پیشنهادات  

سنایی - حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه - الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران

اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران

خیرالکلام بعد کلام الملک العلّام فضیلة محمّدالنّبی المختار علیه‌السّلام، قال‌الله تعالی: انّ‌الله و ملائکته یصلّون علی النّبی یا ایهاالذین آمنوا صلواة علیه و سلموا تسلیما، و قال ایضا: انا ارسلناک شاهدا و مبشرا و نذیرا و داعیا الی‌الله باذنه و سراجا و منیرا، و قال‌الله تعالی: و ما ارسلناک الّا رحمة للعالمین، و قال النبی علیه‌السلام: انّا اوّل الانبیاء خلقا و آخرهم بعثا، و قال علیه‌السّلام: انا خاتم الانبیاء و لانبیّ بعدی و قال علیه‌السّلام: کنت نبیّا و ادم بین‌الماء والطین، و قال صلّی‌الله علیه و سلم حکایة عن‌الله سبحانه و تعالی انّه قال عزّوجل خطاباً له: لولاک لما خلقت الافلاک، و قال علیه‌السّلام انا سیّد ولد آدم ولافخر، و آدم و من دونه تحت لوائی یوم‌القیمة ولافخر.

احمدِِ مرسل آن چراغ جهان
رحمت عالم آشکار و نهان
آمد اندر جهان جان هرکس
جان جانها محمّد آمد و بس
تا بخندید بر سپهر جلی
آفتابِ سعادتِ ازلی
نامد اندر سراسر آفاق
پای مردی چنوی بر میثاق
آن سپهرش چه بارگاه ازل
آفتابش که احمدِ مرسل
آدمی زنده‌اند از جانش
انبیا گشته‌اند مهمانش
شرع او را فلک مسلّم کرد
خانه بر بام چرخ اعظم کرد
اندر آمد به بارگاه خدای
دامن خواجگی کشان در پای
پیش او سجده کرده عالم دون
زنده گشته چو مسجد ذوالنون
زبدهٔ جانِ پاکِ آدم ازو
معنی بکر لفظ محکم ازو
جان عاقل جهان بدو دیده
زانش بر جان خویش بگزیده
انبیا ریخته هم از زر اوی
هرچه‌شان نقد بود بر سرِ اوی
تا شب نیست صبح هستی زاد
آفتابی چون او ندارد یار
همه شاگرد و او مدرسشان
همه مزدور و او مهندسشان
او سری بود و عقل گردن او
او دلی بود و انبیا تن او
دل کند جسم را به آسانی
میزبانی به روح حیوانی
کوشکش در ولایت تقدیس
صحن او بام خانهٔ ادریس
آستانِ درش به روضهٔ انس
بوده بستان روح روح‌القدس
کرده با شاه پرِّ طاوسی
جلوه در بوستان قدوسی
جان او خوانده پیش از آمد رق
ابجد لم یزل ز تختهٔ حق
سِرّ او سورهٔ وقا خوانده
دل او مرکب صفا رانده
گوی بربوده دست منقبتش
پای بر سر نهاده مرتبتش
عالم جزو را نظام بدو
غرض نفس کل تمام بدو
قدمش را ازل بپیموده
بودهٔ کلِّ کون و نابوده
داده اِشراف بر همه عالم
مر ورا کردگار لوح و قلم
قدمش در ازل نفرسودست
ندمش در ابد نیاسودست
علم او میزبان عالم داد
شرع او شحنهٔ خدای آباد
آمد از رب سوی زمین عرب
چشمهٔ زندگانی اندر لب
هم عرب هم عجم مسخّر او
لقمه خواهان رحمتِ درِ او
قابلی چون عتیقش اندر بر
قاتلی همچو حیدرش بر در
فیض فضل خدای دایهٔ او
فرّ پِرّ همای سایهٔ او
چرخ پر چشم همچونرگس تر
عقل پر گوش همچو سیسنبر
جان او دیده ز آسمان قِدم
زادنِ عقل و آدم و عالم
بلکه از عقل بیشتر دل او
دیده صنع خدای در گِل او
گفته او را به وقت وحی و وجل
جبرئیل امین که لاتعجل
بوده چون نقش صورت خویشش
ماجراهای غیب در پیشش
هست کرده ز لطف و نور گُلشن
شرق و غرب ازل درون دلش

اندر بدایت کمال نبوّت

آدم و آنکه شمّت جان داشت
پای دامانش بر گریبان داشت
آدم از مادر عدم زاده
او چراغی بدو فرستاده
غیب یزدان نهاده در دل او
آب حیوان سرشته در گِل او
دیدهٔ او به گاه منزل خواب
تا سوی عرش برگرفته نقاب
جان او بوده در طریقت حق
گوهر حضرت حقیقت حق
دیده از چشم دل به نور احد
از دریچهٔ ازل سرای ابد
کرده از بر به مکتب مردی
سورتِ سیرتِ جوانمردی
من نگویم که غیب‌دان بُد او
گرچه از چشمها نهان بُد او
غیب‌دان در مشیمهٔ کن و کان
نیست جز خالق زمین و زمان
نه زبانش به وقت نشر حکم
گفت لو تعلمون ما اعلم
زانکه بنمود حق به جان و دلش
رمزهای حقیقت ازلش
رفته از اقتداش تا عیّوق
زشت و نیکو و لاحق و مسبوق
پادشا بر جهان آدم اوست
راهبر سوی ملک اعظم اوست
طینتش زینتِ جهان آمد
ساحتش راحتِ روان آمد
چون زبان را به نامه کرد روان
تا شود کسری آرمیده روان
به شقاوت چو رشد کرد رها
از سعادت به غی بماند جدا
چونکه عینش فتاد بر عنوان
زهر شد نوش جان نوشروان
شرع او چون نشست بر عیّوق
شد گسسته عنان عزّ یعوق
شد ز تابش نشانهٔ کسری
سر ایوان طارم کسری
پای کوبان عروس عشق ازل
سرنگون اوفتاده لات و هبل
داده دادش همه خلایق را
عزّ معشوق و ذلّ عاشق را
ملک تن را خرابی از کینش
ملک جان را عمارت از دینش
جزع و لعلش ز بهر عزّ و شرف
گوشها کرده همچو گوش صدف
روز تا روشنست و شب سیهست
زلف و رویش شفیع هر گنهست
از پی زقّه دادن از لب او
وز پی زادگان مَرکب او
وز پی صورت و دل و جانش
پیش حکم خطاب و فرمانش
عقل کل بوده در دبستانش
نفس کل گاهواره جنبانش
جوهر این سرای را عرض او
لیک عرض بهشت را غرض او
دیو را بوده روز بدر و حنین
صورتش سورهٔ معوّذتین

اندر کرامت نبوّت

گر ملک دیو شد گه آدم
دیو در عهد او ملک شد هم
هیچ سائل به خُشندی و به خشم
لا در ابروی او ندیده به چشم
نو بیننده درّ گوینده
جز از آن در نجسته جوینده
کفر اشهاد کرده بر مویش
عقل دریوزه کرده از کویش
خاکْ پاشان فلکْ نگار از وی
نیم‌کاران تمام کار از وی
لب و دندان او به منع و عطا
بوده دندانهٔ کلید سخا
لب او کرده در مسالک ریب
روی دلها سوی دریچهٔ غیب
خلق را او ره صواب دهد
سایه را مایه آفتاب دهد
شرفش بهر قال و قیلی را
دحیه کردست جبرئیلی را
جبرئیل از کرامتش در راه
بر مَلک جمله گشته شاهنشاه
چشم روشن شده ز وی آدم
جان او از چنو پسر خرّم
متفرّد به خطّهٔ ملکوت
متوحّد به عزّت جبروت
طیب ذکرش غذای روح مَلک
طول عمرش مدار دور فلک
قدر او بام آسمان برین
خلق او دام جبرئیل امین
تحفه‌ای بوده از زمان بلند
زاده و زبدهٔ جهان بلند
پدرِ ملک‌بخش عالم اوست
پسرِ نیکبخت آدم اوست
آدم از وی پسر پدر گشته
وز نجابت ورا پسر گشته
جان او بر پریده ز آب و ز گل
دوست را دیده از دریچهٔ دل
دور کن در زمان فزون ز گُلش
شرق و غرب ازل درون دلش
خلق از او برگفته عزّ و شرف
او چو دُر بود و انبیا چو صدف

در ذکر آنکه پیغمبر ما رحمةً للعالمین است

زحمت آب و گِل در این عالم
رحمتش نام کرده فضل قِدم
قدر شبهای قدر از گل او
نورِ روز قیامت از دل او
حلقهٔ حلقه‌ها به حلقهٔ موی
شحنهٔ شرعها به صفحهٔ روی
رازِ حق پردهٔ محارم او
نفس کل صورت مکارم او
عرش عشقش بر آسمان جلال
اصل و فرعش پُر از فنون کمال
غرض کُن ز حکم در ازل او
اول الفکر و آخر العمل او
بوده اول به خلقت و صورت
و آمده آخر از پی دعوت
بوده در روضهٔ حظیرهٔ انس
مادرش امر و دایه روح‌القدس
قد او هرکه از مهی و بهی
سخره کردی به قدّ سرو سهی
لون او ماه را چو گل کردی
بوی او مُشک را خجل کردی
حلق خلق از برای طوق فرش
خلق خلق نسیم خاک درش
فرش نو بارِ فرع او گشته
عرش مغلوب شرع او گشته
منتصب قد چو سرو آزاده
شمسهٔ عقل آدمی زاده
صبح صادق چنو ندیده به راه
آفتابی به زیر گنبد ماه
شرع و دین چار طبع و شش سوی او
عقل و جان گوهر دو گیسوی او
هفده تاموی چون ستاره به باغ
وآنِ دیگر سیاه چون پرِ زاغ
اندران گیسوی سیاه و سپید
دوخته عقل کیسه‌های امید
کرده همزاد با ازل نسبش
گشته همراز با ابد ادبش

در صفت معراجش

بر نهاده ز بهر تاج قدم
پای بر فرق عالم و آدم
دو جهان پیش همتش به دو جو
سِرّ مازاغ و ماطغی بشنو
پای او تاج فرق آدم شد
دست او رکن علم عالم شد
بارگیرش سوی ابد معراج
نردبانش سوی ازل منهاج
گفت سبحانش الذی اسری
شده زانجا به مقصدِ اقصی
در شب از مسجد حرام به کام
رفته و دیده و آمده به مقام
بنموده بدو عیان مولی
آیة‌الصغری و آیة‌الکبری
یافته جای خواجهٔ عقبی
قبّهٔ قرب و لیلة‌القربی
شده از صخره تا سوی رفرف
قاب قوسین لطف کرده به کف
گفته و هم شنیده و آمده باز
هم در آن شب به جایگاه نماز
قامت عرش با همه شرفش
ذره‌ای پیش ذروهٔ شَرفش
برنهاده خدای در معراج
بر سرِ ذاتش از لعمرک تاج
با فترضی دلِ تباه کراست
با لعمرک غم گناه کراست
شده از فرّ او به فضل و نظر
خاک آدم ز آفتابش زر
زاده از یکدگر به علم و به دم
آدم از احمد احمد از آدم
غرض عالم آدم از اوّل
غرض از آدم احمدِ مرسل
از پی او زمانه را پیوند
به سر او خدای را سوگند
درِ او بوده جای روح‌القدس
پای او سجده جای روح‌القدس
گر نه از بهر عِزّ او بودی
دل خاک این کمال ننمودی
خلق او مایه روح حیوان را
خلق او دایه نفس انسان را
کرده ناهید از غمش توبیخ
خوانده تاریخ هیبتش مرّیخ
بوده برجیس چون دبیر او را
چون کمان خم گرفته تیر او را
چشم جمشید مانده در ابروش
قرص خورشید مهرهٔ گیسوش
رنگ رخسارهٔ زحل کامش
نقش پیشانی قمر نامش
شرفِ اهلِ حشر فتراکش
لوح محفوظ ملک ادراکش
بوده در مکتب حکیم و علیم
لوحِ محفوظ بر کنار مقیم
جسم و جان کرده در خزانهٔ راز
پیش محراب ابروانش نماز
نعت رویش ز والضّحی آمد
صفت زلف اذا سجی آمد
بوده مقصود آفرینش او
انبیا را نشان بینش او
یافته بهر پای خواجهٔ دین
زینت شیر چرخ و گاو زمین
پیش از اسلام در بدایت خویش
دیو کُش بوده در ولایت خویش
کرده در کوی عاشقی بر باد
جان و دل را به مهر ایمنه شاد
دولتش چون گذاشت علیا را
راهبر بود مر بُحیرا را
ایمنه غافل از چنان دُرّی
دهر نادیده آن چنان حُرّی
وز حلیمه فطام یافته او
در ممالک نظام یافته او
ورنه نگذاشتیش جستن دین
بردهٔ ایمنه به روح امین
گشته عَمّان ورا عدو در راه
وز بزرگیش ناشده آگاه
قلزم دین نشد به جزر و به مد
دولتی جز به دولت احمد
چون بدین جایگه سفر کرده
خاک آن جای با خود آورده
خورده با آب و پاک بنشسته
زآب گردش چو آسمان شسته
خاک او بوده آب تجریدش
سفرِ دل مقام توحیدش
باد بد قصد جانش ناکرده
آب غربت زبانش ناکرده
خاتم شرع خاتمت در فم
صدق‌الله بنشته بر خاتم

ذکر تفضیل پیغمبر ما علیه‌السّلام بر سایر انبیاء

از همه انبیا چو بخشش رب
یک تنست و همه‌ست اینت عجب
خلق او از نفیس‌تر موکب
عِرق او در شریفتر منصب
از پی صورتِ دل و جانش
پیش حکم خطاب و فرمانش
نقش پر چشم همچو نرگس‌تر
عقل پر گوش همچو سیسنبر
سیل نامد نهال کن‌تر از او
مرغ نامد قفص شکن‌تر ازو
همتش الرفیق الاعلی جوی
عزّتش لانبیّ بعدی گوی
شیخ را ساز و سوز داده چو شاب
خاک را آبروی داده چو آب
او ورا بنده بوده از سرِ جد
همه عالم ز پای او مسجد
رو که تا دامن ابد نیکو
کس نبیند به چشم خود چون او
در جهانی فگنده آوازه
با خود آورده سنّتی تازه
گشته ادیان خلق سیرت او
نیست ادراک بر بصیرت او
رشد قومی برای حق جویان
اهد قومی ز خوی خوش گویان

فی اتباعه صلوات الله علیه

خرد و جام او به هر دو سرای
واسطه در میان خلق و خدای
تیغ و قرآن ورا شده معجز
نشود شرع او خلق هرگز
او چو موسی علی ورا هارون
هر دو یک رنگ از درون و برون
هرکه از در درآمده بر او
تاج زدنی نهاده بر سر او
از پی جود نز برای سجود
صدر او آب کعبه برده ز جود
او مدینهٔ علوم و باب علی
او خدا را نبی علیش ولی
حرف کاغذ همی سیاه کند
کی دل تیره را چو ماه کند
آن بنان کو میان چو ماه زدی
کی دم از خامهٔ سیاه زدی
ضرب کردی میان ماه تمام
کی شدی بار گیر خامهٔ خام
آن بنانی که کرد مه به دو نیم
کی کشیدی ز خامه حلقهٔ میم
آنکه هر حرف را دلش بُد ظرف
کی شدی در زمانه بستهٔ حرف
آنکه شب را سپید موی کند
کی سخن را سیاه‌روی کند
کی توان دید نور جان نبی
از دریچهٔ مشبّک عنبی
کی شد ادراکش از بلندی نور
از زجاجی و از جلیدی دور
او همه است از جلال با ما یار
همچو جان از تن و یکی به شمار
چون فرو تاخت آسمان قدم
فلک المستقیم زیر قدم
آتش کسری از تفش بگریخت
جان خود زیر پای اسبش ریخت
پیش شاخی که نور بار آرد
نار زردشت جان نثار آرد
خدمتش را ز بارگاه بلند
خواجهٔ سدره شد جلاجل بند
گرچه موسی به سوی نیل شدی
نیل چون پرّ جبرئیل شدی
سفل نیل آب داد تا سرِِ او
از نشان سفال چاکر او
مصلحت را ز بهر عالم داد
هرچه گوشش ستد زبانش داد
چرخ تا شد جدا ز گوهر او
هست از آنگاه باز گوهر جوی
آسمان از جمال او ز زمین
خاک بیزی شده‌ست گوهر چین
نطق او هرچه در عقول نهاد
روح بر دیدهٔ قبول نهاد
یک سخن زو و عالمی معنی
یک نظر زو و یک جهان تقوی
نام او هم تکست با تقدیر
کام او همرهست با تیسیر
وصف او روح در زبان دارد
یاد او آب در دهان دارد
محو گشت از هدایتش گبری
قدری شد به سعی او جبری
خلق او آمد از نکو عهدی
روح عیسی و قالب مهدی
یافته دین حق بدو تعظیم
خُلق او را خدای خوانده عظیم
چون درآمد صدف گشای ازل
پر گهر شد دهان علم و عمل
دین بدو یافت زینت و رونق
زانکه زو یافت خلق راه به حق
رهروان را ز احمدِ مختار
آنکه دی نار بُد شدی دین‌دار
تا گروهی که دی چو دینارند
پیشش امروز جمله دین آرند
تا بنگشاد لعل او کان را
سمعها شمعدان نشد جان را
نرگسش چون ز آب تر گشتی
زُهره در حال نوحه‌گر گشتی
چون ز جهال رخ نهان کردی
خانه بر خود چو بوستان کردی
چون شدی تنگ دل ز اهل مجاز
به تماشا شدی به باغ نماز
چون ز اشغال خلق درماندی
به ارحنا بلال را خواندی
کای بلال اسب دولتم زین کن
خاک بر فرق آن کن و این کن
که شدم سیر از آدم و عالم
هان سیاها سپید مهره بدم
آدم خویش را به پردهٔ راز
بوده ادهم جنیبت اشهب تاز
کرده بی‌گرم و سرد و بی‌تر و خشک
تربتش تربت عرب را مشک
گاه گفتی جهان مراست تیغ
گاه گفتی اجوع و گه اشبع
یک شکم نان جو نخوردی سیر
نزدی جز برای دین شمشیر
مهرش ادریس را بداده نوید
لطفش ابلیس را نکرده نُمید
سایه پروردگان پردهٔ غیب
از پی شک و رشک و شبهت و ریب
رفته زو بر عطا چو چرخ کبود
تا به گردن در آفتاب فرود
ذوق و شوقش ز نیک و بد کوتاه
چشم جسمش ز روح روح آگاه
همه خلق و وفا و بسط و فرح
شرط این نعتها الم نشرح

اندر گشادن دل وی

سینهٔ او گشاد روح نخست
هرچه جز پاک دید پاک بشست
درز برداشت در زمان از وی
بند بگشاد همچنان از وی
سینه‌ای را که حق حکم باشد
درز بگشادنش چه کم باشد
بهر آن تا کند درین بنیاد
چون رفو بیند از رفوگر یاد
از پر جبرئیل گشت درست
آن جراحت به امر ایزد چُست
دل او بودی از خیانت پاک
چون ز اشکال هند تختهٔ خاک
رقم او بود قسمت جان را
تختهٔ خاک امر یزدان را
انبیا گرچه محتشم بودند
جملگی صفر آن رقم بودند
پیش بودند نز پی دونیش
پیش بودند بهر افزونیش
گرچه پیشند پیش از این چه غمست
پیشی صفر بیشی رقمست
حکم او همچو حکمتست روان
عمر او همچو دولتست جوان
دین او در جهان رفیع شده
از پی امّتان شفیع شده
بخت او خونبهای پیر و جوان
خردش کیمیای هر دو جهان
بود پاکیزه باطن و ظاهر
خاک عالم ورا شده طاهر
شرع او در بصیرت و احسان
برترست از قیاس و استحسان
ملت درد اصفیا ز گلش
معنی نور انبیا ز دلش
جان یکی فرع او به هفت ندیم
او یکی شرع تو به هفت اقلیم
شوری انگیخت ظاهر و معلوم
بیمش از بوم و بام کلب‌الروم
همچو پیکان سوی همه نیکان
پر برآورده تیز بی پیکان
بهر پیکان تیرش از تعلیم
لقبش داده حق کتاب کریم
اندر آمد به خوی خوش عاطر
نسخت علم غیب در خاطر
گفت دیدم بهشت مأوی را
سِدره و عرش و لوح و طوبی را
دیدم از دل به دیدهٔ لاهوت
در جوامع صوامع ملکوت
لطف فردوس را پسندیدم
قهر زندان عدل هم دیدم
هرچه مکنون غیب حضرت بود
به کم از ساعتی مرا بنمود
داند آنکو دلش ز ریب تهیست
کین همه غیب عالم عُلویست
واسطه کیست پیش پرده سرای
جز ازو در میان خلق و خدای
گر شریفند و گر وضیع همه
کرم او بُوَد شفیع همه

