاد
که می‌زد نقش چین بر آب چون باد
پری را نقش بر آینه می‌بست
پری از آینه فکرش نمی‌رست
ز رسمش نقش مانی گشته بی‌رنگ
ز دستش پای در گل نقش ارژنگ
کجا سروی سمن عارض بدیدی
ز سر تا پای شکلش بر کشیدی
همه اشکال بت رویان عالم
به صورت داشت همچون نقش خانم
ملک جمشید چون از کار درماند
شبی او را به خلوت پیش خود خواند
نشاندش پیش و از وی هر زمانی
همی جست از پری رویان نشانی
کز آن خوبان که دیدی یا شنیدی
کدامین را به خوبی برگزیدی؟
کدامین مه به چشمت خوش برآمد
کدام آب حیایتت خوشتر آمد؟
به پاسخ دادنش نقاش برخاست
سخن در صورت رنگین بیاراست
که: «شاها حسن خوبان بی‌کنار است
در و دیوار عالم پر نگار است
ولی در هر یکی رنگی و بویی است
کمال حسن هر شاهد به رویی است
رطب را لذت شکر اگر نیست
در آن ذوقیست کان هم در شکر نیست
ازین خوبان که من دیدم به هر بوم
ندیدم مثل دخت قیصر روم
مه از شرم رخ او در نقاب است
میان ماه رویان آفتاب است
تو گویی طینش از آب و گل نیست
ز سر تا پا به غیر از جان و دل نیست
به میدانست با مه در محاذات
به اسب و زخ شهان را می‌کند مات
به حسن و خوبیش حسن ملک نیست
چنان مه در کبودی فلک نیست
ز مویش رومیان ز نار بستند
ز مهر رویش آتش می‌پرستند
نه او کس برون پرده دیده
نه اندر پرده آوازش شنیده
که یارد نام شوهر پیش او گفت؟
که زیر طاق گردون نیستش جفت
ازین خور طلعتی ناهید رامش
از این مه پیکری، خورشید نامش
چو گیرد جام می در دست خورشید
ببوسد خاک ره چون جرعه ناهید
سفر می‌کردم اندر هر دیاری
ز چین افتاد بر رومم گذاری
در آن اقلیم بازاری نهادم
سر بار بدخش و چین گشادم
ز هر سو مشتری بر من بجوشید
چنان کاوازه‌ام خورشید بشنید
فرستاد و ز من دیبای چین خواست
چو لعل خود بدخشانی نگین خواست
متاعی چند با خود برگرفتم
به سوی منزل آن ماه رفتم
دری همچون جبین خوش بوستانی
به هر جانب یکی حاجب ستاده
مرا بردند در خوش بوستانی
در او قصری به شکل گلستانی
ز برج آسمان تابنده ماهی
چو انجم گردش از خوبان سیپاهی
چو چشم من بدان مه منظر افتاد
دل مسکین ز دست من در افتاد
همان دم خواست افتادن دل از پای
به حیلت خویشتن را داشتم بر جای
کلید قفل یاقوتی ز در ساخت
دل تنگم بدان یاقوت بنواخت
ز منظر ناگهان در من نظر کرد
دل و جان مرا زیر و گذر کرد
متاع خویشتن پیشش نهادم
دل و دین هردو در شکرانه دادم
نگینی چند از آن لب قرض کردم
به پیشش این نگین‌ها عرض کردم
ز زلفش نافه‌های چین گشادم
به دامن بردم و پیشش نهادم
پسندید آن گوهرها را سراسر
به نرمی گفت: «ای پاکیزه گوهر
ندارد این گوهرهای تو مانند
بهایش چیست؟» گفتم: «ای خداوند
قماش من نه حد خدمت تست
بهای آن قبول حضرت تست
به خون مشک چون رخسار شویم؟
ز تو چون خون بهای لعل جویم؟
بهای لعل باید کرد ارزان
چو باشد مشتری خورشید تابان»
بدانم یک سخن چندان عطا داد
که لعل و مشک صد خونبها داد
کنون من صورتش با خویش دارم
اگر فرمان دهی پیش تو آرم
بدان صورت درونش میل فرمود
بشد مهراب و پیش آورد و بگشود
ملک جمشید نقش یار خود یافت
نگارین صورت دلدار خود یافت
نظر چون بر جمال صورت انداخت
همان دم صورت نادیده بشناخت
روان در پای آن صورتگر افتاد
بسی بر دست و پایش بوسه‌ها داد
کزین سان صورت زیبا که آراست؟
چنان کاری خود از دست که برخاست؟
تو خضر چشمه حیوان مایی
چراغ کلبه احزان مایی
فراوان گوهر و پیرایه دادش
ز هر چیزی بسی سرمایه دادش
چو افسر گوهرش بر فرق کردند
سرا پایش به گوهر غرق کردند
نهاد آن صورت دلبند در پیش
به زاری این غزل می‌خواند با خویش:

بخش ۲۱ - غزل

گوئیا این نقش بیجان صورت جان من است
نقش بیحانش مخوان کان نقش جانان منست
می‌دمد بویی و هر دم بلبل جان در قفس
می‌کند فریاد کاین بوی گلستان منست
خود چه نوراست آن که دل خود را بر او پروانه‌وار
می‌زند کاین عکس از آن شمع شبستان منست
می‌گشاید دل مرا از بند زلف نازنین
حلقه زلفش کلید قفل زندان منست
گر کند قصد سر من، بر سر من حاکمست
ور نماید میل جان، شکرانه بر جان منست
صورتی در پیش دارم خوب و می‌دانم که این
صورت جمعیت حال پریشان منست

بخش ۲۲ - از خواب گفتن جمشید با مهراب

یکایک باز گفت: ؟«ای صورت انگیز
کنون این چاره را رنگی برآمیز
چو حاصل کرده‌ای رنگ نگارم
یکی نقشی، به دست آور نگارم
تو این رنج مرا گر چاره سازی
ز هر گنجت ببخشم بی‌نیازی»
چو مهراب این سخن را از شاه بشنید
زمانی در درون خود بپیچید
جوابش داد «این کاری عظیم است
درین صورت بسی امید و بیم است
ز چین تا روم راهی بس دراز است
همه راهش نشیب اندر فرازست
درین ره بیشه و دریا و کوه است
ز دیو دد گروه اندر گروه است
ملک را رفتن آنجا خود نشاید
به ننگ و نام کاری بر نیاید»
ملک را خوش نیامد کار مهراب
شد از گفتار پیچا پیچ در تاب
جوابش داد: «این گفتار سست است
قوی رایت ضعیف و نادرست است
نمی‌باید در امید بستن
نمی‌شاید دل عاشق شکستن
ترا باید بزرگ امید بودن
چو سایه در پی خورشید بودن
درین ره نیز خواهم شد چو خنجر
به سر خواهم برید این ره سراسر»
چو مهراب آتش کین ملک دید
به پیشش روی را بر خاک مالید
که: «ممن طبع ملک می‌آزمودم
در راز و درونی می‌گشودم
چو دانستم که عشقت پای بر جاست
کنون این کار کردن پیشه ماست
رکاب اندر رکابت بسته دارم
عنانت با عنان پیوسته دارم
به هر جانب که بخرامی روانم
به هر صورت که فرمایی بر آنم
کنون باید بسیج راه کردن
شهنشه را ز حال آگاه کردن
بضاعت بردن از هر جنس با خویش
گرفتن پس در طریق روم در پیش
به رسم تاجران در راه بودن
نمی‌شاید درین راه شاه بودن
درین معنی سخن بسیار گفتند
از آن گفت و شنید آن شب نخفتند
سحر چون رایت از مشرق برافراشت
فلک زیر زمین گنجی روان داشت
کلید صبح در جیب افق بود
برآورد و در آن گنج بگشود
برون آورد درج لعل پر زر
ز لعل و زر زمین را ساخت زیور

بخش ۲۳ - اجازه سفر خواستن جمشید

ملک جمشید کرد آن راز مشهور
فرستاد از در و درگاه فغفور
ندیمی را طلب فرمود و بنشاند
حکایت‌های شب یک یک فرو خواند
به عزم روی دستوری طلب کرد
مثال حکم فغفوری طلب کرد
چو شاه این قصه را بشنید در جمع
برای روشنایی سوخت چون شمع
لبالب شد ز خشم و قصه بنهفت
به زیر لب سخن پرداز را گفت
«برو از من بپرس آن نازنین را،
پدید آرنده تاج و نگین را،
بگویش این خیال از سر بدر کن
به تارک ترک تاج و تخت زر کن
چرا چون نافه ببریدی ز مسکن
چرا چون لعل برکندی ز معدن؟
عزیز من مکن پند مرا خوار
جوانی، خاطر پیران نگه‌دار
به پیران سر مکن از من جدایی
مده بر باد ملک و پادشاهی
نمی‌دانم پدر با تو چه بد کرد
که خواهی کشتنش در حسرت و درد
مر از دست من ای شاهبازم
که چون رغتی نخواهی یافت بازم
به گیتی چون تو فرزندی ندارم
دلارایی و دلبندی ندارم
پدر دوران عمر خویش رانده‌ست
مرا غیر از تو عمری نمانده‌ست
تو نیز اکنون بخواهی رفتن ای عمر
نمی‌دانم چه خواهی گفتن ای عمر»
رسول آمد حکایت با ملک گفت
ملک چون روزگار خود برآشفت
به سوی مادر آمد رفته در خشم
روان بر برگ گل بارانش از چشم
چو نور چشم خود را دید گریان
همایون گشت چون زلفش پریشان
روان برخاست چشمش را ببوسید
پس ار بوسیدنش احوال پرسید
پسر بنشست و با او راز می‌گفت
حدیث رفته یکی یک باز می‌گفت
به دارای دو گیتی خورد سوگند
که گر منعم کند گیتی خداوند
به خنجر سینه خود را کنم چاک
به جای تخت سازم بستر از خاک
چو مادر قصه دلبند بشنید
ز جان نازنین او بترسید
بسی پند و بسی امید دادش
بدان امیدها می‌کرد شادش
ملک را گشت معلوم آن روایت
که با او در نمی‌گیرد حکایت
فرستاد و شبی مهراب را خواند
بسی با او ز هر نوعی سخن راند
ملک را گفت مهراب: «ای خداوند
اگر خواهی بقای جان فرزند
بباید ساختن تدبیر راهش
که دارد ایزد از هر بد نگاهش
روان می‌بایدش کردن هم امروز
مگر گردد به بخت شاه فیروز»
نهاد آنگه ملک سازه ره آغاز
به یک مه کرد ساز رفتنش ساز
غلامان سمن رخسار، سیصد
کنیزان پری دیدار، بی‌جد
بسی شد هودج و کوس و علم راست
هیونان را به هودج‌ها بیاراست
ناشانده نازکان را در عماری
چو اندر غنچه گل‌های بهاری
ز نزدیکان دوراندیش بخرد
روان کرد اندران موکب تنی صد
بسی جنگ آوران رزم دیده
جفای نیزه و خنجر کشیده
بسی مردم ز هر جنسی فرستاد
بسی پند و بسی اندرزشان داد
روان شد کاروانی فوج بر فوج
تو پنداری که زد دریای چین موج
درایش ناله بر گردون کشیده
درنگ او به هندوستان رسیده
جلاجل را روان بر مرحبا بود
همه کوه و در آواز درا بود

بخش ۲۴ - سفر جمشید به روم

به روز فرخ و حال همایون
ملک جمشید رفت از شهر بیرون
برون بردند چتر و بارگاهش
خروشان و روان در پی سپاهش
ز آه و ناله می‌نالید گردون
ز گریه سنگ را می‌شد جگر خون
پدر می‌زد به زاری دست بر سر
به ناخن چهره بر می‌کند مادر
سرشک از دیده باران، گفت:‌« ای رود،
ز مادر تا قیامت باش بدرود!
بیا تا در بغل گیرم به نازت
که می‌دانم نخواهم دید بازت
بیا تا یک نظر سیرت ببینم
به چشمان گرد رخسارت بچینم
دریغا کافتاب عمر شد زرد
که روز شادمانی پشت بر کرد
گلی بودی که پروردم به جانت
ربود از من هوای ناگهانت
بخواهم سوخت در هجر تو خاشاک
به داغ و درد خواهم رفت در خاک
خداوند جهانت باد یاور
شب و روزت سعادت باد همبر
مرا چشمی، مبادت هیچ دردی
در این ره بر تو منشیناد گردی
همه راهت مبارک باد منزل
تمنایی که داری باد حاصل
درین غربت هوای دل فکندت
که باد آب و هوایش سودمندت!‌ »
ملک جمشید چون احوال مادر
بدید از دست دل زد دست بر سر
به الماس مژه گوهر همی سفت
کمند عنبرین می‌کند و می‌گفت:
« دل از دستم ربوده‌ست اختیارم
مکن عیبم که دست دل ندارم»
همایون گفت ای فرزند زنهار
مرا جانی و جانم را میازار
مکن مویه که وقت جان کنش نیست
مزن بر سر که جای سرزنش نیست
دو منزل با پسر دمساز گشتند
وز آنجا زار و گریان باز گشتند
ملک جمشید دل بر کند از آن بوم
وز آن سو رفت و روی آورد در روم
چو مه مهر رخ خورشید در دل
همی شد روز و شب منزل به منزل
به بوی سنبل زلفش شتابان
چو آهو سرنهاده در بیابان
گهی در تاب بود از مهر روشن
که در ره گرم‌تر می‌راند از من
گه از غیرت فتادی در پی باد
که آمد باد در پیش من افتاد
بسان لاله و گل خار و خارا
به جای تخت و مسند ساخت ماوا
همی پنداشت کان خارا حریرست
گمان می‌برد کان خارش سریرست
ره عشق اینچنین شاید بریدن
نخست از عقل و دین باید بریدن

بخش ۲۵ - غزل

غباری کز ره معشوقه آید
به چشم عاشقان عنبر نماید
من افتاده آن خاک دیارم
که گرد از دل غبارش می‌زداید
چو من خواهم که گل چینم ز باغش
گرم خاری رود در دست، شاید
به مژگان از برای دیده این خار
برون آرم گر از دستم برآید
بهر بادی که می‌آید ز کویش
مرا در دل هوایی میفزاید
صبا در مگذر از خاک در او
که کار ما ازین در می‌گشاید
عنان زلف او بر پیچ تا باد
رکاب اندر رکاب او نساید
در آن منزل که جان از ترس می‌کاست
دو ره گشتند پیدا از چپ و راست
ملک مهراب را گفت اندرین راه
چه می‌گویی؟ جوابش داد کای شاه
طریق راست راه مرز روم است
همه ره کشور و آباد بوم است
ره چپ هم ره روم است لیکن
در آن ره ز آدمی کس نیست ساکن
سراسر بیشه و کوه است و دریا
کنام اژدها و جای عنقا
طریق راستی یکساله راه است
طریق رفتن چپ چار ماه است
ملک را شوق در دل جوش می‌زد
هوایش راه صبر و هوش می‌زد
عنان بر جانب راه دوم تافت
دوان اندر پیش مهراب بشتافت
ملک را گفت این راهی است بی‌راه
نمی‌شاید که بی‌راهی کند شاه
مرو راهی که دیگر کس نرفته‌ست
هما نگذشته و کر کس نرفته‌ست
همی گفت این و وا ز ینسان همی راند
که باد از رفتن او باز می‌ماند
به ناگه پیشش آمد بیشه‌ای خوش
مقامی جان فزا و جای دلکش
سمن پرورده جان از سایه بید
نداده برگ بیدش جای خورشید
نسیمش مشک و خاکش زعفران بود
هوایش جان و آب و روان بود
فراز شاخه‌های صندل و عود
قماری راست کرده بر بط و عود
چنار و سروش اندر سر فرازی
همی کردند با هم دست یازی
هزاران طوطی و طاووس و شهباز
فراز شاخ می‌کردند پرواز
تذروان خفته خوش در ظل شاهین
ز بالش باز کرده فرش و بالین
ملک مهراب را گفت: «این چه جاییست؟»
جوابش داد کین جنی سرایست
مقام و منزل روحانیانست
سرای پادشاه و ملک جانست
تو این مرغان که می‌بینی پری‌اند
ز قصد مردم آزاری بری‌اند
بگو تا نافه‌ها را سرگشایند
عبیر و عنبر و لادن بسایند
ملک فرمود تا بزمی نهادند
در آن منزل پری خوان ساز دادند
کنیزان پری رخ را بخواندند
به ترتیب پری خوانی نشاندند
همی کردند مشک افشان چو سنبل
به دامن عطر می‌بردند چون گل
می اندر جام زر چون مشتری بود
درون شیشیه مانند پری بود
همی کرد از نشاط نغمه چنگ
در آن مجلس ز گردون زهره آهنگ
چو لاله مشک بر آتش نهادند
چو غنچه نافه‌های چین گشادند
جمال چینیان را چون بدیدند
همان دم جنایان برقع دریدند
بتان چین به از حوران رضوان
پری رویان چینی خوشتر از جان
به هر جانب هزاران پیکر جن
در آن جنت سرا گشتند ساکن
ملک جمشید بر کف جام باده
پری و آدمی پیشش ستاده
ز دل هر لحظه‌ آهی برکشیدی
به یاد یار جامی در کشیدی
از آن آیین و بزم شاهزاده
خبر بردند پیش حورزاده
تماشا را چو ماهی از شبستان
برون آمد به عزم آن گلستان
هزاران دلبر از جان گشته همراه
روان آمد به سوی مجلس شاه
اشارت کرد تا پیروزه تختی
نهادند از بر عالی درختی
بران بنشست چون گل شاد و خرم
نظر می‌کرد سوی مجلس جم
چو چشم او بدان مه پیکر افتاد
حجاب و صبر و مستوری بر افتاد
...
چه خوش بودی اگر شوی منستی
درین اندیشه رفت و باز می‌گفت
که چون گردد پری با آدمی جفت؟
ملک جمشید ملک عقل و جانست
که فرمانش بر انس و جان روانست
دو عالم ذره است و مهر خورشید
دلست انگشتری و عشق جمشید
چو جمشید پری رخسار انجم
عیان شد از هوا شد دیو شب گم
انیسی داشت نامش ناز پرورد
که می‌کرد از لطافت ناز برورد
رفیق و مهربان و خویش او بود
به رسم پیشکاران پیش او بود
زبانش را به پوزش‌ها بیاراست
فرستاد و ز خسرو عذرها خواست
که شاها آمدن فرخنده بادت
فلک چاکر، زمانه بنده بادت
کدامین مملکت را شهریاری؟
کنون عزم کدامین شهرداری؟
نمی‌یابد ز ما بیگانگی جست
مکن بیگانگی کاین خانه تست
پری گر چه ز جنس آدمی نیست
ولی او نیز دور از مردمی نیست
بباید منتی بر ما نهادن
به سوی کاخ ما تشریف دادن»
چو پیش خسرو آمد ناز پرورد
حکایت‌های شیرین باز می‌کرد
ملک در طلعتش حیران فرو ماند
به صد نازش به نزد خویش بنشاند
به دل گفت این پری حوری صفا تست
از آتش نیست از آب حیاتست
بگو مهراب گفت تا تدبیر ما چیست
جواب این مه فرخ لقا چیست
بدو مهراب گفت ای شاه ما را
طریقی نیست غیر از رفتن آنجا
هنوز اندر کف فرمان اوییم
یک امروز دگر مهمان اوییم
پری چون مردمی با ما نماید
به غیر از مردمی از ما نشاید
عزیمت کرد شه با ناز پرورد
عزیمت جزم در خوان پری کرد
سرایی یافت چون ایوان مینو
پری‌اش بانی و حوریش بانو
مرصع خانه‌ای چون چرخ اخضر
در او خشتی ز نقره خشتی از زر
هلال طاق او پیوسته تا ماه
چو طاق ابروان یار دلخواه
بسان آیینه صحنش مصفا
جمال جان در آن آیینه پیدا
مسیحا در رواقش دیر کرده
کواکب در بروجش سیر کرده
خم طاقش فلک را گشته محراب
ترابش در صفا بگذشته از آب
به پیشش چرخ نیلی سر نهاده
فرات و دجله در پایش فتاده
زمین آن سرا گویی معین
برید استاد ازین فیروزه گلشن
موشح قطعه‌ای خورشید مطلع
در او بیتی خوش و پاک و مرصع
چو جنت سندس و استبرق فرش
بر آن استبرق و سندس یکی عرش
چو خاتم تختی از زر بسته بر هم
نگاری چون نگین بر روی خاتم
چو شمعش جامه زربفت در بر
ز لعل آتشین تا جیش بر سر
چران اندر گلستانش دو آهو
کنام آهوانش جای جادو
نقاب آتشین بر آب بسته
ز رویش آب بر آتش نشسته
تتق از پیش دور افکنده چون گل
پریشان کرده بر گل جعد سنبل
شبش افکنده دور از روی گلگون
ز قلب عقربیش مه رفته بیرون
ز جان چاه ز نخ پر کرده تا لب
معلق زیر چاهش آب عبغب
ملک را چون بدید از دور برخاست
ز زیر عرش گفتی نور برخاست
ز تخت آمد فرو در زیر تختش
گرفت و برد بر بالای تختش
نشستند از بر آن تخت و خرم
چو بلقیس و سلیمان هر دو با هم
بسی از رنج راهش باز پرسید
حدیث رفتنش ز آغاز پرسید
ملک می‌گفت با وی یک به یک باز
اگر چه بود روشن بر پری راز
پری گفتش که ای کاریست مشکل
به خون دیده خواهد گشت حاصل
پریشانی بسی خواهی کشیدن
بسی چون زلف خم در خم بریدن
بسی چو چشم عاشق خسته و زار
شناور گشتن اندر بحر خونخوار
گهی با شیر در پیکار رفتن
گهی با اژدها در غار رفتن
گهی نیسان و گه چون ابر نیسان
شدن در کوره و در بازار گریان
گه از سودای دل چون موب دلبر
گهی شوریده بر کوه و کمر سر
ملک گفتا: «اگر عمرم دهد مهل
بود کار در و دشت و جبل سهل
گهر در سنگ باشد مهره با مار
عسل با نیش باشد ورد با خار»
پری دانست که احوالش خرابست
سخن با وی کشیدن خط بر آبست
به ساقی گفت: «جام می در انداز
دمی اندیشه از خاطر بپرداز
به یاد روی جم دوری بگردان
که بنیادی ندارد دور گردان
ز جام می درون را ساز گلشن
که دارد اندرون را جام روشن
لب رودی خوش و دلکش مقامی‌ست
بزن مطرب نوا کاین خوش مقامی‌ست»
نخست امد به زانو ناز پرورد
به یاد روی بانو ساغری خورد
دوم ساغر به پیش خسرو آورد
ملک بر یاد جانان نوش جان کرد
قدح چون ماه شد در برج گردان
ز می چون چرخ روشن گشت ایوان
هوا از عکس می‌ شنگرف گون شد
دل خاک از سرشک جرعه خون شد
چو جامی چند می در داد ساقی
ملک را گفت: «دولت باد باقی
مرا زین خوی و لطف و سازگاری
حقیقت شد که شاه و شهریاری
کدامین دایه از شیرت لب آلود
مگر آب حیاتش در لبان بود
بیا تا چهره دشمن خراشیم
برادر گیر و خواهر خوانده باشیم»
یکی خواهر شد و دیگر برادر
یکی گشتند با هم آب و آذر
دو درج آورد پر یاقوت احمر
که هریک بود یک درج پر زر
سه تا تار از کمند زلف مشکین
که هریک داشت صد تا تار در چین
به جم گفت: «این دو درج و این سه تا تار
به یاد زلف و لعلم گوش می‌دار
اگر وقتی شود وقتت مشوش
ز زلف من فکن تاری در آتش»
ملک جمشید، شب خوش کرد مه را
پری خوش در کنار آورد شه را

بخش ۲۶ - روان شدن جمشید از ولایت پریان بسوی روم

به چین چون رومیان آیینه یستند
سپاه زنگ را بر هم شکستند
پری رویان شب آیینه دیدند
از آن آیینه چینی رمیدند
ملک بر بست بار خود از آن بوم
سر اندر ره ناهده و روی در روم
همی راندند از آن خونخوار بیدا
ز ناگه تیغ کوهی گشت پیدا
توگفتی فرق فرقد پایه اوست
سپهر لاجوردی سایه اوست
ملک مهراب را گفت این چه کوه است
که کوهی بس عظیم و با شکوه است؟
جوابش داد: «این کوه سقیلاست
که دیو و اژدها را جای ماواست
بر آن هر رمغ نتواند پریدن
رهش را برق نتواند بریدن
همه اوج فلک بالای او بود
همه روی زمین پهنای او بود
گهی اندیشه می‌شد در رهش لنگ
گهی آمد نظر را پای بر سنگ
به بالا آسمانش تا کمرگاه
زحل را از علوش دلو در چاه
ز تیزی تیغ بر گردون کشیده
به فرق فرقدان تیغش رسیده
به قد چون چرخ اطلس رفته بالا
ملمع کرده اطلس را به خارا
پلنگان صف کشیده بر شرفهاش
زده صد حلقه ماران بر کمرهاش
به غار اندر عناکب پرده‌دارش
پلنگ و اژدها یاران غارش
رهش باریک و پیچان همچو نیزه
چو نوک نیزه بر وی سنگریزه
اگر بر تیغ او کردی گذاره
فلک، چون ابر گشتی پاره پاره
در آن کهسار دید از دور یک تل
فروزان بر سر آن تل دو مشعل
جهانی ز آن بخار آتش گرفتی
دمی پیدا شدی دیگر نهفتی
ملک مهراب را گفت این چه باشد؟
برافروزنده آتش که باشد؟
جوابش داد کاین جز اژدها نیست
سفر کردن بر این جا از دها نیست
ازین منزل نمی‌شاید گذشتن
طریقی نیست غیر از بازگشتن
دهانست آنکه می‌بینی نه غارست
نفس دان آنچه پنداری بخارست
ملک گفت این حکایت سخت سست است
کسی از حکم یزدانی نجست است
ازین ره بازگشتن جهل باشد
جبل در راه عاشق سهل باشد
درین ره ساختن باید ز سر پا
گذر کردن چو تیر از سنگ خارا
نمی‌گویم که این تدبیر چون است
همی کوشیم تا تقدیر چون است
اگر من نیز برگردم ز دشمن
کجا خواهد قضا برگشتن از من؟»
درین بودند کاژدرها بجنبید
گمان بردند که کوه از جا بجنبید
ملک آمد، به یاران بانگ بر زد
چو کوه اطراف دامن بر کمر زد
سپاه اندر پی‌اش افتاده گریان
سر اندر کوه چون ابر بهاران
ملک با اژدهایی کان دو سر داشت
مقارن کرد ماری را که برداشت
روان چرم گوزن آورد در شست
به خاصیت ز دستش مار می‌جست
روان الماس پیکان مهره‌اش سفت
بسی پیچید از آن و آنگه برآشفت
خروشان روی در جمشید بنهاد
کشید اندر خودش، پس کام بگشاد
ملک تیغ زمرد فام برداشت
ز افعی از زمرد کام برداشت
به خون و زهر او آراست خارا
کمرها را به طرف لعل و دیبا
ید بیضا به تیغش اژدها را
عصا کرد و بیفکند آن عصا را
سران خیل در پایش فتادند
سراسر دست و پایش بوسه دادند
بسی سبع‌المثالی خواندندش
کلیم‌الله ثانی خواندندش
روان گشتند از آنجا شاد و پیروز
ره آن کوه پیمودند شش روز
پدید آمد سواد شهری از دور
ز پولادش بروج از آهنش سود
ملک مهراب را پرسید کان چیست
چه شهرست این و آنجا مسکن کیست
جوابش داد کانجا خوان دیو است
مقام و مسکن اکوان دیو است
چه دیوی او به غایت تند و تیزست
قوی با آدمی اندر ستیزست
پلنگینه سر است و فیل بینی
به مغز اندر سرش مویی نبینی
هزاران دیو در فرمان اویند
سراسر بر سر پیمان اویند
نهان رو چون نسیم از کشور او
مبادا کو ازین رفتن برد بو
اشارت کرد خسرو چینیان را
که در بندند بهر کین میان را
کمان چون ابر نیسان بر زه آرند
به جای قطره زان پیکان ببارند
توان کردن مگر کاری به مردی
وگر مردن بود، باری به مردی
بریدی پیش اکوان رفت چون باد
که آمد لشگری از آدمیزاد
سپهبد تیغ زن ماهی چو خورشید
که با فر فریدونست و جمشید
چو اکوان لعین از آن راز بشنید
چو رعد و برق در ساعت بغرید
به دیوان گفت ها آمد گه صید
که صید آمد به پای خویش در قید
بسان ابر آذاری خروشان
ز کوه آمد فرو آشفته اکوان
به جای اسب شیر شرزه در زیر
گرفته استخوان فیل شمشیر
درختی کرده اندر آسیا سنگ
همی کرد و بدان سنگ آسیا جنگ
ز چرم ببر خفتان کرده در بر
ز سنگ خاره بر سر داشت مغفر
ملک چون دید از آن لشکر سیاهی
چو برق آورد روی اندر سیاهی
ملک بر کوه خارا کرد بنیاد
سرای کارزار از سنگ و پولاد
ستون‌ها از عمود نیزه افراخت
ز چوب تیر سقف آن سرا ساخت

