پیشنهادات  

سنایی - حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه - الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان

یمدح السلطان الاعظم مالک رقاب الامم سلطان سلاطین العالم یمین‌الدّولة و امین‌الملّة کهف‌الاسلام والمسلمین ابا الحارث بهرامشاه‌بن مسعود نوّراللّٰه مضجعه

ای سنایی به گرد رضوان پوی
دَرِ آن از ثنای سلطان جوی
شاه بهرامشاه مسعود آن
که به حق اوست پادشاه جهان
ای سنایی کمِ سنایی گیر
با ثنای شه آشنایی گیر
کانکه گوید به مدح او سخنی
چون صدف پرگهر کند دهنی
نام او گر کند به کام گذر
راست چون گل شود دهان پر زر
بر درش گر کسی مقام کند
عقل کلی بر او سلام کند
در آن جان که مدح او گوید
جان آن دل گل بقا بوید
همچو گل چون ز جودش آری نام
ریزهٔ زر شود سخن در کام
همچو هدهد کنم زمین پر بوس
تا مرا مرغ گیرد از سالوس
دوست گل را نه رایگان دارد
کو زر و سیم در دهان دارد
همچو گل تازه‌روی و خوش بویست
پشت و رویش ببین همه رویست
از پی عدل شاه شاخ چمن
گل عمامه است و چرخ پیراهن
از پی ملک چرخ در تدبیر
ماه حکمست و آفتاب ضمیر
هست بر رای روشنش جاوید
همه پنهان چرخ چون خورشید
چرخ تمکین کنست پایش را
شرع تلقین کنست رایش را
کرده یکسان به جد و حشمت خود
صفحهٔ تیغ و صفحهٔ کاغذ
ملک را جزم و عزم او جوشن
راز چون روز پیش او روشن
زآنکه سلطان عادل اعظم
ملک و دین را چو کرد با هم ضم
کرد از آن نیزهٔ زبان باریک
دیدهٔ عمر دشمنان تاریک
گر فرستد به روم نامهٔ خویش
تو نبینی به روم یک بد کیش
چرخ را جود او گدای کند
بوم را فرّ او همای کند
ملک او نقشبند عدل و یقین
کلک او خامه‌دار معنی و دین
تیغ در دست پادشاه جهان
هم فلک رنگ و هم ملک فرمان
راز چون آشکار نزدیکش
زان دل دوربین باریکش
چون خرد صدهزار گونه‌ش رای
همچو جان در دو عالم او را جای
چون علی هم شجاع و هم عالم
نه چو حجّاج باغی و ظالم
رای او چون شهاب ثاقب دان
روی او تختهٔ مناقب دان
منظر و مخبرش لطیف و بدیع
صورت و سیرتش ظریف و رفیع
هر شهی کو ز جاه بر ماهست
بندهٔ خاک درگه شاهست
ملک او پای‌بند دشمن اوست
کلک او دستیار با تن اوست
همه چشمش به روی محرومان
همه گوشش به سوی مظلومان
شاه ما گر نشاط صید کند
عزم او پای گور قید کند
دشمنش دل نهاد بر کم دل
بی‌بها رایگان خورد غم دل
صورت سهمش ار کمین سازد
ز آسمانِ عدو زمین سازد
آن کسانی که در سرای غمان
مانده بودند بی‌سر و سامان
ذلّت و غربت و مهانت چرخ
می‌کشیدند از خیانت چرخ
چون بدین بارگاه پیوستند
از غریبی و غبن و غم رستند
بست از بهر قدر خرمن برخ
بر گریبان روز دامن چرخ
شب او گرچه مستمند بُوَد
از پی روز پای‌بند بُوَد
خسرو شرق شاه بهرامست
که بدو تند مملکت رامست
صبح ملکش چو بر دمید از شرق
جز ثبات و بقا ندید از شرق
در رخ خسرو خردمندان
خنده‌ای کرد بی‌لب و دندان
ماه نو بود روی فرّح اوی
خنده زد زان سپهر در رخ اوی
صبح و مه زین سبب فزاینده‌ست
ملک او زین دو روی پاینده‌ست
نه که چون آفتاب رخشانست
نعل اسبش چو مه دُر افشانست
رای او همچو دین جهان‌آرای
وهم او همچو مه فلک پیمای
عزم او تیزرو بسان قضا
حزم او دوربین‌تر از زرقا
پیش عدلش میان خلق جهان
ظلم گشتست عدل نوشروان
تن او چون قمر فلک پیمای
جانش چون مشتری همایون رای
بر کشندهٔ فگندگانست او
کارفرمای بندگانست او
از پی گفت و کرد دون و ظریف
گوش و چشمش شده چو عقل شریف
خصم شد کور چون خرد نگریست
ملک خندید چون قلم بگریست
دون که او را زمان گرفت زبون
تیغ سلطان برو بگرید خون
تیغ را بر عدو چنین کرمست
بر ولی فضل شاه ازو چه کمست
هرکه یکدم نشست بر خوانش
عقل برخاست از پی جانش
از شمر آب هرکسی ببرد
چون به دریا رسد کسش نخورد
تا بجویست اگرچه خاین نیست
زآب جوی آبِ جوی ایمن نیست
چون به دریا رسد ز جوی و ز دشت
ماغ هم گرد او نیارد گشت
گه غریب ارچه ذوفنون باشد
هم به دست جهان زبون باشد
خشک و زارا که کشت‌زار بود
هرکجا غول غوله‌دار بود
اهل غزنین کنون برآسودند
وز زیانی که بود بر سودند
هرکه در دولت تو پیوستند
از غریبی و غبن و غم رستند
هرکه از بهر شاه رنج کشید
رنج او سوی خانه گنج کشید
پس تو چون آفتاب شاه آثار
در افق گم شود سلیمان‌وار
شاه کو تاج پر گهر جوید
گهر تیغ را به خون شوید
بر درِ قصر شاه دین پرور
از پی نام و ننگ و کسب هنر
تیغ‌داران چو نیزه و چو سنان
همه برجسته و ببسته میان
کی نماید به مرد نوک سنان
سایهٔ دوک و دوکدان زنان
جان فدی کرده پیش شاه همه
گرچه بیگانه خویش شاه همه
خصم را از سنان گردون سوز
بنموده ستاره اندر روز
دست شه راد و با بسیچ بود
کابر بی‌آب و آتش ایچ بود
دست و تیغش به دشمن آتش داد
کابر بر ابر سود آتش زاد
دست او آتشیست گوهر بار
پای او همچو بحر گوهردار
آتش انگیخت در دل دشمن
دست آن گرز گیر قلعه شکن
درگه او پناه را شاید
تخت او تاج ماه را شاید
گر به روز مصاف و کین باشد
آسمان زیر او زمین باشد
دست و تیغش زد آتش اندر گبر
برق زاید چو ساید ابر بر ابر
می‌نماید ز گرز کوه گداز
وز خدنگ چو مرگ جان پرداز
گرزها ابرهای مرجان نم
نیزه‌ها اژدهای آتش‌دم
اوست چون کوه پر ز زرّ عیار
مایهٔ ابر خیزد از کهسار
اشهب اندر میان میدان تاز
دُم عقرب ز زهره چوگان ساز
برگسسته طویله‌های گزاف
بر دریده مظلّه‌های مصاف
ملک بر خود به تیغ کردی راست
خه بنامیزد اینت دل که تراست
نتوان گفت دلت دریاییست
خلق را مأمن است و ملجاییست
مشتری تات پیش تخت آید
التماس ترا همی پاید
ماه جاه از پناه ملک تو برد
زجل این حلّ و عقد بر تو شمرد
آن چنان آمدی ز راه سفر
که ز معراج روح پیغامبر
دست در مغز مرکز سفلی
پای بر فرق عالم علوی
ناگذشته از آن طریق نفس
لشکر شه گذشت از آن ره و بس
زیر زیر آسمان برو خندد
کز پی رزم تو کمر بندد
زار زار از فلک فرو ریزد
ماه اگر از درت بپرهیزد
بختم امروز رهنمای آمد
که ثنای توام به جای آمد
خدمت من بهشت را ماند
حور زیبا سرشت را ماند
شاخ طوبی است از همه رویی
شهر عیسی است از همه سویی
همچو مریم رو معانی من
همه دوشیزگان آبستن
خود نماند نهان بر اهل هنر
گوهر به بها ز مُهرهٔ خر

اندر بدایت پادشاهی بهرامشاه

مثَل ابتدای دولت شاه
بود چون یوسف و برادر و چاه
بود از آغاز رنج و غم خوردن
عاقبت گنج بود و بر خوردن
آن فکندن به چاه بهر الم
وآن بها کردنش به هژده درم
قیمتش هژده قلب یا کم و بیش
و او ز هژده هزار عالم بیش
هر درم زو چو عالمی آراست
بود هژده هزار عالم راست
گرچه ز اخوان هوان رسید او را
کار محنت به جان رسید او را
آخرالامر عالم و شه شد
بر سپهر شرف خور و مه شد
گرچه بودند شاه و مهتر او
نه گدایان شدند بر درِ او
نه فکندند در مغاک او را
نه کلاه آمد آن هلاک او را
چاه دانست اگر همی اخوان
نه همه چاه یوسف آمد آن
مال مارست چون گدای دهد
چاه جاهست چون خدای دهد
نه زلیخا ز چهرهٔ نیکوش
به غلامی خرید و شد هندوش
پیرزن را به سوی دیدهٔ او
خواجه آمد درم خریدهٔ او
نه عزیزش چو وقت جاه آمد
بنده پنداشت پادشاه آمد
این عطا چیست، کارِ کارگشای
وین شرف چیست، لطف بار خدای
لطف حق گر به خاک پیوندد
آدم آنجا رود کمر بندد
سرِ آتش چو بادسار شود
آبِ ابلیس خاکسار شود
نه پیامبر که رخ به یثرب داد
لشکر آورد و مکه را بگشاد
نه چو ره رفتنش نیاز آمد
منهزم رفت و شاه باز آمد
بی‌زیان بازگشت سوی مکان
خود ز سیر آفتاب را چه زیان
سوی هم شهریانش از زن و مرد
تا عزیزش نکرد جلوه نکرد
آسمان از سفر نمود جلال
قمر اندر سفر گرفت کمال
آب ریزد زمانه گر خواهد
کاب روی فرشتگان کاهد
از شمر در سفر چو برگردد
چون شرنگ ار چه بد شکر گردد
بیخ شاخی که لطف حق پرورد
کی ز دور زمانه گیرد گرد
بلبلی را که چرخ کرد عزیز
قفس ریش دشمنش پر تیز
نه فریدون گاو‌پرورده
کرد شیر گرسنه را برده
نه به کاوه به سعی یک دو کیا
بستد از بیوراسب ملک نیا
بدهد بهر مصلحت خسرو
خویشی کهنه را به دولت نو
نه سکندر برِ معادا را
کشت دارای ابن دارا را
کس مبیناد تا به رستاخیز
آنچه شیرویه کرد با پرویز
عزّ شاهی به خصم خویش بماند
هرکه من عزّ بزّ برِ خود خواند
ملک میراثیان نماننده است
ملک شمشیر ملک پاینده است
از شهان مر وراست در عالم
ملک میراث و ملک تیغ به هم
روی او بخت از آن به کرمان کرد
تا عدو را غذای کرمان کرد
آمده سوی شهر و از مردیش
بوده داد و دهش ره‌آوردیش
گر چو شب رفت چون نهار آمد
ور چو دی رفت چون بهار آمد
تا سوی شهر خویش باز نشد
دیدهٔ ملک و دینش باز نشد
شاه با رأفت آشنا باشد
متهوّر چه پادشا باشد
متهوّر تباه دارد ملک
وز تهوّر سپاه دارد ملک
در تهوّر کسی فلاح ندید
روی آرامش و صلاح ندید
کشوری را دو پادشا فرهست
در یکی تن یکی دل از دوبهست
یک جهان پشه را کُشد بر جای
روزگار از دو پیل پهلوسای
یک جهان دیو را شهابی بس
چرخ را خسرو آفتابی بس
خاک یابی ز پای تا زانو
خانه‌ای را که دواست کدبانو
این مثل خانه راست خود گفته
به دو کدبانوست نارفته
گرت باید شکسته سر ز زمین
به یکی هرّه بر دو کرّه‌نشین
پیش او خصم را سراب شمر
یا چو سیماب و آفتاب شمر
هر سر از وی که تاج‌خواه آمد
همچو شمع آتشین کلاه آمد
لعل کان را ز سنگ کین داند
مرد دون را ز مرد دین داند
نیک داند زمانه ناخوش و خوش
ناقد چوب و عود دان آتش
او بداند که شمع ملّت کیست
او شناسد که اصل دولت کیست
شیطان را شناسد از سلطان
غیث را باز داند از طوفان
پیش ازین گرچه مردپرور بود
نام بهرام نحس اصغر بود
شه چو همنام گشت با بهرام
سعد اکبر نهاد چرخش نام
پر گهر زان جمال چون خورشید
دامنِ بخت و آستینِ امید
عالم پیر زو جوان گشته
دین و دولت بدو عیان گشته
بهم آورد ز اصل و از پیگار
ملک میراث و تیغ حیدروار
هرکه دریا ز تف غبار کند
ماهی از تابه کی شکار کند
ملک بگذاشت از خداوندی
جان نگهداشت از خردمندی
جان نگهداشتن ز ملک بهست
دُرِ دریا ز چوب فلک بهست
آرزو بود ملک را دل و داد
آرزو در کنار ملک نهاد
دین و ملک او بهم فراز آورد
جامهٔ شرع را طراز آورد
این تجمل چو شه تحمل کرد
خاک را مال و آب را مُل کرد
همچو مه در محاق و با اعزاز
شاه رفت و شهنشه آمد باز
ملک او ملک روم و چین باشد
من چو فالی زدم چنین باشد
چاکرش ارسلان و بگ باشد
ورنه بر درگهش دو سگ باشد
کینش ار سوی چین کند آهنگ
اهل چین را ندانی از سترنگ
روح رفته فتوح نامانده
جسمها مرده روح نامانده
ملکش از بهر عدل و دین باشد
شه که حق پرورد چنین باشد
ای شهنشه ز روی استحقاق
از پی ملکت همه آفاق
چون تویی را همی نشاند چرخ
تا بدانی که نیک داند چرخ
بر سرش برنهاد افسر ملک
زانکه دانست کیست در خور ملک
داد مردیش چتر و ملک و نگین
از تو پرسم نکو نکرده‌ست این
چون گرفت او به تیغ ملک چو خور
بخت گفتش ز تخت خود بر خور
از پی عدل و فضل شاهانه
گور با شیر گشت همخانه
بال شاهین چو حال مرد بجشک
گنج شک خالی آمد از گنجشک
ملک در ظل چتر او از ناز
کرده خوش چاردست و پای دراز
عدل از او با جمال و با آبست
ظلم ازو رفته در شکر خوابست
تخت چون دید روی شه خه گفت
بخت ربّی و ربّک اللّٰه گفت
چون بدید اهبت جوانمردیش
ظفر آمد به خدمت مردیش
هفت و پنج و چهار از اکرامش
با سه حرفند از اوّل نامش
لاجرم زین سه دین و بخشش و جاه
چون سه حرفست بر دو عالم شاه
همه اطفال چرخ را مادام
چون دو حرفست از کرانهٔ نام
جود دنیا و بخل دین دارد
بر دو گیتی شرف بدین دارد
در وفا و سخا به جان و به مال
نه بقا بددلش کند نه زوال
با بهشتست خلق او انباز
زان نترسد همی ز مرگ و نیاز
کف او چون به بخشش آرد رای
تو جهان‌بخش و بر جهان بخشای
گفت در بذله از پی بذلش
ضاعف‌اللّٰه ملکه عدلش
شمس کان روی خوب دیده چو ماه
گفت پس لا اله الّا اللّٰه
آسیا گر ز خلق او پوید
در زمان ز آسیا گیا روید
به جهان داده زرّ کانی را
صدقهٔ جان و زندگانی را
تا که بگزید مر ورا یزدان
خشم چون آسیاست سرگردان
هست خصمش ز بیم او مدهوش
آسیاوار با فغان و خروش
هست خالی ز عیب و نقص و فضول
ملک محمود و خاندان رسول
این ز کعبه بتان برون انداخت
آن ز بت سومنات را پرداخت
کعبه و سومنات چون افلاک
شد ز محمود وز محمّد پاک
از دو یک میر بی‌خرد باشد
در نیامی دو تیغ بد باشد
هست شمشیر منفرد چون شیر
شیر و شمشیر چیست شاه دلیر
پادشا خویش آتش و دریاست
خاک و خویشی او چو باد هواست
با دو شه ملک و دین سقیم بود
مادر ملک از آن عقیم بود
بیشتر زین مکش عنان فساد
که چنین است ملک را میعاد
شه چو بر تخت ملک خویش نشست
دست او پای ظلم را بشکست
ملک با پادشاه فرّخ رای
می‌کشد دامن شرف در پای
قدح مهر شاه بر کفِِ او
لشکر فتح و نصر در صف او
زین قبل نوش می‌کند شب و روز
شربت مهر شاه دین افروز
شکر او شکر اهل روی زمین
عرف او ظرف و حسن حورالعین
فتنه و ظلم را کند در خواب
ملک آباد را چو مستِ خراب
فتنه در خواب شد ز صولت او
عدل بیدار شد ز دولت او
عدل او جان‌فزا و غم کاهست
فضل او همچو عمر جان خواهست
فرّ و نام قدر ز طلعت اوست
فخر و عار قضا ز خلعت اوست
کند املا برای جان و تنش
لعبت دیده نسخت سخنش
در سخن لفظ او چو سحرِ حلال
در جهان جود او چو عذب زلال
پیش رایش گران رویست قدر
پیش حکمش تهی‌دویست حذر
میوهٔ شاخ جود او هموار
به همه جا رسیده طوبی‌وار
زاید از خلق او چو گل ز نسیم
دست چون چشم نرگس از زر و سیم
هرکجا خلق شاه ما باشد
یاد مشک خطا خطا باشد
چون بقای بهشت پاینده‌ست
نعمتش هم چنو فزاینده‌ست
پای آنکس که ماند بر درِ او
تاج منّت نهاد بر سرِ او
هرکه در کار او پناه گرفت
دست بر چرخ کرد و ماه گرفت
نسبت از وی گرفت خلد خلود
خلد گشت از وجود او موجود
جان و جن ظلمت است با حالش
رمل و نمل اندکست با مالش
سر رباید ز دشمنان در رزم
تاج بخشد به دوستان در بزم
بندیده ز دست و خمّ کمند
نه زر او نه جان دشمن بند
مال در جود چون سحاب دهد
شوره را همچو گُلبن آب دهد
نیست اندر سفر به بحر و به بر
چون دل و صیتش ایچ پای آور
عادلی عیسی از وی آموزد
عدل او چشم ظلم را دوزد
گنج را چشم زخم شد بذلش
ظلم را گوشمال شد عدلش
نیست با جودش از پی مقدار
سیم بازار گرد را بازار
هست خواهنده خواه بخشش شاه
نه چو شاهان عصر خواسته خواه
میر کز حرص و ظلم دارد تیر
خوان مر او را تو مور و مار نه میر
جود و عدلی که در شه خوش خوست
بازوی ملک را قوی نیروست
ز امن او زیر پردهٔ تسکین
محتلم گشته فتنهٔ عنّین
الفـ عدل او ز لوح صواب
اِلف داده میان آتش و آب
عدل او در سرای نفس و نفس
آفت جغد و کرکس آمد و بس
که چو آمد همای شاه پدید
جغد غزنی به چین و روم پرید
عرصهٔ خلد شد دل از دادش
نافهٔ مشک شد گل از بادش
از پی عدل چون به خشم آید
دلش اندر میان چشم آید
که شد از عدل شاه شاه تبار
گرگ با میش دوستگانی خوار
خلق او مایهٔ ظریفانست
عدل او دایهٔ ضعیفانست
ره برافکنده همچو معصومان
عدل او بر دعای مظلومان
ابر ملکی که عدل بار شود
تیرماهِ جهان بهار شود
کشوری را که عدل عام ندید
بوم در بومش ایچ بام ندید
شرع را دست یاری او دادست
ملک را پای داری او دادست
گر فریب فناش نفریبد
ملک از داد هیچ نشکیبد
هرکه انصاف ازو جدا باشد
دد بُوَد دد نه پارسا باشد
عدل شه پاسبان ملکت اوست
بذل او قهرمان دولت اوست
عدل بی‌بذل شاخ بی‌ثمرست
بذل بی‌عدل پای را تبرست
بر زبانی که ذکر شاه بُوَد
میوهٔ ملک را چو ماه بُوَد
از بهاء شه همایون پی
خاک غزنین شدست روغن خوی
شد جهان تا شد او جهانبانش
چون نهانخانهٔ دل و جانش
در نهانخانهٔ روان و دلش
از پی فرّ و کلّ و زیب گلش
لوح محفوظ را مکان شد این
بیت معمور را نشان شد این
هست شاه از برای مستان را
دل فراخان تنگ دستان را
چون ازو عدل و بی‌غمی نبود
خود چه سلطان که آدمی نبود
عدل وقتی که شمع افروزد
گرگ را گوسفندی آموزد
باز وقتی که جور و زور کند
دیدهٔ شیر گور کور کند
ایزد از بنده راستی درخواست
دولت راست راستکان راست
پادشاهی که راست رَو نبود
زرع باشد ولی درو نبود
عدل این شه چو رفت در صف جنگ
تیغ را سبز جامه کرد از رنگ
از شرف یافتست چون حیوان
چوب منبر ز خطبهٔ او جان
کشته دیو ستنبه را از تاب
گوهر چتر او به جای شهاب
چون ز فتراک برگشاد کمند
دشمنان ماند از فَزَع دربند
از پی کسب بخشش و جاهش
بوسه آلود چرخ شد راهش
ملکان را ز بهر زیب و فرش
بوسه جایی شدست ره گذرش
شد ز بوس شهان بدرْ مثال
خاکِ درگاه او هلال هلال
ابر و دریا غلام کفّ ویند
زو وفاقش همیشه راست پیند
کان و دریا برش بود درویش
بخشش او ز هر دو باشد بیش
از پی رفعت و کمال جلال
وز پی زینت جمال جلال
بوسه چین آفتاب در ره او
خاک روب آسمان ز درگه او
چرخ اوّل زمین آخر او
جان باطن شعار ظاهر او
از پی رتبت قبول و ردش
در برو بر درند نیک و بدش
چون شود ملک پاس سر کند او
چون بیفتد زمانه برکند او
سعی او بازوی دلیرانست
سهم از پوزبند شیرانست
در خطا دیر گیر و زود گذار
در عطا سخت مهر و سست مهار
مأمنش مسکن صبیح و دمیم
خاطرش ناقد کریم و لئیم
همره عزم او مسدّد رای
باعث حزم او مشیّد جای
شنوا کرد گوش جذر اصم
از صلیل و صریر تیغ و قلم
همه عالم ورا شده بنده
مرده گردد ز جودِ او زنده
گلبن عقل شاه در تدبیر
چون شکوفه‌ست در جوانی پیر
آفتاب از جمال او خجلست
زردی رخ گوای درد دلست
خود ندیدند بر سرِ گاهی
سال پیمودگان چنو شاهی
سرِ دندانش را چو شد خندان
بنده شد دهرش از بُن دندان
ملک بر روی خطبهٔ شهِ داد
ظلم را سه طلاق باین داد
اینت دولت که دولتش دارد
که همی خدمتش بنگذارد
حبّذا زان جمال دهر آرای
مرحبا زان سپهر قلعه‌گشای
خاصه وقتی که در مصاف بُوَد
پای او بر دماغ قاف بُوَد
زیر ران تیغ دست خنجر گوش
اشهب تیز سیر پیکان کوش
بتوان زد ز پشت او نخچیر
که به تگ زو برد همه تشویر
دست و پایش چو صبح کز شب تار
بدمد گاه روز وقت بهار
مرکبش هیأت فلک دارد
که بر اعداش خاک می‌بارد
گوی‌زن بادپای آهن‌سم
از سران سران به پای و به دم
دشمن‌و دوست را چو نحس‌و چو سعد
شنه و شانه را چو گرد و چو رعد
گرچه کشتی ز آب دارد سُر
اسب او کشتیست هامون بُر
کشتی از آب ساخته مفرش
اسب او کشتیست دریاکش
سوی پست از فراز همچو قدر
سوی بالا ز شیب همچو شرر
سم او همچو سهم کشتی‌دار
کوه را با زمین کند هموار
پای او دست مرگ را ماند
که کسی زو گریخت نتواند
دارد از دیده مهره بازی خو
چشم بد دور زان دو چشم نکو
گر به پرّ و به فرّ همای بُوَد
پرش او به دست و پای بُوَد
کم نبود از مبارزی در جوش
که سپر پشت بود و خنجر گوش
گاه تگ از جهان برآرد گرد
بر زر جعفری کند ناورد
سرش از قبلهٔ هوا دلشاد
دمش از قُبلهٔ زمین آزاد
پشت هامون کند چو روی کشف
روی گردون کند چو پشت صدف
تخت ملکست و مسند شاهی
کوه ازو پر پشیزهٔ ماهی
نکند وقت حمله‌اندیشی
سایهٔ او برو همی پیشی
مانده از چابکیش در دوران
کاربندان آسمان حیران
سوی پستی رونده همچو رمال
سوی بالا دونده همچو خیال
دیدهٔ دل درو نکو نرسد
سایل او هم اندرو نرسد
سوی آن بحر موج کشتی رو
سفر راه کهکشان به دو جو
من درو دیده‌ام که از پی سود
تا ابد هم چنانش خواهد بود
این چنین مرکبی چو چرخ انگار
تا برویست شهریار سوار

