پیشنهادات  

سنایی - حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه - الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر

در بیهوده خندیدن

خندهٔ هرزه کار غُمر بود
خندهٔ برق را چه عُمر بود
بیخ عمرت زمانه برکنده
چون همه ابلهان تو و خنده
آنکه را لحد و حفره کنده بُوَد
مر ورا خود چه جای خنده بُوَد
مکن ای دوست در سرای عمل
عقل را خرج در غرور امل
نه چو مُردی نماند بوی و گار
پس تو انگار مُردی آن بگذار
ماه نو پرّ و بال تو برکند
پس تو بر مه مخند بر خود خند
هر شبی کان زمانه بر تو شمرد
روز از زندگانی تو ببرد
در رخ ماه نو کسی خندد
که ازو سود مزد بربندد
پس تو باری چرا نگریی خون
کت ازو جان کمست و دام افزون
غافلان خفته زیرکان نالان
خر به نالش سزاتر از پالان
عاقلان را چو روز معلومست
که شب و روز غافلان شو مست
سال چون مرحله است و مه فرسنگ
روز و شب کام زخم و عرصهٔ تنگ
چون به منزل رسید مرد از راه
از ره رفته پس شود آگاه
باز پس خود نیاید آنچه گذشت
درج اعمار تو زمان بنوشت
با تو صد دُرج دُرّ ناسفته
خانه پر دزد و تو خوشک خفته
عمر کوته چو عمر مور و مگس
اَمَل افزون ز عمر ده کرگس
در ره دین شده قلیل عمل
بهر دنیا شده طویل اَمَل
محلی کان اجل نهد چه بُوَد
املی کان ز حل دهد چه بُوَد
که بود غافل از قضای اجل
کوته اندیشهٔ دراز امل
نخرند از برای سود و زیان
تب لرزه بنسیه کفشگران
خلقی از عمر خود شده معزول
تو بدین عمر مختصر مشغول
تو همی رنج دل به جان بخری
خشمت آید چو گویمت که خری
با قناعت کش ار کشی غم و رنج
ورنه بگذر ز عقل و عشق الفنج

فی طول العمر والحسرة مع ذلک

نوح را عمر جمله ده صد بود
حرص و امید او بر آن آسود
چون گذر کرد نهصد و پنجاه
در فذلک به حسره کرد نگاه
گفت آوخ که بر من این ده صد
بود بر من ز روزکی ده بد
کرد ویرا سؤال روح امین
سر ز بالا نهاده بر بالین
کای ترا عمر از انبیا افزون
چون گذر کرد بر تو دنیی دون
بر چه سان یافتی جهان را تو
چون سپاری کنون روان را تو
گفت دیدم جهان چو تیم دو در
آمدم از دری شدم ز دگر
نوز ناسوده تن ز سیرِ سبیل
کامد آواز پر نهیب رحیل
می‌دهم جان و می‌برم حسرت
شربتم ضربت و شفا شدّت
عمرش ار بُد دراز ور کوتاه
رخت بر بست زان گشاد به راه
عاقبت هم برفت و بیش نماند
آیت عزل خویشتن برخواند

تمثیل در نفس جهان فانی و قصّهٔ لقمان حکیم

داشت لقمان یکی کریجی تنگ
چو گلوگاه نای و سینهٔ چنگ
شب در او در به رنج و تاب بُدی
روز در پیش آفتاب بُدی
روز نیمی به آفتاب اندر
همه شب زو به رنج و تاب اندر
بلفضولی سؤال کرد از وی
چیست این خانه شش بدست و سه پی
همه عالم سرای و بستانست
این کریجت بتر ز زندانست
در جهان فراخ با نزهت
چکنی این کریجِ پر وحشت
عالمی پر ز نزهت و خوشی
رنج این تنگنای از چه کشی
با دم سرد و چشم گریان پیر
گفت هذا لمن یموت کثیر
در رباطی مقام و من گذری
بر سرِ پل سرای و من سفری
چه کنم خانهٔ گِل آبادان
دل من اینما تکونوا خوان
چو درآید اجل چه بنده چه شاه
وقت چون در رسد چه بام چه چاه
گربهٔ روده چون زنم شانه
بر رهِ سیل چون کنم خانه
آهن سرد چند کوبم من
خانه ویران و چند روبم من
پیش صرصر چراغ چه افروزم
پوستین پیش شیر چون دوزم
خلق را زین جهان پر شر و شور
چار دیوار گور بهتر گور
هلک المثقلون بخوانده و پس
خانه و جای سازم اینت هوس
چکنم جفت و زاده و بنیاد
مونس من نجاالمخفون باد
خانه کز راه رنج و حیله بُوَد
همچو زندان کرم پیله بُوَد
که چو قَز بود در دلش پنهان
گشت هم قَز تن ورا زندان
خانه اینجا که بهر قوت کنند
مور و زنبور و عنکبوت کنند
قوت عیسی چو ز آسمان سازند
هم بدانجاش خانه پردازند
بر فلک زان مسیح سربفراشت
که بر این خاک توده خانه نداشت
چکند روح پاک خانهٔ ریح
فلک پنجم است بام مسیح
خرِ دجّال چون ز جو خالیست
علَم جور او از آن عالیست
خاک و آب و هوا و آتش عهد
کی نگهدارد ار تو سازی جهد
مرگ را چون شگرف و چالاکست
سوی ناپاک و پاک ره پاکست
نه تو مردی و مرگ بی‌زورست
شیر او شیر و گور او گورست
زانکه اینجات یک دو مه محلست
نه بتست آن به مدّت اجلست
به اجل باز بسته‌اند این کار
بی‌اجل نیست کار را مقدار

در مرگ گوید

فرش عمرت نوشته در شومی
این دو فرّاش زنگی و رومی
ای نیاموخته ادب ز ایوان
ادب آموز زین پس از ملوان
ادب آموزدت زمان پس از این
چون نیاموختی ز خلق زمین
کی کنف باشد از بلای تبت
که کفن باف تست روز و شبت
چندت اندوه پیرهن باشد
بو کِت آن پیرهن کفن باشد
تو به درزی شده به پیرهنت
گازر آن دم بکوفته کفنت
با تو این طمطراق و لاف و هوس
تا دم آخرست همره و بس
بعد از آن یار کفر و دینت بود
نیک و بد مونس و قرینت بود
نیک تو روضه‌ای شود ز نعیم
بدِ تو حفره‌ای شود ز جحیم
تو ز حرص و حسد میان سعیر
گرد تو چون سرای پرده اثیر
با خودی از اثیر چون گذری
هیزمی از سعیر چون گذری
خویشتن را وداع کن رَستی
عقد با حور بی‌گمان بستی
روح با حور فرد جفت شود
تنت در زیر گِل نهفت شود
بر گناهان همی کنی اصرار
خویشتن را ز مردگان انگار
خانه را گور ساز و دل را خصم
در و دیوار خاک و گِل را رسم
همه فعل تو از تو کرده سؤال
یافته گوشمال و خورده دوال
یک به یک کرده را جزا دیده
وز شفیعان طمع تو ببریده
ناقد فعل تو علیم و بصیر
تو ز احوال خویش گشته ضریر
برگرفته حجاب بار خدا
روز پاداش فعل و روز جزا
ای فگنده به جهل و سیرت زشت
روبه اندر رز و ملخ در کشت
آرزوی ضیاع و اسبابت
روز آبت ببرد و شب خوابت
آرزو را به زیر پای درآر
هوس و آرزو به ره بگذار
کارزو و هوس کسی جوید
کو همه راه بی‌خودی پوید
آنچه جد چون لعب همی شمری
وآنچه حق چون کذب همی شمری
لعب و بازی برای کودک راست
مرد با لاعبی نیاید راست
گر بیابی تو در اجل تأخیر
نه ترا مسکنست قعر سعیر
بسته با عُقدهٔ تمنا عقد
توبه‌ها نسیه و گناهان نقد
فارغ از مرگ و ایمن از تخویف
جرم حالی و توبه در تسویف
تو ز احوال خویش محجوبی
زان طلبکار مرد مقلوبی
وه که چون آمدی برون ز نهفت
چند واحسرتات باید گفت

حکایت مرد یخ فروش التمثّل فی دارالغرور

مثلت هست در سرای غرور
مثل یخ فروش نیشابور
در تموز آن یخک نهاده به پیش
کس خریدار نی و او درویش
هرچه زر داشت او به یخ درباخت
آفتاب تموز یخ بگداخت
یخ‌گدازان شده ز گرمی و مرد
با دلی دردناک و با دمِ سرد
زانکه عمر گذشته باقی داشت
آفتاب تموزش نگذاشت
این همی گفت و اشک می‌بارید
که بسی مان نماند و کس نخرید
قیمت روزگار آسانی
به سرِ روزگار اگر دانی
چیست عقل اوّل این جهان دیدن
پس به حسبت برین جهان ریدن
برگ دنیا خرد نبپسندد
مرگ بر برگ این جهان خندد
چون نترسی تو از اجل خُردی
آن ز غفلت شمر نه از مردی
تو نه‌ای بر اجل دلیر هنوز
گور گور است و شیر شیر هنوز

فی صفة الموت

جر دو رنگی نشد ز مرگ هلاک
مرد یک رنگ را ز مرگ چه باک
مجلس وعظ رفتنت هوسست
مرگ همسایه واعظ تو بسست
مرگ را در سرای پیچاپیچ
پیش تا سایه افگند به بسیچ
زادگان چون رحم بپردازند
سفر مرگ خویش را سازند
تو به پیری ز مرگ نندیشی
ملک‌الموت را مگر خویشی
وگر ایدون که خویشی تو دُرست
هست باری بآخر و به نخست
نکند سود و جز زیان ندهد
که ورا نیز اجل امان ندهد
سوی مرگ است خلق را آهنگ
دم‌ زدن گام و روز و شب فرسنگ
جان پذیران چه بی‌نوا چه به برگ
همه در کشتی‌اند و ساحل مرگ
هستی حق زوال نپذیرد
آنکه مرگ آفرید کی میرد
پیش آن‌کس که قدر دین داند
سرگذشت امل اجل خواند

تمثیل در احوال گذشتگان جهان بی‌وفا

از ثَری تا به اوج چرخ اثیر
همه میرنده‌اند دون و امیر
چه حدیث است میر هم میرد
زانکه جسمست مرگ بپذیرد
چکنی سرگذشت طرّاری
سرگذشت اجل شنو باری
تا بگوید چگونه سازم چاه
تا بگوید چگونه سوزم شاه
تا بگوید به غافل و کر و کور
به که دادم ز که استدم زر و زور
تا بگوید که گردنان را من
چون شکستم به سروری گردن
تا بگوید چه تاختم بر تخت
تا بگوید چه باختم با بخت
بخت خود از چه‌سان نگون کردم
تخت این از که پُر ز خون کردم
چه نخ و بیخها بکندم من
چه شخ و شاخها فکندم من
نفس این را نکال چون کردم
بدر آنرا هلال چون کردم
خسروان را چگونه کردم مست
قصر شاهان چگونه کردم پست

در صفت مرگ پیامبران علیهم‌السّلام

تا بگوید ز انبیا و رسل
چون گرفتم به قهر بر سر پُل
تا بگوید که شیث و آدم را
چون بریدم ز جسمشان دم را
تا بگوید ز کشتن هابیل
که ستم کرد بر تنش قابیل
تا بگوید ز نوش و نوح و لمک
مردن زار و رفتن هریک
تا بگوید ز هود وز صالح
راحت و رنج ناصح و طالح
تا بگوید ز حال ابراهیم
جور نمرود و آن عذاب الیم
حال اسحاق و حال اسماعیل
هاجر و ساره و آل اسرائیل
قصّهٔ رنج یوسف از اخوان
صبر یعقوب و خانهٔ احزان
تا بگوید ز مبتلا ایّوب
دل و جان در عنا و دا مکروب
حال الیاس و یوشع و ذوالکفل
یافته هریک از کفایت کفل
تا بگوید ز موسی و هارون
آل عمران و حوت با ذوالنون
تا بگوید ز گرِیهٔ داود
ناله و آب چشم و طول سجود
تا بگوید ز ملکت پسرش
سایه از پرّ مرغ کرد سرش
انس و جن مر ورا شده مطواع
باد چون مرکبی مطیع و مطاع
تا بگوید ز اشمویل و شعیب
پاکشان جیب و دامن از همه عیب
کالب و دانیال و لوط و خضر
شده هریک ز قوم خویش ضجر
پند لقمان و سرگذشت یسع
دین و دل در ورع بری ز طمع
تا بگوید ز لشکر کفّار
زکریّا بریده از منشار
تا بگوید ز عصمت یحیی
تا بگوید ز نالهٔ عیسی
تا بگوید ز سیّد سادات
که ز ما بر روان او صلوات
احمد مرسل آنکه فضل احد
کرده بر جمله انبیاش اوحد
آفتاب مساجد و خلوات
از حق او را صلوة در صلوات
شیخ ابوبکر و عمّر و عثمان
حیدر آن شیر خالق سبحان
تا بگوید ز حال میرحسن
وآن همه خصم چیره بر یک تن
واندر آن کار پور بوسفیان
یک زمان مر ورا نداده امان
از زنی خواست استعانت و عون
تا شد او هم جلیس با فرعون
تا بگوید ز کربلا و حسین
آن نبی را چو قلب و همچون عین
تا بگوید ز قوم پر شر و شین
شده راضی به قتل میرحسین
شده در نار قاتل و مقتول
رفته با مرتبت به نزد رسول
کربلا گشته گورخانه ورا
کرده تیر عدو نشانه ورا
زان برآوردن هلاک و دمار
از نژاد امیّهٔ خونخوار
تا بگوید که بهر آتش و آب
آب فرعون چون ببردم از آب
تا بگوید ز موت و بعث عُزیر
از بشر آن رخ آوریده به خیر
حال اصحاب کهف و دقیانوس
قصّهٔ تبخلوس و شهر فسوس
تا بگوید ز عاد و عاد نژاد
که به بادش چگونه کردم باد
تا بگوید ز زخم ناگاهان
بر سرِ رهبران ز گمراهان
زان در آوردن رسول از در
زان برون کردن فضول از سر
زان ببردن عروس نیکو روی
ناگهان از کنار زیبا شوی

صفت مرگ شاهان فرس و بزرگان ایشان

زان ملوک عجم که در تاریخ
بخردان راست موعظت توبیخ
زان سخنهای ملک کیخسرو
رستم زال و نیرم و جم و زو
آل گشتاسب و نامور لهراسب
وان همه علم و حکمت جاماسب
حال جمشید و حال افریدون
حال ضحاک کافر ملعون
سرگذشت سیاوش مظلوم
پدر بی‌حفاظ و آن زن شوم
حال اسفندیار و ظلم پدر
حال افراسیاب بسته کمر
رستم گرد و خدعهٔ سهراب
که جهان شد ز فعل هر دو خراب
زان جفاهای بهمن دانا
که چه کرد از خروج با دارا
زان ملوک طوائف عظما
که چه‌گونه شدند جمله هبا
حال فیروز و اردشیر عظام
اردوان دلیر با بهرام
زان خبرهای آل ساسانی
راندن کام دل به آسانی
زان خصال سکندر رومی
که برفت از جهان به محرومی
زان سیرهای یزدگرد عزیز
که شد از بخت بد همه ناچیز