بخش ۲۷ - کشته شدن دیو به دست جمشید

ز قلب لشکر آمد سوی جمشید
چو ابری کاندر آید پیش خورشید
بدو راند از هوا سنگ آسیا را
ملک از خویش رد کرد آن بلا را
دراز آهنگ دیدش قصد پا کرد
به تیغش گرد ران از تن جدا کرد
نهاد آن گرد ران بر گردن اکوان
نگون شد چون به برج شیر کیوان
به تیغ دیگرش از پا درافکند
به زخمی دیگرش از تن سر افکند
سنان را افسری کرد از سر دیو
سراسر شد گریزان لشکر دیو
ملک شکر خدای دادگر کرد
وز آن منزل به پیروزی گذر کرد
به قرب هفته‌ای ز آن کوه بگذشت
به هشتم خیمه زد بر عرصه دشت
ز گردون خویشتن را بر زمین یافت
در آن صحرا نشان آدمی یافت
زمین پر سبزه و آب روان دید
سرا و قصر و باغ و بوستان دید
به دشت اندر خرامان باز یاران
به کوه اندر تذر و و باز یاران
مقامی دید با امن و سلامت
ملک روزی دو کرد آنجا اقامت
بپرسید از یکی کاین مرز و این بوم
چه می‌خوانند؟ گفتا: ساحل روم
از اینجا چون گذشتی مرز روم است
ولی بحری عجب خونخوار و شوم است

بخش ۲۸ - در دیر راهب

به نزد بحر دیری دید مینا
کشیشی چون پیر چون کیوان در آنجا
شد آن خورشید رخ در دیر کیوان
ازو پرشسد حال چرخ گردان
جوابش و داد و گفت احوال گردون
نداند کس به جز دانای بی‌چون
اگر خواهی خلاص از موج دریا
چو ما باید کناری جستن از ما
گهر جویی؟ بیا در ما سفر کن
امان خواهی؟ ز بحر ما حذر کن
دگر پرسید: «ای پیر خردمند
مرا اندر تجارت ده یکی پند
بگو تا مایه خود زین بضاعت
چه سازم در جهان؟» گفتا: «قناعت
قناعت کن کز آن با بست شد باز
که کرد اندر هوای آز پرواز
از آن سلطان مرغان گشت عنفا
که در قاف قناعت کرد ماوا
طلب کن عین عزت را از آن قاف
که هست این عین را منبع بر آن قاف
تو وقتی سر عنقا را بدانی
که عنقا را به کلی باز خوانی»
سیم نوبت سرشک از دیده بارید
چو گردون از غم گردون بنالید
که: «مهر آسمان با ما به کین است
فلک دایم به قصدم در کمین است
جهان را حوادث می‌گشاید
فلک نقش مخالف می‌نماید»
ملک را در دو بیت آن پیر بخرد
جواب خوب موزون داد و تن زد:

بخش ۲۹ - رباعی

لازم نبود که آنچه دولت باید
نقش فلکی هم آنچنان بنماید
شاید که تو را چنانکه باید ناید
باید که تو را چنانکه آید شاید

بخش ۳۰ - جمشید و سفر دریا

ملک را چون مسیح آورد در سیر
هوای صحبت خورشید در سیر
به یاران گفت: «کشتیها بسازید
به کشتی بادبان‌ها بر فرازید»
صد و هشتاد کشتی را ساز کردند
دو او چیزی که می‌بایست بردند
به کشتی‌ها درون ملاح می‌خواند
که بسم الله مجری‌ها و می‌راند
ملک در کشتی‌ها بنشست تنها
چو خورشید فلک در برج جوزا
چهل روز اندر آن دریا براندند
شبی در موج گردابی بماندند
ز روی آب ناگه باد برخاست
ز هر سو نعره و فریاد برخاست
شب و کشتی و باد برخاست
ز هر سو نعره و فریاد برخاست
شب و کشتی و باد و بحر و گرداب
حوادث را مهیا گشته اسباب
به یکدم بحر شد با شاه دشمن
ز سر تا پای در پوشید جوشن
پر از چین کرد رخ کف بر لب آورد
بجوشید و ز هر سو حمله‌ای کرد
به کشتی در، ملک را موج می‌برد
گهی در قعر و گه در اوج می‌برد
گهی در پشت ماهی ساختی گاه
ز ماهی سر زدی بر افسر ماه
فلک سنگ حوادث داشت در دست
بزد کشتی جم را خرد بشکست
در آمد آب و شه را در برآورد
ز چوبین خانه‌اش چون گل برآورد
همی گشت اندرون گرداب حیران
چو ما در موج این دریای گردان
هر آنکس کو در این دریا نشیند
طریقی جز فرو رفتن نبیند
در آن دریا به بوی آشنایی
ملک می‌زد به هر سو دست و پایی
ز تخت و بخت چون برداشت امید
ز کشتی تخته‌ای را داشت جمشید
چو برگردید بخت آت تخت بشکست
به جای تخت شه بر تخت بنشست
قضای آسمانی تخته می‌راند
فلک نقش قضا ز آن تخته می‌خواند
نگار خویش را در آب می‌جست
به آب دیده نقش تخته می‌شست
سه روز آن تخته بر دریا روان بود
ملک ملاح و بادش بادبان بود
چهارم روز چون آن چشمه زر
بجوشید از لب دریای اخضر
ملک را ناگه آمد بیشه‌ای بیش
که بود آن بیشه از هر بیشه‌ای بیش
ز انبوهی درختان به و نار
نمی‌دادند در خود باد را بار
شده مقبوض چون فرهاد مسکین
غبار آلود و زرد و سیب و شیرین
ز گرم آلود سیب شکر آلود
خوش و شیرین‌تر از حلوای بی‌دود
وهان فندق و بادام و پسته
به شکر خنده لب بگشوده بسته
انارش کرده دعوی با لب یار
همی زد سیب لاف از غبغب یار
ملک زین غصه خون یار می‌خورد
به دندان سیب تن را پاره می‌کرد
انارش کرده با هم لعل و در جفت
به کار خویش می‌خندید و می‌گفت:
«چرا چیزم باید جمع کردن
که خواهد دیگری آن چیز خوردن
ملک حیران به گرد بیشه می‌گشت
به کار خویش بر اندیشه می‌گشت
که: «من زین ورطه چون یابم رهایی؟
مگر فضلی کند لطف خدایی!»
چو هندوی شب تاری در آمد
خیال زلف یارش در سر آمد
ز سودای سر زلفین دلدار
شب تاریک می‌پیچید چون مار
گهی با آب می‌زد سنگ در بر
گهی با سرو می‌زد دست در سر
غریب و خسته و تنها و عاشق
بلا همراه و دولت نا موافق
شب تاریک و برق نعره ابر
خروش موج و رعد و گریه ابر
همه با شیر و ببرش بود مجلس
ندیمش بحر بود و وحش مونس
بسی در حسرت دلدار بگریست
چو ابر از شوق آن گلزار بگریست
به زاری هر زمان می‌گفت: «دردا
که دردم را دوایی نیست پیدا
ازین ترسم که در حسرت بمیرم
مراد دل ز دلبر برنگیرم!»
دگر می‌گفت: «تدبیرم چه باشد
درین سودا اگر میرم چه باشد؟
نه رنج راه عشقش برده باشم،
نه آخر در ره او مرده باشم،
بسی برخویشتن چون مار پیچید
ره بیرون شدن جایی نمی‌دید
همی نالید و در اشک می‌سفت
به زاری این غزل با خویش می‌گفت:

بخش ۳۱ - غزل

فریاد همی دارم و فریاد رسی نیست
پندار درین گنبد فیروزه کسی نیست
ای باد خبر بر، بر آن یار همی دم
کز بهر خبر جز تو مرا همنفسی نیست
از هستی من جز نفسی باز نمانده‌ست
هر چند که این نیز بر آنم که بسی نیست
ما را هوس آن دست که در پای تو میریم
دارد مگسی در شکرستان تو پرواز
دردا که مرا قوت پر مگسی نیست
خواهیم گذشت از سر آن قلزم نیلی
آخر قدم همت ما کم ز خسی نیست
ای طوطی جان زرین قفس سبز برون ای

بخش ۳۲ - در وصف صبح

چو سیمین صبح سر بر زد ز خاور
ز بحر چین برآمد ز ورق زر
تو پنداری ز چین آن زورق نور
فرستاد از پی جمشید فغفور
ملک طوفی به گرد بیشه می‌کرد
خلاص خویش را اندیشه می‌کرد
به دل می‌گفت: «آخر حور زادم
ز موی خویش تاری چند دادم
که هر وقتی که درمانی به کاری
به آتش در فکن زین موی تاری؟
کنون این موی‌ها با خویش دارم
از آن دارم که تا آید به کارم»
ز پیکان آتشی در دم بر افروخت
بر آتش عنبرین موی پری سوخت
همین دم گشت پیدا نازپرورد
به پیش جم سلام بانو آورد
ملک جمشید را گفت: «این چه حالست
که خورشید نشاطت در وبالست؟
همایونت نشیمن بود در روم
کدامت زاغ شد رهبر درین بوم؟
ز دست حورزاد آمد به فریاد
که با او کرده‌ای از دیگری یاد
چنان ماهی اگر رضوان ببنید
عجب دارم که با حوری نشیند
برابر حوری‌زادی سرو آزاد
خطا باشد گزیدن آدمی زاد»
ملک گفت: «ای صنم کار دلست این
مکن منعم که کاری مشکلست این
چه گویم که این سخن دارد درازی
چنین باشد طریق عشقبازی
فزون از شمع دارد روشنی خور
ولی پروانه را شمعست در خور
شنیدستم که چون از ابر می‌خواست
صدف باران، خروش از بحر برخاست
صدف را گفت آب آه رو سیاهی
که پیش ما تو آب از ابر خواهی!»
صدف گفت آنجا من از ابر نیستان
طلب می‌دارم ار تو بودی ترا آن
چرا بایست کرد از بی‌حیایی
مرا از ابر تر دامن گدایی؟
مرا کز عجب بایستی نمودن
دهان را ز آب دندانی گشودن
مکن عیبم که این‌ها اضطراریست
اسا کار در بی‌اختیاریست
حکایت‌های خود ز آغاز می‌گفت
به ناز این قصه یک یک باز می‌گفت
ملک جم را از آنجا ناز پرورد
پیاده تا لب دریا بیاورد
در آمد باد پائی بحر پیما
چو باد نوبهار از روی دریا
پری گفت: «ای براق باد رفتار
زمانی چند را جمشید بردار
حباب آسا روان شو بر سر آب
چو برق اندر پی من زود بشتاب»
کشید اسب و ملک بنشست بر وی
پری از پیش می‌رفت و جم از پی
به یک ساعت ز دریا در گذشتند
تو گفتی آب دریا در نوشتند
فرود آمد ز اسب و روی بر خاک
بسی مالید و گفت: «ای داور پاک
شفا بخشنده تن‌های بیمار
خطا پوشنده جمع گنه‌کار
تویی مالک رقاب آزادگان را
دلیل و دستگیر افتادگان را»

بخش ۳۳ - جواب دادن حورزاد جمشید را

پری گفتش که: «اینجا مرز روم است
همه ره کشور و آباد بوم است
حقیقت دان که دریای است این اسب
نبرد راه خشکی هرگز این اسب
پیاده بایدت رفتن در این راه
مگر کارت شود بر حسب دلخواه»
ز اسب پیل پیکر شاهزاده
جدا شد کرد رخ در ره پیاده
چو مه بنهاد تاب مهر در دل
به یک منزل همی کرد او دو منزل
وجود نازنین ناز پرورد
نه گرم روزگاران دیده نه سرد
کف پایش ز رنج راه در تاب
برآورد آبله همچون کف آب
چو گل بنشسته خوی بر طرف رخسار
دریده جامه و پایش پر از خار
چو بگذشت از شب تاریک بهری
رسید از راه تنها سوی شهری
پریشان از جفای گردش دهر
همی گردید مسکین گرد آن شهر
غلامی داشت نامش خاص حاجب
که بودی شاه را پیوسته حاجب
ملک در راه دیدش حاجب آسا
سیه پوشیده و خم کرده بالا
در آن تاریکی‌اش فی‌الحال بشناخت
ولیکن شاه بر کارش بینداخت
به نزد حاجب آمد و گفت کای یار
غریب و خسته و سرگشته بیمار
ندارم اندرین شهر آشنایی
که ما را گوشید امشب مرحبایی
از او پرسید حاجب: «از کجایی
که داری رنگ و بوی آشنایی»
ملک گفتش: «ز چین بهر تجارت
سفر کردم، مرا کردند غارت
چو بشنید این حکایت حاجب بار
به دل گفت: «این جوان در شکل و رفتار
به نور چشم ما تابنده خورشید
همی ماند دریغا شاه جمشید!»
بر آن حالت زمانی زار بگریست
جوان گفت: «ای برادر، گریه از چیست؟»
غلام این قصه پیش شاه می‌گفت
شهنشه می‌شنید و آه می‌گفت
همی رفت از شی حاجب در آن راه
سخن گویان ملک تا کاروانگاه
ملک را خاص حاجب گفت: فرمای
درا، امشب و ثاق ما بیارای
غریب و خسته‌ای و ره گذاری
رفیقی نیستت، جایی نداری»
ملک را در سرای خویشتن کرد
بسی نیکی به جای خویشتن کرد
چو نور شمع برمه پرتو انداخت
غریب خویش را یعقوب بشناخت
چو چشم او بر آن مه منظر افتاد
از او آهی و فریادی برآمد
ز آهش جنیان گشتند غمگین
درآمد گرد حاجب لشکر چین
به فال سعد روی شاه دیدند
در آن تاریکی شب ماه دیدند
سران چین به پایش در فتادند
سراسر دست و پایش بوسه دادند
نثارش زر و گوهر بر فشاندند
به خسرو جان شیرین بر فشاندند
حکایت کرد شاه از بحر از بر
سخن نگذاشت هیچ از خشک‌تر و از تر
نوای عیش و عشرت ساز کردند
طرب بر پرده شهناز کردند
زر و یاقوت می‌پالود ساقی
شفق در صبح می‌پیمود ساقی
به روی جم دو هفته باده خوردند
سیم هفته بسیج راه کردند
روان آن کاروان کشور به کشور
رسید آنگه به دارالملک قیصر
خبر آمد که آمد کاروانی
که پیدا نیستش قطعا کرانی
به گوش رومیان از یک دو فرسنگ
همی آمد خروش و ناله از زنگ
تماشا را ز بام و برج باره
نظاره ماهرویان چون ستاره
نفیر مرحبا می‌آمد از شهر
همه بانگ درا می‌آمد از شهر
ز وقت صبح تا شام از پی هم
گهی می‌رفت اشهب گاه ادهم
شده روی در و دشت و صحاری
نهان از هودج و مهد و عماری
ملک جمشید چون خورشید تابان
همی آمد ز گرد ره شتابان
ز چوب صندل و عود و قماری
به پیش خسرو اندر ده عماری
سران چین پیاپی در پی شاه
صد و پنجه غلام ترک همراه
کمرهای مرصع کرده یکسر
غلامان سمن بر، چوب دو پیکر
به شهرستان درآمد شاه جمشید
چو ماه چارده در برج خورشید
کلاه چینیان بنهاده بر سر
قبای تاجران را کرده در بر
زن و مرد اندران حیران بمانده
ز دست مرد و زن دلها ستانده
به فیروزی فرود امد به منزل
فرود آورد بار خویش در دل
چو چین حلقه‌های زلف دلدار
چو مشکین رشته‌های غمزه یار
به هر سو نافه‌های چین گشادند
به هر جانب چه بازاری نهادند
چو خورشیدی نشسته خسرو چین
برو گرد آمده خلقی چو پروین
نهاده چون لب و دندان خود جم
عقود لولو و یاقوت بر هم
به یکدم گرد آن خورشید رخسار
هزاران مشتری آمد پدیدار
چو مشکین زلف خود صد حلقه بسته
هزاران مشتری در وی نشسته
به بازار ملک دلهای پر غم
ز هر سو یک به یک افتاده در هم
هر آن کس کو به بازارش رسیدی
دل و جان دادی و مهرش خریدی
خبرهای ملک جمشید یکسر
رسانیدند نزد شاه شاه قیصر
طلب فرمود میر کاروان را
«سر و سالار خیل کاروان را،
ببین تا از متاع چین چه داری
بچو تاآنچه داری با خود آری»
متاعی چند با خود داشت زیبا
ز مشک عنبر و یاقوت و دیبا
غلامی چند را همراه خود کرد
به رسم تحفه پیش قیصر آورد
ملک چون عکس تاج قیصری دید
بساط خسروانی را ببوسید
دعا کردش که عمرت باد جاوید
ز اوج دولتت تابنده خورشید
همه به روزی و پیروزی‌ات باد
سرت سبز و رخت سرخ و دلت شاد
جهان در سایه عدل تو ایمن
قلم در آمد و شد تیغ ساکن
ز خسرو قیصر آن گفتار شیرین
چو بشنید و بدیدش رسم و آیین
ملک جمشید را نزد خود خواند
چو سروش سربلندی داد و بنشاند
چو پرسید این حکایت قیصر از چین
شدی گفتش حدیث قیصر چین
چو از حال دگر بودی خطابش
ندادی جم جواب الا صوابش
به دل گفت این جوان گویی سر و شست
ز سر تا پا همه عقل است و هوشست
نمی‌دانم که اصلش از کیانست
ولی دانم که با فر کیانست
نه خود از تاجرانست این جوان مرد
که کم یابد کسی تاجر جوانمرد
حیا و مردمی از مرد تاجر
نباید جست کاین امری است نادر
زمانی بزم قیصر داشت تازه
اجازت خواست دادندش اجازه
زمین بوسید و قیصر عذرها خواست
چو طاووسش بخلعتها بیاراست
به حاجب گفت تا نزدیک درگاه
وثاقی ساز داد اندر خور شاه
ملک سوی وثاق خویشتن رفت
ز ملک مصر تا بیت الحزن رفت
نبود از شوق خورشید گل اندام
ملک را ذره‌ای چو ذره آرام
شبی نالید خسرو پیش مهراب
که با مهرش ندارم بیش ازین تاب
برای در جهان گشتی سر و بن
لب دریاست در، شو در طلب کن
ضعیفی تشنه از راه بیابان
رسیده بر کنار آب حیوان
جگر در آتش و دل در تب و تاب
تحمل چون تواند کردن از آب
بباید طوف آن گلزار کردن
چو باد آنجا دمی بر کار کردن
مگر بویی از آن گلزار یابی
درون پرده دل بار یابی
به دشواری بر آید گوهر از سنگ
به جان کندن به دست آید زر از سنگ
گرفتم ره نیابی در سرایش
توان بوسیدن آخر خاک پایش
چو بشنید این سخن مهراب برخاست
متاع چین ز گنجور ملک خواست
بسی دیبای زیبا و گهر داشت
ز هر چیزی متاعی چند برداشت
غلامی چند با خود کرد همراه
بیامد تا در مشکوی آن ماه
اساسی دید خوش با چرخ همبر
نهاده بر درش دو کرسی از زر
نشسته خادمانی بر ارایک
درونش حوری و بیرون ملایک
از ایشان یافت مهراب آشنایی
سلامش کرد و گفتا مرحبایی
به خادم گفت:« من مهراب نامم
قدیمی درگه شه را غلامم
به وقت فرصت از من ار توانی
زمین بوسی بدان حضرت رسانی»
رسانید آن سخن را مرد لالا
بگوش ماه چون لولوی لالا
اشارت کرد تا راهش گشادند
در آن بستان سرایش بار دادند
چو مهراب اندرون آمد ز درگاه
سپهری دید یکسر زهره و ماه
بنامیزد بهشتی یافت پر حور
سوادی دید همچون دیده پر نور
رواقی آسمانی برکشیده
بساطی خسروانی در کشیده
مرصع پرده‌ها چون چرخ خضرا
نشسته در درون خورشید عذرا
صبا برخاست از گلزار امید
تتق برداشت از رخسار خورشید
حجاب شب ز روی صبح بگشود
گل صد برگ را از غنچه بنمود
نهاده سنبلش بر ارغوان سر
چو شمشادی قدش ماهی بر آن سر
لب لعلش نگین خاتم جم
دهان از حلقه انگشتری کم
به صنعت رویش آتش بسته بر آب
ز مستی چشم شوخش رفته در خواب
عذارش آفتاب از شب نمودی
حدیثش قفل لعل از در گشودی
هزاران شعبه سر بر باد داده
چو موی اندر قفای وی فتاده
کمان ابروانش چرخ هر پی
که دیده کرده زه صد بار بر وی
هزارش دل نهان در گوشه لب
هزارش جان روان با آب غبغب
دو پستانش دو نار اندر دو بستان
دو رخ همچون دو شمع اندر شبستان
میان چون سیم از زر مطوق
سرین چون کوهی از موئی معلق
میان چون کار خسرو پیچ در پیچ
دل او در میانش هیچ در هیچ
چو مهراب آتش رخسار او دید
چو باد آمد به پیش و خاک بوسید
نظر کرد اندر او خورشید و از شرم
بر آمد سرخ و می‌شد دیده‌اش گرم
بپرسید که:« چونی؟ و از کجایی
که داری رنگ و بوی آشنایی؟»
جوابش داد پس مهراب کای جم
شهنشه را کمینه من غلامم
ز چین بر عزم این فرخنده درگاه
میان در بسته و پیمودم این راه
بسی آورده چون باد بهاری
حریر چینی و مشک تتاری
چو ببشنید این سخن بشناخت او را
به صد لطف و کرم بنواخت او را
همی پرسید حال چین ز مهراب
همی گفت او حکایت‌ها ز هر باب
ز هر جنسی متاع چین طلب کرد
به پیش، آورد مهرابش ره آورد
که:« حالی اینقدر با خویش دارم
اگر خواهی دگر، فردا بیارم»
زمین بوسید و جانی پر ز امید
جدا شد همچو ماه از پیش خورشید
به برج ماه چینی رفت چون باد
حکایت کرد یک یک پیش جم یاد
ملک جمشید در پایش سر افشاند
چو چشم خویش بر وی گوهر افشاند
پس از حمد و ثنا رویش ببوسید
لبش بر لب سرش در پای مالید
که این چشمست کان رخسار دیدست
که این گوش است کاوازش شنیده‌ست
بدین لب خاک کویش بوسه دادست
بدین پا بر سر کویش ستاده‌ست
کنار یار بنما تا ببینم
کناری از همه عالم گزینم
سخن پرداز با خسرو حکایت
همی کرد از لب شیرین روایت
گهی پیچیدن اندر تاب مویش
گهی دادن نشان از نقش رویش
ملک زاده همه تن گوش گشته
ز نوش نکته‌اش بیهوش گشته
ملک را گفت:« من می‌دارم امید
که فردا مه رود در برج خورشید»
سحر مهراب چون صبح دل‌ آرا
بر خورشید شد با مشک و دیبا
ملک درجی پر از یاقوت احمر
ز مشک و دیبه چینی ده استر
بدان نقاش چابک دست چین داد
به پیش شمسه چینش فرستاد
به باغ آن کاروان سالار با بار
در آمد همچو سروی کاورد بار
بهشت جاودانی یافت چون حور
که باد از ساحتش چشم بدان دور
در آن بستان روان جویی به هر سوی
نشانده سرو قدان بر لب جوی
سمن رویان چو شمشاد ایستاده
چو گل بر کف نهاده جام باده
شده جام بلور و ساغر زر
ز عکس روی ساقی لعل پیکر
در آن مینو زده خرگاه مینا
بجز گاه اندرون خورشیید زیبا
همه آن سرو قدان بلبل آواز
به عارض ارغوان و ارغوان ساز
زمین بوسید رنگ‌ آمیز چالاک
ز روی خویش نقشی بست بر خاک

بخش ۳۴ - رفتن جمشید به اقامتگاه خورشید

در آن خرگه بت موزون شمایل
چو معنی لطیف و بکر در دل
پرستاری« پری رخسار» نامش،
پری و آدمی از جان غلامش
ز خرگه بانگ زد کای بار سالار
چه بار آورده‌ای؟ بگشای و پیش آر
سخن پرداز چین گفت ای خداوند
ندارم هیچ کاری من بدین بار
که دارد بار مهر بار سالار
طلب کردند میر کاروان را
سر و سالار خیل عاشقان را
ملک چون ذره با جانی پر امید
ز جا جست و روان شد سوی خورشید
دو درج لعل کان در کان نباشد
دو عقد در که در عمان نباشد
به رسم هدیه با خود برگرفت آن
چو باد آمد بدان خرم گلستان
چمان در باغ چون سرو سهی شد
به نزد ماه برج خرگهی شد
دلش با خویش می‌گفت این چه حالست
همان خوابست گویی با خیالست
به بیداری کنون می‌بینم آن خواب
مگر بیدار شد وقت گران خواب
مه خورشید چهر اعنی که جمشید
چو چشم انداخت بر خرگاه خورشید
نماندش تاب و چون مه جامه زد چاک
چو نور آفتاب افتاد بر خاک
از آن خمخانه‌اش یک جرعه سر جوش
بدادند و برون رفت از سرش هوش
گل نمناک را آبی تمام است
دل غمناک را تابی تمام است
سران انجمن بر پای جستند
یکایک چون نبات از هم گسستند
بر آن مه چون ثریا جمع گشتند
همه پروانه آن شمع گشتند
برش عنبر بر آتش می‌نشاندند
گلابش بر گل تر می‌فشاندند
همه نسرین بران و مشک مویان
شدند از بهر جم گریان و مویان
خبر کردند ماه انجمن را
گل آن باغ و سرو آن چمن را
برون آمد چو گل سر مست و رعنا
به یک پیراهن از خرگاه مینا
چو سرو از باد و قد از باده مایل
مهش در قلب عقرب کرده منزل
ز رنگ عارضش روی هوا لعل
خم زلفش در آتش کرده صد نعل
خرامان در پی خورشید رویان