ذکر تفضیلش

نور کز خلق او مؤثّر شد
چشمهٔ آفتاب و کوثر شد
پیش آن مقتدای رحمانی
عقل با حفص شد دبستانی
قدم صدق یافت نقل از وی
وز عقیله برست عقل از وی
چون درآمد به مرکز سفلی
گفت دین را هنوز تو طفلی
دایگی کرد دین یزدان را
تا بپرورد نورِ ایمان را
پیش او گوش گشته عقل همه
پیش او فاش گشته نقل همه
هر مصالح که مصطفی فرمود
عقل داند که گوش باید بود
عقل در پیش اوست همچو رهی
زانکه زو یافت عقل روزبهی
عقل در مکتب هدایت اوست
زیرکی عقل از بدایت اوست
کرده مهمان ز بیم گمراهی
عقل کلّ را به امر اللّهی
عقل داودوار در محراب
پیش او خرّ راکعاً و اناب
پیش او عقل قد خمیده رود
تو به پای آیی او به دیده رود
ره نمای تو راه ایمانست
عقل در کار خویش حیرانست
عقل تو در مراتب دل و تن
زندگانی دهست و زندان کن
ره نمایندهٔ تو یزدانست
که پذیرای عقل مردانست
عقل و فرمان کشیدنی باشد
عشق و ایمان چشیدنی باشد
این دو بیرون ز عقل و جان خیزد
این برآن آن برین نیامیزد
شرع او روح عقل روحانیست
رای تو یار دیو نفسانیست
چون سرای بهر چشم زخم بزن
عقل را پیش شرع او گردن
هرکجا شرع روی خویش نمود
رای در گرد سمّ او فرسود
عقل خود کار سرسری نکند
لیک با دین برابری نکند
هست با شرع کار رای و قیاس
همچو پیش کلام حق وسواس
رای شرع آنکه نفس را سوزد
رای عقل آنکه شعله افروزد

در تفسیر وما ارسلناک الّا رحمة‌للعالمین

چون تو بیماری از هوا و هوس
رحمة العالمین طبیب تو بس
هرکرا از جلال مایه بُوَد
خرد مصطفاش دایه بُوَد
بست دیوار بهر منت را
سیرت او سرای سنّت را
گر ندانید ای هوا کوشان
بشنوید این سخن ز خاموشان
تا بگویند بر زبان خرد
هرکه دل داد دین او بخرد
کاندرین کورهٔ پر از کوران
واندرین کارگاه مزدوران
ادب او به از خصال شما
خرد او به از کمال شما
او دلیل تو بس، تو راه مجوی
او زبان تو بس، تو یافه مگوی
وهم و حس و خیال رهبر تست
زان همیشه مقام بر درِ تست
مرد همّت نه مرد نهمت باش
چون پیمبر نه‌ای ز امّت باش
سخن او برد ترا به بهشت
ادب او رهاندت ز کنشت
پی او گیر تا سری گردی
خرزی زود جوهری گردی
جان فدا کن تو در متابعتش
چون نداری سرِ معاتبتش
سوی حق بی رکاب مصطفوی
نرود پایت ارچه بس بدوی
تا قدم بر سرِ فلک نزنی
با وی انگشت در نمک نزنی
هرچه او گفت راز مطلق دان
وآنچه او کرد کردهٔ حق دان
قول او ختم دان تو چون قرآن
لفظ او جزم دان تو چون فرقان
دل پر درد را که نیرو نیست
هیچ تیمار دار چون او نیست
شرع و دین ساقی شراب ویست
دیده خفّاش آفتاب ویست
بر تو از نفس تو رحیم‌ترست
در شفاعت از آن کریم‌ترست
از کرم نز هوا و نز هوسی
مهربانتر ز تست بر تو بسی
سوی جان پلید کی پوید
هست او پاک پاک را جوید
پاک شو پاک رستی از دوزخ
کو رهاند ترا از آن برزخ
باز آنکو حرام دارد خور
دوزخ او را ز شرع اولیتر
گر تو خواهی که گردی او را یار
از حرام و سفاح دست بدار
در حریم وی ای سلامت جوی
شرم‌دار از حرام و دست بشوی
نه خدای جهان بر اهل نفس
گفت مولای مؤمنانم و بس
تو که جز در غم قنینه نه‌ای
سینه گم کن چو پاک سینه نه‌ای
سینه‌ای را که سنّت آراید
دل آن سینه شرع را شاید
سینه و دل که جای غی باشد
خانهٔ دیو و چنگ و می باشد
ای فرو مانده زار و وار و خجل
در جحیم تن و جهنم دل
غضبت گه فرو برد به جحیم
گه دهد شهوتت شراب حمیم
گه کشد شیر کبر و خوک نیاز
گه گزد مار حقد و گزدم آز
در دوزخ فراز کرده و پس
می‌پزی در بهشت دیگ هوس
گه شرار غضب شود به اثیر
گه کشد غل و غش ترا به سعیر
از برون سوتنت ز غفلت شاد
وز درون عقل و جانت با فریاد
مصطفی بر کرانهٔ برزخ
رداء آویختست در دوزخ
گر ترا دیده هست و بینایی
چون ز دوزخ سبک برون نایی
تا رهاند ترا ز دوزخ زشت
پس رساند به بوستان بهشت
سنّت او ردیست هین برخیز
در ردای محمّدی آویز
کاسمانست احمد مرسل
اوّلش آخر آخرش اوّل
همه زان پرده آمده بیرون
در تماشاش عاقل و مجنون
امتانش چو قطرهٔ باران
کاوّل و آخرش بود چو میان
دایهٔ جان بخردی خوانش
دفتر راز ایزدی دانش
اندرین کارگاه کون و فساد
کار و بارش دو بود فقر و جهاد
چون نیم مرد فرش و ایوانش
من غلام غلام دربانش
با حسابم خوش ار فذلکم اوست
من غلام سقر چو مالکم اوست
مالک دین و ملک و دادست او
هرچه بایست داد دادست او
تا مرا دانشست و دین دارم
دامنش را ز دست نگذارم
پی او گیرم و سری گردم
بر سر شرعش افسری گردم

اندر درود دادن بر او و آل او صلّی‌الله علیه‌وسلّم

تا به حشر ای دل از ثنا گفتی
همه گفتی چو مصطفا گفتی
نام او بردی از جهان مندیش
حور دندان کنان خود آید پیش
دوزخ از نام او چنان برمد
که ز لاحول دیو جان برمد
هرچه خواهی درایت او دان
وآنچه یابی عنایت او دان
عقل از آن نامدار مشهور است
که در آن کارگاه مزدور است
جان از آن در میان عزّ و بقاست
که از آن روی در امید لقاست
جان که آن روی را نخواهد دید
نیست جان بلکه پارگین پلید
خاک او باش و پادشاهی کن
آنِ او باش و هرچه خواهی کن
هرکه چون خاک نیست بر درِ او
گر فرشته‌ست خاک بر سر او
عقل چون برد شخص او را نام
نفس کلی زبان کشد در کام
عقل کل بی‌بهاش چیز نشد
تا نشد چاکرش عزیز نشد
زین در ار هیچ عقل بگریزد
همچو پرده‌اش فلک برآویزد
عقل و جان را به دولت احمد
از بقا ساختند حصن ابد
جوهرش چون زکان کن بگسست
در کمرگاه آسمان زد دست
ز آسمان گرچه برفراز نشد
تا زمینش نکرد باز نشد
که در آمد به جز محمد حُر
از جهان تهی به عالم پُر
کیست جز وی بگو شفیع رسل
بر سر جِسر نار و بر سرِ پل
گفته در گوش جانش حاجبِ بار
کای شهنشه سر از گلیم برآر
ای به یاقوت گفتن و کردن
گردنان را میان جان گردن
پنج نوبت زدند بر عرشت
ساختند از جهان جان فرشت
فرش را در جهان جان گستر
عرش چون فرش زیر پای آور

اندر ترجیح او بر پیغمبران علیه و علیهم‌السلام

انبیا ز آسمان پیاده شدند
از وساده به سوی ساده شدند
از پی خجلت آدم از دل و جان
بر درت ربّنا ظلمنا خوان
نوح در حصن عصمتت جسته
روح در چاکری کمر بسته
تاج بر سر نهاده میکائیل
غاشیه بر کتف نهاده خلیل
موسی سوخته بر آذرِ تو
اَرَنی گوی گشته بر درِ تو
با ثنای تو عقد بسته به هم
در عزب خانه عیسی مریم
با طبق روح قدس و روح امین
منتظر مانده بر یسار و یمین
برگرفته ز عرش پردهٔ نور
بر دهان مانده نای خواجهٔ صور
رفعت ادریس از ثنای تو یافت
سدره جبریل از برای تو یافت
خضر آتش به باد سینه سپرد
آب حیوان ز خاکپای تو برد
بسته بودی نقاب درویشی
چون گشادی تو قفل در پیشی
شرف قاب از آن نقاب فزود
رفعت عرش زینت تو ربود
جان روحانیان دل تو بدید
دیده بر سر نهاد و پیش کشید
اهل هفت آسمان نهان مانده
سرِ انگشت در دهان مانده
هشت در چار طبع بی‌فریاد
بر صهیب و بلال تو بگشاد
هفت در مهر کرده همت تو
بر دل عاصیان امّتِِ تو
روی روحانیان سوی درِ تست
کامشب آیین عرض لشکر تست
شده از بویهٔ رخت ذوالنون
آمد از بطن حوت و بحر برون
همه از مقصد وصال تو بود
همه از مشهد جمال تو بود
صالح و لوط و هود منتظرند
حال پرسان ز یوشع و خضرند
هست داود قاری خوانت
جمله اصحاب کهف مهمانت
هست لقمان به درگهت برپای
چون سلیمان ترا وکیل سرای
پسر آزرست فرش افکن
پسر مریم است مقرعه زن
ایستاده ملک یمین و یسار
با طبقهای نور بهر نثار
چشم روشن بروی تست اسحاق
چون سماعیل شهره در آفاق
شده یعقوب مستمند و ضریر
از قدون تو تیزبین و بصیر
یوسف اندر ره تو استاده
ابن یامین بره فرستاده
انتظار تو کرده پیر شعیب
رفته اندر درون پردهٔ غیب
چرخها را لقب زمین دادند
اختران نور بهر دین دادند
از زمان آمدند بهر ثنات
جمعه و بیض و قدر و عید و برات
وز مکان آمدند قدها خم
مکه و یثرب و حری و حرم
منتظر مانده در سرای قرار
طبق آسمان و دست نثار
نقل ارواح گشته نقل از تو
تخته از سر گرفته عقل از تو
لیکن از روزه ساخت بهر یقین
امتت را ز بهر سنّت دین
صورتت دید مرد بینا دین
هوس از سر گرفت هوش و یقین
نفس کل آب رانده در جویت
عقل کل خاک گشته در کویت
فلک آورده بهر مهمانی
برّه و گاو را به قربانی
آمده دست آسمان در کار
گشته انجم گسل ز بهر نثار
ریخته عرش زیر پای تو در
ز آسمانها طبق طبق گوهر
قبه بر فرق آفتاب زده
راه را جبرئیل آب زده
زحل و مشتری سیم مریخ
کرده خاک درِ ترا تاریخ
شمس با زهره رامش افزایان
درگهت را به زینت آرایان
تیر باریک فهم دوراندیش
با قمر بر درت شده درویش
هفت سیاره و دوازده برج
شده نام ترا خزانه و دُرج
لم تعبد کلاه کون و فساد
لیس یغنی قبای عید معاد
رب هب‌لی بنای ملک ابد
نقد لاینبغی نظر به جدد
کرده یاسین عاقبن حاصل
امر قل لن یصیبنا بر دل
اتق‌الله نقاب روی عمل
لاتخافوا خطاب دست امل
انظروا کیف مسرف الانذار
واذکروا اذ معرف‌الاسرار
اهبطوا امر آمد از قرآن
پاسخش ربنا ظلمنا خوان
انّ شرّالدواب مختصران
اهل حُسن المَآب معتبران
یوم نطوی السماء برید وفا
یوم لا تملِک ابتدای شفا
واعبدوا ربکم ورا رهبر
وافعلوا الخیر رهنمای ظفر
وجزاهم قبای جمع بقا
وسقاهم شفای اهل شقا
استعینوا پناهگاه جَنان
لاتمیلوا به شاهراه جنان
تخرِج الحیّ رایت قدرت
تولج اللیل رایت فطرت
قوّت جان قافیه قل هو
مرهم عقل میم ماترکوا
اندر آن قاف قیل و قالی نه
واندران میم میل و مالی نه
واذکرونی قوام ذات و خرد
واعبدونی مقام داد و ستد
زده صدره یحبّهم خرگه
در سراپردهٔ یحبّونه
لام لاتقنطوا لواء فرج
الفـ احسنوا جزاء حرج
دیدم آن پیشوای عالم را
گهر کان فیض آدم را
خضر و موسی به پیشگاهش در
لوح تعلیم برگرفته به بر
دولتش برده زُهره را زَهره
دهر را بستده ز کف مهره
کرده تقدیر اسب قدرش زین
غاشیه بر به کتف روح امین
صدر او صدر ملک استغنا
قاب قوسین قلبش او اَدنی
از لعمرک کلاه تشریفش
قم فانذر قبای تکلیفش
صابرین بر یمین ایمانش
صادقین بر زه گریبانش
قانتین بر نثار ایثارش
منفقین بر طراز دستارش
نقد مستغفرین فراوانش
در بُن جیب و چاک دامانش
مرکب اقتدار کرده به زین
بر در دین برای یوم‌الدین
جان درآویخته ز فتراکش
عقل و جان زاده بر سر خاکش
عقل داند که جان چه می‌گوید
عقل خواند هرآنچه جان گوید
گفتم ای نقش خاتمت صورت
واسطهٔ عقد گردن دولت
نکتهٔ مختصر بفرمایی
منهج روی راست بنمایی
گفت از بهر قوت و قوّت جان
وز نُبی اَمن الرّسول بخوان
لن تنالوا پی نظام انام
لاتعولوا پی حلال و حرام
این همه طمطراق بهر چراست
این برون از خیال و خاطر ماست
ظاهرش آن نماید از درِ دل
کین گُل دل که بردمید از گِل
گفته در گوشش اختیار ازل
بی رطبهاء علم و خار عمل
کای شهنشه دین نشیب مجاز
فر آزت فزود سر به فراز
تو دری کاخ و بام عالم را
تو سری تخم و نسل آدم را
تا زند خنده ز آسمان یقین
صبح ایمان به سوی مشرق دین
راست گوای سپهر پر تگ و تاز
وی جهان خموش پر آواز
کی توان زد ز روی زحمت و بیم
این چنین نوبتی به زیر گلیم
تا زبان زمانه او را گفت
کی ز بهر تو آشکار و نهفت
چه کنی با نقاب عالم خس
نور رخسار تو نقاب تو بس
کافری گشته از قدوم تو دین
کفر یکسر فرو شده به زمین
دین و کفر از تو موسی و قارون
دین برون کفر در شده به درون
مغز پر جان همی کند مویت
کوی پر گل همی کند رویت
از تو و آنِ تست گوش بشر
چه عجب زانکه هست گوش از سر
خانهٔ پنج در که جان دارد
از پی چون تو میهمان دارد
ز امر تو متفق چهار امیر
مرکز و اخضر و هوا و اثیر
بر نه‌ای شاه عالم و آدم
داغ بر رانِ اشهب و ادهم
ادهم و اشهب از برای تو است
آن سرا وین سرا سرای تو است
ز اقتلوا المُشرکین کمر بربند
زین لَکُم دینکم ولی دین چند
گردن و پشت مشرکان بشکن
بیخ کفر از بُن جهان برکن
تیغ را لعل کن به خون عدو
مهتری چون شوی زبون عدو
از تو ایزد کجا پسند کند
انتظار تو دهر چند کند
قحط دین است برگشای نقاب
میزبانیش کن به فتح‌الباب
در بیابان فرو خرام از پل
آبها مل کن و مغیلان گل
کوه سُنب از خدنگ قاف شکاف
چرخ دوز از سنان ناوک لاف
شرک پادار شد هلاکش کن
کعبه بتخانه گشت پاکش کن
مر علی را تو این عمل فرمای
تا نهد بر عزیز کتف پای تو پای
کعبه از بت بجمله پاک کند
مشرکان را همه هلاک کند
متحلی کن از برای سرور
دو جهان را چو گوش و گردن حور
که تو چون گفتی از ره فرمان
مردهٔ جهل در پذیرد جان
زانکه در خدمت دم آدم
جان و فرمان روند هر دو به هم
هر عروسی که مادر کن زاد
همتش جمله را تبرا داد
یافت زان پس هزارگونه فتوح
جانش بی‌زحمت سفارت روح
هرکه گفتی ثناش را احسنت
صدق گفتی بدو که للّٰه انت
زو گرفتند قوت و پیرایه
خرد و جان و صورت و مایه