در صفت موت بنی‌آدم از خاصّه و عامه

زان بنی‌آدم از صغار و کبار
که برآورده شد ز جمله دمار
زان به جان اندرون خلیدن نیش
بچه را در کنار مادر خویش
زان بریدن به منزل و به سفر
حلق برنای تازه پیش پدر
زان ربودن فکندن اندر نار
مرد را از دکان و از بازار
زان خصال سران سمر کردن
زان کلاه کیان کمر کردن
زان همه ملک با خلل کردن
زان همه خطبه‌ها بدل کردن
زان بناگاه بردن از سرِ تخت
پای بسته کشان دو صد بدبخت
تا چو بشنودی از غرور مهی
دل براین عمر بی‌وفا ننهی
این همه قصّه‌ها از او بشنو
نازنینی مکن بدو بگرو
زین قفاهای نرم و شیرین کار
گردن اندر مدزد مسخره‌وار
تو ز روی هوا و پر هوسی
وز پی فعل ناکسی و خسی
آنچنان با غرور گشتی جفت
پیش تو مرگ خود که یارد گفت
چه حدیثست شاه کی میرد
کی اجل حلق پادشا گیرد
کی بود خاصه از درون حصار
با امیر اجل اجل را کار
از توام خوشتر آنکه پیش اجل
از برای نفاق و زرق و دغل
پیش بیمار همنفس با مرگ
گشته ریزان ز شاخ عمرش برگ
او کشیده ز هفت عضوش جان
تو همی گویی هفت کُه به میان
کرده ابلیس بهر طنّازی
زین سخن بر بروت تو بازی
در میان از هزار کُه باشد
مرگ یک دم چو خاک بر پاشد
زین ترش بودنت در این زندان
مرگ را کُند کی شود دندان
مِه ز تو کِه ز تو به پیش تو مُرد
تو بزی خوش ترا که یارد بُرد
مردگان را به گِل سپردی تو
تو نمیری نه مرد خردی تو
خود ترا مرگ بسته کی گیرد
تو امیری امیر کی میرد

در بقا و فنای جسم و جان گوید

در جهانی که عقل و ایمانست
مردن جسم زادن جانست
تن فدا کن که در جهان سخن
جان شود زنده چون بمیرد تن
روزی آخر ز چرخ پاینده
هم تو سایی و هم بساینده
گر ترا از حواس مرگ برید
مرگ هم مرگ خود بخواهد دید
هاون ار چند چیزها ساید
هم بسوده شود چو وقت آید
مرگ اگر ریخت خون ماده و نر
هم بریزند خونش در محشر
ای بهان را به بد بیازرده
وآنچه بد بود با بدان کرده
عمرت از آس آسمان سوده
تو دمی زو چنان نیاسوده
بس بود زین سپس کنف کفنت
که همی بر نتافت پیرهنت
لعل را کافتاب پروردست
از همه آفتش جدا کردست
شحنهٔ اوست آفتاب بلند
نرساند بدو نهیب و گزند
چون همی زاختران پذیرد قوت
خم نگیرد ز گوهران یاقوت
باز دُرّی کز آب زاد و مغاک
لاجرم خاک شد ز خاک چو خاک
بر فلک شو که در جهان وجود
هرکه برتر کریم‌تر در جود
دشمن جان تنست خاکش دار
کعبهٔ حق دلست پاکش دار
زانکه اندر سرای سور و صوَر
از پی خواندن سرور سوَر
همه آلایش تو از طین است
همه آرایش تو از دین است
رهبر این راه را چو مرگت نیست
بی‌نوایی مکن چو برگت نیست
مرگ هدیه است نزد داننده
هدیه دان میهمان ناخوانده
سوی دین هدیهٔ خدایش دان
آنکه ناخوانده آیدت مهمان
مرگ ناخوانده کایدت مهمان
پیش هدیهٔ خدای کش تن و جان
جامه‌ت ای آنکه تخت تو خردست
ز آتش و آب باد و خاک به دست
مرگ چون رخ نمود هیچ منال
به دل و جان همی کن استقبال
همچو ایمان برای سور و سروش
جامه‌های برهنگی در پوش
این همه هستیی که در بدنست
نقش نه پیر و چار پیرزنست
نه و چار است مر ترا مایه
برنشاید گذشت زین پایه
گر به غفلت زیی درین مسکن
جان مسکینت ماند بی‌مأمن
بروی زین سرای بی‌معنی
گوش پر گوشوار لابُشری
از پی پنج روزه بدمردی
گنج عقبی به دنیی آوردی
باری ار زین شکار نیست گزیر
مرغ دنیا به دام دنیا گیر
خرج کردی برای تن جان را
در سرِ نان بدادی ایمان را
مکن ار مال را شناسی ارج
زر رکنی به شهر کوران خرج
کی بود سوی بزمی و رزمی
شهر خوارزم و نقد خوارزمی
جعفری را چو نیست اینجا نرخ
باز دار از پی تجارت کرخ

در نکوهش این جهان

اینکه اقلیم بیم و امیدست
خود یکی روزه راه خورشیدست
اینک امروز ربع مسکونست
قطره‌ای از هزار جیحونست
هیچ نادیده عالم معنی
معرفت را چرا کنی دعوی
تو ز طاوس پای دیدستی
نام اقلیمها شنیدستی
ز رزی دانهٔ عنب دیدی
مهرهٔ بوالعجب به شب دیدی
بازی روز و شب به انبازی
هست پیش تو همچو شب بازی
شیر گرمابه دیده از نقاش
باش تا شیر بیشه بینی باش
تو که این را چو جان نگه داری
گاه از آن عقل را بیازاری
نبود مر ترا بهی و مهی
با دلی پر ز حرص و دست تهی
برکه خندند ساکنان اثیر
کز تو با گریه ماند گوز و پنیر
گوز مر خرس حرص را بگذار
وین پنیر بدت به گربه سپار
که اگر با تو دم زند هوست
کند از جور چرخ در قفست

اندر طلب بهشت به سالوسی

مرغ و حور از بهشت ابدانست
حکمت و دین بهشت یزدانست
نبود جز جمال ایزد قوت
عاشقان را به جنت ملکوت
تو چه دانی که می چه گیری قوت
در چنین دل کجا رسد ملکوت
ملکوت از پی گدایی را
جان دهد از پی رضایی را
آنکه در بند حور و غلمانست
نیست خواجه که از غلامانست
آنکه در صفّ بارگاه ازل
می‌سراید چو عندلیب غزل
چون گرفت از صفای صفوت قوت
ملک را باز داند از ملکوت
چون نداری مناهی اندر پیش
ز احتساب خرد بجومندیش
تو چه دانی بهشت یزدان چیست
چه شناسی که جنّت جان چیست
کی برد شهوتت ترا به بهشت
تات حور و قصور باید و کشت
همچو بربط ز فسق و سیرت زشت
چشمتان هشت بهر هشت بهشت
ای به دل کرده دین به نامردی
چند ازین نان و چند ازین خوردی
دلی آخر به دست کن روزی
که درو باشدت ز دین سوزی
گیرم این جا ز دیوی و زوشی
عیب خود بر همه همی پوشی
چون رسی در جهان بی‌چونی
عیب گوید من اینکم چونی
تو همی پوش همچو عامهٔ خلق
عیب خود بهر بارنامهٔ خلق
پس بدان تا هوا شود خشنود
عذر می نه که عقلم این فرمود
گرچه بر خود بپوشی از پی فرع
از درون شرم‌دار شرم از شرع
این همه طمطراق بیهودست
عقل جز راستی نفرمودست
وآن کسانی که مرد این راهند
از نهادِ زمانه آگاهند
ستم دوست را چو از درِ اوست
دوست دارند که دوست دارد دوست
خشم را از درون محمّد وار
جز برای شکار شرع مدار
حرص را سر بزن به تیغ وفا
بخل را پی کن از صفای رضا
وآن خرانی که بارِ گل بکشند
شربت صرف کار دل بچشند
همه را بینی اندرین بنیاد
ز آتش دل دماغها پر باد
چون براین در نه‌ای سپهداری
کم ز سگ‌بانئی مکن باری
گر نمیرد چنین سگی در تو
از سگی کم بوی به محشر تو
از صفات سگی تهی کن رگ
ورنه در رستخیز خیزی سگ
کمتر از سگ مباش و حق بشناس
که به یک لقمه دارد از تو سپاس
خشم را دل مده به جاه ویسار
سگ دیوانه بر درد هشیار
برِ عاقل که یافت عقل و بصر
فربهی دیگر و ورم دیگر
نبود چون بصیر مرد ضریر
نیست حاجت مرا بدین تقریر
گرچه آبستنی ز دور زمن
او هم از مرگ تست آبستن
جسم فربه مکن به لقمهٔ خوش
کاسب فربه چو شد شود سرکش
روده کز باد گشت فربه و تر
بدو سوزن شود سبک لاغر
ابلهان مانده‌اند بر سر پل
پای در گِل دو دست اندر غُل
همه در آب این دو روزه نهاد
تازه و تر چو رودهٔ پر باد
تو در این خطهٔ فساد و فجور
از دل شاد مانده‌ای رنجور
گر تو هستی ز نسبت آدم
هم ز خود زای با کمر چو قلم
اصل را هم به اصل باز رسان
خوش‌به‌خوش بخش‌وناخوشی به‌خسان
عقل و علمست آفت منحوس
پر و بالست فتنهٔ طاوس
هرچه گویی نه در ره آدم
دیو و دد دیده گیرد اندر دم
کبک سنّت به بوستان نیاز
کی درآید چو در خرامد باز
گو سبک روح نیست دختر دین
هست اندر جهان گران کابین
نشود دل تهی ز پر گویی
پس تو خون را به خون چرا شویی
زان ترا گوشمال داد فلک
زیر چرخ کیان فراز سمک
تا نگویی جواب بوالحکمان
ور بگویی چو کوه گوی همان

اندر زهد ریایی

زهد ورزی برای مُرداری
پس چه گویی که من کیم باری
تو از این زهد توبه جوی نصوح
ورنه بی‌دل روی به عالم روح
چو تو سقمونیا خوری به نیاز
آنگه از ریدنت که دارد باز
در غم آن دمی که رفت از دست
گری و خون گری که جایش هست
دور و نزدیک بی من و با من
سطح آبست حافظ روغن
آن دبیری که خورد خیره صبر
رید چندانکه شد چو لاشه دَبر
باش تا دینش بازخواست کند
تا چو خامه چگونه کاست کند
هرکه جویای عالم غیب است
شمع در دست و اشک در جَیب است
تو نه نیکی نه قابل نیکی
مرد کاکا و کو کو و کی کی
باش تا نقش عزّ نماید ذُلّ
باش تا عذر جزو خواهد کُل
گلبن از جور دی نماید خار
باش تا گل نمایدت به بهار
فتوی اندر ره فتوّت نیست
نَبوت اندر دم نبوّت نیست
چون فلک سال و مه ز نامردی
گرد اجرام خویش می‌گردی

اندر مذمّت دنیا و برحذر بودن از آن فرماید

در جهانی چه بایدت بودن
که به پنگان توانش پیمودن
چیست دنیا سرای آفت و شر
چون کلیدان زاولی به دو در
هست چون مار گرزه دولت دهر
نرم و رنگین و از درون پر زهر
طفل چون زهر مار کم داند
نقش او را تتی تتی خواند
همه اندرز من به تو این است
که تو طفلی و خانه رنگین است
در غرورش توانگر و درویش
شاد همچون خیال گنج اندیش
تو که در بند او گرفتاری
می‌کش از بهر او چنین خواری
تو به امیّد فخر و روزبهی
از همه ناکسان دهر کِهی
نیست با وی وفا و معنی یار
دیده و آزموده‌ای بسیار
جهل خس را پیامبری ندهد
آز کس را توانگری ندهد
آز چون آتشست و تن چو حطب
ز آتش و نی موافقت مطلب
آز چون آتش است تن هیزم
آب و آتش به هم چه آمیزم
آز بسیار خوار و مستحلست
پادشا صورت و گدای دلست
چون سرابیست آز تشنه فریب
همچو سیلیست آز رخ بنشیب
خوردنش را چو کرد تشنه بسیچ
چون بدو در رسد نباشد هیچ
هست چون معدهٔ معاویه آز
که به خاک از تو دست دارد باز
آتشی را که دیو جنباند
ایزدش جز به خاک ننشاند

در نکوهش حرص گوید

حرص بگذار و ز آز دست بدار
حرص و آزست مایهٔ تیمار
حرص را ز آنکه قهر خواند اله
عاقل از وی بدان نساخت پناه
هرکه او حرص را امام کند
خواب و خور جملگی حرام کند
نقش رنگین و هیچ جان نه درو
خوان زرین و هیچ نان نه برو
حرص نقشیست هیچش اندر زیر
نکند هیچ هیچ کس را سیر
هرکه را دیو حرص مهمان بُرد
تو حقیقت شنو که گرسنه مرد
آز پر باد چون درو پیچی
کدخداییست خانه پر هیچی
هرکه او آز را متابع گشت
بگذشت از ثلاث و رابع گشت
به غروری ببرده خواب همه
نان نداده ببرده آب همه
خلق ازین گردخوان دیرینه
دیده سیلی و هیچ سیری نه
تا قیامت نخورده مهمانش
یک شکم نان سیر بر خوانش
این دو در دوزخ از درون تو باز
صورتش سوی عقل شهوت و آز
زین دو گر در فنا نپرهیزی
در بقا از درونشان خیزی

در شهوت و آز گوید

چیست دنیا و خلق و استظهار
خاکدانی پر از سگ و مردار
بهر یک خامش این همه فریاد
بهر یک خاک توده این همه باد
هست مهر زمانه با کینه
سیر دارد میان لوزینه
از پی گندمی درین عالم
چند باشی برهنه چون آدم
بهر گندم تو روح رنجه مدار
کادم از بهر گندمی شد خوار
در جهان بنگر از پی رازش
چه کنی رنگ و بوی غمازش
این جهان زان جهان نمودارست
لیکن آن زنده اینت مردارست
چون یکی بحر دانش آن به شرف
آخرش دُرج درّ و اوّل کف
خانه‌ای دان شکسته زیر و زبر
نقش دیوار پر درخت و سپر
نه درختیش میوه آرنده
نه سپر مرگ باز دارنده
راز دل هر دو بر تو بنموده
تو به غفلت زهر دو نشنوده
مانده اندر غرور او شب و روز
همچو آدینه کودکان از گَوز
صفت عُمر و مرگ و دولت و زیست
زیر دورِ زمانه دانی چیست
شاهد ابله و رقیب بهش
می شیرین و میزبان ترش
میزبان بی‌حفاظ و بی‌آزرم
خوردنی جمله سرد و آبش گرم
پس مریز ارت چرب باید دیگ
آب در دیگ و روغن اندر ریگ
راز این کلبه نفس غمّازست
عقل کل باز خانهٔ رازست
نچنی برگش ار چه با برگست
پس دویدنش حسرت و مرگست
به درِ عقل گرد تا برهی
از بلاها و زشتی و تبهی
مرد را عقل به بود دستور
ورنه ماند چو ابلهان مغرور

فصل فی صفة‌الافلاک والبروج والسّماء والارض و ما بینهما من‌العجایب ذکر الافلاک و ما فیها من‌العجایب احسن من ابداع المخدّرات الکواعب

چندگویی ز چرخ و مکر و فنش
به خدای از کری کند سخنش
چیست چرخ و زمین فراز و مغاک
جامهٔ سبز و دامنی پر خاک
شب صد چشم چیست محتالی
روز یک چشم چیست دجّالی
زشت باشد به خاصه از ابدال
جز به عبرت نظارهٔ دجّال
روز و شب را به سوی زیرک و غمر
تحفه از وی غمست و غارت عُمر
چیست چنبر سپهر دهر افروز
رسن پیسه چیست جز شب و روز
در فگندت به چنبر گردن
بهر کشتن زمانه پیسه رسن
زده مار فلک ترا به ستیز
هست پیسه رسن ازو بگریز
در غم زرّ سرخ و سیم سره
سبلتت سبز گشت همچو تره
تره سبز و پر آب و رنگینست
سر کینش ز پای سرگینست