بخش ۳۵ - عاشق شدن خورشید بر جمشید

گلی دید از هوا پیراهنش چاک
مهی از آسمان افتاده در خاک
ز پا افتاده قدی همبر سرو
پریده طوطی هوش از سر سرو
عرق بر عارض گلگون نشسته
هزاران عقد در بر گل گسسته
چو نیلوفر گل صد برگ در آب
شده بادام چشمش در شکر خواب
گرفته دامن لعلش زمرد
دری ناسفته در وی لعل و بسد
در خورشید را پا رفت در گل
بر او چون ذره عاشق شد به صد دل
به حیلت خفته می‌زد راه بیدار
به صنعت برد مستی رخت هشیار
ملک چون سایه بیهوش اوفتاده
فراز سایه خورشید ایستاده
سهی سرو از دو نرگس ژاله انگیخت
گلابی چند بر برگ سمن ریخت
صبا با چین زلفش بود دمساز
دماغ خفته بویی برد از آن راز
به فندق مالش ترکان چین داد
دو هندو را ز سیمین بند بگشاد
چو زلف خویشتن بر خویش پیچید
چو اشک خود دمی بر خاک غلتید
سرش چون گرم شد از تاب خورشید
ز خواب خوش بر آمد شاه جمشید
ز خواب خوش چو مژگان را بمالید
به بیداری جمال ماه خود دید
بر آورد از دل شوریده آهی
چو ماهی شد تپان از بهر ماهی
پری رخ بازگشت از پیش جمشید
خرامان شد به برج خویش خورشید
بدو مهراب گفت آهسته، ای شاه
چه برخیزد بجز رسوائی از راه؟
ز آب دیده کاری برنخیزد
ز روی دل غباری بر نخیزد
نباشد بی سرشک و ناله سودا
ولی هر چیز را وقتی است پیدا
ز بارانی که تابستان ببارد
به غیر از بار دل باری نیارد
نداری تاب انوار تجلی
مکن بسیار دیدارش تمنی
تحمل باید و صبر اندرین کار
تحمل کن دمی، خود را نگه دار»
ملک برخاست چون باد از گلستان
سوی خرگاه رفت افتان و خیزان
دو درج لعل با خود داشت جمشید
فرستاد آن دو درج از بهر خورشد
مه نو برج درج لعل بگشود،
هزاران زهره در یک برج بنمود
به زیر لعل دری سفت سر بست
گهر بنمود و درج لعل بشکست
که هست این گوهر از آتش نه از خاک
هزارش آفرین بر گوهر پاک!»
سمن رخسار خورشید گل اندام
کنیزی داشت،« گلبرگ طری نام
اشارت کرد گلبرگ طری را
که رو بیرون بگو آن جوهری را:
نه لعل است این بدین زیب و بها، چیست؟
بگو تا این گهر ها را بها چیست؟»
ملک در بهر حیرت بود مدهوش
برون کرده حدیث گوهر از گوش
نمی‌دانست گفتار سمن رخ
زبان بگشاد مهرابش به پاسخ
که شاها، این گهرهای نثاری است
نه زیبای قبول شهریاری است
ز هر جنسی گهر با خویش دارم
اگر فرمان دهی فردا بیارم»
زمین بوسید خسرو گفت:« شاها،
به برج نیکویی تابنده ماها،
نثار و هدیه را رسم اعادت
به شهر ما نباشد رسم و عادت
نه من گردون دونم کان گهر کان
برون آرد، برد بازش بدان کان
من خاکی به خاک خوار مانم
ز هر جنسی که دارم بر فشانم»
سمن رخ پیش گلرخ برد پاسخ
چو گل بشکفت و گفتا با سمن رخ:
« چنین بازارگان هرگز ندیدم
بدین همت جوان هرگز ندیدم
غریب است این که ناکامی غریبی
ز ما نایافته هرگز نصیبی
گهرهای چنین بر ما بپاشد
چنین شخص از گهر خالی نباشد
همانا گوهرش پلک است در اصل
هزاران آفرینش باد بر اصل»‌
« کتایون» نام، آن مه دایه‌ای اشت
که از هر دانشی پیرایه‌ای داشت
فرستادش به رسم عذر خواهان
بپوشیدش به خلعت‌های شاهان
از آن پس نافه‌های چین طلب کرد
حریر و دیبه رنگین طلب کرد
سر بار متاع چین گشادند
ز دیبا جامه‌ها بر هم نهادند
شد از عرض حریر و مشک عارض
زمین با عارض خوبان معارض
به هر سو طبله عنبر نهادند
نسیم گلستان بر باد دادند
ملک یاقوت اشک از دیده می‌راند
نهان در زیر لب این شعر می‌خواند:

بخش ۳۶ - غزل

ای صبا خیز و دمی دامن خرگه بردار
گوشه ابر نقاب از رخ آن مه بردار
آن سمن رخ به وثاق دل ما می‌آید
خار این راه منم خار من از ره بردار
صد رهت جان به فدا رفت و نیفتاد قبول
سر نهم بر سر کویت سرم از ره بردار
می‌برد باد سحر پی به سر کوی حبیب
ای دل خسته پی باد سحرگه بردار
نقل کن نقل از آن لب، نه به وجهی که شود
آگه آن نرگس سودا زده، ناگه بردار
به فراشی صبا ناگاه برخاست
به صنعت دامن خرگه برانداخت
ز خرگه بر ملک نظاره می‌کرد
چو غنچه در درون دل پاره می‌کرد
بتان نظاره دیبا و کالا
بت چین فتنه آن قد و بالا
نوایی داد از آن هر مطربی را
قصب بخشید هر شکر لبی را
به جوش آمد درون جان مشتاق
ز طاقت شد دلش یکبارگی طاق
ملک جمشید را چون دید بیتاب،
ز مهرویان اجازت خواست مهراب
که امشب سوی خان خود گراییم
اگر عمری بود فردا بیاییم
ملک سرباز پس چون زلف پیچان
جدا گشت از بر خورشید تابان
همین کز طلعت خورشید شد دور
چو سایه بر زمین افتاد چون نور
دمی آهش رسیدی نزد ناهید
گهی اشکش دویدی سوی خورشید
چو مروارید شد بر خاک غلتان
بر او حلقه شده جمعی غلامان
چو شمع از عشق خورشید دل افروز
به سوز و گریه آنشب کرد تا روز
در آن ساعت چو پر شد شمع گردون
چو چشم عاشقان از اشک و از خون
تو گفتی بخت گردون چهره برداشت
و یا از روی گیتی غیر در بست
به پیش خویشتن شمعی بر افروخت
حدیث اندر گرفت و شمع می‌سوخت
چو شمعش بود ریزان دمع بر دمع
ز سوزش گریه می‌افتاد بر شمع
چو شمع از روشنایی اشک می‌راند
به سوز این قطعه را با شمع می‌خواند:

بخش ۳۷ - قطعه

از سرگرمی جوابش داد شمع
گفت: « تا کی سرزنش کردن مرا؟
عاشقم خواندی، بلی، من عاشقم
اشک سرخ و روی زردم بس گوا
ز آنچه گفتی، سر فرازی می کنم
سر فرازی هست بر عاشق روا
سرفرازی من از عشقست و بس
در هوایش سر فرایم دایماً
آنچه می گویی که بنشین و بمیر
یا سر و خود گیر و یک چندی به پا
تا سرم برجاست نتوانم نشست
من نخواهم مردن الا در هوا
تا به کی گیرم سر خود زانکه هست
از سر من بر سر من این بلا
کار عشق و عاشقی سربازی است
گر سر این ماجرا داری، بیا!
در پی من شو که نتوان یافتن
رهروان را بهتر از من پیشوا

بخش ۳۸ - گفتگوی جمشید با شمع

ملک با شمع گفت ای گرم رو، نرم !
من اندر آتشم بر من مشو گرم
نه گفتی رهروان را ره نمایم؟
نه گفتی عاشقان را پیشوایم؟
من عاشق درین شب های تنها
ز راه افتاده ام ، راهیم بنما
جوابی خواست دادن شمع بازش
زبان اندر دهن بگرفت گازش
که: «هان،شمعا، بجای خویش بنشین
مزن با شاه لاف عشق چندین
به آب اول بشو صد ره دهان را
دگر بگشا به ذکر او زبان را
ملک جمشید شمع عاشقانست
دم اندر کش که صبح صادق آنست
ز سر بیرون کن این سودا و صفرا
زبان را قطع کن، ور نه همین جا
ترا این صبح مهر افروز عالم
به جای خویش بنشاند به یک دم
ز ناگه شد هوای خانه روشن
در آمد صبح با مشعل ز روزن
ملک را گفت آن شمع دل افروز
هوای باغ و نسرین دارد امروز
به باغ خلد رضوان بار دادش
گلستانی به بستان کار دادش
همه اسباب عشرت شد مهیا
حضور شاه در می یابد آنجا
ملک چون گنج شد ز آن کنج بیرون
ز خازن خواست درجی در مکنون
بر مهراب بودش درجی از زر
چو نار آکنده از یاقوت احمر
در آن هر گوهری بیرون یاقوت
که می ارزید خاکش خون یاقوت
دگر شهناز را با ارغنون ساز
چو شکر دادشان از پرده آواز
بدیشان گفت: «سار راه سازید
نوای بزم شاهنشاه سازید
سرای او مقامی بس بزرگست
پرستاریش نامی بس بزرگست
شما در پرده ام بودید محرم
کنون جان مرا باشید همدم
مرا کردید عمری دلنوازی
بباید کردن اکنون چاره سازی
به دستان چاره کارم بجویید
بدو در پرده راز من بگویید
بباید ساختن در هر مقامی
که باشد هر مقامی را کلامی
بنالید از حدیث شاه شهناز
برآمد صد خروش از ارغنون ساز
شکر در آتش غم رفت با عود
بر آمد از دل عود و شکر دود
چو چنگ از غم خراشیدند رخسار
که می بایست کردن پشت بر یار
گهی در دامنش چسبید شکر
گهی همچون مگس زد دست بر سر
که «شاها ، از چه شکر را خریدی
به صد زیب و بهایش بر کشیددی؟
مگر یکبارگی دیدی گرانش
که خواهی کرد نقل دیگرانش
به شکر پروریدندت به صد ناز
دلارایا، مکن خوی از شکر باز
برون افکند راز پرده شهناز
نوایی کرد اندر پرده آغاز
همی زد دستها بر سر به زاری
همی کرد ارغنونش دستیاری
که ما با زهره زهرا بسازیم
اگر ما را بسوزی ما بسازیم
نوازش یافتی هر روز صد راه
ز ما مگسل تو باری چنگ ناگاه
بر ایشان هر نفس می داد جم دم
در اخر با ملک گشتند همدم
خرامان بر در آن باغ شد شاه
کنیزان چون ستاره در پی ماه
چو روی خود بهشتی دید خرم
گل و نسرین و سنبل رسته باهم
روان آب روان پا در سلاسل
روان سرو چمن تا ساق در گل
قماری صوت ها افکنده در هم
چنارش سینه ها کوبنده بر هم
غلامان دست و پایش بوسه دادند
کنیزان پیش رویش سر نهادند
امیر مجلس آن شهناز را خواند
فراز تخت خویشش برد و بنشاند
چنین باشد کرم، عزت برآرد
کریمان را همه کس دوست دارد
اگر خواهی بزرگی ، همچو دریا
لب خود را به آب میالا
چو نرگس هرکه از زر دارد افسر
به سیم و زر فرو می ناورد سر
ملک هر تحفه ای کآورد با خویش
یکایک مه رخان بردند در پیش
کنیزان را به دهلیز حرم برد
به لالایان آن درگاه بسپرد
که اینان مطرب پرده سرایند
سزاوار در پرده سرایند
گل خرگه نشین ما قصب پوش
ز درج شاه در می کرد در گوش
درئن پرده خواند آن مطربان را
کشید اندر سخن شیرین زبان را
حدیث چین و حال شاه پرسید
سراسر گرد پای حوض گردید
درآمد طوطی شکر به آواز
همای شوق در دل کرد پرواز
از آن پس ارغنون بنواخت آهنگ
همایون پرده خود ساخت با چنگ
به علم آورد در کار این عمل را
ز قول شاه بر خواند این غزل را:

بخش ۳۹ - غزل

چه منزل است که خاکش نسیم جان دارد
هوای روح و شش راحت روان دارد
حدیقه ای ز بهشت ست و منزلی ز فلک
که حور بر طرف و ماه در میان دارد
فراغ دل به چنین منزلست کاین منزل
فروغی از رخ آن ماه دلستان دارد
دل گرفته هوایم درین سرا بستان
کبوتریست که به سرو آشیان دارد
به هر کنار و به هر گوشه ای که می نگرم
ز آب دیده ما چشمه ای روان دارد
گمان مبر که کسی جان برد ز منزل عشق
اگر به جای یکی جان هزار جان دارد
برای وصل تو ترک همه جهان گفتم
که هر که وصل تو دارد، همه جهان دارد
بجو نشان دل من ز تیر غمزه خویش
که تیر غمزه تو از دلم نشان دارد
شکر نیز از زبان میر مشتاق
ادا کرد این غزل بر قول عشاق:
گلرخا برخیز و بنشان سرو را بر طرف جوی
روی بنمای و رخ گل را به خون دل بشوی
سایه را گو با رخ من در قفای خود مرو
سرو را با قد من گو بر کنار جو مروی
بلبل ار گل را تقاضا می کند عیبش مکن
اینچنین وجهی کجا حاصل شود بی گفت و گوی؟
دامن افشان، ای گل خندان، چمان شو در چمن
تا بر افشاند چو گل دامن بهار از رنگ و بوی
ظاهر ار گردیده بودی گوی سیمین غبغبت
کم زدی گوی بلاغت بلبل بسیار گوی
شانه سانم در سر سودای زلفت کرده سر
نیستم آیینه آیین کو کند خدمت به روی
به دست افشان درآمد سرو آزاد
ز مرغان چمن برخاست فریاد
شراب عشق و نار حسن در سر
قدح در دست و شاهد در برابر
سر خورشید شد گرم از حراره
چو مه جیب قصب را کرد پاره
نشاط و کامرانی کرد خورشید
بر ایشان زر فشانی کرد جمشید
غنی گشت ارغنون ساز از نواها
بپوشید از قصب شکر قباها
نشاط انگیز را گفت: «ای شکر خیز
تو نیز آغاز کن شعری دلاویز
از آن شعری که وصف الحال باشد
نه زان قولی که قیل و قال باشد
حدیثی کان بیارد آشنایی
ببخشد جان و دل را روشنایی
نشاط انگیز گوش عود برتافت
گهر در جامه ابریشمین بافت
نبات از پسته شیرین روان کرد
به روی چنگ بر فندق فشان کرد
به چنگ این مطلع موزون در آموخت
رخ خورشید از آن مطلع بر افروخت:

بخش ۴۰ - غزل

ای میوه رسیده ز بستان کیستی؟
وی آیت نو درآمده در شان کیستی؟
جانها گرفته اند در میان ترا چو شمع
جانت فدا چراغ شبستان کیستی؟
هرکس به بوی وصل تو دارد دلی کباب
معلوم نیست خود که تو مهمان کیستی؟
جانها به غم فروشده اندر هوای تو
باری تو خوش بر آمده ای، جان کیستی؟
ای دل مشو ز عشق پریشان و جمع باش
اول نگاه کن که پریشان کیستی؟
غزل را چون پدید، آمد فرو داشت
برین قول ارغنون آواز برداشت
ای دل من بر سر پیمان تو
جان و دل من شده قربان تو
جان منی،جان منی،جان من
آن توام،آن توام، آن تو
عمر عزیزم همه خواهد گذشت
در سر زلفین پریشان تو
ای سر زلف تو پریشان ما
مطلع خورشید گریبان تو
عمر بدان باد فشانم چو شمع
کآوردم بوی گلستان تو
چو شهناز این غزل بر چنگ بنواخت
صنم زد جامه چاک و خرقه انداخت
سهی سرو از هوا در جنبش آمد
زمین همچون سما در گردش آمد
به رقصیدن صنوبر وار برخاست
ز سرو و نارون زنهار برخواست
چنان شد بر زمین خورشید در چرخ
که شد بی خویشتن ناهید بر چرخ
نوای پرده شهناز شد راست
هوا در جنبش امد پرده برخاست
چو آتش ز آبگینه روی گلگون
ز خرگه عکس مه انداخت بیرون
ز عکسش بی سکون شد جان جمشید
بر آب افتاد گویی عکس خورشید
ملک چون غمزه او مست گشته
چو زلف دلبرش پا بست گشته
عنان اختیار از دست رفته
کمان بشکسته تیر از شست رفته
چو نرگس سرگران گشتش ز مستی
ز بالا کرد سروش میل پستی
ملک را جام می چون سرنگون شد
ز می اطراف رویش لاله گون شد
شکر را گفت جم خیز و دریاب
که چون چشم خود از مستی است در خواب
چو خالش بستری افکن ز نسرین
ز برگ ارغوانش ساز بالین
چو بختش باش شب تا روز بیدار
ز چشم دشمنانش گوش می دار
شکر چون گل درآوردش به آغوش
غلامانش برون بردند بر دوش
بگستردند فرشش بر لب جوی
شکر بالین خسرو ساخت زانوی
گل و بید و کنار آب و مهتاب
شکر بیدار و خسرو در شکر خواب
صبا برخاستی هر ساعت از جای
گهش بر سر دویدی گاه بر پای
گهی مرغ سحر گفتی فسانه
گهی آب روان می زد ترانه
ز سوسن ساخت سرو ناز را جای
گرفتش در کنار آب روان پای
از آن مجلس چو بیرون رفت جمشید
ز خلوت خانه بیرون رفت خورشید
خرامان کرد سیمین بی ستون را
بخواند اندر پی خود ارغنون را
چو طاووسی روان در پی تذروی
سر آبی گزید و پای سروی
نشست و ارغنون را پیش خود خواند
ز هر جنسی و هر نوعی سخن راند
نخستش گفت کاین مرد جوان کیست؟
چنین آشفته و شوریده از چیست؟
اگر دارد سر بازارگانی
مناسب نیست این گوهر فشانی
برآنم کاین جوان بازارگان نیست
که در وی شیوه بازاریان نیست
دل من می دهد هر دم گواهی
که او دری است از دریای شاهی
بسی گفت این سخن با ارغنون ساز
نمی کرد ارغنون زین پرده آواز
ز مطرب ماه قولی راست می خواست
نمی گشت او به گرد پرده راست
از آن پس پیش خود شهناز را خواند
ازین معنی بسی با او سخن راند
به آواز آمد آن مرغ خوش آواز
جوابی داد خوش طاووس را باز
که ما مرغان بستان آشیانیم
حدیث قاف و عنقا را چه دانیم
اگر بخشی به جان زنهار ما را
کنیم این راز بر شه آشکارا
به الماس سخن یاقوت سفتند
سخن زآغاز تا انجام گفتند
چو بر جمشید مهرش گرم تر گشت
به خون گلبرگ او از شرم تر گشت
حدیثی چرب و شیرین بود و درخورد
به عمداً رو ترش کرد و فرو برد
چو سروی از کنار جوی برخاست
به قد خویش بستان را بیاراست
صنوبر وار در بستان چمان گشت
همی زد چون صبا گرد چمن گشت
در آن مهتاب می گردید خورشید
دو مطرب در پیش بر شکل ناهید
چو گل بر ارغنون می کرد نازش
چو بلبل ارغنون اندر نوازش
گلش رنگ رخ از مهتاب می برد
به غمزه نرگسان را خواب می برد
خرامان آن بهار نوشکفته
بیامد بر سر بالین خفته
نگاری دید زیبا رفته از دست
دو چشمش خفته بر برگ سمن مست
خطی بر لاله از عنبر کشیده
به خوبی لاله را خط در کشیده
شکر چون دید ماه خرگهی را
خرامان بر چمن سرو سهی را
در آب نیلگون افتاده مهتاب
مهی درآب و ماهی در لب آب
ملک را خواست دادن ز آن بشارت
به شکر کرد شیرین لب اشارت
که: «کم گو بلبلا کمتر کن آشوب
یک امشب خواب خوش بر گل میاشوب
اگر چه برگ گل آشفته اولی
ولیکن خفته است او ، خفته اولی
درآن مهتاب چشم انداخت بر شاه
نظر فرقی نکرد از شاه تا ماه
ولیکن داشت خسرو عنبرین فرق
نبود اندر میانش غیر این فرق
دگر شبها ملک بیدار بودی
همه شب دیده اش خونبار بودی
شب تاری به مژگان لعل می سفت
ز آه و ناله اش مردم نمی خفت
همی گردید و چشمش خواب می جست
خیال خواب خوش در آب می جست
شبی کامد به کارش چشم بیدار
زدی بر دیده گفتی خواب مسمار
به پای خود چو دولت بر در آمد
سبک خواب گرانش بر سر آمد
همه چیزی به وقت خویش باید
که بیگه خواب نوشین خوش نیاید
نگشن آن شب گل خسرو شکفته
چنین باشد چو باشد بخت خفته
سبک روحی نمود آن روح ثانی
ولیکن خواب کرد آن شب گرانی
نشاط انگیز سازی با نوا ساخت
به آواز حزین این شعر پرداخت:

بخش ۴۱ - غزل

زهی دو نرگس چشمت در ارغنون خفته
دو ترک مست تو با تیر و با کمان خفته
کلاله ات ز کنار تو ساخته بالین
ز برگ گل زده خرگاه و در میان خفته
فتاده بر سمن عارضت دو خال سیاه
دو زنگی اند بر اطراف بوستان خفته
چه ز آن دو خانه مشکین نمی کنی؟ که تراست
هزار مورچه بر گرد گلستان خفته
کشیده بر چمنی سایه بانی از ابرو
دو ترک مست تو در زیر سایه بان خفته
تن چون سیم تو گنجی است شایگاه و آنگه
دو مار بر سر آن گنج شایگان خفته
خیال چشم خوشت را که فتنه ای است به خواب
به حال خود بگذارش هم آنچنان خفته
دلا برو شکری ز آن دهان بدزد و بیار
چنان کزان نشد آگاه ناگهان خفته
ز چشم و غمزه که هستند پاسبانانش
دلا مترس که هستند این و آن خفته
صنم حیران در آن گلبرگ و شمشاد
به زیر لب در این نظم می داد
چشم مخمور تو تا در خواب مستی خفته است
از خمار چشم مستت عالمی آشفته است
دل چو در محراب ابرو چشم مستش دید گفت
کافر سرمست در محراب بین چون خفته است
سنبلت را بس پریشان حال می بینم، مگر
باد صبح از حال ما با او حدیثی گفته است
دیده باریک بینم در شب تاریک هجر
بسکه بر یاد لبت درهای عمان سفته است
خاک راهت خواستم رفتن به مژگان عقل گفت
نیست حاجت کان صبا صدره به مژگان رفته است
عاقبت هم سر بجایی برکند این خون دل
کز غم سودای تو دل در درون بنهفه است
چو اخگر کرد خورشید این عمل را
مهی دیگر فرو خواند این غزل را
بیا ،ساقی،بیا جامی در انداز
حجاب ما ز پیش ما بر انداز
برو، ماها ، به کوی او فرو شو
بیا ای شمع و در پایش سر انداز
هوا چون ساغر آب روی ما ریخت
ز لعلت آتشی در ساغر انداز
چو خفتی خیز و رخت خواب بردار
ز خلوتخانه ما بر در انداز
چو گل گر صحبتم می خواهی از جان
به شب در زیر پهلو بستر انداز
وگر چون زلف میل روم داری
به ترسائی چلیپا بر سر انداز
همان دم چنگ را بنواخت ناهید
ادا کرد این غزل در وصف خورشید:

بخش ۴۲ - غزل

خواهد گل رعنا که او باشد به آب و رنگ تو
دارد به وجهی رنگ تواما ندارد سنگ تو
گر سرو قدت در چمن روزی ببیند نارون
ناگه برآید سرخ و زرد از سرو سبز آرنگ تو
ای غنچه رعنای من، بگشا لب و بر من بخند
کاید دل بلبل به تنگ از دست خوی تنگ تو
چشمت ز تیغ حاجبان بس تنگ بار افتاده است
باری نمی آید کسی در چشم شوخ شنگ تو
آهنگ قصدم می کند مطرب به آواز بلند
خواهد دریدن پرده ام آواز تیز آهنگ تو

بخش ۴۳ - از خمار باز آمدن جمشید

ملک در خواب صوت چنگ بشنید
چو باد صبحدم بر خود بخندید
خمار آلود سر، برخاست از خواب
شراب و آب و مطرب دید مهتاب
چو مه بیدار شد خورشید برجست
خرامان شد به برج خویش بنشست
صبا می داد بویی از بهارش
سمن را بود رنگی از نگارش
مهی خورشید رویش دید بی جان
روان این مطلعش سر بر زد از جان:

بخش ۴۴ - غزل

باغ را رنگی و بویی ز بهارست امشب
بر ورقهای چمن نقش و نگارست امشب
گلرخان چمن از دوش صبوحی زده اند
چشم نرگس ز چه در عین خمارست امشب
موی را شانه زد ان ماه مگر از سر شور
کآب پرچین و صبا غالیه بارست امشب
گرنه از حجله شب روی نماند خورشید
از چه مشاطه شب آینه دارست امشب
مگر آن ماه برین جمع گذر خواهد کرد
کز طبقهای فلک نور نئارست امشب
شکر عود و شکر با هم بپرورد
بدین ابیات دود از جم برآورد:
تو در خواب خوشی احوال بیداری، چه می دانی
تو در آسایشی تیمار بیماری چه میدانی
نداری جز دلازاری و ناز و دلبری کاری
تو غمخواری و دلجویی و دلداری چه می دانی
تو چون یک شب به سودای سر زلف پریشانش
نپیمودی، درازی شب تاری چه می دانی
برو زاهد ، چه پرهیزی ز ناز و شیوه چشمش ؟
بپرس این شیوه از مستان، تو هشیاری چه میدانی
دلا گفتم غم خود خور که کار از دست شد بیرون
ترا غم خوردنست ایدل تو غمخواری چه میدانی
شکر بگشود بر جم پرده راز
حدیث رفته با او گفت از آغاز
درید از درد و حسرت جامه در بر
همی نالید و می زد دست بر سر
بسی کرد از جفای دیده نالش
بسی دادش به دست خویش مالش
ز غیرت غمزه ها را از پی خواب
به هم بر میزد و می بردشان آب
ز راه سرزنش سر را ادب کرد
که از بهر چه سر بالین طلب کرد
ز جور طالع وارون بر آشفت
ز دوران فلک نالید و می گفت:
سپهرم بر چه طالع زاد گویی
نصیبم خوشدلی ننهاد گویی
چو می شد تلخ بر من زندگانی
چو گل بر باد رفتم در جوانی
اگر طالع شدی دولت به زاری
مرا بودی به گیتی بختیاری
مرا روزی که مادر تنگ بر زد
چو مشکم ناف بر خون جگر زد
مرا ایزد بلا بر سرنوشت است
چه شاید کرد اینم سرنوشت است
الا، ای بخت تا کی این کسالت؟
ز خواب آخر نمی گیرد ملامت؟
مرا چون نای ننوازی به کامی
ز نی هر دم چو چنگم در مقامی
ولی این خانه را چون در گشادند
اساس کار بر طالع نهادند
اگر صد سال اشک از دیده باری
نگردد شسته نقض بخت، باری
چو بلبل شب همه شب ناله می کرد
کنار برگ گل پر ژاله می کرد
چو زد زاغ شب از طاق مقوس
گه برخاستن بال مطوس
هزاران بیضه پنداری کزین طاق
فرو افتاد و ریزان شد در آفاق
گفت آفاق را یکسر سپیده
عیان شد زرده خور در سپیده
سپیده بست از سیماب پرده
نمود از پرده خون آلوده زرده
چو صبح از حضرت خورشید شهناز
بر جم رفت تا روشن کند راز
به شب رازی که با خورشید گفتند
به روز آن راز با جمشید گفتند
حکایت یک به یک با شاه کردند
شهنشه را ز کار آگاه کردند
چو شه دانست کان معشوق طناز
شد اندر پرده شب محرم راز
زمانی از در عشرت درآمد
چو باد صبح یکدم خوش برآمد
از او مهراب بشنید این حکایت
به دل گفتا درست است این روایت
عجب کان سرو قد از جا نرفته است
چو گل خار غمش در پا نرفته است
فرو رفت از هوایت پای در گل
بدین جانب هوایش کرد مایل
بود وقتی علاج رنج دشوار
که نشناسد طبیب احوال بیمار
علاج آنگه به آسانی توان کرد
که روشن گردد او را علت درد
بت مجلس فروز از بامدادان
به ساقی گفت: جام می بگردان
بیا ساقی که طیشی دارم امروز
نشاط و تازه عیشی دارم امروز
بیاور می که این جای صبوح است
مرا میل می و رای صبوح است
برون ز اندازه می خواهیم خوردن
درون ها پر ز می خواهیم کردن
به گیتی کو خرد را بود پابند
به میدان زرش ساقی در افکند
شفق گون باده در شامی پیاله
چو شبنم در میان صبح ژاله
ز رویش عکس بر ساغر فتاده
به آب کوثر آتش در فتاده
میان آب صافی نور می دید
به روح اندر لقای حور می دید
به دریای قدح در ماه غواص
در آن دریا هزاران زهره رقاص
به هر جامی که گردانید ساقی
حریفی را بغلتانید ساقی
به یاد یار نوشین باده می خورد
نشاط و عیش دوشین تازه می کرد
ز مجلس بانگ نوشانوش برخاست
می اندر سر نشست و هوش برخاست
بهار افروز این شعر بهاری
ادا می کرد در صوت هزاری

بخش ۴۵ - غزل

بیا جانا که خرم نو بهاریست
مبارک موسمی، خوش روزگاریست
چمن را امشب از سنبل بخوریست
هوا را هر دم از عنبر بخاریست
گل صد برگ تا هر هفت کردست
به هر برگی از آن نالان هزاریست
کلاه زرکش نرگس که بینی
حقیقت دان که تاج تاجداریست
عذار لاله و خال سیاهش
نشان خال و روی گلعذاریست
نگارین دست سرو راست بالا
نگارین پنجه زیبا نگاریست
خیال قد چست نازنینی است
کجا سروی به طرف جویباری است
مثال خط و قد نوجوانی است
کجا بر طرف آبی سبزه زاریست