اندر صفات پیغامبر علیه‌السلام

برده بر بام آسمان رختش
سایهٔ بخت و پایهٔ تختش
صورتی را که بود اهل قبول
کردش از صورت طلب مشغول
نسبت از عقل آن جهانی داشت
هم معالی و هم معانی داشت
دنیا آورده در قدم او بود
غرض حکمت قِدم او بود
کعبهٔ بادیه عدم او بود
عالم علم را علم او بود
در جبلت جلالت او را بود
با رسالت بسالت او را بود
در رسالت تمام بود تمام
در کرامت امام بود امام
چمنی با کمال بی‌شرکی
شجری پر ز برگ بی‌برگی
روی او خوب و رای او ثاقب
ازلش خوانده حاشر و عاقب
صحن او شرع و عقل او صاحی
خوانده محیی اعظمش ماحی
صیت صوتش برفته در عالم
نه پرش بوده در روش نه قدم
وصف این حال مصطفی دارد
بوی خوش بال و پر کجا دارد
صاد و دال آب داد صادق را
عین و شین عشوه داد عاشق را
هرچه از تر و خشک بوی آورد
این سپید سیاه روی آورد
کشته و زاده‌اند ارکانش
پدر عقل و مادر جانش
مایه و سایهٔ زمین او بود
گوهر شب چراغ دین او بود
مفخر جمله انبیا او بود
خسر میر مرتضی او بود
از دورن رفتنش نداشته باز
پرده‌دار سرای پردهٔ راز
چون برآمد ز شاهراه عدم
نو رهی خواست مصطفی ز آدم
آدمش نورهی چو پیش کشید
جان او جان اصفیا بخشید
منهج صدق در دو ابرو داشت
مدرج عشق در دو گیسو داشت
دید آدم که مایه‌دار قدم
مردمی می‌زند ز عشق دم
عقل کل زو گرفته حکمت و رای
سایه از آفتاب یابد پای
پیش آن کو ز اصل بد خود بود
بسته چشم و گشاده ابرو بود
شرع رادست عقل کی سنجد
عشق در ظرف حرف کی گنجد
آنکه شب را سپید داند کرد
از تن عقل برنیارد گرد
چیست جز شرع او به خانهٔ راز
بر قبای بقا طِراز طَراز
رخ او میزبان صادق بود
زلفش اجری ده منافق بود
بود بهتر ز جملهٔ عالم
بود خشنود ازو بدو آدم
رخ و زلفش صلاح عالم بود
خَلق و خُلقش وجود آدم بود
غرض او بُد ز گردش عالم
خوانده او و طفیل او آدم
یافت تشریف سجدهٔ ملکوت
نیز تشریف بذر قوت به قوت
زان دل زنده و زبان فصیح
دل یارانش چون وثاق مسیح
جمله یاران او ز دانش و علم
کیسه‌ها دوخته ز حکمت و حلم
تا نبیند ز سائلان تشویر
همه پیش از نیاز گفته بگیر
زان درختی که بیخ تبجیلست
شاخ تنزیل و میوه تاویلست
مولدش بر دعای مظلومان
موردش بر ندای معصومان
زاد کم توشگان قناعت او
قوّت امتان شفاعت او
ملتبس درد انبیا ز گلش
مقتبس نور اولیا ز دلش
اول روز دین شهنشاه او
آخر روز جان دلخواه او
خلقتش بر صلاح بخل و نثار
خلق را نیش بخش و نوش گوار
زو فلک‌وار مسجد و مؤمن
زو کنشت و کلیسیا ایمن
همه سادات دین ازو مرحوم
همه نامحرمان ازو محروم
مرشد طبع سوی عقل از می
داعی عقل سوی رشد از غی
چون محمّد بگفتی ای درویش
شو به نزدیک عقل دوراندیش
تا ترا عقل هم ز روی صواب
پشت پایی زند مگر در خواب
گویدت معنی محمّد راست
محو و مدّست و هر دو برّ و عطاست
محو کفر از سرای پردهٔ دین
مدّ اطناب شرع تا پروین
هم ستاننده از که از احمق
هم دهنده به که به صاحب حق
آنکه را از غذای او نورست
از غذای زمانه مهجورست
نقش نامش به گاه دانش و رای
از در غیب و ریب قفل گشای
خلق بندهٔ خدای و چاکر او
قبله‌شان او و قُبله بر در اوی
هرکه یک دم نبوده بر خوانش
عقل او خون گرسته بر جانش
طینتی نه ازو مخمّرتر
سالکی نه ازو مشمّرتر
اوست بر کفر چون گرفت شتاب
نور توزی گداز چون مهتاب
ملک دین را معین و ناصر اوست
تخت اشراف را عناصر اوست
در ره مصلحت مکرّم اوست
در طریق خدا معظّم اوست
هرگز از بهر ملک و ملک نجس
پای بند هوا نبوده چو خس
از همه خلق و از همه اغیار
چشم بردوخته چو باز شکار
از پی شرع در جهان خدای
جان خاموش او زبان خدای
نه زبانی که گوشتین باشد
بل زبانی که گوش تین باشد
نطق در گوش عاریت باشد
قلب تین چیست کو نیت باشد
نیت پاک چون ز دل خیزد
نقطهٔ شرک را برانگیزد
معنی گل ز تین چو حاصل شد
اندرونش چو جان همه دل شد
چون همه دل گرفت و شافی شد
گوش او پر ز شیر صافی شد
روی او چون به قلب تین باشد
رای او در عمل متین باشد
جان گل پیر می‌شود ز قعود
خون دل شیر می‌شود به صعود
بازگشتم به نعت سید قاب
برگرفتم ز روی دعد نقاب
تو ازو همچو شیر در بیشه
من ازو همچو دل در اندیشه
دل ز اندیشه روشن و عالیست
بیشهٔ دین ز شیر شر خالیست
فکرت اندر صنایع صمدی
در نبوت ودایع احدی
گرچه در خَلق شکل گوساله است
به ز تکرار و ذکر صد ساله است
اخترش قهرمان راه ملک
عصمتش پاسبان شاه فلک
دست گرد جهان برآورده
هرچه جز حق همه هدر کرده
فهمش اندر بصیرت امکان
برتر است از قیاس و استحسان
منبع رعب درد و بازو داشت
منهج صدق در دو ابرو داشت
هرکه بگرفت پای اهل بصر
هرگز از ذلّ نیاید اندر سر
چون سوی راه بیخودی پوید
نقش خود زاب روی خود شوید
نزد آن خواجهٔ جهان نهفت
رفتم و دید و بازگشت و بگفت
نه چنان رو که شیر در بیشه
آن چنان رو که دل در اندیشه

صفت بعث و ارسال وی علیه‌السّلام

از خدای آمده بر جانت
به رسالت به شهر ویرانت
بی‌خودی تخت و بی‌کلاهی تاج
لشکرش رعب و مرکبش معراج
سیرت و خلق او مؤکّدِ حلم
خرد و جان او مؤیّدِ علم
پشت احمد چو گشت محرابی
پیش روی آمدی چو اعرابی
شده جبریل در موافقتش
بدوی صورت از موافقتش
جبرئیل از پی دعا کردن
راست انگشت و خم سر و گردن
که نمودی چو شرقی از غربی
رای او روی دحیة الکلبی
از گریبان بعث سر بر کرد
دامنِ شرع پر ز گوهر کرد
کرده پیشش نثار در محشر
هشت حمال عرش و هفت اختر

صفت هفت اختر

زحلش زیر پای کرده نثار
همّت و ذهن و حفظ و فکر و وقار
مشتری جانش را سپرده عطا
صدق و عدل و صلاح و دین و وفا
داده مریخش از برای خطر
مجد و اقدام و عزم و زور و ظفر
شمس پیشش کشیده بهر جمال
نعمت و رفعت و بها و جلال
زهره بر وی نشانده از پی نور
زینت و خلق و ظرف و ذوق و سرور
برده پیشش عُطارد از معلوم
فطنت و حلم و رای و نطق و علوم
کرده بر وی نثار جرم قمر
سرعت و نشو و لطف و زینت و فر
آمده با هزار عزّ و مراد
بر سر چارسوی کون و فساد
در جهان خدای دزدیده
ماه نو دین به روی او دیده
لاجرم در جهان کن مکنش
شده نیک از جمال او سکنش
برگرفته به فضل بی‌یاران
کله از تارک وفاداران
همه را در طرب طلب کرده
پس به مازاغشان ادب کرده
بوده یاران او ز روم و حبش
با صهیب و بلال عیشش خوش
بوده اصحاب صفّه یارانش
همچو ابری که عفو بارانش
جان فدا کرده بهر یزدان را
اهد قومی بگفته نادان را
در فنا راعی رمه شده او
او همه گشته تا همه شده او
وآن چهاری که پیش خوان بودند
مغز و دل دیدگان و جان بودند
هریکی زان چهار چون مردان
اندرین ساحت و درین میدان
مغز را صدق داده دل را عدل
دیده را شرم داده جان را بذل
دل و چشمش ز راه نتف و نتف
خَلق و خُلقش ز بهر عز و شرف
نیک را خود نکرده هرگز رد
وآنچه بد را نیامده زو بد
نَفَسِ شرکِ دوستان دربست
قفسِ جان دشمنان بشکست
آن نفس با صفا چو درهم شد
آن قفس هیزم جهنم شد
طاق در مهر بی‌تناهی او
طوق داران پادشاهی او
طوق دارانش از نبی و ولی
متمسّک به عروة الوثقی
جمله یارانش جان فدا کردند
لفظ او روز و شب غذا کرده
جاه او هم رکاب علّیّین
دین او هم عنان یوم‌الدّین
در اُحد با اَحد یکی بوده
ورچه یارانش اندکی بوده
گوهر از زخم سنگ بدروزی
یافت از ساز جان او سوزی
لب و دندان او پر از خون شد
اشک چشمش چو موج جیحون شد
اهد قومی در آن میان گفته
در کنارش عقیق ناسفته
خواجه ابلیس نعره زن بر کوه
کاینت فتحی بزرگ و کار شکوه
کشته شد نقطهٔ امید و امل
روی یاران به پشت گشت بدل
هند هودج نهاده بر سرِ کوه
کافران پیش او گروه گروه
بانگ می‌کرد کین نه از غدرست
بلکه این کار کینهٔ بدرست
دستِ احمد بریده شک را پی
سر حربه‌اش بریده جان اُبی
زو چو شد جان او فزون ز اتش
جان جبرئیل نعره از دل خوش
زانکه می‌دید نصرت از درگاه
از پی فتح آن سپهر سپاه
نعرهٔ کافران بر اوج شده
نحر هریک چو بحر و موج شده
که فگندیم سرو را از پای
سرو بستان فروز شرع آرای
مثله افگنده حمزه در میدان
همچو هفتاد زان جوان مردان
مجد او آسمان جان مَلَک
شرفش پاسبان بام فلک
ماه بود آن اما طارم قاب
پیش روی از جلال بسته نقاب
که بدیدنش آشکار و نهان
دیدهٔ سعد و سینهٔ سلمان
باز بودند عیب را عیبه
صخر و بوجهل و شیبه و عتبه
زان همه کور و بی‌بصر ماندند
کاندرین راه مختصر ماندند
کرد بر روی کشتگان نیاز
در دروازهٔ قیامت باز
از درون و برون به لفظ و بیان
بسته بر دیو ده دریچهٔ جان
بوده در بندگی و خار و رای
سرو آزاد جویبار خدای
چشم دین روشن از بقایش بود
نور خورشید از آن لقایش بود
بدل خون ز بهر سرِّ یقین
دین روان کرده در یکاد و یبین
ماه بود آن سپهر فرخنده
که خور از روی او زند خنده
خندهٔ مه ز قرص خور باشد
خور مه جامه مختصر باشد
کرده از بهر طفل بی‌فرمان
مادر طبع را سیه پستان
وز خرد سوی جان زیرک و غمر
مرگ را دوست روی کرده چو عمر
چون درخت بهار لطف قدم
آبش و تازگیش کرده بهم
شمع بود آن همای فرخنده
از درون سوز و از برون خنده

ذکر آفرینش و مرتبه و حسن خلق وی صلواة‌الله علیه

عندلیبان باغ آن خوشبوی
در ترنّم تبارک‌الله گوی
بر زمان حکم چون شهان کرده
بر زمین نان چو بندگان خورده
نان جو خورده همچو مختصران
پس کشیده ز حلم بارِ گران
خَلق را خُلق او نویدگرست
نور ماه از جمال جرم خورست
گنج همسایه بُد دل پاکش
رنج سایه نبود بر خاکش
صد هزار آه زو شنیده حری
نه الفـ بود در میانه نه هی
جبرئیل آمده ز سدره برش
بوده سوگند صعب حق به سرش
جز از او کس نبود در بشری
در طلب گریه خند خنده گری
خُلق او زیر این سراپرده
رحمها کرده زخمها خورده
سالها پیش چرخ با ندمی
ناگواریده خورد جانش همی
گلشکر داشت با خو از دل خود
زان نشد ایچ ناگوارش بد
خود کسی را که آن زبان دارد
ناگوارندگی زیان دارد
چون زبان از زیان خلق ببست
رفت و بر فوق فرق عرش نشست
قامتش چون خم رکوع آورد
عرش در پیش او خشوع آورد
بتشهّد دمی چو بنشستی
کمرهِ کوهِ قاف بگسستی
بهره داده وجود را به تمام
زان لب و دیده‌ها به سین سلام
بوده بحری همیشه محرابش
آتش عشقِ لم‌یزل آبش
اندر آن بیکرانه دریا بار
صدهزاران نهنگ مردم‌خوار
چون دم از حضرت سجود زدی
آتش اندر همه وجود زدی
خود جهان جملگی طفیلش بود
انس و جن کمترین خیلش بود
ماه راهش خسوف نپذیرد
شمس شرعش کسوف نپذیرد
برتر از فرش و عرش قدرش بود
قمهٔ عرش زیر صدرش بود
در ره مصطفی نژندی نیست
برتر از قدر او بلندی نیست
در ره او همه صعود بود
درگه او سرشت عود بود
تا ابد نور و حور در مهدش
پای بسته بمانده در عهدش
گر گشایند چنبرِ افلاک
شرع او را از آن نیاید باک
اسب گردون بمانده از آورد
مفرش شرع او نگیرد گرد
نفسی کز هوای عشقش خاست
طاقت آن نفس ز خلق کراست
شود از تفّ آن نفس چو نمود
موج دریا چو آتش نمرود
راه پیدا بود پر از آکفت
راه او جز نهفته نتوان رفت
از پی جان آن سرِ سادات
اشتر بارکش بداده زکات
ای دریغا که در جهان سخن
سر در انگشت می‌کشد ناخن

فی فضیلته علیه‌السلام علی جبرئیل و سائر الانبیاء علیهم‌السلام

شب معراج چون به حضرت رفت
با هزاران جلال و عزّت رفت
چون به رفرف رسید روح امین
جُست فرقت ز مصطفای گزین
جبرئیل از مقام معلومش
باز گشت و بماند محرومش
گفت شاها کنون تو خود بخرام
که مرا بیش از این نماند مقام
پیش از این گر بیایم انگشتی
یا بر این روی آورم پشتی
همچو انگشت سوخته سر و پشت
گرددم پا و پنجه و انگشت
جبرئیل این سخن روایت کرد
با ملائک همین حکایت کرد
گفت نز عجز بازگشتم من
یا بگرد نیاز گشتم من
مصطفی را صفا و قرب کرام
بر درِ ذوالجلال و الاکرام
چون ز کونین به در نهاد قدم
حدثان را بماند و ماند قدم
تا سفر بود در حدث ما را
مشکلش بود در عبث ما را
سائل او بود و من ورا مسؤول
هر دو همواره حامل و محمول
او ز من حالها همی پرسید
من همی شرح دادم آنچه بدید
چون قدم بر نهاد بر کونین
مر مرا گشت دوخته عینین
گفتم ار زین سپس سؤال کند
هرچه گوید مرا زوال کند
حدثان را جواب آسان بود
لیک جان از قدم هراسان بود
بی‌خبر بودم از حدیث قدم
گشت ما را ضعیف پر و قدم
بیش از آنم نماند تاب جواب
گشت از آن حال و کار من در تاب
او برفت و بدید آنچه بدید
گفت با حق سخن جواب شنید
من زنا دیده و ندانسته
باز ماندم شدم زبان بسته
پیش از آن مر مرا مجال نماند
حدثان را زبان قال نماند
زین سبب قاصر آمدم زان راه
که نبودم ز حال راه آگاه
مر مرا تا به خلق راه نمود
چون گذشتم ز خلق راه نبود
زان مقامی که من بماندم پس
نرسد هیچ وهم و خاطر کس
چون گه رفتنش فراز آمد
به سوی حضرتش نیاز آمد
طوطی جانش چون قفس بشکست
رفت و بر فرق جبرئیل نشست
زانکه در پیش داشت راه نهفت
زان همی الرفیق الاعلی گفت
بود مشتاق حضرت خلوت
سیر بود از سرای پر آفت
جان دین بر پرید جسمی ماند
معنی شرع رفت و اسمی ماند
چون بپرداخت شخص نورانی
جسم او باز شد به جسمانی
جسم در راه پر خلل کوشد
اسم در قسم لم یزل کوشد
هرکجا او شراب دین پالود
پسر بوقحافه قحفش بود
جان او با دلش به علّیّین
تن او با تنش رفیق و قرین
روز و شب سال و ماه در همه کار
ثانی اثنین اذ هما فی‌الغار
بوده خود با رسول پیش از پیک
صدق صدیق را سلام علیک

ستایش ابوبکر صدیق رضی‌الله عنه

ذکر ابی‌بکر الصدیق الاطهر الشیخ الاکبر الوزیر الانور الضجیع الاقمّر العتیق الازهر الصاحب فی‌الغار المؤتمن فی‌الشدائد والاسرار المنفق لرسول‌الله اربعین الفـ دینار حبیب حبیب‌الملک الجبار الذی انزل الله تعالی فی‌شأنه: والذی جاء بالصدق و صدّق به اولئک هم‌المتقون، و قال النّبی صلّی‌الله علیه و سلم: هذا سید کهول اهل الجنّة من‌الاولین والآخرین الاالنبیین والمرسلین، و قال علیه‌السلام: انت عتیق‌الله من‌النار فسمی عتیقا، و سئل الجنید عن قول النبی صلی‌الله علیه و آله و سلم لابی بکر: انت عتیق‌الله من‌النار لم سمی عتیقا قال: لانه عتیق من مشاهدة الکونین لایشاهد مع‌الله غیرالله، و قال علیه‌السلام: لو وزن ایمان ابی‌بکر بایمان اهل الارض لرجح، و قال علیه‌السلام: لاتبک یا ابابکر ان من امّن‌الناس علی ماله و صحبته ابابکر و قال عم: ولو کنت متخذا من امتی خلیلا لاتخذت ابابکر خلیلا ولکن مودّة الاسلام و اخوّته، ولایبقی فی‌المسجد باب الا سد الا باب ابی‌بکر، و قال حسّان‌بن ثابت فی‌النبی و ابی‌بکر و عمر علیه‌السلام و رضی‌الله عنهما.

ثلثة برزوا بفضلهم
نصرهم ربهم اذا نشروا
فلیس من مؤمن له بصر
ینکر تفضیلهم اذا ذکروا
عاشوا بلا فرقة ثلثهم
واجتمعوا فی‌الممات فاقبروا

و قال صلی‌الله علیه‌وسلم: انا مدینة الصدق و ابوبکر بابها. و قال: من احب ابابکر فقد اقام الدین.

آفتاب کرم چو در دربست
قمر نائبان کمر دربست
چون نهفت آفتاب دین را غرب
کرد ماه خلافت آخُر چرب
خواجهٔ با خلاص و با اخلاص
جانش آزاد کرد مجلس خاص
در سرای سرور مونس و یار
ثانی اثنین اذهما فی‌الغار
از زبان صادق و ز جان صدیق
چون نبی مشفق و چو کعبه عتیق
بوده از پاشنه طریقت سای
پیش جان رسول مار افسای
همهٔ خویش کرده در کارش
همه او گشته بهر دیدارش
بوده با ذات عشق پروردش
همره و هم مزاج و هم دردش
حرف بگذاشته چو دل سخنش
پوست بفگنده همچو مار تنش
هرچه حق بر دل محمّد خواند
برد و در باغ جان او بنشاند
چون نهال نهاد او برجست
غنچه بگشاد و میوه عقد ببست
هریکی شاخ میوه‌دار فره
نام آن میوه‌ها و صدق به
جبرئیل آمده برِ مهتر
به عیادت ز حق پیام‌آور
کای محمّد ز بهر خاست و نشست
در دندان خواجه بهتر هست
مهترش گفت چون ز خود بگریخت
وحی در جام جانم آنچه بریخت
که نه من آن شراب از سینه‌اش
ریختم بهر عهد دیرینه‌اش
بل به فرمان حق به استحقاق
ریختم نز ره ریا و نفاق
پیش از اسلام قابل دین بود
پیش از این رمزها سخن این بود
صدق او از پی سلامت راه
بوده ساحرشناس و کاهن‌کاه
بوده بر شه ره امانت و حدق
قدم صدق را به مقعد صدق
برفشاند به عشق عقل نوی
در قدوم رکاب مصطفوی
از نبوّت به جان ستاننده
هم پذیرنده هم رساننده
مشورت را وزیر پیغمبر
روز خلوت مشیر پیغمبر
انس با وی گرفته روح رسول
زانکه بُد فارغ از طریق فضول
جان فدا کرده بود در ره دین
زانکه بُد از نخست آگه دین
کرده بود انتظار خسرو شرع
بر دلش تافت زود پرتو شرع
سوی دل مصطفای آزاده
صدق او را دریچه بگشاده
سوی میدان سرِ پیمبر او
همه درها ببسته جز درِ او
جز عطیّت نبود حاصل او
تا چه دل داشت یارب آن دل او
شمع دین بود مصطفی جانش
جان بوبکر بود پروانش
زآنچه امّت ندیده یزدانش
هیچ ایمان‌پذیر چون جانش
پیش دین بنده هوش او بوده است
حلقه در گوش گوش او بوده است
گر دلش را وفا ندادی جوش
کس نبودی زبان دین را گوش
قابل صدق و قایل ایمان
عامل علم و حامل قرآن
درد دل را به سینه درمان او
خوان دین را نخست مهمان او
آنچه بشنید زود باور داشت
شرع را هفت عضو درخور داشت
جد صدقش به گوش مرد و ستور
کرده آواز غول را پی گور
خواجهٔ با وقار و آهسته
دست صدقش شکسته را بسته