در دوازده برج گوید

برهٔ چرخ هست مردم خوار
زو خور خویش هیچ طمع مدار
آفتِ کشت تست بر گردون
گاو کردنده از سرین و سرون
از دو پیکر مجوی ساز و بسیچ
کز دو روی هیچ کس نیابد هیچ
راه خرچنگ و رای او مپذیر
کژ رو و کور را دلیل مگیر
نخورد شیر چره هرگز گور
لیک مردم بسی برد سوی گور
چکنی طمع خویشی از خوشه
که ازو برنبست کس توشه
رو که ناید نصیب گنج ترا
از ترازوی بادسنج ترا
کی دهد باده خاصه نوش گوار
گزدم نوش‌خوار نیش گزار
راستی با کمان چرخ مزن
زانکه گشت او کمان تیر شکن
گرگ پی باش تات چون قی و غز
بز پیر فلک نگیرد بُز
دوستی ز آبریز چرخ ببر
زانکه او گه تهی بود گه پُر
جگرت گر ز تشنگیست کباب
تا نجویی ز ماهی فلک آب
مهی تشنه کو فلک سپرد
خود همه آب روی مرد خورد
برّهٔ گرگ‌سار را بگذار
کو پلنگیست زشت و مردم‌خوار
این همه ره بُرند غافل را
گرچه رهبر بوند عاقل را
گل فروزند و دل‌گداز همه
زهر سوزند و دیرساز همه
خوب رویند و زشت پیوندند
همه گریان کنان و خوش خندند
همه گندم نمای جو کارند
همه گل صورتند و پُر خارند
همه عطار شکل و ناک دهند
همه بزاز روی و دلق زهند
گردن گردنان شکسته چو برق
تیرباران‌کنان به غرب و به شرق
چو گل و نرگس ارچه برگذرند
بی‌عجب خند و بیهُده نگرند
گر چه شاگرد حکم تقدیرند
همه نقش خیال و تزویرند
تو نخواهی و بر تو افشانند
تو بندهی و از تو بستانند
پایت از باد مانده خاک اندود
دست هریک ز جانت خون آلود
بنه از گاو بار و از خر خُرج
ندهند اسبت این دوازده بُرج
دل از این چرخ و گردشش بردار
پای را سر بسی کند بردار
تو ز تقدیر گشت او غافل
باز تدبیرت او کند باطل
دایه آن را که بود مادر نیست
مایهٔ آب او چو آذر نیست
گربهٔ سگ‌پرست چنبر اوست
مشک کافور بیز عنبر اوست
دست آن را که کرد باده‌پرست
پای بر سر نهاد و خرد شکست
ای که بر چرخ ایمنی زنهار
تکیه بر آب کرده‌ای هش دار
زانکه این چرخ تیز گرد کبود
هرکه را تیغ کند خود بنمود
کرده باشد چو سیرت از ره آز
تا تو آگه شوی ز نرخ پیاز
کار دین و آسمان این عالم
همچو گردون و جوزهر درهم
روز غوغا و شهر آشفته
تو به دل غافل و به تن خفته
موج و گردابها بدین زشتی
تو چنین خوش بخفته در کِشتی
برنیامد در این جهان باری
هیچ پر مغز را ازو کاری
چرخ اگر در نهاد خود نغزست
همچو با حفص پیر و بی‌مغزست
گنبدی بر سرِ جهان زده‌اند
میخ سیمینش بر کران زده‌اند
ای بسا قامتا که چوگان کرد
مرد را کشت و تیر پنهان کرد
غُمر و دانا درین ره و منزل
هیچ ناکرده ذره‌ای حاصل
تو چه گَوزی به حکمت آگنده
پاک مغز و لطیف و خوش خنده
بر وفای سپهر کیسه مدوز
کایچ گنبد نگه ندارد گوز
مر ترا زود چرخ بگذارد
گوی کی گَوز را نگه دارد
این جهانیست دون و دون پرور
وین سپهریست گوی و چوگان گر
تو براین مرکز آنِ یزدان باش
خواه کو گوی و خواه چوگان باش
چون تو یزدان پرستی از شیطان
ایمنی در جهان و با سامان
اخترانی که عمر فرسایند
تیزپایند کی ترا پایند
اختران عُمر آدمی شکرند
همه جز عمر آدمی نخورند
زیر این چرخ و گنبد دوّار
هست دی با بهار و گُل با خار
چون بهار زمانه بی دی نیست
عمر ما جز هبا و لاشی نیست
هرکجا این بهار و دی باشد
بوی گل بی‌زکام کی باشد
هست پیمانه‌های کَون و فساد
آید و هست و بود بهر معاد
خلق را کیل بیش و کم شدنی
رفته و آمده‌ست و آمدنی
زین سه بد عهد شخص فرسودست
زین سه پیمانه خلق پیمودست
گرچه آن گُل بود خوش و تر و نغز
محتقن کرد گرمی اندر مغز
بوی گُل دان حیات این عالم
موت همچون ز کام هر دو بهم

حکایة فی اصحاب الفغلة

آن چنان شد که در زمین هری
ابلهی کرد رخ به برزگری
گفت با او ز روی نادانی
سبکی چیست در گران جانی
گر نداری همی تو خوار مرا
پنبه بی‌پنبه دانه کار مرا
سبلت او به کون دهقان به
وین چنین ریش هم به قصران به
زانکه پیش عقول حکمت خوار
پس خزیدن نیامدست به کار
نیست از نقطه تا خط فرمان
گنج بی‌رنج و درد بی‌درمان
هرچه یزدان دهد بر آن مگزین
هرچه گردون کند در آن منشین
کانچه آن نیست کرد هست کند
وآنچه این بر فراشت پست کند
نقش نفسی مقیم کی باشد
هرچه آن نقش کرد بتراشد
در سخاوت به کودکان ماند
بدهد زود و زود بستاند
خود بخندد به تو سپارد ساز
خود بگرید ز تو ستاند باز
زود بخش و سبک‌ستان فلکست
پیر با طبع کودکان فلکست
ذوق این خطهٔ خطا و خطر
هست مانند حوض و نیلوفر
روز بدهد ز بوی خود زورش
چون شب آید هم او بود گورش
روز بخشش ز بوی خویشش قوت
چون شب آید خودش بود تابوت
روز در بویش ار کند پرواز
باز شب جان بدو سپارد باز
بد و نیک فلک همه تلفست
که هبوطش برابر شرفست
گر از این چرخ در نقاب شوی
تا کم از ماهی آفتاب شوی
دختران چون فسانه پردازند
دوک ریسند و لعبتک بازند
وان فسانه حدیث چرخ کبود
سرِ افسانه هرچه بود و نبود
زانکه نامحرمی تو از گردون
داردت پیش خویش خوار و زبون
هرکه او بنده گشت گردون را
کرد ضایع خدای بی‌چون را
بندهٔ چرخ بندهٔ حق نیست
مر ورا نام مرد مطلق نیست

در صفت ارکانی و گردونی با آن جهان الدنیا قنطرةٌ فاعبروها ولا تعمروها

آنچه ارکانی و آنچه گردونیست
زان جهان پوستهای بیرونیست
هرکه اندر جهان دین باشد
هر دمش آسمان زمین باشد
مرد تا در جهان دین نرسد
از گمان در ره یقین نرسد
نردبان سوی گل گرانها راست
نردبان سوی دل روانها راست
ز منی دان زمانه ساخته را
بی‌ونوا خوان فلک نواخته را
خوارتر کس فلک نواخته است
زانکه با او زمانه ساخته است
هرکه او با زمانه در سازد
عقبی او را ز پیش بندازد
ای در این پست مانده همچون مست
شکری سوی جان و دل بفرست
تو که در بندِ حرص و آز شدی
همچو زر در دهان گاز شدی

تمثیل در مذمّت دوستی دنیا

ای گرفته به دست حرص و امل
پیر زالی سر تو زیر بغل
دو جهان آنکه علوی و سفلیست
صورت هر دو باز گویم چیست
این یکی پیر تنگ میدانیست
وآن دگر زال سبحه گردانیست
شکر تسبیح می‌کند جاوید
به دو تا مهرهٔ سیاه و سپید
همه بر گرد درگهش به طواف
مرد سجاده باف و کُستی باف
ز ابلهان رازهاش پوشیده است
لیک عاقل همه نیوشیده است
نه همی گویدت فلک ز فراز
کز خرد نردبان کن و بر تاز
همچو آدم برای آن دم را
نردبان ساز بام عالم را
در جهان خرد بر آی از خاک
چکنی کلبهٔ میان کاواک
زیر این پردهٔ کبود منو
پند این راهب جهان بشنو
که همی گوید از زبان مرور
که بنگذارمت به غار غرور
سه روانت ز نه ستیخ کنم
همه اعضات چار میخ کنم
پیش از آن کِت برآید این مکّار
برو این هفت و چار و نه بگذار
که عدد چون رسید بر سر حد
روی بنمود بارگاه احد
دل ز دنیا و مهر او بگسل
زآنکه بر جان سمست و در دل سل
دنیی ار چه فراغت حال است
آفتش فخر و کبر و محتاتیست
خردت خسرو گزیده کند
باز اَزت گدای دیده کند
زار ماندست مرد زی دنیا
نکند جُست را کری دنیا
گر به چشم تو هست دختر خال
هست مکروه و زشت باطن و زال
مده از بهر لاف احمق وار
رخصت دین به رخصت دینار
دل بی برگ را نوا نورست
بی نیاز از خدای و دین دورست
قدر سیمی که حرص ننشاند
فرج استر نکو همی داند
آنّ فی دیننا بخوان و بدان
مرکبت را بران و تیز بران
صدمت شوق در سرای فراق
نکشد بار انتظار براق
خردت را بران و دست مدار
بر خرد شرع مصطفی بگمار
چون بیوباردت نهنگ سقر
دست بر سر کنی نیابی سر
سیم را در دل ایچ راه مده
به ملک نامهٔ سیاه مده

فی ترک العادة بالمجاهدة

چکنی در کنار مادر خو
آخر ای نازنین کم از دو دو
پای در نه به راه بی‌فریاد
بر خرد خوان که هرچه باداباد
آنکه با میل مال و مُل باشد
نقد در دل ز بیم ذُل باشد
به مُل و مال میل تا چه کنی
الفی قد چو دال تا چه کنی
تا تو ترکی همی کنی بر من
هندویت نقد گشت جان ‌می‌کن
تا تو خود را نهی چو ترک محل
هندویت سر گرفت زیر بغل
علف میش خود نکرده به کف
گرگ را گشته همچو میش علف
تو علف گشته مر فنا را رَو
باز داده ز دست گوز گرو
تو طلبکار قوت و خصم تو باز
چنگ کرده به حنجر تو دراز

فی تسلّی قلوب الاخوة والاخوات

شوی خود را زنی بدید دژم
تنگ دل شد به شوی گفت این غم
گر برای منست بادی شاد
ور برای دل است پیشت باد
از پی نان مریز آب از روی
بوحبیشی ز بوغیاث مجوی
آبروی از برای نان برود
طمع نان بود که جان برود
چون نه نیکی نه قابل نیکی
تو و کاکا و کوکو و کی کی
زهد عیسی و حرص قارون بین
گفته در شأن آن و در حق این
و رفعنا به نردبان نیاز
فخسفنا ز سر نشیبی آز
آن به زهد آسمان گرفته به ناز
وین شده خاک خورده از پی آز
عقل و جان گفته از پی زر و سیم
انّ ربّی بکیدهّن علیم
آفت آدمی ز دنیی دان
راحت جان و تن ز عقبی دان
مرد خرسند میر کوی بود
که طمع زنگ آب روی بود
در نگر بی‌مزاج و خاطر دون
زین دو معنی به عیسی و قارون
قصّهٔ یوسف ار ندانی تو
چون ز قرآن همی نخوانی تو
چون ز زن بود آفت و المش
راند قرآن به کام او قلمش
مرد دنیی کرامتی نبود
قیمتی جز قیامتی نبود
گر ترا خشم و آز بگذارد
بر زمین موری از تو نازارد
ار چنانی مبارکت باد آن
ورنه این کن وزو جهان بستان
ورنه از حرص گندمی پی خورد
گرد خود همچو آسیا می‌گرد
حرص را بر نه از قناعت بند
وانگه از دور او گری و تو خند
باب نسیان تمام گشت سخن
سخن آرم ز دوست و ز دشمن

فصل فی‌الحکمة ذکرالحکمة احکم فانّها بین الکائنات حکم مثل الاحباب والاعداء کمثل الدواء والداء در دوستی و دشمنی

مردم از زیرکان دژم نشود
مهر کز عقل بود کم نشود
مهر جاهل چو مُهره گردانست
مِهر کز عقل بود مهر آنست
با هوا مهر کین چه در خوردست
که هوا گاه گرم و گه سردست
زانکه گردان و بی‌وفا باشد
چون هوا مهر کز هوا باشد
با هوا خود به نیک و بد میامیز
چون بیامیختی سبک بگریز
باز وقت وفا ز نیک و ز بد
نه خرد گردد و نه مهر خرد
هست با عشق حیلتی دیگر
صحبت عشق علتی دیگر
دوزخ آنجا که پرده بردارد
متقی دوست را بنگذارد
داند آن جان که نقش عینی نیست
کالاخِلاء چو لَیتَ بَینی نیست
بغض کز سنّتی بُوَد دینست
مهر کز علتی بُوَد کینست
تو و من کرد آدمی را دو
بی من و تو تو من بوی من تو
تو تویی من منم سرِ رنگست
تو چنان من چنین سرِ جنگست
با خودی هر دو دیووش باشیم
بی من و تو من و تو خوش باشیم
خوش بویم اندرین کهن گلشن
چون ز تو تو برفت و ز من من
تو و من گمرهیست زو پرهیز
در من و تو به ابلهی ماویز
تا تو خود را بوی نباشی دوست
دانکه در وضع دوست زشت و نکوست
دشمن از دوست وقت آز و نیاز
جز به سود و زیان ندانی باز
دوستان را به گاه سود و زیان
بتوان دید و آزمود توان

حکایت در محبّت و دوستی خالص

دوستی دوست را مهمان شد
دوست حاضر نبُد پشیمان شد
گفت زن را که کدخدایت کو
زن ورا گفت گفتنی بر گو
گفت پیش آر کیسهٔ زر و سیم
زن بیاورد و کرد زر تسلیم
مرد بگشاد کیسهٔ دینار
برگرفت آنقدر که بود به کار
مابقی آنچه بود زن را داد
به در آمد ز خانه خرّم و شاد
چون شبانگاه شوی باز آمد
زن برِ شوی خود فراز آمد
گفت با شوی خویش وصف‌الحال
شاد شد مرد و غم گرفت زوال
جمله بود آن نهاده صد دینار
بیست برداشت مرد و رفت به کار
به فدا کرد زر هرآنچه بماند
مستحق را ز رنج و غم برهاند
گفت درویش را دهم دینار
که مرا شاد کرد نیکو یار
بی‌حضور من این چنین سره مرد
مال من زانِ خویش فرق نکرد
جمله درویش را دهم مالم
از چنین دوستی چرا نالم
هست شکرانه‌ای کنون در خورد
زانکه در مال من تصرّف کرد
دوستان ای پسر چنین بودند
کز مراعات هم نیاسودند
مال و جان دوست را فدا کردند
راحت دوستان غذی کردند
تو به دانگی درم که دوست برد
سینه‌ات همچو مار پوست درد
دور ایّام و تاب دادن پوست
گر به زر خوب شد نباشد دوست
چون کنی خیره دوستی دعوی
همه گفتار هرزه بی‌معنی
دوست کز کاس و کاسه دور بود
از سپاس و سپاسه دور بود
با بد و نیک وقت داد و ستد
نکند هیچ نیک هرگز بد
دوست را گر ز هم بدرّی پوست
گر کند آه او نباشد دوست
ور بگویی به دوست برجه هین
گویدت تا کجا بگو بنشین
یار بد دشمنست رویا روی
تو ازین یار زود دست بشوی
یار بد همچو تیغ دیداریست
نرم و تیزست و روشن و تاریست
مرد را رهزنی یقین باشد
هر قرینی که دونِ دین باشد
هر کرا در بطانه یار بدست
دانکه در صحن خانه مار بدست
یار بد را مکن به خشم بتر
نکند شیشه کس رفو به تبر
شاخ بی‌برگ و میوه خار بُوَد
بار بی‌دفع و نفع مار بُوَد
مر ترا آن رفیق و یار آید
کت به نیک و به بد به کار آید
دوستانی که بی‌دریغ بوند
دوست را همچو تیغ و میغ بوند
یار هم کاسه هست بسیاری
لیک هم کیسه کم بُوَد یاری