فی خصاله و فضیلته

عرش اگر بارگاه را زیبد
شاه بهرامشاه را زیبد
شه به پشت حقیقت اعجاز
نه ز روی گزاف و راه مجاز
هست چرخ ار چه هرزه دوران نیست
هست قطب ارچه تنگ میدان نیست
هست از این روی سال و ماه مقیم
نه ز رای سخیف و طبع سقیم
روز و شب با نماز و با روزه
پاسبانانِ بامِ پیروزه
تا شود هم ز عدل و جاه ملک
کمر کوه چون کلاه ملک
اجل از عدل اوست مرگ طلب
خرد از علم اوست برگ طلب
عدد نام اوست هرکه نبشت
هشت بهرامشاه و هشت بهشت
بهر هم نامی شه خوش نام
سرخ رویست بر فلک بهرام
از پی شرع و ملک بسته کمر
بیش علم علی و عدل عمر
از پی دوستان به گاه جدال
چون شود پشت دشمنش چون دال
عزم او تیغ ملک را ظفرست
حزم او تیر مرگ را سپرست
زیر حکمش برای جان و جهان
صدهزاران دلست و یک فرمان
سست پای از نهیب او سیحون
نرم گردن به حکم او گردون
بکند ار بخواهد از یک مشت
شکم خصم طبل و مهرهٔ پشت
برگ سازنده از دو دست چو میغ
مرگ سوزنده از زبان چو تیغ
روح تازه شود ز دیدارش
مرده زنده شود ز گفتارش
سیرت انبیاست سیرت او
حبّذا سیرت و سریرت او
مهدی وقت و عیسی حالست
روز و شب در جدال دجّال است
بهر بازوش از خط تقدیس
ظفر و فتح گشته حرز نبیش
سیرت او روان صورت چین
سطوت او ستون خیمهٔ دین
من چه گویم که خود در احکامش
دولت از چرخ داد پیغامش
که چو تو خسروی ز بهرِ سریر
کم نشاند قضا و حکم قدیر
عرش و کرسی که است از اندازه‌ش
روز روزی کم است از آوازه‌ش
گرز او را فلک خمیده کشد
رایتش را فلک به دیده کشد
چرخ بیند چو بازوی چیرش
رخت بر گاو بر نهد شیرش
شه چو شد بر شکار شیران چیر
شیر گردون شود ز شیری سیر
اخترانی که حال گردانند
تیغ او را اجل گیا دانند
تیغ او بر عدوست رستاخیز
شیر شمشیر او بدید گریز
سایهٔ تیغ شاه بر چیپال
هست پیوسته مهمترین اهوال
آفت جان دشمن آن تیغست
راست گویی که مرگ را میغست
گویی اهل وجود و اهل عدم
هست در تیغ شاه هر دو بهم
عدد کشتگان تیغ ملک
ذره‌ای تیغ با ستیغ ملک
ذرّه‌ای تیغ شاه با صولت
عدد خلق کشت در خلقت
گه بخندد به دست شاه درون
گاه بر دشمنانش گرید خون
از تف بیلک شه کشور
شاه مرغان بیفکند شهپر
ور سرِ گرز او زمین سپرد
جوشن ماهی ثری بدرد
نیزه را شاه اگر بجنباند
مرگ آسوده را برنجاند
هرکه او خصم شهریار بُوَد
مور گردد اگرچه مار بُوَد
برگِرد ار بخواهد او آسان
آسمان را طبق طبق به سنان
تیغ هم نام او چو کین توزد
کین گذاری ز تیغش آموزد
خنجر او چو قاف کاف شود
قاف از آن بوی نافه ناف شود
ز ابر شمشیر ملک بارنده
چمن ملک را نگارنده
گر بخواهد ز تیغ موسی‌وار
خشک رودی کند ز دریا بار
برکشد دست شاه دین‌پرور
ناخن پای دشمن از رگ سر
برکشد عکس تیغ سینه درش
دلق کیمخت کرگدن ز سرش
خنجرش روی روز و ملک افروز
بیلکش رای سوز و ایلک دوز
از سنانش آنکه جنگ رای کند
همه تن پر دهن چو نای کند
گرز او تا بدید بر هامون
مهره باش است گردن گردون
زخم گرزش نمود در یک دم
کشته و گور کرده هر دو بهم
صفت گرزش ار کنند ادا
کوه را دم فرو شود ز صدا
مرکبش چون جز از پی حق نیست
اشهب و ادهم است ابلق نیست
روز میدان چو در دل آرد رای
سر قاورن کند چو دست از پای
هیبت گرز و تیر او در جنگ
چون کند سوی دشمنان آهنگ
دست و تیغش قضا شمار و قدر
تیر و رمحش بسان شمس و قمر
چون تگ اشبهش به تاز آمد
عرب اندر عجم فراز آمد
زانکه بادِ دبور یک تگ اوست
دود آتش ز رشک یک رگ اوست
مهد او بر فراز پیل جموح
کوه جودیست بر سفینهٔ نوح
چون به خصمش پیامی آمد ازو
دم فرو رفت و جان برآمد ازو
جان که از پیش تیغ او گذرد
همچو زنگی در آینه نگرد
همت شاه چون به خیز آمد
از شبش روز رستخیز آمد
آنکه با تیغهای هند نژاد
هند را همچو طبع خویش گشاد
روم و چین را چو وقت آن آید
چون دل و دست خویش بگشاید
لوهووری ز بس که غم بود
راست ماتم سرای آدم بود
نکند قصد هیچ خصم زبون
که ز مردار کس نریزد خون
خصمش از بیم او گه پیکار
نقش روی سپر کند زنهار
این بود چاره‌اش گهِ زلزال
که ز هیبت زبانش گردد لال
هرکه بر یاد او ننوشد می
حنجرش خنجری کند بر وی
شود ار دست برنهد به کمان
چرخ از بیم چرخ او حیران
خصمش از دم زند ز پیکانش
ره نماید زه گریبانش
جور چون دور چرخ دم در دم
کار چون زلف یار خم در خم
مردشان پیش مرگ نقش‌انگیز
اسبشان خامه گوش و رنگ آمیز
بهر رنگ و نوا و جامهٔ برگ
همه نقش و نگارخانهٔ مرگ
از دل هندوان رمیده حیات
ترک ترکان شمرده در درکات
خصلت زشت گرگ در رمشان
حقّ غمّاز یار بر همه‌شان
رحمتی بوده آب و گل همه را
زحمتی گشته جان و دل همه را
بر سر از تیغ او ز عشق علم
جانشان بوسه‌زن رود چو قلم
گرچه چون کوه سنگتن بودند
پیش او آهنین کفن بودند
کرده ناگه ز فرِّ تاج و کلاه
شاه بهرامشاه رامشگاه
فتنه را آب ریخت بر آتش
زان کُه اوبار مار دریا کش
بر دل از بیم و هیبت شه‌شان
کمر کوه شد کمرگهشان
بوده فرزند خصم را به اثر
زادن و مردنش به هم چو شرر
تیغ او خصم را عقیم کند
بچهٔ خصم را یتیم کند
چون شه آهنگ سوی ایشان کرد
جمع صدساله را پریشان کرد
شد چو با عدل شهریار عدیل
خوش هوا هم چو سدرهٔ جبریل
عدل چون بر جهان امیر شود
آهو از شیر سیر شیر شود
ارم از امر اوست هفت جحیم
حرم از امن اوست هفت اقلیم
خصم زادش ز بیم اهریمن
جان به رشوت پذیرد اندر تن
خصم در پیش گرزش ار ملکست
همچو دنبال گزدم فلکست
دشمنانش به روز کین و نبرد
چون زن مستحاضه گردد مرد
ار همه اورمزد و کیوانند
جمله حیران چو نقش ایوانند
عزم شه کامران چو گردون بود
خصم شه پی سپر چو هامون بود
خصم اگر داد پشت هیچ مگوی
کز زمین پشت به ز گردون روی
مغز را حزم شاه خواب ببرد
آب را عزم شاه آب ببرد
تا بدید آتش ملک سیحون
هم بر آن آب نیست آب اکنون
نوک رُمحش بمانده تا محشر
فرجه‌ای در میان خصم و سقر
رای رایان به تیغ کرده قلم
نیزه از شیر کرده شیر علَم
تو خبر داری ار نه آگاهی
زان مصاف و صف شهنشاهی
صفت او در آن صف ناورد
زن به آمویه به کند از مرد
هرکجا شاه ما بتافت عنان
شیر رایات او شود همه جان
هرچه از جان دشمنش کاهد
همه در جان شه بیفزاید
تربت غزنه تا بنا افتاد
این چنین شاه را ندارد یاد