فی تخصیص ابی‌بکر علی کافّة الناس

دل احمد ز کون بود نقط
آدم و جمله انبیا برخط
انبیا خطِ دائره بودند
همه بر خط جمال بنمودند
وان صحابی که چون ستاره بدند
همه پرگار گرد داره بدند
آنچه گفت احمد آن رسول گزین
اول الخلق و آخرالبعث این
زانکه اول نقط بُد و پس خط
خط دوم خلق بود بعد نقط
جان بوبکر خط اوسط بود
نه ز خط بُد عتیق در خط بود
هادی راه ره نمود او را
هیچ جمعیّتی نبود او را
گرچه اصحاب کهف از پی راه
جمله گشتند از آن خلل آگاه
زرق و تلبیس و مکر دقیانوس
گشت معلومشان که هست فسوس
آنکه از گربه‌ای رمان باشد
کی خدای همه جهان باشد
یا سه یا پنج یا که هفت بدند
بود جمعیّتی چو جمع شدند
بعد از آن سگ متابعت بنمود
تا از آن یک قدم ورا بُد سود
گاه بوبکر خود نبد جمعی
از هدایت بیافت او شمعی
لفظ سیّد چو در زمان بشنید
در شب داج راه راست بدید
به یکی لفظ وی بداد اقرار
گشت از اصنام و از وثن بیزار
لاجرم در میان دایره بود
بی‌زیان مر ورا برآمد سود
انبیا بُد خط و رسول نقط
جان بوبکر در میانهٔ خط
صدهزاران ترحّم و رضوان
از سنایی به جام او برسان

فی قربته و حق صحبته مع رسول‌اللّٰه

چون زدی کوس شرع روح امین
چشم بر گوش او نهادی دین
به نبی او ز جان شایسته
در دهان دل نمود چون پسته
قد او در رضای یزدانی
جست پیراهن مسلمانی
بوده چندان کرامت و فضلش
که لوالفضل خوانده ذوالفضلش
داده قرض از نهادهٔ دل و دین
هست من ذاالذی گواه براین
حکم من ذاالذی شنیده به گوش
زده در پیش حکم خانه فروش
در یکی دفعه گاه ایثارش
داده وی چل هزار دینارش
داده اسباب و ملک و سهل و سلیم
کرده بهر خود اختیار گلیم
از دریچهٔ مشبّک ایمان
در تماشای روضهٔ رضوان
صدق او نقشبند زیب و فرش
درد او هرهم دل و جگرش
گشته پشمینه پوش روح امین
از پی حلق او به حلقهٔ دین
تخته شسته ز بهر شرع رسول
از الفـ با و تای عقل فضول
قفصی بوده سینهٔ صدّیق
عندلیبی درو به نام عتیق
دل خود چون به شرع او بربست
به نخستین دم آن قفص بشکست
گشت حاصل هرآنچه او مسؤول
نام کُل بر دلش نهاد رسول
عندلیب دلش چو بالا جَست
در درازای شرع پهنا گشت
عرش و شرع محمدی برِ او
هم در آن سینهٔ منوّر او
طول و عرضش چو شرع معلومست
زانکه مقلوب موم هم مومست
چون کمال و جمال او بشناخت
همهٔ خویش در رهش درباخت
دایهٔ دین بلایجوز و یجوز
سیر شیرش نکرده بود هنوز
که همی کرد بهر دمسازی
جان او با صفاش دل بازی
دین چو شمعی و مصطفی جانش
جان بوبکر بود پروانه‌اش
برده در دین حق خبر بر از او
یافته روز کین ظفر فر از او
کرده منشور را به خط بدیع
حق لیستخلفنهم توقیع
به خلافت چو دست بیرون کرد
رودهٔ اهل ردّه را خون کرد
خرد خویش را ز روی نیاز
قبلهٔ راز کرد و جای نماز
آن یکی و همه چو جوهر عقل
آن خداوند و بنده چون سرِِ عقل
سال و مه بوده در مرافقتش
جان فدا کرده در موافقتش
جد بوبکر بود دین را جاه
دین ز بوبکر یافت تاج و کلاه
صدق او میزبان ایمان بود
مصطفی هرچه خواست او آن بود
سوخت شاخ اعادت عادت
کند بیخ ارادت ردّت
ملک افتاده را به پای آورد
ملت رفته باز جای آورد
چون جدا خواست شد زکوة و نماز
بهم آورد هر دوان را باز
تازه زو شد زکوة و فرض صلوة
رکن اسلام شد مصون ز افات
برگرفت او به قوّت ایمان
شرک و شک را ز کسوت ایمان
عالمی قصد کافری کرده
او به نوبت پیامبری کرده
صورت و سیرتش همه جان بود
زان ز چشم عوام پنهان بود
دل عاقل به نام شد نه به نان
چشم عامی به تن شده نه به جان
چشم عاقل درون جان بیند
گوهر لعل چشم کان بیند
دست هر ناکسی بدو نرسد
پای هر سفله‌ای درو نرسد
چشم ایمان جمال او بیند
کور کی چهرهٔ نکو بیند
ای ندانسته حدق بوبکری
تو چه دانش ز صدق بوبکری
جان پر کبر و عقل پر مکرت
کی نماید جمال بوبکرت
تو بدین چشم مختصر بینش
چون توانی بدیدن آن دینش
چشم بوبکر بین ز دین خیزد
نه ز مکر و هوا و کین خیزد
حور صدر قیامتش خواند
رافضی قیمتش کجا داند
کرد بوبکر کار بوبکری
تو نه مرد عیار بوبکری
دشمنش را اجل دوان آرد
که هوا مر ورا هوان دارد
تا هوا هاویه نگار تو شد
مار و موش امل شکار تو شد
سر بریده چو بیند از خود سیر
گوید او با هزار شر اناخیر
رافضی را محلّ آن نبود
وانچه او ظن برد چنان نبود
تو نه مرد علی و عبّاسی
مصلحت را ز جهل نشناسی
کانکه ابلیس‌وار تن بیند
همه را همچو خویشتن بیند
او چه داند که تابش جان چیست
چه شناسد که درد ایمان چیست
آنکه جان بهر خاندان خواهد
کی علی را به جان زیان خواهد
از برای فضول و جاهلیی
ناز خواهد ز بغض چون علیی
آنکه نستد ز حق حلال فلک
کی به خود ره دهد حرام فدک
گر نه جانش اضافتی بودی
ورنه صدقش خلافتی بودی
مصطفی کی بدو سپردی ملک
یا ز حیدر چگونه بردی ملک
آنکه جان را ز صخر بستاند
کی ز بیم عدو فرو ماند
علیی کو کشد ز دشمن پوست
با چنین دشمنی نباشد دوست
تو بدین ترّهات و هزل و فضول
مر علی را همی کنی معزول
گر مداهن بود روا نبود
به خلافت تنش سزا نبود
ور بود عاجز و خبیر بود
پس منافق بود نه میر بود
مصلحت بود آنچه کرد علی
تو چرا سال و ماه پر جدلی
مکر و کبر و هوا برون انداز
تا دهد جانش مر ترا آواز
شد چو شیر خدای حرز نویس
رخت بر گاو بر نهد ابلیس
تا علی را چو تو ولی چکند
در هوا و هوس علی چکند
زین بد و نیک به گزین کردن
زشت باشد حدیث دین کردن
برگذشت او ز مبتدای قدم
در رسید او به منتهای همم
پیش او روفتند تا درگاه
حور و غلمان به جعد و گیسو راه
رافضی را بماند در گردن
جکجک و مرگ و جسک و جان کندن
بر براقی که مصطفی پرورد
رافضی رایضی چه داند کرد
بود بوبکر با علی همراه
تو زبان فضول کن کوتاه
آفرین خدای بی‌همتا
بر ابوبکر باد و شیر خدا
صورت صدقش از دریچهٔ فضل
دیده فاروق را به علم و به عدل
هر دو مهتر برای دین بودند
در سیادت سزای دین بودند

ستایش امیرالمؤمنین عمر الفاروق رضی‌اللّٰه عنه

ذکر امیرالمؤمنین ابی حفض عمربن الخطاب المذکور بافضل الخطاب الحاوی للثواب الماحی للعقاب الذی فرق بین الحق و الباطل و القتیل والقاتل الذی انزل‌اللّٰه تعالی فی شانه: یا ایها النبی حسبک‌اللّٰه و من اتبعک من‌المؤمنین یعنی عمر رضی‌اللّٰه عنه و قال النبی صلّی اللّٰه علیه و سلم: عمر سراج اهل الجنة ولو کان بعدی نبیّاً لکان عمر، و قال علیه‌السلام: ان الشیطان لیفرّ من ظل عمر، من احب عمر امن‌الخطر من احب عمر فقد اوضح الطریق، و قال: انا مدینة العدل و عمر بابها.

بود عدل عمر ز بی‌مکری
آینهٔ صدق روی بوبکری
کان اسلام و زین ایمان بود
صدق او عقل و عدل را کان بود
دین به وقت عتیق بود هلال
پس به فاروق یافت عزّ و کمال
زانکه بگشاد پای بر عیّوق
دست اسلان عقدهٔ فاروق
طا طلب کرد مر عمر را یافت
از میان طفاوه بر وی تافت
دل او چون ز حق محقّق شد
صدف درّ رؤیت حق شد
آنکه کامل به وقت او شد کار
به سرِ نقطه باز شد پرگار
دین نهاده برای چونان شاه
پای دامی ز طا و ها در راه
آنکه طه طهارتش داده
آنکه طاسین امارتش داده
داده دستش به صدق طاء طلب
بسته پایش به عشق‌های هرب
کرده بر چرخ حق به نور یقین
طا و ها ماه چارده‌اش در دین
شوقش آورده سوی مهتر خویش
طرقوا طرقوا کنان در پیش
دیده ز طا همه طهارتها
کرده از ها همه امارتها
عمری عمر خود بیفشانده
عمری رفته فرّ حق مانده
شاهد حق روانش در خفتن
نایب حق زبانش در گفتن
کرده در عزّ و دولت سرمد
عمری را بدل به عمر ابد
بود میر عمر شهنشه دین
جان فدا کرد و مال در ره دین
از پی دیو در زمانهٔ او
سایهٔ او سلاح خانهٔ او
کرده عقلش در این سرای مجاز
آروز را به خاک سیر جواز
کرده پیوند دلق خویش از برگ
دیده زان برگ دیو آزش مرگ
گر بگفتی زبانش عاهد حق
ور بخفتی روانش شاهد حق
کرده بهر رسول یزدانش
حسبک اللّٰه ردیف ایمانش
در ره دین و دل فراغ از وی
باغ فردوس را چراغ از وی
در ده دین صلاح دِرّهٔ او
کرده خونها مباح در ره او
از پی حکم نافذش بشتاب
نامهٔ او بخوانده آب چو آب
خون دل با دم وفا بسرشت
نیل را نامه بر سفال نوشت
نیل تا نامهٔ عمر بر خواند
آب چون رنگ از دو دیده براند
راندنی کاندرو نبود وقوف
خواندتی کاندرو نبود حروف
زده عدلش درین سرای مجاز
آتش اندر سرای پردهٔ راز
دست شسته ز حضرتش تلبیس
کوچ کرده ز کوی او ابلیس
چرخ مالیدگان نکوخو ازو
عمر پالیدگان بنیرو ازو
کرده خورشید را جدا ز منیش
سایهٔ نور دلق هفده منیش
برِ فهمش ستاره کرده خروش
پیش سهمش سریش کرده سروش
گشت قیصر نگون ز تخت رفیع
دِرّه در دست او و او به بقیع
کرده تلقین بی‌ضرورت را
سورة سنّت اهل صورت را
از پی مؤمنان به تیغ و کمند
خار شبهت ز راه ایمان کند
روح کرده ز راح سرمستش
امر حق داده دِرّه در دستش
ز احتسابش در اعتدال بهار
گل پیاده بماند و باده سوار
تیغ شاهان فرس پر خطری
بود کمتر ز دِرّه عمری
خانهٔ یزدگرد زوست خراب
کرده تاراج جمله آن اسباب
شاخ و بیخ ضلالت او برکند
کفر را دست و پای کرد به بند
روی چون سوی احتساب آورد
مل چو گل در پای در رکاب آورد
نفس حسی ز هفت بند بجست
عقل انسان ز چار میخ برست
ور بخواهی کرامتی به شکوه
قصهٔ ساریه بخوان بر کوه
بر پسر حد براند از پی دین
شد روان پسر به علّیّین
آری این زخم هم ز دین من است
ورچه فرزند نازنین من است
از عمر عالمی منوّر شد
همه آفاق پر ز منبر شد
روی او مسند عتیق آراست
رای او سرو باغ دین پیراست
هست پیدا ز بهر تصحیحش
در تراویح پر مصابیحش
شده از غیرتش فریشم تن
زَهرهٔ زِهرهٔ بریشم‌زن
دِرّه‌وار از پی اقامتِ حد
در ره احمد از برای احد
ذره‌ای را برای مستوری
نزده درّه جز به دستوری
خانهٔ می خراب گشته ازو
زَهرهٔ زُهره آب گشته ازو
ناصراللّٰه در رعایت حق
حکم حق کرده در ولایت حق

در عدل وی رضی‌اللّٰه عنه

عدل او بود با قضا همبر
حکم او بود تیز رو چو قدر
بیشه بر گور کرد همچو حرم
تله بر مرغ کرده همچو ارم
کرده از امر او به دستوری
از همه ناپسندها دوری
کرده از عدل او به دل سوزی
گرگ با جان میش خوش پوزی
بر بزرگان چو حکم دین راندی
چرخ بر حکمش آفرین خواندی
زَهرهٔ او به روز رستاخیز
بوده چون زُهره خرّمی انگیز
بوده در زیر نور پیش از نشر
عدل او بابت ترازوی حشر
کرده کم بیش شمسی و قمری
متساوی خلافت عمری
عجم و شام را به پاس و ز داد
چون دل و دست خویشتن بگشاد
بوده جانش معانی انصاف
مایه و پایه‌اش نبوده گزاف
حبذّا عدل او و شوکت او
خرّما روزگار دولت او
به صلابت گشاده شام و عجم
بستد از روم حمل زرّ و درم
سعد وقاص و عمرو معدی را
آن دو آزاده و آن دو هادی را
به عجم هر دو را فرستاده
بدل ظلم دادها داده
در نهاوند چون قوی شد حرب
کفر و اسلام در شده در ضرب
او به فرط کیاست از سرِ درد
آنچنان خدعه را به جای آورد
حیلت کافران بدید از دور
از فراست بدان دل پر نور
روز آدینه بر سرِ منبر
گفت یا ساریه ز خصم حذر
الجبل الجبل که لشکر کفر
حیله کرده‌ست حیله بر درِ کفر
سعدِ وقّاص لفظ او بشنید
وان کمینگاه کفر جمله بدید
کوه بشکافت و سعد و عمرو آواز
بشنیدند و فاش گشت آن راز
زان کمینگاهشان شدند آگاه
بازگشتند از آن مضیق سپاه
کافران زان سبب شکسته شدند
هم به بد کشته زار و بسته شدند
مختصر کردم این مناقب را
بهر آن روی و رای ثاقب را
به دو حرف از برای یک ایجاز
سه سخن گویم از زبان نیاز
به عمر گشت عمر ملک دراز
به عمر شد درِ شریعت باز
از عمر یافت دین بها و شرف
اینت دین را شده گزیده خلف
پیش دین بود چون سپر عمّر
بود در شرع راهبر عمّر
روز محشر دو چشم او روشن
به خدا و رسول و عدل و سنن
صد ترحّم زما در این ساعت
بر روانش رسان پر از طاعت
ملک را در امان و در ایمان
بوده فرزند عدل او عثمان
دین بدو بود شاد و با تمکین
وز وفاتش فزود رونق دین
هرچه از لفظ و فضل با عمرست
سنّت محض و منّت امر است

ستایش امیرالمؤمنین عثمان رضی‌اللّٰه عنه

ذکر الشهید القتیل المظلوم ابی عمر عثمان‌بن عفان ذی‌النورین المکرم فی‌المنزلین ختن رسول‌اللّٰه صلی‌اللّٰه علیه‌ و سلّم باثنتین ام کلثوم و رقیة المبارکتین الکریمتین جامع القرآن الشاهد یوم‌التقی الجمعان الذی انزل‌اللّٰه سبحانه و تعالی فی شانه: امّن هو قانت آناء اللیل ساجدا و قائما یحذر الآخرة و یرجو رحمة ربّه، و قال النبی صلی‌اللّٰه علیه و سلّم فی حقه: عین‌الایمان عثمان‌بن عفان مجهز جیش‌العسرة، و قال ایضاً صلوات‌اللّٰه و سلامه علیه حکایة عن‌اللّٰه تعالی: استحییت من عثمان‌بن عفان، و قال الحیاء من الایمان و عثمان عین الحیاء، و قال علیه‌السّلام انا مدینة الحیاء و عثمان بابها.

گاه با عمر کرده نقص پدید
چون به حیدر رسید خود نرسید
آنکه بر جای مصطفی بنشست
بر لبش شرم راه خطبه ببست
آن ز لکنت نبود بود از شرم
زانکه دانست جانش را آزرم
چه عجب داری ار فگند سپر
شرم عثمان ز رعب پیغمبر
زانکه بُد جای احمد مرسل
از پی وعظ و از طریق مثل
گر رسد عقل سر در اندازد
ور رسد روح مایه دربازد
زانکه پیش وی از مهان جهان
نطق چون قطن گشت پنبه دهان
گفت عثمان چو بسته شد راهش
بگشاد از میان جان آهش
که مرا بر مقام پیغمبر
بی وی از عیش مرگ نیکوتر
گشت ایمن ره ممالک از او
سر به بر درکشد ملایک ازو
شرم و حلم و سخا شمایل او
هر سه ظاهر شد از مخایل او
این سه خصلت اصول را بنیاد
به دو دختر رسول را داماد
شد اقارب نواز درگه او
وآن اقارب عقاربِ ره او
شربت غم چو جان او بچشید
آن ستم از بنی‌امیّه کشید
تخم سدره اگر نورزیدی
جبرئیل از حیا بلرزیدی
سیرت داد را چو دد کردند
با چنین نیکمرد بد کردند
راستی از میانه بربودند
بی‌کرانه کژی بیفزودند
شامیانی که شوم پی بودند
اهل آزرم و شرم کی بودند
شوری اندر جهان پدید آمد
قفلشان بسته بی‌کلید آمد
عقل اگر چند صاحب روزیست
گفت یارب چه بی‌نمک شوریست
عقل کانجا رسید سر بنهد
روح کانجا رسید پر بنهد
عقل کانجا رسد چنان باشد
کیست عثمان که با زبان باشد
عین ایمان که بود جز عثمان
حجت این کالحیا من‌الایمان
دست مشاطهٔ پسندیده
کُحل شرمش کشیده در دیده
دایم از شرم صدر پیغمبر
ژاله و لاله با رخش همبر
شرم او را خدای کرده قبول
شده خشنود ازو خدا و رسول
مدد از خلق جشن عشرت را
عدّت از مال جیش عُسرت را
از پی ساز مصطفی شب و روز
بوده منفق کف و منافق سوز
به دل و عدل سرو آزادش
به دو چشم و چراغ دامادش
کرده در کار ملک و ملّت و ملک
درّ قران کشیده اندر سلک
دل و جان را عقیدهٔ عثمان
ساخته دُرج مصحف قرآن
سیرت و خلق او مؤکّد حلم
خرد و جان او مؤیّدِ علم
علم تنزیل مر ورا حاصل
دل او سرِّ وحی را حامل
صورتش خوب و نیّتش کامل
قابل صدق و عالم عامل
عاشق ذکر او لئیم و ظریف
جود او نکتهٔ وضیع و شریف
هم ز اسلاف مهتر آمده او
در کنارِ شرف برآمده او
دل و چشمش ز شوق در محراب
چشمهٔ آفتاب و چشمهٔ آب
در قرائت همه ثنا و ثبات
با قرابت همه حیا و حیات
بذل او پشتِ ملّت نبوی
شرم او روی دولت اموی
دل او با نبی موافق بود
نور جانش چو صبح صادق بود
شرم او کارساز خویشاوند
گرچه بد برد ازو رحم پیوند
شوخ چشمی زیان ایمانست
شرمِ دیده زبان ایمانست
در دویی عقل راست پیچاپیچ
چشم ایمان دویی نبیند هیچ
قابل آمد چو آینهٔ ایمان
پیش او بد همان و نیک همان
عقل جز نقد خیر و شر نکند
ورنه توحید بد بتر نکند
بد و نیک از درون چو برگیرد
دیو را چون فرشته بپذیرد
نه ز توحید بل ز شرک و شکیست
که به نزد تو دین و کفر یکیست
چشم افعی چو کرد علّت کور
پیش چشمش چه زمرد و چه بلور
ذل همان چاشنی‌شناس که عزّ
کایچ باطل نکرد حق هرگز
روی آیینه را که نبوَد زنگ
زنگ نپذیرد و نگیرد رنگ
هیچ کج هیچ راست نپذیرد
راست کج را به راست برگیرد
فتنه‌ای را که خاست در قصبه‌ش
از ذوالارحام بود و از عصبه‌ش
آن نه زو بود فتنه و کینه
زشت زنگی بود نه آئینه
خلق را آنچه عالی اندخسند
شرم و ایمانش عذرخواه بسند
خلق عالم هرآنکه نیک و بدند
همه در جستن هوای خودند
او همه نیک بود و نیک یافت
سوی یاران خویشتن بشتافت
آن جهان را بر این جهان بگزید
زانکه خود نیک بود نیکی دید
وای آنکس که سعی در خونش
کرد و این خواست رای ملعونش
زان چنان خون که خصم از وی تاخت
فسیکفیکهم خلوقی ساخت
سرِ او عمرو عاص داد به باد
سرّ او پیش دشمنان بنهاد
او ذوالارحام را گرامی کرد
طلب مهر و نیکنامی کرد
از دل خود نگه بدیشان کرد
تکیه بر اصل آب و گِلشان کرد
دل صادق بسان آینه‌ایست
رازها بیش او معاینه‌ایست
دشمنان را چو خویشتن پنداشت
بی‌غش و بی‌غل از محن پنداشت
بود وی با محمّدِ بوبکر
همچو بوبکر بی‌بد و بی‌مکر
بُد گرامی بسان فرزندش
عالیه خویش کرد و پیوندش
آنکه بوبکر را چو جان بودی
کی به فرزند او زیان بودی
دشمنان ساختند غایله‌ها
تا پدید آورند حایله‌ها
هرکه او بدگرست و بدکار است
گرچه زنده‌ست کم ز مردار است
بدگری کار هیچ عاقل نیست
دل که پر غایله‌ست آن دل نیست
خالق ما که فرد و قهارست
از حقود و حسود بیزار است
آفرین خدای عزّ و جل
باد بر وی به اوّل و آخر
بعد با عمرو حیدر کرّار
گشت بر شرع مصطفی سالار
ای سنایی به قوّت ایمان
مدح حیدر بگو پس از عثمان
با مدیحش مدایح مطلق
زهق الباطل است و جاء الحق