التمثّل فی ریا الحّب

آن شنیدی که عُمّر خطاب
دید قومی نشسته در محراب
کرد از آن قوم میر عدل سؤال
که کدامید چیستتان احوال
جمله گفتند ما رفیقانیم
همه یک راه و یک طریقانیم
یکدگر را برادران شده‌ایم
یک دل و جان و یک زبان شده‌ایم
گفت عُمّر که بی‌حضور دگر
کیسهٔ یکدگر کنید نظر
سیم یکدیگران به خرج کنید
یا به حکم حساب درج کنید
همه گفتند زانِ خویش خوریم
وز زر و سیم یار بی‌خبریم
گفت عُمّر که کار محکم نیست
وین سخن جمله را مسلم نیست
به دل آنگه برادران باشید
که زر و سیم یار برپاشید
هیچ ناید تغیّری پیدا
نبود غم جدا و کیسه جدا
نه یکی را بُودَ ز مال افواج
وان دگر کس به جبّه‌ای محتاج
همه یکسان توانگر و درویش
به زر و سیم ناشده کم و بیش
پیش از این دوستان چنین بودند
کز غم یکدگر نیاسودند
جان یکی بودی از بُدی تن دو
حال بودی یکی و مسکن دو
این زمان دوستان نه زینسانند
همه از بیم نان هراسانند
هریکی را شده است یکتا نان
مهتر از کوه قاف در میزان
همه نان کور و حجره زادانند
ریش خود می‌ریند و شادانند

فی ذکر رفقاء السّوء

دوستی با مُقامر و قلّاش
یا مکن یا چو کردی آن را باش
دوستی کز پی پیاله کنند
ندهی پوست پوست کاله کنند
دوست خواهی که تا بماند دوست
آن طلب زو که طبع و خاطر اوست
بد کسی دان که دوست کم دارد
زو بتر چون گرفت بگذارد
دوست گرچه دو صد دو یار بُوَد
دشمن ارچه یکی هزار بُوَد
مر ترا خصم و دشمن دانا
بهتر از دوستان همه کانا
از تقی دین طلب ز رعنا لاف
از صدف دُر طلب ز آهو ناف
آستین ار ز هیچ خواهی پُر
از صدف مشک جو وز آهو دُر
آنچه از حس چشم و بینی و گوش
زین ببین زان ببوی و زان بنیوش
ناید از گوشها جهان‌بینی
نچشد چشم و نشنود بینی
از حواس ار بجویی این همه ساز
آن ازین این از آن نیابی باز
که پدیدست در جهان باری
کار هر مرد و مرد هر کاری
گر نخواهی دل از ندامت پر
به بدی از رفیق نیک مبر
گرچه صد بار باز گردد یار
سوی او باز گرد چون طومار
زین بدان رخ همی بگردانی
باش تا قدر این بدان دانی
دوستان گنج‌خانهٔ رازند
رنج‌بردار و گنج پردازند
با نفایه و سره به خفت و به خیز
نه درآمیز چُست و نه بگریز
نه طلب زین ستوده دان نه هرب
که چنین آمد از حکیم عرب
صفت دوست از ره تحقیق
از علی بشنو ار نه‌ای زندیق
دوست نادان بود نباید سوخت
باید این حکمت از علی آموخت
خلق دشمن شود چو بگریزی
بد قرین گردی ار درآمیزی
چون ترا دوستی پدید آید
عقل باید که زود نستاید
وقت عشرت از او به کم دیدن
کم شنیدن به از پسندیدن
مطلب گرچه جزم فرمانی
پیکی از مقعدان زندانی
آن طلب کن که داند و دارد
تا تو از وی وی از تو نازارد
دوستی با مزاج بی‌خردی
دور دور و هم ایدرست خودی
تا نباشی حریف بی‌خردان
که نکو کار بد شود ز بدان
باد کز لطف اوست جان بر کار
زهر گردد همی به صحبت مار
یار بد همچو خاردان بدرست
که همی دامنت بگیرد چُست
زرد رویی زر از قریت بدست
ورنه سرخست تا قرین خودست
صحبت باغها به فصل بهار
باد را هر زمان کند عطبار
روغن کنجدی که بودی عام
شد ز گلها عزیز و نیکو نام
چون به گلها سپرد نفس و نفس
روغن کنجدش نخواند کس
این برست از سبو و آن از ذُل
گل از او نیکنام و از گُل
با بدان کم نشین که بد مانی
خو پذیر است نفس انسانی
خوش خو از بدخوان سترگ شود
میش چون گرگ خورد گرگ شود
صحبت نیک را ز دست مده
که مِه و به شوی ز صحبت مه
اسب توسن ز اسب ساکن رگ
گشت هم خو اگر نشد هم تگ
گر بدی صورتت شود مسته
بد دانا ز نیک نادان به
هیچ صحبت مباد با عامت
که چو خود مختصر کند نامت
صحبت عام آتش و پنبه است
زشت نام و تباه و استنبه است
صحبت عام در بهشت آباد
مرگ باشد که مرگ عامی باد
با دو عاقل هوا نیامیزد
یک هوا از دو عقل بگریزد
با بد و نیک جسم داند زیست
جان شناسد که دوست و دشمن کیست
دوستی را که نیست با تو مجال
که بگوید حرام نیست حلال
با تو تا لقمه دید جان و دلست
چون شدت لقمه تیز و تیغ و شلست
شکمش چون دل پیاله ببین
وز دهانش دل چو لاله ببین
با کُله کی بُوَد اخوّت پاک
زانکه گفتند اخوک من و اساک
جامهٔ خون و گوشت پوست بود
عیبهٔ عیب دوست دوست بود
نیست در هیچ یار صدق و صفا
نیست با هیچ دوست مهر و وفا
چون به علت کند سلام علیک
از بد و نیک تو شود بد و نیک
دوست و دشمن برای جان باید
تن بود کش غذای نان باید
گر کنی چشم جفت بی‌خوابی
دوستی با خلاص کم یابی
مر ترا زو وفا نخواهد خواست
که تنوریست با ترازو راست
پس تو اکنون مه به مه بد را باش
دامن خویش گیر و خود را باش
که بود عهد و عشق لقمه زنان
بی‌مدد چون چراغ بیوه زنان
صلح دشمن چو جنگ دوست بُوَد
که از آن مغز آن چو پوست بُوَد
دل در ایشان مبند کز گیهان
همه آدم دمند و مرجان جان
نیک را از بدان چه جاه بُوَد
زانکه عقرب هبوط ماه بُوَد

فی ترک المخالطة مع‌الاوباش

خلق جز مکر و بند و پیچ نیند
همه را آزمودم ایچ نیند
گر همه در برت فرو ریزد
مرد عاقل درو نیاویزد
گر نه‌ای همچو مه به نور گرو
همچو خورشید باش تنها رو
مهر پیوسته یکسواره بود
ماه باشد که با ستاره بود
هرکه تنها روی کند عادت
همچو خورشید شب کند غارت
مرد را دلشکسته دارد جفت
تیر را پای بسته دارد جفت
با چنین تیرها و جوشنها
دانکه تنها ترا به از تنها
ملک عالم به زیر تنهاییست
مرد تنها نشان زیباییست
با کسان در نگاهداشت بُوی
با خود آسوده شام و چاشت بُوی
جفت باشی خدای ندهد بار
فرد باشی خدای باشد یار
چون تو تنها نشینی از سرو بُن
با خودت هرچه آرزو می‌کن
چون تو تنها بوی ز نیک و ز بد
کم ز تیزی بود نیاری زد
چون دلت شد به فرد بودن شاد
تیز بی‌شرم کس به یاری داد
گرد توحید گرد با تفرید
چه کنی صحبتی که آن تقلید
به دمی از تو اندر آویزد
پس به بادی هم از تو بگریزد
تا همی در تو نیک خود بیند
با تو یک دم به رفق بنشیند
گر شود والعیاذ باللّٰه بد
تا چه بینی ازو به جان و خرد
دل نخواهد ترا ز دل بگسل
بر بخیلان بخیل بهتر دل
در دهان دار تا بود خندان
چون گرانی کند بکن دندان
هرکه ما را نخواهد از همه دل
گر همه دل بود از او بگسل
چکنی با حریف بی‌معنی
بس ندیم تو شعر چون شعری
بس جلیست کتاب با خردت
تا نگوید به خلق نیک و بدت
عزبی به که جفت کوته‌بین
ماه تنها به از دو صد پروین
هرکجا داغ بایدت فرمود
چون تو مرهم نهی ندارد سود
هرزه‌دان هم شریف و هم خس را
کو یکی کو یکی بُوَد کس را
کو در این روزگار یار بیار
بر که باشیم استوار بیار
اهل این روزگار بی‌سر و بُن
از برای نو و ز بهر کهن
دوستی از پی درم دارند
زهر و پازهر را به هم دارند
گرچه خوش‌بوی و روی و خوش گله‌اند
زود سیرند و تنگ حوصله‌اند
رنج کاران و گنج لاشانند
زر نگهدار و راز پاشانند
مرد صورت‌پرست کس نبود
هوش او جز سوی هوس نبود
روز نیکی چه خوش بود با تو
چون بدی دید بد شود با تو
چون تو از ابلهان گزینی یار
یار غار تو عار باشد عار
یار عاقل اگرچه بدساز است
چون درای شتر خوش آوازست
جملهٔ درد خویش شویی به
یار درخورد خویش جویی به
نیک و بد دان در این سپنج سرای
جفت بد دست یار ناهمتای
این یکی نای نی کند به دو دم
وآن دگر پای پی ز بهر شکم
یار نادان اگر ز روی نیاز
هم چو داود برکشد آواز
صوت او موت روح احرارست
فوت او غوث مردم آزارست
شاخ ماذون چو پر گره باشد
مرگش از برگ و بار به باشد
بیخ نردی که راست شاخ بُوَد
سال تنگی دلش فراخ بُوَد
هرکرا هست دوستی دم ساز
به شهی در جهان دهد آواز
من به عالم درون نمی‌دانم
دوستی زان همیشه حیرانم

حکایت در بی‌وفایی

قصه‌ای یاد دارم از پدران
زان جهان‌دیدگان پرهنران
داشت زالی به روستای تگاو
مهستی نام دختری و سه گاو
نوعروسی چو سرو تر بالان
گشت روزی ز چشم بد نالان
گشت پدرش چو ماه نو باریک
شد جهان پیش پیر زن تاریک
دلش آتش گرفت و سوخت جگر
که نیازی جز او نداشت دگر
زال گفتی همیشه با دختر
پیش تو باد مردنِ مادر
از قضا گاو زالک از پی خورد
پوز روزی به دیگش اندر کرد
ماند چون پای مقعد اندر ریگ
آن سر مرده ریگش اندر دیگ
گاو مانند دیوی از دوزخ
سوی آن زال تاخت از مطبخ
زال پنداشت هست عزرائیل
بانگ برداشت از پی تهویل
کای مقلموت من نه مهستیم
من یکی زال پیر محنتیم
تندرستم من و نیم بیمار
از خدا را مرا بدو مشمار
گر ترا مهستی همی باید
آنک او را ببر مرا شاید
دخترم اوست من نه بیمارم
تو او منت رخت بردارم
من برفتم تو دانی و دختر
سوی او رو ز کار من بگذر
تا بدانی که وقت پیچاپیچ
هیچ‌کس مر ترا نباشد هیچ
بی‌بلا نازنین شمرد او را
چون بلا دید در سپرد او را
به جمال نکو ازو بُد شاد
به خیال بدش ز دست بداد
یار نبود که بر درِ زندان
چشم گریان و لب بود خندان
یارت آن باشد ار نیاری خشم
که ز سر بفکند برای تو چشم
گیرد ار پرسیش پسندیده
گفته ناگفته دیده نادیده
هرکه وقت بلا ز تو بگریخت
به حقیقت بدانکه رنگ آمیخت
صحبتش را مجو مرو بَرِ او
رَو ز روزن بجه نه از درِ او
من وفایی ندیده‌ام ز خسان
گر تو دیدی سلام من برسان

در صفت ابلهان گوید

صحبت ابلهان چو دیگ تهیست
از درون خالی از برون سیهیست
دوستی ابلهان ز تقلید است
نز ره عقل و دین و توحیدست
ببُر از دوستی خلق سبک
دوستی خلق سنگ و شیشه تُنُک
سنگ در ظرف شیشه نتوان برد
نبود دوست با عرابی کرد
چنگ و نایست در صفت نادان
تنگدل باشد و فراخ دهان
زانکه ابله چو باشدت دلجوی
آب تهمت دواند اندر جوی
تا بوی تندرست و حکم روان
داردت خویش‌و دوست چون تن‌و جان
چون شود مویی از تو دیگرگون
آن شود موسی این دگر قارون
سوز بی‌نور بینی از خویشان
راست همچون چراغ درویشان
یار دانا چو شد ترا همراه
بس درازی راه شد کوتاه
چون کم آید به راه توشهٔ تو
ننگرد در کلاه گوشهٔ تو
نه برادر بود به نرم و درشت
که برای شکم بود هم پشت
دلِ تو با خدای و خلق ای خر
چون جوست ای ز نیم جو کمتر
که یکی دانه بهر زر باشد
بار یک خانه بهر خر باشد
از خریّ خران تبرّا کن
دل خود با خدای یکتا کن
تا دلت معدن نیاز کند
درِ دل پیش جانت باز کند
نه همی گویدت فلک ز فراز
کز خرد نردبان کن و بر تاز
لیک می‌نشنوی که کر شده‌ای
عقل بگذاشتی چو خر شده‌ای
گر ترا گوش عقل بودی باز
بشنیدی چو عاقلان آواز
در تو زیرا سخن مؤثر نیست
که ترا زن جهان مبشّر نیست
در جهان خدا بر آی از خاک
چکنی کلبه‌ای که آن کاواک
چون کتابی است صورت عالم
کاندرویست بند و پند بهم
صورتش بر تن لئیمان بند
صفتش در دل حکیمان پند
صورتش خامش و سخن در وی
تن او نو و جان کهن در وی

فی تحقیق العشق

آن شنیدی که در عرب مجنون
بود بر حست لیلی او مفتون
دعوی دوستی لیلی کرد
همه سلوی خویش بلوی کرد
حلّه و زاد و بود خود بگذاشت
رنج را راحت و طرب پنداشت
کوه و صحرا گرفت مسکن خویش
بی‌خبر گشته از غم تن خویش
چند روز او نیافت هیچ طعام
صید را بر نهاد بر ره دام
ز اتفاق آهویی فتاد به دام
مرد را ناگهان برآمد کام
چون بدید آن ضعیف آهو را
وآن چنان چشم و روی نیکو را
یله کردش سبک ز دام او را
ای همه عاشقان غلام او را
گفت چشمش چو چشم یار من است
این که در دام من شکار من است
در ره عاشقی جفا نه رواست
هم رخ دوست در بلا نه رواست
چشم لیلی و چشم بستهٔ بند
هست گویی به یکدگر مانند
زین سبب را حرام شد بر من
یله کردمش از این بلا و محن
من غلام کسی که در ره عشق
شد مسلّم ورا شهنشه عشق
راه دعوی روی تو بی‌معنی
نخرند از تو ترسم این دعوی
کرد پیش آر و گفت کوته کن
با چنین گفت کرد همره کن
ورنه از معرض سخن برخیز
چون زنان زین چنین سخن بگریز
دعوی دوستی تو با معبود
پس طلبکار لذّت و مقصود
گر تو مقصود خود گری بر دست
بت‌پرستی نه‌ای خدای پرست
گر تو فرزند آدمی پس چون
شده‌ای بر جهان چنین مفتون
این جهان را نه مزرعت پنداشت
عاقبت خود برفت و هم بگذاشت
تو ز احوال غافلی چکنم
از خود و اصل جاهلی چکنم