فی صفة سهمه و اقباله

از مدد نیزه نیزه بود آن روز
تیر پروین ربای جوزا دوز
سیهان را به خنجر روشن
کرده چون لعل مهرهٔ گردن
جزع‌گیران به زیر درع چو آب
چون کبوتر طپنده در مضراب
کشته گشتی اجل ز خون‌خواران
گر نبودی اجل هم از یاران
تشنه جانان ز حلق خنجر چش
دیده جویان ز چشم پیکان‌کش
رویشان چون نبید زرد از تاب
چشمشان چون قدید سرخ از خواب
چشم با چهره گشته بیگانه
دیده با دود گشته همخانه
دهن بحر خاک‌بیز شده
دیدهٔ چرخ سرمه ریز شده
کند گشته ز تیزتازان فهم
مرگ در آرزوی مرگ از سهم
گشته عیّوق از تف آهن
زرد رخسار و لعل پیراهن
شده از ابر ناوک و زوبین
ره چو دریا و کشته چون پروین
نوک ناوک چو عقل در تگ و پوی
از درون دو دیده مردم جوی
رمح در دست مرد خون کرده
اژدهایی زبان برون کرده
بند و پیوند کرده از سرِ خشم
گرز چون سرمه و سنان چون چشم
شخص خصمش چو مرده دامن چاک
دهن او چو گور گشته ز خاک
گشته عالم ز گرد چون دوده
فلک از دوده رخ بیندوده
عکس خون بر سپهر سیمابی
راست مانند شَعر عنابی
دشمنان شهنشه فیروز
روزشان چون شبست و شب بی‌روز
جانشان از ثری روان به اثیر
ظفر حق سوی سپاه و امیر
روی صحرا چو نیزه خورده اجم
آب دریا ز خون چو آب بقم
بر قضا تنگ مانده راه گذر
بر عدو در ببسته دست ظفر
جان خصمان ز بیم تیر و سنان
جمله برداشته جدل ز میان
کوه و دریا و بیشه و هامون
موج می‌زد در آن زمان از خون
پشت چوگان ز گرز و سرها گوی
سینه گلبن ز تیر و رگها جوی
رُسته بر رخش لشکری بشکوه
هریکی چون چناره بُن بر کوه
خصم را رمح چون الق در بسم
چشمها کرده همچو جان در جسم
اسب و مرد از نهیب راه گریز
خشک مانده چو صورت شبدیز
دستها از عنان بمانده جدا
پایها در رکاب و سر شیدا
همچو ماهی‌به خشک‌خشک و خموش
مرد بی‌دست و پای جوشن پوش
پای گُردان پیاده مانده به جای
زان دو دست سوار قلعه‌گشای
دمشان باز پس شدی هرگاه
که ز کشته نیافت مردم راه
آن زمان لااِلهَ اِلّا اللّٰه
وهم را ره نبود در بر شاه
وهمها واله از سیاست او
فهمها کاره از ارادتِ او
چون به تیغ ویست فتح گرو
همه عالم به پیش او به دو جو
نقشهای برنده بر خنجر
رُسته همچون سمن ز نیلوفر
رای شاهان به پیش رایت شاه
همچنان شد که روی آینه ز آه
آه برخاسته ز دشمن شاه
هرکجا این دو آمد آمد آه
زان الفـ شکل نیزه از سرِ خشم
چشمشان کرده همچو های دو چشم
زان همی نور دیده نگذارد
کاینه آه را زیان دارد
کرده در رشته رُمح مرد افکن
مهرهٔ گردنِ بسی گردن
شاه خورشید روی گردون تیر
شیر آتش سنان آهوْ گیر
رایتش را گرفته بخت به چنگ
همچو در دست ماه هفتو رنگ
شده در گرد روی روشن اوی
همچو جان بلال در تن اوی
گرد خورشید رای او گردان
ماه‌رویان زهره پروردان
هر سواری چو کوهی اندر زین
موی بشکافتی ز رای رزین
نیزه در دستشان میان غبار
چون به سیلاب تیره بی‌جار مار
چابکان خطا و فرخارند
ماه‌رویان چاچ و بلغارند
تیر گردون به نیزه بربایند
با کمر همچو نیزه برپایند
روی چون آفتاب و دل چون شیر
چون ره کهکشان کمر شمشیر
استخوانشان ز گرز ریزه شده
تن سپرسان ز چوب نیزه شده
کرده از گرز و نیزه بر دشمن
استخوان آرد و پوست پرویزن
مهرهٔ پشتشان ز گرز و سنان
کرده چون سبحه‌های پیرزنان
تیغ بهرامشاه بن مسعود
خصم را همچو آتش موقود
باغیان را ز بیم بر سرِ چاه
شده از بیم چرخ و ناوک شاه
دلوهای دریده تارکشان
رشته‌های گسسته ناوکشان
بُد چنان ریخته به پیشش سر
که ببخشد به وقت بخشش زر
کرکس از کشتگانش چون صلصل
لاله منقار بود و گل چنگل
تا خدنگش جدا ز پیکان بود
بدی اندر میان نیکان بود
بدی از فرّ شه ز غربت رست
سوی بد رفت و هم به بد پیوست
گر ز یاران او نبودی مرگ
کرده بودی همش ز جان بی‌برگ
هرکه جست اندران ولایت صدر
از سرِ جهل بود نز سرِ قدر
بود باغی ز بغی و فسق و فساد
چون بقایای قوم هود ز عاد
دل هریک ز بغی و کینه چو نار
اسب چون کوه و مرد همچو چنار
شه ز بس خون که ریخت از شش سون
گوی یاقوت شد زمین از خون
چون بریشان به خشم شد سلطان
از برای موافقت به زمان
کشت چندان شهنشه اندر جنگ
که به مرغانش پر زدن شد تنگ
چون نهیبِ سنان شه دیدند
چون رکاب و عنان شه دیدند
مرغ دلشان ز خانه خشم گرفت
کِشت جانشان ز دانه خشم گرفت
گرچه مرغان تیز پر بودند
ورچه ماران مورپر بودند
در زمان شان ز شاه دولت یار
بابزن نیزه بود و سلّه حصار
کرد خصم بی‌آب را در خواب
سرش از تن جدا چو کوزهٔ آب
چه بزرگ و چه خُرد باغی عور
چه فراز و چه باز دیدهٔ کور
آن چنان بر مصاف چیر شدست
راست گویی که شرزهٔ شیر شدست
آن چنان گشت شاه عاشق رزم
که بود باده‌خوار عاشق بزم
رزم و بزمش به چشم هردو یکیست
تیز و گردنده راست چون فلکیست
زین سپس عکس خون ز کرّهٔ خاک
آسمان را کند به سرخی لاک
باغیان را همه به نوک سنان
کرد در یک زمان تنِ بی‌جان
گشت حالی چنو پسیچد جنگ
خصم او همچو صورت سترنگ
عقل داند برای صرفهٔ علم
که ز صرّاف کین نیاید حلم
همه جهّال دهد دانند این
جملهٔ عاقلان شناسند این
که نشاید برای خطبه و کین
مور بر منبر و ملخ در زین
که نزیبد برای ملک و ثواب
خرس بر تخت و خوک در محراب
اندر آن جنگ دشمن و خصمانش
صورت شیر بود و شادروانش
تشنه مانده زبان دشمن او
جان او خشم کرده با تن او
که شناسا خرد به دیدهٔ عقل
بشناسد بدیهه را از نقل
پیش آسیب گرز شاهنشاه
خاصه با گرز چون شود همراه
چیره دستی و پایداری اوی
کامرانی و کامگاری اوی
به زبان سنان و تیغ چو باد
همه را در دهان خاک نهاد
مهر او جان خان و مانها شد
کین او دود دودمانها شد
دشمنش را به هرکجا که درست
دیده‌بان مرگ و قهرمان سقرست
دهر از این پرده گر بپرهیزد
همچو پرده‌اش فلک برآویزد
مرد بد را بدِ زمانه جزاست
گلخن و پای خر سزا به سزاست
سوی بد گرچه عزّ حق نه نکونست
دافع دشمنست و نافع دوست
گرچه بد شد مزاج بد دل ازو
عزّ حق است و ذلّ باطل ازو
برخی جان خسرو منصور
شوما بر زبان نیشابور
از پی راه و عشرت و نیرو
ماه او، زهره او، و بهرام او
پیش بهرامشاه بن مسعود
ظفر و فتح با رکوع و سجود
بر کلاه و قباش و اسب و ستام
فلک و اختران درود و سلام
بر خور ای بر شده سپهر بلند
تو به پیران سر از چنین فرزند
ای فلک ز آفتاب و از یارش
خلفی یافتی نکو دارش
چرخ را گرچه بس خلف بودند
تو دُری و آن دگر صدف بودند
لطف او شد نشیمن صهبا
قهر او شد لویشن دریا
پادشاهی به رنج کرد به دست
آنگهی پای او به گنج ببست
پادشاهی نیاید اندر چنگ
جو به جنگ و به باشگونهٔ جنگ
کشت شد خشک اگر نبارد میغ
ملک پژمرد اگر نخندد تیغ
تازگی کشت ابرِ گریانست
تازگی ملک تیغ خندانست
تیغ باید که خون پذیر شود
ملک بی تیغ کی چو تیر شود
زانکه مانند مرد در پابند
هیچ زن برنخاست از فرزند
شاه در ملک خویش از پی جود
چون شد او پیش عقلها مسجود
دستها را به تیغ و رمح آراست
زانکه دفع از چیست و نفع از راست
شه که خواهد که جاه دارد ملک
به سیاست نگاه دارد ملک
زانکه نبوند قلزم و اخضر
جز به تلخی نگاهبان کهر
هر کمرگه که بی‌شکوه بود
کمر نال و خمِّ کوه بود
بی‌صهیل و صلیل و گیراگیر
چون طنین کی شود صریر سریر
زانکه در راه ملک هر شاهی
بر سر جاه و قدر هر ماهی
دولت آرای بازوی چیرست
ملک پالای دست و شمشیرست
آب بحر ارنه تلخ و تیزستی
چون دگر آبها گمیزستی
زیر رانها براق دریا ساز
ابر بر برق پایِ رعد آواز
گردسم تیز گوش و پهن بران
خوش کفل سرمه چشم خرد سران
شاه بی‌تیغ باغ بی‌میغ است
پاسبان دین و ملک راتیغ است
کوه شاهست بر زمین وانگاه
تیغ دارد چرا ندارد شاه
شاه کوهی است بر زمین به شکوه
تیغ دارد چرا ندارد کوه
آفتابی که شاه گردونست
هیچ بی‌تیغ نیست شه چونست
شاه را گرنه تیغ تیز بُدی
خلق را نقد رستخیز بُدی
در خور ملک جز نبردی نیست
مردی دیگران ز مردی نیست
زانکه بی‌تیغ دین نیافت قرار
ذوالفقاری به حیدر کرّار
جبرئیل آورید و گفت بران
خون این مشرکان به گرد جهان
بر رسول آنکه ناورد ایمان
خونش از ذوالفقار زود بران
نیست بی‌تیغ ملک را رونق
ملّت حق ز تیغ شد مطلق
تیغ مر ملک را نکو یاریست
ملک بی‌تیغ همچو بیماریست
شه چو بر تخت ملک خود بنشست
پیش تختش جهان کمر بربست
ریخت از بهر راه‌جویان را
آب روی گزاف گویان را
زین شه نیک خوی پاک نژاد
هرکه او بد نبود نیک افتاد
ملک پرورده زیر دامن کرد
جان نگهداشتن به آهن کرد
هرکه از دل نخواست تعظیمش
بامِ بومست بومش از بیمش
چون کمر بست شاه بهر جدال
خانهٔ دشمنان شمار اطلال
گرچه بهر صلاح تا اکنون
خنجرش لعل‌پوش بود از خون
شد کنون در بهشت محشر او
سبز جامه چو حور خنجر او
ای ز محمودیان ششم ز عدد
چون ششم دور ز انبیا احمد
نام شش هست لیک نزد خرد
در جمل نقش شش بود ششصد
یک و دو سه و چهار و پنج کمست
پس چو شش دانگ شد یکی درمست
ای به رو آفت نگارستان
وی به خو نوبهار خارستان
تازه‌روی از تو شاخ و بیخ جهان
سخت پای از تو چار میخ جهان
دولت از تو بهشت کوی شده
روزگار از تو تازه‌روی شده
گشت تا صدر ملک بگرفتی
وز دوامش قوام پذرفتی
پای بوس تو هامهٔ هامون
طوق دار تو گردن گردون
زین سبب از برای عزّ و جلال
نه ز طبع ملول و روی ملال
از پی خدمت تو اندر حال
کرده از میم صدهزاران دال
تاجداران رکاب‌بوس شده
از تو جمله عمل پیوس شده
مَلِک هند نایب تو به هند
مهتر سند یافته ز تو سند
خاک‌بوسان درگهت به نیاز
کرده خاک درت چو سینهٔ باز
کرده از مجلس تو روح از در
ابروار آستین و دامن پُر
شد ز تأثیر رای شاه جهان
وز پی روی بی پناه مهان
مجلس بزمش از بهشت اثر
روز رزمش نمونه‌ای ز سقر
چون تو برداشتی نقاب جلال
زان اساریر بر سریر کمال
از لقای تو خیره شد خورشید
وز سخای تو مُرد طفل امید
شهریاران ز تو رسیده به کام
کرده سعی تو با هزار اکرام
زان همه خلق در سجود تواند
که گرانبار شکرِ جود تواند
مر ترا روز فضل و جود و کرم
به درم بنده گشت قلب درم
مرد مقلوب داده‌ای به نبرد
زان دهد جان خویش پیش تو مرد
شد ز خاک درِ تو در عالم
آز بسیار خوار سیر شکم
راست گفت اندرین حدیث آن مرد
کاز را خاک سیر داند کرد
گرچه در پادشاه باشد عدل
نان بی‌نان خورش بود بی‌بذل
آن بزرگان که وام جان توزند
رسم جان‌بخشی از تو آموزند
طمع از بوی دستت ای سرِ جود
پای‌کوبان درآید از درِ جود
هرکه او جست خصمی تو دُرست
کودکانش یتیم کردهٔ تُست
روزی نیک مرد همچو بهشت
گویی اینجا خدای بر تو نبشت
تا درو درگهت پدید آمد
قفل امید را کلید آمد
نام تو آنکه بر زبان راند
نامهٔ بخت او ملک خواند
چون نشستی به بارگاه جلال
چون نمودی به خلق ماه کمال
از تن دشمنان بکندی سر
بر سرِ دوستان فشاندی زر
جادوی آز را به طبع کریم
خورد جود تو چون عصای کلیم
هم مَلک بند و هم ملک جاهی
هم فلک قدر و هم جهان شاهی
عاقلانِ زمانه مست تواند
قلعه‌های بلند پست تواند
صاحب ذوالفقار و رخش تویی
پادشاه خزینه‌بخش تویی
بخت کو هست مایهٔ شادی
دارد از بندگیت آزادی
آسمان از سنان جانسوزت
وز پی ناوک جگر دوزت
خور ز تیر تو با خطر تازد
زان ز مه گه گهی سپر سازد
از تفِ تیغ خشم اگر خواهی
کنی از بحر تابهٔ ماهی
زُهره را دیو تو شهاب کند
زَهره را آتش تو آب کند
دشمنان را ز خلق جان افشان
خونبها بدهی و ببخشی جان
بر زمانه تویی شه مطلق
مملکت را تو شهریار بحق
از تو کمتر عطا که سایل برد
بیشتر دان ز گنج باد آورد
بی‌دلان را دل کریم تو بس
نیک و بد را امید و بیم تو بس
تا چه کردست غزنی از کردار
کز چو تو شاه گشت برخوردار
گر بخواهی تهی کنی ز حسام
نُه فلک را ز بند چار اندام
گرچه چون آسمان بسیچد خصم
چون قضا دست تو نپیچد خصم
با خلاف تو تن کفت گردد
در ثنای تو جان سخن گردد
همچنان آید از تو در دل نور
که خوشی جان ز خوشهٔ انگور
چون درِ گنج عقل بگشادی
هرکسی ار ز داد دل دادی
گاه میدان و وقت ایوانت
شب اکرام و روز احسانت
دل خرد را ز جان ندای تو کرد
داد دل یافت جان فدای تو کرد
صدمت صورو عین تو گه جنگ
هردو همره چو رنگ با آژنگ
هرکه از سهم تو روان نسپرد
تا ابد نفس او نخواهد مرد
روز هیجا چو عاطفت ورزی
نیزهٔ تست سوزنِ درزی
پاره‌ها را دُرست گرداند
سست را عزم چُست گرداند
پس از این روی پشت خلق قویست
خشم تو چون یزید و دل علویست
گشت حیران عقول اهل هنر
ماند واله روان اهل بصر
ملک و ملّت موفّق از تو شهست
دین و دولت به رونق از تو شهست
ملت از تو چنان که خور ز سپهر
دولت از تو چنان که ماه از مهر
یافت از سعی تو سرافرازی
دین و شرع محمّد تازی
گر به شمع تو نیستیش امید
چون لگن برنیامدی خورشید
نقش مُهر تو نقش مهر جمست
که همه دین و دولتش بهمست
حاتم از جود تو سخا آموخت
دولت از ملک تو ثبات اندوخت
چه حدیثست کین مبارک پی
طی کند نام جودِ حاتم طی
قهر و لطف به گاه راحت و رنج
غم فزاینده است و شادی سنج
جود تو بهر جان آدم را
پاسبانست عرض عالم را
خاک حلم تو آتشِ نابست
امر تو بادپای چون آبست
باد عزم تو جان تمکین است
آب روی تو تازگی دین است
زورق رزق را که اسبابست
جان این بادپای از آن آبست
از پی قدر نامت ای خوش نام
عُمرِ چرخ نام شد بهرام
زانکه بهرام را اگر سفریست
وقت رجعت صلابت عمریست
دل چو بر درگهت قرار کند
اندُه از فرِّ تو فرار کند
شیر اگر با شب تو روز کند
کام چون شیر عودسوز کند
ای هنرمند شاه دین‌گستر
وی حقیقت نیوش دین‌پرور
طمع آن را که چاکرت گردد
هر زمان آسمان سرت گردد
ای فرود آمده چو قطر از میغ
ملک بگرفته شمس‌وار به تیغ
بر جهانی شده به یکدم شاه
خه‌خه ای شه علیک عین‌اللّٰه
باره چون شمس بر فلک راند
تا نزد تیغ ملک نستاند
تو چو شمس و قمر گرفتی ملک
زان به تیغ و سفر گرفتی ملک
این چو تازنده و آن رباینده‌ست
لاجرم ملک هردو پاینده‌ست
بس کسا کو چو ماه برگردد
سر آن گزدما که سر گردد
شمس از اول که ملک جوی شود
در و دیوار زردروی شود
ماه از آن جاه خویش بفزاید
خدمت را مگر به کار آید
باد کین تو خاک محنت بیخت
زخم تیغ تو آب آتش ریخت
خصم تو جنگ جست و بخت ظفر
او دگر خواسته خدای دگر
تیره شد جان به تیر تو ز هوا
گنگ شد کُه ز گرز تو به صدا
چون بدیدند خلق رویش را
همه جویان شدند کویش را
از شها حجاز و شام و عراق
بلکه از خلق جملهٔ آفاق
من ترا دیده‌ام دراین عالم
ملک میراث و ملک تیغ بهم
ملک میراث گرد گردانست
ملک شمشیر ملک مردانست
تا بر او آتش تو آب براند
آتش دل بر آب خویش نماند
هرکه چون رشته تافت گردن خویش
مهرهٔ گردنش فکندی بیش
خصم در دست قهرت افتاده
پایها در رکاب چون باده
گرچه رُمح تو جان رباینده‌ست
جان او جانت را ستاینده‌ست
شیر اگر شور از آگهی کردی
پیش تو شیر روبهی کردی
راست گفته است شاعر استاد
محض توحید و داد شرع بداد
گر فزاید کسی و گر کاهد
عاقبت آن بُوَد که او خواهد
دشمنت چون سرِ فضول آورد
دست او پای بند غول آورد
دشمن تو چه بابت تیغست
زود دریغست تیغ اگر میغست
جانش را خود سنان چرا باید
خود چو بوی تو یافت پیش آید
نیک بشناخت از دل روشن
قدر تیر تو دیدهٔ دشمن
لاجرم تا به دستش آوردست
فلک از سهم ایمنش کردست
کرده خصمت به نقش پرّ ذباب
رخنه چون عنکبوت اصطرلاب
هیبت شاه راحت کل راست
گریهٔ ابر خندهٔ گل راست
تیر کز شست خصم گشت جدا
باز گردد به سوی او چو صدا
چون صدا بازگشته بر جانش
چون قضا تیره ره فراوانش
چون بیفشرد خصم را پالان
رفت چون چوب خورده کون مالان
گشت از فرِّ پادشاهی تو
ور پی عدل و نیک خواهی تو
هردو همره ز بازوی چیرت
ملک‌الموت و زخم شمشیرت
نه بجست از تو سوی برگی شد
که ز مرگی به سوی مرگی شد
هرکه او خصم دولت و دین بود
قهر کردی و خود سزا این بود
خصم تو آنکه از تو بگریزد
خاک ادبارش آتش انگیزد
تو به تدبیر جان گمراهان
گور کن مُزد گورشان خواهان
مرگ بنوشته بر دل دشمن
که کفن پیشتر خر از جوشن
گور کن گفت با دل خصمان
که کفن پیشتر خر از خفتان
هست عدل تو دوزخ ابلیس
سَر تیز تو سنگ مغناطیس
قهر اعدای دین تو دانی کرد
که ز جان و تنش برآری گرد
هرکجا سهم و تیغ تو برسید
کس از آن بوم و بَر فلاح ندید
تیغ تو زهر جان‌گزای آمد
امن تو سایهٔ همای آمد
سرِ تیر تو جان بدخواهان
می‌کشد از تن شهنشاهان
بر سرِ تیر جان برافشانند
ورچه سنگین دل آهنین جانند
گر شوی سوی کوه پایهٔ روم
کژ نماید ز بیم سایهٔ روم
ور کمربند کوه درگیری
کوه را همچو کاه برگیری
آمده خصم با تو در میدان
زخم موتوا بغیظکم بر جان
لاله صورت شده رخش ز کمان
سرو بالا شده سرش ز سنان
کرده از سم به رغم اخترشان
بادپای تو خاک بر سرشان
آب و آتش نخوانده او را اسپ
خوانده این صرصر آنش آذر شسب
جز ز عدل تو نیست اندر کار
دور باش تو و مترس حصار
گویی آموخت عقل والایی
از تو آیین ملک‌پالایی
فتنه را داد امر امن تو خواب
آب را بُر آب تیغ تو آب
پیش عدلت بهار جان افروز
نزد عقلت سپهر پیش آموز
چون دل و جانش کرّ و فرّ تو دید
دل او مرد و جان ازو برمید
دید خود را در آینهٔ دل خویش
دست و شانه جدا ز مفصل خویش

در بیداری از خواب غفلت گوید

بنه ای عدل تو بقای جهان
در کنار جهان سزای جهان
چون درِ عدل باز شد بر تو
درِ دوزخ فراز شد بر تو
عدل مر مرگ را بریزد آب
جور مر فتنه را ببندد خواب
هست شادی دل ستمگاران
خوش و اندک چو خواب بیماران
عقل را مشگریست روح‌افزای
عدل مشاطّه‌ایست مُلک آرای
شرع را عقل قهرمان باشد
ملک را عدل پاسبان باشد
شاه باید غلام تن نبود
تا خطیبش دروغ زن نبود
پشه از پیل کم زید بسیار
زانکه کوته بقا بود خونخوار

فی تنبیه الملک و کلمة الحق بغیر المداهنة

ای ز انصاف و عدل بالاتر
از عُلا رای تست والاتر
سخنی گویمت به حق بشنو
خیره بر راه تنگ و تیره مرو
هرکس از روی عرف خود آیند
مر ترا سال و ماه بستایند
زان سخنهای خوب غرّه مشو
همچو تردامنان به عدل منو
عدل را چند شرط لابد هست
چون نباشد به شرط عهد شکست
هرکس از بهر انتفاع ترا
می‌ستاید ز گونه گونه جدا
الامان الامان مشو غرّه
که نیرزند دسته‌ای ترّه
من مداهن نیم چو دیگر کس
پیش نارم ز ترّهات هوس
گر شبی در همه جهان رنجور
هست یک تن تو نیستی معذور
گر سگی ظالمی بدی شومی
برساند بدی به مظلومی
تو شوی روز حشر زان مأخوذ
وان زمان حسرتت ندارد سوز
عدل رفت و بجز فساد نماند
در همه عالم اعتماد نماند
هیچ‌کس را تو استوار مدار
کار خود کن کسی به یار مدار

خواب عبداللّٰه‌بن عمربن‌الخطّاب

دید یک شب به خواب عبداللّٰه
پدر خویش را عُمر ناگاه
گفت یا میر عادل خوش خوی
حال خود با من این زمان برگوی
با تو ایزد چه کرد بر گو حال
بعد از این مدّت دوازده سال
گفت از آن روز باز تا امروز
در حسابم کنون شدم پیروز
کار من صعب بود با غم و درد
عاقبت عفو کرد و رحمت کرد
گوسفندی ضعیف در بغداد
رفت بر پول و ناگهان بفتاد
گشت رنجور و پای وی بشکست
صاحب وی به دامنم زد دست
گفت انصاف من بده بتمام
که تو بودی امیر بر اسلام
تا به امروز من دوازده سال
بوده‌ام مانده در جواب سؤال
ای ستوده شه نکو کردار
باز پرسند از تو این مقدار
چون چنین بُد خطاب با عمری
چه رود روز حشر با دگری
هان و هان تاز خود نگردی مست
ورنه گردی به روز محشر پست
ای ز انصاف ملک دلکش‌تر
همه کس بر تو خوش رهی خوشتر
آنت خواهم که هرکجا پویند
همه نیکان ترا نکو گویند
بهر رغم ستم‌گرایان را
الکنی کن عمرستایان را
عدل عمّر چو ظلم با عدلت
بذل حاتم چو بخل با بذلت
عدل تایید جاه شاه بُوَد
غبغب اندر گلو چه جاه بود
آن چنان داد کن که از پی داد
کس ز عدل عُمر نیارد باد
خوش بود خاصه از جهانگیران
رحمت طفل و حرمت پیران
آن چنان باد پادشاهی تو
که نخواهد عدوت و خواهی تو
دولتت با دوام مقرون باد
سایل درگه تو قارون باد

حکایت زن دادخواه با سلطان محمود

آن شنودی که بود چون در خورد
آنچه با میر ماضی آن زن کرد
شاه شاهان یمینِ دین محمود
که از او گشت زنده رادی و جود
کان زن او را جواب داد دُرشت
که به دندان گرفت ازو انگشت
عاملی در نسا و در باوَرد
قصد املاک و چیز آن زن کرد
خانهٔ زن به قصد جمله ببرد
چون برد جامهٔ عرابی کرد
زن گرفت از تعب رهِ غزنین
بشنو این قصّه و عجایب بین
کرد انهی به قصّه سلطان را
به شفیع آورید یزدان را
که ز من عامل نسا املاک
بستد و من شدم ز رنج هلاک
شاه چون حال پیرزن بشنید
پیرزن را ضعیف و عاجز دید
گفت بدهید نامه‌ای گر هست
تا ز املاک زن بدارد دست
نامه بستد سبک زن و آورد
شادمانه به عامل باورد
که به زن جمله ملک باز دهد
زن بیچاره را جواز دهد
با خود اندیشه کرد عامل شوم
که کنم حکم زن چو حکم سدوم
زن دگرباره بر ره غزنین
نرود من ندارمش تمکین
نه به زن باز داد یک جو خاک
نه ز شاه و الهش اندُه و باک
زن دگر باره رای غزنین کرد
بنگر تا چه صعب لعب آورد
قصّه بر شاه داشت بار دگر
خواست از شاه خوب رای نظر
به تظلّم ز عامل باورد
بخروشید و نوحه پیش آورد
گفت سلطان که نامه‌ای بدهید
رسم و آیین بد دگر منهید
گفت زن نامه برده‌ام یکبار
لیک نگرفت نامه را بر کار
بود سلطان در آن زمان مشغول
سخنِ پیرزن نکرد قبول
گفت سلطان که بر من آن باشد
که دهم نامه تا روان باشد
گر بر آن نامه هیچ کار نکرد
آن عمیدی که هست در باورد
زار بخروش و خاک بر سر کن
پیش ما وز حدیث بی‌سر و بُن
زان سبک گفت ساکن ای سلطان
چون نبردند مر ترا فرمان
خاک بر سر مرا نباید کرد
نبود خاک مر مرا در خورد
خاک بر سر کسی کند که ورا
نبود بر زمانه حکم روا
بشنید این سخن ز زن سلطان
شد پشیمان ز گفت خود به زمان
گفت کای پیرزن خطا گفتم
کز حدیث تو من برآشفتم
خاک بر سر مرا همی باید
نه ترا کاینچنین همی شاید
که مرا مملکت بود چندان
که در آن ملک باشدم فرمان
به ایاز آن زمان سبک فرمود
که سخن بیش از این ندارد سود
زی غلامان سبک یکی بگزین
که رود زی نسا چو باد برین
که بود مرو را سواری بیست
بنگرد کاین عمید ابله کیست
کار بر مرد بد بگیرد سخت
پس مرو را فروکند به درخت
نامه در گردن وی آویزد
تا ز بد هرکسی بپرهیزد
بس منادی زند به شهر درون
کانکه از حکم شاه رفت برون
سر بپیچید و ضال و عاصی گشت
گرد خود رایی و معاصی گشت
مر ورا این سزا بود ناچار
تاندارد رضای سلطان خوار
رفت میری بدین مهم در حال
کُشت مرد فسادجو به نکال
عامل ابله از چنان کردار
جان به بیهوده کرد در سرِ کار
بعد از آن حکم شاه نافذ گشت
شیر با گور آب خورد به دشت
شاه را حکم چون روان باشد
عالم از عدل او جنان باشد
پس اگر حکم او نباشد جزم
نکند هیچکس به ملکش عزم
امر سلطان چو امر یزدانست
سایهٔ ایزد از پی آنست
لفظ مهتر که گفت از پی شاه
هست سلطان همیشه ظلّ اللّٰه

حکایة فی عفوالملک و عدله

احنف قیس بهر جمعی اسیر
گفت کین بستگان برِ تو امیر
گر بحقند بسته حلمت کو
ور خود از باطلند علمت کو
عفو کان هست اصل دینداری
از برای چه روز می‌داری
تو ظفر خواستی خدایت داد
او ز تو عفو خواست ناری یاد
هست نزد خدای و خلق ای شاه
شکر قدرت قبول عذر گناه
علم او نوش حلمشان بچشید
علم او بار جُرمشان بکشید

در وصف بدان گوید

من ندانم ز جملهٔ اشرار
پُر گناهی چو بی‌گناه‌آزار
جز سیه روی وقت بیدادی
نکند همچو زنگیان شادی
شغل دولت که از ستم سازی
چه بود جز که گرگ و خرّازی
چون ز داد و ز رای خویشی شاد
چون کنی بر فرود خود بیداد
هرکه اندر جهان ستم جویند
دد و دیوان آدمی‌رویند
خلق سایه است و شاه بد پایه
پایهٔ کژ کژ افکند سایه
روزگار ار درد و گر دوزد
از دل شاه عادل آموزد
سایه ایزد است شاه کریم
راست باش و مدار از کس بیم
بد و نیکی که در ستور و ددست
از دل شاه نیک و شاه بدست
گردد از داد شاه کسری وش
سیر بُستان چو شیر پستان خوش
شود ار جور شه کند دیدار
مرد بازاری از تره بیزار
هرکه او بی‌گناه ترساند
دان که در جای ترس درماند
ظالم ار مال و جان خلق ببرد
نه هم آخرش می بباید مُرد
گرچه امروز ز ابلهی ستهد
گور و محشر جواب او بدهد
نیست بر ظالم از تن و زن و مال
جز مگر خونش ایچ چیز حلال
شاه غمخوار نایب خردست
شاه خونخوار مرد نیست ددست
مرد غمخوار مردِ دین باشد
هرکه او غم خورد چنین باشد
رنجه دارنده کم زید چو مگس
هست کم رنج از آن زید کرگس
شرهش هیچ جان چو رنجه نداشت
عدل او جان او بدو بگذاشت
هرکرا رنجه داشتن دین است
تن او نیست تن که تنّین است
عمر رنجور دیرتر ماند
رنجه دارنده زود درماند
خشم را بر خرد سوار مدار
خرد خویش را تو خوار مدار
بی‌خرد آب کرد پاسخ نان
با خرد کی خرد چنین سخنان
هرکه را خشمش از خرد بیشست
خلق ازو و او ز خلق دل ریشست
خشم چون تیغ و حلم چون زر هست
تو مهی آن گزین ز به که بهست
ای شهنشه در این سرای غرور
بخور این شربت شرابِ طهور
چون مه از تو نیافرید خدای
تو به از خلق بندگیش نمای