بخش ۴۶ - طلب کردن خورشید جمشید را

بهار افروز چون شعری برانگیخت
دل گل باز شد زر بر سرش ریخت
ز بلبل صد هزاران ناله برخاست
ز سوز و ناله دود از لاله برخاست
به ساقی گفت: «جام می درانداز
اساس عقل دستوری برانداز
به دست خویش جامی ده به مستان
دمی مارا ز دست خویش بستان
ندارد علتی جان غیر هستی
علاج علت هستی است مستی
بپرسید از بتان ماه قصب پوش
که: «چون شد حال آن بازارگان دوش؟
به می یکبارگیش از دست بردند
غلامانش ز مجلس مست بردند
همانا این زمان مخمور باشد
ز مخموری تنش رنجور باشد
طلبکاری و دلجویی صوابست
غریبان را طلب کردن ثوابست
بدین گلزار باید داد بارش
به جام باده بشکستن خمارش
ازین شادی نگنجیدند در پوست
که چون گل داشتندش بهر زر دوست
به شکر گفت: «کای مرغ خوش آواز،
به پیغامی دل جمشید بنواز
بگو: از ما چرا دوری گزیدی؟
چرا نادیده هیچ از ما بریدی؟
کنون از جام نوشین چونی آخر؟
ز بیخوابی دوشین چونی آخر؟
دمی خواب و خمار از سر بدر کن
به خلوتگاه بیداران گذر کن
شکر را نزد رنجوری فرستاد
ز می جامی به مخموری فرستاد
ملک را دیده امید بر راه
نشسته منتظر با ناله و آه
خروشان از هوا ریزان به زاری
سرشک از دیده چون ابر بهاری
چو لاله ز انتظارش بر جگر داغ
مگر کارد صبا بویی از آن باغ
شکر با انگبین چربی برآمیخت
به شیرینی از و شوری برانگیخت
به شه مهراب گفت: «ای شاه برخیز
چو ابر آنجا به دامنها گهر ریز
سخن می باید از گوهرگرفتن
نثاری چند با خود بر گرفتن
گهرهای ثمین با خویش بردن
به گوهر کار خود از پیش بردند
ملک گفتا ببر چندان که خواهی
متاع چین و گوهرهای شاهی
به چشم از اشک سازم در شهوار
به دست و دیده باید کرد این کار
هر آن دری که چون جان داشتش گوش
برون آورد مهراب از پی گوش
ز مطرب بلبل آوا ماند ناهید
نهاد آن نیز را در وجه خورشید
به دارالملک جان چون شه روان شد
روان آمد به تن تن سوی جان شد
خرامان رفت سوی آن گلستان
بهشتی دید چون فردوس رضوان
گلستانی چو گلزار جوانی
گلش سیراب از آب زندگانی
از او خوی بر جبین افکنده گلها
به پشت افتاده باز از خنده گلها
همه گلزار مست از ساقی می
گل و گلشن خراب از جرعه وی
زده یک خیمه از دیبای اخضر
در او خورشید تابان با شش اختر
به گرد خیمه جانها حلقه بسته
پری رخ در میان جان نشسته
به رعنائی درآمد سرو چالاک
رخ چون برگ گل بنهاد بر خاک
سر خوبان عالم را دعا گفت
صنم نیزش به زیر لب ثنا گفت
ز می جامی بدان مهوش فرستاد
به کوثر شعله آتش فرستاد
ملک برخاست حالی بندگی کرد
به یاد لعلش آب زندگی خورد
به دل می گفت: «این لعل از چه کانست؟
شراب لعل یاقوت روان است؟
چه مه در منزلی بنشست جمشید
که می دید از شکافی عکس خورشید
همان خورشید روز افزون ز روزن
جمال شاه را می دید روشن
ملک می کرد غافل چشم بد را
نظر در خیمه می انداخت خود را
نظر در عارض دلدار می کرد
تماشای گل و گلزار می کرد
دو مه می ساختند از دور با هم
نظر می باختند از دور با هم
هوای دل چو از خورشید شد گرم
ملک برداشت برقع از رخ شرم
به شکر گفت بنواز این غزل رل
نوایی ساز و درساز این عمل را
درآمد طوطی شکر به آواز
ز قول شاه کرد این مطلع آغاز:

بخش ۴۷ - غزل

آفتابی از شکاف ابر ایما می کند
عاشقان را در هوا چون ذره رسوا می کند
باز در زیر نقاب فستقی رخسار گل
می نماید بلبلان را مست و شیدا می کند
لعل او با من به لطف و خنده می گوید سخن
گوهر پاکیزه خویش آشکارا می کند
می شود بر خود ز من آشفته تر کو یک نظر
منظر خود را به چشم من تماشا می کند
من روان می ریزم اندر پای سرو او چو آب
آن سهی سرو خرامان دوری از ما می کند
گل درون غنچه مجموعست و فارغ کرده دل
زآنچه مسکین بلبلی بر در تقاضا می کند
چو بشنید از شکر زین سان خطابی
بهار افروز دادش خوش جوابی:
باد جانت به فدا، ای دم باد سحری،
چند بر غنچه مستور کنی پرده دری؟
منشین بر در امید و مزن حلقه وصل
به از آن نیست که برخیزی و زین درگذری
آستین پوش بدان روی که خواهد کردن
دور رخسار تو چون گل صد برگ طری
می کند بر در گل شعر سرایی بلبل
بلبلا چند درایی ز سر شعر دری؟

بخش ۴۸ - باز گفتن خورشید از احوال جمشید به کتایون

گل زرد افق را دور بی باک
چو زین گلزار سبز افکنده بر خاک
برآمد تیره ابری ژاله بارید
به کوهستان مغرب لاله بارید
پری رخ زهره بود و لا ابالی
ملک را مست دید و خانه خالی
کتایون را به نزد خویش بنشاند
حدیث جم به گوش او فرو خواند
شب تاریک روشن کرد خورشید
یکایک بر کتایون حال جمشید
کتایون گفت: «ای من خاک پایت،
شنیدم هرچه گفتی، چیست رایت؟
درین شک نیست کاین بازارگان مرد
جوانی خوبروی است و جوانمرد
به شهر خویش گفتی شهریار ست
به گوهر نیز گفتی تاجدار است
من اول روز دانستم که این مرد
نهان در سینه دارد گنجی از درد
بدانستم که او بیمار عشق است
زر افشانی و زاری کار عشق است
کسی اندر جهان نشنید باری
که شخصی بیغرض کرده ست کاری
از آن خورشید زر بر خاک ریزد
که از خاک بدخشان لعل خیزد
از آن دهقان درخت خار کارد،
که گلبرگ طری خارش برآرد
از آن ابر آبرو ریزد به دریا
که آب او شود لولوی لالا
به امیدی دهد زاهد می از دست
که در فردوس ازین بهتر میی هست
ندانم چون برآید نقش این کار
تو قیصرزاده ای ،او بار سالار
اگر او گوهر از تو بیش دارد
ولیکن گوهری درویش دارد
اگر خواهی که گردد با تو او جفت
ترا باید ضرورت با پدر گفت
کجا قیصر فرود آرد بدان سر
که بازاری بود داماد قیصر؟
ورت در سر هوای عشقبازیست
تو پنداری که کار عشق بازی است؟
بباید ترک ننگ و نام کردن
صباح عمر بر خود شام کردن
سری و سروری از سر نهادن
چو زلف خویش سر بر باد دادن
تو دخت قیصری، ای جان مادر،
مکن در دختری خود را بداختر
چو گل بودی همیشه پاک دامن
هوایت کرد خواهد چاک دامن
تو درج گوهری سر ناگشوده
در و دری ثمین کس نابسوده
که دارند از پی تاج کیانش
میفکن در کف بازاریانش
چو بشنید این سخن شمع جهانتاب
برآشفت و بدو گفت از سر تاب :
مرا برخاست دود از سر چو مجمر
تو دامن بر سر دودم مگستر
تو از سوز منی ای دایه غافل
ترا دامن همی سوزد مرا دل
هوای دل مرا بیمار کرده ست
هوای دل چنین بسیار کرده ست
برو دیگر مگو بازاری است او
که از سودای من با زاری است او
چو بازرگان ملک جمشید باشد
سزد گر مشتری خورشید باشد
که خاقان زاده است او من زقیصر
گر از من نیست مهتر نیست کهتر
مرا گر دوست داری یار من باش
مکن کاری دگر در کار من باش
اشارت کرد گلبرگ طری را
که در حلقه در آرد مشتری را
درآمد جم چو سرو رفته از دست
زمین بوسید و دور از شاه بنشست
به یکباره شد آن مه محو جمشید
چه مه در وقت پیوستن به خورشید
میان باغ حوضی بود مرمر
که می برد آبروی حوض کوثر
در آب روشنش تابنده مهتاب
ز ماهی تا به مه پیدا در آن آب
بدستان مطربان استناده بر پای
یکی ناهید و دیگر بلبل آوای
نشاط انگیز شهناز دلاویز
شکر با ارغنون ساز و شکر ریز
ترا سرسبز باد ای سرو آزاد
چو گل دایم رخت سرخ و دلت شاد
تو گوئی سخت چون پولاد چینم
که غم بگداخت جان آهنینم
گهی رفتم در آب و گه در آتش
چو آیینه ز شوق روی مهوش
دل از فولاد کردم روی از روی
نشینم با تو اکنون روی در روی
ببستم بر تو خود را چون میان من
زهی لطف ار بدان در می دهی تن
بدان امید گشتم خاک پایت
که باشد بر سرم همواره جایت
از آن از دیده گوهر می فشانم
که همچون اشک بر چشمت نشانم
اگر بر هم زنی چون زلف کارم
سر از پای تو هرگز بر ندارم
به شب چون شمع می سوزم برایت
همی میرم به روز اندر هوایت
چو زلفت تا سر من هست بر دوش
ز سودای تو دارم حلقه در گوش
چو قمری هست تا سر بر تن من
بود طوق تو اندر گردن من

بخش ۴۹ - غزل

در هر آن سر که هوا و هوست جا گیرد
نیست ممکن که هوای دگری پا گیرد
حال شوریدگی ام زلف تو می داند و از آنک
که سراپای وجودش همه سودا گیرد
ناصحا، تن زن و بسیار مدم، کاین دم تو
گر شود آتش از آن نیست که در ما گیرد
سر و بالای تو خوش می رود و می ترسم
کآتش عشق من سوخته بالاگیرد
هر که از تابش خورشید ندارد خبری
خرده بر ذره شوریده شیدا گیرد
بلبل از سبزه گل گرچه ندارد برگی
نیست برگش که به ترک گل رعنا گیرد
ساقیا باده علی رغم کسی ده، که به نقد
عیش امروز گذارد پی فردا گیرد
سخن چون زلف لیلی شد مطول
ملک مجنون و الفاظش مسلسل
ز مستی شد حکایت پیچ در پیچ
نبود از خود خبر جمشید را هیچ
پری رخ از طبق سرپوش می داشت
میان جمع خود را گوش می داشت
ملک آشفته بود از تاب زلفش
ز مستی دست زد بر شست زلفش
شد از دست ملک خورشید در تاب
بگردانید ازو گلبرگ سیراب
سمن بوی و صبا جم را کشیدند
سراسر جامه اش بر تن دریدند
شکر گفتار بانگی زد برایشان
شد از دست صبا چون گل پریشان
صبا را گفت: «کو رفته ست از دست
ز مستی کس نگیرد خرده بر مست
خطا باشد قلم بر مست راندن
نشاید بر بزرگان دست راندن
چه شد گر غرقه ای زد دست و پایی
خلاص خویش جست از آشنایی
از آن ساعت که مسکین غرقه میرد
گرش ماری به دست آید بگیرد
نشاید خرده بر جانان گرفتن
به موئی بر فلک نتوان گرفتن
ملک چون صبح، با پیراهن چاک
بر خورشید نالان روی بر خاک
عقیق از چرخ و در از دیده افشاند
به آواز بلند این شعر می خواند

بخش ۵۰ - رباعی

ماییم کله چو لاله بر خاک زده
صد نعره چو ابر از دل غمناک زده
از مهر چو صبح پیرهن چاک زده
آنگه علم مهر بر افلاک زده
شکر گفتار گفتا: «ای سمن بوی،
چرا در بسته ای بر من به یک موی؟
دلم چون شانه بود از غم به صد شاخ
از آن دستت زدم بر موی گستاخ
به دل گفتم سیاهی حلقه در گوش
چرا با او نشیند دوش با دوش
دل من داشت در زلف تو منزل
ز دستت می زدم دست بر دل
از آن من دست هندوئی گرفتم
که او را بر پریروئی گرفتم
تنور گرم چون بیند فقیری
دلش خواهد که بر بندد فطیری
کژی کردم بسی آشوب دیدم
به جرم آن پریشانی کشیدم
خطا کردم به جرمم دست بر بند
وگر خواهی جدا کن دستم از بند
چو هندو چیره گشت از دست رفتم
زدم دست و بدین جرمش گرفتم
نگردد پایه رکن حرم پست
اگر در حلقه اش مستی زند دست
صنم چون دیده جم را جامه ها چاک
چو گل کرد از هوا صد جا قبا چاک
سحرگه جامه جم را صبا برد
قبای گل نسیم جانفزا برد
برون کردش حریری جامه از جم
به دیبایش بپوشانید شبنم
سماع ارغنون از سر گرفتند
شراب ارغوانی برگرفتند

بخش ۵۱ - نصیحت مهراب به جمشید

معنبر زلف را چون داد شب تاب
عروس روز سر برداشت از خواب
چو مه رویی که شب می خورده باشد
همه شب خواب خوش ناکرده باشد
چو گل رویی که بردارد زبالین
رخ لعل و سر و چشم خمارین
سپهر آورده تشت و آفتابه
خضاب شب فرو شست از دو آبه
نشسته با قدح خورشید سرمست
مهی در دست و خورشیدش پا بست
در آمد گرم خورشیدی ز افلاک
به پیشش جرعه وار افتاد در خاک
صبوحی عیش خوش تا چاشت کردند
ز زرین خان گردون چاشت خوردند
ز مستی تکیه می زد بر شکر ماه
ملک را خواب نوشین برد ناگاه
شد از مجلس شکر جمشید را برد
شکر خواب آمد و خورشید را برد
زمانی خفت و باز از جای برخاست
به نای نوش مجلس را بیاراست
هوای عشرت و میل طرب کرد
همان یاران دوشین را طلب کرد
جم از بازی دوشین در ملالت
همی دادند یارانش خجالت
همان مهراب می کردش نصیحت
که: «لایق نیست ،شاها، این فضیحت
ترا با حلقه زلفش چه کارست؟
سر زلفش حقیقت دم مارست
کسی را کاین نصور در سر آید
مرآن دیوانه را زنجیر باید
تو چون با دخت قیصر دست یازی
کنی مرگت به دست خویش بازی
چو خواهی بر فراز نردبان رفت
ز یک یک پایه بر بالا توان رفت
به بستان نیز تا وقت رسیدن
نباشد، میوه را نتوان چیدن
به بوی سفره گل باش خرسند
به گردش گرد بی اذن خداوند
چو شهد خود خوری می دان حلالش
ولی تا موم نستانی ممالش
ستم کردی که لعنت بر ستم بادا
کرم کرد او، که رحمت بر کرم بادا
بر جم هدهدی آمد ز بلقیس
که خورشیدت مایل سوی بر جیس
ز نو دارد نشاط اتصالی
زهی خوش صحبتی فرخ وصالی
ملک را بود در رفتن حجیبی
نبودش هم به نارفتن شکیبی
چو سروی از بر مهراب برخاست
از آن مجلس سوی خورشید شد راست
چو نرگس سرگران از شرمساری
در آمد پیش گلبرگ بهاری
سمن بویش به نرمی باز پرسید
ز روی لطف در رویش بخندید
به ساقی گفت: «جام می بگردان
که بنیادی ندارد دور گردان
دمی باهم به کام دل برآریم
جهان را تا گذارد، خوش گذاریم
همین کز تیره شب بگذشت پاسی
به یاد جم شکر لب خورد کاسی
برون شد از چمن خورشید مهوش
نجوم انجم را کرد شب خوش
ز مستی چون صبا افتان وم خیزان
همی گردید گرد آن گلستان
گهی با گل به بویش روح پرورد
گهی با لاله عیشی تازه می کرد
گهی بر روی نسرین بوسه دادی
گهی در پای سروش سر نهادی
محب گر نقش بر دیوار بیند
در او نقش جمال یار بیند
نسیم خوش نفس را گفت: «برخیز،
روان گل راز خواب خوش برانگیز
چو هست اسباب عیش امشب مهیا
نمی دانم چه باشد حال فردا
بگو کای صبح رویت عید احباب
بیا کامشب شب قدرست دریاب
تن گرم و دم سوزنده داریم
بیا تا هر دو یک شب زنده داریم
روا باشد که من شبهای تاری
کنم چون بلبلان فریاد و زاری؟
دو شمعیم از هوا موقوف یک دم
بیا تا هر دو می سوزیم با هم
کشی چادر شبی چون غنچه بر سر
گذاری بلبلان را رنجه بر در
رها کن، چیست چندان خواب بر خواب
چه خواهی دید غیر از خواب در خواب؟
اگر خواهی جمال فرخ بخت
به بیداری توان دیدن رخ بخت
سبک می بایدت زیت خواب برخاست
که خوابی بس گران اندر پی ماست
نسیم آمد به خیل چین گذر کرد
مه چین را بنزد قیصر آورد
همی آمد ملک تازان و نازان
به ذوق این شعر بر بربط نوازان:

بخش ۵۲ - غزل

شوق می ام نیمه شب بر در خمار برد
بوی گلم صبح دم بر صف گلزار برد
ناله چنگ مغان آمد و گوشم گرفت
بیخودم از صومعه بر در خمار برد
با همه مستی مرا پیر مغان بار داد
هرچه ز هستی من یافت به یکبار برد
ساقی ام از یک جهت ساقر و پیمانه داد
مطربم از یک طرف خرقه و دستار برد
همچو گلم مدتی عشق در آتش نهاد
عاقبت آب مرا بر سر بازار برد
کار چو با عقل بود عشق مجالی نداشت
عشق درآمد ز در عقل من از کار برد

بخش ۵۳ - دیدن جمشید ،خورشید را در باغ

در آن شب دید جمشید آفتابی
چو طاووسی خرامان در خرابی
گرفته خوش لب آبی و رودی
برود اندر همی زد خوش سرودی
میان شب فروغ فر شاهی
چو نور دیده تابان در سیاهی
رخش چون برگ گل زیر کلاله
سر زلفش به خم چون قلب لاله
صنم چون روز اندر شب همی تافت
به تاری مو شب اندر روز می بافت
ز شب بگذشته زلفش در درازی
صبا با زلف او در دست یازی
سر زلف صنم را باد می برد
ملک مشک ختن از یاد می برد
ملک چون دید ماه خرگهی را
به خدمت داد خم سرو سهی را
به نوک غمزه دامنهای در سفت
به زاری دامنش بگرفت و می گفت
که: «ای وصل تو آب زندگانی
ببخشا بر غریبی و جوانی
غریب و عاشق و مسکین و مظلوم
پریشان حال و سرگردان و محروم
ز حسرت دست بر سر ، پای در بند
ز خان و مان جدا وز خویش و پیوند
رسانیدی به لب جان همچو جامم
لب جان می رسان یک دم به کامم
نهاده شهد لب بر شکرش گوش
همه تن راضی و لب بسته خاموش
چو دید آن شمع را یکبارگی نرم
ز جام شوق جمشیدی سرش گرم
دلش کرد آرزوی تنگ شکر
گرفت آن شکرین را تنگ در بر
حریمش زلف و والی گشت در قصر
ز راه شام یوسف رفت در مصر
خضر بر چشمه نوشین گذر کرد
در آن تاریکی آب زندگی خورد
صنم کرد از دو مرجان گوهر افشان
همی خواند این غزل بر خویش خندان

بخش ۵۴ - غزل

خواهم که امشب خدمتی چون ساقر اندر خور کنم
کاری که فرمایی مرا فرمان به چشم و سر کنم
چو عکس خورشید از هوا روزی که افتم در برت
گر در ببندی خانه را ، از روزنت سر بر کنم
چون شمع من در انجمن میریزم آب خویشتن
از دست خود شاید که من خاک سیه بر سر کنم
ار درد سودایت هنوز این کاسه سر پر بود
فردا که از خاک لحد چون لاله من سر بر کنم
لاف هواداری زدم با آفتابی لاجرم
چون ذره می گردم به جان تا خدمتش درخور کنم

بخش ۵۵ - دربند افتادن خورشید به دستور افسر، مادرش

به نوشانوش رفت آن شب به پایان
سحر چون شد لب آفاق خندان
دگر عیش و طرب را تازه کردند
ز می بر روی عشرت غازه کردند
دو مه گه آشکار و گه نهانی
دو مه خوردند با هم دوستگانی
بجز بوسی نجست از دلستان هیچ
کناری بود دیگر در میان هیچ
همی خوردند جام از شام تا بام
که ناگه تشتشان افتاد از بام
رسانیدند غمازان کشور
ازین رمزی به نزدیکان آن در
که خورشید دلارا ناگهانی
به صد دل گشته عاشق بر جوانی
همه روز و شبش جام است بر کف
هزارش بار زد ناهید بر دف
زن قیصر که بد خورشید را مام
بلند اختر زنی بود افسرش نام
چو شد مشهور در شهر این حکایت
به افسر باز گفتند این روایت
ز غیرت سر و قدش گشت چون بید
همان دم رفت سوی کاخ خورشید
صنم در گلشنی چون گل خزیده
ز غیر دوست دامن در کشیده
به کنج خلوتی دو دوست با دوست
نشسته چون دو مغز اندر یکی پوست
موافق چون دو گوهر در یکی درج
معانق چون دو کوکب در یکی برج
درون پرده گل بلبل به آواز
نوازان نغمه ای بر صورت شهناز
بهار افروز و شکر با شکر ریز
به چنگ آورده الحان دلاویز
به گرد آن دیار روح پرور
نمی گردید جز ساقی و ساغر
بر آمد ابر و بارانی فرو کرد
در آمد سیل و طوفانی در آورد
نسیم آمد عنان از دست داده
چو باد صبحدم دم برفتاده
صنم را گفت : «اینک افسر آمد
چه می نالی که افسر بر سر برآمد؟
ترا افسر بدین حال ار ببیند
سرت دور از تو باد افسر نبیند
صنم را بود بیم جان جمشید
همی لرزید بر جمشید چون بید
ملک را گفت: «آمد مادر من
نمی دانم چه آید بر سر من!
ندیدی هیچ ازین بستان تو باری
همان بهتر که باشی بر کناری
چو گنجی باش پنهان در خرابی
چو نیلوفر فرو بر سر در آبی
میان سرو همچون جان نهان شد
سراپا سرو پنداری روان شد
ز شاخ سرو نجمی یافت شاهی
درخت سرو بار آورد ماهی
ملک جمشید جان انداخت در سرو
همانی آشیانی ساخت بر سر
چو خلوتخانه خالی شد ز جمشید
به ماهی منکسف شد چشم خورشید
خروش چاوشان از در بر آمد
سر خوبان روم از در دآمد
به سر بر می شد آتش چون چراغش
همی آمد برون دود از دماغش
گره بر رخ زده چون زلف مشکین
چو ابرو داد عرض لشکر چین
پری رخسار حالی مادرش دید
به استقبال شد، دستش ببوسید
نظر بر روی دختر کرد مادر
چو زلف خویش می دیدش بر آذر
مرکب کرد حنظل با طبر زد
به خورشید شکر لب بانگ بر زد
که: «ای رعنا چو گل تا چند و تا کی
کشی از جام زرین لاله گون می؟
چو نرکس تا به کی ساغر پرستی
قدح در دست و سر در خواب مستی؟
تو تا باشی نخواهد شد چو لاله
سرت خالی ز سودای پیاله
بسی جان خراب از می شد آباد
بس آبادا که دادش باده بر باد
میی با رنگ صافی چون لب یار
حیات افزاید و روح آورد بار
ز مستی گران چون چشم دلبر
چه آید غیر بیماریت بر سر
به چشم خویش می بینم که هستی
که باشد در سرت سودای مستی
بسی چوب از قفای مطربان زد
نی اندر ناخن شیرین لبان زد
چو ابرو روی حاجب را سیه کرد
چو زلفش سلسله در گردن آورد
به کوهی در حصاری داشت افسر
که با گردون گردان بود همبر
کشان خورشید را با خویشتن برد
به لالائی دو سه شبرنگ بسپرد
شکر لب را در آن بتخانه تنگ
نهان بنشاند چون یاقوت در سنگ
ندادندی برش جز باد را بار
نبودی آفتاب را سایه را بار
چمن پرورد گلبرگ بهاری
چو گل در غنچه شد ناگه حصاری
حصاری بود عالی سور بر سور
پری پیکر عزا می داشت در سور
در آن سور آن گلی سوری به ماتم
چو صبح از دیده می افشاند شبنم
بدان آتش که هجرانش بر افروخت
جدا شد چون عسل از موم می سوخت
نمی آسود روز و شب نمی خفت
شب و روز این سخن را باد می گفت
دل من باری از تیمار خون است
ندادم حال آن بیمار چون است
از آن جانب ملک چون حال خورشید
بدید از جان خود برداشت امید
به دندان می گزید انگشت چون باز
کبوتر وار کرد از سرو پرواز
فرود آمد به برج ماه رخسار
همی گردید گرد برج دیار
همی گردید و خون از دیده می راند
به زاری بر دیار این قطعه می خواند

بخش ۵۶ - قطعه

چو بر حدود یار حبیب بگذشتم
که کرده بود خرابش جهان زبیبا کی
مجاوران دیار خراب را دیدم
در آن خرابه خراب و شکسته و باکی
به خاک راهگذار حبیب می گفتم
که ای غلام تو آب حیات در پاکی
کجا شدت گل این باغ شمع این مجلس؟
کجا شد آن طرب و عیش و آن طربناکی؟
بسی ازاین کلمات و حدیث رفت و نبود
در آن منازل خاکی به جز صدا حاکی
مرا که منزل آن ماه بود در دل و چشم
نبوده هیچ تعلق به منزل خاکی
زمان زمان به دل و چشم خویش می گفتم
ابا منازل سلمی و این سلماکی؟

بخش ۵۷ - بیتابی جمشید در فراق خورشید

چمن بی گل ،فلک بی ماه می دید
بدن بی جان ،جهان بی شاه می دید
ز بی یاری شکسته چنگ را پشت
بمانده نای و نی را باد در مشت
فتاده ساغر می دل شکسته
صراحی در میان خون نشسته
میان بزمگه گلها پریشان
عنا دل نوحه گر بر حال ایشان
طیور بوستان با ناله و آه
وحوش دشت اندر لوحش الله
صبا بر بوی او در باغ پویان
گلی همرگ او در جوی جویان
صبا بی وصل او در باغ می جست
چنار از غصه می زد دست بر دست
میان باغ می گردید جمشید
چو ذره در هوای روی خورشید
ملک بیگانه و دیوانه از خویش
گرفت از عشق راه کوه در پیش
پی خورشید چون بر کوه می یافت
عیان بر کوه چون خورشید می تافت
چو کوه اندر کمر دامن زده چست
به شب خورشید را در کوه می جست
سر کوه از هوایش گرم می شد
دل سنگ از سرشکش نرم می شد
گهی بودی پلنگی غمگسارش
گهی بود اژدهایی یار غارش
گهی از ببر دیدی دلنوازی
گهی با مار کردی مهره بازی
گهی ماران چو زلفش حلقه بر دوش
گهی خسبیده شیرانش در آغوش
پلنگان را کنارش بود بالش
عقابان سایه بان کرده ز بالش
به صحرا در نسیمش بود دمساز
به کوه اندر صدا بودش هم آواز
ز آهش کوه را دل تاب خورده
ز اشکش چشمه ها پر آب کرده
در آن ساعت که خورشید افسر کوه
شدی ،جمشید رفتی بر سر کوه
به خورشید جهان افروز می گفت
که: «چون یار منی بی یار و بی جفت
به یار من تو میمانی درین عصر
از آن رو مانده ای تنها درین قصر
همانا عاشقی کز اشک گلگون
رخ مشرق کنی هر شب پر از خون
چو اشک از مهر همچو دیده از درد
گه آیی سرخ روی و گه شوی زرد
از آن داری به کوه خاره آهنگ
که داری گوهر و زر در دل سنگ
همی مانی بدان ماه دو هفته
از آن رو می شود گه گه نهفته
گرت باشد به قصر وی گذاری
از آن خلوت گرت بخشند یاری،
وگر افتد مجان آنجا نهفته
بگوی از من بدان ماه دو هفته
وگر مشکل توان رفتن به بالا
کمندی ساز ازآن مسکین رسنها
کمند افکن بر آن دیوار بر شو
شکافی جو بدان غم خانه در شو
بگو او را غریبی مبتلایی
ازین سرگشته بی دست و پایی
ز جام دهر زهر غم چشیده
ز ناکامیش جان بر لب رسیده
چو مه در غره عهد جوانی
شده تاریک بر وی زندگانی
گرفته کوه چون فرهاد مسکین
به جای کوه جان می کند سنگین
همی گفت: «ای به چشمم روشنایی
به چشمم در نمی آیی کجایی؟
همی گفت ای چو شکر مانده در تنگ
چو یاقوتی نشسته در دل سنگ
تو شمعی مردم بیگانه گردت
سیاهی چند چون پروانه گردت
ز دستم رفت جان و دلبرم نیست
کسی غیر از خیالت در سرم نیست
ز دل یک قطره خون ماندست و دردی
ز تن بر راه باد سرد گردی
به سوز دل شب هجران بسوزم
به تیر آه چشم روز دوزم
چو آن در را نمی بینم طریقی
ز سنگ آه سازم منجنیقی
به اشک دیده سازم غرق آبش
به سنگ آه گردانم خرابش
سرشک از چشمها چون آب می راند
به زاری این غزل بر کوه می خواند:

بخش ۵۸ - غزل

آتش سودا گرفت در دل شیدای من
شعله گراینسان زند وای دل و وای من
ناله شبهای من سر به فلک می زند
تا به چه خواهد کشید ناله شبهای من
مایه سودای ماست زلف تو لیکن چه سود؟
زانکه پراکنده شد مایه سودای من
قصه خوناب دل گر نکنم چون کنم؟
می رسد از جان به لب جوشش صفرای من
از سر رحمت مگر هم نو شوی دستگیر
ورنه چه برخیزد از دست من و پای من؟
دل چو قبا بسته ام بر قد و بالای تو
عشق قدت جامه ایست راست به بالای من
بس که رگ جان زدم در غم عشقت چو چنگ
غیر رگ و پوست نیست هیچ بر اعضای من
چو شب عقد ثریا عرض کردی
ز چشم جم جواهر خوانه کردی
چو صبح از دیده راندی اشک ژاله
ملک نیز این غزل خواندی به ناله:
دوش جانم را هوای بوی زلف یار بود
دیده بر راه صبا تا صبحدم بیدار بود
باد صبح از بوی او ناگه دمی در من دمید
راستی آنست کان دم این دمم در کار بود
ز آن تعلل کرد باد صبح کو بیمار بود
حبذا وقتی که مارا در سرابستان وصل
چون گل و بلبل مجال خنده وگفتار بود
ماه ما تابنده بود و روز ما فرخنده بود
کام ما پرخنده بود و بخت ما بیدار بود
روزگاری داشتم خوش در زمان وصل تو
شبی در پای سروی ساخت منزل
خود ندا نستم که روز آن روز روز کار بود
که همچون سرو بودش پای در گل
کنار سبزه و آب روان بود
که از عین صفا گویی روان بود
ملک بر طرف آب و سبزه بنشست
ز مژگان آب را بر سبزه می بست
به شاخ سرو بر بالا حمامی
مقامی داشت و آنگه خوش مقامی
چو جم نالیدی او هم ناله کردی
مگر او نیز در دل داشت دردی
ملک با او حدیث راز می گفت
غم دل با کبوتر باز می گفت
دو مشتاق از فراق آن شب نخفتند
همه شب تا به روز افسانه گفتند
ملک می گفت با نالان کبوتر
که: «حال تست از حالم نکوتر
تو یاری داری و خرم دیاری
مرا یاری که با من نیست باری
تو در مسکن نشسته فارغ البال
من سرگشته گردان بی پر و بال
من آن مرغم که مسکن را بهشتم
نخورده دانه ،راندند از بهشتم
من و تو هردو طوق شوق داریم

بخش ۵۹ - رفتن مهراب در پی جمشید

همی گردید مهراب از پی جم
بسان جم کزو گم گشته خاتم
غلامان گرد کوه و دشت پویان
همی گشتند یکسر شاه جویان
پس از یکماه دیدندش در آن کوه
چو ماه نو شده باریک از اندوه
ز حسرت چشمهایش رفته در غار
سرشک از چشمها ریزان چو کهسار
چو آن سرو سهی را دید مهراب
به زیر پای او افتاد و چون آب
چو اشک آمد رخ و چشمش بپوشید
ز درد دل بسی در خاک غلطید
در آتش نیک پای آورد در چنگ
شکر در تنگ و گوهر یافت در سنگ
چو لعل از تاج شاهی اوفتاده
میان سنگ خارا دل نهاده
به زاری گفت: «ای شمع شب افروز
نمی دانم که افکندت بدین روز؟
الا ای نافه مشکین دلبند
بدین صحرا کدام آهوت افکند؟
به چین اول ترا ای مشک اذفر
به خوناب جگر پرورد مادر
هوا زد بر دماغت بوی سودا
فتاد از اندرون رازت به صحرا
به بوی دوست از مادر بریدی
رها کردی وطن، غربت گزیدی
گهی در بحر گردی یا نهنگان
گهی در کوه باشی با پلنگان
به شب نالنده چون مرغ شب آویز
به روز آشفته چون باد سحر خیز
چو گل بر باد رفتی در جوانی
چو می کردی به تلخی زندگانی
سفر کردی به سودای تجارت
بسی دیدی ازین سودا خسارت
ز سر بیرون کن این سودای فاسد
که بازاریست سست و جنس کاسد
مکن زاری که از زاری و شیون
نیفزاید بجز شادی دشمن
ملک یکدم برآن گفتار بگریست
زمانی در فراق یار بگریست
نگار خویش را در خورد خود دید
نگارین آب چشم از دیده بارید
بدان امید کان زیبا نگارش
چو اشک از دیده آرد در کنارش
جوابش داد و گفت: «ای یار همدرد
مشو گرم و مکوب این آهن سرد
دم گرمت مرا این آتش افروخت
به چربی زبان قندیل دل سوخت
مرا منع تو افزون می کند شوق
وزین تلخی زیادم می شود ذوق
دل عاشق ملامت بر نتابد
رخ از تیر ملامت بر نتابد

بخش ۶۰ - غزل

برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است؟
مرا فتاده دل از ره ترا چه افتادست؟
به کام تا نرساند مرا لبش چو نای
نصیحت همه عالم به گوش من بادست
دلا منال ز بیداد و جور یار که یار
ترا نصیب نصیب همین کرده است و این دادست
اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی
اساس هستی ما ز آن خراب آبادست
میان او که خدا آفریده است از هیچ
دقیقه ایست که هیچ آفریده نگشادست
برو فسانه مخوان و فسون مدم بسیار
کزین فسانه و افسون بسی مرا یادست
گدای کوی تو از هشت خلد مستغنی است
اسیر بند تو از جمله عالم آزادست
دمم کم ده که دم آتش فروزد
چو چربی بیند آتش بیش سوزد
بدین دم ترک این سودا نگیرم
رها کن تا درین آتش بمیرم
تنم چون خاک اگر در خاک ریزد
ز کوی دوست گردم بر نخیزد
چو گفتار ملک بنشیند مهراب
فرو بارید مژگانش ز مهر آب
به جم گفت: «این زمان تدبیر باید
که بی تدبیر کاری بر نیاید
چو دولت بر تو اکنون گشت لازم
شدن بر درگه قیصر ملازم
فکر دستی تو خدمت لیک دانی
تو رسم و خوی شاهان نیک دانی
چو قیصر رسم و ایین تو بیند
همانا با تو پیوندی گزیند
به دامادی خود نامت بر آرد
مرادت بخشد و کامت برآرد
هنوز اسباب سلطانیت بر جاست
اساس القاب جمشیدیت مهیاست
سپاه است و درم اسباب شاهی
هنوزت هست زین چندان که خواهی
هنوزت شمع دولت نامدارست
درختت سبز و تیفت آبدارست
هنوزت باد پایانند زینی
هنوزت ماهرویانند پینی
به هر کاری ردم در دست باید
که از دست تهی کاری نیاید
ببین کز صحبت خور مهره گل
چه مایه زر و گوهر کرد حاصل
حلال آخر شود خود بدر چون ماه
رود در مرکب خورشید هر ماه
چنان کارش فروغ نور گیرد
که از نورش جهان رونق پذیرد
ملک چون غصه از مهراب بنشید
صلاح حال خود حالی در آن دید
از آن کهسار چون ابر بهاران
فرود آمد سرشک از دیده باران
چو ماه آراست برج خویشتن را
منور کرد با آن انجمن را
از آن پس چینیان کردند یکسر
بسیج خدمت درگاه قیصر
زر و یاقوت را ترکیب کردند
چو خورشید افسری ترتیب کردند

بخش ۶۱ - جمشید در درگاه قیصر

ملک با تاج زر کرد عزم درگاه
چو صبح صادق آمد در سحرگاه
روان بر کوه خنگ کوه پیکر
بر اطرافش غلامان کمر زر
تتاری ترک بر یک سوی تارک
حمایل در برش چینی بلارک
چو گل در بر قبای لعل زرکش
دو مشکین سنبلش بر گل مشوش
به زیر قصر افسر داشت جمشید
گذر چون ماه زیر قصر خورشید
از آن بالای قصر افسر بدیدش
ز راه دید مرغ دل پریدش
ز بالا سرو بالایی فرستاد
که داند باز راز سرو آزاد
ز بالا سرو بالا راز پرسید
بدان بالا خرامان باز گردید
بدو گفت: «این جوان بازارگانست
شهنشه را ز جمع چاکرانست
ملک جمشید چون آمد به درگاه
به نزد حاجب بار آمد از راه
امیر بار را گفت: «ای خداوند
مرا از چین هوای شاه بر کند
به عزم آن ز چین برخاست چاکر
که چون میرم بود خاکم درین در
بدان نیت سفر کردم من از چین
که سازم آستان شاه بالین
کنون خواهم که پیش شاه باشم
مقیم خاک این درگاه باشم
به دولت باز بر بسته است این کار
قبول افتم گرم دولت شود یار
همانگونه حاجبش در بارگه برد
گرفته دست جم را پیش شه برد
ملک جمشید را قیصر بپرسید
بدان در منصب عالیش بخشید
بدو گفت: « ای غریب کشور ما
چرا دوری گزینی از بر ما؟
زمین بوسید و بر شاه آفرین کرد
دعای شاه را باجان قرین کرد
که: «گر دوری گزیدم دار معذور
که بودم دور ازین درگاه رنجور
ملک زآن روز چون اقبال دایم
بدی در حضرت قیصر ملازم
به شب چندان ستادی شاه بر پای
که بنشستی چراغ عالم آرای
وز آن پس آمدی بر درگه شاه
که بودی در شبستان شمع را راه
دمی خوش بی حضور جم نمی زد
چه جم هم بی حضورش دم نمی زد
چو بادش در گلستان بود همدم
چو شمعش در شبستان بود محرم
چو یکچندی ندیم خلوتش گشت
پس از سالی وزیر حضرتش گشت
جهان زیر نگین شاه جم بود
روان حکمش چو قرطاس و قلم بود
پدر قیصر بدش مادر بد افسر
ولیکن بود ازو مادر در آذر
خیالش هرزمان در سر همی تاخت
نهان در پرده با جم عشوه می باخت
شبی نالید خسرو پیش مهراب
که: «کار از دست رفت ای دوست دریاب
ز یار خویش تا کی دور باشم؟
چنین دلخسته و رنجور باشم؟
ملک را گفت مهراب ای جهاندار
بسی اندیشه کردم من درین کار
کنون این کار ما گر می گشاید
ز شهناز و ز شکر می گشاید
شکر را عود باید برگرفتن
سحرگاهی پی شهناز رفتن
بر آهنگ حصار برج خورشید
شدن با چنگ و بر بط همچو ناهید
بر آن در پرده ای خوش ساز کردن
نوایی در حصار آغاز کردن
صواب آمد ملک را رای مهراب
ره بیرون شدن می دید از آن باب
شکر را گفت: «وقت یاری آمد
ترا هنگام شیرین کاری آمد

بخش ۶۲ - نامه جمشید به خورشید

شب تاری به روز آورد جمشید
به شب بنوشت مکتوبی به خورشید
مطول رقعه ای ببریده در شب
چو زاغ شب به دنبالش مرکب
که در هندوستان سنگین وطن داشت
پریدن در هوای ملک چین داشت
ز هندستان به سوی چینش آورد
بر اطراف ختن شکر فشان کرد
درونش داشت سوزان قصه ای راز
به نوک خامه کرد این نامه آغاز
به نام دادبخش دادخواهان
گنه بخشنده صاحب گناهان
خلاص انگیز مظلومان محبوس
علاج آمیز رنجوران مأیوس
ازو باد آفرین بر شاع خوبان
چراغ دلبران و ماه خوبان
مه برج صفا صبح صباحت
گل باغ وفا، عین ملاحت
طراز کسوت چین و طرازی
نگین تاج و فرق سرفرازی
چراغ ناظر و خورشید آفاق
فراغ خاطر و امید مشتاق
عزیزی ناگه افتادی به زاری
ز جاه یوسفی در چاه خواری
سرشک گرم رو را می دواند
به صدق دل دعایت می رساند
که ای نازک نگار ناز پرورد
چو گل نه گرم گیتی دیده نه سرد

بخش ۶۳ - غزل

تو ای جان من ای بیمار چونی؟
درین بیماری و تیمار چونی؟
گلی بودی نبودت هیچ خاری
کنون در چنگ چندین خار چونی؟
ترا همواره بستر بود گلبرگ
گلا، از جای ناهموار چونی؟
مرا باری خیال تست مونس
ندانم با که می داری تو مجلس
صبا با من همه روزست دمساز
ترا آخر بگو تا کیست همراز
نشسته در ره بادم به بویت
که باد آرد مگر گردی ز کویت
تو چون شمعی نشسته در شبستان
در آهن پای و در سر دشمن جان
من از شوق جمال یار مهوش
زنم پروانه سان خود را بر آتش
گه از حسرت زنم من سنگ بر دل
که دارد یار من در سنگ منزل
مگر آهم تواند کرد کاری
کند در خلوتت یک شب گذاری
مرادی نیست در عالم جز اینم
که روی نازنینت باز بینم
سر زلف دل آشوبت بگیرم
به سودای تو در پای تو میرم
مرا جانی است مرکب رانده در گل
از آن ترسم که ناگه در پی دل
رود جان و تنم در گل بماند
مرا شوق رخت در دل بمان
چو در دل نقش زلف یار گردد
دلم ز آزار جان بیمار گردد
به چشمم در غم آن نرگس شنگ
جهان گاهی سیه باشد گهی تنگ
خبر ده تا دوای کار من چیست؟
طبیب درد بی درمان من کیست؟
غم پنهان خود را با که گویم؟
علاج درد دل را از که جویم؟
چو آمد نامه خسرو به پایان
به خون دیده اش بنوشت عنوان
روان از دیده خون دل چو خامه
بدان هر دو صنم بنوشت نامه
که این غم نامه را هیچ ار توانید
بدان ماه پری پیکر رسانید
چو عود و چنگ را آهنگ سازید
ز قولم این غزل بر چنگ سازید

بخش ۶۴ - دو بیت شعر

رسولا خدا را به جایی که دانی
چه باشد که از من پیامی رسانی؟
نه کار رسول است رفتن به کویش
نسیما ت برخیز اگر می توانی
ز پیش جم دو کبک بلبل آواز
به کوهستان دژ کردند پرواز
بدان دژ پرده ای خوش ساز کردند
ز قولش این غزل آغاز کردند:

بخش ۶۵ - غزل

دردا که رفت دلبر و دردم دوا نکرد
صد وعده بیش داد و یکی را وفا نکرد
بردم هزار قصه حاجت به نزد یار
القصه شد روان و حاجت روا نکرد
از آن تیر غمزه بر تن من موی کرد راست
آن ترک مو شکاف به مویی خطا نکرد
بر خاک کوی دوست که مالید روی چو من
کان خاک در رخش اثر کیمیا نکرد؟
به آهی بر دلی صد راه می زد
به راهی هر دلی صد آه می زد
شکر بر نی نوایی زد حصاری
به کف شهناز کردش دستیاری
حدیث گرمش از نی آتش افروخت
دمی خوش در گرفت و خشک و تر سوخت
درون بر کوه بر بط ساز و نی زن
شده خلق انجمن در کوی و بر زن
از آن شکل و شمایل خیره ماندند
بر آن صورت حزین جان را فشاندند
شکر گوهر بتار چنگ می سفت
چو چنگش کژ نشست و راست می گفت
شد از آوازشان در پرده ناهید
رسید آوازه ایشان به خورشید
غمی بود از فراق آشنایی
طلب می کرد مسکین غم نوایی
ز پرده خادمی بیرون فرستاد
به خلوتگاه خویش آوازشان داد
دو بزم افروز ساز چنگ کردند
بدان فرخ مقام آهنگ کردند
صنم شهناز را چون دید بنواخت
شکر خورشید را چون دید بگداخت
به خون دیده لوح چهره بنگاشت
ز خود می شد برون خود را نگهداشت
مهی دید از ضعیفی چون هلالی
تراشیده قدی همچون خلالی
نهالی بود قدش خم گرفته
گل اطراف خدش نم گرفته
نشستند و نوایی ساز کردند
از اول این غزل آغاز کردند
سروا، چه شد که دور شدی از کنار ما؟
بازا که خوش نمی گذرد روزگار ما
خاک وجود ما چو فراقت به باد داد
باد آورد به کوی تو زین پس غبار ما
وصل تو بود آب همه کارها، دریغ
آن آب رفت و باز نیامد به کار ما
بودیم تازه و خوش و خندان چو برگ گل
نمام بود عشرت و نهاد خوار ما
پژمرده غنچه دل پر خون ز مهرگان
بنمای رخ به تازگی که تویی نو بهار ما
تو چشمه حیاتی ، حاشا که بر دلت
خاشاک ریزه ای بود از رهگذر ما
از یار از دیار جدا مانده ایم و هیچ
نه نزد یار ماست خبر نزد دیار ما
چو خورشید آن دو گل رخسار را دید
بر آمد سرخ و خوش چون گل بخندید
ز شادی ارغوان بر زعفران داشت
ولی چون غنچه راز دل نهان داشت
لب شکر نوازش کرد نی را
شکر لب نیز خوش بنواخت وی را
بر آن صوت شکر شهناز زد چنگ
عقاب عشق در شهناز زد چنگ
ز سوز عشق چنگ آمد به ناله
شکر خواند این غزل را بر غزاله:

بخش ۶۶ - غزل

آمکه عمری چو صبا بر سر کویش جان داد
چه شود گر همه عمرش نفسی آرد یاد
در فراق تو چو بر نامه نهم نوک قلم
از نهاد قلم و نامه برآید فریاد
بیش چون صبح مدم دم که بدین دم چو چراغ
بنشستیم به روزی که کسی منشیناد
جز نفس نیست کسی را به برم آمد وشد
آه کو نیز به یکبارگی از کار افتاد
اشک خود را همه در کوی تو کردیم به خاک
عمر خود را همه بر بوی تو دادیم به باد
عاشق روی تو هست از همه رویی فارغ
بسته موی تو هست از همه بندی آزاد
چو بشنید از شکر گل چهره گفتار
ز بادامش روان شد دانه نار
چه سالی بد کان ماه دو هفته
همه روز از ملامت بود گرفته
همه روز آه بودی غمگسارش
همه شب اشک بودی در کنارش
به ناخن گه خراشیدی رخ گل
ز حسرت گه خروشیدی چو بلبل
گهی در خون کشیدی رخ چو ساغر
گهی لب را گزیدی همچو شکر
به غیر از غم نبودی دلپذیرش
بجز دندان بنودی دستگیرش
همه شب تا سحر ننهادی از غم
چو نرگس برگهای چشم بر هم
چو با آواز ایشان خوش برآمد
زمانی از در شادی در آمد
رقیبان بر نوای آن دو ناهید
چو دیدند آن نشاط و عیش خورشید
دو مه را بدره های سیم دادند
دو گل را برگها بر هم نهادند
به وقت عزمشان دامن گرفتند
بدان هر دو شکر گفتار گفتند:
شبست ای مطربان امشب بسازید
دل شه را به صوتی در نوازید
دمی گرم و لبی پر خنده دارید
رخی فرخ ، تنی فرخنده دارید
دم جان بخشتان جان می فزاید
نسیم وصلتان دل می گشاید
شکر بنواختی هر دم نوایی
رهی برداشتی هر دم ز جایی
شکر بر عود هر دم عاشقانه
زدی بر آب رنگی از ترانه
صنم در پرده دل راز می گفت
به نظم این قصه با شهناز می گفت:
مرا هوای خرابات و ناله چنگست
علی الدوام برین یک مقام آهنگ است
نوای عیش من از چنگ راست می گردد
خوشا کسی که نوایش همیشه از چنگ است
بیا بیا و غمت را برون بر از دل من
که جم شد غم بسیار و جای غم تنگ است
چه غم ز ناله و اشکم ترا که شام و سحر
نشاط نغمه چنگ و شراب گلرنگ است
ز اشک و ناله چه خیزد به مجلسی که درو
مدام خون صراحی و ناله چنگ است؟
به چین زلف دلم رفت و می رود جان نیز
ولیک راه دراز است و مرکبم لنگ است
ترا از آن چه که آیینه مه و خورشید
گرفته همچو عذرت ز آه من زنگ است
تو چون سپر بلندی و من چو خاک نژند
میان ما و تو ای جان هزار فرسنگ است

بخش ۶۷ - دلجویی خورشید از حال جمشید

چو از اغیار مجلس گشت خالی
صنم از حال جم پرسید حالی
که: «آن مسکین حبیبم را چه حالست؟
درین غربت غریبم را چه حالست؟
یکایک قصه جمشید گفتند
حدیث ذره با خورشید گفتند
به شیرین قصه فرهاد بردند
به وامق نامه عذرا سپردند
چو چشمش بر سواد نامه افتاد
ز مژگان عقد مروارید بگشاد
ز نظمش داد جان را قوت و قوت
ز اشک آراست لو لو را به یاقوت
ز بویش یافت بوی آشنایی
نظر دید از سوادش روشنایی
سوادش چون سواد دیدگان بود
معانی خوب و الفاظش روان بود
بر او معنی به جای خود نشسته
چو مهرویی نقاب از مشک بسته
گل اندام از قلم شکر روان کرد
معانی در بیان خط روان کرد
بر اوراق سمن ریحان همی کاشت
به خامه حال هجران عرضه می داشت
بر آورد آب حیوان از سیاهی
مرکب شد روان در چشم ماهی
حریر چین به پای خامه پیمود
سر دیباچه آن نامه این بود:

بخش ۶۸ - نامه خورشید به جمشید

بنام آنکه نامش حرز جان است
ثنایش بر تر از حد زبان است
انیس خلوت خلوت گزینان
جلیس مجلس تنها نشینان
شفا بخشنده دلهای بیمار
به روز آرنده شبهای تیمار
از او باد آفرین بر شاه جمشید
بدو فرخنده ماه روز خورشید
سرشک گرم رو را می دوانم
به صدق دل دعایت می رسانم
لیال الهجر طالت یا حبیبی
تو باری چونی آخر در غریبی؟
نسیمی نگذرد در هیچ مسکن
که همراهش نباشد ناله من
مرا جز غم ندیمی نیست حالی
عفی الله غم که از من نیست خالی
ز هجران تو هر دم می زنم آه
ز وصلت هر نفس صد لوحش الله
کجا رفت آن زمان کامرانی
زمان عیش و عهد شادمانی؟
می و روی نگار و آب و مهتاب
تو پنداری که نقشی بود بر آب
دل من داشت خوش وقتی و خالی
تو گفتی بود خوابی یا خیالی
دو گل بودیم خوش در گلستانی
ندیم ما چو بلبل دوستانی
برآمد تند باد مهرگانی
پراکند آن نعیم بوستانی
چنین است ای عجب احوال عالم
گهی شادی فزاید، گاه ماتم
فلک می گشت خوش خوش جام بر ما
به شادی می گذشت ایام بر ما
نگین افسر ما بود خورشید
حباب ساغر ما بود ناهید
به پاکی چون گل از یک آب و یک گل
چو لاله یک زبان، چون غنچه یکدل
رفیقانی لطیف و خوب دیدار
چو مروارید در یک سلک هموار
که ناگه آن نظام از هم گشادند
گهرهایش ز یکدیگر فتادند
مرا غیر از خیالت کوست بر سر
نیاید آشنایی در برابر
سیاهی چند گردممست و خونخوار
چو چشمت خفته ام دور از تو بیمار
به غیر از سایه ام کس هم سرا نیست
هم آوازی مرا غیر از صدا نیست
شب و روزم چو ماه و مهر در تاب
نه روز آرام می گیرم نه شب خواب
چو اشکش آتش اندر دل فتاده
به سختی و درشتی دل نهاده
ز آه دل دل شب برفروزم
ز آهی خرمن مه را بسوزم
بود کآخر شود دلسوزی من
شب وصل تو گردد روزی من
مرو در غم که غم امد فراهم
که اندوه است و شادی هر دو با هم
مخورانده که اندوهت ز عسرست
که در پیش و پس عسری دویسرست
نه آخر هر شبی دارد نهاری؟
نه آید هر زمستان را بهاری؟
چه نتوانم که نزدیکت نشینم
طریقی کن که از دورت ببینم
دل زندانیی را شاد گردان
ز بندی بنده ای آزاد گردان
حدیثم را چو دُر میدار در گوش
مکن زنهار پندم را فراموش!
تو عهد صحبت ما خوار مشمار
که حق صحبت ما هست بسیار
صنم در نامه می کرد این غزل درج
به تضمین در غزل کرد این غزل خرج

بخش ۶۹ - غزل

ای باد صبحگاهی بادا فدات جانم
در گوش آن صنم گو این نکته از زبانم
ای آرزوی جانم در آرزوی آنم
کز هجر یک حکایت در گوش وصل خوانم
روزی که با تو بودم بد بخت همنشینم
امروز کت به سالی روی چو مه نبینم
دانی چگونه باشم در محنت حبیبم
زآن پس که دیده باشی در دولتی چنانم
با دل به درد گفتم کان خوشدلی کجا شد؟
آخر مرا نگویی؟ دل گفت من ندانم؟
خواهم که از جمالت حظی تمام یابم
وز ساغر وصالت ذوقی رسد به جانم
آری گرت بیابم روزی به کام یابم
ورنه چنان که دانی در درد دل بمانم

بخش ۷۰ - رفتن جمشید به دژ خورشید و دیدن او

در آن غمنامه چون داد سخن داد
دل خود در میان نامه بنهاد
بپیچید و نهادش پیش شکر
که: «این غمنامه من پیش جم بر
بگو او را اگر داری سر ما
بیا امشب گذر کن بر در ما
برین قصر است هندویی چو کیوان
که هست او بر در خورشید تابان
ز یزر قلعه بر بالا به دولاب
همه شب بهر مستان می کشد آب
بباید آمدن نزدیک آن دلو
چو خورشیدی نشستن خوش در آن دلو
دگر بار از مدار چرخ شاید
که این دولاب ما در گردش آید
بگویم تا در آرندت به دولاب
شود باغ من از وصل تو سیراب
ترا ای ،آب حیوان، چند جویم؟
چه باشد گر تو باز آیی به جویم
چو چرخ این یوسف زرین رسن را
برآورد از چه مشرق به بالا
دو بزم افروز خنیاگر چو ناهید
برون رفتند شاد از پیش خورشید
به شهرستان قیصر سر نهادند
ملک را زان سعادت مژده دادند
شکر بنهاد پیش شاه نامه
ملک صد بار بوسیدش چو خامه
به حرفی کز سواد نامه برخواند
هزارش دامن زر بر سر افشاند
بیاض کاغذش تعویض جان ساخت
سوادش را سواد دیدگان ساخت
ملک با دیده یکسان می نهادش
روان زو می چکید آب از سوادش
جهان چون در لباس شب روان شد
ز سهمش روز در کنجی نهان شد
چو زنگی سیه در سهمگین شب
نهاد انگشتشان انگشت بر لب
هوا پوشیده چشم زهره و ماه
ز تاریکی کواکب کرده گم راه
کواکب کرده پنهان از فلک چهر
تو پنداری پرید از آسمان مهر
زمین از آسمان پیدا نمی شد
تو گفتی آسمان از جا همی شد
به خواب اندر شده بهرام و ناهید
همه شب بر سر ره چشم خورشید
چو مه در جامه های شبروانه
سوی دژ شد ملک آن شب روانه
پیاده شکر و مهراب با شاه
چو ناهید و عطارد در پی ماه
بدان دژ متصل گشتند با خوف
همی کردند گرد آن حرم طوف
چو چشم جم سیاهی دید مهراب
که از خندق به بالا می کشد آب
ملک را گفت این آن وعده گاهست
که شکر گفت و این شخص آن سیاه است
ز بالا منتظر بر منظری ماه
نهاده دیده امید بر راه
سوادی دید دل دادش گوائی
که خواهد دید از آنجا روشنائی
چمان شد سوی دولاب آن سهی سرو
روانی رفت چون خورشید در دلو
فرود آمد به شاه آن آیت حسن
چو ماه چارده در غایت حسن
چو بارانی که شب از لطف باری
فرو بارد به گلبرگ بهاری
ملک خورشید را شب در هوا دید
چو صبح صادق از شادی بخندید
روان چون ماه شد در پایش افتاد
گرفتش در کنار آن سروآزاد
دو عاشق دستها در گردن هم
بسی بگریستند از شادی و غم
دو ماه مهربان، دو یار عاشق
به شکل توأمان هر دو موافق
ملک را گفت: «ای جان تن و هوش
مرا یکبارگی کردی فراموش
کجا شد آن همه میثاق و سوگند؟
کجا رفت آن همه پیمان و پیوند؟
چرا ای سرو ناز از ما بریدی؟
مگر یاری دگر بر ما گزیدی؟
ز پیش دوستانم راندی ای دوست
بکام دشمنم بنشاندی ای دوست
تو رسوا کرده ای در کوی و برزن
همه راز مرا بر مرد و بر زن
مرا از تخت و گنج و پادشاهی
بر آوردی ، ازین بدتر چه خواهی؟
تو همچون لاله و گل با پیاله
چو بلبل من قرین آه و ناله