ستایش امیرالمؤمنین علی‌بن ابی‌طالب علیه‌السّلام

ذکر زوج‌البتول و ابن عم الرسول ابی‌الحسن والحسین المبارز الکرّار غیرالفرّار غالب الجیش العرمرم الجرّار سیدالمهاجرین والانصار، قال النّبی من احبّ علیّاً فقد استمسک بالعروة الوثقی الذی انزل‌اللّٰه تعالی فی شأنه: انما ولیکم اللّٰه و رسوله والذین آمنوا الذین یقیمون‌الصلوة و یؤتون الزکوة و هم راکعون، و قال‌اللّٰه تعالی: و یطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیراً و قال علیه‌السلام یا علی انت منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لانبی بعدی، و قال صلی‌اللّٰه علیه و سلم: اللهم و الِ من والاه و عادِ من عاداه و انصر من نصره واخذل من خذله: و قال: من کنت مولاه فعلی مولاه، و قال جابربن عبداللّٰه الانصاری رضی‌اللّٰه عنهما: دخلت عایشة رضی‌اللّٰه عنها و هن ابیها علی‌النبی صلی‌اللّٰه علیه و سلم فقال یا عایشة ما تقولین فی‌امیرالمؤمنین علی‌بن ابیطالب صلواة‌اللّٰه علیه فاطرقت ملیاثم رفعت راسها فقالت بیتین:

اذا ما التبر حک علی المحک
تبین غشه من غیر شک
و فیناالغش والذهب المصفا
علی بیننا شبه المحک

و قال النبی علیه‌السلام انا مدینة العلم و علی بابها.

آن ز فضل آفت سرای فضول
آن علمدار و علم‌دار رسول
آن سرافیل سرفراز از علم
ملک‌الموت دیو آز از حلم
آن فدا کرده از ره تسلیم
هم پدر هم پسر چو ابراهیم
آنکه در شرع تاج دین او بود
وآنکه تاراج کفر و کین او بود
حکم تسلیم را خلیل به شرط
درگه شرع را وکیل به شرط
نشنیده ز مصطفی تأویل
گشته مکشوف بر دلش تنزیل
مصطفی چشم روشن از رویش
شاد زهرا چو گشت وی شویش
شرف چرخ تیز گرد او بود
در حدیث و حدید مرد او بود
باغ سنّت به امر نو کرده
هرچه خود رسته بود خو کرده
هرگز از خشم هیچ سر نبرید
جز به فرمان حسام بر نکشید
خیبر از تیغ او خراب شده
سرِ آبش همه سراب شده
هرگز از بهر بدره و بَرده
خلق را خصم خویش ناکرده
هر عدو را که درفگند از پای
در زمان مالکش ببرد از جای
وانکه را زد به ضرب دین آرای
نام بر دستش و زننده خدای
نامش از نام یا مشتق بود
هرکجا رفت همرهش حق بود
فخر از آل صخره بربوده
رستخیزی بنقد بنموده
خواب و آرام مرّه و عنتر
کرده در مغز عقل زیر و زبر
از در کفر گل برآرنده
درِ دین را نگاه دارنده
هرکه ناطق نبود قایل او
و آنکه قابل نبود قاتل او
کرده از دشمنان دین چو سحاب
خامهٔ ریگ را به خون سیراب
کنده زورش در جهود کده
درِ علم و عمل بدو ستده
حس او چون عظیم بود و کبیر
گشت مغلوب او سحاب اثیر
به دو تیغ آن هزبردین بی‌میغ
کرده اسلام را همه یک تیغ
به دو تیغ او به ذوالفقار و زبان
کرده یک تیغ همچو تیر جهان
بود تیغی زبان گوهر پاش
که بدو کرده علم عالم فاش
دیگری ذوالفقار برّان بود
کافت جان شیر غرّان بود
زان دو تیغ کشیده در عالم
شرع را کرده همچو تیر و قلم
نور علمش چشندهٔ کوثر
ناز تیغش کشندهٔ کافر
در صف رزم پای او محکم
وز پی رمز جان او محرم
زور او بت شکن به روز ازل
دست او تیغ‌زن بر اوج زحل
هم مبرّز به علم بیم و امید
هم مبارز چو شیر و چون خورشید
کر شده گوش فتنه از کوسش
کرده فتح و ظفر زمین بوسش
دل و بازوش ازو ندیده به چشم
دست بردی به پایمردی خشم
دست و تیغش چو پای کفر ببست
هیبتش گردن عدو بشکست
در مصافی که پای بفشردی
آنت دولت که دست او بردی
شب یلدا سراج ازو بودی
روز هیجا هیاج ازو بودی
آمد از سدره جبرئیل امین
لافتی کرده مر ورا تلقین
ذوالفقاری که از بهشت خدای
بفرستاده بود شرک زدای
آوریدش به نزد پیغمبر
گفت کاین هست بابتِ حیدر
تا بدو دینت آشکار کند
لشکر کفر تار و مار کند
مصطفی داد مرتضی را گفت
که بدین آر دین برون ز نهفت
نه جگر بود داعی مردیش
نه ظفر باعث جوانمردیش
آنچنان آختی ز باغی کین
کایچ تاوان نبد ورا در دین
چون نه از خشم بود از ایمان بود
آز و کافر کشیش یکسان بود
روز او بت شکن ز روز ازل
دست او تیغ زن بر اوج زحل
مر نبی را وصی و هم داماد
جانِ پیغمبر از جمالش شاد
ای خوارج اگر درونت شکیست
کفر و دین نزد تو ز جهل یکیست
کس ندیده به رزم در پشتش
منهزم شرک از یک انگشتش
آل یاسین شرف بدو دیده
ایزد او را به علم بگزیده
نائب مصطفی به روز غدیر
کرده در شرع مر ورا به امیر
سرِّ قرآن بخوانده بود به دل
علم دو جهان ورا شده حاصل
به فصاحت چو او سخن گفتی
مستمع زان حدیث دُر سفتی
لطف او بود لطف پیغمبر
عنف او بود شیر شرزهٔ نر
هرکه دیدی حسام او مسلول
نفی گشتی برو طریق حلول
تو کشیدی ز کافری پندار
تیغ بر روی حیدر کرّار
کرده در عقل و دین به تیغ و قلم
با شجاعت سماحت اندر هم
خوانده در دین و ملک مختارش
هم دَرِ علم و هم علم‌دارش
جان آزاد مردی و تن دین
خسرو سنت و تهمتن دین
شرف شرع و قاضی دین او
صدف دُرِّ آلِ یاسین او
قابل راز حق رزانت او
مهبط وحی حق امانت او
نفس نفسش کشندهٔ تنزیل
جان جانش چشندهٔ تاویل
عرضه کرده بر آن جمال و سرشت
هفتهٔ هفت روز هشت بهشت
چشمها دیده‌ور ز دیدارش
سمعها شمعدان ز گفتارش
تیغ او تیرِ چرخ را بنیان
بوده در خانهٔ وبال کمان
هرکجا آن دل و زبان بودی
فطنت تیر چون کمان بودی
سرِ بدعت زده به تیغ زبان
روی سنت بشسته ز آب سنان
کرده از لعل و دُر کرامت را
پر گهر دامن قیامت را
کرده از بهر جان اهل هنر
دَرج در یک سخن دو دُرج گهر
مُحرم او بوده کعبهٔ جان را
مَحرم او بوده سرِّ یزدان را
بوده با آسمان ثناش خلیط
بر بسیط زمین چوبحر محیط
در دیار عرب براعت او
در زمین عجم شجاعت او
کرده خورشید و ماه را به دو نیم
نور اقلامش اندر آن اقلیم
صدف صدهزار بحر دلش
شرف صدهزار عرش گلش
این برهنه شده ز زحمت ظرف
وآن برون آمده ز پردهٔ حرف
تا بدان حد شده مکرّم بود
لو کشف مر ورا مسلم بود
مصطفی را مطیع و فرمان‌بر
همه بشنیده رمز دین یکسر
بهر او گفته مصطفی به آله
کای خداوند وال من والاه
فضلِ حق پیشوای سیرت او
خلق او عشرتِ عشیرت او
هرکه جستی مخالفت در دین
کردی او را به زیر خاک دفین
دیو گرینده در ملاعبتش
عقل خندیده در متابعتش
کد خدای زمانه چاکر او
خواجهٔ روزگار قنبر او
هرکه تن دشمنست و یزدان دوست
داند الرّاسخون فی‌العلم اوست
حرمت دین چو ظرف جانش داشت
زحمت حرف پیش او نگذاشت
کاتب نقش‌نامهٔ تنزیل
خازن گنج‌خانهٔ تأویل
علم او را که صخره کردی موم
بود چون محرم و عرب محروم
عالم علم بود و بحرِ هنر
بود چشم و چراغ پیغمبر
بحرِ علم اندرو بجوشیده
چاه را به ز مستمع دیده
رازدار خدای پیغمبر
رازدار پیمبرش حیدر
حیدری‌کش خدای خواند شیر
کی زدی بر معاویه شمشیر
شیر روباه را نیازارد
لیک صد گور زنده نگذارد
عقل در آب رویش آغشته
سهو در گِرد دینش ناگشته
کرده از رمزهای عقل‌انگیز
طبع و بازار و ذهن و خاطر تیز
لفظ قرآن چو دید درویشش
خویشتن جلوه کرد در پیشش
عشق را بحر بود و دل را کان
شرع را دیده بود و دین را جان
مصطفی از برای جان و تنش
نه ز بهر کلاه و پیرهنش
نام او کرده در ولایت علم
علی از علم و بوتراب از حلم
ذاتِ باری از آن ستم دیده
تاش نادیده ناپرستیده
باز دانسته در جهان نوی
در دل نقش نفس را ز نُبی
فرشِ توحید جان هستش بود
سدِّ اسلام تیغ و دستش بود
کی شود آنکه ماه دین با او
تبع و تابعِ ثریّا او
نه که این عقد پیش از این بودست
در ازل تا ابد قرین بودست
با ثریّا ثَری برابر شد
چون علی با نبی برادر شد
مرد را عقل رایزن باشد
سغبهٔ فال گوی زن باشد
مرتضایی که کرد یزدانش
همره جان مصطفی جانش
در سفر پیش آن قوی ایمان
بود چون لاشهٔ دبر دبران
هردو یک قبله و خردشان دو
هر دو یک روح و کالبدشان دو
هر دو یک در ز یک صدف بودند
هر دو پیرایهٔ شرف بودند
دو رونده چو اختر و گردون
دو برادر چو موسی و هارون
از پی سائلی به یک دو رغیف
سورت هل اتی ورا تشریف
درِّ منظوم پادشا کانش
لوح محفوظ مصطفی جانش
سایهٔ چاکرانش از رهِ حلم
قدوهٔ عاشقانش از سر علم
سرّ توحید اندرین گلشن
پیش جانِ عزیز او روشن
بادی عدل جوی همچو بهار
حاکمی سخت مهر و سست مهار
در ره خدمت رسول خدای
اندرین کارگاه دیونمای
با کسی علم دین نگفت استاخ
زانکه دل تنگ بود و علم فراخ
سایلان را به آشکار و نهفت
جز به اندازه سرِّ شرع نگفت
درِ خیبر بکند شوب بتول
درِ دین را بدو سپرد رسول
چون توانست چاه کفر انباشت
چاه دین هم نگاه داند داشت
قوّت حسرتش ز فوت نماز
داشته چرخ را ز گلشن باز
تا دگرباره برنشاند به زین
خسروِ چرخ را تهمتن دین
ماند اندر دل علی هر سوی
عرش و کرسی چو نیم دانگ و تسوی
زمزم لطف آب خامهٔ اوست
کعبهٔ اهل فضل نامهٔ اوست
خامهٔ او چو یار شد با دست
سمط لؤلؤ زیک نقط پیوست
هریکی غین و صدهزار غُرر
هریکی دال و صدهزار درر
زانکه غینش ز غیب آگه بود
دال با دردِ دینش همره بود
شمتی یاد کن ز یک نامه
خام کی باشد آنچنان خامه
آن سخنها که در ضیافت و ضیف
بفرستاد سوی سهل حنیف
هریکی لفظ کو ادا کردست
سرِ انگشت مصطفی کردست
نه به هنگام کودکی پدرش
برد نزدیک صاحب خبرش
مهتر انگشت بر دهان آورد
قطرهٔ آب بر زبان آورد
سرِ انگشت خویش را تر کرد
آنگهی در دهان حیدر کرد
داد مردی و علم و حفظ سخن
سرِ انگشتش از بُن ناخن
گشت از بهر سود و سرمایه‌اش
سرِ انگشت مصطفی دایه‌اش
لاجرم زان غذا و زان انگشت
دین بپرورد و کافران را کشت
سرِ انگشت مه شکاف آمد
نطق حیدر چو کوه قاف آمد
همچو خورشید شرع تابنده
ثابت و استوار و پاینده
گفته او را رسول جبّارش
کای خدای از بدان نگه‌دارش
نطقِ شرع از برای سیرتِ او
مصطفی خواندش از بصیرت او
علم او از برای یک تعلیم
گفته در بیت مال با زر و سیم
چون دو توده بدید از این و از آن
گشت حیران ازین دل و زان جان
دیگری را فریب ای رعنا
نیستی تو سزا و درخورِ ما
ننگرم من سوی دوال شما
نشنوم نیز در جوال شما
همتش سغبهٔ وجود نبود
کار او جز سجود و جود نبود
چرخ را رهنمای حلم او بود
دهر را کدخدای علم او بود
حلم را کار بست روز جمل
عفو کرد از عدو خلاف و جدل
باز با خصم خویش در صفّین
با عدو کار بست رای رزین
تاج حلمش گذشته از پروین
تختِ علمش نهاده بر درِ دین
تا بنگشاد علم حیدر در
ندهد سنّت پیمبر بَر
در سرای فنا و کشور دین
حیدر ملک بود و کوثر دین
در قیام و قعود عود او کرد
در رکوع و سجود جود او کرد
خاتم اینجا بداد بر درِ راز
ملک آنجا عوض ستد با ناز
نفس او را چو دیو چاهی بود
چرخ او را رسن آلهی بود
تیغ خشمش منیر بود منیر
بحرِ علمش غدیر بود غدیر
چون نمود او به دشمنان دندان
تنگ شد بر عدو جهان چو دهان
او توانست خصم را مالید
لیک خصمش بدو همی نالید
خشم با رای خویش یار نکرد
جز به دستوری ایچ کار نکرد
گر سری بر زدی ازو به زمان
اول این سر بریدی آخر آن
گر تهوّر چو جنگیان کردی
روم چون موی زنگیان کردی
آمدی در هزاهز از پی بیم
دلِ مریخ همچو جان یتیم
زحل اندر محل خود حیران
چشم ناهید سوی مه نگران
به تعجب ز زخم تیرش تیر
پشت همچو کمان و رخ چو زریر
نایب کردگار حیدر بود
صاحب ذوالفقار حیدر بود
مهر و کینش دلیل منبر و دار
حلم و خشمش قسیم جنت و نار
آب رویش ببرده آبِ ملک
باد عزمش نشانده تابِ فلک
کرد چون گردِ ناوکش پرواز
دامنِ کوه را گریبان باز
شیر یزدان چو برگشادی چنگ
روی گردون شدی چو پشت پلنگ
صخره چون زخم تیغ دستش دید
جان به ساعت ز جسم او برمید
ذوالخمار از نهیب شمشیرش
دید بر جان خویشتن چیرش
پیش تیغش به ننگ و نام نبرد
همچو مردم گیا نمودی مرد
اندرین عالم و در آن عالم
اوست با کار علم و یار علَم
دیده چون دید خلق و جود علی
مشک خون شد دگر ره از خجلی
هر دو کوتاه داشت و ناشایست
از برون دست و از درون بایست
بر قلیلی ز قُوت قانع بود
ترس بر حرص و جهد مانع بود
او نبود آن اسد که رنگ خلوق
کردی او را در این کهن صندوق
چرخ پیری و خاک ره گذرش
عقل زالی و عاشق نظرش
او ز بهر کمال بی‌بندی
وز برای جمال خرسندی
خوانده بر گنده پیری و میری
سه طلاق و چهار تکبیری
کودک از زرد و سرخ بشکیبد
مرد را زرد و سرخ نفریبد
جان حیدر در آز ناویزد
شیر از آتش همیشه بگریزد
حکم و عزّ بابت علی باشد
شیر را تب ز بددلی باشد
عالمی بود همچو نوح استاخ
عالمی بود همچو روح فراخ
دل او را چو رای برهان کرد
چرخ را شرع تنگ میدان کرد
بود پیوسته در عقیله و قیل
تاکجا تا به درد چشم عقیل
دل او عالم معانی بود
لفظ او آبِ زندگانی بود
عقد او با بتول در سلوی
بود در زیر سایهٔ طوبی
تنگ از آن شد برو جهان سترگ
که جهان تنگ بود و مرد بزرگ

صفت جنگ جَمل

در جمل چون معاویه بگریخت
خون ناحق بسی به خیره بریخت
شد هزیمت به جانب بغداد
گشته از فعل زشت خود ناشاد
سرِ احرار حیدر کرّار
سرفراز مهاجر و انصار
چون مصاف معاویه بشکست
یافت بر لشکر معاویه دست
جملِ آن ستیزه را پی کرد
برگ و ساز معاویه فی کرد
هودج زن به خاک تیره فتاد
وز خجالت نقاب رخ نگشاد
گفت بد کرده‌ام امانم ده
وز ترحّم کنون زمانم ده
چون بدیدند زود برگشتند
در خوی و خون ورا نیاغشتند
خواند حیدر برادرش را زود
جملهٔ حالها روا بنمود
رفت زی او محمّدِ بوبکر
آن همه صدق و فارغ از همه مکر
پس برآهیخت تیغ تا بزند
گفت حیدر مکن که کس نکند
عفو کن تا به سوی خانه رود
بعد از این کارهای بد نکند
برگرفتش محمّد از سرِ راه
جمله لشکر شده ز کار آگاه
به سوی مکه زود بفرستاد
در تواضع محلّ او بنهاد
با هزاران خجالت و تشویر
رفت زی مکه جفت گُرم و زحیر
عاقبت هم به دست آن باغی
شد شهید و بکشتش آن طاغی
آنکه با جفتِ مصطفی زینسان
بد کند مر ورا به مرد مخوان
چون ازاین گشت فارغ آن بدمرد
قصد جان امیر حیدر کرد
تا برآورد زو به حیله دمار
تو مر این شخص را به مرد مدار
پسرِ هند اگر بدو بد کرد
آن بدی دان که جمله با خود کرد
چه زیان آفتاب را از ابر
کی شود جفت با مسلمان گبر