حکایت در عدل سلطان

گفت روزی حکایتی پیری
که مرا بُد نشانهٔ تیری
کاندر آن روزگار شاهی بود
عالم عدل را پناهی بود
داد و انصاف و عدل گستردی
هرکسی بر ز بِرّ او خوردی
گفت روزی به رهزنی در تاخت
دید در بند کرده کاله و ساخت
بندیی چند دید بسته به بند
دزد گریان و بندیان زان خند
زود نزدیک راهزن رفتش
دُر تحقیق راهزن سفتش
گفتش این خنده و گرستن چیست
واین چنین مال و بند بستهٔ کیست
گفت ما راست این گرستن زار
که چنین نعمت از یمین و یسار
گِرد کردند از حرام و حلال
جمع کردند زرّ و کاله و مال
رخت بر باد گشته در بندند
برخود و عادلان همی خندند
ظلم شد عدل و روز شد شب ما
زان همی نشنوند یاربِ ما
عادلانیم لیک با فن خویش
بند برداشتیم از تن خویش
هرکه او عدل خویش بگذارد
ظالمی را خدای بگمارد
تا برآرد ز مال و جانش دمار
ظلم او را به ظلم سازد کار

در خون ناحق ریختن حکایت مأمون

چون تبه شد خلافت مأمون
ریخت مر خلق را به ناحق خون
کرد بر آل برمک آن بیداد
کهکسی زان صفت ندارد یاد
یحیی بیگناه را چو بکشت
گشت بر وی زمانه تنگ و درشت
مادری داشت یحیی مظلوم
پیر و عاجز ز کام دل محروم
جفت اندوه گشته اندر دهر
عیش شیرین بر او شده چون زهر
باز گفتند حال مأمون را
عرضه کردند حال محزون را
که دعای بدت همی گوید
ملکتت را زوال می‌جوید
دل او خوش کن و ز حقد بکاه
باز خواه از عجوزه عذرِ گناه
رفت مأمون شبی ز خلق نهان
برگشاده به عذر جرم زبان
درِّّ و گوهر بسی بدو بخشید
راه و سامان کار خود آن دید
گفتش ای مادر آن قضایی بود
چون قضا رفت زاری تو چه سود
بعد از این کارهای با هُش کن
وز دعای بدم فرامُش کن
گرچه یحیی نماند و یافت گزند
من ترا ام به جای او فرزند
من به جای ویم تو دل خوش دار
حقد و کین و دعای بد بگذار
مادر پیر داد کار بداد
در زمان پیش وی زبان بگشاد
گفت کای میر باز ده خبرم
من به شخصی چگونه غم نخورم
که ورا چون تویی عوض باشد
راست چون جوهر و عرض باشد
با بزرگی که آمدت حاصل
هم نباشی به جای وی در دل
چون وییی را به گور نتوان کرد
که بُوَد مادرش ز انده فرد
چون تویی با هزار حشمت و جاه
نیست ما را به جای آن دلخواه
این چنین لفظ چون دُر شهوار
یادگار است زان زن بیدار
گشت از آن یک سخن خجل مأمون
بعد از آن خود نریخت هرگز خون

التمثّل فی عصمة قتل المظلوم

همچنین شاه ماضی با جود
ناصرِ دین سرِ کرم مسعود
گشت بر بوالحسین میمندی
متغیر ز چونی و چندی
رفع کردند مر ورا در کار
از شیانی درم هزار هزار
عاقبت کشته شد بناحق و جور
هیچ نابوده کار او را غور
مادری پیر داشت بس عاجز
که نبودی دعاش را حاجز
شاه را گفت مُفسدی احوال
که کند مُرغوار به جان تو زوال
دل این زن به عذرها خوش کن
کینه را در دلت میفکن بُن
شاه یک شب سحرگهی برخاست
برِ زن رفت و عذر رفته بخواست
گفت بد کردم و پشیمانم
زین سبب بد مخواه برجانم
رفتنی رفت وین قضا بشتافت
تیر بگذشته چون توان دریافت
نیز بر من دعای بد تو مکن
بودنی بود در نورد سخن
پیرزن گفت کی جهان را شاه
از منی زین سبب تو عذر مخواه
چون کنم من دعای بد حاشا
یا زنم مُرغوای بد حاشا
میرِ ماضی بدو همی دنیی
داد و ت نیز دادیش عقبی
دنیی و عقبی از شما داریم
حق این کی بخیره بگذاریم
یافتست از تو و پدر پسرم
دنیی و عقبی این غم از چه خورم
به تلافی مال دنیی و دین
کی کنم خیره ای ملک نفرین
او جهان داد و تو شهادت و اجر
نیست جای غم و ملامت و زجر
نیست اندیشه‌ای ز من بحلی
از توام نیست زین سبب خجلی
حاش‌للّٰه که من بدت گویم
یا زوال کمالِ تو جویم
شاه آزاده این سخن بشنید
پیرزن را به مادری بگزید
زان خجالت به دل پشیمان شد
چشمش از حال رفته گریان شد
خون ناحق نگر نریزی هیچ
ورنه نار جحیم را ببسیچ
خون ناحق ز کارهاست بتر
خون ناحق کندت زیر و زبر

حکایت در حلم و بردباری نوشیروان

حاجبی بُرد جام نوشروان
دید آن شاه و کرد ازو پنهان
دل خازن ز بیم شه برخاست
جام جُستن گرفت از چپ و راست
خازن از بیم جان خود بشتاب
هرکسی را همی نمود عذاب
جان خازن بتافت از پی جام
گشت از بیم شاه خون‌آشام
به امید و به راحت و غم و درد
هرکسی را مطالبت می‌کرد
شاه گفتش مرنج و باد مسنج
بی‌گنه را مدار در غم و رنج
دل خود را به جای خود بازآر
بی‌گنه را بدین گنه مازار
چیست بهتر ز خیره جوشیدن
پرده‌ای بر گناه پوشیدن
کانکه برداشت جام ندهد باز
وانکه دانست فاش نکند راز
شاه روزی میان رهگذری
دزد خود را بدید با کمری
کرد اشارت به خنده بی‌باری
کین از آن جام هست گفت آری
آنت بخشودن اینت بخشیدن
آنت پاشیدن اینت پوشیدن
گبری از دزد برگرفت آن را
نیم از آن بس بُوَد مسلمان را
چکنی پس چو دست رس داری
تو و آزردن و ستمگاری
قفس از جور تو چو بشکستم
رستمی تو من از ستم رَستم
هیچ کوته مدار از این و از آن
به زیان و به سود دست و زبان
به زبان می خراش جانها را
به تبر می‌تراش کانها را
آخرالامر از این خراش و تراش
بانگ مرگت شود به عالم فاش
ظالمی کو به جور شد موصوف
جور او شانه گشت و جان تو صوف
گِرد او بهر نان و آب مگرد
خونش خور گر حلال خواهی خورد
خون صورت همی نگویم من
تو بهانه مریس و کفر متن
خون او خور تو از دعای سحر
که دعای سحر به از خنجر
شاه چون عادلست باید بود
با سپاه و رعیّت از پی سود
روز روشن به جود کوشیدن
شب تاری به راز پوشیدن

در عدل پادشاه و صفت آن

عدل کن زانکه در ولایت دل
دَرِ پیغمبری زند عادل
در شبانی چو عدل کرد کلیم
داد پیغمبریش اله کریم
تا شبانی نکرد بر حیوان
کی شبان گشت بر سرِ انسان
عدل در دست آنکه دادگرست
ناوک مرگ را قوی سپرست
مرگ را هیچ ناید از عادل
زانکه دارد ز عدل عادل دل
شاه پُر دل ستیزه کار بود
شاه بد دل همیشه خوار بود
شاه عادل میان نیک و بدست
تیز و ظالم هلاک خلق و خودست
بر میانه بود شه عادل
نبود شیرخو نه اشتر دل
ملک را شاه ظالم پُر دل
به ز سلطان عاجز عادل
داد کس شاه عاجز با داد
نتواند ستد نه یارد داد
شاه جایر ز ملک و دین تنهاست
جان به انصاف طبع در تنهاست
دل شه چون ز عجز خونابه‌ست
او نه شاهست نقش گرمابه‌ست
عدل شه نعمت خداوندست
جور او پای خلق را بندست
شاه عادل چو کشتی نوحست
که ازو امن و راحت روحست
شاه جایر چو موج طوفانست
زو خرابی خانه و جانست
باشد اندر خراب و آبادان
عدل شه غیث و جور شه طوفان
طالب شاه عادلست جهان
تو نیت خوب کن جهان بستان
هرکه دارد به داد و دین عالَم
به خدا ار بود ز مَهدی کم
کو نه مهدی به سست عهدی شد
او بدین و به داد مَهدی شد
تو بری شو ز جور و بدعهدی
کافرم گر نخوانمت مَهدی
فرّ انصاف و زیب شید یکیست
بیخ بیداد و شاخ بید یکیست
ساختن راست شید بر گردون
سوختن راست بید بر هامون
با ستم سور مملکت شوریست
بی‌الفـ نقش داوری دوریست
پادشاه مسلّط و مغرور
از خدای و ز خلق باشد دور
از خدای و اجل بی‌آگاهی
ایمن از ناوک سحرگاهی
ای بسا تاج و تخت مرجومان
لخت لخت از دعای مظلومان
ای بسا رایت عدو شکنان
سرنگون از دعای پیرزنان
ای بسا تیرهای گنجوران
شاخ شاخ از دعای رنجوران
ای بسا نیزه‌های جبّاران
پار پار از دعای غم خواران
ای بسا باد و بوش تکسینان
ترت و مرت از دعای مسکینان
ای بسا بادگیر و طارم و تیم
زیر و بالا ز آب چشم یتیم
ای بسا رفته ملک پر هنران
زار زار از دعای بی‌پدران
آنچه یک پیرزن کند به سحر
نکند صد هزار تیر و تبر

حکایت در عدل و سیاست و جود پادشاه

روزی از روزها به وقت بهار
رفت محمود زاولی به شکار
دید زالی نشسته بر سرِ راه
رویش از دود ظلم گشته سیاه
بر تن از ظلم و جور پیراهن
از گریبان دریده تا دامن
هر زمان گفتی ای ملک فریاد
چیست این ظلم و چیست این بیداد
چاوشی رفتا تا کند دورش
دید از دور شاه و دستورش
راند محمود اسب را برِ زال
تا همی باز پرسد آن احوال
کاین چه آشوب و بانگ و فریادست
باز گو کز که بر تو بیدادست
گنده پیر ضعیف تیره روان
آب حسرت ز دیده کرد روان
گفت زالی ضعیف و درویشم
کس نیازارد از کم و بیشم
پسری دارم و دو دختر خُرد
پدر هر سه شد دو سال که مرد
از غم نان و جامهٔ ایشان
می‌دوم بر طریق درویشان
خوشه چینم به وقت کِشت و درو
ارزن و باقلی و گندم و جو
سال تا سال از آن بُوَد نانم
تا نگویی که من تن‌آسانم
بر من از چیست جور تو پیدا
آخر امروز را بُوَد فردا
چند از این ظلم و رعیت آزردن
مال و ملک یتیمگان خوردن
بودم اندر دهی مهی مزدور
از برای یکی سبد انگور
دی سرِ ماه بود و من ز نشاط
بستدم مزد تا روم به رباط
پنج ترک آمد از قضا پیشم
خواند از ایشان یکی برِ خویشم
بگرفت آن سبد ز گردن من
من برآوردم از عنا شیون
دیگری آمد و زدم چوبی
تا زمن برنخیزد آشوبی
گفتم این کیست وین که شاید بود
کو برآورد از تن من دود
گفت جاندار شاه محمودست
زین جَزَع مر ترا چه مقصودست
بر خود و جان خود مخور زنهار
راه را پیش گیر و بانگ مدار
من ز گفتار وی بترسیدم
راه اشکار تو بپرسیدم
به سرِ راه تو دویدم تفت
از من آرام و صبر جمله برفت
من ترا حال خویش کردم درس
از دعای من ضعیف بترس
گر نیابم ز نزد تو من داد
در سحر نزد او کنم فریاد
آه مظلوم در سحر بیقین
بتر از تیر و ناوک و زوبین
در سحرگه دعای مظلومان
نالهٔ زار و آه محرومان
بشکند شیر شرزه را گردن
درکش از ظلم خسروا دامن
آنچه در نیم شب کند زالی
نکند چون تو خسروی سالی
گر تو انصاف من نخواهی داد
روزی از ملک خود نباشی شاد
این چه بیرسمی و ستمگاریست
وین چه فرعونی و چه جبّاریست
گرت در ملک عادلی بودی
باد کاهی ز من نبربودی
آخر از حشر یاد باید کرد
شاه را عدل و داد باید کرد
تخت سلطان چه تو بسی دیده‌ست
داد و بیداد هرکس اشنیده‌ست
بگذرد دور عمر تو ناگاه
بر سرِ دیگری نهند کلاه
خورد او مال و تو حساب دهی
اندر آن روز چون جواب دهی
اندر آن روز کی رسد فریاد
مر ترا هیچ بنده و آزاد
ماند محمود زاولی حیران
اندر آن گنده پیر چیره زبان
زار زار از حدیث او بگریست
گفت ما را چنین چه باید زیست
تا نیارد که از رزی انگور
سوی خانه برد زنی مزدور
روز حشر آخر این بپرسندم
بنگر از جهل من چه خرسندم
ملک اگر هست یا نه این چه غمست
بر من این غم ز نام من ستمست
خصم من گر همین زن پیرست
در قیامت مرا چه تدبیرست
زن نگردد اگر ز من خشنود
در قیامت چه زار خواهد بود
گفت آخر نگر کیند ایشان
که نمایند رنج درویشان
زال را پیش خواند و گفت بگوی
آنچه باید ترا مراد بجوی
زار بگریست زال و گفت ای شاه
گرچه دستم ز مال شد کوتاه
به خدا ار به من دهی صد گنج
برنخیزد ز جان من این رنج
خسرو از بهر عدل باید و داد
ورنه هرکس ز پشت آدم زاد
تا چه باید که چون تو باشی شاه
بادی از پیش من رباید کاه
خورد سوگند شهریار جهان
به خدا و پیمبر و قرآن
گفت هر پنج را برآویزم
اسب از اینجای پس برانگیزم
زود هر پنج را بیاوردند
حلقشان سوی ریسمان بردند
هریکی را به گوشه‌ای آویخت
لشکر از دیدگان همی خون ریخت
زال را گفت هان شدی خشنود
از تو بر رهزنان نصیب این بود
باغی از خاص خود بدو بخشید
تا ازو جود و عدل هردو بدید
خسرو کامران چنین باید
تا ازو ملک و دین برآساید
هرکه در ملک و دین چنین باشد
درخور حمد و آفرین باشد
دست انصاف تا تو بگشادی
این جهان بست کلّهٔ شادی
گر تو نیکی کنی جزا یابی
در جهان جاودان بقا یابی

حکایت

شحنه‌ای در دهی شبی سرمست
پای مرغ معلّمی بشکست
روز دیگر معلّم بی‌دین
پیش بت رفت تا کند نفرین
وین سخن گشت منتشر در ده
باز گفتند این سخن کِه و مِه
برد صاحب خبر به نوشروان
قصّهٔ مرغ و شحنه و رُهبان
کس فرستاد از آنِ خویش به راه
تا بیاورد هردو را برِ شاه
بار داد و به جای خود بنشست
دل و جان اندرین سخن پیوست
هردو را پیش خواند و مرغ بخواست
شحنه را گفت اگر نگویی راست
گنه مرغ بی‌زبان ز چه بود
من برآرم ز روزگار تو دود
آنکه جان دارد و زبانش نیست
تو چه دانی که رنج جانش نیست
بشنو از من تو این سخن به درست
هان و هان تا نگیری این را سست
آن یکی پای او چو پای تو بود
ایزد از من شود بدان خشنود
که کنم پای تو چو پایش خُرد
خون شحنه به تن درون بفسرد
گرز انداخت ناگهان از دست
شحنه را هر دو پای خُرد شکست
برگرفتند شحنه را از جای
در سرِ دست خویش کرده دو پای
شد معلم خجل ز کردهٔ خویش
از خجالت فکند سر در پیش
از مکافات زی جزا پرداخت
راهب شور بخت را بنواخت
عوض مرغ بره‌ای دادش
بر معلّم پدید شد دادش
تا قیامت ز عدل نوشروان
یاد از آن آورند پیر و جوان

فی معانی القاضی الجاهل الظالم

آن شنیدی که در دهی پیری
خورد ناگه ز شحنه‌ای تیری
رفت در پیش قاضی آن درویش
گفت بنگر مرا چه آمد پیش
شحنه سرمست بود در میدان
تیری افکند و زد مرا بر جان
قاضی او را بگفت از سرِ خشم
قلتبانا نگه نداری چشم
تیر شحنه به خون بیالودی
تا مرا درد سر بیفزودی
جفت گاوت به شحنهٔ ده ده
وز چنین دردسر به نفس بجه
تا دل شحنه بر تو گردد خوش
ورنه اندر زند به جانت آتش
گفت گشتم به حکم تو راضی
چون بُوَد خشم شحنه و قاضی
ای ملک سیرت ملک سیما
ملک دنیا به تست درد و دوا
زین چنین قاضیان هرزه درای
خلق را گوش کن ز بهر خدا

در کفایت و رای پادشاهی

شاه شاهان یمینِ دین محمود
که جهان را به عدل بُد مقصود
شاه غازی یمین دین خدای
که بُد او در زمانه بار خدای
یافته دین احمد تازی
سرفرازی بدان شه غازی
روزی اندر دلش فتاد هوس
که سوی رومیان فرستد کس
ملک روم را کند آگاه
که منم بر زمانه شاهنشاه
گفت بر درگهم کدام کس است
کهمر این کار را به علم بس است
اختیار اوفتادش از فضلا
خواجه بوبکر سیّدالندما
آن به هر علم حیدر ثانی
آنکه خوانی ورا قهستانی
کرد حاضر ورا و حال بگفت
راز خود زان نکو سیر ننهفت
گفت خواهم که سوی روم شوی
برِ آن خیره رای شوم شوی
بگزاری ز من یکی پیغام
برسانی به شرط خویش سلام
پس بگویی که حمل ما بفرست
زر و دیبا و دُر بدین فهرست
ورنه جنگ ترا بسیچم زود
از تو و ملک تو برآرم دود
گفت بوبکر بنده فرمانم
باد برخی جان تو جانم
گفتنی گفته شد بدو یکسر
همه پیغامها ز خیر و ز شر
کس فرستاد پس شبی سلطان
که برو خواجه را برِ من خوان
کرد حاضر ورا و پیش نشاند
سخن از هر نمط برش می‌راند
پس بگفتش که گر در آن محفل
رومیان آورند با تو جدل
گوید ای مرد تا کی این هذیان
شرم ناید ترا ز شاه جهان
در چنین بارگاه وین دیهیم
ظالمی را همی نهی تعظیم
بنده زادی خود آن محل دارد
که ز وی شاه ما خلل دارد
ظالمی خیره رای هر جایی
چون ورا پیش شاه بستایی
پیش این تخت با بزرگی جفت
سخن ظالمان نباید گفت
تو چه گویی جواب این گفتار
از سرِ لطف نز سرِ پیکار
خواجه بوبکر گفت سلطان را
کای به حق سایه گشته یزدان را
این سخن گر بُدی ز خصم بی‌آب
دادمی گفته را به شرط جواب
لیکن اکنون سخن تو آرایی
هم تو این را جواب فرمایی
گفت سلطان که گر رود این حال
تو بده مر ورا جواب سؤال
که چنین است و حق به دست شماست
لیکن این از جواب گردد راست
بنده زاده است و ظالمست بلی
نیست با تو مرا بدین جدلی
لیکن اندر ممالک این مرد
ظلم جز وی کسی نیارد کرد
کس ندارد به ملک او زَهره
که فزون‌تر خورد وی از بهره
جز ازو ظلم کایناً من کان
نرود هیچ آشکار و نهان
ز اتفاق این سخن برفت به روم
خواجه گفت این سخن بُوَد معلوم
هم بر آن سان جواب ایشان داد
صد در از رنج بر ملک بگشاد
چون سخن جملگی مکرّر گشت
رومیان را بیان مقرّر گشت
چون شنید این سخن عظیم‌الرّوم
کرد دستور خویش را معلوم
کین سخن باز هم از آن نمطست
نه چو دیگر سخن حدیث بطست
شد خجل زان جواب و گشت خموش
گشت در گوش او چو حلقهٔ گوش
شاه باید که وقت خلوت و بار
در همه کارها بود بیدار

حکایت اندر حلم و سیاست و تحمّل پادشاه از رعیت

گفت یک روز کوفیی به هشام
کای ز ما همچو شیر خون آشام
زنده باشیم جان ما تو خوری
چون بمیریم مال ما تو بری
شد از این دست جور سخت کمان
عالمی سست پای و سرگردان
تو در این دَور جور سلطانی
کار بر وفق طبع می رانی
سیم درویش و بیوه آوردی
حلقهٔ فرج استران کردی
شهر از این ظلم و جور گشت خراب
خلق از این آفتاب شد سیماب
مردمان قفل و پرّه بنهادند
تا کلید جهان ترا دادند
روستا پُر ز بی‌نوایی تست
هرکجا مسجدی گدایی تست
نه همی تا ابد نخواهی زیست
پس بدین پنج روزه ملک این چیست
ای به باطل ز دیو بُرده سبق
سایهٔ باطلی نه سایهٔ حق
روز محشر بگو چه عذر آری
زین تکبّر به خلق و جبّاری
با چنین جور در ولایت تو
مه تو و مه سپاه و رایت تو
بر سرِ ما در این سپنج سرای
کارساز و نگاهبان خدای
گر تویی پس مکش ز ما رگ و پی
ور خداییست شرم‌دار از وی
مر ترا بر جهان بدان بگماشت
که بدِ ظالمان ز ما برداشت
چون تو بر خلق جور و ظلم کنی
بیخ عدل از میان ما بکنی
زاب چشم من گدای بترس
ورنه از آتش خدای بترس
دل درویش ناشکیبا شد
تا لباس تو خزّ و دیبا شد
در دل بیوه نالش کشکین
تو پس پشت بالش مشکین
خوان ما از تو شد سیاه چو شب
نان تو گر سپید شد چه عجب
این چه مستیست از بخار دو دُرد
که نه چون دیگران نخواهی مرد
چند خواهی به درد ما را سوخت
که نه ما را خدای بر تو فروخت
پیش هشام کوفی از ضجری
این بگفت و به های های گری
گرم شد زان حدیث سرد هشام
لیکن از حلم نوش کرد آن جام
گفت خواهند کهتران انصاف
لیک نز روی جهل و استخفاف
آن شنودم من از تو این دیدم
آنت بخشودم اینت بخشیدم
لیک زین پس چو دادخواهی خواست
به تأمّل نگاه کن چپ و راست
ستم از مصلحت نداند عام
انتقام از ادب نداند خام
کانکه او دانش و خطر دارد
مالش شاه تاج سر دارد
آفتاب اصل جنگ و گنج آمد
گرچه خفاش ازو به رنج آمد
آفتابی که بر جهان گردد
بهر خفاش کی نهان گردد
ای که اقبال شاه دیدستی
الظفر الظفر شنیدستی
هم ببین خشم شاه در هر دم
الحذر الحذر همی خوان هم
هر زمان پیش شاه داد و ستم
چار قُل بر چهار طبع بدم
شاه اگر خواندت گریز مجوی
ور براند ره ستیز مپوی
با خرد را ز شه صبوری به
بی‌خرد را ز شاه دوری به
به جدل در حدیث شه ماویز
تیغ تو کند به که خسرو تیز
هرکه بی‌عقل صدر شاهان جُست
پیل بر ناودان بود به درست
کاوّل صف بر آنکسی ماند
کاخر کارها نکو داند
مال بهر زمانه دار نگاه
خرد از بهر پاس خدمت شاه
زانکه بهر قوام تخت و کلاه
بس فریضه بُوَد سیاست شاه
کز پی نظم این گلین مفرش
بَرِ بادست و پای آب آتش
ای برادر تو پند من بشنو
وز ز من نشنوی سه که به دو جو