بخش ۷۱ - غزل

مرا در جام خون دل مدام است
برون زین می بر اهل دل حرام است
می ام عشق است و جز سودای آن می
گر آید در سرم، سودای خام است
هر آنکس را که مهر دوست با جان
مقابل نیست چون مه ناتمام است
اگر کام تو آزار دل ماست
بحمدالله دل ما دوستکام است
شب تار من از روی تو روز است
صباح عیش از زلف تو شام است
مرا چشم تو کرد از یک نظر مست
چه محتاج می و ساقی و جام است
ملک چون ناز یار نازنین دید
فرود آورد سر پایش ببوسید
به زاری گفت: «ای جان جهانم
گل باغ دل و سرو روانم
جفا گفتی و حق بر جانب تست
بلی کاندر وفا سخت آمدم سست
تو این بند از برای من کشیدی
تو این جور از جفای من کشیدی
مرا گفتی که تا کی می پرستی
مرا از چشم تست این عین مستی

بخش ۷۲ - غزل

خراباتی و رند ست آشکارا
چو بینم آن حریف مجلس آرا
به بویش می کنم این مستی از می
وگر نه می چه در خوردست مارا؟
به یادش خون خم خوردیم لیکن
ستد از ما دل و دین خونبها را
مرا گرد خم و خمخانه گشتن
تویی مقصود میل تست ما را
اگر وصلت نباشد خاک بر سر
خم و خمار در گل مانده پا را
امر علی جدار دیار لیلی
اقبل ذا الجدار و ذا الجدارا
و ما حب الدیار شغفن قلبی
ولکن حب من سکن الدیارا
چنین تقدیر بود و بودنی بود
پشیمانی نمی دارد کنون سود
ای دوست چه گویم که من از هجر چه دیدم
دشمن مکشاد آنچه من از دوست کشیدم
چون میوه ناپخته شد آبم به دهن تلخ
تا عاقبت کار به خورشید رسیدم
آمد که مرا در نظر خویش بسوزد
یاری که چو پروانه بشمعش طلبیدم
ای بس که من اندر طلبت گوشه به گوشه
چون دیده بگردیدم و چون اشک دویدم
هر گوشه چشم خوشت از ناز جهانی است
من در غمت از هر دو جهان گوشه گزیدم
اخر نرسیدم به عقیق لب شیرین
چندان که چو فرهاد دل کوه بریدم
ملک را گفت مهراب ای خداوند
دریغ است اینچنین در دانه در بند
ازین شکر چرا در تنگ باشد؟
چنین گوهر چرا در سنگ باشد؟
کنون تدبیر باید کرد ما را
مگر این چشمه بگشاید ز خارا
همی باید زدن بر آب صد رنگ
بود کاید برون این دولت از سنگ
چو زر دارد به غایت دوست افسر
چو نرگس نیست چشمش جز که بر زر
زر بسیار باید خرج کردن
در آن احوال خود را درج کردن
مگر افسر به گوهر سر در آرد
به گوهر کار ما چون زر بر آرد
شدست این در جهان مشهور باری
که بی زر بر نیاید هیچ کاری
از آن گل در کنار دوستانست
که گل را دایماً زر در میان است
دم صبح از پی آنست گیرا
که در کامش زر سرخ است پیدا»
ملک چون این سخن بشنید از وی
بدو گفتا که: » ای یار نکو پی
به هر کنجی مرا گنجیست مدفون
پر از لعل نفیس و در مکنون
کنیزی نیز دارم نام شاهی
ازو بستان گهر چندان که خواهی
گهر می ریز هم بالای افسر
به زر در گیر سر تا پای افسر»
چو دید اندر سخن خورشید را گرم
ملک چون موم شد یکبارگی نرم
ز مرغان هیچ می نشنید گوشی
جز آواز خروسی در خروشی
همه شب هر دو جام وصل خوردند
ز دم سردی صبح اندیشه کردند
ملک در نیم شب آهی بر آورد
فرو خواند این رباعی از سر درد

بخش ۷۳ - رباعی

امشب که شبم به وصل تو می گذرد،
دامی ز سر زلف خود، ای دام خرد،
بر روی هوا بگستران تا ناگاه
زاغ شب از این سراچه بیرون نپرد
بوصف الحال خورشید دل افروز
دو بیت آورد مطبوع و جگر سوز
امشب که شد آن ماه فلک مهمانم،
بنشینم و داد خوش از او بستانم
ور صبح نفس زند ز آه سحری
برخیزم و شمع صبح را بنشانم
چو جم بشنید نظم همچو آبش
فرو خواند این رباعی در جوابش
امشب شب آنست که دل چیره شود
وز عشرت ما چشم فلک خیره شود
گر صبح گریبان شب تار درد
آیینه عیش عاشقان تیره شود.
ز ناگه خنده ای زد صبح دم سرد
از آن یک خنده شب را منفعل کرد
شب هندو معنبر زلف بر بست
ز جای خویشتن خورشید بر جست
گرفت آن ماه تابان را در آغوش
چو زلف آوردش اندر گردن و گوش
لبش بوسید و شیرین قطعه ای گفت
به گوهر قطعه یاقوت را سفت

بخش ۷۴ - قطعه

شب دوشین بت نوشین لب من
چو می کرد از برم عزم جدایی
بدان تاریکی اش در برگرفتم
چه گفتم؟ گفتمش کای روشنایی،
چو آخر داشتی با آشنایان
سر بیگانگی و بیوفایی ،
میان آشنایان روز اول
چه بودی گر نبودی آشنایی
ملک بوسید پای یار مهوش
سبک از آب زد نقشی بر اتش
برفت آن عمر تیز آهنگ از پیش
به صوت نرم خواند این قطعه با خویش:
به وقت صبح کآن خورشید بد مهر
روانه گشت و می شد در عماری
نقاب عنبرین از لاله برداشت
ز سنبل برگ سوسن کرد عاری
به نرگس کرد سوی من اشارت
که چون تو بیش از این فرصت نداری
تمتع من شمیم عرار نجد
فما بعد العشیه من عراری
چمان شد بر لب آب آن سهی سرو
به جای آب ، یوسف رفت در دلو
دگر بار آن مقنع ماه دلکش
فتاد از چرخ گردان در کشاکش
ز چاه مصر شد تا چاه کنعان
چنین باشد مدار چرخ گردان
چو خورشید بلند عالم آرا
توجه کرد از آن پستس به بالا
صباحی گشت تاری روز جمشید
که رفتش بر سر دیوار خورشید
پریشان از جفای گردش دهر
ز پای قلعه سر بنهاد در شهر
ز هر جنسی متاعی کرد پیدا
ز لعل و گوهر و دیبای زیبا
به مهراب جهان گردیده بسپرد
که: «پیش افسر این می بایدت برد
به افسر گو که این دیبا و گوهر
ز چین بهرم فرستادست مادر
اگر چه نیست حضرت را سزاوار
در آن درگه به شوخی کردم این کار»
بر افسر شد آن صورتگر چین
ز هر جنسی حدیثی داشت رنگین
سخن در درج گوهر درج می کرد
حکایت را به گوهر خرج می کرد
به هر دیبا حدیثی نغز می گفت
به تحسین در زه در گوش می سفت
هزارش قطعه بود از لعل و گوهر
نهاد آن یک به یک در پیش افسر
ز هر جنسی برای افسر آورد
برش هر روز نقدی دیگر آورد
کنیزان را زر و پیرایه بخشید
به لالایان لؤلؤ مایه بخشید
شدی مهراب گه گه نزد بانو
سخنها راندی از هر نوع با او
دمی گفتی صفات حسن جمشید
رسانیدی سخن را تا به خورشید
گه از قیصر گه از فغفور گفتی
گه از نزدیک و گه از دور گفتی
چنان با مهر مهراب اندر آمیخت
که طوق شوق او در گردن آویخت
شبی در خوشی ترین وقتی و حالی
به افسر گفت: «من دارم سوالی
ز خورشی آن مه تابان چه دیدی
کزو یکبارگی دوری گزیدی؟
بود فرزند مقبل دیده را نور
نشاید کرد نور از چشم خود دور
چنان شمعی تو در کنجی نشانی
کجا یابی فروغ شادمانی ؟
چنان شمعی کسی بی نور دارد؟
چنان روحی کس از خود دور دارد؟
چو خورشید تو باشد در چه غم
به دیدار که خواهی دید عالم؟
پاسخ افسر ، به مهراب بازرگان
چو بشنید آن فسون افسر ز مهراب
ز شبنم داد برگ لاله را آب
به پاسخ گفت: «ای جان برادر
مرا هست از فراقش جان پر آذر
ولیکن چون کنم کان سرو مهوش
چو دوران است ناهموار و سرکش
چو ابر اندر دلش غیر از هوا نیست
ولی یک ذره در رویش حیا نیست
به می پیوسته آب روی ریزد
چو نرگس مست خفته، مست خیزد
بنامیزد سهی سرویست آزاد
هوای دل سرش را داده بر باد
نگاری دلکش است از دست رفته
شکاری سرکش است از شست رفته
چو گل در غنچه باید دختر بکر
در دل بسته بر اندیشه و فکر
کند پنهان رخ از خورشید و از ماه
نباشد باد را در پرده اش راه
اگر در گوشش آید بانگ بلبل
برآشوبد دلش از پرده چون گل
اگر با بکر گردد باد دمساز
برو چون گل بدرد پرده راز
از آن پس سر به رسوائی کشد کار
نهد راز دلش بر روی بازار
نماند در جوانی رنگ و بویش

بخش ۷۵ - پاسخ مهراب به افسر

بدو مهراب گفت ای افسر روم
به تو آباد باد این کشور روم
کنون در زیر این پیروزه چادر
کسی را نیست چون خورشید دختر
کسی دانم به تنهایی نسازد
که تنهایی خدا را می برازد
ز جنس خویش گیرد هرکسی جفت
خدایست آنکه بی یار است و بی جفت
درین نه پرده پیروزه پیکر
زن از خورشید عذرا نیست برتر
به هر ماهی شبانروزی به خلوت
کند در خانه ای با ماه صحبت

بخش ۷۶ - قطعه

آن شنیدستی که ارباب تجارت گفته اند
مهر بر دختر منه ور خود بود چون ماه و هور
مایه شر و فساد اهل عالم دختر است
گربود شیرین چه خواهد خاست از وی غیر شور
خوابگاه دختر پاکیزه روی پارسا
یا کنار شوی باید یا میان خاک گور
مهی بگزین و جفتش ساز با خور
طلب کن بهر وی شویی فراخور
چو افسر دیدکان در غنچه راز
بدو خواهد نمودن راز دل باز
دمی خوش چون صبا می کرد درکار
در آورد این سخن او را به گفتار
جوابش داد کای صورتگر چین
سخنهایت همه خوب است و شیرین
همانا نامزد گشت آن گل اندام
به شادیشاه، پور خسرو شام
مرا امروز قیصر مژده ای داد
که فردا می رسد از راه داماد
نه من خواهم این وصلت نه دختر
نمی دانم چه خواهد کرد اختر
مرا چون دل دهد کان روشنایی
کند روزی ز چشم من جدایی؟
سخن را بر سخندان باز شد در
زبان بگشاد مهراب سخنور
زمین بوسید و گفتا: «ای خداوند
تو با شخصی گزین خویشی و پیوند
که باشد سایه وش یکرنگ و یکبوی
نه گاهی همچو موم و گاه چون روی
شما را این صنم جانست در تن
کسی خود چون سپارد جان به دشمن؟»
بدانست افسر رومی که بر چیست
مراد از گفتن مهراب بر کیست
سخن پرسید باز از حال جمشید
که: «با من باز گوی احوال جمشید
بیا اصلش بگو تا از کیانست
که با فرو فرهنگ کیانست
یقین دانم که او بازارگان نیست
که او را شیوه بازاریان نیست
قدم یک ره ز کژی بر کران نه
حکایت راست با من در میان نه
برافکند از طبق مهراب سرپوش
برون زد دیگ رازش را ز سر جوش
چو مهراب این حکایت را فرو خواند
خجل گشت افسرو حیران فرو ماند
زمانی خیره گشت از حال جمشید
فرو شد ساعتی در فکر خورشید
سخن باز از سخن گستر نپرسید
از آن خاموشی اش مهراب ترسید
زمانی منفعل بنشست و برخاست
از آن خلوت بر جمشید شد راست
که: «شاها درج دل را برگشادم
بر افسر در پنهان عرضه دادم
دوا زهر هلاهل بود، خوردم
علاج آخرین داغ است ، کردم
فکندم کشتیی در بحر خونخوار
ندانم چون برآید آخر کار

بخش ۷۷ - فرد

ما رقمی می کشیم تا به چه خواهد کشید
ما هوسی می پزیم تا به چه خواهد رسید»

بخش ۷۸ - بزم آرائی جمشید

ملک گفتا مباد ای صبح اصحاب
کزین معنی شود خورشید در تاب!
تو چون روز از چه کردی راز پیدا
دریدی پرده همچون صبح شیدا
ملک پر کینه شد از گفت مهراب،
به نزد افسر آمد رفته در تاب
گمان می برد کو رنجیده باشد
ز مهر جم دلش گردیده باشد
چو دید از دور جم را پیش خود خواند
بر تخت خودش نزدیک بنشاند
بدو گفت: «ای پسر چونی؟ کجایی؟
چه شد کز ما جدایی می نمایی؟
به دیدار تو هستیم آرزومند
به گفتار تو مب باشیم خرسند
نداری با هواداران ارادت
مگر در چین چنین بوده ست عادت؟
ملک روی زمین بوسید و برخاست
به هر وجهی ز بانو عذرها خواست
ز ساقی جام جان افروز می خواست
به ناز و نوش مجلس را بیاراست
به مجلس شکر و شهناز را خواند
حریفان خوش دمساز را خواند
چو مجلس گرم گشت از آتش می
شکر در اهل خود زد آتش نی
ملک را یاد آن شب آتش افروخت
به شهناز این رباعی را در آموخت

بخش ۷۹ - رباعی

وقت سحر از باغ بهشت آمد باد
آورد گلی و در کنارم بنهاد
چون زلف صنم نهاده بودم دامی
ماهی بگذار آمد و در دام افتاد
چو شهناز آن رباعی ساخت بر چنگ
فرو خواند این غزل شکر به آهنگ:

بخش ۸۰ - غزل

بی گل رویت ندارد رونقی بستان ما
بی حضورت هیچ نوری نیست در ایوان ما
گر به سامان سر کویش رسی، ای باد صبح،
عرضه داری شرح حال بی سر و سامان ما
شرح سودایش که دل با جان مرکب کرده است
بر نمی آید به نوک کلک سرگردان ما
در دل ما خار غم بشکست غم در دل بماند
چیست یاران چاره غمهای بی پایان ما؟
دوستان گویند دل را صبر فرمایید، صبر
چون کنم ای دوست چون دل نیست در فرمان ما؟
در فراقش چیست یارب زندگانی را سبب
سخت رویی فلک، یا سستی پیمان ما؟
چو افسر زخمه جمشید بشنید
دمیده سبزه گرد سوسنش دید
به پای مور فرش گل سپرده
به موران مهر جمشیدی سترده
چو خط این تازه شعر روح پرورد
ز طبع نازک او سر بر آورد
خطت هر روز رسمی نو در آرد
به خون من براتی دیگر آرد
کشد لشکر ز چین زلف بر روم
سپاه شب به گرد مه در آرد
ز هندستان زلفت طوطی آمد
که در منقار تنگ شکر آرد
به شوخی سر بر آوردست مگذار
خطت را گر بدینسان سر در آرد
چو سودای خیال خال و زلفت
جهان را بر من خاکی سر آرد
تن پر حسرت ما خاک گردد
ز خاکم باد گرد عنبر آرد
نباتی کز سویدایم بروید
ز حسرت حبه السودا بر آرد
چو بشنید این سخنهای دلاویز
ملک را شد لب شیرین شکر ریز
زبان بگشاد و در بر افسر افشاند
به وصف افسر این مطلع فرو خواند
ای آفتاب جرعه رخشنده جام تو
مه ساقی مدامی دور مدام تو
ای در سواد شام دو زلفت هزار چین
تا حد نیمروز کشیدست شام تو
خورشید پادشاه سریر سپهر باد
فرمانبر غلام تو، ای من غلام تو
تا بر زرست نام تو هرجا که خسرویست
بر سر نهاده افسری از زر به نام تو
به سر مستی ملک را گفت افسر
چه می خواهی؟ بخواه از سیم، از زر
تو فرزندی مرا از من مکن شرم
تو خورشیدی مرا با من براگرم
فدایت می کنم چندانکه خواهی
ز تخت و گنج و ملک و پادشاهی
ملک بنهاد سر در پای افسر
بدو گفت ای سر من جای افسر
به اقبال تو ما را هیچ کم نیست
به رویت خاطر شادم دژم نیست
ولی خواهم که بهر جاندرازی
کنی بیچارگان را چاره سازی
اسیران را ز غم گردانی آزاد
دل غمگین غمگینان کنی شاد
به زندانت مرا جانی است محبوس
مگردانم ز جان خویش مأیوس
دلم را داشتن در بند تا چند ؟
برون آور دل من از چه بند»
جهان بانو نهاد انگشت بر چشم
بدو گفت: «ای بجای نور در چشم،
دل و جان در تن از بهر تو دارم
به جان و دل همه کارت بر آرم»
به نازش در کنار آورد افسر
نهادش بوسه ها بر چشم و بر سر
به دل می گفت دانی این چه بوس است
کنار مادر زیبا عروس است
ستون سیم کردش حلقه در گوش
فکند این در ز نظمش در بن گوش

بخش ۸۱ - غزل

مخورانده که همه کار به کام تو شود
شادی آید ز بن گوش غلام تو شود
آنکه یاقوت لبش در نظر تست مدام
شکرین پسته او نقل مدام تو شود
بعد از این خطبه اقبال به نام تو کند
عاقبت سکه خورشید به نام تو شود
آخر این مرغ همایون که دلت دانه اوست
آید از روی هوا بسته دام تو شود
چشم ارباب نظر خلوت خاصت گردد
خون اصحاب غرض جرعه جام تو شود

بخش ۸۲ - آزاد شدن خورشید

چو صبح از کوه بنمود افسر زر
ز کوه آمد برون خورشید خاور
پس افسر بر سمند عزم بنشست
به ناز آورد باز رفته از دست
ز شهرستان به سوی دژ روان شد
ز شهر تن به شهرستان جان شد
چو در دژ شد به نزد آن شکر لب
مهی را یافت همچون ماه یک شب
چو دری در صدف تنها نشسته
ز هر یک غمزه عقدی در گسسته
چو جسم ناتوانش چم بیمار
چو شیشه چشم هایش رفته در غار
چو عکس طلعت خورشید را دید
سرشک لاله گون از دیده بارید
سرشک افشان گرفت اندر کنارش
که بنشاند به اشک از دل غبارش
چو مادر حال دختر را تبه دید
چو چشم خود جهان یکسر سیه دید
به پوزش گفت: «ای ترک خطایی
خطا کردم، خطا کردم خطایی»
به زاری گفت: « ای سرو گل اندام
فدای چشم مخمور تو بادام
بسی بر شکر و گل بوسه ها داد
شکر پاسخ برو افسانه بگشاد
به تندی گفت: «ای بد مهر مادر،
مرا بهر چه افکندی در آذر؟
چو من نه رستم و سامم به هر حال
چرام افکنده ای در کوه چون زال؟
بگو تا زین جگر گوشه چه دیدی
که او را بیگناه از خود بریدی؟
مرا رسوای خاص و عام کردی
میان انجمن بد نام کردی»
بگفت این قصه و بسیار بگریست
وز آن زاریش مادر زار بگریست
برون آوردش از غمخانه تنگ
چو لعل از سنگ و همچون شکر از تنگ
همان دم چتر شاهی باز کردند
عماری را به دیبا ساز کردند
گل آمد در عماری سوی بستان
مه هودج نشین اندر شبسنان
پری رخسار خوبان دلاویز
بهار افروز و گلبرگ شکر ریز
نسیم جانفزای و ارغنون ساز
سمن بوی و نگارین روی و شهناز
هزار و سیصد و هفتاد دختر
همه خورشید روی و فرخ اختر
که پیش آن صنم در کار بودند
بدان درگاه خدمتکار بودند
همی روی طرب را باز کردند
همان آیین پیشین ساز کردند
کبوتر گر بود صد سال در بند
رود روزی سوی برج خداوند

بخش ۸۳ - آمدن شادیشاه به خواستگاری خورشید

چو شاه چین علم بفراخت بر بام
نگون شد رایت عباسی از شام
به قیصر قاصدی آمد سحرگاه
که اینک می رسد شادی شه از راه
ز درگه خاست آواز تبیره
شدندش سروران یکسر پذیره
همان کآمد سپاه شام نزدیک
ز گردش چشم گردون گشت تاریک
شد از گرد سوار لشکر شام
رخ پیروزه گردون سیه فام
به گردون بسکه گرد مرکبان رفت
زمین یکبارگی بر آسمان رفت
ز بس رایت که بر روی هوا بود
هوا بر شکل شیر و اژدها بود
فتاده روی صحرا نیل در نیل
گرفته گرد کحلی میل در میل
چو چتر شاه شامی سر بر آورد
ز غیرت گشت روی شاه چین زرد
همای چتر شاهی کرد پرواز
به زیرش جره بازی کرد پر باز
دمان چون صبح خنگی زیر رانش
گرفته شامیان خودش در میانش
چو نیشکر نطاقی بسته زرین
کشیده قد سبز ارنگ شیرین
سهی سروی قدی خوش بر کشیده
خطی چون سبزه گرد گل دمیده
سراسر روم در پایش فتادند
همه پا و رکابش بوسه دادند
چو آن فرزانگان را شاهزاده
بدید از دور حالی شد پیاده
ملک چون روی شادیشاه را دید
چو بید از رشک شمشادش بلرزید
نبات از پسته خندان ببارید
ملک را چرب و شیرین باز پرسید
ملک نیز از دل خونین چو پسته
جوابی داد زیر لب شکسته
روان گشتند از آنجا سوی درگاه
ملک غمگین و شادیشاه همراه
حکایتهای رنگ آمیز می کرد
دمی می دادش خود خون همی خورد
همه ره شهد می آمیخت با زهر
همی راندند با هم تا در شهر
به سوی برج و باره بنگریدند
جهانی مرد و زن نظاره دیدند
پی نظاره، در هر برج و بارو
نشستند ماهرویان روی در رو
تو گفتی بر کنار برج و باره
ببارید از فلک ماه و ستاره
سخن گویان و خندان هر دو یکسر
همی راندند تا درگاه قیصر
فضایی دید شادی میل در میل
کشیده پیلبانان پیل در پیل
خروش کوس بر گردون رسیده
اسد را زهره از هیبت دریده
دو رویه چاوشان استاده بر در
حمایل تیغ در بر چون دو پیکر
ز پیش آستان تا حضرت شاه
زمین بوسید شادیشاه در راه
فراز تخت تاج قیصری دید
ز برج قصر کیوان مشتری دید
گرفت آن تا جور در پای تختش
شهنشه خواند بر بالای تختش
ز مهر دل مه رویش ببوسید
ز رنج راه شامش باز پرسید
به دست راست زیر تخت قیصر
نهادند از برایش کرسی زر
ز ساقی خواست جامی تا به لب جان
بلوری کرده پر لعل بدخشان
به نای و نوش بزمی ساخت ساقی
که می زد طعنه بر فردوس باقی

بخش ۸۴ - قطعه

بزمی که از نوای نوالش به بزم خلد
روحانیان نواله برند از برای حور
بزمی که مانده اند هم از یاد مجلسش
حوران بزم روضه فردوس در قصور
بود از فروغ باده و عکس صفای جام
سقف فلک ز زورق خور پر ز موج نور
می اندر جام زر چون زهره در ثور
قدح چون انجم و سیاره در دور
به زانو آمدی هر دم چمانه
نهادی چون قدح جان در میانه
نشسته چنگ بر یاد خوش دوست
از آن شادی نمی گنجید در پوست
ضعیف و ناتوان ز آنسان که گرباد
زدی بر وی زدی صد بانگ و فریاد
نشسته رود زن در کف چغانه
زدی بر آب هر دم صد ترانه
به هر نوبت که بشنودی سرودش
فرستادی ز چشمان جم درودش
چو دم دادی مقنی ارغنون را
گشادی از دل جم جوی خون را
بریزد لب چو ساغر خنده می کرد
دل جم در درون خونابه می خورد
ملک جمشید بر پای ایستاده
به قیصر چشم و گوش و هوش داده
زمانی در ندیمی داد دادی
سر درج لطافت بر گشادی
گهی با ساقیان دمساز بودی
گهی با مطربان انباز بودی
میان شامیان از شام تا روز
چو شمع از پای ننشست آن دل افروز
چو از تاریک شب بگذشت پاسی
زمی قیصر لبالب خواست کاسی
به شادیشاه داد آن جام روشن
ز مستی شاه نتوانست خوردن
ملک را گفت شادی شاه مست است
به جامی باده یارش کار بسته است
ز گنجور افسر عزت گهر جوی
مرصع جامه و زرین کمر جوی
درآوردند خلعتها در آغوش
ز یکسو شاه را بردند بر دوش
شه آن تاج و کمر جمشید را داد
بدو آن مایه امید را داد
ملک سرمست و شاد آمد به گلشن
به خلعتهای دامادی مزین
نشست و پیش خود مهراب را خواند
حدیث رفته با او باز می راند
بدو مهراب گفت ای شاهزاده
به شادی شد در دولت گشاده
میی خوردی که آن مشکین ختام است
هنیئاً لک ترا این می تمام است
دگر کاین جامه کو پوشید در تو
نباشد سر این پوشیده بر تو
از آن جام می و این جامه تن
چو می شد دولت و کار تو روشن
چو شاه چین ز مشرق رایت افراخت
سپاه شام قیری پرچم انداخت
ملک در بارگاه قیصر آمد
حدیث مجلس دوشین بر آمد
سخن زافتادن شهزاده برخاست
ملک جمشید عذر لنگ می خواست
که: « در مرد افکنی می بر سر آید
کسی با می به مردی بر نیاید
اگر با می کند شیری دلیری
در آخر می نماید شیر گیری
هر آنکس کو کند با باده هستی
در آخر سر نهد در پای مستی
هنوز آن شه غریب است اندرین بوم
نمی داند طریق و عادت روم
یقین دانم که امروز از خجالت
بود بر خاطرش گرد ملالت»
به ساقی گفت شاهنشه دگر بار
که خیز از می بیارا گلشن یار
رواق دیده از می ساز گلشن
هوای خانه دار از جام روشن
ز می ساقی چنان بزمی بیاراست
که از بزم جنان فریاد برخاست
ملک را خاست میل دوستکانی
ز ساقی خواست آب زندگانی
به بزم آورد ساقی کشتی می
چو دریا غوطه خوردی در دل وی
نهاد آن جام را بر دست جمشید
ز شادی خورد جم بر یاد خورشید
از دریا نمی نگذاشت باقی
دوم کشتی به شادی داد ساقی
چو چشم یار شادی بود مخمور
ز سودای غم دوشینه رنجور
به سیماب کفش بر جام چمشید
ز مخموری تنش لرزان تر از بید
همی لرزید چون در دجله مهتاب
و یا از باد کشتی بر سر آب
به کام اندر کشید آن کشتی می
زد آن دریای آتش موج در وی
درون معده جای خود نمی دید
به ناکام از ره لب باز گردید
بساط مجلس از می شد دگرگون
ز بزم قیصرش بردند بیرون
سر اندر پیش تا ایوان خود رفت
خجل تا کلبه احزان خود رفت
وزیران را به سوی بزم شاهی
فرستاد از برای عذر خواهی
زمین بوسیده گفتند: «ای جهاندار
به لطف خویشتن معذور می دار!
که شادیشاه تاب می ندارد
می اش کم ده که تاب می نیارد»
ملک گفت: «اینچنین بسیار باشد
ازین معنی چه عیب و عار باشد؟
به معده لقمه ای داد او نه در خور
نیفتادش قبول آن لقمه رد کرد
می اندک نیک باشد چون لب یار
که روح افزاید و عیش آورد بار
زمستی جز خرابی بر نخیزد
ز می بسیار آب رو بریزد»
مرصع چون قبای چرخ اخضر
چو تاج چرخ تاجی نیز بر سر
دو جام زر چو ماه و مهر عذرا
دو قرابه پر از لولوی لالا
ز هر جنسی و نوعی برگی آراست
فرستاد و از آن پس عذرها خواست
پس آنگه جام شادی بر گرفتند
سماع از پرده دیگر گرفتند
همی خوردند می تا این می زرد
ز جام زر لب مغرب فرو خورد
چو روی مشرق ار وی لاله گون شد
ملک مست از بر قیصر برون شد
به مهراب جهان گردیده می گفت
که: «با ما اختر اقبال شد جفت
سعادت یار و دولت یاور ماست
می عیش و طرب در ساغر ماست
مرا خورشید طالع نیک فال است
ولیکن ماه دشمن در وبال است»
به یاران باز گفت احوال داماد
که چون افتاد حال او زبنیاد
ز شادی شد دل مهراب خرم
ملک را گفت: «فارغ کن دل از غم
هر امیدی که دشمن دارد اکنون
به کلی خواهد از دل کد بیرون
جهان را کار خواهد شد به کامت
سعادت سکه خواهد زد به نامت»
بدین شادی همه شب باده خوردند
بدین امید دل را شاد کردند