التمثّل فی‌الانسان و عمله

آن نبینی که پادشه‌زاده
که ورا ملکتست آماده
باشد اندر سرای و حجرهٔ خاص
بر سرش خادمان با اخلاص
تا به بازی فراش نگذارند
سال و مه پاس او همی دارند
آن وشاقان پر فغان و فضول
شده بر لهو یکدگر مشغول
در سرایی که بارگه باشد
زحمت و انبُه سپه باشد
همه را بر فلک رسیده خروش
بارگاه از فغانشان پر جوش
وآن ملک‌زاده ساعتی بی‌کار
نبود بی‌رقیب و بی‌کردار
تا نپوید به راه ناواجب
نبود بی‌اتابک و حاجب
نه به بازی و لهو پردازد
نه نپرسیده گفتن آغازد
آن چنانش نگاه می‌دارد
که یکی دم به هرزه برنارد
سرّ این چیست خود تو می‌دانی
زانکه مقصود کار دو جهانی
مر ترا تخت ملک منتظرست
از عبث جمله بخت بر حذرست
تو کز از نسل آدمی به نسب
پاک‌دار از عبث همیشه حسب
کار کن رنج کش بسان پدر
بازگردد ترا گهر به گهر
ورنه از آدمی ز شیطانی
هرچه خواهی بکن تو به دانی
ای دریغا که قیمت تن خویش
می‌ندانی سخن نگویم پیش

التمثّل فی صفة‌الانسان

آن شنیدی که رفت زی قاضی
تا کند خصم خویش را راضی
بود مردی در آن میانه گواه
که ز آبادی خود نبود آگاه
چون گواهی بداد قاضی گفت
کای تو با مردمی و رادی جفت
نه فلان مرد راد جدّ تو بود
که فرزدق ورا همی بستود
از عطا بود کام و راحت روح
شعرا را بُد از کرم ممدوح
مرد گفت از فرزدق و اشعار
من ندارم خبر تو رنجه مدار
گفت قاضی چو تو ز نادانی
منقبتهای خود نمی‌دانی
قول تو من کجا قبول کنم
من همه کار بر اصول کنم
چون ندانی فرزدق و نه مدیح
من ندارم شهادت تو صحیح
تو اگر ز آدمی چو آدم باش
راه او را نه بیش و نه کم باش
جان به کف برنه و دلیر آسای
قصد این راه کن درو ماسای
کاین دو روزه حیات نزد خرد
چه خوش‌و ناخوش‌و چه نیک و چه بد
باش تا بیخ تو به آب رسد
ماه‌ خیمه‌ات به آفتاب رسد
کودکی تو هنوز معذوری
زین طریق دقیق بس دوری
بسته کی گیردت به حاصل نقل
هرکه دارد گشاد نامهٔ عقل
تو چه دانی ز آفرینش حق
چه شناسی بیان بینش حق
تو که در بند آبی و نانی
کی جهان و نهان او دانی
وقت را شکر کن که در ایام
زاده‌ای در میانهٔ اسلام
خواری و زخم کفر دیده نه‌ای
شربت کافری چشیده نه‌ای
سعی ناکرده در ره ایمان
پیشت آورده‌اند از ایمان خوان

التمثیل فی شکر هدایة‌الاسلام

بود عمّر نشسته روزی فرد
گردش اصحاب صفّه با غم و درد
هریک از شادی ره اسلام
یاد می‌کرد بر گشاده کلام
هم کهن پیر و هم جوان تازه
برده آوازه تا به دروازه
منّتی جمله یاد می‌کردند
فوت ایام کفر می‌خوردند
بود عبداللّٰه عُمر حاضر
لیک زان درد و رنج بُد قاصر
منتی کرد نیز بر خود یاد
زود عمّر برو زبان بگشاد
گفت ویحک چه لاف پاشی تو
خود مرین درد را چه باشی تو
درد دین تو تا کجا باشد
مر ترا درد کی روا باشد
تو در اسلام زاده و دیده
تلخی کفر هیچ نچشیده
درد ایام کفر خورده نه‌ای
خویشتن را ذلیل کرده نه‌ای
این چنین درد و زخم ما دانیم
زان به دین رسول شادانیم
ناچشیده تو درد و منّت و عار
هیچ نابرده ذُل و استحقار
نشناسی تو لذّت ایمان
قدر ایمان چه دانی و احسان
ما شناسیم کان چه ذُلّی بود
وان چه بندی و آن چه غُلّی بود
شکر اسلام کرد مادانیم
کین زمان مرد راه ایمانیم
شیر مردان عناء ره بردند
به تو نامرد راه بسپردند
تو به نامردی این ره دین را
جمله کردی خراب آیین را
به چه بنهم ترا به یار جواب
ای ز تو دین و شرع گشته خراب
نه زنی در ره صواب و نه مرد
نه مختّث از آنت نبود درد

التمثیل فی صلابة طریق‌الاسلام

رفت زی روم و فدی از اسلام
تا شوند از جهاد نیکو نام
وهنی افتاد تا شکسته شدند
چند کس زان میانه بسته شدند
علوی بود و دانشومندی
حیز مردی ولی خردمندی
کس فرستادشان عظیم‌الروم
کرد بر هر سه شخص حکم سدوم
گفت شست مغانه بربندید
بت به معبود خویش بپسندید
ورنه مر هر سه را بسوزانیم
بکنم هر بدی که بتوانم
بنشستند و هر سه رای زدند
هر سه تن دست در دعای زدند
گفت مرد فقیه رخصت هست
بسته در دست خصم عهد شکست
که چو بر کفر کرد خصم اجبار
نه به دل از زبان دهد اقرار
بعد از آن چون فرج فراز آید
به سرِ شرط و عهد باز آید
علوی گفت مر مراست شفیع
جدّم آن سرور شریف و وضیع
حیز گفتا به مرد دانشمند
که ز کار شما شدم خرسند
مر ترا علم تو دلیل بسست
علوی را پدر خلیل بسست
من که باشم مخنّث دو جهان
کز بد من شود جهان ویرا
هرچه خواهید با تنم بکنید
گو بگیرید و گردنم بزنید
نیک و بد هست پیش من یکسان
نام نیکو گزیده‌ام ز جهان
سر فدی کرده‌ام پی دین را
چکنم جان و عار سجّین را
کُشته بهتر مرا به نام نکو
که بُوم زنده با هزار آهو
جان بداد و یکی سجود نکرد
بر درِ عار و شک قعود نکرد
ای به مردی تو در زمانه مثل
حیز مردی چنین نمود عمل
تو که مردی چنین عمل بنمای
ورنه بیهوده بین فقع مگشای
هرچه جز راه حق مجازی دان
هرچه جز کار اوست بازی دان
هرچه جسمت به روح بنماید
چون تو خردی ترا بزرگ آید
عقل و جان پرده‌دار فرمانند
چاکرانش نبات و حیوانند
آنچه عقد نبات و حیوانست
اندر اقطاع آسیابانست
عالم طبع و وهم و حس و خیال
همه بازیچه‌اند و ما اطفال
غازیان طفل خویش را پیوست
تیغ چوبین ازان دهند به دست
تا چو آن طفل مردِ کار شود
تیغ چوبینش ذوالفقار شود
مادران پیش خویش از آن به مجاز
دختران را کنند لعبت باز
تاش چون شوی خواستار آید
آن به کدبانوییش به کار آید
تا چو بگذاشت لعبت بی‌جان
لعبت زنده پرورد پس از آن
طفل دکانک از پی آن کرد
تا به دکان رسد چو گردد مرد
این همه نقش دانی از پی چیست
تا به معنی رسی بدانی زیست
این جهان صورتست و آن معنی
اندرین جان واندر آن جان نی
تا بر این و به آن به انبازی
آدمیزاده می‌کند بازی
تا چو شد مرد و چشم او شد باز
آید از نقشها به معنی باز
زان که خود نیست از درون سرای
در دبستان عقل بازی جای
بندگان را ادیب بیگانه‌ست
خواجه را خود ادیب در خانه‌ست
شاه زاده‌ست آدمی و نسیب
نبود هیچ بی‌رقیب و ادیب
هرکه فرزند شاه کی باشد
بی‌ادیب و رقیب کی باشد
آدمی عالم مقصّر نیست
همه همتا و هم همه بر نیست
تو که باشی هنوز آدم را
چه شناسی تو خاتم و جم را
که ستور است و دیو در پایه
هم فرومایه هم گرانمایه
خو که نز راه بخردی باشد
از ستوری و از ددی باشد
آدمی همچو مرغ با پر نیست
هم همه بار و هم همه بر نیست
هرکه نان با خرد نداند خورد
دعوی آدمی نباید کرد
آدمی بی‌خرد ستور بُوَد
گرچه دارد دو دیده کور بُوَد
گر تو جویای عالم رازی
ای زمن با زمانه چون سازی
چند از این آسیا و آن گلخن
نام این باغ و وصف آن گلشن
بهر آن کرد پادشات عزیز
تا کنی نان و آب کو و کمیز
تا کی از دور چرخ دون لئیم
خورد دونان بوی چو مال یتیم
سال و مه مانده در غم نانی
وز لباس علوم عریانی
قوت خودبینی از کفایت خود
اعتقادت بدست و دینت بد
رازق خویش را نمی‌دانی
بندهٔ آب و چاکر نانی
تو ز جان فوت و موت می‌دانی
ز آتش ایمن ز فقر ترسانی

التمثیل فی اعتقادالسوء والخوف من قلّة الرزق

بود مردی مُعیل بس رنجور
شده از عمر و عیش خویش نفور
مرد را ده عیال و کسب قلیل
گشت بیچاره زار مرد معیل
از عیال و طفول رخ برتافت
به دگر ناحیت سبک بشتافت
وآن عیالان به شهر دربگذاشت
راحت خویشتن در آن پنداشت
به سر چاهساری آمد مرد
بخت بنگر که با معیل چه کرد
دید مردی نشسته بر سر چاه
دلو با حبل برنهاده به راه
مرغکی بس ضعیف و بس کوچک
که ز گنجشک بود او ده یک
گفت مردا سبک بکن کاری
تا برآید مگرت بازاری
از من ای خواجه صد درم بستان
مرغ را زآب تشنگی بنشان
دلو و حبل اینک و چهی پر ز آب
آب ده مرغ را سبک بشتاب
مرد گفتا که بخت روی نمود
به از این کار خود نخواهد بود
به یکی دلو سیر گردد مرغ
صد درم مر مرا شود آمرغ
دلو بگرفت و رفت زی سرِ چاه
خود ز سرِّ فلک نبود آگاه
تا به گاه زوال آب کشید
مرغ سیری از آب هیچ ندید
خسته شد مرد و گفت چتوان بود
که تن من در این عنا فرسود
مر ورا گفت مرد کای نادان
امتحان توام من از یزدان
تو مر این مرغ را ز چاه پر آب
نتوانی ز آب داد اسباب
ده عیال ضعیف چون داری
طفل را خیر خیر بگذاری
رازقم من تو در میان سببی
پس چرا با فغان و با شغبی
رو سوی خانه باز شو بشتاب
کار اطفال خویش را دریاب
من که روزی دهم توانایم
راه ارزق بر تو بگشایم
جان بدادم همی دهم روزی
در غم نان چرا تو دل سوزی
جان بدادم دهمت نان هر دم
جان مدار از برای نان در غم
زین هوسها چرا نگردی دور
چند دارد جهان ترا مغرور
آن جهان در غرور نتوان یافت
نرسید آنکه سالها بشتافت
حج مپندار گفت لبّیکی
جامه مفکن بر آتش از کیکی
نه برِ اوستاد دین‌پرور
نه به بازار و نه برِ مادر
پیش من قصّهٔ هنر برخوان
به کدامی تره‌ات نهم بر خوان
نه بدینجات زر نه آنجا زور
نز پی گلشنی نه از پی گور
با حریف دغا مباز ای کور
نبری زو نه از مجاهز عور

حکایت در ظالم و مظلوم

کودکی با حریف بی‌انصاف
گفت کای سر به سر دغا و خلاف
تو درازی و نیز در یازی
پس همان به که گَوز کم بازی
اندرین شاهراه بیم و امید
دایهٔ جسم تست دیو سپید
شب و روز از پی غذای تنت
مانده پستان دیو در دهنت
که هوای هلاکت اندیشت
سر پستان سیه کند پیشت
کو یکی مادری که از سرِ درد
کودک از شیر باز داند کرد
کردت ارچه چو گَوز بُن گردن
شیرِ پستان غافلی خوردن
ناگهی بینی از درِ بستان
اجل آید سیه کند پستان
شیر خوردنت امل دراز کند
اجلت خو ز شیر باز کند
دل خورد شیر او چو گاو سبوس
نزد عامی چو پارسا سالوس
باز کن خو ز شیر خوردن پُر
طمع از شیر ماده گاو ببُر
بر سر پل دل وطر چه بُوَد
در سرای خطر بطر چه بُوَد
طین که ابلیس داشت از وی ننگ
تو چو دینش گرفته در بر تنگ
زادمی قبله عقل و دین داری
نه نباتی که قبله طین داری
نبوی پیش جهل دست آموز
بر همه آرزو شوی پیروز
دل ز گل بگسل ار یقین داری
دور کن کین ز دل چو دین داری
گر تو در خطّهٔ خطر شب و روز
با خرد همچو طفل باز گَوز
خانهٔ جغد را بکوشیدی
به گچ و سنگ و نقش پوشیدی
سال طوفان و خانه آشفته
تو درو گاه مست و گه خفته
نه که چون ژاله‌ای فرو بارد
خانه را بر سرت فرود آرد
روز و شب گاه و بیگه از باران
غافل از راه آب و ناوندان
چون ترا برد در سفر طوفان
بر تو خندند نقش و گچ پس از آن
بر دکان فریب و تلبیست
دست خوش یافتست ابلیست
هم ز دست خودت در این بنیاد
پای در گل بماند و سر بر باد
هست از او امر و نهی و آرو میار
از تو بیشه است عمر دست افزار
آنچه سود آید او برد به درست
وآنچه باشد زیان ز مایهٔ تست
ناگرفته به رشوت از دین نور
رایگان دیو را شده مزدور

ذکر انقطاع نسب

آدم پاک را برآر از گِل
چشم روشن مدار و تاری دل
به خدای ار بود ز بهر شرف
از خلیفه خدای چون تو خلف
گر تو اینجا نسب درست کنی
بر خود آن راه نار چُست کنی
صبر کن تا درین سرای مجاز
از پی آز و غم نه از پی ناز
بر کشندت به دست عافیتی
آخر این پوستهای عاریتی
تا چو از خاک خود برون آیی
تا در آن دم ز آب چون آیی
راد مردی گزین تو با دل خوش
همچو سفله مباش خواری کش
اهل دنیا به خوبی و زشتی
خفتگانند جمله در کشتی
بادبان برکشیده بهر سفر
خاک تیره ز آب و نار شمر
غافل از روی جهل و از ادبیر
ابلقان سوارکُش در زیر
کی بایستد مگر دَمی به غرور
از خدای و ز خلق یکسر دور
هرکه گشت از غرور و غفلت مست
نیکی آن جهان بداد ز دست
نه شتاب آیدت به کار و نه صبر
زانکه بشتافت و صبر کرد آن گبر
هادی ره بجز هدایت نیست
وآن طریق اندرین ولایت نیست
کی غم بوسه و کنار خورد
هرکه او کوک و کو کنار خورد
علم دین کان به غفلتی شنوی
نکند اعتقاد و دینت قوی
لالهٔ غفلتی نه‌ای بنده
دل سیه عمر کوته و خنده
تا بنگذشت عاقل از آتش
کی برآید ز جانش خندهٔ خوش