حکایت در عفو پادشاه

آن شنیدی که گفت نوشروان
مطبخی را به وقت خوردن نان
چون برو ریخت قطره‌ای خوردی
گفت هیهات خون خود خوردی
زین گنه مر ترا بخواهم کشت
تابم از خشم می‌رود در پشت
مطبخی چون شنید این گفتار
شد خلیده روان و رفت از کار
در زمان ریخت چون همه مردان
کاسه اندر کنار نوشروان
گفت عذر تو از گنه بگذشت
زخم شمشیر بینی و سر و تشت
ای سیه روی این چه اسپیدیست
گفت ای شاه وقت نومیدیست
گنهم خُرد بود ز اوّل حال
کشتن از بهر آن چو بود محال
بر گناهم گناه بفزودم
بر تن و جان خود نبخشودم
تا نپیچند خلق بر انگشت
که یکی را برای هیچ بکشت
تو نکو نام زی که من مُردم
بدی از نام تو برون بُردم
گفت خسرو که نیست کردارت
در خور نکته‌های گفتارت
زشت کاری و خوب گفتاری
از تو آموخت چرخ پنداری
فعل تو من به گفت تو دادم
شاد زی تو که من ز تو شادم
داد خلعت به ساعتش بنواخت
زانکه معنی این سخن بشناخت
خوش سخن باش تا امان یابی
وقت کشتن خلاص جان یابی
اوّل آن به که مستمع طلبی
که ندانند هندوان عربی
سخن از مستمع نکو گردد
کهنه از روزگار نو گردد
هرکه در بصره هندوی گوید
چهره از خون دل همی شوید
ای شهنشاه عالم عادل
جان دشمن بکش ز اکحل دل
بکن از تیغ هندی ای خسرو
ملکت کهنه را چو گلشن نو

اندر معنی بیداری ملوک و سلاطین و حفظ و بخشش ایشان

شاه محمود زاولی به شکار
رفت روزی ز روزگار بهار
با گروهی ز خاصگان سپاه
کرد نخچیر شاه داد پناه
از برِ شاه آهویی برخاست
که به جستن تو گفتیی که صباست
گرم کرد اسب شاه از پی صید
تا کند مر ورا سبکتر قید
بارهٔ شاه هرچه بیش شتافت
گرد صید دونده کمتر یافت
تا جدا گشت شه ز لشکر خویش
پی آهو ندید در برِ خویش
در پی صید چونکه شد حیران
سوی لشکر ز ره بتافت عنان
بود بیران دهی به ره اندر
از عمارت درو نمانده اثر
شاه را آبدست حاجت کرد
سوی بیرانه ده ارادت کرد
راند باره در آن ده ویران
چون سوی صید آهوان شیران
آمد از بارگی فرو چون باد
اسب دربست و بند خویش گشاد
چونکه فارغ شد از مراد برفت
تا به لشکر رود چو باد بتفت
پس چو نزدیک باره آمد شاه
سوی دیوار باره کرد نگاه
رخنه‌ای دید اندر آن دیوار
خرقه‌ای اندر آن سیاه چو قار
گوشهٔ خرقه از شکاف به در
باد می‌برد زیر و گاه زبر
سر تازانه خسرو اندر آخت
خرقه زان جایگه برون انداخت
خرقهٔ کهنه بر زمین افتاد
بود پوسیده بند او بگشاد
پنج دینار بُد در او موزون
مُهر او کرده نام افریدون
شاه از آن گشت شاد و داشت به فال
با همه خسروی و عزّ و جلال
برگرفت و نهاد اندر جیب
زان گرفتنش هیچ نامد عیب
سیم را چون خدای کرد عزیز
پس تو لابد عزیز دارش نیز
مر عزیزی که یار داری تو
خوار گردی چو خوار داری تو
اندر آن جایگاه بیش نماند
باره را بر نشست و تیز براند
به سلامت بسوی لشکرگاه
باز شد با مراد خرّم شاد
خواست دینار شاه پنج هزار
کرد با آن دُرست یافته یار
جمله را شه به سایلان بخشید
از چنان شه چنین طریق سزید
شاه از آن پس چو زی شکار شدی
هوس آن وطنش یار شدی
اسب راندی در آن خرابه چو باد
کردی آن روزگار و آن زر یاد
هرکه او خرّمی ز جایی دید
طبعش آن جایگاه را بگزید
چون بدان جایگاه باز رسید
خرّمی در دلش فراز رسید
تا نبیند دلش نیارامد
زانکه دل با مراد یار آمد
خواجه این خرده را مگردانی
خو پذیر است نفس انسانی

فی حفظ اسرارالملک و کفایته و کتمانه

با سلاطین چو گفت خواهی راز
وقت آنرا بدان چو وقت نماز
کن مراعات شاهِ بدخو را
چون زن زشت شوی نیکو را
شه چو بر داردت فکندش باش
چون ترا خواجه خواند بنده‌ش باش
دستت از داد پایگاه بنه
ور ترا سر دهد کلاه بنه
هر سری کو ز شه کله جوید
پای خود زان میان ره جوید
پادشاه ار ترا برادر خواند
دان که در قعر دوزخت بنشاند
چون بگفت این ملوک‌وار سخن
پس به خود گفت هوش‌دار ای تن

در پند و نصیحت پادشاه گوید

همه خلق آنچه ماده وانچه نرند
از درون خازنان یکدگرند
گر دهی نیک نیک پیش آرند
ور کنی بد بدی نگهدارند
زانکه از کوزه بهر عادت و خو
بترابد گلاب و سرکه درو
خویشتن را همی نکو خواهی
وز بد دیگران نه آگاهی
تو که از کرمکی بیازاری
چه کنی با دگر کسی ماری
صبر کن بر سفاهت جاهل
تا شوی سایس ولایت دل
پند عاقل به آخر کارت
کند ار کند تیز بازارت
هست پندت نگاه دارنده
همچو می ناخوش و گوارنده

در حلم پادشاه و احتمال از زیردستان

بشنو تا ابوحنیفه چه گفت
صفّهٔ عقل خویش را چون رُفت
که سفیهی چو داد دشنامش
گشت خامش ز گفتن خامش
گفت از این ژاژ او چه آزارم
آنچه او گفت بیش بنگارم
گر چنانم بشویم آن از خود
ورنه‌ام با بدی چه گویم بَد
زو بهم چونکه عیب خود جویم
ورنه چه او چه من که بد گویم
مرد دین‌دار همچنین باشد
کز برون وز درونش دین باشد
نه خرد جُستن مراد خودست
از دو بد به گزین کنی خردست
گرچه با خام طبع تو نپزد
تو چنان زی برو که از تو سزد
گر کسی عیب تو کند بشنو
وآنچه عیبست جملگی بدرو
باغ دل را تو از بدی کن پاک
تا برآید نهال تو چالاک
گر کند عیب از دو بیرون نیست
یا بُوَد یا نه بر دو رای مایست
گر بود عیب آن ز خود بدرَو
ور نباشدت آن سخن به دو جو
گر تو معیوبی آن بشو از هوش
ور نه‌ای ژاژ او میار به گوش
خلق اگر در تو خست ناگه خار
تو گل خویش ازو دریغ مدار
آنکه دشنام دادت از سرِ خشم
خاک پایش گزین چو سرمهٔ چشم
وانکه بد گفت نیکویی گویش
ور نجوید ترا تو می‌جویش
آنکه زَهرت دهد بدو ده قند
وانکه از تو بُرد درو پیوند
وانکه سیمت نداد زر بخشش
وانکه پایت برید سر بخشش
همه را در محلّ خویش بدار
هیچ‌کس را ز خوی بد مازار
تا بوی در کنار وصل و فراق
دفتری از مکارم الاخلاق
هست در دین و ملک ظلم و محال
همچو در جسم و جان و با و وبال

در عدالت و ستم ناکردن

شاه چون بستد از رعیّت نان
نقد شد کلّ من علیها فان
از رعیّت شهی که مایه ربود
بُن دیوار کَند و بام اندود
نان خشکار را ز من ببری
میده گردانی و تو میده خوری
برّهٔ خوان که وجه بابزنست
از بهای فروخ بیوه زنست
ملک ویران و گنج آبادان
نبود جز طریق بیدادان
سخت بیخی درخت از بادست
گنج پُر زر ز ملک آبادست
ملک آباد به ز گنج روان
شادی دل ندارد ایچ روان
ابر چون زُفت گشت در باران
شد ستم‌کش روانِ بیوه‌زنان
چون ستد شه عوامل از دهقان
ده ازو رفت و ماند بر وی قان
هرکه امسال آب وَرز ببرد
سال دیگر گرسنه باید مرد
گرگ چون خورد گوسفند همه
چه بُوَد سود از کلاب رمه
گر نخواهی برهنه عورت تن
در گریبان مزن ز بُن دامن
شاه را از رعیّت است اسباب
کام دریا ز جوی جوید آب
آب جوی ار ز بحر بازگری
بحر را زان سپس شَمر شمری
بس به کار آمده است و بس دلخواه
سرخی سیب را سپیدی ماه
هرکه جز شاه کالبدشان دان
شاه جانست و خفته نبود جان
مثل شه سر و رعیّت تن
هردو از یکدگر فزود ثمن
تن بی‌سر غذای زنبورست
سر بی‌تن سزای تنّورست
رونق جان ز عدل شاه بُوَد
مُلک بی‌عدل برگ کاه بُوَد
ترک و ایرانی و عرابی و کرد
هرکه عادلتر است دست او برد
شاه را خواب خوش نباید خفت
فتنه بیدار شد چو شاه بخفت
شاه را خواب غفلتست آفت
همچو بیداریش بُوَد رأفت
بالش کودکان ز خفتن دان
بالش مرد سایهٔ خفتان
فلک از همّت ار چه زه دارد
روز شمشیر و شب زره دارد
شب فلک دارد از ستاره حشر
روز دارد ز آفتاب سپر
کم ز نرگس مباش اندر حزم
چون کنی عزم رزم و مجلس بزم
نرگس از خواب از آن حذر دارد
کههمی پاس تاج زر دارد
شه چو غوّاص و ملک چون دریاست
خفتنش در درون آب خطاست
چون سیه روی بود نیلوفر
شب چو ماهی در آب دارد سر
شه چو در بحر یار خواب شود
تخت او زود تاج آب شود
چون برون شد ز کالبد غم نام
خانه ویران شمار و زن بدنام
کور دل همچو کوز می باشد
تیز مغز و ضعیف پی باشد
لیک محرور را دماغ قوی
تو ز تأثیر کوز می‌شنوی
گور پی بند کیسه پندارد
کور می را هریسه پندارد
عجز رای دلست و قدرت و جاه
خشم و کین و دروغ و بخل از شاه
هرکه بر خشم و آز قاهرتر
اوست بر خصم خویش قادرتر
شاه را در دماغ و بازوی چیر
حزم بد دل بهست و عزم دلیر
اوّل حزم چیست رای زدن
بعد از آن عزم دست و پای زدن
شاه را در خورست حزم درست
ورنه عزمش بود ز غفلت سست
دل و زهره چو نور وام کند
شمس را تیغ در نیام کند
زانکه در کارگاه دولت و دین
عقل بیند به جان حقیقت این
مردی از شاه و خدعه از بدخواه
حمله از شیر و حیله از روباه
حمله با شیر مرد همراهست
حیله کار زنست و روباهست
همچو دریاست شاه خس‌پرور
گهرش زیر پای و خس بر سر
بد نو کشته گنده نیک کُهن
خار باشد به جای خرما بُن
همه روز از برای لقمهٔ نان
این حدیثست و دوکدان زنان
میل ندهم به بد اگرچه نوست
علف خر سبوس و کاه و جوست
خار بُن گرچه رست و بالا کرد
سر او را سپهر والا کرد
تو طمع زو مدار میوه و گل
یار بد هست بابت سر پل
نه ازو میوه خوب و نه سایه
نه ازو سود به نه سرمایه
عامیان صف کشنده همچو کلنگ
لیک زیشان چو باز ناید جنگ
هست در جنگ نیروی عامه
همچو ارزیز گرم بر جامه
کودکان و زنان و حشو سپاه
دل و صف را کنند هر سه تباه
زود خیزاست و خوش گریز حشر
زود زایست و زود میر شرر
شرر تیز تگ جز ابله نیست
زادهٔ او ز عمرش آگه نیست
زیرکانی که زیر کان دلند
گوهر تخم را چو آب و گِلند
در میادین دین و ملک ملوک
از برای نجات و هلک ملوک
یار دل به ز صبر ننهادند
ظفر و صبر هردو همزادند
شه که دون را بلند و والا کرد
مر بلا را بلندبالا کرد
آتشی کاب را بلند کند
بر تن خویش ریشخند کند
از تف آتش گرش برد به فراز
از کف خویش بکشد آبش باز
زشت زشت است در ولایت شاه
گرگ بر گاه و یوسف اندر چاه
لشکری و رعیتی که سرند
نفع را تیغ و دفع را سپرند
شاه بی‌بخشش آفت سپهست
بی‌نیازی سپاه ذل شهست
ای بیاموخته به خاطر دون
تاجداری ز گزدم گردون
چاکرت گر بدست و گر بد نیست
بد و نیکش ز تست از خود نیست
چاکر مرد بد نکو نبود
آب خاکی جز از سبو نبود
هست در دست تو چو تیغ و چونی
تو بدی عیب خود منه بر وی
لشکر از جاه و مال شد بد دل
رعیت از بی‌زریست بی‌حاصل
رعیت از تو چو با یسار شود
از برای تو جان سپار شود
چون نیابد یسار بگریزد
با عدوی تو برنیاویزد
تن که لاغر بُوَد بُوَد منبل
پس چو فربه شود شود کاهل
مردمی با کسی که بی‌اصل است
همچو شمشیر دسته با وصل است
سوی او دل چو خاک در دیگست
نزد او جان چو آب در ریگست
چه به بی‌اصل زر و زور دهی
چه چراغی به دست کور دهی
ای که با دین و ملک داری کار
در شره خوی خرس و خوک مدار
که نکو ناید ار ز من پرسی
خوک بر تخت و خرس بر کرسی
شاه شهری که بی‌خرد باشد
نیک لشکر به نرخ بد باشد
لهو چون مرگ جان ملک برد
ظلم چون ریگ آب ملک خورد
خاک بر باد کینه‌ور باشد
ریگ بر آب تشنه‌تر باشد
شه چو بنشست بر دریچهٔ هزل
ملک بیرون پرد ز روزن عزل
هزل با شاه اگر مقیم شود
خاطرش در هنر عقیم شود
اول نور هست باد هبات
آخر ظلمت است آب حیات

حکایت اندر کار نادانی و بی‌سیاستی پادشاه

به نقیبی بگفت روزی امین
که بران صد پیاده در صف کین
او حدیث امین به جای بماند
بشد و صد سوار در صف راند
چون چنان دید گرم گشت امین
پس بدو گفت کای چنین و چنین
نه درین ساعت ای بدِ بدکار
منت گفتم پیاده بر نه سوار
چون نقیب این سخن ازو بشنید
نیک دانست پاک را ز پلید
گفت بر من ترش مکن بینی
که هم اکنون به چشم خود بینی
کز بدی خویت و ز مردی خویش
هم پیاده شوند و هم درویش
عزم و حزم شهان سوی کِه و مه
آهنین پای و آتشین سر به
بدگهر رای و یار کی دارد
دوزخ آب خدای کی دارد
زر ز آهن عزیزتر زان شد
کاهن از بیم شاه لرزان شد
رای بد ملک و دین روشن را
همچو یار بدست مر تن را

فی تقلیدالملک

کس به تدبیر سفله ملک نراند
نامه در نور برق نتوان خواند
رای کم عقل نور برق بُوَد
خاصه جایی که بیم غرق بُوَد
شاه تا زفت و بی‌خرد نبود
جفت او خود وزیر بد نبود
شاه را آید ارچه شیر ژیان
روز نیک از وزیر بد به زیان
در مشورت نیافت کس مقصود
از دو بی‌اصل سست رای و حسود
زانکه در ملک از این دو ناهشیار
کرگس و جغد را برآید کار
تا دو نحس از چنین دو دیوانه
آن غذی یابد این دگر خانه
پیشکار ملوک بی‌تدبیر
جغد باشد میان خلق خفیر
مرد را علم و حلم باید جفت
ورنه عدل از میان خلق نهفت
ملک بر رای شاه مقصورست
رای او گر قویست منصورست
رای شه جز صواب نپذیرد
باز مردار و موش کی گیرد
پس عطا بخشدش گه و بیگاه
زانکه باشد گزین خلق اله
خواجه را کز ملک عطا نبود
دان که در رای بی‌خطا نبود
مملکت را ثبات در خردست
بی‌خرد مرد همچو غول و ددست
بی‌نوا اگر خطا کند تدبیر
تو خطای ورا ببخش و مگیر

در بینوایی و فقر دبیران گوید

ور دبیر از تو بی‌نوا باشد
دان که تدبیرها خطا باشد
هرکجا کور دیدبان باشد
لاجرم گرگ سر شبان باشد
عقل خندد به زیر دامن در
بر کر خسک و کور سوزن گر
ببرد آب عالم ابرار
مدحت پادشاه آتش خوار
عالم عامل و شه عادل
ملک و دین راست این دل و آن ظل
شاه با صدق آشنا باشد
صدر او صفهٔ صفا باشد
از خطاها دلش جدا باشد
شحنهٔ شرع مصطفی باشد
تا اولوالامر لایقش گردد
کار خافی حقایقش گردد
شیر هنگام صید ظلم نکرد
یک شکم زان شکار بیش نخورد
گرچه گردد اسیر آز و نیاز
به سرِ صید کرده ناید باز
عادل و کم طمع به ملک سزاست
طامع و ظالم از خدای جداست
دین و دولت به شرع و شه زنده‌ست
زین دو شین آن دو دال پاینده‌ست
ملک و ملّت چو پود و چون تارست
آن بدین این بدان سزاوارست
ملتی را که ملک یار نشد
مایهٔ شرع هر دیار نشد
ملک بی‌ملّت آشنای غم است
شاه دین‌دار و ملک جوی کم است
ای به دم جفت عیسی مریم
دام دجّال بر کن از عالم
اندرین روزگار بدعهدی
چیست جز عدل هدیهٔ مهدی
خشک شد بیخ دین و شاخ صواب
دست بگشای اینت فتح‌الباب
شه که عادل بُوَد ز قحط منال
عدل سلطان به از فراخی سال
سال نیکو مطیع عدل شهست
ورنه مر هردو را جگر تبهست
مرد بیمار را که دیده‌تر است
خشکی لب ز آتش جگر است

اندر رادی و حسن سیرت پادشاه

سال قحطی یکی به کسری گفت
کابر بر خلق شد به باران زُفت
گفت کانبارخانه بگشادیم
ابر گر زفت گشت ما رادیم
صبح‌وار از پی ضیا بدمیم
که نه ما در سخا ز ابر کمیم
دیم ما هست اگر دم او نیست
نام ما هست اگر نم او نیست
نم ابر ار ز خلق بگسسته است
دست ما را که در سخا بسته است
نه فلک را به کام بگذاریم
پنج و چار و سه را بینباریم
ابروار از برای ایشانیم
تا بر ایشان گهر برافشانیم
ما سخی‌تر ز ابر و بارانیم
به گه قحط مُعطی نانیم
گنج و انبار ما برای شماست
وین خزاین همه عطای شماست
گرسنه مردمان و کسری سیر
سگ بُوَد این چنین امیر نه شیر
روز پاداش ماه باید شاه
باز بهرام وقت بادافراه
به تهوّر ز گور کور مجوش
به مدارا ز شیر شیر بدوش
مر ترا آمده‌ست چون اشراف
شیر کشتن به خلق آهو ناف
عدل را یار خویش کن رستی
ورنه پیمان و عهد بشکستی
عدل ورز و به گرد ظلم مگرد
ظلم ازین مملکت برآرد گرد
شاه عادل بُوَد به ملک اندر
نایب کردگار و پیغامبر
باز ظالم بود ز آتش و دود
یار دجّال و نایب نمرود

در راستی میان جور و عدل

از عقوبت سه حرف بیش مگیر
با و تا را ز دیو در مپذیر
بر تن از راه رفق بر تن خصم
بشکن از روی خُلق گردن خصم
روی خندان و عفو‌گستر باش
بخروش و به سرزنش مخراش
ناصبوران چو خاک و چون بادند
صابران سال و ماه دلشادند
کار آن پادشا گزیده بُوَد
که حکیم و زمانه دیده بُوَد
فعل نیکان ملقّن نیکیست
همچو مطرب که باعث سیکیست
فکرت آخرست اصل بنا
نظر اوّل است تخم زنا
ماه را پیشه چرخ پیماییست
شاه را کار ملک پیراییست
ملک آلوده مرگ بستاند
ملک پالوده جاودان ماند
زر آلوده کم عیار بُوَد
زر پالوده پایدار بُوَد
دین بی‌لطف شاخ بی‌بارست
ملک بی‌قهر گنج بی‌مارست
ملک را قهر و لطف انبازست
ورنه همچون دهل پر آوازست
پنجهٔ خصم تو غرورپرست
عِرق ایمان تو سرور پرست
حصن دین است ملک خاصه چنین
باز جان و روان شاهی دین