بخش ۸۵ - هنرنمائی جمشید و شادیشاه در حضور خورشید و افسر

چو خورشید فلک برداشت از چین
می یاقوتی اندر جام زرین
ملک در گفت و گوی عزم میدان
سر زلف سیه را ساخت چوگان
سر بدخواه در چوگان فکنده
ز غبغب گوی در میدان فکنده
به نزد قیصر آمد شاد و خرم
زمین بوسید کای سالار عالم
شنیدستم که شادی شهسوار است
به میدان نیز مرد کارزار است
چو در میدان سواری می نماید
ز مردان گوی مردی می رباید
چو در میدان فروزی روز پیروز
به میدان کرد باید میل امروز
به میدان ارادت اسب تازیم
به چوگان سعادت گوی بازیم
توان بودن که این چابک سواری
خلاصی بخشدش ز آن شرمساری
ملک بر پشت پران باد پایی
چو شاهینی مطوس بر همایی
بکف چوگان از زر چون هلالی
مه و خورشید را خوش اتصالی
چو زلف خود فرس بر ماه می تاخت
به چوگان گوی با خورشید می باخت
از آن جانب در آمد خسرو شام
شد از گرد سپه گیتی سیه فام
هزاران مرد چوگان باز شامی
روان در موکب از بهر غلامی
ز در و لعل بر سر نیم تاجی
که می ارزید هر لعلش خراجی
چو مه بر ادهم شامی نشسته
میان بندی ز زر چون چرخ بسته
چو مشکین زلف چوگانیش بر دوش
به هر جانب هزارش حلقه در گوش
خبر بردند نزدیکان به افسر
که با جمشید شادی شاه و قیصر
به میدان گوی خواهند باخت امروز
فرس بر ماه خواهد تاخت امروز
برون از شهر قصری داشت قیصر
که بودش صن میدان در برابر
ز ایوان افسر و خورشید عذرا
برون رفتند بر عزم تماشا
بر آن قصر بهشت آیین نشستند
نظر بر منظر جمشید بستند
دو ماه مهر طالع چون ستاره
همی کردند در میدان نظاره
بر آمد از ره میدان روا رو
ز چوگانها هوا شد پر مه نو
ز هر جانب خروش نای برخاست
زمین چون آسمان از جای برخاست
سران میدان به اسبان ساز کردند
همایون چتر شاهی باز کردند
ملک شادی شخ اول اسب در تاخت
به چوگان جلادت گوی می باخت
گه از چپ گوی می زد گاه از راست
ز سرداران قیصر مرد می خواست
ملک از جا براق جم برانگیخت
زمین و آسمان را در هم آویخت
به چوگان گوی می برد از معامل
چو مه رویان به زلف از عاشقان دل
ز پی چندان که شادی می دوانید
به جز گرد براق جم نمی دید
به شادی باز کرد آن نیک پی روی
چو اقبال و سعادت همرش گوی
سیه رو ماند شادی بر سر راه
نمی شایست رفتن در پی شاه
چو خورشید آن قد و شکل و شمایل
بدید این بیتها می خواند در دل:

بخش ۸۶ - غزل

باد صبا به گرد سمندش نمی رسد
سرو سهی به قد بلندش نمی رسد
بر مه شکسته طرف کلاه است ازین سبب
از چشم آفتاب گزندش نمی رسد
گرد سمند او به فلک نمی رسد ولی
خنگ فلک به گرد سمندش نمی رسد
پایم به بند زلف گرفتار کرده است
دردا که دست بنده به بندش نمی رسد
به هر گردی که می انگیخت جمشید
بر آوردی غبار از جان خورشید
به هر گامی که اسبش بر گرفتی
ز اشک آن خاک در گوهر گرفتی
صنم گلگون سرشک از دیده می راند
ملک شبدیز با گلگونه می راند
ملک گوی ار همه کس پیش می برد
به هر صنعت که بود از پیش می برد
غریو اهل روم و شام برخاست
ملک چوگان فکند و نیزه را خواست
در آمد خوش به طرد و عکس کردن
به طرد بدسگال و عکس دشمن
سماک رامح از بالای افلاک
ز غیرت نیزه را انداخت بر خاک
هزاران حلقه همچون زلف جانان
ز چوگان کرد در میدان بر افشان
ز پشت باد پا چون باد در تک
به رمح ان حلقه ها بر بود یک یک
بر او شاهنشه از جان آفرین کرد
ثنای قدرت جان آفرین کرد
به پیروزی ز میدان باز گشتند
همان با نای و نی دمساز گشتند

بخش ۸۷ - نجات دادن جمشید ، قیصر را از مرگ

چو این شهباز زرین بال خاور
پرید اندر هوا با رشته زر
هزاران زاغ زرین زنگله ساز
بسوی باختر کردن پرواز
به صحرا رفت لشکر فوج بر فوج
ز یوز و باز و شاهین دشت زد موج
سوی نخجبیر گه رفتند تازان
رها کردند بازان را به غازان
چو یوز او رسن بگشادی از طوق
غزاله طوق دارش گشتی از شوق
هژبری ناگهان برخاست از دشت
که شیر از هیبتش روباه می گشت
دو چشمش چون دو در در عین برزخ
دهان و سر چو چاه ویل و دوزخ
چو دندان گرازش بود دندان
چو تیغ تیز روز رزم خندان
خروشید از سر تندی چو تندر
خروشان رفت سوی اسب قیصر
جهان سالار جم از دور چون دید
که شیر آمد، چو کوه از جا بجنبید
براق گرم رو را راند چون میغ
ببارید از هوا بر شیر نر تیغ
هژبر جنگجو یازید چنگال
گرفت اسب شهنشه را سر و یال
چو شیر انداخت مرکب کرد آهنگ
به سوی شاه و بر شه کار شد تنگ
ملک جمشید ازین معنی بر آشفت
عقابی کرد با زاغ کمان جفت
خدنگ چارپر زد بر دل شیر
خدنگش خورد و گشت از جان خود سیر
به تیری چون ملک شیری چنان گشت
ز هازه خاست از چرخ کمان پشت
ز چنگال اجل قیصر امان یافت
ز زخم ناوک جمشید جان یافت
روان قیصر سوی جمشید تازید
بیامد دست و بازویش بنازید
چو قیصر چشم زخمی آنچنان یافت
عنان از صید گه بر بارگه تافت

بخش ۸۸ - ستایش قیصر از دلاوری جمشید

فرستاد افسر و خورشید را خواند
بر خود چون مه خورشید بنشاند
حدیث صید گاه و شیر و جمشید
حکایت کرد یک یک پیش خورشید
بدو گفت این پسر خسرو نژادست
که خسرو سیرت و خسرو نهاد است
رخش آیینه آیین شاهی است
ز سر تا پا همه فر الهی است
مرا مرد هنر پرورد باید
ز شخص بی هنر کاری نیاید
کنون در کار شادی من حزینم
غمی در دل نمی آید جز اینم
عیار گوهرش کرچه درست است
ولی در کار من یکباره سست است
به هر بابی که کردم آزمایش
ندیدم یک سر مو زو گشایش
ز جاه و گوهر ارچه با نصیب است
ولی در کار چون تیغ خطیب است
تیغ خطیبش می شمارد
که قطعاً هیچ برایی ندارد
چو بشنید این فسانه افسر از جفت
بدو کرد آفرین از مهر و پس گفت:
«بدان، شاها حقیقت کان جوانمرد
که دیدست او بسی گرم و بسی سرد
به پیش من کنون عین الیقین است
که نور دیده فغفور پین است
هوای خدمت درگاه قیصر
بر آوردش ز تخت و تاج و کشور
نشاط پایه تخت خداوند
چو یاقوتش ز جای خویش بر کند»

بخش ۸۹ - غزل

عشق مرا از هزار کار برآورد
گرد جهانم هزار بار برآورد
یار مرا خوی تنگ بود به غایت
عشق دلم را به خوی یار بر آورد
لشکر سودای عشق بر سر من تاخت
از تن خاکی من غبار برآورد
خیز و بیا چشم روزگار برآور
کز تو مرا چشم روزگار برآورد
با تو بیا تا دمی به کام برآیم
همان که فراقت زما دمان برآورد
کام من جان به لب رسیده برآورد
ز آن لب شیرین کزین هزار برآورد
بس که مرا چون صبا هوای خیالت
گرد گلستان و لاله زار برآورد
قد تو در چشم من به جلوه درآمد
سرو سهی را ز جویبار برآورد
به پاسخ گفت با بانو جهاندار
نخست اندیشه می باید در این کار
نیابی خیر از آن شاخ برومند
که سازد با درخت خشک پیوند
چرا در خاک سیمی را کنم گم
که می شاید به کحل چشم مردم؟
بری طوبی ز خلد جاودانی
بری در غیر ذی زرعش نشانی
هر آنکو کرد با ناجنس پیوند
قرین بد گزید از بهر فرزند
به جای نور چشم خویش بد کرد
بدست خویش قصد جان خود کرد
اگرچه قطره زاد از ابر لیکن
به بحر افتاد و شد در بحر ساکن
به لطف خویش بحر او را بپرورد
یتیم بحر نام خویشتن کرد
بزرگی و هنر از یم در آموخت
هنرهای بزرگان زو هم آموخت
چو صاحب مکنت و صاحب هنر شد
سزای گوشوار و تاج و زر شد
تو یک مه گر به لطفش می بخوانی
به خورشید جهانتابش رسانی
تو خورشید جمالی او مه نو
نظر می دارد از لطف تو پرتو
گرفتم خود نه از فغفور چین است
خردمندیش ما را خود یقین است
همه شب بود با قیصر دراین زار
همی راند از غم و شادی سخن باز

بخش ۹۰ - خواستگاری شادیشاه از دختر قیصر

چو رای هند رخ بر تافت قیصر
نمود از ملک چین رخشنده افسر
تقاضای عروسی کرد داماد
بر قیصر به خواهش کس فرستاد
شه رومی به ابرو چین درآورد
تأمل کرد و آنگه سر برآورد
که: «شادیشاه نور دیده ماست
ولیکن هست از او ما را سه درخواست
نخستین از پی کابین دختر
دهد یک نیمه ملک شاه و بربر
دوم باید که پوید سوی افرنج
برسم باج از آن بوم آورد گنج
سوم شرط آنکه سوی کشور شام
نسازد عزم و اینجا گیرد آرام
مبادا کو شود زین شرط مأیوس
مراد ما از این نام است و ناموس»
رسولان چون شنیدند این حکایت
به شادی باز گفتند این روایت
ملک را گشت روشن ز آن فسانه
که می گیرد بر او قیصر بهانه
به پاسخ گفت: «این کاریست دشوار
نشاید بی پدر کردن چنین کار
اگر فرمان بود من باز گردم
ازین در با پدر همراز گردم
به فرمان پدر یکسال دیگر
بیایم بر خط فرمان نهم سر»

بخش ۹۱ - بازگشتن شادیشاه به شام

حکایت را بدین پیدا شد انجام
سحرگه کرد شادی روی در شام
ملک جمشید را افسر طلب کرد
حکایتهای شادی شه در آورد
ملک را گفت: «شادی رفت در شام
نمی دانم که چون باشد سرانجام
ندانم کو کشد لشکر برین بوم
ز شادی عکس گردد کشور روم؟
ملک برخواست گفت: «ای بر سران شاه
ز ماهی یاد محکوم تو تا ماه
اگر فرمان دهد فرمانده روم
روم سازم بر ایشان شام را شوم
همی تا بر تو شام آرد عدو بام
روم از روم و صبحش را کنم شام»
بدین معنی ملک فصلی بپرداخت
که از شادی سر افسر برافراخت
بدو گفت: » آفرین بر گوهر نیک!
قوی مردانه می گویی سخن ، لیک
زگفتار تهی کاری نیاید
بگفتار اندرون کردار باید
اگر زین عهد و پیمان بر نگردی
به جای آورده باشی شرط مردی
ترا قیصر ز گردون بگذراند
دهد دختر به خورشیدت رساند»
به دارای جهان جم خورد سوگند
که : «تا جان و تنم را هست پیوند
من از فرمان قیصر بر نگردم
اگر زین قول برگردم ، نه مردم
بباشم در رهش تا زنده باشم
بدین در کمترینش بنده باشم»
چو بشنید آن سخن برخاست آن سرو
به پیش قیصر آمد راست آن سرو
بدادش مژده از گفتار جمشید
شهنشه شاد شد از کار جمشید
اشارت کرد از آن پس رومیان را
که: « در بندید بهر کین میان را»

بخش ۹۲ - لشکر کشی جمشید از روم به شام

زند از شهر گردان خیمه بر دشت
زمین از خیمه همچون آسمان گشت
هنرمندان ز کین دلها پر از خون
ز تن کردند ساز بزم بیرون
ز هر سو لشکری آمد به انبوه
تو گفتی گشت بر صحرا روان کوه
برون از شهر دشتی بود دلکش
چو گلزار جوانی خرم و خوش
چو روی جم در آن گلها شکفته
چو چشم آهوان بر لاله خفته
میان یاسمین و نسترن در
بلورین برکه ای چون حوض کوثر
ز هر سویی روان نالنده رودی
برو گوینده هر مرغی سرودی
گلش صد بار لعل افکنده بر هم
نمی آمد لبش از خنده بر هم
هوایش عقد پروین دانه می کرد
معنبر زلف سنبل شانه می کرد
چنار و گل ز ابرش آب جسته
به آب ابر دست و روی شسته
چو پیری زاده از مادر شکوفه
زبان بهانده سوسن در شکوفه
دل گل چون دماغ پور سینا
درختان چون درخت طور سینا
چمن از سایه بید و گل بان
کشیده سایبانها گرد بستان
به سوری این غزل می خواند بلبل
سحر گه در مقام نغز با گل:

بخش ۹۳ - غزل

بود ز غم صد گره بر گل و بر بارگل
باد به یکدم گشاد صد گره از کار گل
طرف چمن را چو کرد چشم شکوفه سپید
باز منور شدش دیده به دیدار گل
لاله زر آتشی است ناسره اش در میان
لاجرم آن قیمتش نیست به بازار گل
قوس قزح در هوا تا سر پرگار زد
دایره لعل گشت نقطه پرگار گل
در چمنی کان صنم جلوه دهد حسن را
خار عجب گر کشد بار دگر بار گل
کف به لب آورده باز جام پر از لعل می
می به کف آور ببین روی پریوار گل
ملک با لشکری افزون ز باران
فرود آمد در آن خرم بهاران
میان سبزه چون گل جای کردند
ملک را بارگه بر پای کردند
به یاد روی گل ساغر گرفتند
چو نرگس دور جام از سر گرفتند
ملک یک هفته با قیصر طرب کرد
بر آن گل ارغوانی باده می خورد
ملک نالید یک شب پیش مهراب
که کار از دست رفته ای دوست دریاب
چنین از عمر تا کی دور باشم؟
ز جان خویشتن مهجور باشم؟
برای من بسی زحمت کشیدی
ز دست من بسی تلخی چشیدی
برای من بکن یک کار دیگر
بیار آن ماه را یکبار دیگر
سرشک از دیدگان بارید بر زر
فرو خواند این غزل با اشک برتر

بخش ۹۴ - دوبیتی

آیا کراست زهره؟ آیا کراست یارا؟
کر من برد به یارم این یک سخن که: «یارا؟
بستان ما ندارد بی طلعت تو نوری
ای سرو ناز بازآ ، بستان ما بیارا»
چنان دلخسته هجرانم امشب
که مشتاق وداع جانم امشب
به شب مهراب رفت از پیش جمشید
شب مهتاب شد جویای خورشید
سواری دید بر شبرنگی از دور
چو در تاریکی شب شعله نور
چو طاووسی نشسته بر پر زاغ
چو بادی کاورد گلبرگی از باغ
همی آمد بر آن تازنده دلدل
چو بر باد بهاری خرمن گل
چو مهرابش در آن شب دید بشناخت
که خورشید است سر در پایش انداخت
به زاری گفت «ای شمع دل افروز
شبت فرخنده باد و روز نوروز
بیا ای تازه گلبرگ بهاری
بگو عزم کدامین باغ داری؟
ز جان نازکتری ای سرو آزاد
به تنها می روی جانت فدا باد
سبک گردان عنان و زود بشتاب
رکابت را گران کن، وقت دریاب
مگر جمشید را سازی وداعی
مهی دارد هوای اجتماعی»
به شب می راند مرکب گرم خورشید
بیامد تا به لشکرگاه جمشید
در آن گلزار عمر افزای مهتاب
ملک با یاوران بر گوشه آب
نشسته صوت بلبل گوش می کرد
به یاد یار جامی نوش می کرد
کجا بر سنبلی بادی گذشتی
ملک شوریده و آشفته گشتی
گمان بردی که مشکین زلف یارست
که از باد بهاری بیقرار است
چو سرو نازنین جنبید از جای
ملک از جای جستی بی سر و پای
چنان پنداشتی کامد نگارش
گرفتی خوش در آغوش و کنارش
دوان آمد به پیش شاه مهراب
که شاها ، هان شب قدرست، دریاب
به استقبالت آمد بخت پیروز
شب قدر تو خواهد گشت نوروز
چو شد خورشید با آن مه مقابل
ملک را برزد این مطلع سر از دل

بخش ۹۵ - غزل

شادی آمد از درون امشب که هان جان می رسد
جان به استقبال شد بیرون که جانان می رسد
یار چون گیسو کشان در پای یار آمد ز در
مژده ای دل کان شب سودا به پایان می رسد
خوش بخند ای دل که اینک صبح خندان می دمد
خوش برقص ای ذره کاینک مهر رخشان می رسد
پریشان و سرو جان داده بر باد
چو زلف آمد ملک بر پایش افتاد
گل خندان به زیر پر گرفتش
گشاد آغوش و خوش در بر گرفتش
نشستند آن دو نازک یار باهم
بر آن گلزار روح افزا چو شبنم
بپرسیدند هر دو یکدگر را
ببوسیدند بادام و شکر را
خوشا آن هر دو معشوق موافق
که بنشینند با هم چون دو عاشق
به مژگان گفته با هم هر دو صد راز
به ابرو کرده باهم هر دو صد ناز
ملک را گفت: «ای روی تو روزم
به شام آورده روز دلفروزم
مده بر عکس خورشید ای گل اندام
سپاه حسن چون مه عرض بر شام
رخ فرخ چرا می تابی از روم
به عزم بام صبحم را مکن شوم
ندانم تا کی ای عمر گرامی
چنین تو در سفر فرسوده مانی
چو مه روز و شب ای زرین شمایل
چه تن می کاهی از قطع منازل؟
مه و خور گرچه در بر داری از من
ندیدی هیچ برخورداری از من
تو چون زلف ار نبودی فتنه بر روم
چرا گشتی چنین سرگشته در روم
ز حلوایم بجز دودی ندیدی
زیانها کردی و سودی ندیدی»
بگفت این و سرشک از دیده افشاند
روان این مطلع موزون فرو خواند:

بخش ۹۶ - دوبیتی

از دیده دلم روز وداعش نگران شد
با قافله اشک در افتاد و روان شد
ای جان کم از او گیر برو با غم او باش
دل رفت و همه روزه در آن می نتوان شد
جوابش داد جم کای مایه ناز
طراز خوبی و پیرایه ناز
تن و جان کرده ام وقف هوایت
سرم بادا فدای خاک پایت
سر من گرنه سودای تو ورزد،
سر وارون سودایی چه ارزد؟
ز شمعت شعله ای در هر که گیرد
چراغ روشنش هرگز نمیرد
ز جان و تن که بنیادیست بس سست
مراد من تویی و صحبت تست
تنم خاک است و جانم باد پر درد
چه برخیزد ز خاک و باد جز گرد؟
به اقبالت نمی اندیشم از کس
مرا از هجر تست اندیشه و بس
مرا باغمزه این دل می خراشد
چه باک از زخم تیغ و تیر باشد؟
چو خواهم طاق ابروی تو دیدن
چرا باید کمان باری کشیدن
ز بهر آن زنم بر تیغ جان را
ز عشق آن شوم قربان کمان را
درین ره از هوا سر می زنم من
اگر سر می نهم خونم به گردن
فک با عاشقان دایم به کین است
چه شاید کرد قسمت اینچنین است؟
فلک تا تیغ خود خواهد کشیدن
عزیزان را زهم خواهد بریدن
ملک می گفت و آب از دیده می راند
بر او این قطعه موزون فرو خواند

بخش ۹۷ - قطعه

در آن روز وداع آن ماه خوبان
لبم بر لب نهاد و گفت نرمک
ز روی حسرت او با من همی گفت:
هذا فراق بینی و بینک
همه شب با دوتن افسر در آن دشت
تماشا را بدان مهتاب می گشت
طوافی گرد آب و سبزه می کرد
ز ناگه ره بدان منزل در آورد
به یک منزل دو مه را دید با هم
نشسته هر دو چون بلقیس با جم
نوای چنگ و بانگ رود بشنود
بدان فرخ مقام آهنگ فرمود
در آن مهتاب خرم بود خورشید
نشسته چون گلی در سایه بید
چو مادر را بدید از دور بشناخت
صنم خود را به بیدستان درانداخت
به دستان چون فلک نقشی عیان کرد
به بیدستان چو گل خود را نهان کرد
زمانه قاطع عیش است و شادی
نمی خواهد به غیر از نامرادی

بخش ۹۸ - رباعی

چون گل دهنی زمانه پر خنده نکرد
کش باز به خون جگر آکنده نکرد
چون غنچه گل دمی دلی جمع نگشت
کایام هماندمش پراکنده نکرد
ملک چون عکس تاج افسری یافت
زجای خود به استقبال بشتافت
ز جای خود نرفت و رفت از جای
چو دامن بوسه اش می داد بر پای
به آغوش اندر آورد افسرش مست
گرفتش سیب سیمین بر کف دست
لبان و مشک و شهد و می به هم دید
می مشکین ز شیرین شهد نوشید
به زیر بید بن می دید خورشید
ز غیرت شد تنش لرزان تر از بید
ملک گفت: « از کجا ای سرو نامی
به اقبال و سعادت می خرامی؟

بخش ۹۹ - غزل

سوی کلبه فقیران به سعادت و سلامت
بکجا همی خرامی صنما خلاف عادت؟
سوی کشته ای گذر کن ببهانه زیارت
بشکسته ای نظر کن به طریقه عیادت
الا ای تازه ورد ناز پرورد
بدین صحرا کدامین بادت آورد
به خورشیدی چه نقصان راه یابد
اگر بر خانه موری بتابد
سهایی را منور کرد ماهی
گدایی را مشرف کرد شاهی
بگسترد آفتابی سایه بر خاک
گذاری کرد دریایی به خاشاک»
به پاسخ گفتش آن خورشید شب رو
ملک را کای جهان سالار خسرو
من اندر خواب خوش بودم به مسکن
خیالت ناگه آمد بر سر من
غمت در دامن جان من آویخت
درین سودا ز خواب خوش برانگیخت
کشانم بخت بیدار تو آورد
شب وصل تو امشب روزیم کرد
ملک آشفته بود و سخت بی خویش
حجاب شرم دور انداخت از پیش
به پاسخ گفت: «ای حور پری زاد
جمالت آنکه جانم داد بر باد
چه باشد گر بدین طور تمنی
کند بر عاشقان نور تجلی؟
مرا دیدارش امشب در خیالست
زنان را یک نظر دیدن حلالست
هوس دارم که از دورش ببینم
به چشمان درد بالایش بچینم»
جوابش داد بانو کاین خیالست
به شب خورشید را دیدن محالست
شبست اکنون و از شب رفته یک بهر
رهی دورست ازین جا تا در شهر
کجا خورشیدت امشب رخ نماید؟
مراد امشبت فردا برآید»
درین بئد او که شهناز از ره راست
بدین ابیات مجلس را بیاراست
دل ما در پی آن یار، که جانانه ماست،
گشته سرگشته و او همدم و همخانه ماست
آنکه بیرون زد ازین خیمه سراپرده حسن
همچنان گوشه نشین دل دیوانه ماست
چو شاه چین ز مشرق راند موکب
روان شد خیل زنگی سوی مغرب
خروش کره نای و گردش گرد
به گردون در زحل را کور و کر کرد
هوا بگرفت ابرو کوس شد رعد
به روز اختیار و طالع سعد
به ملک شام شاه چین روان شد
شه رومش دو منزل همعنان شد
دو منزل با ملک همراز گردید
وداعش کرد و زآنجا باز گردید
ملک جمشید ترک جام می کرد
سمند عیش و عشرت باز پی کرد
از آنجا کرد رود و جام بدرود
به جای جام زر جست آهنین خود
به جای ساعد سیمین خورشید
حمایل کرد در بر تیغ جمشید
دو شب در منزلی نگرفت آرام
سپه می راند یکسر تا در شام
خبر شد سوی شاه شام مهراج
که: «بحر روم شد بر شام مواج
نبود از عرض لشکر ارض پیدا
سپه را نیست طول و عرض پیدا
سواد شام از آن لشکر سیاه است
زمین چون آسمان بر بارگاه است»
سر مهراج شد زاندیشه خیره
شدش بر دیده ملک شام تیره
ملک مهراج را هژده پسر بود
سپاه و ملک و گنج از حد بدر بود
از ایشان بود شادیشاه مهتر
به وجه حسن بود از ماه بهتر
به شادی گفت سورت ماتم آورد
عروس ما نر آمد ، چون توان کرد؟
گمان بردم که غز باشد عروسم
چه دانستم که نر باشد عروسم
کنون بر رزم باید عزم کردن
بسیج رزم و ترک بزم کردن
سر گنج درم را بر گشادن
به لشکر بهر دشمن سیم دادن
مده مر تیغ زن را بی گهر تیغ
گه بی گوهر نباشد کارگر تیغ
سپاه آمد ز هر گوشه فراهم
ز گردش اشهب گیتی شد ادهم
ز هر مرزی روان شد مرزبانی
ز هر شهری برون شد پهلوانی
ز درگه خاست آواز تبیره
شدند ان انجمن جم را پذیره
به صحرای حلب بر هم رسیدند
دو کوه آهنین لشکر کشیدند
دو کوه آهنین دو بحر مواج
یکی جمشید و دیگر شاه مهراج
به هم خوردند باز آن هر دو لشکر
سران را رفت بر جای کله سر
جهان برق یمان از عکس شمشیر
فلک را آب می شد زهره شیر
ز بیم آن روز ابر باد رفتار
به جای آب خون انداخت صد بار
برآمد ناگهان ابر سیه گون
تگرگش ز آهن و بارانش از خون
چو شد قلب و جناح از هر طرف راست
ملک جمشید قلب لشکر آراست
چو کوه افشرد بر قلب سپه پای
که در قلب همه کس داشت او جای
ز هر سو گرد بر گردون روان شد
زمین پنداشتی برآاسمان شد
چو خنجر در سر افشانی دلیران
علم وار ، آستین افشاند بر جان
علم بر ماه سر ساییده از قدر
سنان نیزه خوش بنشسته در صدر
ز دست باد پایان خاک بگریخت
برفت از دامن گردون بر آویخت
ز گلگون می لبالب بود میدان
به میدان کاسه سرگشته گردان
زمانی نیزه کردی دلربایی
زمانی گرز کردی مهر سایی
دم پیچان کمند خام و پر خم
سر اندر حلقه آوردی چو ارقم
ز لشکر دست چپ مهراب را داد
دگر جان ملک سهراب را داد
که بد سهراب قیصر را برادر
جوانی پهلوانی بد دلاور
ملک تیغ مخالف دوز برداشت
میان ترک تارک فرق نگذاشت
ز دست راست چون بر کوه سیلاب
روان بر قلب شادی تاخت سهراب
ز شادی روی را مهراب بر تافت
به سوی مرز شد قیصر عنان تافت
ز یکسو رایت مهراب شد پست
عنان بر تافت بر سهراب پیوست
ملک جمشید تنها ماند بر جای
سپه را همچنان می داشت بر جای
به پایان هم رکاب او گران شد
تو گفتی بیستون از جا روان شد
چو صبح از تیغ چو آب آتش انگیخت
که از پیشش سپاه شام بگریخت
سپاه شام در یکدم چو انجم
شدند از صبح تیفش یک بیک گم
گهی بر چپ همی زد گاه بر راست
هم آورد از صف بدخواه می خواست
دلیران یکسر از پیشش گربزان
ز اسبان همچو برگ از باد ریزان
ملک تا نیمروز دیگر از بام
همی زد تیغ چون خور در صف شام
به آخر روی از و بر کاست مهراج
بدو بگذاشت تخت و کشور و تاج
ملک در پی شتابان گشت چون سیل
فغان الامان برخاست از خیل
شدند از سرکشان شاه شاهان
بر جمشید شه فریاد خواهان
بر او چون کار ملک شام شد راست
به داد و بخشش آن کشور بیاراست
مشرف کرد دارالملک مهراج
منور شد به نور طلعتش تاج
عقاب از عدل او با صعوه شد جفت
ز شاهین کبک فارغ بال می خفت
سپرد آن مملکت یکسر به نوذر
که نوذر خویش افسر بود و قیصر