صفت حرب صفّین و کشته شدن عمّار یاسر رضی‌اللّٰه عنه

روز صفّین چو حرب در پیوست
گرم شد کارزار دستا دست
زود عمار یاسر آمد پیش
که فدا کرد خواهم این سرِ خویش
آلت و ساز حرب پیش آرید
ور شوم کشته زنده انگارید
از پی دین جو جان کنم ایثار
روز محشر مگر نمانم خوار
سال او درگذشته از صد و پنج
تیغ را برکشید زود به رنج
چشم خود را عصابه‌ای بربست
به بسی رنجها بر اسب نشست
در مصاف آمد و بگفت نسب
که منم شیخ دین و پیرِ عرب
کرد جولان و گفت تکبیری
سفله مردی بزد ورا تیری
سبک از اسب خود بزیر افتاد
در زمان جان به رنج و درد بداد
چون بدیدند مرد را زان‌سان
زود برخاست زان میانه فغان
که شنیدیم ما ز قول رسول
که بگفت این سخن به شوی بتول
گفت عمّار بس همایونست
قاتلِ او بدان که ملعونست
این زمان کشته شد چه چاره کنیم
دل در این درد و رنج پاره کنیم
همه تیغ و سپر بیفگندند
خُود و مغفر ز سر بیفگندند
عمر و عاص این حدیث چون بشنید
به جز از مکر هیچ چاره ندید
گفت ظنّ شما خطاست چنین
این همه گفت و گو چراست چنین
آنکه صدساله را به حرب آرد
بی‌شک او را به کشته انگارد
پس علی بود قاتل عمّار
نیست جای ملامت و گفتار
جمله راضی شدند و بشنیدند
رونق کار خود در آن دیدند
آنکه را مکر از این نمط باشد
مرد خوانی ورا غلط باشد
با چنین کس علی نیامیزد
شاید ار عقل ازو بپرهیزد
خشم او میغ بود و او خورشید
چه محل میغ را برِ خورشید
او ز خصمان چو نام بود از ننگ
او ز مردان چو لعل بود از سنگ
زان ازو خصم او فروتر بود
که خرد را امام حیدر بود
مرد را چون ز پس بُوَد خورشید
سایه پیشی کند برو جاوید
او امامی ضیا گزید همی
سایه زان پیش او دوید همی
آنکه خوانش همیشه با نان بود
هم دعای رسول یزدان بود
او چو خورشید بود خصمش میغ
میغ کوتاه کرد از وی تیغ
او ز خصمان سپر نیفکندی
حلم را کار بست یک چندی
خصم را روز چند مهلت داد
لاجرم خصم پایدام نهاد

قصهٔ قتل امیرالمؤمنین علی‌بن ابی‌طالب علیه‌السّلام

پسرِ ملجم آن سگ بد دین
آن سزاوار لعنت و نفرین
بر زنی گشت عاشق آن مشئوم
آن نگونسارتر ز راهب روم
مرد مفلس چو گشت عاشق او
کفر شد در میانه عایق او
بود آن ز آل بوسفیان
منعم و مالدار و خوب و جوان
گشت زین سر معاویه آگاه
مر ورا گشت کار جمله تباه
گفت کار تو با کمال شود
وین چنین زن ترا حلال شود
گر تو در کار خویش شیر دلی
هست کابین حرّه خون علی
گر تو فارغ کنی دلم زین کار
بفزودت به نزد من مقدار
زن ترا با هزار زینت و زیب
نرساند ترا کسی آسیب
اسب و مرکب ترا دهم پس از آن
بزیی در جوار من آسان
مرد مُدبر ز بهر عشق زنی
اندر افکند در جهان محنی
آن چنان اصل جهل و منبلیی
خیره بگزید قتل چون علیی
رفت زی کوفه از پی این کار
آن چنان خاکسار بی‌مقدار
این سخن جمله با علی گفتند
وین چنین فتنه هیچ ننهفتند
قاتلِ تست مرد را تو بکش
دادشان پس جواب مرد بُهش
گفت ویحک به قتلِ قاتل خویش
کس نکردست سعی روبندیش
مرد فرصت نگاه داشت به کار
کرد بر فعل زشت خود اصرار
شبِ آدینه رفت در مسجد
آن چنان بی‌حفاظی از سرِ جد
رفت وقت سحر ز بهر نماز
میر حیدر چو شد بخفته فراز
مرد را خفته دید گفت ای مرد
گاه روز است برد ازین ره برد
سفله از خواب خوش چو شد بیدار
مترصّد نشست از پی کار
میر چون در نماز شد مشغول
آن سرافراز مرد جفت بتول
رفت و زخمی چنان زدش بر پشت
که بدان زخم صعب مرد بکشت
مردم از هر سویی فراز رسید
پرده بر مرد بدکُنش بدرید
بگرفتند مر ورا در حال
کرد ازو میر زخم خورده سؤال
که که فرمود مر ترا این کار
داد بر لفظ خویش مرد اقرار
که مرا این معاویه فرمود
کار کردم کنون ندارد سود
جان بداد آن زمان علی در حال
خاندان زان سبب گرفت زوال
مثله کردند مر ورا پس از آن
رفت حالیش زی جهنّم جان
وانکه فرمود شادمانه بزیست
این‌چه حکمست یارب این‌خود چیست

فی مذمّة اعدائه و حسّاده

خالِ ما بود خصم او حالی
لیک از جمله خیرها خالی
خال مشکین نبود بر خورشید
خال بر دیده بود لیک سپید
آنکه مرد دها و تلبیس است
آن ته خال و نه عم که ابلیس است
وانکه خوانی کنون معاویه‌اش
دان که در هاویه‌ست زاویه‌اش
شیر حق زین جهان بپرهیزد
سگ بود کز کلیجه نگریزد
تابش روح خواهد و تفِ صدر
روز خود بدر خواهد و شب قدر
آنکه جز ابله و منافق نیست
شرم مخلوق و ترس خالق نیست
کرده خصمان او چه بنده چه حر
مطبخ اینجا و دوزخ آنجا پر
بهر کردی به زیر چرخ کبود
کیسه با کاسه پر تواند بود
چه خطر دارد آل بوسفیان
که برآرند نامشان به زبان
آل مروان و آل سفله زیاد
که نرفتند جز به راه عناد
با علی کی بود مخنّ دوست
کی زُبیر عوام بابت اوست
در ره دین یک زیاد بدند
طاغیان همچو قوم عاد بدند
دور دورند در نهاد و سرشت
باغیانش ز باغهای بهشت
دین باغی میان خوف و رجا
طمع لقمه دان و بیم قفا
هرکه او برعلی برون آید
روز محشر بگو که چون آید
هرکه باشد خوارج و ملعون
واجب آنست کش بریزی خون
پس تو گویی که حزم و حلم و وقار
بود با حالتِ معاویه یار
بغی کردن برو حلیمی نیست
علی آزردن از حکیمی نیست
کی بُوَد آن کسی حکیم که او
درِ دکان دماغ شش پهلو
کند از بهر لوت و باد بروت
سینه را همچو قلعهٔ الموت
از برای دو سیر روغن گاو
معده چون آسیا گلو چون ناو
آنکه بر مرتضی برون آید
سوی عاقل امام چون آید
مصطفی گاه رفتن از دنیا
چون بسیجید منزل عقبی
جمله اصحاب مر ورا گفتند
که چه بگذاشتی برآشفتند
گفت بگذاشتم کلام‌اللّٰه
عترتم را نکو کنید نگاه
باز یاران که نایبان منند
همه چون نورِ دیدگان منند
آنکه ز ابلیس حیله جویدر و غدر
او مر ادریس را چه داند قدر
نه علی از خسان زبون بودی
شیر با گاو میش چون بودی
صورت ملک را که روح نداشت
از پی مرد صورتی بگذاشت
ملک معنی گرفت و نیک براند
آیتِ عزل خویشتن برخواند
دل هرک از محبتش خالیست
نه دلست آن که زرق و محتالیست
دل آن کو به مهر او پیوست
از عوانان روزِ حشر برست
نشوی غافل از بنی‌هاشم
وز یداللّٰه فوق ایدیهم
داد حق شیر این جهان همه را
جز فطامش نداد فاطمه را
دور کرد آن دو گبر ناخوش را
سیر کرد آن دوگونه آتش را
نه غرض بود داعیهٔ مردیش
نه عوض باعث جوانمردیش
جانب هرکه با علی نه نکوست
هرکه گو باش من ندارم دوست
هرکه او با علیست دین می‌دان
ورنه چون نقش پارگین می‌دان
خال ما داد بهر دنیا را
زهر مر نورِ چشم زهرا را
هرکرا خال از این شمار بود
مر ورا با علی چکار بود
گر همی خال بایدت ناچار
پور بوبکر را به خال انگار
عایشه به بود ز خواهر او
خال ما به بُوَد برادر او
حفصه و زینب و دویم زینب
آنکه او را خُزیمه بودش اب
باز میمونه بود و ریحانه
که شد آراسته بدو خانه
چون فتادی به دخت بوسفیان
که ازو گشت خاندان ویران
این همه جفت مصطفی بودند
جملگی مادران ما بودند
هریکی را برادران بودند
مصطفی را بسان جان بودند
از چه مخصوص شد به خالی ما
ابن سفیان زیان حالی ما
ای سنایی سخن دراز مکش
کوتهی به ز قصّهٔ ناخوش
جای تطویل نیست در گفتار
اختصار اندرین سخن پیش آر
بگذر از گفتگوی بیهوده
تا شوی سال و ماه آسوده
ای سنایی بگوی خوب سخن
در ثنای گزیده میر حسن
قرة‌العین مصطفای گزین
شاه اسلام و شرع و خسرو دین

در ستایش امام حسن و امام حسین رضی‌اللّٰه عنهما

فی فضیلة امیرین العادلین والسبطین قرتی العینین سیدا شباب اهل الجنّة الحسن والحسین رضوان‌اللّٰه علیهما، قال النبی صلی‌اللّٰه علیه و سلّم: اولادنا اکبادنا فان عاشوا حزنونا وان ماتوا قتلونا، و قال ایضا صلی‌اللّٰه علیه و آله و سلّم: نعم الراکب و نعم الجمل و ابوهما خیرٌ منهما رضی‌اللّٰه عنهما و عن والدیهما.

در فضیلت امیرالمؤمنین حسن‌بن علی علیه‌السّلام ذکر الحسن یذهب الحزن

بوعلی آنکه در مشام ولی
آید از گیسوانش بوی علی
قرّة‌العین مصطفی او بود
سیّدالقوم اصفیا او بود
آن جنان دُر در آن صدف او بود
انبیا را به حق خلف او بود
جگر و جان علی و زهرا را
دیده و دل حبیب و مولی را
چون بهار است بر وضیع و شریف
منصف و خوب‌رو و پاک و لطیف
فلک جامه کوه زهره دواج
قمر تخت مهر پروین تاج
در سیادت شرف مؤیّد اوست
در رسالت رسول و سیّد اوست
نسبش در سیادت از سلطان
حسبش در سعادت از یزدان
چون علی در نیابت نبوی
کوثر داعی و عدو دعی
نامهٔ دوست حاکی دل اوست
دوست را چیست به ز نامهٔ دوست
منهج صدق در دلائل او
مهتری زنده در مخایل او
بود مانند جد به خُلق عظیم
پاک علق و نفیس عِرق و کریم
فلذه‌ای بود از دلِ زهرا
جدّهٔ او خدیجهٔ کبری
زهر قهر عدو هلاکش کرد
فقد تریاک دردناکش کرد
پاک ناید ز مردم بی‌باک
عود ناید ز دود چوب اراک
ماه در چشم او هلال نمود
زهر در کام او زلال نمود
زانکه زان واسطه چشیدن زهر
وان ز دشمن بسی کشیدن قهر
بجهانید جانش از رهِ حلق
برهانیدش از دنائت خلق
روز باطل چو حق شود پنهان
اهل حق را تو به ز کور مدان
پای باطل چو دست بر تابد
دل دانا به مرگ بشتابد
چون جهان حیز را امیر کند
زال زر روی چون زریر کند
گرچه این بد به روی او آمد
پشتِ اقبال سوی او آمد
بود با این دُژم دلی همه روز
همچو خورشید دهر شهرافروز
آن بهی طلعت بزرگ نسب
آن ز علم و ورع چراغ عرب
خواسته چون خرد ز بهر پناه
شرف از منصب کریمش جاه
خاطرش همچو بحری اندر شرع
راسخ اصل بود و شامخ فرع
مسند و مرقدش بر از افلاک
مشرب و منهلش ز عالم پاک
مشرب عِرق و منهل جگرش
بود از حوض جدّش و پدرش
مانده آباد از سخای کفش
خاندان نبوّت از شرفش

سبب قتل امیرالمؤمنین حسن‌بن علی علیه‌السّلام

کرد خصمان برو جهان فراخ
تنگ همچون درونگه درواخ
بی‌سبب خصم قصد جانش کرد
او بدانست و زان امانش کرد
بار دیگر به قصد او برخاست
بی‌گناهی ورا بکشتن خواست
پس سیم بار عزم کرد درست
شربت زهر همچو بار نخست
راست کرد و بداد آن ناپاک
که جهان باد از چنان زن پاک
صد و هفتاد و اَند پاره جگر
به در انداخت زان لب چو شکر
جان بداد اندر آن غم و حسرت
باد بر جام خصم او لعنت
گفت با او ستوده میر حسین
آن مرا اشراف را چو زینت و زین
زهر جان مر ترا که داد بگوی
گفت غمز از حسن بود نه نکو
جدِّ من مصطفی امان زمان
پدرم مرتضی امین جهان
جدِّهٔ من خدیجه زَین زمان
مادرم فاطمه چراغ جنان
جمله بودند از خیانت و غمز
پاک و پاکیزه خاطر و دل و مغز
من هم از بطن و ظَهر ایشانم
گرچه جمع از غم پریشانم
نه کنم غمز و نه بُوَم غمّاز
خود خدا داند آخر و آغاز
هست دانا به باطن و ظاهر
چون توانا به اوّل و آخر
آنکه فرمود و آنکه داد رضا
خود جزا یابد او به روز جزا
ور مرا روز حشر ایزد بار
بدهد در جوارِ جنّت بار
نروم در بهشت جز آنگاه
که نهد در کفم کفِ بدخواه
از چه گویم به رمز وصف‌الحال
کاندرین شرح نیست جای مقال
حق بگویم من از که اندیشم
آنچه باشد یقین شده پیشم
جعدهٔ بنت اشعث آن بد زن
که ورا جام زهر داد به فن
که فرستاد مر ورا بر گوی
بر زمین زن سبوی بر لب جوی
آن که بودش که یافت این فرصت
که برو باد تا ابد لعنت
که پذیرفت ازو درم به الوف
زر و گوهر که نیست جای وقوف
لؤلؤ هند و عقدِ مروارید
که ز میراثهای هند رسید
کین نکو عقد مرا ترا دادم
به تو بخشیدم و فرستادم
گر تو این شغل را تمام کنی
خویشتن را تو نیک‌نام کنی
به پسر مر ترا دهم به زنی
مر مرا دختری و جان و تنی
تا بکرد آنچه کردنی بودش
لیک زان فعل بد نبُد سودش
آنچه پذرفته بود هیچ نداد
مر ورا در دهان نار نهاد
چون پدر گفت با پسر که زنت
جعده باید که هست رای زنت
گفت، آن زن که با حسن ده بار
نخورد بر روان او زنهار
به دروغی دهد سرش بر باد
از خدا و رسول نارد یاد
من برو دل بگو چگونه نهم
به زنی‌اش رضا چگونه دهم
با چو او کس چو کژ هوا باشد
با منش راستی کجا باشد
جان بیهوده کرد در سرِ کار
تا ابد ماند در جهنّم و نار
رفت و با خود ببرد بدنامی
چه بتر در جهان ز خود کامی
صدهزار آفرین بار خدا
بر حسن باد تا به روز جزا
خبرِ آن دلِ پر آذر او
نشنوی جز مه از برادر او

در مناقب امیرالمؤمنین حسین‌بن علی علیهماالسّلام

ذکر الحسین یضئی العینین سلالة الانبیاء و ولدالاصفیا والاولیاء والاوصیاء و شهید الکربلاء و قرّة عین المصطفی، بضعة المرتضی و کبد فاطمة‌الزهراء رضی‌اللّٰه عنه و عن‌والدیه، قال‌اللّٰه سبحانه و تعالی عزّ من قائل فی‌محکم کتابه: ان‌الذین یؤذون‌اللّٰه و رسوله لعنهم اللّٰه فی‌الدنیا والآخرة واعدّ لهم عذاباً مهیناً و اولئک هم‌الخاسرون، و قال النّبی علیه‌السّلام: ترکت کتاب‌اللّٰه و عترتی فاخبر ان و عداللّٰه حق.