در تعهّد علمای دیندار

علما جز امین دین نبوند
چون نیابند امان امین نبوند
چشم سر ملک و چشم سِر دین است
آن جهان بین و این نهان بین است
این و آن هردو یار یکدگرند
هم خزان هم بهار یکدگرند
ملک و دین را سری که بی‌خردست
راست چون حال دیوچه و نمدست
سدّ خردان ز روی لاد آمد
سدّ دولت سداد و داد آمد
ملک و دین را در این جهان و در آن
صدق و عدل است روی و پشتیوان
شاه را چون سداد نبود یار
ملک او باد دان به ملک مدار
هرکجا صدق دین و دل زنده‌ست
هرکجا عدل، ملک پاینده‌ست
شاه چون جفت داد گشت و سداد
ورنه ملکش بُوَد چو ملکت عاد
نه بگفته است صادق‌الوعدی
کاقتدوا بالذین من بعدی
چون به صدق و به عدل هر دو به هم
عقد بستند کار شد محکم
هردو یکتا شدند از پی سود
بی‌زیان اقتدا درست نمود
نه بمانده است زنده جاویدان
جور مروان و عدل نوشروان
ملک دو جهان به زیر پای آری
گر هوا را ز دست بگذاری
هرکه پرهیزگار و خرسندست
تا دو گیتی است او خداوندست
چون خرد افسر و تقی شد گاه
خواندت جبرئیل شاهنشاه

حکایت در آنکه پادشاه را دل در هوا نباید بستن

یافت شاهی کنیزکی دلکش
شاه را آن کنیزک آمد خوش
هم در آن لحظه‌اش به آب افکند
گفت شه خوب ناید اندر بند
که چو بگشاد زو بلات بُوَد
شه چو در بند ماند مات بُوَد
گفت شه دست برده در دل خویش
نگذارم دو پای در گِل خویش
این کنیزک روان من بربود
در زیانم درآرد از پی سود
پیش تا غرقه گردد از وی تن
غرقه گردانمش به دریا من
تا برد نقش رویش آب صواب
من برم نقش روی او از آب
آنکه آتش برآرد از جگرم
من به آتش چرا فرو نبرم
آنکه بر من خورد به زشتی شام
من خورم بر وی از هلاکش بام
هرکجا هست پادشاهی دل
چه بود مِلک و مُلک مشتی گِل
چه بُوَد ملک پادشاهی کو
زشتی ملک را نهد نیکو
مایه سازد به دست موزهٔ خویش
پای بند نماز و روزهٔ خویش
ستم و زور بر گدایی چند
لاف از چیز بی‌نوایی چند
آنکه جمله‌ش به پشّه‌ای نرزد
خلق بر او و او همی لرزد
دشمنان جان طلب ز صولت او
دوستان نان طلب ز دولت او
تخت او سر فراشته به فلک
زیر حکمش پری و انس و ملک
یار او گرش برگ باشد و ساز
خصم او گرش مرگ باشد باز
خوان جان پیش دشمنان بنهد
لقمهٔ نان به دوستان ندهد
پادشاهان که این چنین باشند
چرخ دولاب و پارگین باشند
همه در دست دیو تن بَرده
بی‌نوا و حرام پرورده
خویشتن شاه خوانده در منزل
در و دیوار و بام و صحنش گِل
شده بر عمر مستعار نفور
همچو بی‌عقل مردم مغرور
ایمنی خود به باد کرده مقیم
تا کسی بو که دارد از وی بیم
راست با خود چو کم شد از وی زور
مگس باشگونه اندر گور
ظلم و بیدادها بسی کرده
خویشتن ز ابلهی کسی کرده
شادمان زانکه نان بیوه زنان
کرده در نیک و بد قضیم خران
نان گاورس و زرّه برباید
خوان خود را بدان بیاراید
وجه مشموم مجلس و میوه
ساخته از وجه خایهٔ بیوه
نان ایتام و غزل دوک عجوز
بستده حرص بیش کرده هنوز
غافل از روز عرض و نفخهٔ صور
مانده از خلد و حوض کوثر دور
به گل اندوده ماه را رخسار
همه قولش چو فعل ناهموار
شاه و عالِم که هردو را حلم است
این اولوالامر و آن اولوالعلم است
ور قدمشان نه در ره امرست
این اوالظلم و آن اوالخمرست
پسر ار چند ناخلف باشد
ملک باید که زیر کف باشد

در عدل نمودن و ظلم کردن

دولت اکنون ز امن و عدل جداست
هرکه ظالم‌تراست ملک او راست
گر همی ملک جاودان خواهی
زیر فرمان خود جهان خواهی
باش چون آفتاب ناغمّاز
به زبان کوته و به تیغ دراز
عشرت آمد که می‌گزین مگزین
ظفر آمد که بر نشین منشین
از مخالف بشوی در یک دم
هم به خون مخالفان عالم
چون عُمر نفس را به کار درآر
چون علی حرص را به دار برآر
نفس با حرص هردو دشمن دان
خویشتن را ز ننگشان برهان
حرص را شربت هلاهل ده
نفس را همچو مرده در گل نه
عدل را تازه بیخ کن برگاه
ظلم را چار میخ کن در چاه
سیرت عدل صورت هنرست
صورت بخل گزدم جگرست
سیرت ظلم شه بتر ز کنشت
صورت عدل شاه به ز بهشت
شرع خشکست اشک میغش ده
کفر تشنه است آب تیغش ده
تیغ مردان چو دست زن نبود
مملکت را روان و تن نبود
ظلم صفرای ملک و دین آمد
رای و تیغش سکنگبین آمد
دین و دولت بدین دو گردد چیر
خواجه را رای و شاه را شمشیر
ملک را گرچه عقل چون سازوست
ملک بی تیغ تیغ بی‌بازوست
چکشی تیغ بهر مشتی خس
باد رعب تو تیغ ایشان بس
بشکن از گرز گردن گردون
چون بقم کن ز سهم در جان خون
شاه چون آفتاب و میغ بود
حرز و تعویذ رُمح و تیغ بود
حرز و تعویذ و سایهٔ خانه
بابت کودک است و دیوانه

در سیاست پادشاه

ملک چون بوستان نخندد خوش
تا نگرید سنان چون آتش
بکن از خون دشمن آلوده
تیغهای نیام فرسوده
حلهٔ لعل پوش ناچخ را
هیزم‌افزای صحن دوزخ را
کین دیرینه در دل آر تمام
کان قوی باعثیست بر اقدام
دین نگوید که تیغ بر دون زن
گردن گردنان گردون زن
دلشان جز نیام تیغ مدار
این شرف ز آسمان دریغ مدار
زانکه از روی لاف روز مصاف
نتوان کرد پشت کاف چو قاف
روز هیجا که صلح جنگ شود
نام بد دل ز بیم ننگ شود
مرد رُمح و عمود و تیر و سنان
زود پیدا شود ز مرد سه نان
دشمنان را به زیر پای درآر
گردن سرکشان به دار برآر
باز دل چون دو بال باز کند
تیغ کوتاه را دراز کند
سیرت احمدی و طبع گریغ
صورت یوسفی و آینه میغ
خصم دین را به تیغ بر در پوست
که دو سر در یکی کُله نه نکوست
سر که باشد سزای خاره و خشت
سوی بالش بری نباشد زشت
تنگ باشد یکی جهان و دو شاه
تنگ باشد یکی سپهر و دو ماه
خوشهٔ ملک پخته شد خَو کن
جامهٔ تخت کهنه شد نَو کن
جدّ تو کو به هند هر باری
بت صورت شکست بسیاری
تو به جد همچو جدّ میان در بند
بت معنی شکن کنون یک چند
بت صورت اگر ممات دلست
بت معنی به سومنات دلست
دل مؤمن چو کعبه دان بدرست
زمزم و رکن او مبارک و چُست
لیک حرص و غرور و شهوت و کین
حسد و بغض و آنچه هست چنین
هر یکی آفت از درون نهاد
هست یک بت به صورت و بنیاد
ای شهنشاه عادل غازی
تیغ در نه چو احمد تازی
کعبه را از بتان مطهّر کن
شمع توحید را منوّر کن
قصد هندوستان کافر کن
گل این بام و بوم ششدر کن
چکنی پنج روزه در غم و یاس
لذّت چار طبع و پنج حواس
مر ترا بنده عنصرست و فلک
شش و پنج و چهار و سه دو و یک
شش جهت را به عالم تجرید
یک جهت کن چو عالم توحید
پنج حس را به قدر و رای بلند
از سوی چهار طبع در دربند
سه قوی را مده غذای سرشت
قوتشان ده ز باغ هشت بهشت
دو جهان را به زیر حکم در آر
یک خرد را به مصطفی بسپار

در حکم راندن پادشاه

پایهٔ قدر آن جهانی جوی
سایه و فرّ آسمانی جوی
همّت اندر نهاد عالی دار
دل ز کار زمانه خالی دار
دست از این آبهای جوی بشوی
شربت از آب حوض کوثری جوی
ملک باقی کمال ساز بُوَد
ملک دنیا خیال باز بود
نیست این ملک دهر را حاصل
ملک بقی طلب برآن نه دل
دل چه بندی در این سرای مجاز
همت پست کی رسد به فراز
اوست مقصود هر دو عالم تو
زو تسلی رسد بدین غم تو
به سگان مان برای مرداری
سایه و فرّ استخوان خواری
امر و نهی زمانه خوابی دان
سرِ آبش تو چون سرابی دان
تشنه چون زی سراب روی نهاد
پشت اقبال در برو بگشاد
چکنی پنج روزه ملک خیال
کز پی تست ملک عزّ و جلال
به سراب از سرِ طمع مشتاب
زانکه نبود سراب را پایاب
صدهزاران جنیبت اندر زین
هست پیش سرای پردهٔ دین
اوت ره داد اوت شه دارد
اوت برداشت او نگه دارد
تخت تو بر رخ زمین عارست
گردن چرخ بهر این کارست
کام زخم زمانه کام تراست
اشهب و ادهمش لگام تراست

مدح پادشاه به ترتیب کواکب و بروج دوازده‌گانه

پای برنه بر آسمان سرمست
تیغ بهرامشاهی اندر دست
مه چو پیش آیدت سرش بشکن
تیر اگر دم زند زبانش بکن
زخمه بستان ز پنجهٔ ناهید
تاج بر نه به تارک خورشید
تیغ بیرون کن از کف بهرام
تندی او به تیغ او کن رام
تیر بگشای کوری ابلیس
همچو برجاس کن رخ برجیس
بر گرای این کبود ایوان را
تا نماید نهیب کیوان را
نحس کیوان به تیغ اعدا کش
بستان سعد کنش چون زاوش
هم به نیروی بخت خرد بسای
سر کیوان سپر به زیر دو پای
چون دوات تو دید بی‌تلبیس
چون قلم سرنگون شود برجیس
باز برجیس را بکن دندان
ده به تاراج خانهٔ کیوان
نیزه یک دم به سوی بالا کن
هفت سیاره را ثریّا کن
زره آسمان ز سر برکش
اختران را به طاعت اندر کش
میزبانی کن از درنگ اجل
کرگس چرخ را به جدی و حمل
برّه و گاو را بدوز به تیر
پس درانداز در تنور اثیر
از فلک زان سنان کوه افکن
پنج‌پای دو روی را بر کن
قوّت و قوت را شرف نو کن
شیر را داغ و خوشه را خو کن
چُستیی کن بکن به قوّت خویش
از ترازو زبان ز گزدم نیش
از شگرفی به تیر خوش ناله
بر کمان دوز حلق بزغاله
شست را جای تیر شاهی کن
آنگه از دلو دام ماهی کن
آنگهی چون به دستت آمد بخت
بر فلک نه چهار پایهٔ تخت
تکیه بر مسند جلالی زن
خیمه در ملک لایزالی زن
ملک افلاک را قراری ده
هریکی را تو اختیاری ده
دانی این کی شود مسلّم تو
چون شود جبرئیل آدم تو
ای ز دولت همیشه میمون تو
کیست اندر همه جهان چون تو
چون ترا هست بر سپهر و زمین
ملکی آراسته به دولت و دین
هرچه خواهی بکن به دولت تو
هست با دولت تو حشمت تو
چون گرفتی تو ملک روی زمین
رای کن بر شدن به علّیّین
برکش از بهر عالم مطلق
چرخ رازق را ز سر ارزق
جامهٔ سوکواریش بستان
خلعت شادمانیش پوشان
هردو عالم چو شد مسخّر تو
جمع شد جن و انس بر درِ تو
سوی دین خوان پری و مردم را
پست کن دیو و دیو مردم را
خاصه آن را که نفس بد نیتش
گوید ایطاست نقش قافیتش
نه نداری ز ملک سرمایه
نه نداری ز شرع پیرایه
دین حق در حمایت تو شده‌ست
شرع خوب از کفایت تو شده‌ست
شحنهٔ شرع مصطفی شده‌ای
زان زنا کردنی جدا شده‌ای
جان آن کز فنا نفرسوده
از تو در تربت است آسوده
چون رخ اندر نقاب خاک کشید
ز امّت خود ترا بدان بگزید
تا دهی شرع را همی رونق
دست باطل جدا کنی از حق
سایهٔ کردگار زان شده‌ای
شرع را حق‌گزار زان شده‌ای
دین و دولت عیال تیغ تواند
کفر و الحاد در گریغ تواند
شاد باش ای امین بار خدای
یافته دین ز سیرت تو بهای
تا ز پنج و چهار بر نپری
از شش و هفت و هشت برنخوری
تا هوا را به زیر پی ننهی
بر سرِ دل کلاه کی ننهی
چون هوا را به طبع کردی قمع
این همه گرددت به یک دم جمع
ملک دنیا همی نگویم من
خال زنگی به خون نشویم من
چون به ترک جهان طین گفتی
دُرّ تقوی به شرط دین سفتی
گوید آنگاه جان خیرالناس
به زبانِ سرور و استیناس
کی ز بیچون همیشه میمون تو
کیست اندر همه جهان چون تو
تا جهان باد شادمان بادی
کز تو شد دین حق به آزادی
جز ترا نیست بر سپهر و زمین
ملکی آراسته به دولت و دین

فی صفة‌العلماء و امراء الدولة القاهرة و صفة غلمانه و جنده کثّرهم‌اللّٰه

عالمانت چو تیغ چیره زبان
عاملانت چو نیزه بسته میان
وین کمر بستگان که بر درِ تو
بگشادند جمله کشور تو
گرچه همواره تند و کین دارند
تندی خود ز بهر دین دارند
گردن کس به خشم و کین نزنند
چون علی جز به امر دین نزنند
چون علی زین دو آلتند دلیر
مصحف شرع و صفحهٔ شمشیر
نیست در غزو و در مقالتشان
جز حدید و حدیث آلتشان
چون سرِ ملک جاودان دارند
زین جهان این دو را بدان دارند
که ز شه سوی سجده گه پویند
تنگری تنگری همی گویند
نه همه بت‌پرست چون کفّار
نه همه حق‌پرست عابدوار
نیستشان جز دو کار در همه گاه
سجدهٔ کردگار و خدمت شاه
دوستان را مبارکند به فال
دشمنان را همیشه رنج و وبال
از کف پای تا به تارک دل
صدهزاران تنند با یک دل
تیغداران چو نیزه و چو سنان
همه برجسته و ببسته میان
جام بر کف بسان ناهیدند
تیغ در دست همچو خورشیدند
به گه بزم همچو شمس و قمر
به گه رزم شیر شرزهٔ نر
زنگیانی که پاسبان تواند
وز تفاخر بر آسمان تواند
گر سیاهند وگرچه کین دارند
رای زی نظم ملک و دین دارند
همه بر پر دلند همچو انار
همه قد پر ز پنجه همچو چنار
بر ولی سعد و بر عدو شومند
خصم را سنگ و دوست را مومند
لشکر از بهر ملک و دین باید
خود چنین‌اند وین چنین باید
از پی قهر دشمن و بدخواه
گرد بستان ملک شاهنشاه
خیمه‌ها در ممالک فلکند
دیو بندان چو لشکر ملکند
ملکی کو مسیح پی باشد
جز ملک لشکریش کی باشد
شاد باش ای گزیده شاهنشاه
لشکرت چون ستاره‌اند و تو ماه
گرزها را به تیغ ریزه کنند
تیرها را به تیر نیزه کنند
جان خصمان ز تیغشان به نفیر
ملک را همچو تیر کرده به تیر
چون تنوره بزیر این طارم
همه آهن دهان و آتش دَم
برکشد عکس تیغشان به اثر
دلق کیمخت کوه را از سر
مرگ بازیچه پیش مردیشان
گشته حیران ز هم نبردیشان
کرگدن هیبت‌اند و پیل اندام
یافته دین ز تیغشان آرام
قدّشان همچو سرو نورسته
جسمشان جمله با غنور رسته
همه چون حور و آدمی صورت
همه چون شیر و اژدها صولت
شست سیمین چو سوی تیر آرند
اژدها را به تن اسیر آرند
شده اعدای ملک ازیشان خو
هم چو ریش کهن ز شانهٔ تو
تیغشان از برای جان و جهان
تر چو سیحون و گرم چون سیحان
چشم بد دور زین سپاه و حشم
که نیند از قباد و رستم کم
همه بر بادپای گشته سوار
کوه آهن تنند و جان اوبار
آن بشل پشه را کند پر لعل
وین زند در هوا مگس را نعل
صدف دُرّ آن روان ملک
هدف تیرشان کمان فلک
صفدرانی که محرم رازند
سوی خصم تو ناوک اندازند
کز پی تارم شرانگیزان
ناوک از سر کنند شب خیزان
حصن فغفور ترک خرگاهیست
حصن تو دعوت سحرگاهیست
تو چنانی که مادحت بستود
ورنه‌ای آن چنانت باید بود
گر چنینی برستی از آتش
ورنه‌ای باد روزگارت خوش
تا جهانست عزّ و جاه تو باد
هفت اقلیم در پناه تو باد
جود و فرهنگ و عقل دین تو باد
نقش جاوید بر نگین تو باد
من ستودم به طبع اینها را
آسمان کردم این زمینها را
زانکه پیش تو مدح دیگر کس
هست چون پای پیل و پرِّ مگس
همچو خورشید باش روشن روی
عالم آرای و پادشاهی جوی
آفریننده باد یار ترا
کافرید او بزرگوار ترا

ستایش امیرجلال‌الدولة ابوالفتح دولتشاه‌بن بهرامشاه ابن مسعود اناراللّٰه براهینهم

تا دل و دولتست و بینایی
جود و فرهنگ و هنگ و والایی
باد بر دولت دو عالم شاه
شاه و فرزند شاه دولتشاه
آنکه در روی اوست فرِّ ملوک
از پی جوی اوست جرّ ملوک
آن چو خورشید چرخ را در خورد
وآن چو بدر فلک سفر پرورد
از پی قهر خویش و بدخواهان
بندهٔ شاه و خواجهٔ شاهان
خامش و عادل و بهی چو ملک
هشتم هفت پادشاه فلک
رنج دیده چو یوسف از پس ناز
در غریبی و پادشا شده باز
چون سیاووش رفته زآفت نو
وآمده باز همچو کیخسرو
همچو یوسف به روز طفلی شاه
قهر پرورده گشته از پی گاه
گرچه از غش نبود آلوده
بوتهٔ غربتش بپالوده
بود شاه غریب همچون جم
بود خرد و بزرگ چون خاتم
خرد جرم و بزرگ فرمان بود
راست چون خاتم سلیمان بود
خرد بود و جهان فراوان دید
مردم دیده بود از آن آن دید
مردم دیده بی‌نهان بینی
هم به خُردی کند جهان بینی
نقطه‌ای نه و این جهان در وی
ذرّه‌ای نه و آسمان در وی
عمر او اندک و خرد بسیار
همچو چشم خرد شده بیدار
گرچه بسیار سال و مه نشمرد
نبود هیچ طفل بخرد خرد
دیده از دیدهٔ پسندیده
همه کشور چو مردم دیده
جرم او خُرد بود چون اکسیر
باز معنی بزرگ و قدر خطیر
فکرت او به خشندی و به خشم
اندک و دوربین چو مردم چشم
دولت از بهر میر دولتشاه
جامه از مهر کرد و خانه ز ماه
فلک از بهر خدمت درِ اوی
گشته مانند تاج افسر اوی
چون توانست بندگی کردن
پس بدانست بنده پروردن
چون پیمبر به یثرب افتاده
آمده باز و مکه بگشاده
بوده خوب و نسیب چون یوسف
هم به طفلی غریب چون یوسف
مایهٔ روح صورت خوبش
او چو یوسف پدر چو یعقوبش
از درون هم چراغ و هم مونس
وز برون هم شمامه هم مجلس
بوده بحر کفایتش ز صفا
بوده برّ درایتش ز وفا
آن یکی پُر جواهر احسان
وآن دگر پُر بواهر برهان
روی و خویش چنان ملک دل ساز
خلق نیکوش منهی غمّاز
از برون گرچه نعت خون دارد
مشک غمّاز اندرون دارد
در کفش چون سنان کمر بندد
خون همی ریزد و همی خنند
گر گریزد ز زشت و از نیکو
بوی خلش بگوید اینک او
خلق او گویی از پی دل و دین
باد زد کاروان خلّخ و چین
خلق او را که گویی از پی دل
بنده گل شد چو بردمید از گِل
دلش از باغ آن جهانی به
خلقتش از آب زندگانی به
عزم و حزمش ازل فریب چو صدق
خلق و خلقتش ابد شکیب چو عشق
آخر از برگ سوسن و گلزار
بی‌نوا کی بُوَد نسیم بهار
تا چو خورشید بر دو عالم تافت
هردو عالم به خدمتش بشتافت
صفت شید در دو ابرو داشت
قوّت شیر در دو بازو داشت
چشم دولت بدو شده است قریر
شاهی او همی کند تقریر
اوست اکنون سلالهٔ شاهی
دولت او را گزیده همراهی
زور و زر بهر خلق دار نبیل
گل نباشد به رنگ و بوی بخیل
عقل او در سحرگه فضلا
آفتابیست در شبِ عقلا
عدل او در ولایت تیمار
چون نسیم سحر به فصلِ بهار
برگرفت از عطا و عدل و محل
گفت و گو از میان عمر و اجل
لطف او هفت خوان اسرافیل
قهر او چار میخ عزرائیل
دست رادش به جود پیوستن
فارغ است از گشادن و بستن
پر گهر همچو گوش و گردن کان
آب ظرفش ز روی و موی چکان
چون نماید به روح صورت راز
چون زند بر فلک به خشم آواز
گرچه چشمست چرخ چون عبهر
گوش گردد همه چو سیسنبر
چشم گوشست بهر آوازش
گوش چشم است از پی رازش
گرچه با قامت کشیده رود
عقل در راه او به دیده رود
ور ببیند جمال او را حور
از ریاض دل و حیاض حبور
کند از بهر زینت جاهش
پرده داری خاک درگاهش
خرد و جان و طبع در فرمان
این سه جوید همی ز عفوش امان
تا چه فرماید آن سپهر سرور
چو گشاید ز روی پردهٔ نور
بارهٔ بخت او چو رخش قدر
هرگز او در نیاید اندر سر
گردن گردنان به طوق سخاش
خوش بود بسته بهر جود و عطاش
فلکی گرد نیک و بد می‌گرد
چون شدی قطب گرد خود می‌گرد
پدری کو چنین پسر دارد
جفت جان دیده‌ای به سر دارد
هرکجا آفتاب و دُر باشد
در و بام از نظاره پر باشد
ای امیر بلند پایه چو مهر
همره عمر تست دور سپهر
نفخ صورست از تو جود و کرم
دست بذل تو کور و مرده درم
ای بهی طلعت بهان فشان
وی قوی طالع قوی فرمان
دست جود تو در شب دیجور
پایدارست تا به روز نشور
زانکه تا خلق را خبر باشد
شام بر دشمنت سحر باشد
منتهای بدی مَنی داند
برتری در فروتنی داند
نخوتش هرچه کم به نیروتر
قدرتش هرچه بیش خوش خوتر
همه رویش به عدل و دین باشد
در امارت عمارت این باشد
دارد از یاد کرد منّت عار
اینت نیکی کن فرامش کار
بذل او بر بگیر مقصور است
لفظ او از چنین کنم دور است
بوسه جای سر و کله پایش
مرجع آفتاب و مه رایش
خانهٔ اوست خانهٔ شاهی
خانهٔ مشتری بود ماهی
بندگانند شاه و یزدان را
بنده‌تر پادشاه گیهان را
شاه را چشم از او شده روشن
رام او شد زمانهٔ توسن
این چنین ارج و این چنین تعظیم
برسد حکم او به هفت اقلیم
جود او شکر را کند زنده
جاه او خلق را کند بنده
باد هردم برای مقصودش
شکّر شُکر بر سرِ جودش
یارب او را برای خوش نفسان
به قصارای آرزو برسان
سخنی گفتم از ثنای امیر
آمد اکنون گه دعای وزیر