صفة‌المغرورین فی دارالدّنیا

آن شنیدی که حامد لفاف
در حریم حرم چو کرد طواف
ناگهی باز خورد بر وی پیر
آنکه در عصر خود نداشت نظیر
گفت شیخا بگوی تا چونی
تا به رنج زمانه مرهونی
گفت حالم سلامت و خیرست
لفظ من سال و ماه لاضیرست
گفت ویحک سخن خطا گفتی
همچو نادان به خود برآشفتی
آدمی خیر آنگهی دارد
که صراط دقیق بگذارد
تو هنوز از صراط نگذشتی
خیر چون باشد ای دد دشتی
بعد از آن در بهشت چون رفتی
از سلامت تو بهره بگرفتی
ناشده در بهشت و دار سلام
چون سلامت بُوَد نیافته کام
چون از این هر دو فارغ آیی تو
آنگهی خیر را بشایی تو
ایمن از هر نهاد زشت شوی
به سلامت چو در بهشت شوی
مر ترا هست هر دوان در پی
خویش را خیر گفته عزّ علی
از حقیقت چنان به دل دوری
که نه‌ای اوستاد مزدوری
یک زمان از نهاد خود برخیز
در رکاب محمّدی آویز
آنچه گفتست شرع آمده گیر
وآنچه مقدور کائن آن شده گیر
یک زمان شرع را متابع شو
پس مرفّه به دشت در بغنو

التمثیل فی حبّ الدّنیا و غرورها

خواجه‌ای را به مردمی دربست
متّکا ساختم بر او ننشست
گفتمش تکیه جای باشد خوش
گفت آن را که رشته شد ز آتش
کی سپارد به تکیه‌گه تن خویش
هرکه را گور و مرگ و محشر پیش
این همه تکیه‌ها غم و هوسست
تکیه‌گه رحمت خدای بسست
اینت آزادمرد دین‌پرور
اینت محکم حدیث حکمت خر
ای سنایی سخن دراز مکش
کوتهی به نمک ز دیگ بچش
خواجه تن را طلاق ناداده
دین همی جوید اینت آزاده
این جهان راست بهر مغروری
خانه ویران و پرده زنبوری
این جهان در حُلی و حُله نهان
گَنده پیریست زشت و گنده دهان
تو به نیرنگ و رنگ او مگرو
سخنان مزخرفش مشنو
چه طمع داری از درش آبی
چه نهی زیر پشته گردابی
صدهزاران چو تو به آب برد
تشنه باز آورد که غم نخورد
چون از این گَنده پیر گشتی دور
دست پیمان بدادی از پی حور
حور با تو چگونه پردازد
حور با گنده‌پیر کی سازد
سه طلاقش ده ارت هیچ هُش است
زانکه این گنده پیر شوی کُش است
حیدری نیست اندرین آفاق
دهد این گَنده پیر را سه طلاق
در جهان حیدران اگرچه بسند
در ره دین به گرد او نرسند
چون شود دهر با تو یک دم خوش
چون جهد ناگه از خیار آتش
نوش اینجات زهر آنجایست
تری مغز آفت پایست
تا بُوَد دنیی‌ات نباشد حور
از معانی بدانکه دوری دور
از امانی بجمله دست بدار
همچو غوغا به شهر دست برآر
چکنی خداکدان پر مارش
که مه او مه سگش مه مردارش
دور شو زو که از تُنُک مایه
چوژه لنگ آید ار خری خایه
گربه‌وار او غذای خود زاید
زادهٔ او برو کجا پاید
بارگیر تو تازی اسب دوان
تو خریدار لنگ و لاشه خران
خوی شیران پذیر با صولت
همچو گربه مباش دون همّت

فی صفة‌النّفس واحواله

دزد خانه است نفس حالی بین
زو نگه‌دار خانهٔ دل و دین
دزد ناگه خسیس دزد بُوَد
دزد خانه نفیس دزد بُوَد
چون ظفر یافت دزد بیگانه
نبرد جز که خردهٔ خانه
باز چون دزد خانه در نگرد
همه کالای دور دست برد
تو خوشی زانکه پیش تست قماش
زان دگرها خبر نداری باش
تا کنی دست زی خزینه فراز
آنچه به بایدت نبینی باز
از درونت پلنگ و موش بهم
تو همی خسبی اینت جهل و ستم
غافل از کید و حیلت شیطان
کرده شیطان ز مکر قصد به جان

قال النّبی علیه‌السّلام: ان الشّیطان فی عروق ابن‌آدم یجری مجری الدّم

در درون تو خصم با تو بهم
لفظ مهتر که یجری مجری الدم
چه بوی چون ستور و دیو و دده
چار میخ اندرین گدای کده
گر نه‌ای جامهٔ ستم‌کاران
پس چرا بی‌خودی چو می‌خواران
بر هوا عالمی نبینی سود
از هوا زنده‌ای بمیری زود
دل خود را ز ننگ خود برهان
که نه نافت برو برید جهان
پیش یأجوج نفس خود سدّ باش
پیش افعیش چون زمرّد باش
هرکرا چار طبع شد فرشش
چار بالش نهند بر عرشش
مرد کز حبّ جاه و مال برست
رفت و بر مسند ابد بنشست
مرد چون رنج برد گنج برد
مرغ راحت ز باغ رنج برد
رنج بردار تا بیابی خنج
رنج مارست خفته بر سرِ گنج

در کاهلی گوید

بشنو از بارگاه مصطفوی
تا چه دانی ز نکتهٔ نبوی
صفت کاهلان دین در راه
هست لفظ من استوی یوماه
اسب کودن به غز و نیست دوان
ورنه چون خر نداردی پالان
بر تن خود نه‌ای مغفّل بار
زانکه باشد سیاه بدکردار
شرع ورزی نیاید از منبل
حق گزاری نیاید از کاهل
آنکه او شرع را شود منقاد
نرود چون خران به راه عناد
بندهٔ شرع باش تا برهی
ورنه گشتی به پیش دیو رهی
مر ترا گر به سوی خانه برد
اشهب و ادهم زمانه برد
خام و گم‌نام رفته از خانه
که بود جز جنین و افگانه
گام زن همچو روز روشن باش
نه فسرده چو بام و روزن باش
آب در گشتن است خوش چو گلاب
چو نگردد بگندد از تف و تاب
دم به دم طوف کن به هر کویی
تا ببینی مگر نکورویی
ور نکو گویی و نکو رایی
همچو اقبال باش هرجایی
با همه خلق رای نیکو دار
خو نکودار و رای چون خو دار
تنگ خویی نشان ادبیرست
خوی بد روبه و نکو شیرست
خوی نیکو ترا چو شیر کند
خوی بد عالم از تو سیر کند
نیست در خورد مر مرا دل و جان
یارب از هر دوام تو باز رهان
چیست لذّت ز عمر با تکلیف
همه با هم رقیب و خصم و حریف
زین همه خلق و زین همه بنیاد
بار تکلیف خویش بر تو نهاد
گشت زین کاینات جمله خصوص
احسن‌الصوره مر ترا مخصوص
گرد هزل و عبث چرا گردی
عمر خود در عبث هبا کردی
که ترا غرهّ کرد بر دنیی
تا بدادی ز دست خود عقبی
کار خود دیر و زود دریابی
لیک اکنون هنوز در خوابی
غافلی زین زمانهٔ غدّار
از وجود زمانه دست بدار
کین امانی نه پایدار بُوَد
حسرت‌افزای و عمر خوار بُوَد
چون من و چون تو صد هزاران کشت
ناشده سرخ یک سر انگشت
تو در این راه کودکی طفلی
نه شراب مروّقی ثفلی
مرد راهی درآی و مردی کن
ورنه ره گیر و رو مه سردی کن

مثل اندر حال ادبار

خوش دلی از پی سخن پاشی
گفت ادبار را کجا باشی
گفت باشد مرا دو جای وثاق
دل رزّاق و محبر ورّاق
گفت دیگر کجات جوید کس
گفت که ادبار را دو خانه نه بس
زانکه گوید خرد در این منزل
ساعتی از حمار جهل انزل
تا بوم در دو آشیانه بُوَم
یا به بازار یا به خانه بُوَم
کین بپسنده مردم درویش
خورد از خونبهای دیدهٔ خویش
آن عزازیل با هوا پیوست
زان ورا هاویه است جای نشست
در هوا سود نیست زان برگرد
تا ز بود تو برنیارد گرد
خُردْ همّت همیشه خوار بُوَد
عقل باشد که شاد خوار بُوَد
گر تو از علم نردبان سازی
هرچه خواهی تو زود دریازی
رهرو رهروان در این ره اوست
زانکه فرمان‌پذیر اللّٰه اوست

فی‌الحرکة و ترک الاوطان فی طلب‌الآخِرَة، قال النّبی علَیه‌السّلام: اطلبوا العلم ولو باصّین، وَ قالَ علَیه‌السّلام: سافِرُوا تغنموا، ولاتفخروا بالوطن

کرده بر تارک هوا گردان
گرد خود از سیاست مردان
سبل از دیده‌ها رباینده
چرب دستان به تیر آینده
کوس در گوش دلخروش خروش
تیر در چشم مرد مردم پوش
در زده آفتاب جامه به نیل
وآسمان پیل پیل گشته ز بیل
مغز خصمان چو شام و تیره چو خواب
دل خصمان چو دیو و نیزه شهاب
رفت چندان به زیر مرکز خون
کز دگر نیمه لعل شد گردون
گشته چون خار در مصاف زبون
خصم در پای اسب خرماگون

محمدت در حرکت و سیر و رنج بردن

زین زمین خسی به چرخ کسی
شب و شبگیر کن مگر برسی
خاصه در خیر عار باشد عار
از توانا توانی اندر کار
دل و تن را عسل مده بسیار
کان عسل جز کسل نیارد بار
گر عسل کم خوری ترا شاید
گرمی دل عسل بیفزاید
تو مکن کار جز به دستوری
مرگ اگر ره زند تو معذوری
تو بکن جهد خود به نفس و نفس
ور مری مرگ عذرخواه تو بس
مرد جولاهه چون شود بیکار
نکند زیر پایگاه قرار
روغن سرد و گرم دیده ز تاب
افسری شد ز رنج بر سر آب
روغن از رنج تن به جای آورد
آب را سر به زیر پای آورد
رنج کش را نصیبه چبود گنج
بستر خواب راحت آمد رنج
همچو احرار سوی دولت پوی
همچو بدبخت زاد و بود مجوی
قدر ره رفتن ارچه کم داند
مرد وقت سپیده دم داند
تا تو در بند آن و این باشی
سایه پرورد و نازنین باشی
تو در این کارگاه بی‌سر و بن
واندراین لافگاه باد و سخن
جامه شوئی ولیک عوران را
شمع‌ریزی ولیک کوران را
نشود مرد پر دل و صعلوک
پیش مامان و باد ریسه و دوک
علم دانی ولیک علم حیل
سیم داری ولیک سیم دغل
مرد را گلشنست سایهٔ تیغ
ورنه گیرد چو حیز راه گریغ
نشود کس به کنج خانه فقیه
کم بُوَد مرغ خانگی را پیه
هرکه او خورده نیست دود چراغ
ننشیند به کام دل به فراغ
نه همه ساله نوبت عیش است
مزهٔ عیش مرگ در جیش است
کی شود مایهٔ نشاط و سرور
هم در انگور شیرهٔ انگور
تا سمندت هنوز بر درِ تست
سایهٔ اقربات بر سرِ تست
کودکی در سفر تو مرد شوی
رنجه ار راه گرم و سرد شوی
اندرین ره نه بر دم پرداز
بلکه از سوز سینه و ز نیاز
رفت باید به باد و نم چو سفن
لب گشاده سلب کشیده ز تن
لیکن این صعب‌تر که در منزل
با پری حمل و سستی حامل
بار تو شیشه راه پر سنگست
دست پر گوز و خمره سر تنگست
به تمنّا تو مرد ره نشوی
پاس خود دار تا تبه نشوی
کاندرین ره هرآنکه پای نهاد
سر بود پای و سایه باشد باد
چون به غربت درون نهادی گام
عارت از فخر دان و ننگ از نام
در غریبی نه کارساز و نه بار
در غریبی مه فخردان و مه عار
درِ غربت مزن که خوار شوی
زهر نادیده زهرخوار شوی
در گِل ار تخم شادی اندازی
ندروی جز غم ار چه به تازی
در سفر خواجگی نکو ناید
که سفر خواجگی بپالاید
اندرین پایگاه سر گردان
شد سفر بوتهٔ جوانمردان
پدر اوّلت غربی کرد
زاب غربت روان و جان پرورد
تا غریبی نکرد مرد نگشت
آمد از کاخ و سایه تا برِ دشت
زیرِ ران تو از برای طلب
اشهب روز باد و ادهم شب
پدر آنجا معلّم و مهدی
پس تو دجّال اینت بد عهدی
تو چو آدم ز رنگ و بوی ببُر
تا شوی پادشاه بنده و حُر
به طلب یابی از بزرگان جاه
به طلب کن سوی بزرگان راه
تن مزن پاس دار مر تن را
زانکه بر سر زنند تن‌زن را
اندرین بحر بیکرانه چو غوک
دست و پایی بزن چه دانی بوک
باری ار زو نگرددت حاصل
به سلامت رسی سوی ساحل
بر تو ره رفتنست و جان کندن
تا شود بید چوب تو چندن
در بُن خانه آنکه هشیارست
کار جغد است و کارِ کفتارست
مردم آنگه رسد به زیبایی
که شود همچو باد صحرایی
سفرِ آتش ار نخواهی کرد
تاج خلّت بنه ز ره برگرد
زرهی دان برآب لیک از باد
عقل و علم تو در خیال آباد

فی‌الادب و شرف‌النّفس

هرکه شاگرد روز شب نبود
جز تهی دست و بی‌ادب نبود
کاندرین راه پر شتاب و قرار
صبر بی‌دست و پای دارد کار
اندرین ره چو کند کردی خشم
دست گیرد عطا و بیند چشم
اندرین عالم و در آن عالم
هرکرا پای پیش‌رفتن کم
گرچه در دست بدخوی گروست
مار بی‌دست و پای راست روست
باز خرچنگ در غدیر و بحار
هست با پنج پای کژ رفتار
صدف ار دست داردی یا پای
کی شدی جای دُرِّ دهر آرای
هر رهی کت خوشست آن ره گیر
دُم فرزین بمان دم شه گیر
شاه بی‌پیل و اسب و بی‌فرزین
خاصه بی‌رخ نیرزدت خرزین
چار طبعست چار خانهٔ شاه
پنج حس شش جهت برای سپاه
وفد عمرت چو زی وفات شود
شاه در چارخانه مات شود
تا بدانگه که مات گردد شاه
آه می‌زن ز عیش و عمر کتاه
هر زمان این فلک ز بهر ستیز
زین زمین گویدت که خیز و گریز
ورنه بر نطع گفتن و پاسخ
می‌کش این بار و می‌خور این شه رخ
بی‌روش روی پرورش نبود
کاین کشش نبود آن چشش نبود
اوّلت کوشش آخرت کشش است
از برون چاره از درون چشش است
راه حق پر ز دین و پر کیش است
گرت خوش نیست راه در پیش است
در میان ره چو سین انسانست
سین چو رفت از میانه آن آنست
اندرین ره رفیق کو دل را
توشه کو صد هزار منزل را
تا ترا نیست لقمه‌ای توشه
ندروی زین ثمار یک خوشه
معرفت آفتاب و هستی ابر
راه بر آسمان و مَرکب صبر
هرکه رخ سوی آن زمین دارد
برسد گر براقِ دین دارد
دل گرم تو زاد رهگذرست
دمِ سرد تو بادِ ابر برست
مرد باید برای راه پناه
حیز بگریزد از میانهٔ راه
راهبر راه را پناه آید
موزهٔ تنگ دست را شاید
راه را یار جلد باید و چست
خانه را به رفیق خوشدل و سست
مرد چون شد برون ز دروازه
به رفیق قدیمش از تازه
با خردمند ساز داد و ستد
که قوی‌تر شود خرد ز خرد