بخش ۱۰۰ - بازگشت جمشید به روم و دامادی او

به پیروزی و بهروزی از آن بوم
ملک جمشید روی آورد در روم
پس آگاهی به سوی قیصر آمد
که از شام آفتاب چین بر آمد
به ملک روم با جانی پر امید
مظفر بازگشت از شام جمشید
برآورده به بخت نیک کامش
به مردی رفته بر خورشید نامش
ز شهر آمد برون با سرکشان شاه
دو منزل شد به استقبال آن ماه
سران هر یک چو هوشنگ و فریدون
به استقبال او رفتند بیرون
چو آمد رایت جمشید نزدیک
شد از گرد سپه خورشید تاریک
جهانی پر غنیمت دید قیصر
ز گنج و بادپای و تخت و افسر
به دل می گفت هر دم خرم و شاد
که بر فرخنده داماد آفرین باد
نمی شاید شمردن این غنیمت
همی باید سپردن این غنیمت
ملک چون دید چتر قیصر از دور
فتاد اندر زمین چون سایه از نور
به نازش در کنار آورد قیصر
هزارش بوسه زد بر روی و بر سر
ملک سر زد، رکاب شاه بوسید
ز رنج راه شامش باز پرسید
کزین رنج شدن چون بودی ای ماه؟
به صبح و شام چون سپردی این را؟
ز چین بر روم پیچیدی عنان را
چو خور تا شام بگرفتی جهان را
تو کار جنگ بیش از پیش کردی
برو کاکنون تو کار خویش کردی
ملک گفت ای جهان چون من غلامت
همه کار جهان بادا به کامت
مرا این دولت و پیروزی از تست
همه سرسبزی و بهروزی از تست»
نهاده دست بر هم قیصر و جم
حکایت باز می گفتند با هم
همه ره تا به درگه شاه قیصر
به پیروزی ز ساقی خواست ساغر
دو هفته هر دو باهم باده خوردند
سیم برگ عروسی ساز کردند
به روز اختیار فرخ اختر
به فال سعد جشنی ساخت قیصر
چو انجم روشنان دین نشستند
مه و خورشید را عقدی ببستند
چنان در روم سوری کرد بنیاد
که شد زان سور عالی عالم آباد
به هر شهری و کویی بود جشنی
نگارین کرده کف هر سرو گشنی
به نقشی رو نمودی هر بهاری
به دستی جلوه کردی هر نگاری
همان در جلوه طاووسان آن باغ
به حنا پای رنگین کرده چون زاغ
زمرد با گهر ترکیب کردند
چو گردون حجله ای ترتیب کردند
نشست آن آفتاب شام رقع
به پیروزی در آن برج مرصع
نگار از شرم دستش می شد از دست
به پایان گشت حنا نیز پا بست
مه مشاطه با آیینه برخاست
رخ خورشید چون گل خواست آراست
چو رویش دید رو در حاضران کرد
کزین خوشتر چه آرایش توان کرد؟
رخش در آینه این نظم شیرین
شکر را همچو طوطی کرد تلقین

بخش ۱۰۱ - رباعی

ای آینه کرده در رخت روی امید
بر چشمم ازین خط سیه روی ، سپید
به ز آن نبود که دیده دوزند آنجا
کآیینه براری کند با خورشید
چو مشاطه زدش در زلف شانه
نسیم این بیت را زد بر ترانه:
از بس گره و پیچ که زلف تو نمود،
آمد شدن شانه در آن مشکل بود
در حل دقایق ارچه ره می پیمود،
از مشکل زلف شانه مویی نگشود
چو نیل خط کشیدندش به آواز
بخواند این بیت را بر شاه شهناز
روزی که فلک حسن تو را نیل کشید
چشم بد روزگار را میل کشید
چو بر ابرو کمانش وسمه بنهاد
مغنی بر کمانچه ساز می داد:
روی تو که آتشی در آفاق نهاد،
بس داغ که بر سینه عشاق نهاد
مشاطه چو چشم و طاق ابروی تو دید
از هوش برفت و وسمه بر طاق نهاد
چو آمد غمزه اش با میل در ناز
فرو خواند این رباعی ارغنون ساز:
چو میل ز جیب سرمه دان سر بر کرد
نظاره چشم سیه دلبر کرد
خود را خجل و سرزده در گوشه کشید
از دست بتم خاک سیه بر سر کرد
چو شد در چشم شوخش سرمه پیدا
بهار افروز خواند این نظم غرا:
ای خاک در تو سرمه دیده ما
خور از هوس خاک رهت چشم سیاه
با خاک رهت که سرمه آرد در چشم
جز میل که باد بر سرش خاک سیاه؟
چو بر برگ سمن خندید غازه
سمن رخ زد بر آب این شعر تازه

بخش ۱۰۲ - رباعی

از رنگ بیاض رویت ای رشک قمر
وز عکس گل جمالت ای غیرت خور
مشاطه آفتاب بر روی افق
سرخاب و سپیداب کشد شام و سحر
چو شیرین را به هودج در نشاندند
فرستادند و خسرو را بخواندند
ملک جمشید مست از بزم مستان
خرامان رفت در خرم شبستان
شبستانی چو زلف مشک مویان
منور کرده حسن ماهرویان
نگارین لعبتان خلخ و چین
چو سر ناز سر تا پای رنگین
سمن رویان چو سرو استاده بر پای
همه صاحب جمال و مجلس آرای
به دست هر یکی شمعی معنبر
بتان را گرم چون شمع از هوا سر
به هر شمعی که ماهی بر گرفته
فلک صد شمع انجم در گرفته
فروغ بزم آن شب برده ناموس
ازین هر هفت شمع و هفت فانوس
ز شادی بر فلک رقصیده ناهید
که هست امشب وصال ماه و خورشید
شب هندو به لالائی روارو
همی زد در رکاب آن مه نو
نثاری بر سرش ریزان ز بالا
ز اطباق فلک لولوی لالا
شهنشه دید زنگاری نقابی
به شب در مهد زنگار آفتابی
چو باد صبح دم صد لاله بنمود
ز گلبرگش نقاب شرم بگشود
در آمد چون نسیم نو بهاری
کشید آن غنچه را در بوسه کاری
ز سوسن نارون را ساخت چنبر
ز گلبرگ بهاری کرد بستر
دو سرو ناز پیچیدند بر هم
دو شاخ میوه پیوستند بر هم
کشید آن خرم گل را در آغوش
برون کرد از تنش دیبای گلپوش
برش تا ناف باغی بود ز سوسن
بزیر سوسن از نسرین دو خرمن
سمن را یافت در والا حصاری
ببسته لاله زاری در ازاری
ز مویش صد هزاران خون به گردن
نبودش جز میان یک موی بر تن
میان با یاسمین و نسترن در
بلورین برکه ای چون حوز کوثر
بلورین کوه در زیر کمر گاه
در آن کوه و کمر دل گشته گمراه
فرود برکه اش عین الحیوتی
معصفر روزه اش از هر نباتی
دو همبر در بر او کرده فراهم
بر آن دربند مهر خاتم جم
کلید آن در از پولاد چین بود
ز سیمین درج قفل لعل بگشود
به ناگه خاتم یاقوت خورشید
فتاد اندر دم ماهی جمشید
شد از خورشید پیدا کان یاقوت
روان در چشمه خورشید شد حوت
یکی سیراب شد از عین خورشید
یکی سرمست گشت از جام جمشید
فلک شد چاکر و ایام داعی
جهان می ساخت بر ساز این رباعی:
باد آمد و بکر غنچه را دمها داد
نرمک نرمک بند قبایش بگشاد
پیراهنش امروز به خون آلوده ست
پیداست که دوش دختری داد بباد
چو مه رویان زنگاری شبستان
پس زرین تتق گشتند پنهان
عروس روز خون آلوده دامن
خرامان شد برین پیروز گلشن
خوش خندان و عنبر بوی جمشید
برون آمد چو صبح از مهد خورشید
حریر چینی و مصری قلم خواست
رخ صبح از سواد شب بپیراست

بخش ۱۰۳ - نامه جمشید به پدر

ملک جمشید بنوشت از ره دور
بشارت نامه ای نزدیک فغفور
چو از حد خدا پرداخت خامه
برین ابیات کرد آغاز نامه:

بخش ۱۰۴ -

ای پیک صبا مصر وصالم بکف آمد
از جای بجنب آخر و برخیز بشیرا
پیراهن این یوسف گم گشته خون تر
القاه علی وجه ابی، یات بصیرا
حدیث شوق دارد عرض و طولی
چه بتواند رسانیدن رسولی؟
چو شرح سوز دل با خامه گویم،
به خون دیده روی نامه شویم
به جای دوده دود از نی برآرم
بلاهای سیاهش بر سر آرم
ستمهایی که من دور از تو دیدم
جفاهایی که از دوران کشیدم
اگر گویم دلت باور ندارد
درون نازکت طاقت نیارد
دلم در بحر حیرت غوطه ها خورد
ولیکن عاقبت گوهر بر آورد
اگر چه تلخ بار آمد درختم
در آخر عقد حوا کرد بختم
ز زنبور ارچه زخم نیش خوردم
ولیکن شهدش آخر نوش کردم
چه شد گر شد جهان تاریک برمن؟
به خورشیدم شد آخر چشم روشن
اگر چه زحمت ظلمت کشیدم
زلال چشمه حیوان چشیدم
نواندست آرزو اکنون جز اینم
که دیدار عزیزت باز بینم
جمال وصل از آن رو در نقاب است
که چشم بد میان ما حجاب است
نسیم صبح دولت چون بر آید
ز روی آرزو برقع گشاید
چون سر چاه بلا باز شود بر یعقوب
حال پیراهن یوسف همه پوشیده شود
باش تا دست دهد دولت ایام وصال
بوی پیراهنش از مصر به کنعان شنود
چو جم در نامه حال دل بیان کرد
بریدی را به چین حالی روان کرد
ز عهد روزگار خویش راضی
ملک می خواست عذر عهد ماضی
نه یکدم بی نشاط و باده بودی
نه بی صوت عنادل می غنودی
ز جام لعل نوشین باده می خورد
قضای صحبت مافات می کرد
پس از سالی صبوحی کرد یک روز
ملک با آفتاب عالم افروز
به باغی خوشتر از فردوس اعلی
بنایش را خواص نقش مانی
به تیغ بیدش افکنده سپر غم
نسیمش داده جان از ضعف هر دم
سر نرگس ز می مایل به پستی
گشاده برگ چشم از خواب مستی
نشسته بر چمن قمری و بلبل
این غزل بر نرگس و گل

بخش ۱۰۵ - غزل

چمن شمع ز مرد ساق نرگس را چو بردارد
به سیمین مشعلی ماند که آن مشعل دو سر دارد
فرو برده به پیش باد هردم خون دل لاله
که از سودا دل لاله بسی خون در جگر دارد
مگر خواهد گشادن باغ شاخ ارغوان را خون
که نرگس تشت زر بر دست و گلبن نیشتر دارد
صبا عرض گل و شمشاد می داد
بخار چین ملک را یاد می داد
نسیم صبح با انفاس مشکین
همی آمد زدشت تبت و چین
ز ناگه ارغنون برداشت آهنگ
سرایید این غزل در پرده چنگ:

بخش ۱۰۶ - دوبیتی

مرا چو یاد زیار و دیار خویش آید
هزار ناله زار از درون ریش آید
نشسته در پس زانوی غربتم شب و روز
خدای داند ازین پس مرا چه پیش آید

بخش ۱۰۷ - تدبیر جمشید و خورشید برای عزیمت به چین

ز شوق ملک چین آهی بر آورد
به نرگس زار آب از دل در آورد
شد از آه ملک خورشید در تاب
ملک را گفت: کای شمع جهانتاب
چرا هر لحظه دود از دل برآری؟
چرا خونین اشک از دیده باری؟
همانا از هوا می ریزی این دمع
سرت با شاهدی گرمست چون شمع
زعشقت بر جگر پندار داغیست
به ملک چین تورا چشم و چراغیست
ولی جایی که چشم خور فروزد
کسی چون از برای شمع سوزد؟»
ملک گفت: «ای چراغ بزم انجم
سر زلفت سواد چشم مردم
سرشک ما که هست ما در آورد
غم مادر به چشم ما درآورد
تو قدر صحبت مادر چه دانی
که از مادر دمی خالی نمانی؟
وجودم را تب غربت بفرسود
تنم در بوته هجران بپالود
بر احوال من آنکس اشک پاشد
که روزی رنج غربت دیده باشد
از آن پژمرده شد گلبرگ سوری
که در طفلی ز مسکن جست دوری
از آن رو سرو باشد تازه و تر
که پا از مرز خود ننهد فراتر
به خاور بین عروس خاوری را
به رخ مانند گلبرگ تری را
وز آنجا سوی مغرب چون سفر کرد
به غربت بین که چون شد چهره اش زرد
به اقبالت به هر کامی رسیدم
می عشرت ز هر جامی چشیدم
کنون باید به نوعی ساخت تدبیر
که بینم باز روی مادر پیر
عنان بر جانب چین آری از روم
همایون سایه اندازی بر آن بوم
بهارش را دمی آرایش گل
کنی اطراف چین پر مشک سنبل»
صنم را رخ ز تاب دل برافروخت
دلش بر آتش سودای جم سوخت
به جم گفت: «این حدیث امشب به افسر
بگوید تا کند معلوم قیصر
ببینم تا چه فرمان می دهد شاه
ترا از رای شه گردانم آگاه
به نزد مادر آمد صبح خورشید
حکایت باز گفت از قول جمشید
که: «جم را شوق مادر گشته تازه
ازین درگاه می خواهد اجازه
تو می دانی که جم را جای چین است
ز چینش تا بدخشان در نگین است
بدین کشور نخواهد دل نهادن
سریر ملک چین بر باد دادن
گه از مادر سخن گوید گه از باب
بباید یک نظر کردن درین باب
بباید دل زغم پرداخت مارا
بسیج راه باید ساخت مارا»
چو بشنید افسر افسر بر زمبن زد
گره بر ابرو و چین بر جبین زد
بر آشفت از حدیث رفتن جم
به دختر گفت: « ازین معنی مزن دم
ترا بس نیست کاشفتی جهانی
گزیدی از جهان بازارگانی؟
بدو دادی سپاه و گنج این بوم
کنون خواهد به چینت بردن از روم
چو خورشید آن عتاب مادری دید
بگردانید وضع و خوش بخندید
به مادر گفت: «ای پر مهر مادر
همانا کردی این گفتار باور
ز چین جمشید بیزارست حالی
ز مادر من نخواهم گشت خالی
ملک را این حکایت نیست در دل
نهد یک موی من با چین مقابل
مزاحی کردم و نقشی نمودم
ترا در مهر خود می آزمودم
من از پیش تو دوری چون گزینم
روم با چینیان در چین نشینم؟
بدین باد و فسون چندانش دم داد
که افسر گشت ازین اندیشه آزاد
ز پیش مادر آمد نزد جمشید
که: «می باید برید از رفتن امید
همی باید نهادن دل بدین بوم
و یا خود بی اجازت رفتن از روم»
ملک گفتا: «مرا با چین چه کارست؟
نگارستان چین کوی نگارست
مرا مشک ختن خاک در تست
سواد چین دو زلف عنبر تست
به هر جایی که فرمایی روانم
به هر نوعی که می رانی برانم
اگر گویی که شو خاک ره روم
غبارم بر ندارد باد ازین بوم
وگر گویی که در چین ساز مسکن
شوم آزرم مردم را کشامن
حکایت را بدان آمد فروداشت
که: «ما را فرصتی باید نگه داشت
شبی بر باد پایان زین نهادن
ازینجا سر به ملک چین نهادن
ملک بر عادت آمد نزد قیصر
به قیصر گفت کای دارای کشور
زمان عشرت و فصل بهار است
هوا پر مرغ و صحرا پر شکار است
هوای دشت جان می بخشد امروز
ز لاله خون روان می بخشد امروز
همه کهسار پر آوای رود است
همه صحرا پر از بانگ سرود است
به صحرا تازی اسبان را بتازیم
به بازان در هوا نقشی ببازیم
دلش خرم شود شه زاده خورشید
که بادا بر سرش ظل تو جاوید
هوس دارد که بر عزم شکاری
رود بیرون به طرف مرغزاری
به پاسخ گفت کین عزمی صواب است
شما را عشرت و روز شباب است
زمان نوبهار و نوجوانی است
اوان عیش و عهد کامرانی است
بباید چند روزی گشت کردن
ز جام لاله گونی باده خوردن
چو از قیصر اجازت یافت جمشید
به ساز راه شد مشغول خورشید
ز گنج و گوهر و خلخال و یاره
ز تاج و تخت و طوق و گوشواره
ز دیبا و غلام و چارپا نیز
ز لالا و پرستاران و هر چیز
که بتوانست با خود کرد همراه
به عزم صید بیرون رفت با شاه
در آن تخجیر گه بودند ده روز
به روز اختیار و بخت پیروز
از آنجا رخ به سوی چین نهادند
پس از سالی به حد چین فتادند
همه ره در نشاط و کام بودند
ندیم چنگ و یار جام بودند
سحرگاهی بشیر آمد به فغفور
که آمد رایت جمشید منصور
به پیروزی رسید از روم جمشید
چو عیسی همعنانش مهد خورشید
ملک فغفور چون این مژده بشنید
گل پژمرده عمرش بخندید
ملک فغفور بود از غم به حالی
که کس بازش ندانست از خیالی
ز تنهایی تن مسکین همایون
چو ناری باره او غرقه در خون
نسیم یوسفش پیوند جان شد
همایون چون زلیخا نوجوان شد
ز شادی شد ملک را پشت خم راست
ندای مرحبا از شهر برخاست
درخت بخت گشت از سر برومند
که آمد تاج را بر سر خداوند
همای چتر شاهی کرد پر باز
که آمد شاهباز سلطنت باز
ملک فرمود آذین ها ببستند
ز هر سو با می و رامش نشستند
چو پیدا گشت چتر شاه جمشید
زده سر از جناح چتر خورشید
چه خوش باشد وزین خوشتر چه باشد
وزین زیبا و دلکش تر چه باشد
که یاری دل ز یاری بر گرفته
که ناگه بیندش در بر گرفته
فرود آمد ز مرکب شاه کشور
گرفت آرام دل را تنگ در بر
همایون را چو باز آمد به تن هوش
گرفت آن سر و سیمین را در آغوش
چو جان نازنینش داشت در بر
هزاران بوسه زد بر چشم و بر سر
ملک در دست و پای مادر افتاد
سرشک آتشین از دیده بگشاد
چو از مادر جدا شد شاه جمشید
همایون رفت سوی مهد خورشید
همایون دید عمری در عماری
چو در زرین صدف در دراری
چو پیدا شد رخ خورشید انور
بر آمد نعره الله اکبر
همایون در رخش حیران فرو ماند
سپاس صنع یزدان بر زبان راند
به دامنها گهر با زر برآمیخت
به دامن بر سرش گهر فرو ریخت
همه با گوهر و سیم نثاری
چو ابر بهمن و باد بهاری
ز صحن دشت تا درگاه شاپور
مرصع بود خاک از در منثور
ز دیبا فرشها ترتیب کردند
رخ دیبا به زر تذهیب کردند
به هر جایی گل اندامی ستاده
چو گل زرین طبق بر کف نهاده
به هر جانب چو لاله دلفروزی
همی افروخت مشکین عود سوزی
ملک جمشید با این زیب آیین
به فال سعد منزل ساخت در چین
خضر سفید شیبت چو دم زد از سیاهی
عین الحیات عالم سر زد ز حوض ماهی
برخاست رای هندو از ملک شام بنشست
سلطان نیمروزی در چین پادشاهی
ملک فغفورش اندر بارگه برد
بدو تاج و سریر و ملک بسپرد
به شاهی بر سر تختش نشاندند
ملک جمشید را فغفور خواندند
بزرگان گوهر افشاندند بر جم
به شاهی آفرین خواندند بر جم
چو کار ملک بر جمشید شد راست
به داد و عدل گیتی را بیاراست
چنان عمری به عدل و داد می داشت
به آخر درگذشت او نیز بگذاشت
چنین بود ای برادر حال جمشید
جهان بر کس نخواهد ماند جاوید
چو خورشید ار شوی بر چرخ گردان
به زیر خاک باید گشت پنهان
چو جمشید ار بود بر باد تختت
جهان آخر دهد بر باد رختت

بخش ۱۰۸ - اندرز

دلا زن خیمه بیرون زین مخیم
که بیرون زین ترا کاخیست خرم
اساس عمر بر بادی نهادن
بدین بنیاد بنیادی نهادن
خرد داند که کار عاقلان نیست
طریق و شیوه صاحبدلان نیست
به دیوان می دهد ملک سلیمان
سلیمان می کند بیکار دیوان
ز دست دهر مستان هیچ پا زهر
که پازهریست معجون کرده با زهر
مزی خرم که مرگت در کمین است
مخفت ایمن که دشمن همنشین است
چو خورشید ار شوی بر بام افلاک
روی آخر به زیر توده خاک
هزاران سال ملک و پادشاهی
نمی ارزد به یک روز جدایی
فلک با آدمی خاری زحد برد
زمین نیز آدمیخواری زحد برد
تو بر خود کرده ای هر کار دشوار
اگر آسان کنی، آسان شود کار
بود کاهی چو کوهی در ره جهل
اگر آسان فرو گیری شود سهل
قدم یکبارگی از خود برون نه
همه کس را به خود از خود فزون نه
وجود آیینه نقش رخ اوست
ببین خود را در آن آیینه ای دوست
به پیشانی چو ابرو خودنمایی
مبین کاندر همه چشمی گژ آیی
چو چشم آن به که در غاری نشینی
دو عالم بینی و خود را نبینی
حدیث تلخ اگر چه نیست در خور
اگر گوید ترش رویی فرو بر
ندیدی سیل باران را که در دشت
دوانید از سر تندی و بگذشت
زمین از روی حلم آنرا فرو خورد
چه مایه تخم نیکویی برآورد
زبان آور مشو زنهار چون مار
که یابند از زبانت مردم آزار
همه دل باش همچون غنچه تا جان
چو گل گردد ز انفاس تو خندان
تو همچون آب سرتا پا روانی
مشو چون آتش دوزخ زبانی
چو سوسن هر زبان کز دل بروید
حدیثش را دماغ جان ببوید

بخش ۱۰۹ - حکایت

شنیدستم که با مجمر شبی شمع
پیامی کرد روشن بر سر جمع
که ای مجمر چرا هستی بر آذر؟
منم از تو بسی با آبروتر
چو از انفاس تو هردم ملول است
دم گرمت همه جای قبول است
جوابش داد مجمر کای برادر
مشو در تاب و آبی زن بر آذر
نفسهای تو در دل می نشیند
چو از انفاس من دوری گزیند
حکایات تو سرتاسر زبانیست
حدیث من همه قلبی و جانیست
تفاوت در میان هردو آنست
که این از صدق دل آن از زبانست

بخش ۱۱۰ - پند

گلستان گیتی به خاری نیرزد
خمستان گردون خماری نیرزد
مکش بار دل بهر برگی چو غنچه
که صد ساله برگت به باری نیرزد
نسیما مبر برگ گل را به غارت
کزآن بلبلی صد هزاری نیرزد
همه کار ملک سلیمان بر من
به آواز یک مور باری نیرزد
مشو با صبا همنفس کان تنعم
به آمد شد خاکساری نیرزد
همه گرم و سرد سر خوان گیتی است
به درد دل و انتظاری نیرزد

بخش ۱۱۱ - شکایت از پیری

به پایان شد شب عیش ملاهی
سپیدی گشت پیدا در سیاهی
شب عیش و جوانی بر سر آمد
شبم را صبح صادق در برآمد
اگر چه صبح دارد خوش صفایی
ولیکن نیستش چندان بقایی
هوای دل ز سر باید برون کرد
که وقت صبح می باشد هوا سرد
از آن رو پشت من خم داد گردون
که زیر خاک می باید شد اکنون
خوشا و خرما فصل جوانی
زمان عیش و عهد کامرانی
نشاطم هر زمانی بر گلی بود
سماعم بر نوای بلبلی بود
گل و مل را جوانی می طرازد
جوانی را گل و مل می برازد
در آنبستان گه تخم مهر کارد
که جای سنبل و گل برف بارد
جوانی نوبهار زندگانیست
حقیقت زندگانی خود جوانیست
جوانا، قدر ایام جوانی
به روز ناخوش پیری بدانی
دل من در جوانی داشت طیری
که دایم در هوا می کرد سیری
کجا می دید آبی یا سرابی
برآن سر خیمه می زد چون حبابی
چو گل خندان لب و دلشاد بودم
ز هر بادی چو سرو آزاد بودم
نگشتم جز به گرد بزم چون جام
نیامد در دل من خرمی خام
دمی زین بیش جز بر روی گلگون
نکردم روی چون آیینه اکنون
رخ آیینه می بینم به آزرم
که می آید ز روی خویشتن شرم
سرابستان دل را شد هوا سرد
گلستان رخم را شد ورق زرد
چو چنگ از بزم می جویم کناری
برم تاری چو از چنگست تاری
ز جام می مرا خون در درونست
میان ما و می افتاده خونست
همی دانم می دوشین روشن
که تلخ و تیز کرد امروز بر من؟
به پیری عادت و رسم مدامست
طلب کردن ولی آن هم حرامست
مرا قدیست چونین چون کمانی
چنی و پوستی بر استخوانی
چو چنگ از ضعف پیری شد سراپا
رگ من یک به یک بر پوست پیدا
قدم خم شد، ز قد خم چه خیزد؟
قدح چون خم شود آبش بریزد
ز جامم جرعه ای ماندست باقی
که آن بر خاک خواهم ریخت ساقی
در آن مجلس که می با جرعه افتاد
چه داد عشرت و شادی توان داد؟
دلیلا من ذلیل و شرم سارم
به فضل و رحمتت امیدوارم
زبانم را سعادت کردی آغاز
کلامم را شهادت خاتمت ساز
به اقبال آمد این دولت به پایان
الهی عاقبت محمود گردان

بخش ۱۱۲ - تاریخ نظم داستان

به رسم حضرت سلطان عهد شیخ اویس
که عهد سلطنتش باد متصل به دوام
شد این ربیع معانی جمادی الثانی
سنه ثلاث و ستین و سبعمانه تمام