فی وصف‌الحال و تمام مدایح السلطان والوزراء والقضاة

چون از مدائح سلطان اعظم و شاهنشاه معظّم اعزّاللّٰه انصاره طرفی گفته آمد نه در خور مناقب وی چه در خور طبع قاصر و رای رکیک من بندهٔ عاجز و چون بهمگی مناقب و خصال ستودهٔ وی پادشاه خلّد اللّٰه ملکه نتوانستیم رسیدن عجز پیش آوردیم (و طریق اقتصار و اختصار سپردیم) و همان گفتیم که مهتر عالم و سیّد کائنات «و سرور موجودات» صلّی‌اللّٰه علیه و آله و سلّم در شب ملاقات در حضرت ربوبیت گفت لااحصی ثناء علیک انت کما اثنیت «علی نفسک» و بعد از آن به مناقب و فضائل وزراء و اصحاب قلم و شمائل قضاة و ائمهٔ دین کثّرهم‌اللّٰه انجامیدیم و این کتاب را به پایان آوردیم و از هریکی طرفی و شمتی درخور رای قاصر و رکاکت طبع بلید خویش گفتیم و از ایزد جلّ ذکره درخواسته می‌آید تا مگر از جملهٔ این ابیات یک بیت بر رای عالی اعلااللّٰه پسندیده آید و محلِّ قبول یابد که بدان یک بیت بندهٔ ضعیف با حکمای اوّلین و آخرین مفاخرت کند چنانکه گوید:از کبر من آسمان سای شود

اندر مدح وزراء و صدور و قضاة گوید

ای سنایی چو یافتی امکان
بنمای اندرین سخن برهان
چون شدی فارغ از مدایح شاه
به سوی مدح خواجه آر پناه
خواجهٔ خواجگان و جماعت دیوان
سروران و گزیدگان زمان
بعد از آن مهتران و جمع قضاة
شکرشان برتر از صیام و صلاة
سرفرازان مُلکت ایران
نام‌داران خسرو توران
خسرو شرق را به هر کاری
روز و شب نونهاده بازاری
خرّم از رایشان جهان یکسر
عیب پنهان و آشکار هنر
چاکر ملک شاه شد مینو
که نبیند کسی در او آهو
گر ببینی تو ملکت غزنین
باز نشناسی از بهشت برین
چون بُوَد شاه را نکو کردار
مملکت را فزون شود مقدار
شاه و دستور هردو نیکورای
هرچه بایست جمله داد خدای
شکر این نعمت بی‌اندازه
که شد اندر ممالکش تازه
که تواند گزارد برگو هین
گشت جنّت حوالی غزنین
ای بزرگان غزنی و لوهور
چشم بد زین زمانه بادا دور
یافتید آنچه بود حاجتتان
گشت پذرفته آن عبادتتان
شه‌جوان و جهان جوان و زمان
در امان همچو روضه‌های جنان
چون بود کردگار بخشنده
بدهد هرچه خواست زو بنده
کام دلها میسّر است اکنون
باد یارب از آنچه هست فزون
یارب این فضلهات بر بنده
دار تا روز حشر پاینده

اندر مدح صدرالامام تاج‌الوزراء ابی‌محمدبن الحسن‌بن منصور گوید

سرِ احرار سیّدالوزرا
که ورا برگزید بار خدا
در محل کفایت و امکان
صاحب صاحب ری و کرمان
راعی خاص و عام جمله عباد
صاحب صاحب ری و کرمان
راعی خاص و عام جمله عباد
صاحبی به ز صاحب عبّاد
نیست مانند او به هفت اقلیم
از صدور جهان حدیث و قدیم
بری از عیب و هرچه باشد عار
در وزارت بسان صاحب غار
پیشوای صدور در عالم
ملک را رای او چو خاتم جم
ملکت از وی مرفّه و نازان
هفت سیاره‌اش چو دم‌سازان
روزی جن و انس در کلکش
وحی مُنزل سرشته در سلکش
ظلم و عدل از اشارتش حیران
ظلم گریان و عدل ازو خندان
درو درگاه عقل و جان سر اوست
نردبان پایهٔ فلک در اوست
دیده از وی کمال خلق و ادب
عقلش اکفی‌الکفاة کرده لقب
خطبه کرده زمانه بر شرفش
آسمان دست بوس کرده کفش
دایه و مایهٔ خرد قلمش
قُبله و قبله جای جان قدمش
بر زمین آسمان امکانست
بر فلک سایه‌بان رضوانست
عقل مدح و خطاب وی گوید
عقل خود جز صواب کی گوید
آنکه حاتم اگر شود زنده
شود از جان و دل ورا بنده
فطنت و ذهن پای بر جایش
برده تا عرش رایت رایش
باشد اندر نظام هردو سرای
مرد صاحب حدیث و صاحب رای
اندر آن نیمه سنّت آرایست
وندر این نیمه ملک پیرایست
بوده صاحب حدیث بهر خدای
هست در شغل ملک صاحب رای
صاحب رای شه روّیت او
ناصح دین شه طویّت او
مرد کز بهر دین خرد را باخت
باخردتر ازو خرد نشناخت
عالمی عاملست در ره دین
کافی کاملست و با آیین
شد ترازوی دین وزارت او
زان بدو راست شد امارت او
در وزارت قویست بازوی او
زان سبب قلب خوان ترازوی او
هست در مجلس خداوندی
بی‌بدان را به نیک پیوندی
مرد دین را شریعت آموزد
شمع در پیش شمس نفروزد
خردی را که پیش حق یازد
آن خرد پیش شرع دربازد
گر زند در صلاح ملک نفس
نه ز خود کز خدای بیند بس
عالم از بهر بندگی کردن
از فلک طوق ساخت در گردن
پس از این دهر پر امارت را
نسخه زین در برد وزارت را
طینتش بر وفای دین مجبول
طیبتش در صفای دل مشغول
بخشش او به وعده و به سؤال
نه امل مال بل امل را مال
آفتاب آب آسمان تصویر
ماه دیدار و مشتری تأثیر
صورت و صیتش آشکار و نهان
چشمهٔ چشم چرخ و گوش جهان
دینش فارغ ز گوشمال زوال
جاهش ایمن ز چشم زخم کمال
خط ندانم سیاه‌تر یا موی
دل ندانم ظریف‌تر یا روی
چون دلت بود نافعی از تو
شاد شد جان شافعی از تو
زانکه در مذهبش قوی رایی
دست بر کار و پای بر جایی
در ره او خود از چو تو دلبند
هیچ زن برنخاست از فرزند
آز با جود او چو ممتلیان
پست همچون سبال جنبلیان
ظلم گریان ز عدل او شب و روز
که نشد بعد از آن به خود پیروز
آن وزیران که لاف عدل زدند
پیش عدلش به ظلم نامزدند
تا برانداخت ظلم را خانه
نیست در ملک غزنه ویرانه
ملک غزنین بهشت را ماند
تا درو خواجه کار می‌راند
ظالمان را ز مملکت برکند
فتنه در خاندان ظلم افکند
سال و مه در نظام دین کوشد
کفر و بدعت ز بیم بخروشد
در صلابت درین زمان عمریست
بنمای ای تن ار چنو دگریست
این مثابت بهرزه یافته نیست
وین به بالای غیر بافته نیست
در ورع همچو شبلی صوفی
در نکت بوحنیفهٔ کوفی
در حفاظ وفا یگانه شدست
اختیار همه زمانه شدست
عیش عالم بدو شده تازه
هنر او گذشت از اندازه
شهر یاری تنی شد او جانست
انس و جن مر ورا بفرمانست
روز و شب در صلاح کار جهان
سال و مه زو بود قرار جهان
قبلهٔ دانش است و جان شریف
کس چنو نیست بردبار و لطیف
در زمانه به خط چنو کس نیست
با خطش خط مقله جز خس نیست
خواجهٔ خواجگان هفت اقلیم
کرده سلطان جهان بدو تسلیم
پادشاهان ز وی کله یابند
بی‌رهان از لقاش ره یابند
همچو گردون همی کُله بخشد
عفو بستاند و گنه بخشد
از هنر تاج گشته بر وزرا
درِ او مأمن همه فضلا
تا که بنشست خواجه در بالش
بالش آمد ز نار در بالش
شهر غزنین چه کرده بود از داد
که ورا زین صفت وزیری داد
زین سپس اهل غزنی از غم و رنج
رسته گشت و نشست بر سرِ گنج
آن کز اندوه فقر می بگریست
غم فراموش کرد و شاد بزیست
چون خدا راه حکم بگشاید
حکمت خود به خلق بنماید
زین صفت پیشکار بنشاند
کار عالم به حکم او راند
شاه بهرامشاه و خواجه وزیر
برخی این چنین نکو تقدیر
شاه با عدل و خواجه با انصاف
نیست این امن و ایمنی ز گزاف
هرکجا عدل و امن روی نمود
خلق در رأفت و خوشی آسود
طن چه داری که اینچنین بنیاد
شاه بهرامشه بهرزه نهاد
چشم بد دور باد از این سلطان
که جهان را به عدل داد امان
خواجه را بر ممالکش بگماشت
که بدو دین و شرع سربفراشت
بر خلایق شده مبارک پی
خواجگان پیش وی شده لاشی
در محاسن به کار دو جهانی
چون محاسن سپید و نورانی
تا جهانست شادمانه زیاد
جان او جفت رنج و درد مباد
تا جهانست باد دلشادان
که جهانیست از وی آبادان
برکه بر جان و خاندانش باد
جان ما جمله در امانش باد

در مدح نظام‌الملک ابونصر محمّدبن عبدالحمیدالمستوفی

خواجه بونصر نائب دستور
چشم بد زان جمال و دانش دور
خُلق او هست بی‌ریا و نفاق
خلق او هست بی‌خلاف و شقاق
هم نکو خلق و هم نکو گفتار
هم نکو خط و هم نکو دیدار
آنچه گوش از کمال خواجه شنید
چشم از او صد هزار چندان دید
جان و دل را حدیقه و مونس
عقل و گل را شمامه و مجلس
کانچه دارد ز خلق او اطراف
آهوی چین ندارد اندر ناف
روح دیدار و عقل گفتارست
دولت ایثار و ملّت آثارست
فضل او در زمان چنان فاشست
که ادب بر درش چو فرّاشست
از پی جاه و خدمت سلطان
نه برای فلانک و بهمان
قبلهٔ فاضلان ستانهٔ اوست
سرمهٔ عقل گرد خانهٔ اوست
مال خود چون خیال بگذارد
وآنِ سلطان چو جان نگه دارد
صورتش ابتدای قوّت روح
سیرتش انتهای سورهٔ نوح
کرده از بهر حق بکرد و بگفت
عادتش عُدّت وفا را جفت
در ره شاکری فریشته وش
راست محنت کن است و محنت کش
پیش او از برای سود و زیان
صدهزاران دلست و یک فرمان
همچو عقل از کی و که و چه و چون
فکرتش پی برد درون و برون
از پی آفتاب دهرآرای
زو برد مشتری اصابت رای
رای او قطب دولت مردان
ملک و دین گرد رای او گردان
همچو عقل از ورای چرخ کبود
دیده نابوده هرچه خواهد بود
پیش رایش نماند پوشیده
بر فلک هیچ روی پوشیده
فهمش از جام جم نیاید کم
که همه بودنی بدید چو جم
دل او از برای به دانی
هست مشکات نور ربّانی
اثر لطف او چو آب زُلال
خاک‌روب درش اثیر جلال
نیست در کارگاه صُنع خدای
کار بندی چو خواجه کارگشای
چون سرانگشت او قلم گیرد
چار طبع عدو الم گیرد
عقدی از دُر کشد ز نوک قلم
چون ز سر بر بیاض ساخت قدم
پست بالاست پیش عزّش عرش
تنگ پهناست پیش فرّش فرش
ابر گریان ز دست و دست گهش
صبح خندان ز خاک بوس رهش
هست در رشک آن کف و گفتار
آب دریا و لؤلؤ شهوار
برده آب بهار و آوازه‌ش
لب خندان و چهرهٔ تازه‌ش
پیش سرِّ خدایگان از هوش
هر زمان حلقه‌ای کند در گوش
گر فلک نیست کلک او هرگاه
از گریبان چرا برآرد ماه
در یکی فضل او تأمّل کن
عقل را مال و روح را مل کن
تا نبینی به چشم عقل و یقین
در دو خط صد نگارخانهٔ چین
درج کرده چو سایه و خورشید
در شب و روز نام بیم و امید
از خط او که دنیی و دینست
دیده گل‌بین و عقل گل چینست
همّتش آسمان و خُلق ملک
خاطرش آفتاب و کلک فلک
خط او در هوای گلبن راز
پشت طاوس‌دان و سینهٔ باز
زاده از روح کلک و نور یقین
شب و روز جهان دولت و دین
زردهٔ عقل زردی خامه‌ش
ادهم دین سیاهی نامه‌ش
هرکرا نیست چون قلم رایش
قلم او قلم کند پایش
خط او خط جان اسرافیل
کلک او کیل رزق میکائیل
صورت خط او که در نامه‌ست
چون نسیم بهارخوش جامه‌ست
کلک او همچو نوک دیده‌کشان
خط او همچو غمزه‌های خوشان
شحنهٔ راه دین صلابت او
روح قدسی کمین مثابت او
نیست پوشیده زو قلیل و کثیر
نز نقیر ایچ چیز و نز قطمیر
جاه او همچو ماه ملک نگار
کلک او همچو تیغ کارگذار
به امان و به خلق حور و پری
در تباشیر بشر او بشری
برده بیخ سخاش تا عیّوق
میوه و برگ و شاخ و نرد و عروق
طیب ذکرش غذای روح ملک
طول عمرش مدار دور فلک
باد امرش چو امر روح ملک
باد عمرش چو عمر نوح و لمک
عقل با وی نشسته در مکتب
علم از وی گرفته علم و ادب
روح بر مرکب عنایت اوست
عقل در مکتب هدایت اوست
به گه ضبط مال و عقد حسیب
ساحران را زند به علم آسیب
کرده از بر به قدرت خلّاق
حاجت آید مطالعت به کتاب
او ز حالی که شاه از او جوید
همه از بر به جمله برگوید
ملک عالم برش معاینه شد
دل او بر مثال آینه شد
حبّذا رای روشن و پاکش
که فلک گشت تختهٔ خاکش
خامه اندر بنان او گه سیر
بگشاید به خلق بر در خیر
بر سر انگشت وی چو گشت سوار
آن لطیف نحیف زرد و نزار
دوستان را کند دو رخ چون لعل
دشمنان را کند سیاه چو نعل
اندُه دشمن است و شادی دوست
خیر و شر بسته در زبانهٔ اوست
شب آبستنست خامهٔ او
گشت مُضمر ز فتح نامهٔ او
زان زبان سیاه و شخص سپید
گشته دشمن ز جان خود نومید
تن سپید و سیاه منقارش
همه ساله غذا شده قارش
در شود هر زمان به بحر سیاه
برکشد دُر ز بهر تاج و کلاه
هست همواره با دلِ بیدار
در همه کار عاقل و هشیار
مال دنیا اگر ورا باشد
همه بر زایرانش بر پاشد
چیز را در دلش نماند محل
زان ورا نیست در زمانه بدل
گرچه رنگش گناه را ماند
به گه سیر ماه را ماند
ساعتی با دلش چو رهبر شد
سایه‌بان زمانه جانور شد
خیمهٔ عمر او هزار طناب
ماه خیمه‌ش برابر مهتاب
تا ورا شاه شرق تمکین داد
ملک را صدهزار تزیین داد
کار ملکت به کاردان فرمود
لاجرم رونق دول بفزود
چیست بهتر در این جهان جهان
مرد را کار و کار را مردان
این هم از بخت شاه مشرق بود
که بدو رونق عمل بفزود
لاجرم عالمی برآسودند
به حیات و به مال بر سودند
که کسی را گماشت شه به جهان
که نخواهد به هیچ خلق زیان
به قلم قسم کرد هفت اقلیم
هیچ ناکرده ظلم دانگی سیم
حاکم مملکت چنین باید
تا ز عدلش جهان برآساید
تا جهانست عمر خسرو باد
که مر او را چنین مثابت داد
باد تا باد ملک را بازار
شاه از او او ز شاه برخوردار
باد تا باد شکل خط همه طول
به خدای و خدایگان مشغول
شاه را باد عمر تا جاوید
خواجگانش چو ماه و چون خورشید
صاحب عادل آن صفی وفی
صدر دیوان و خواجه مستوفی
چشم بد دور ازین چنین دو وزیر
که ندارند در زمانه نظیر