اندر دور قمر و گردش روزگار

دور ماهست و خلق را از ماه
عمر ماهست چون رهش کوتاه
هرکرا ماه پرورد به کنار
شیر خواره‌اش دوتا کند چو خیار
با رونده روندگان پایند
بام خرگه به گِل نیندایند
خانهٔ جانت را به سال و به ماه
پاره پاره کنند چون خرگاه
چنبر چرخ و اختر شر و شور
این چو حرّاقه دان و آن چو بلور
می‌کشندت به خود به دام و به دم
پاسبانان گنبد اعظم
لیک اگر یورتگه ز عزّ سازند
هم ازو خرگهیت پردازند
بر تو عمر تو القیامة خواند
زانکه واللیل والضحاش نماند
چون برآید ز چرخ عمر تو شید
شید مرگ آنگه عود او شد بید
چون ببیندت آن زمان با ذل
راست چون در بهار نرگس و گل
لیک گه عزّ و گاه ذُل سازند
کار و بارت همه براندازند
عقل داند به عقل باز شناخت
دیده را جز به دیده نتوان یافت
که یکی شمع زنده کرد به باغ
به یکی بوسه صدهزار چراغ
گر کسی از اثیر برگذرد
دوربین زان بُوَد که دیده خورد
جنس از جنس باز دارد رنج
که ترازو بُوَد ترازو سنج
مبرد ار چند چیزها ساید
مبرد دیگرش بفرساید
با گرانجان مگوی هرگز راز
کاسیا چون دو شد شود غمّاز
اندرین خر سرای نویی تو
به چه مانی مرا نگویی تو
خرِ عیسی گرسنه بر آخُر
دامن راه کهکشان پر دُر
ار بسان ذباب ماندی باز
چکنی تخم خشم و شهوت و آز
دست دیوان گشاده خاتم جم
خواب شه بسته شب به سحر و به دم
یار در راه چون روان باشد
بی‌روان مرد چون روان باشد
دوستان در ره صلاح و صواب
یکدگر را مدد بوند چو آب
مرد باید که اهل دیده بُوَد
تا در این راه حق گزیده بُوَد
چون ندارد بصارت اندر کار
نشنوده است یا اولی‌الابصار
دیدهٔ دل ترا چو نیست قریر
نیستی در نهاد کار بصیر
اهل دین را جز اهل دین نگزید
دید را جز به دیده نتوان دید
یار ناجنس تخم خواب آمد
یار همجنس پای آب آمد
دوستان همچو آب ره سپرند
کآبها پایهای یکدگرند
راه بی‌یار زفت باشد زفت
جز به آب آب کی تواند رفت
با رفیقان سفر مقر باشد
بی‌رفیقان مقر سقر باشد
بس نکو گفته‌اند هشیاران
خانه را راه و راه را یاران
کار بد هر که را رفیق بدست
زانکه بد رنگ عاجز از خردست
زین جهان همه سراسر غم
دلم از دل گرفت و از جان هم
آنکه زو چاره نیست یارش دان
وآنکه نه یارِ تست بارش دان
تازگی سرو و گل ز بارانست
زندگی جان و دل ز یارانست
دوست را کس به یک بلا نفروخت
بهر کیکی گلیم نتوان سوخت
آب را چون مدد بود هم از آب
گلستان گردد آنچه بود خراب
پس اگر این مدد بریده شود
میوه بر شاخ پژمریده شود
راه بی‌یار نیک نتوان رفت
ورنه پیش آیدت هزار آکفت
یار نیک اندرین زمانه کمست
زانکه غثّ و سمین کنون بهمست

حکایت

آن شنیدی که پیر با همراه
گفت چون شد ز همرهیش آگاه
از سر و سینه بهر صحبت یار
پای سازم به ره چو مور و چو مار
گر تو کار سفر همی سازی
تو ز من خواه و گیر جان بازی
همرهت باشم و ز دزد و هراس
کم ز سگ مر ترا ندارم پاس
بس عجب نبود ار چنین باشم
گر کنم با سگی قرین باشم
بندم از جد و جهد و عشق و طلب
بر گریبان روز دامن شب
خود ز یاران نباشد ایچ محال
کین سگی کرد سیصد و نه سال
خفته اصحاب کهف و سگ بیدار
پاس همراه داشت بر درِ غار
راه چون مار و غار دارد ساز
یار در غار مار دارد باز
مصطفی را به دفع هر مکری
یار بایست همچو بوبکری
آب را گر نه آتشستی یار
خاک فعلستی و هوا آثار

اندر نگاه داشتن راز و مشورت کردن

سر چه پوشی که در بهاران گِل
راز پنهان ندارد اندر دل
با بهان رای زن ز بهر بهی
کز دو عقل از عقیله باز رهی
کز تن دوست در سرای مجاز
جان برون آید و نیاید راز
راز مر دوست را چو جان باشد
زان چو جان در دلش نهان باشد
راز پنهان نداشت ایج لبیب
در غم و علّت از حبیب و طبیب
از طبیب ار نهان کنی تو اصول
به نگردی بماندی معلول
جمله علّت بگوی و راز مگوی
وآنچه بشنیده‌ای تو باز مگوی
راز دل چو مرغ و دانه بُوَد
راز بر دل چو دود خانه بُوَد
دانه چون مرغ خورد شد ناچیز
وآنچه بر دل نهاده شد چون تیز
نرهد جان جانت زین دو مگر
تا نکردی نهانش جای دگر
با قوی گو اگر بگویی راز
زانکه باشد قوی ضعیف آواز
اینکه گفتم چو عاقلان بپذیر
ورنه از پیل و خر قیاسی گیر
زنده سر جز به زنده نسپرده‌ست
زانکه سر جان زنده را مُرده‌ست
هرکه مرده است راز مردان را
دُر کند پس صدف کند جان را
تا صدف را به کارد نشکافند
همچو دریا ز موج کی لافند
تو نیابی بخاصه راز ملوک
خیره باهم نشین پنبه و دوک

حکایت

آن شنیدی که گفت دمسازی
با قرینی از آنِ خود رازی
گفت کین راز تا نگویی باز
گفت خود کی شنیده‌ام ز تو راز
شرری بود کز هوا پژمرد
از تو زاد آن زمان و در من مرد
سر ز نامحرمان نهان باید
ورنه محرم چو بشنود شاید
دوست محرم بود به راز و نیاز
پیش محرم برهنه باید راز
در ره سیل و رودها خفته
سخن گفته به که ناگفته
راز جز پیش عاقلان مگشای
دل خود جز به اهل دل منمای
آن نبینی که تخمها در گِل
ننماید به هیچ ظالم دل
کم ز خاکی و خاک نعمت ساز
از زمستان نهفته دارد راز
چون هوا دست عدل بگشاید
راز و دل جمله خاک بنماید
راز در زیرکان نهان باشد
زانکه هشیار بدگمان باشد
هرکه در روز راز گسترده‌ست
ابجد از لوح عقل بسترده‌ست
سرّ والشّمس چون دلش دریافت
نه ز واللیل بدروار بتافت
گفت کین سوز پرده‌ساز منست
شب معراج روز راز منست

التمثیل فی حفظ اسرارالملوک

بود مردی علیل از ورمی
وز ورم برنیامدیش دمی
رفت روزی به نزد دانایی
زیرکی پر خرد توانایی
گفت بنگر که از چه معلولم
کز خور و خواب و عیش معزولم
مجسش چون بدید مرد حکیم
گفت ایمن نشین ز اندُه و بیم
نیست در باطن تو هیچ خلل
می‌نبینم ز هیچ نوع علل
مرد گفتا که باز گویم حال
کز چه افتاد بر من این اهوال
رازدارِ ملوک و پادشهم
با مزاج ملوّن و تبهم
شه سکندر دهد همه کامم
که ورا من گزیده حجّامم
لیک رازیست در دلم پیوست
روز و شب جان نهاده بر کف دست
نتوانم گشاد راز نهان
که از آن بیمِ سر بود به زمان
سال و مه مستمند و غمگینم
بیش از این نیست راه و آیینم
گفت مردِ حکیم رَو تنها
بی‌علایق نهان سوی صحرا
چاهساری ببین خراب شده
گشته مطموس و خشک از آب شده
اندر آن چاه گوی راز دلت
تا بیاساید این سرشته گِلت
مرد پند حکیم چون بشنید
همچنان کرد از آنکه چاره ندید
شد به صحرا برون نه دانا مرد
از پی دفع رنج و راحت فرد
دید چاهی خراب و خالی جای
درد خود را در آن شناخت دوای
سر سوی چاه کرد و گفت ای چاه
رازِ من را نگاه دار نگاه
شه سکندر دو گوش همچو خران
دارد اینست راز، دار نهان
باز گفت این سخن سه بار و برفت
بنگر او را که چون گرفت آکفت
زان کهن چاه نی بُنی بر رُست
شد قوی نی بُن و برآمد چُست
دید مردی شبان در آن چه نی
ببرید آن نی و شمردش فی
کرد نایی از آن نی تازه
راز دل را که داند اندازه
نای چون در دمید کرد آواز
با خلایق که فاش کردم راز
شه سکندر دو گوش خر دارد
خلق از این راز او خبر دارد
فاش گشت این سخن به گرد جهان
مردِ حجّام را برید زبان
تا بدانی که راز بهروزان
بتر از جمر و آتش سوزان
عالمی پر ز آتش و تف و دود
بهتر از یک سخن که راز تو بود

حکایت

بود اندر سرخس یک روزی
مجلسی بس به رونق و سوزی
مجلسی پر ز ناله و شیون
گفت آن صدر دین و فخر زمن
آن چو موسی ز شوق بر سرِ طور
بوالمفاخر محمّد منصور
من بدان مجلس اندرون بودم
زان عبارت به دل برآسودم
این حکایت ز روی نکته براند
دُرّ معنی درو به رمز افشاند
بشنو این را که هست قول سدید
که به جایی مگر که پیر و مرید
درفتادند چون سماعی بود
دیو را اندر آن دفاعی بود
وجد افتاد هردو را بتمام
درگذشتند از حلال و حرام
پیر می رقص کرد در حالت
زانکه از شوق بود با آلت
دید مردی مرید آهسته
زیر زنّار بر میان بسته
گفت کای پیر این امانت کیست
بسته زنّار بر میانت چیست
پیر گفتش که ای فضول نیوش
سِر چو دیدی خموش باش خموش
کین نه زنّار بلکه زنهارست
روضهٔ روح را چو انهارست
از پی قهر نفس بی‌دینم
بستن کُستی است آیینم
تا بداند که گبر بی قدرست
کار او پیش صدر دین غدرست
هر سَحر کو ز خواب برخیزد
پیش کو شرّ و فتنه انگیزد
من کنم عرضه بر وی این زنّار
تا ز پندار بد شود بیدار
گویم ای گبر آنکه این دارد
از کجا نیم ذرّه دین دارد
ز اهل ناری نه در خورِ نوری
دام دیوی نه حلّهٔ حوری
تا در آن دم بتر ز خویش ز شر
نشناسد کسی ز جمله بشر
نکند کبر و کین نیامیزد
از ره جهل و حمق برخیزد
تا بدین فن ز عُجب و استکبار
باز دارم ورا به لیل و نهار
هم سلامت بود مرا ز شرش
هم به خود نبود از بطر نظرش

اندر موعظت و نصیحت گوید

صحبت زیرکان چو بوی از گُل
عظت ناصحان چو طعم از مُل
بی‌غرض پند همچو قند بُوَد
با غرض پند پای بند بُوَد
در مشام خرد چه زشت آید
هر نسیمی که نز بهشت آید
بهر اندام دادن اوباش
دل چو سندان زبان چو سوهان باش
بشناسی ز راه دیدهٔ روح
فاتحهٔ دین چو روی داد فتوح
وسعت آنجا که راه یزدانست
تنگی اینجا که بندِ انسانست
انّ فی دیننا بخوان و بمان
فی کبد را برآن و تیز بران
راه یزدان رهِ فراخ آمد
گلشن و بوستان و کاخ آمد
هر مشامی کزین نسیم بهشت
نتواند شنید باشد زشت

اندر صفت بیابان گوید

تنگی راه را صفت بشنو
در رهی نازموده خیره مرو
ره چو سوفار و خار چون پیکان
مار رنگین درو چو توز کمان
تیز و گریان کنندت از گرما
امّ‌غیلان او چو ابن‌ذکا
خاره در تفّ او چو خاره سبک
شوره بر سنگ او چو شاره تُنُک
مرده خاکش ز هجر بی‌آبی
کفنش کرده شوره سیمابی
مهمهش با مهابت ارقم
چون دم ابیض و دل بلعم
شده از تفّ شورهٔ بدرنگ
همچو سیماب ریزه در وی سنگ
سایه یک دم درو نیاسوده
غول و خضرش سراب پیموده
نابسوده برِ هلاکش را
ادهم روزگار خاکش را
پیش چشم و خیال پر کینه
خاک سرمه سراب آیینه
ابر بهمن درو سموم شده
مار بر خاک او چو موم شده
بوده هامون او چو هاویه راست
خاک همچون دل معاویه راست
که نرفتی ز سهم آن هامون
خضر بی‌آب و بی‌دلیل برون
خضر بی‌رهبر اندران صحرا
نتوانست رفت برعمیا
زانکه از روی حقد و پر کینی
راه چون پشت آینهٔ چینی
قمر آنجا طریق گم کرده
شمس در وی شعاع بسپرده
جزع در چشمهاش خوان آرای
غول بر گوشها فقاع گشای
از پی قوت و قوّت مردم
گندمش پر ز نیش چون گزدم
نرگس اندر خیال بود چنین
آفتابی میانهٔ پروین
چشمهٔ آفتاب ابر آلود
تشت شمعی میان تودهٔ دود
گرچه از بهر مهر دل داری
شش درم ساخت کرد دیناری
قلزم قیر و قار تا ابراج
برفشانده تلاطم امواج
صحن بی‌امن او چو خانهٔ بیم
مانده بی‌آب همچو روی یتیم
باد سردش ز دل بریده امید
ریگ گرمش به مرگ داده نوید
تا سمومش صمام گوش آمد
دست او پای‌بند هوش امد
گزدم از خار او کند مسواک
مار افعی درو نیابد خاک
خاک او روی آب نادیده
گل او پشت مردم دیده
نان ندید آنکه ز آب او شد شاد
جان نبرد آنکه دل برو بنهاد
تب زردست رشتهٔ چَه اوی
مرگ سرخست رفتن ره اوی
زین بیابان بسی ترا بهتر
خانه و آب سرد و دیگ کبر