پسرِ مرتضی امیر حسین
که چنویی نبود در کونین
منبتِ عزّ نباهتِ شرفش
حشمتِ دین نزاهتِ لطفش
مشربِ دین اصالتِ نسبش
منصبِ دین نزاهتِ ادبش
اصل او در زمین علّیّین
فرع او اندر آسمان یقین
اصل و فرعش همه وفا و عطا
عفو و خشمش همه سکون و رضا
خَلق او همچو خلق پاک پدر
خُلق او همچو خُلق پیغمبر
پیش چشمش حقیر بد دنیی
نزد عقلش وجیه بد عقبی
همّت او ورای قمّهٔ عرش
نام او گستریده در همه فرش
مصطفی مر ورا کشیده به دوش
مرتضی پروریده در آغوش
بر رخش انس یافته زهرا
کرده بر جانش سال و ماه دعا
باز داند همی بصیرت او
شجرهٔ هرکسی ز سیرت او
هم تقی اصل و هم نقی فرعست
هم زکی تخم و هم بهی زرعست
نبوی جوهری ز بحرِ جلال
یافته از کمالِ صدق جمال
به سر و روی و سینه در دیدار
راست مانند احمد مختار
دُرّی از بحرِ مصطفی بوده
صدفش پشت مرتضی بوده
اصل او از برای مختصی
بوده جان نبی و صُلب وصی
او ز حیدر چو خاتم از جمشید
او ز احمد چو نور از خورشید
در صوان هدی صیانت او
دن دُردی دین دیانت او
عقل در بند عهد و پیمانش
بوده جبرئیل مهد جنبانش
بوده او سرو جویبار هدی
سرو با تاج و با دواج و ردا
اصلها ثابت اشارت حق
سوی این سرو گفتمش مطلق
آن مثال نبی و عالم زَین
وارث مصطفی امیر حسین
کرده چون مصطفی به اصل و کرم
شرف و عِرق و خلق هرسه بهم
عشق او اوّلیست بی‌آخر
راز او باطنی است بی‌ظاهر
چون طباشیر وقت تأثیرش
جگر گرم را طُبا شیرش
جگر گرم او ز آب زلال
منع کردند اهل بغی و ضلال
خشم از اصل او ندارد چشم
از جگر گوشهٔ پیامبر و خشم
شده عقل شریف باشرفش
سایهٔ سایه ز آفتاب کفش
مزرع اصل و فرع او دل و جان
مَنبت بذر و زرع او ایمان
شاخی از بیخ باغ مصطفوی
درّی از دُرج و حقهٔ نبوی
اندرو بیش سرو و پیش گیا
بوریاوار نیست بوی ریا
بوده بهرام جیش عسرت را
بوده ناهید جشن عشرت را
باد بر دوستان او رحمت
بابر دشمنان او لعنت

صفت قتل حسین‌بن علی علیه‌السّلام به اشارهٔ یزید علیه اللعنة

دشمنان قصد جان او کردند
تا دمار از تنش برآوردند
عمروعاص از فساد رایی زد
شرع را خیره پشت پایی زد
بر یزید پلید بیعت کرد
تا که از خاندان برآرد گرد
شرم و آزرم جملگی بگذاشت
جمعی از دشمنان بر او بگماشت
تامر او را به نامه و به حیل
از مدینه کشند در منهل
کربلا چون مقام و منزل ساخت
ناگه آل زیاد بر وی تاخت
راه آبِ فرات بربستند
دل او زان عنا و غم خستند
عمروعاص و یزید بد اختر
به سرِ آب بر فکنده سپر
شمر و عبداللّٰه زیاد لعین
روحشان جفت باد با نفرین
برکشیدند تیغ بی‌آزرم
نز خدا ترس و نه ز مردم شرم
سرش از تیغ به تیغ ببریدند
واندر آن فعل سود می‌دیدند
تنش از تیغ خصم پاره شده
آل مروان برو نظاره شده
به دمشق اندرون یزید پلید
منتظر بود تا سرش برسید
پیش بنهاد و شادمانی کرد
تکیه بر دنیی و امانی کرد
بتی از قول خویش املا کرد
کین دیرینه جسن و اِنها کرد
دست شومش بر آن لب و دندان
زد قضیب از نشاط و لب خندان
کینهٔ خزرج و حدیث اسل
وآن مکافات زشت و دست عمل
کین آبا بتوخته ز حسین
خواسته کینه‌های بدر و حُنین
شهربانو و زینب گریان
مانده در فعل ناکسان حیران
سربرهنه بر اشتر و پالان
پیش ایشان ز درد دل نالان
علی‌الاصغر ایستاده به پای
وان سگان ظلم را بداده رضا
عمروعاص و یزید و ابن‌زیاد
همچو قوم ثمود و صالح و عاد
بر جفا کرده آن سگان اصرار
رفته از حقد بر ره انکار
هیچ ناورده در رهِ بیداد
مصطفی را و مرتضی را یاد
یکسو انداخته مجامله را
زشت کرده ره معامله را
کرده دوزخ برای خویش معدّ
بوالحکم را گزیده بر احمد
راه آزرم و شرم بربسته
عهد و پیمان شرع بشکسته

در صفت کربلا و نسیم مشهد معظّم

حبّذا کربلا و آن تعظیم
کز بهشت آورد به خلق نسیم
و آن تن سر بریده در گِل و خاک
وآن عزیزان به تیغ دلها چاک
وان تن سر به خاک غلطیده
تن بی‌سر بسی بد افتیده
وآن گزین همه جهان کشته
در گِل و خون تنش بیاغشته
وآن چنان ظالمان بد کردار
کرده بر ظلم خویشتن اصرار
حرمت دین و خاندان رسول
جمله برداشته ز جهل و فضول
تیغها لعل‌گون ز خون حسین
چه بود در جهان بتر زین شَین
تاج بر سر نهاده بدکردار
که از آن تاج خوبتر منشار
زخم شمشیر و نیزه و پیکان
بر سر نیزه سر به جای سنان
آل یاسین بداده یکسر جان
عاجز و خوار و بی‌کس و عطشان
کرده آل زیاد و شمر لعین
ابتدای چنین تبه در دین
مصطفی جامه جمله بدریده
علی از دیده خون بباریده
فاطمه روی را خراشیده
خون بباریده بی‌حد از دیده
حسن از زخم کرده سینه کبود
زینب از دیده‌ها برانده دو روی
شهربانوی پیر گشته حزین
علی‌اصغر آن دو رخ پر چین
عالمی بر جفا دلیر شده
روبه مرده شرزه شیر شده
کافرانی در اوّل پیگار
شده از زخم ذوالفقار فگار
همه را بر دل از علی صد داغ
شده یکسر قرین طاغی و باغ
کین دل بازخواسته ز حسین
شده قانع بدین شماتت و شَین
هرکه بدگوی آن سگان باشد
دان که او شاه این جهان باشد

التمثّل فی‌الاشتیاق الی المشهد المعظّم المراة الصالحة خیرٌ من الفـ رجل سوء

بود در شهر کوفه پیرزنی
سالخورده ضعیف و ممتحنی
بود از اولاد مصطفی و علی
ممتحن مانده بی‌حبیب و ولی
کودکی چند زیر دست و یتیم
شده قانع ز کربلا به نسیم
زال هر روز بامداد پگاه
کودکان را فگندی اندر راه
آمدی از میان شهر برون
دیده از ظلم ظالمان پر خون
بر ره کربلا باستادی
برکشیدی ز دردِ دل بادی
گفتی اطفال را همی بویید
وین نکو باد را بینبویید
پیشتر زانکه در شود در شهر
بر گرید از نسیم مشهد بهر
شود از هر دماغی آلوده
باد چون گشت شهر پیموده
حظ از این باد جمله بردارید
سوی نااهل و خصم مگذارید
من غلام زنی که از صد مرد
بگذرد روز بار و بردابرد
قدرِ میر حسین بشناسد
از جفاهای خصم نهراسد

صفة اصرار الاعداء والباغین لعنهم‌اللّٰه

آدمی چون بداشت دست از صیت
هرچه خواهی بکن که فاصنع شیت
هرکه راضی شود به کردهٔ زشت
نزد آنکس چه دوزخ و چه بهشت
مرد عاقل برآن کسی خندد
کز پی خویش نار بپسندد
دین به دنیا بخیره بفروشد
نکند نیک و در بدی کوشد
خیره راضی شود به خون حسین
که فزون بود وقعش از ثقلین
آنکه را این خبیث خال بُوَد
مؤمنان را کی ابن خال بُوَد
من از این ابن‌خال بیزارم
کز پدر نیز هم دل آزارم
پس تو گویی یزید میر منست
عمروعاص پلید پیرِ منست
آنکه را عمروعاص باشد پیر
با یزید پلید باشد میر
مستحق عذاب و نفرین است
بد ره و بد فعال و بد دین است
لعنت دادگر برآنکس باد
که مر او را کند به نیکی یاد
من نیم دوستدار شمر و یزید
زان قبیله منم به عهد بعید
هرکه راضی شود به بد کردن
لعنتش طوق گشت در گردن
از سنایی به جان میر حسین
صد هزاران ثناست دایم دَین

ستایش امام ابوحنیفه رضی‌اللّٰه عنه

ذکر الامامین الهادیین ابی‌حنیفة نعمان‌بن ثابت الکوفی و محمدبن ادریس الشافعی رحمة‌اللّٰه علیهما. فی مناقب الامام الاعظم الزاهد مفتاح الشریعة کنوز الذریعة نظام‌الدّین قوام‌الاسلام ابی حنیفة نعمان‌بن ثابت الکوفی رحمة‌اللّٰه علیه، ذکرالنعمان صون عن‌الحرمان، قال الشافعی رضی‌اللّٰه عنه: الفقهاء کلّهم عیال ابی‌حنیفة رحمة‌اللّٰه.
دین چو بگذشت از این جوانمردان
خلق در دین شدند سرگردان
همه را باز رای نعمانی
آشتی داد با مسلمانی
آفتابِ سپهر معروفی
بدرِ دین بوحنیفهٔ کوفی
همه را از پی صلاح جهان
مغز سنّت نهاده اندر جان
بوده در زیرِ گنبد ارزق
حجّت صدق در محجّت حق
دل او چون سرِ خرد هشیار
تن او چون دل قضا بیدار
کرسی دین ز راه او حد بود
لوح محفوظ شرع احمد بود
پیشوای ائمهٔ دین بود
علم و حلم سخاش آئین بود
کرده توفیق پادشاه خودش
شاه شاهان رعیّت خردش
از پی فطنت و هدایت او
پادشاهان به زیر رایت او
دیده بی‌واسطهٔ حکایت و نقل
چهرهٔ سنّت از دریچهٔ عقل
حجّت اصل و فرعِ ایمان بود
نعمتِ خوان شرع نعمان بود
چون پدر در اصول ثابت بود
چون نبی کار کرد و راه نمود
روزگارش به علم مستغرق
جمله آسوده از جدال فِرق
شحنهٔ راهِ دین صلابت او
روح عشق نبی مثابت او
آسمان رای و مشتری دیدار
متّقی خلق و منتجب کردار
کرده در شاهراه فتح و ظفر
شاخ و بیخ هدی چو نام پدر
می‌کند روز و شب دعا افلاک
از دل آفتاب روشن و پاک
باد در راه جان بد عملان
دست او چاره‌گاه تنگدلان
دل همی گوید از طریق دعا
به تضرّع چو مادرِ شهدا
که روان ابوحنیفه ز ما
شادمان باد تا به روز جزا
* * *
چون درآمد به باغ دین نبی
کرد روشن چراغ دین نبی
راه دین بر خلایق آسان کرد
همه را در اصول یکسان کرد
هرکس از خود گرفته راهی پیش
این ره دین گرفته وان ره کیش
برگرفت از فلک پلنگی را
دور کرد از جهان دورنگی را
علم او کرد جمله را یکرنگ
گشت ناچیز زرق و حیلت و رنگ
تاج بر فرقِ هر خطیب او بود
تخت در زیر هر ادیب او بود
زان عنان سوی آسمان برتافت
تا چو خورشید بر جهان برتافت
تیغ از روی خشم برنکشید
سپر از هیچ خصم در نکشید
قابل تابش نبوّت بود
لوح محفوظ شرع و سنّت بود
بود مفتاح گنجْ خانهٔ خود
بود مصباح آسمانِ وجود
صورتش دیو را پریوش کرد
سیرتش مغز نافه را خوش کرد
در طریقت دواج امّت بود
در شریعت سراجِ امّت بود
کرم و جودش از شتابِ نوال
از جهان برگرفت رسمِ سؤال
در رهِ بوحنیفهٔ کوفی
پایتان همچو خرقهٔ صوفی
باز بهر کمال و کسبِ یسار
دستتان چون قبای روز بهار
باز پای جهان به وقت صبوح
در ره او چو دست و دل مفتوح
صدقِ او در فضای قدّوسی
بازگشته چو بالِ طاوسی
خلق پیش وی از طریق صواب
مانده حیران چو گوی در طبطاب
همه خود را گرفته اندر چنگ
همه با دین و سنّت اندر جنگ
داده او را برای دولت و دین
دل و جانش به فضل و علم یقین
چون نشد آز و کبر از املت
پس مه علم تو باد و مه عملت
نقش معنی ز خط او در صدر
بود روزِ نهفته در شب قدر
بختِ او چون بهار امیر جهان
خردش چون شکوفه پیر و جوان
خرّم از علم او روان رسول
کو بر امّت نگاه داشت اصول
بر روانش ز ما درود و سلام
با ویم حشر کن بدار سلام
هر امامی که گفت خواهد قال
تا قیامت ورا بُوَند عیال

ستایش امام شافعی رضی‌اللّٰه عنه

ذکر الامام العالم العارف جمال‌الدّین کمال الاسلام مفتی الشرق والغرب سیّدالعلماء والفقهاء مفتاح الشریعة سراج‌السنّه کنوز الاحادیث ابی‌عبداللّٰه محمّدبن ادریس شافعی رحمة‌اللّٰه علیه.

چون فروشد چراغ دین نبی
روی بنمود ماه مطّلبی
از پس بدرِ دین نه دیر چه زود
آفتابِ زمانه چهره نمود
رَو بجو ار ز دیده در طلبی
راهِ شرع از امام مطلبی
اصل او در قواعد و بنیان
فرع نسل مُعد بن عدنان
نسبش با رسول پیوسته
ادبش از فضول بگسسته
درسِ دین ساخت از پی تقدیس
صدر سنّت محمّد ادریس
از پی طالبان نورِ یقین
خویشتن وقف کرده بر درِ دین
بر خود از عقل خویش هیچ نساخت
در ره شرع خویشتن درباخت
مصطفی گفته او شنیده به جان
زان نموده به شرع او برهان
تا حدیثِ پیمبر او خوانده
بر خودش اعتماد نامانده
آنکه نارد چنو صنایع دهر
کرده خصمان دینِ حق را قهر
بوده در راهِ دین امام به حق
که امامت ورا سزد مطلق
همّتش دین فروز و عرش گذار
فطنتش فتنه سوز و شغل گزار
کرده شاگردی حدیث نبی
غاشیه بر کتف ز پیش وصی
راکبانِ درش اثیر فرس
همرهانِ دمش عبیر نفس
جود او همچو کعبه انبه جوی
خُلق او چون بهار خندان روی
شرع تا کدخدای این خانه است
عقلها را قبا غلامانه است
در تراجع ز خلق و خلقش جین
در ترّفع ز علم و حلمش دین
دین مرفّه به خوب گفتارش
همه عالم رسیده آثارش
بخشش از حق بهانه بر سعدست
جود از ابرولاف بر رعدست
گر پراگنده زو شدند اوباش
سنّت مصطفی از او شد فاش
هر حدیثی که مصطفی برگفت
شرحش او داد و علم آن ننهفت
کلک او شد خزانهٔ اسرار
درس او را فرشته شد نظّار
گاه تدریس و گاه شرحِ علوم
حاکم او بود و عالمی محکوم
گام و کامش چو مرکبانِ شکار
نَور و نُورش چو روزگار بهار
ظاهر طاهرش مدبّر بِر
خاطر عاطرش مفسّر سرّ
واعظِ عقل و حافظِ تنزیل
مُحرمِ عشق و مَحرم تأویل
خیلِ طالوت را سکینهٔ حلم
اُمّتِِ نوح را سفینهٔ علم
صورتش عین علم و دانش بود
زانکه بس پاک خاندانش بود
خاندانی که از قریش بُوَد
بیشکی سرفرازِ جیش بُوَد
هست کوته ز بهر شرع و شعار
دست او همچو زیر پوش بهار
سخنش بکر و لفظ دوشیزه
مذهب او درست و پاکیزه
یافته حلّهٔ صفا و صفات
دست و کلکش به کار شرع ثبات
از غرورِ سپهر مؤمن ظن
وز مرور زمانه ایمن تن
گرچه کژ سیرتم بگویم راست
که سخا و مروت ایشان راست
دین از او یافت زینت و رونق
در تبع متفق شدند فِرق
بندهٔ او شده وضیع و شریف
عالم و عارف و وجیه و عفیف
علم دین تا بدو سپرد قضا
جهل ز اسلام برگرفت فنا
زندقه از علم او هزیمت گشت
طالبِ علم با غنیمت گشت

فی مناقبهما رحمة‌اللّٰه علیهما

هر دو همراه راه دین بودند
هر دو همکاسهٔ یقین بودند
آن به فرقد نهاده مرقد خویش
وین ز اسناد کرده مسند خویش
وان به حجّت گرفته سرمایه
وین ز سنّت ببسته پیرایه
مبتدی اوست دیدهٔ جان را
مقتدی اوست عقل و ایمان را
آن یکی پیشوای راه صواب
وآن دگر مقتدی به گاه جواب
آن یکی زیب و زینتِ محفل
وآن دگر یافته ز علم محل
آن یکی آفتاب نورافزای
وآن دگر رهنمای دین خدای
آن یکی آفتاب محفل و صدر
وین دگر بدرِ لیل در شب قدر
آن ز اسرار قاتل اشرار
وین ز اخبار قابل اخبار
آن گج آگور کرده خانهٔ دین
وین بیاراسته به نقش یقین
این قریشی به اصل و آن کوفی
وین به همّت فقیه و آن صوفی
آن امام و مدرّس و زاهد
وین دگر با دیانت و عابد
بدعت از قهرِ تیغ آن به هَرَب
صفوت از جام لطف این به طرب
هر دو بودند وارثانِ رسول
علمشان کرده بُد رسول قبول
هردو اندر سرای ملّت حق
کرده پیدا ز علم و علّت حق
هر دو بودند از اجتهاد قوی
آسمان ستارهٔ نَبَوی
مرد را آن به قهر شُه کرده
طفل را این به لطف پرورده
آن به حجّت چراغ دین رسول
وین به نسبت جمال آل بتول
آن شده حکم شرع را حاکم
وین شده علم محض را عالم
کوفی اندر طریق دین کافی
شافعی دردِ جهل را شافی
نسبت اوست دیدهٔ جان را
سنّت اوست عقل و ایمان را
لطف او داده بیخِ دین را آب
قهر او کرده قصرِ کفر خراب
تو که اندر خلاف هر دو بُوی
از بد و نیک هر دو تن چه دوی
تو که دین را به کین بدل کردی
پس چه دانی حدیث یک دردی
همه نیکند بد تویی تو مکن
نیست در دین دویی دویی تو مکن
هردو در راه دین دلیل و گواه
هردو بر چرخِ شرع زُهره و ماه
هردو در راه دین چو شمع و چراغ
هردو در راغ دین چو گلشن و باغ
ماه جاه ابوحنیفة بتافت
میوهٔ شرع رنگ سنّت یافت
زُهرهٔ شافعی چو طالع شد
خرد او را ز دل متابع شد
هردو مهتر یکی به ذوق و مزاج
کاژی‌ای خواجه با هوا و لجاج
گوشِ کر را سخن‌شناس که دید
دیدهٔ کاژ راست بین که شنید
هر دوان همچو جان و دل به مثل
جان به دل دل به جان که کرد بدل
هردو را دل به شرع حاذق بود
هردو را شرعِ صبح صادق بود
آن به دل تیغ حجّة‌الوسطی است
وین چراغ محجّة‌الوثقی است
مسلک این غذا دهد جان را
مذهب او ثبات ایمان را
حجّت اوست واضح و واثق
نکتهٔ اوست لایح و لایق
تو چه دانی که بوحنیفه که بود
چه شناسی که شافعی چه شنود
هردو نیکند بی‌حکومت تو
بد تویی وان سگ خصومت تو
کاشف شبهت تو قرآنست
واضح حجّت تو فرقانست
تو که باشی بگو مر ایشان را
چه شناسی تو بر در ایشان را
کم کن این گفتگو ز بهر خدای
گنگ شو ساعتی و ژاژ مخای
تو به بیهوده گشته‌ای مشغول
پیش ما ور به جای فضل فضول
گر کسی جسمی آمد و بدخواه
شافعی را در این میان چه گناه
ور خری اعتزال می‌ورزد
او برِ بوحنیفه جو نرزد

فی مذمّة اهل التعصب و نصیحة الفریقین و فقهمااللّٰه تعالی

هیچ را در جهان ز علم و ز ظن
بیخردوار پشت پای مزن
از برای قبول عامه مناز
بیخبر وار خیره مُهره مباز
بهر مشتی خر آبِ شرع مبر
بی کَه و پنبه دانه گاو مخر
از پی شاخ بیخ شرع مکن
وز پی جاه راه خلق مزن
سگ کین از بغل برون انداز
سگ بزیر بغل میا به نماز
قامتت شد دوتا ز بد خویی
که چرا قامت تو یک تویی
تو دوتا کرده باز قامت راست
که چرا قامت فلان یکتاست
تو نشایی به ناقدی ایشان
خیمه زن رو به نزد درویشان
با سلاطین گدای بی‌نیرو
شاید ار کم زند به کین پهلو
خیره با جهل تا کی آویزی
رنگ ادبار تا کی آمیزی
عمرت از کوی عقل رفت برون
در غم آنکه این چه یا آن چون
چون و چه آلت عداوت تست
سنگ بر شیشه از شقاوت تست
سخن از کوی عقل باید گفت
درّ معنی به عقل شاید سفت
دیوْ مردم ز پندِ من دورست
خر نبیند فرشته معذورست
تو برآورده دست بر مهمان
که چرا دست می برآرد آن
حسد و حقد کرده آلت جنگ
دیو حقدت گرفته اندر چنگ
به خدای ار رسی به دین خدای
تو بدین خوی زشت و شهوت و رای
کی کند جلوه عزّ اللهی
قدس لاهوت بر دل لاهی
دور دور است ساهی از شاهی
همچو راز الهی از لاهی
تو هوس دانی و هوا و جدل
وز پی عامه کار کرد و عمل
جز هوا و هوس نخیزد و کین
شافعی آن و بوحنیفهٔ این
گر ترا بوحنیفه دیو نمود
او سوی دین بجز فرشته نبود
شافعی گر برِ تو بولهبست
بسوی من امین حق نسبست
هر دو حقند باطل از من و توست
باطل از خبث این دل من و تست
ورنه در باغ دین به نور یقین
سنبل سنّت‌اند و سوسن دین
من ز روی نصیحت این گفتم
آمدم پند دادم و رفتم
ور تو پندم دهی ز بد روزی
عیسیی را طبیبی آموزی
صورت عقل پند بنیوشد
جامهٔ جهل بیخرد پوشد
آتش خوی تو چو خاک سیاست
آبروی تو زان چو باد هواست
گر نه‌ای بد مگر بر من کین
ور چنینی چنین مکن در دین
مده از دست پس به شهوت و کین
از پی بانگ عامیان دل و دین
از پی عامه کس مری نکند
خرِ عامه به جو کری نکند
من بگفتم نصیحتی در دین
گر بهی ور بدی تو دورم ازین
ای هوا کرده زیر بار ترا
با چنین یاوه‌ها چکار ترا
از برای سگان و گرگان را
این‌چنینها مگو بزرگان را
من نمودم ترا طریقِ نجات
گر نخواهی تو دانی و تُرهات
گر نخوانی نصیحتی دینی
به فضیحت سزای خود بینی
گر ز من نیستی تو پند پذیر
تو و دیو تو می‌زن و می‌گیر
چون ترا چشمهای بینا نیست
این غرامت بر اهلِ دنیا نیست
همه از آب این دو روزه نهاد
تازه و تر چو رودهٔ پر باد
از هوس گفت و هیچ معنی نه
چون جرس بانگ و جز که دعوی نه
هرکرا چشم عقل کور بُوَد
نبود آدمی ستور بُوَد
مرد باید که عیب خود بیند
بر ره زور و غیبه ننشیند
تو اگر عیب خود همی دانی
نه‌ای از عامه بل جهانبانی
زین چنین تُرّهات دست بدار
کار کن کار بگذر از گفتار
گر ترا از نهادِ خود خبرست
درد باید که درد راهبرست
دین طلب کن گرت غم دین است
که کلید درِ دلت این است
هرکرا دردِ دل رسیل بود
مرحبا گوی جبرئیل بود
آن ترش روی کرده بر مهمان
که زدونی چو جان شمارد نان
ناصحم قول من نکو بشنو
ورنه کم کن سخن به دوزخ رو
بنده‌ام بنده مر امامان را
نشنوم قول خام خامان را
پای در پایم از خجالت رب
دست بر دست چون زنم به طرب
گرچه پیرم به زندگانی من
تو ببخشای بر جوانی من
شهره‌ام تا رسد پیام و سلام
خواجه‌ام تا بُوَم غلام غلام
بوحنیفه ترا چو نیست پسند
خویشتن را بسوز همچو سپند
شافعی گر برِ تو بولهب است
بسوی من امین حق طلب است
بر من آن هردو مهترند و امام
بر روانشان ز من درود و سلام
آن به معنی امام قرآن است
وین به دعوی دلیل و برهانست
آن بکردار قلزم اخضر
وین به گفتار حیدر صفدر
این به معنی مثال بحر محیط
وآن به فتوی جهان علم بسیط
آن بسان ستارهٔ کیوان
وین چو زاوش به نور خود رخشان
شرع از این بافتست رونق و زیب
زندقه یافته از آن آسیب
آن یکی شرع را چو ارکانست
وین مر اسلام را تن و جانست
هردو را اجتهاد بوده درست
این به آخر رسیده و آن بنخست
شاد از ایشان روان پیغمبر
سعی ایشان به شرع کرده اثر
یافته دین ز سعیشان رونق
نزد عاقل امام بوده به حق
جان من هردو را فدا بادا
روح را قولشان غذا بادا
باد یزدان ز هردوان خشنود
که بسی خلق یافت زیشان سود
خایب و خاسر آن کسی را دان
که ز گفتارشان نیافت امان
تا نگردد شتر پراگنده
ندود گرد لوره و کنده
تا نگردد تباه کار سفیه
ندرد پوستین مرد فقیه
تو که یک مسأله ندانی حل
با سخندان چرا کنی تو جدل
مرد جولاهه چون سوار شود
به کم از ساعتی فگار شود
مرد نادان چو قصد دانا کرد
از تن خویشتن برآرد گرد
هرکه او از دلیل ماند باز
مانده بیچاره در چه صد یاز
بیشکی آن کسی که بدکارست
به جهنم درون سزاوارست
دستگیرِ خلایقی یارب
بنده را روز دِه ز ظلمت شب
من نکو گویم از کمالِ یقین
در حقِ جملهٔ ائمهٔ دین
ورچه خشکم ببین به حسِ بصر
از ثنای همه زبانم تر
گر همه خلق دشمنم دارند
دوستی را نبهره پندارند
من ز نقد خلیفتی در حال
بدهم جمله را جواب سؤال
گر مرا عمر سام و نوح بُوَد
ور بقایم چو نفس و روح بُوَد
از بنای ثنای ایشانست
که بنانم چو شمع رخشانست
من اگر جمع اگر پریشانم
هرچه هستم از آنِ ایشانم
شهره‌ام چون به نام ایشانم
خواجه‌ام چون غلام ایشانم
من به منزل درم چه ره جویم
نیستم من جُنُب چه سر شویم
تو شده حیض و من به گرمابه
ماهی او من طپیده بر تابه

فصل فی‌الزّهد والحکمة والموعظة والنصیحة

عزمت از حضرت نبی و علیست
در لحاف خلاف خفتن چیست
کودکان راست فرش و بستر خواب
مرد را ذوالفقار همچون آب
وقت نامد که از رهِ آزرم
دارد از مهل دوست جهل تو شرم
مهر برکن ز ملک و ملک جهان
زادِ راه از جلال حق بستان
زاد راه تو دان که تجریدست
زانکه تجرید جفتِ توحیدست
تو به توحید کی رسی چو مرید
نازده گام در رهِ تجرید
شو تبرّا ده آفرینش را
تا ببینی عروس بینش را
تو چه دانی عروس بینش کیست
سرِّ صانع در آفرینش چیست
آتشی بر فروز عاشق‌وار
خانه را در بسوز و دود برآر
تا ز دود تو سود چرخ کبود
ترزبان زردروی گردد زود
چار تکبیر کن چو خیرالناس
بر که بر چار طبع و پنج حواس
شاخ دندانهٔ محال بزن
بیخ بتخانهٔ خیال بکن
در ره حق بلای هستی روب
هرچه جز هستی خدای بروب
در جهانی که طبع بر کارست
دیو لاحول گوی بسیارست
چون ز لاحول تو نترسد دیو
نیست مسموع لابه نزد خدیو
دیو دین را ز اعتماد به قول
منهزم کن به سیلی لاحول
دیو دین آنگهی ز تو برمد
که ز تو گند معصیت ندمد
لیک هستی تو در همه کردار
گنده و بی‌طهاره چون مردار
یک جهانند زیر این افلاک
کام پر زهر و خانه پر تریاک
چون زمین پر بزه شود فلکند
چون جهان بی‌مزه شود نمکند
این همه داعیان اللّٰه‌اند
باز آنها که داعی جاه‌اند
نه نمک بلکه شورهٔ خاکند
زان همه بی‌برند و بی‌باکند
همه از آب این دو روزه نهاد
تازه و تر چو رودهٔ پر باد
همه چون نطق گنگ و بی‌معنی
همه چون بانگ نای پر دعوی
سوی جان همچو نیش زنبورند
سوی دل همچو عطسهٔ مورند
زان همه دست و پای آشوبند
که سر و سینهٔ خرد کوبند
بهر نانی هزار بانگ کنند
تا دو تسو مگر دو دانگ کنند

فی‌الرائحة الکریهة علی غیبة اخ المسلم

گفت روزی مرید خود را پیر
که ز غیبت مکن تو چهره چو قیر
کاجکی معصیت بدادی گند
تا که مغتاب را شدی چون بند
هیچ جمعی به غیبه ننشستی
هرکسی مُهر غیبه نشکستی
ور نشستی ز رایحات کریه
گنده گشتی میان جمع و سفیه
زان خجالت دگر به غیبت کس
نزدی نزد خلق هیچ نفس
هست غیبت بسان لحم اخیه
نخورد لحم اخ مرد وجیه
به جز از ابله و ضریر و سفیه
ننماید شره به لحم اخیه
ای برادر حذر کن از غیبت
از یقین ساز توشه نز ریبت
نخورد لحم اخ گه گفتار
جز که مردار خوار چون کفتار
گفت کم کن سبک به کار درآی
چون درایست خیره یافه سرای
نه ز لاتامنوا سپر بفگن
نه ز لاتقنطوا قفص بشکن
همچو مردان درآی در تگ و پوی
تختهٔ گفت زاب روی بشوی
علَم لشکر جفا بفگن
قلم نقشبند تن بشکن
نکند صبر نفس تو ناپاک
کاب او آتش است و بادش خاک
که سپید و سیاه دفتر جاه
دیده دارد سپید و نامه سیاه
در گفتار بیهده در بند
به قضای خدای شو خرسند
چون نگویی سپیدنامه شوی
رستی از رنج و خویش کامه شوی
ور بگویی بمانی اندر رنج
بشنو این پند و خیره باد مسنج
شیر گردن سطبر از آن دارد
که رسولی به خرس نگذارد
رهیی در ره رهایی باش
از خودی دور شو خدایی باش
چه شوی چون ستور و دیو و دده
چار میخ اندرین گدای کده
نیست در وی ز معنی آلت و ساز
همه خامست و گندگی چو پیاز
گرنه‌ای چرخ بر گذشتن چیست
گرد این خاک توده گشتن چیست
در هوس عالمی نبینی سود
از هوا زنده‌ای بمیری زود
کار کن کار بگذر از گفتار
کاندرین راه کار دارد کار
گفت کم کن که من چه خواهم کرد
گوی کردم مگو که خواهم کرد

التمثیل فی‌المجاهدة

گفت روزی مرید با پیری
که در این راه چیست تدبیری
کار این راه بر معامله نیست
در رهِ جهد خود مجادله نیست
کار توفیق دارد اندر راه
نرسد کس به جهد سوی اله
پیر گفتا مجاهدت کردی
شرطِ شرعش به جای آوردی
جملگی بندگی به سر بردی
پای در شرط شرع بفشردی
شد یقینم که ناجوانمردی
در رهش بد زنی نه بد مردی
آنچه بر تست رَو به جا آور
وز سخنهای جاهلان بگذر
بندگی کن تو جهد خود می‌کن
راه رو راه و پیش مار سخن
جهد بر تست و بر خدا توفیق
زانکه توفیق جهد راست رفیق

فی‌الاجتهاد و طلب‌التقوی

عبداللّٰه رواحه یارِ رسول
کرده بودی ورا رسول قبول
بود یار گزیده در همه کار
اختیارِ محمّد مختار
برِ سیّد حقوق صحبت داشت
یک زمان خدمتش فرو نگذاشت
آن زمانی که جبرئیل امین
آیت آورد بر رسول گزین
که بُوَد امّت ترا ناچار
بر جهنم به جمله راهگذار
نیک و بد واردند بر آتش
خواه خوش دل‌نشین و خواه ناخوش
چون شنید این حدیث عبداللّٰه
گفت درمانده گیر واغوثاه
رفت در خانه و برون نامد
عوش از آب چشم خون آمد
زن ورا گفت خیز و بیرون رو
تخمهایی که کشته‌ای بدرو
عیب باشد به خانه اندر مرد
مرد را کار و شغل باید کرد
مرد گفتا چو این شنیدم من
طمع از خویشتن بریدم من
جهد آن کرد بایدم لابد
که کنم حاجزی چو کوه اُحد
که ضعیف است مر مرا ترکیب
هست دردِ نهیب و نار مهیب
مگر از شرع چاره‌ای سازم
تا در آتش چو روی نگدازم
آیت آمد دگر که یافت فَرَج
آنکه را حیلتست ثمّ ننج
الذین اتقوا وراست نجات
زنده دانش وگرچه از اموات
گفت بی‌تقوی ار گران باریم
راه تقوی مگر به دست آریم
راه تقوی رویم و نندیشیم
که ز یاران به منزل پیشیم
کانکه بی‌تقویست در رهِ دین
آدمی نیست هست دیو لعین

التمثیل فی‌التّقوی، سؤال موسی علیه‌السّلام عنّ‌اللّٰه عزّ وجل قال ای شیء خلقت افضل من‌الاشیاء

در مناجات با خدا موسی
گفت ایا کردگار و یا مولی
از هر آنچ آفریدی از هر لون
چیست بهتر ز خلقها در کون
گفت کز خلقها ایا موسی
نیست بهتر به عالم از تقوی
سرِ هر طاعتی یقین تقویست
متّقی شاه جَنة‌المأویست

الجهل داءٌ بلا دواءٍ والحمقُ حفرةٌ بلا عُمقٍ

داعیانی که زادهٔ زمنند
بیشتر در هوای خویشتنند
از خودی خویش زین جهان برتر
وز بدی از اجل گلو بُرتر
همه چون از کتاب فهرستند
جز ترا سوی خویش نفرستند
رویشان چون پیاز لعل نکوست
چون نکو بنگری بود همه پوست
چون پیاز از لباس تو بر تو
لیک چون سیر گنده و بدبو
از یتیمان و بیوگان دیار
کرده دایم بطونشان پر نار
تا زبان در جدل قوی کردند
عقل را عاشق غوی کردند
زین کدو گردنان بی‌پر و بال
چون کدو زود بال و زود زوال
پست بالا چو نقطه جاه همه
تنگ میدان چو قطب راه همه
گشته ماهر ولی به جلد زدن
مستحق سیاط و جلد زدن
هوششان در سرای بی‌فریاد
باز چون گوش کرّ مادرزاد
کرده از بهرِ جاه و مال و مدد
سر ز شر دل ز ذُل جسد ز حسد
از پی کسب صدره و صرّه
صدق‌اللّٰه گوی بومرّه
شاکر از فعلشان شده ضحّاک
پیش هاروت در نشسته به خاک
از پی شرط شرع برگشته
تشنهٔ خون یکدگر گشته
قصد کرده به خون ساده‌دلان
اینچنین ناکسان مستحلان
از پی صید عامی و خامی
ساخته شرع و صدق را دامی
همه اندر بدی بهی دیده
همه از باد فربهی دیده
گرچه با یکدگر چو اصحابند
سفها بر مثال سیمابند
همچو سیماب بر کف مفلوج
از پی مال خلق و حرص فروج
به کرم کاهل و به زر مایل
جهلشان پیش علمشان حایل
پیش مردان دین چه لاف زنند
که عیال یتیم و بیوه زنند
چون حریص و حسود و دو رویند
به گرانی به یکدگر پویند
هرکه از خود زد از فضولی رای
دست ازو شست شرع بارْ خدای
همه از مال و جاه در شوو آی
همه یوسف فروش نابینای
همه بی‌مغز دشمن عنبر
همه بیمار و عیب جوی هنر
همه زشتان آینه دشمن
همه خفّاش چشمهٔ روشن

التمثیل فی اَصحابِ الغَفلةِ والجُهّال

یافت آیینه زنگیی در راه
واندرو روی خویش کرد نگاه
بینی پخج دید و دو لب زشت
چشمی از آتش و رخی ز انگِشت
چون برو عیبش آینه ننهفت
بر زمینش زد آن زمان و بگفت
کانکه این زشت را خداوندست
بهر زشتیش را بیفگندست
گر چو من پر نگار بودی این
کی در این راه خوار بودی این
بی‌کسی او ز زشتخویی اوست
ذُلِّ او از سیاه‌رویی اوست
این چنین جاهلی سوی دانا
اینت رعنا و اینت نابینا
نیست اینجا چو مر خرد را برگ
مرگ به با چنین حریفان مرگ

التّمثیل فی نظرالسّوء واحوال الدّنیا

مثلت همچو مرد در کشتی است
زان ترا فعل سال و مه زشتی است
آنکه در کشتی است و در دریا
نظرش کژ بُوَد چو نابینا
ظن چنان آیدش بخیره چنان
ساکن اویست و ساحلست روان
می نداند که اوست در رفتن
ساحل آسوده است از آشفتن
مرد دنیاپرست از این سانست
همچو کودک ضعیف و نادانست
تو به گفتار غرّه‌ای شب و روز
لیک معلومِ تو نگشت هنوز
بیش مشنو ز نیک و بد گفتار
آنچه بشنیده‌ای به کار درآر
ای ندیده ز زحمت خورِ تو
روح عیسی به خواب جز خرِ تو
عزّ علمست نخوت و بودیت
کبر و عُجبست خشم و خشنودیت

اندر مذمّت علما

علم داری عمل نه دانکه خری
بارِِ گوهر بری و کاه خوری
استر ار هست بدْ رگ و ظالم
خربه‌ای خواجه از چنین عالم
دانشت هست کار بستن کو
خنجرت هست صف شکستن کو
بوی از آن کوی خود نیابی از آن
کاین فلان مذهبست و آن بهمان
تو روان کرده از بَطَر قرقر
کان فلان ملحد آن فلان کافر
در نگر خواجه در گریبانت
تا به جا مانده است ایمانت
غم خود خور ز دیگران مندیش
توبرهٔ خویشتن بنه در پیش
این همه مظلمت چه باید بُرد
گر یقینی که می‌بباید مرد

ستایش علم و عالم و طلب علم

علم با کار سودمند بُوَد
علم بی‌کار پای‌بند بود
علم داری ولی به سود و ربا
مولعی لیک بر فساد و زنا
علم مخلص درون جان باشد
علم دوروی بر زبان باشد
چون قلم‌دار گفت جفتِ قدم
ور نداری تو نون بُوی نه قلم
تازگی دانش از صواب آمد
فرّهی ماه ز آفتاب آمد
ماه بی‌آفتاب تاریکست
ورچه آنجا مسافه نزدیکست
هرکه او آتشیست آب نگار
دانکه او هست روز در کردار
زانکه اقبال عامه نَهمت اوست
قیمت او به قدرِ همّت اوست
حق فرامش مکن به دولت نو
زانکه در دست گازرست گرو
علم با تو نگوید ایچ سخن
زانکه گه مرد باشی و گه زن
ریخته آبِ روزگار تو حق
جامهٔ زرق خلق کرده خَلق
بخل و جودت برای مردم کوی
روز و شب دوست‌ خواه و دشمن‌ جوی
دل او جان مرد غمگین است
هیچ عیبش مکن که بی دینست
جز به قول تو و تو در عالم
خور و خفّاش را که دید بهم
بر سر من مزن که برپایم
زانکه من عالمم چنین بایم
ور تو بنشسته‌ای مکن فَرهی
زانکه تو فتنه‌ای نشسته بهی
هرکجا دولتست و بُرنایی
تو بدانکس مچخ که بَرنائی
صبح کی پیش آفتابستی
گر درو تندی و شتابستی
خم رویین چراست بر کرسی
چون ازو مشکلی نمی‌پرسی
نه هرآنکس که کرسیی دارد
مشکل سایلی برون آرد
سخن بیهُده ز افراطست
هرکه دارد خمی نه سقراطست
فضل یزدانت به که منّت حیز
دَم عیسیت به که کُحل عزیز
به یکی بام گوش چون داری
به دو خانه خروش چون داری
به یکی خانه خود نداری تاب
وز وجود تو خانه گشته خراب
خصم او گر خطا کند تدبیر
روزگارش عطا کند توفیر
قاف کوهست و بس گران باشد
هرکه احمق بُوَد چنان باشد
بر دل خلف کاف کبر و گزاف
نبود هیچ کمتر از کُه قاف
خصم خود را تو چون حبیب مدان
مرد مصروع را طبیب مدان
مشکلی کابلهی جواب دهد
زرهی دان که باد زآب دهد
خود ندارد به هیچ تدبیری
زرهِ آب طاقت تیری
کی ستاند حکیم فرزانه
داروی صرع را ز دیوانه
چون نباشد به راه پیچاپیچ
عاقل از چشم بد نترسد هیچ
خضری از غول چشم چون دارد
آنکه او خضری از درون دارد
گر ترا نیست حایلی در راه
گام در نه حدیث کن کوتاه
هست بر لوح مادت و مدّت
باو تا عقل و جان، الفـ وحدت
تا فرود آمد از ره فرمان
عقل بر نفس و نفس بر انسان
عالم مظلم از نزولش نور
یافت و رخشنده شد چو طلعت حور
نعت و فضل رسول شد گفته
دُر عقل فعال کن سفته