اندر تصوّف و زهد ذکر التصوّف الزم علی الحقیقة لان فیه نجاة الخلیفة

آنکه در بند مال و اسبابند
همه غرقه میان گردابند
وان کسان کز برونِ در ماندند
دان که در دست خویش درماندند
عامه دل در هوای جان بستند
زانکه از دست جهل سرمستند
خاصه در عالم معاینه‌اند
همچو سیماب و روی آینه‌اند
همه دست نهال کن دارند
همه مرغِ قفس‌شکن دارند
از پی ملک دین نه از پی ملک
روی زردان دل سپید چو کلک
پُرنیازان بی‌نیازانند
راست‌بازان پاکبازانند
قدشان بیش امر بالیده
کشف را زیر کفش مالیده
جامه‌شان از پی ریاضت پوست
همچو طبع لئیم خواری دوست
سرشان از برای دار بلند
نردبان پایهٔ حصار بلند
همه با عندلیب دل خویشند
همه سیمرغ خانهٔ خویشند
همه را در جهان نه روح و نه جسم
در گرفته چو کودکان از بسم
اسم خوانده به فعل آمده باز
همه خاموش و صید جوی چو باز
زهره از بهر قوّت حالت
کرده پر زهر و گفته ما را لت
زهرِ قهر از میان جان دارند
شکّر شُکر بر زبان دارند
گرد کوی ملامتی روبند
حلقهٔ جان دولتی کوبند
از پی ضیف آسمان جلال
همه شب رو بسان طیف خیال
عاشق مرگ هریک از پی برگ
خویشتن را کشیده زیشان مرگ

در صفت اهل تصوّف

هر گدایی که بینی از کم کم
پادشاهیست با خیول و علم
همه دردی‌کشان ولی بی‌ظرف
همه مقری ولی نه صوت و نه حرف
چون سرِ عشق آن جهان دارند
همچو شمعند سر ز جان دارند
زانکه تاشان امید نبود و بیم
جانشان تن خورد چو شمع مقیم
پیش امرش چو کلک برجسته
سر قدم کرده و میان بسته
سگ درَد پوستین درویشان
ورنه چرخ است بندهٔ ایشان
باش تا روز حشر برخیزند
همه در دامنِ دل آویزند
تا ببینی تو خاصه بر درِ یار
پیش هریک هزار مرتبه دار
حرکت رفته از اشارتشان
حرفها جسته از عبارتشان
منتهای امیدشان تا او
قبله‌شان او و انسشان با او
همه خواهی که باشی او را باش
رو برش سوی خویش هیچ مباش
ژالهٔ ذل ز دل مران هرگز
کز ره ذل رسی به گلشن عزّ

در طلب کردن از در دلها

درِ دل کوب تا رسی به خدای
چند گردی به گرد بام و سرای
از درِ کار اگر درآیی تو
دانکه بر بام دین برآیی تو
دل کند سوی آسمان پرواز
بام دین را به نردبان نیاز
نردبانی که سوی بام دلست
پایهٔ عرش زیر او خجلست
تنگهای شکر مریز به باغ
که همه باغ طوطی‌اند چو زاغ
طوطیانی چو زاغ پیش تو در
تو فرو ریخته به تنگ شکر
در نهاد و مزاج خویش نگر
لوطیان را چو طوطیان مشمر
این زمان طوطیان جگر خوارند
لیکن الکن به گاه گفتارند
زهرِ جان را به آشیانه برد
شکرت با ذباب‌خانه برد
مرجع جان ز زهر عمر گزای
بازگشت شکر طهارت جای
هیچ باشی چو جفت و فردی تو
همه باشی چو هیچ گردی تو
گر همی یوسفیت باید و جاه
رنجها کش ببر ریاضت چاه
چون سلیمان تو ملک را شایی
که چو یوسف به حسن زیبایی
شادمان باش و چهره را بفروز
خویشتن را به نار جهل مسوز
روبرون نه ز خویش هستی خویش
عزّ خود دان همیشه پستی خویش
گر شوی سال و مه برین منهاج
برنهد بر سرِ تو گردون تاج
اجل نفس در گدایی دان
اصل او را ز پادشایی دان
همچو مردان سبک به کار درآی
تا ببینی هزار شاه گدای
اندرین رَسته بهر رَستن خود
آن فروش ای پسر که کس نخرد
چو سؤالت گزید مرد محال
مر ترا کسب خوبتر ز سؤال
کز صلاحت سلیح هستی تست
چون عمل جای بت‌پرستی تست
چون دل از کم زدنت شاد شود
آنچه آن هست تست باد شود
قامتِ عمر خویش را خم ده
دیدهٔ خشک خویش را نم ده
خم قامت که نم پذیر بُوَد
صد کمان پیش او چو تیر بُوَد

فی ذمّ‌الطمع والحرص

دل خود را ز تاب و تابش طمع
تافته و تفته دار چون دل شمع
کان فتیله که بر فروزندش
تا نشد تافته نسوزندش
آن نباشد ولی که چون سرخاب
رود از بهر آبروی بر آب
ولی آنست کو ز خود بجهد
پای بر آب روی خویش نهد
ورنه او آب را هوا دارد
دل او بی‌کله قبا دارد
گرچه خود را به آب بسپارد
مر هبا را هوا نگهدارد
گر بدو نیک و مهر و کین باشد
هرچه جز دین حجاب دین باشد
در ره دین تنت حجاب تو است
هستی تو برت نقاب تو است
هستی خویش را ز ره برگیر
تا شوی بر نهاد هستی میر
بیخودان را ز خود چه فایده است
عشق و مقصود خویش بیهده است
بی‌خودی ملک لایزالی دان
ملکتی نسیه نیست حالی دان
هرکه مقصود را طلب کار است
در رهِ صدق سخن بیکار است
دل ز مقصود خویشتن برگیر
حکم را باش و کارت از سر گیر
نشوی بر نهاد خود سالار
به نماز و به روزهٔ بسیار
زانکه هرچند گرد برگردی
زین دو هر لحظه خواجه‌تر گردی
گر همی لکهنت کند فربه
سیر خوردن ترا ز لکهن به
صفت دوستان هرجایی
چیست جز تیرگی و رعنایی
دوستان را رسد که در ره راز
تیره رایی کند برِ غمّاز

اندر بیان حال صوفی و ستایش صوفیان فرماید علامة اصحاب التصوّف ان لایسأل ولا ینهر ولا یدّخر

تازه اندر بهار حق صوفیست
سرو بر جویبار حق صوفیست
صورت سرو چیست زی عامه
راست قد تازه‌روی و خوش کامه
صوفیانی که کاسه پردازند
چشم تحقیق را همه گازند
مرد صوفی تصلّفی نبود
خود تصوّف تکلّفی نبود
صوفیانی که اهل اسرارند
در دل نار و بر سر دارند
صوفی آنست کز تمنّی و خواست
گشت بیزار و یک ره برخاست
سه نشانست مرد صوفی را
خواه بصری و خواه کوفی را
اوّل آن کو سؤال خود نکند
بد بُوَد خود سؤال بد نکند
دوم آنک ار کسی ازو خواهد
ماحضر بدهدش که می‌شاید
نکند باطل آن به منّ و اذی
که بیابد عوض به روز جزا
سیوم آن کز جهان شود بیرون
نبود مدّخر ورا افزون
ساز تجهیز او ز نیک و ز بد
هیچ‌گونه معدّ نباشد خود
شادمانه بُوَد به گاه رحیل
نبود خوار همچو مرد معیل
بود آزاد از آنچه بگریزد
وآنچه بدهند خلق نپذیرد
هرچه باید ز کردگار جهان
خواهد و خلق ازو بُوَد به امان
بُوَد از بند جاه و مال آزاد
رخ به سوی جهان بی‌فریاد
همه بی‌خان و مان و بی زن و جفت
نه مقام نشست و معدن خفت
همه بی بارنامه و دلشاد
همه کوتاه‌جامه و آزاد

حکایت در حقیقت تصوّف

صوفیی از عراق با خبری
به خراسان رسید زی دگری
گفت شیخا طیقتان بر چیست
پیرتان این زمان نگویی کیست
راه و آیینتان مرا بنمای
دُرج دُرّت به پیش من بگشای
چیست آیین و رسم و راه شما
به که باشد همه پناه شما
آن خراسانی این دگر را گفت
ای شده با همه مرادی جفت
آن نصیبی که اندر آن سخنیم
بخوریم آن نصیب و شکر کنیم
ور نیابیم جمله صبر کنیم
آرزو را به دل درون شکنیم
گفت مرد عراقی ای سره مرد
این چنین صوفیی نشاید کرد
کین چنین صوفیی بی‌ایمان
اندر اقلیم ما کنند سگان
چون بیابند استخوان بخورند
ورنه صابر بوند و درگذرند
گفت بر گوی تا شما چکنید
که به دل دور از انُده و حزنید
گفت ما چون بُوَد کنیم ایثار
ور نباشد به شکر و استغفار
هم براین گونه روز بگذاریم
بوده نابوده رفته انگاریم
راه ما این بود که بشنودی
این چنین شو که همم تو برسودی

التمثیل فی‌تعلیم الاب‌الغافل لابن الجاهل فی‌التصوّف

پسری داشت شیخ ناهموار
گنج پرداز و رنج نابردار
پیر روزی ز بهر نصح و نیاز
گشت راضی به صلح نان و پیاز
بر سر مجمع از سرِ آزار
گفت پورا سر از کبود برآر
رو چو زر بایدت سفیهی کن
ور سریت آرزو فقیهی کن
وز زر و سر همی بخواهی راست
مال و جان پدر بجمله تراست
تا ترا کسب و جای و جاه دهد
زانکه این صوفیی خدای دهد
او هدایت دهد تو جهد بکن
کار کن کار و بر میار سخن
جان ندید از جهان پر دردی
با تو جز نقد ناجوانمردی
با چنین نقد زیف و روی نه خوب
یوسفی کی فروشدت یعقوب
نرهد یک نصیبه‌جوی از نار
زانکه رشوت دهست رشوت خوار
تو به صفو و صفات صوفی باش
پوست کو کوفیی و کوفی باش
باش همچو چراغ در ماتم
مرگ با دلق و سوک هر سه بهم
پیش مردن بمیر تا برهی
ورنه مردی ازو به جان نجهی
همچنین باش در نقاب سرشت
تا نریزد جمالت آب بهشت
سوی اصل از سرای محنت و داغ
با لباس کبود رو چو چراغ
چون نداری مناهی اندر پیش
ز احتساب خرد بجو مندیش
مفلسی مایه ساز تا برهی
از بلاها و زشتی و تبهی
عاشقان آن زمان که رای آرند
هر دو عالم به زیر پای آرند
ملکوت این چنین گدایی را
جان دهند از پی رضایی را
هرکه برتر ز جان مکان دارد
خانه بر فرق فرقدان دارد
هرکه برتر ز جان مقر دارد
کی فرودش نهد چو بردارد
خویشتن را فدای یاران کن
کشت بیگانه پر ز باران کن
خود عباپوش و خز به یاران ده
جو تو خور گندمی به ایشان ده
سقری گرسنه‌ست بر گذرت
مال و جاهست هیزم سقرت
گرچه هستت چنین سقر در پیش
هیزم او مشو و زو مندیش
هیزم این سقر ز جاه بُوَد
وانچه داری به جاه چاه بُوَد
گرچه هستی کنون ز غفلت خوش
سرنگون در فتی در آن آتش
گرچه نمرود آتشی بر کرد
نه چو آتش علف نیافت نخورد
چون شنید او خطاب حق با نار
سرد و خوش طبع شد چو دانهٔ نار
زر نداری چه غم خوری ز امیر
خر نداری چه ترسی از خر گیر
ای فرومایگان شطّ قدم
وی فروماندگان بحرِ عدم
باش تا در رسد بهار شما
تا چه گلها دمد ز خار شما
دستِ مشاطهٔ بهارِ ازل
تا چه آراید از عروس عمل
لیک آن ره ببین که داری پیش
از درِ نفس تا دَرِ دل خویش
هرکه از جاه خویش درماند
چوب ردّش به صدر حق راند
وان کسانی که مرد این راهند
از نهاد زمانه آگاهند
بنیوش این حدیث بی‌زرقی
دل منه بر فروغ هر برقی
صفت و حال صوفیان این است
راه دین این و صدق جان این است

فی‌التفکّر والمراقبة فی احوال التصوّف

دست دین کن به علم و عدل قوی
چون سگ پای سوخته چه دوی
این ترا گویم ای لهاوری
کز جمال حریم حق دوری
لیکن آن کس که سینه صاف کند
کعبه بر درگهش طواف کند
تو نه‌ای همچو سیر در یک پوست
برگ تو چون پیاز تو بر توست
یوسف تو هنوز در چاهست
کش نه هنگام افسر و گاهست
مهر نادیده ماه کی شود او
بنده نابوده شاه کی شود او
بنده شو تا دمی زبون باشی
تا بدانی که شاه چون باشی
بد و نیکت ز بیم و اومید است
شب و روزت ز خاک و خورشید است
تو هنوز آنچنان نه ای کز رنگ
از تو دین و خرد ندارد ننگ
هرچه ز آغاز دل به رنج بُوَد
عاقبت ناز و عزّ و گنج بُوَد
چند تر دامنی و لاف و صلف
شرمسارست آدم از تو خلف
تو به آدم به خلقتی مانند
ورنه از راه حق نه‌ای فرزند
خلقتت هست خلقت آدم
لیک معنی آدمی مبهم
مادری را که رستمی زاید
دردِ زه در زمانش بگزاید
گربه بر شیربچه باشد چیر
شیر درّد چو گشت روزی شیر
گرچه آن دم بود ز گربه رمان
گربه زاید به عطسه‌ای پس از آن
تو ز موشان مدار طمع صلاح
کانچه فاسق نباشد اهل فلاح

در دنیا نابودن به که بودن

یک جهانند زیر این افلاک
کام پر زهر و خانه پر تریاک
تا دلت زیر چرخ گردانست
هرچه زی تو بدست نیک آنست
برگذر زین سرای هزل و هوس
پای طاوس ساز و مهد مگس
آدمی زیر طبع کی شاید
چار حمّال مرده را باید
دل اگر میل سوی خود کردی
داد کم کرده خوی دد کردی
کس ندیدی چنو یکی غمّاز
گرچه زر سوی او نمودی راز
کم نشین تا مقامر و غمّاز
که برهنه‌ات کنند همچون راز
گرچه خود نیست در سرای مجاز
خام دست و دغا ده و کم باز
ای بسا رنگهای او دیده
پس غرورش به جهل بخریده
با غرورش مباش هیچ قرین
که برهنه‌ت کنند ز دولت و دین
چار طبع اندرین دو رکن و سه حد
ز اوّل کار تا به روز لحد
کرم را از ظهور نبود بود
که بسوزد ولیک نبود دود
منهیان تواند چون تُندر
کشتی خشک‌روتر از استر
یا ز خود یاد باش یا زو باش
بکند هم سزاش روزی باش
این همه خواجگان گربه طبع
که سگ نفس را شدند تبع
چون حباب ارچه زاب دلشادند
زود میرند از آنکه پر بادند
عمر کز سعی باد باشد و آب
سخت کوته بُوَد چو عمر حباب
عمر دین است تا ابد همراه
که اجل سوی او ندارد راه
عمر آنکس که پاس خود دارد
بر هنر پاسبان خرد دارد

اندر صفت صورت عالم

تو به گوهر ورای دو جهانی
چکنم قدرِ خود نمی‌دانی
با زنان نیک هم نبردی تو
با چنین زور مردِ مردی تو
چه کمست ای بزرگ زاده ترا
در گشاده‌ست و خوان نهاده ترا
گر تو خود را در این سرای غرور
از سرِ جهل و بخل داری دور
پنج نوبت زنی چو عقل و چو جان
بر سرِ هفت چرخ و چار ارکان
ور قبای فنا بیندازی
به قبیلهٔ بقای حق تازی
بر سه جانت بکن به شبگیری
دو سلام و چهار تکبیری
آخشیجان و گنبد دوّار
مردگانند زندگانی‌خوار
چه کنی در جهان بیم آرش
زانکه بی‌پرسش است بیمارش
برگذر کین سرای پر وحلست
نردبان پایه عمر و بام اجلست
هرکه بر متن این سرای رسید
باز دستش به دیدگان بکشید