مدح پادشاه به ترتیب کواکب و بروج دوازده‌گانه

آنکه بر مملکت ظهیرست او
خلق را در بهی بشیر است او
عالَم برّ و آسمان آمان
مایه و مادر نتیجهٔ جان
خلق را بر بهی بشیر شده
بر همه مملکت ظهیر شده
بر عمیدان مملکت سالار
شاه را بر گزیده بر هر کار
معتمدگاه دخل و خرج جهان
کرده از بر به جمله درج جهان
لذّت روح دان خط خوبش
نکند کس به حرف منسوبش
گشته از درج یک به یک پیدا
همچو برج دوپیکر جوزا
عقل گمره ز شکلهای رفیع
روح واله ز نقشهای بدیع
گر نه ار تنگ مانی است آن خط
از چه خطهای مقله گشت سقط
با خطش خط خازن و بوّاب
همچو با آب صافیست سراب
انس روحست نقطه‌های خطش
چون گشاد از رخ درر سقطش
چشم بد دور سخت با معنی‌ست
همچو ار تنگ خامهٔ مانیست
لفظ و معنی به یکدگر جفتست
زان خرد بر خطش برآشفتست
شود آنگه که او گرفت قلم
تارک عرش پیش او چو قدم
کاغذ نامه همچو روضهٔ نور
صورت حرف زلف بر رخ حور
در بلاغت ز سرعت قلمش
آب آتش‌فروز گشت دمش
باد بی‌بد نتیجهٔ دل اوست
داد بی‌دد دریچهٔ دل اوست
دین ودنیی مسلّم دم اوست
زانکه دل کعبهٔ معظّم اوست
صادر و وارد عطاجویان
گشته از هر سویی بدو پویان
عالمی از عطاش آسوده
یافته هرچه در دلش بوده
حرمش همچو کعبه محترمست
خانهٔ او ز کعبه خود چه کم است
صدف دُرّ عالم یزدانی
دلش اندر ره مسلمانی
در میان حریم حرمت او
از برای فزود حشمت او
دست او با قلم چو یار شود
بر معانی سخن سوار شود
آب و لؤلؤ و جان صفاوت اوست
ابر و دریا و کان سخاوت اوست
شاه را گاه سر معتمد اوست
در همه کارها ورا مدد اوست
صاحب سرّ خسرو و شاهست
زان ز اسرار ملکش آگاهست
هر سخن کز زبان شاه آمد
در دل خواجه‌اش پناه آمد
گشته اسرار ملک معلومش
سرّ سلطان به جمله مفهومش
جود او را کرانه پیدا نیست
چون سخایش سحاب و دریا نیست
باد لطفش بزیده بر کشور
نار عنفش بحار کرده شرر
کف او بر سحاب رجحان کرد
بحر زا صدهزار تاوان کرد
چرخ را نسبت ویست قدیم
دهر را هیبت ویست عظیم
نیست در مملکت چنو یک تن
گاه تدبیر و رای و گاه سخن
واقف راز شهریار به دل
در دلش راز مملکت حاصل
سال و ماه از شد آمد زوّار
چون حرم گشته بر صغار و کبار
همه با کام دل قرین گشته
همه با ساز و اسب و زین گشته
حزم او همچو خط او ز جلال
سحر او همچو مال اوست حلال
گر به کار افکند نهان را او
مایه بخشد همه جهان را او
علم ظاهر چو خنده کرده عیان
سرِّ باطن چو غمزه گفته نهان
خط او شکل زلف حور بُوَد
هرچه عیبست ازو نفور بُوَد
نور رویش حدیقهٔ حذقست
خط خطش حظیرهٔ صدقست
خط او خطهٔ معانی بکر
نام او نامهٔ مبانی ذکر
قلمش چون معانی انگیزد
نقشبند معالی آمیزد
خط و معنی وی ز ظلمت و نور
هست چون زلف حور بر رخ حور
هر سوادی ازو بباض ملَک
هر بیاضی ازو سواد فلک
از سواد و بیاضش از پی مزد
گشته عقل همه امینان دزد
هم نکودار اصل و فضل و کرم
هم نگهدار راز دین و حرم
چون سَر خویش سِر نگهدارد
ماره چون مار گرزه بگذارد
گنج را همچو رنج بگذارد
راز را همچو دین نگهدارد
زانکه داند که با کمال وجود
جز به موضع نکو نیاید جود
زانکه دریا و ابر و کان به عطا
بکنند از طریق جود خطا
لعل کی دید هرکه کانی کند
زر کجا یافت هرکه جانی کند
اندر آن دم که خوش زبان باشد
گوش را لفظ او چو جان باشد
فطنت او برآید از پی ساز
مور وار از میان خانهٔ راز
فلک از جود او عطا جویست
راز بارای او سخن گویست
راز دارست عزّتش زانست
خازن راز و حارس جانست
ماجرای زمانه دیده دلش
هرچه زو خوبتر گزیده دلش
وهم او چون نم هوا از گِل
آن برآرد که باشد اندر دل
هر دم آرد پدید زمزم و نیل
دست او همچو پای اسماعیل
دور دوران عقل جامهٔ او
رهِ مردان چو برق خامهٔ او
عملش هست نامهٔ یحیی
قلمش هست چون دم عیسی
عزم و حزمش ز رای نیکوتر
گشته در کارها ورا یاور
شده در کار ملک و دین بیدار
دین و دولت فزوده زو مقدار
شاه را عون در تصرّف ملک
کرده از رای او تعرّف ملک
زان نکو اعتقاد و رای رزین
شده چون خلد مُلکت غزنین
به گه دور و سیر خامهٔ او
کرده چون روی حور نامهٔ او
حور را حرز و هیکلست آن خط
که نیابی برآن نهاد و نمط
چون سرِ کلک در زند به دوات
بنویسد بصر به سمع برات
که من این نوع تا که بودستم
نه تو دیده نه من شنیدستم
راست گویی که نامهٔ یحیست
یا به گاه شفا دم عیسیست
پردهٔ معجزات تا بدرید
معجزی زان صفت کسی نشنید
قلم او سخی‌تر از کوثر
منظر او بهی‌تر از مَخبر
قلمش در تجارت عالم
بحر و کشتی و باد کرده به هم
مأمن و مأخذش نتیجهٔ جان
مَنظر و مَخبرش دریچهٔ جان
جان پاکش سرشته با سخنش
بندهٔ نو زمانهٔ کهنش
تا جهانست و هست لیل و نهار
از خط و علم باد برخوردار
که جهان را ز علم او شب و روز
هست دی ماه خوشتر از نوروز
دین و دنیا ورا مسخّر باد
صدر دنیا ورا برادر باد

اندر مدح اصحاب دیوان و ارباب قلم و مشایخ کثّرهم‌اللّٰه

پس از این خواجه خواجگان دگر
زَین دیوان و شمسهٔ لشکر
خواجگانی به علم و دانش چیر
کلکشان با مثابت شمشیر
همه نقّاش معنی از خامه
دُرّ و زر دَرج کرده در نامه
از رخ و خامهٔ نگار نگار
صدر دیوان ز هریک چو بهار
درجشان همچو دُرجشان دُربار
کلکشان همچو ملکشان زردار
رویشان مرگ را کند پس دست
بویشان عقل را کند سرمست
جانشان همچو جای دین پر حُر
نفسشان چون صدف شکم پر دُر
از پی سرو جویبار صواب
دیده‌ها کرده همچو ابر پر آب
همچو عیسی ز خاطر و خامه
نقش با جان نموده در نامه
حرص را کرده در جهان نوی
کلکشان همچو علک معده قوی
چون براهیم قابل سعدند
چون سماعیل صادق الوعدند
روز کارند اهل عقل و بصر
سینه‌شان چرخ و فکرشان اختر
عقلشان آسمان آتش گیر
تنشان عنکبوت کرگس گیر
خصم را تا کنند آبی‌وار
همه بر پُردلند همچو انار
مال ایشان به نزد ایشان خاک
قال ایشان چو حال ایشان پاک
هرچه کان داد گوهر و زر و سیم
حصر آن گشته پیششان چو سلیم
ناز و نعمت ز کلکشان باران
دست اعدا قرین شده با ران
عالم عقل واله از دلشان
صورت نفس کاره از گلشان
رونق صدر و زینت دیوان
برمیده ز کلکشان دیوان
در بناشان نگر تو کلک روان
که عطا می‌دهد به خلق روان
مهر و ماه از لقایشان خیره
نور و نار از بهایشان تیره
مهتران سخن سوار دلیر
کلکشان یار گشته با شمشیر
همه اندر حساب و خط ماهر
همه اندر بیان حق قاهر
عالم از نور رایشان انور
عقلشان با بیانشان در خور
از خطا کلکشان همیشه مصون
کس نگوید که این چه یا آن چون
در جهان معاملت هریک
چون بتازند خامه را پر تگ
صفت هریکی ازین اعیان
از دو صد جزو یک ورق نتوان
زانکه هریک ز راه علم و عمل
یار عقلند و حق‌گزار امل
وجنت آن یکی خزینهٔ نور
روی و رای یکی هزینهٔ حور
کلک این علک‌وار می‌خاید
هر حوادث که چرخ بنماید
روی آن همچو برق می‌خندد
دست این پای فتنه می‌بندد
ملک این حاکی یدِ موسی
کلک آن معجز دَمِ عیسی
سازد آنگه که دست شد به نگار
کلک هریک ز آبنوس حصار
سفتهٔ هریکی سفینهٔ نوح
نکتهٔ هریکی دفینهٔ روح
گردد آنگه که چرخ گردد فرش
باشد آنگه که فرش جوید عرش
شاه و دستور شاه و لشکر شاه
گشته از وهم رایشان آگاه
کز خیانت بجملگی دورند
هم امینند و هم نه مغرورند
جز به فرمان یکی نفس نزنند
مرد کارند جملگی نه زنند
پاک و خالی همه از خیانت دل
علم دو جهان بجملگی حاصل
از شهنشاه راد نیکو نام
مستحق گشته با هزار انعام
همه را از خدایگان تشریف
نام و نان یافته وضیع و شریف
هم به اسب و ستام و زرّ و درم
هیچ را هیچ چیز نبود کم
شاه از این خواجگان مرّفه و شاد
ملک از این خواجگان شده آباد
دست ظالم ز مملکت کوتاه
شیر اعداش سخرهٔ روباه
گرگ با میش در بیابان جفت
عدل بیدار گشت و فتنه بخفت
شاد باش ای به عدل شاهنشاه
زین همه خواجگان نیکوخواه
چون بود شاه عادل و دستور
خواجگان زین صفت همه منظور
عالم آسوده از فریب و فتن
غزنه مر عدل را شده مسکن
تا جهان باد عمر خسرو باد
باغ عدلش همیشه بی‌خو باد

در مدح اقضی‌القضاة جمال‌الدیّن ابوالقاسم محمودبن محمّدِالاثیری

چون از این طایفه گذر کردی
به دگر طایفه نظر کردی
عالم عدل بینی و انصاف
همه معنی محض و دور از لاف
پیشوای امم مرّفه جمع
نور اقضی القضاة تابان شمع
مفتی اصل و فرع و وارث جود
شمع شرع محمّدی محمود
آنکه در صدر شرع تا بنشست
پای فتنه دو دست ظلم ببست
گشته در راه دین ز بهر ثبات
خاک درگاه او چو آب حیات
از غبار غرور عالم خاک
دامن و جیب او چو ایمان پاک
قفل احکام را ستوده کلید
پرّه و حلقه بی‌عمود که دید
چون ستونی که هست بی‌افسون
خیمهٔ شرع را طناب و ستون
دیده بی‌زحمت خیال و غرور
علم نزدیک او به عالم دور
از فرازش نبرده سوی نشیب
مگر این گنده پیر غرچه فریب
دل او سال و ماه مسکن شرع
گوش او شاهراه مَکمن شرع
دین ایزد ز بود او شادان
خانهٔ شرع ازوست آبادان
دل پاکش چو قبلهٔ ایمان
عزم و حزمش همه دلیل و بیان
روز حکمش بری ز جبر و قدر
میل بر وی ندیده هیچ ظفر
میل هرگز نکرده در احکام
کرده در دین به شرط خویش قیام
ظاهر و باطنش ز رشوت پاک
میل در طبع او نه در افلاک
گر بُدی زنده یوسف‌القاضی
به نیابت ازو شدی راضی
روز حشر و تغابن و زلزال
او دهد زین قضا جواب سؤال
نامهٔ او به روز حشر و قضا
نامهٔ یحیی است پاک و خلا
گر ز حشر است هرکسی را بیم
وز مکافات و از عذاب الیم
او بُوَد ایمن از همه نکبات
نبود در فریق حشر قضات
مهتر خلق و سیّد سادات
گفت باشند از سه نوع قضات
دو بود هالک و یکی ناجی
مژده کاندر بهشت با تاجی
آنکه نارد چنو صنایع دهر
نیز در هیچ شهر قاضی شهر
علم دین تا بدو سپرد قضا
جهل رحلت گزید سوی فنا
پیشش آن سر که در خزینه بُوَد
چون چراغ اندر آبگینه بُوَد
اندرین حضرت بزرگ چو جان
معنی او پدید و او پنهان
جان او را برای عالم غیب
کرده خالی ز رسم و سیرت عیب
کرده پاک از میان جمع امم
صفوت او کدورت از عالم
تازه کرده ز بهر یزدان را
جان بی‌عقل و عقل بی‌جان را
نظرش همچو جان پاک مسیح
بوده در شرح علم و شرع فصیح
کرده دست عنایت دینش
متحلّی به عقد تمکینش
شمع دین صورت و بصیرت او
عقل جان سیرت و سریرت او
گاه فتوی چو کلک بردارد
چتر حق بر فراز سر دارد
بی‌حقیقت قلم نگیرد هیچ
تو ز باد هوا ناله مپیچ
نه به کس میل و نه ز کسب ملول
چون پیمبر به علم دین مشغول
زان به بیهوده می‌نپردازد
که همی شغل آخرت سازد
بینی از هیچ چشم جان و خرد
بگشایی که تا بدو نگرد
گر شناسی مقدم از تالی
نیست این‌جا ز حیلتی خالی
فحل بودست در همه احوال
چه به افعال دین چه در اقوال
در رضا دین به نفس نسپارد
خشم را در نهاد نگذارد
هست چون حوض کوثر از انعام
مشرب عَذب او ز زحمت عام
اهل دین را معین و دلسوز اوست
مفتی شرق و غرب امروز اوست
زین جهان از پی سرای معاد
شده مشغول در کشیدن زاد
تا عنان چون بدان جهان تابد
عاقبت را چو نام خود یابد
متناسب نهاد او با حلم
متشابه سواد او با علم
چون قدر در سخا ریا نکند
چون قضا در عطا خطا نکند
هرچه اندر نقاب قوّت بود
خاطرش را خرد به فعل نمود
رای بیدارش از طرسق صواب
یک جهان خصم را کند در خواب
فضل را بحر بود و عزّ را کان
شرع را دایه بود و دین را جان
روی او چون ز رای او بفروخت
آفتابی به آفتاب آموخت
همچو اقبالش از دو عالم جای
لاجرم هست پیر ملک خدای
دل او همچو موی اوست سپید
باد در باغ شرع تا جاوید

در مدح اقضی‌القضاة نجم‌الدّین ابوالمعالی‌بن یوسف‌بن احمد الحدّادی

نام او در عمل صحیح‌الجهد
لقبش در وفا کریم‌ العهد
همت او ورای جزو و کلست
که همه آبها به زیر پلست
گر بخواهی تو جانش از معنی
کرم و خلق او نگوید نی
سایل آز را چو قاورن کرد
پنبه از گوش بخل بیرون کرد
خواجه ابلیس کز پی دم غیر
لیف او لاف زد چو گفت انا خیر
کردی ار دیدی این مکارم و جود
در سرای وجود رای سجود
بیند آنکس که هست بینا دل
وانکه از گِل دل آورد حاصل
سمع آنکو به مجلسش بنشست
شمع دارد تو گویی اندر دست
جامهٔ عزمش از صیانت پاک
عرصهٔ جانش از خیانت پاک
دم او همچو عیسی آدم جان
عهد او همچو خضر محکم جان
عهد او چون پیمبر اندر عهد
شخص او همچو عیسی اندر مهد
چون ز خورشید قابل قوتست
لاجرم عهد او چو یاقوتست
نکتهٔ او بَرِ صلاح و وفاق
گوش ساره‌ست و مژدهٔ اسحق
چون تنور زمانه آتش یافت
گردن چرخ سیلی خوش یافت
خود نراندست در شفا و الم
جز به املای شرع و عقل قلم
لفظ و نطقش ز عقل و جان مملیست
کو ز امر خدای مستملیست
جود او چون بهار خوش سلبست
بود او چون حیات حق طلبست
مایهٔ فرش رسم تحفهٔ اوست
سایهٔ عرش طاق صفّهٔ اوست
هست از روی رتبت و اجلال
پشت اسلام و شرع را ز کمال
در نظر چون عبارت آراید
جبرئیلش به طبع بستاند
کلک او کز ره جفا دورست
همچو انگشت حور پر نورست
در کف نقشبند سرِّ ازّل
در خلاء جلال او چه خلل
هست در بادیه در آز و نیاز
گرچه راهست دور و زشت و دراز
زین سبب نیست در نشیمن جود
لاجرم هست در سرای وجود
آسمان سخا و احسان اوست
ابر انعام و غیث انسان اوست
چاکر گفت اوست گفتارم
شاکر دست اوست دستارم
به دو لفظ نکو که بشنودم
یک در اندر فلک بیفزودم
مر مرا آب شد ز حیرانی
آتش دیگ روح حیوانی
گرچه با ما هم از قرونست او
از قرون و قران برونست او
زاغ را چون همای فر دادست
پشه را همچو باشه پر دادست
قلم او ز سهوهاست مصون
برِ علمش علوم گشته زبون
زو امیر ولایتی گشتم
وز قبول وی آیتی گشتم
علم او دستگیر دینداران
قلمش چون ربیع با باران
عالم از فتویش بر آسوده
وز ضلالت جهان بیزدوده
کرده برهانش بر جهان آسان
متشابه که هست در قرآن
گر تبجح کند روا باشد
این چنین علمها کرا باشد
نیست مانند او به علم اندر
متواضع به علم و حلم اندر
او تواند نمود مرجان را
بی‌نقاب حروف قرآن را
زانکه در تربه سیّد آسوده‌ست
تا نیابت به شیخ فرموده‌ست
مرد چون کار را بود در خورد
هرچه وی گفت شیخ چونان کرد
هر خبر کز رسول نقل افتاد
شیخ در شرح آن بدادش داد
معنی هریکی برون آورد
جمله زیبا و نیکو و در خورد
مشکلات کلام ایزد بار
متشابه که هست در اخبار
همه را کرده حل به شکل و بیان
لفظهائی که هست در قرآن
ابن‌عبّاس روزگارست او
با معانی بی‌شمارست او
هست با دانش معاذ جبل
ایزدش برگزیده عزّوجل
سخنش همچو روضهٔ نورست
نیک نزدیک لیک بس دورست
همچو عقل اندک فراوان شو
صلح افکن ولیک پنهان شو
هم گران هم سبک لقاست چو کان
هم سبک هم گران‌بهاست چو جان
گر دواند مرا به پیش الم
پیش حکمش به سر دوَم چو قلم
ور مرا گوید ای سنایی رو
بندم از دیده با شمال گرو
ور بخواند مرا ز بهر عتاب
همه تن دل شوم بسان حباب
قدر او بام آسمان برین
خوی او دام جبرئیل امین
کام چون بر بساط نطق آرد
گنگ را در نشاط نطق آرد
گر کند ز الکن التماس سخن
در حدیث آید از نشاط الکن
سنگ بر وی به مدح جود کند
فلک از نطق او سجود کند
سخنش عذب چون نتیجهٔ صبر
با بطر چون سرشک دیدهٔ ابر
خلق و خلقش لطیف چون حورا
لفظ و معنی دو مغزه چون جوزا
نفس او نقش زندگانی بود
که دو مغز و یک استخوانی بود
خوی او جان تشنه را مشرب
سحر او مر پیاده را مرکب
کرده از نکته‌های عقل‌انگیز
طبع یاران و چشم خاطر تیز
در تصفّح چو حلم به بردار
در تخلّص چو علم برخوردار
در خرد صفو را مبانی اوست
در سخن روح را معانی اوست
سیرت پاک او حکیم اوصاف
صورت علم او کریم انصاف
همه ابرام و ناز بتوان کرد
شعر چون هست بکر و معطی مرد
باد پیوسته چیره در هر کار
وز همه علم خویش برخوردار
باد باقی بقای روح و ملک
تا بود در مدار چرخ و فلک
تا جهانست عزّ و جاهش باد
حکمت و شرع در پناهش باد

در مدح شیخ‌الامام جمال‌الدّین ابونصر احمدبن محمّدبن سلیمان الصغانی

بعد او خواجهٔ امام امین
مَفخر شرع و یار و ناصر دین
تازه از لفظ او مسلمانی
به نژاد و نسب سلیمانی
صدر اسلام و دین بدو تازه
هنر و علم او بی‌اندازه
علم او همچو آب شوینده
نام او همچو باد پوینده
علم او وعدهٔ سماعیلی
جمع او شمع طارم نیلی
هرکه از عقل رنگ دارد و بوی
بستهٔ اوست همچو دستنبوی
ذوق او جان فروز اقرانست
پند او بند سوز دیوانست
سیّما در ره حقیقت و شرع
نیست اصلی قدیم‌تر زین فرع
علمشان را ندیده‌ام به یقین
وارثی حق‌تر از جمال‌الدّین
آنکه تا یافت ز آسمان مسند
یک زمینست اجمد و احمد
شربت شرع دین ز باغ رسول
از نسیم قبول کرده قبول
همچو دین وعده‌ش از تخلّف دور
چون خرد لطفش از تکلّف دور
عالم علم را گشاده دری
که جز او کم تواند آن دگری
شد حرام از برای دُر سفتن
جز ورا برملا سخن گفتن
جان قرآن همی بیفروزد
تا ازو نکته‌ای درآموزد
عشق پنهان ز زحمت خاطر
گفته با ذوق مغز جانش سِر
آن بگفته دل از زبان سروش
واین چشیده تن از ولایت گوش
سخنش اندک و ملیح ملیح
همچو توقیع دوربین فصیح
با بد و نیک بی‌ریا و شکی
اوّل و آخرش یکی چو یکی
وقت آن کو کمان به خاطر خویش
زه کند از برای ده درویش
زه کند تیر چرخ بر گردون
زه کند سنگ خاره بر هامون
اشهب نطق او چو بشتابد
یارب این نکته‌ها که در یابد
کانگهی کو بیان یاسین کرد
جبرئیلش ز سدره تحسین کرد
شاد باش ای امام هردو فریق
دیر زی ای گزین هر دو طریق
تا تو بر منبری فلک دونست
من نگویم که استوا چونست
دست معنی چو گرد معنی تاخت
زال زر دید و زال زار شناخت
ای که می‌پرسی از طریق مری
نکند این سخن جواب کَری
که چه گوید همی براین کرسی
باز گویم اگر ز من پرسی
تا چراغ سخاش تابان گشت
همچو پروانه جان شتابان گشت
جان آن کو چراغ جودش دید
زار می‌سوخت و خوش همی خندید
گردد از بهر رتبت و جاهش
وز پی خاک‌روب درگاهش
فلک هفتم از زحل خالی
چارارکان ز پنج حس حالی
چندگویی که وصف خواجه بگوی
پای در نه به وصف و دست بشوی
در دو بیتت به مختصر کاری
باز گویم که مرد هشیاری
خواجه در راه عقل و جان ز قیاس
در سرای غرور و جمع اناس
به سخن هم کمان و هم تیرست
به صفت هم مرید و هم پیرست
آن کمان پدید و تیر نهان
آن مرید خدا و پیر جهان
خاک جسمش ز مرتبت صلصال
آب چشمش ز معرفت سلسال
نطق او از جهان جاویدست
دور و نزدیک همچو خورشیدست
زادهٔ ذهن او به صفوت نور
حلقه و عقد گوش و گردن حور
همچو اندر خیال عامی حور
سخن سهل او هم ایدر و دور
تا چو تو میزبان نو دارد
عیسی و خر غذا و جو دارد
جان پاکش سخن گشاده برو
جان درو معنیی نهاده نه او
صیت او در عراق و مصر و دمشق
هست غمّاز دوست روی چو عشق
چون در اعراب اسم حرف شود
واندر احکام فعل صرف شود
ور به بصره حدیث نحو کند
بصره از اهل نحو محو کند
گشت در باغ برّ یزدانی
از برای دل مسلمانی
غذی بیخ شرع گفتارش
میوهٔ شاخ عقل کردارش
دل مر او را نموده راه صواب
دین مر او را جمال داده خطاب
تا ابد زانکه جانش کان دارد
روغن اندر چراغدان دارد
با امل عمر او چو پیمان بست
ز انتقال زوال حال برست
از پی باغ شرع چون حیدر
آب در جوی اوست از کوثر
هست خوی رسول دلجویش
هست آب خدای در جویش
رنگ او بهر نکهت طیبش
کرده تهذیب عشق تذهیبش
هرکه یک شب به کوی او بگذشت
در سخن مقتدای عالم گشت
هرکه روزی به دست دل درماند
نسخهٔ دلبری ز رویش خواند
چون به مجلس نشاط گفت کند
طاق خورشید چرخ جفت کند
از پی چشم بد به روضهٔ نور
دل به جای سپند سوخته حور
او همی سرّ رمز به داند
قاصد از حال راه به داند
گویی آمد ز خانه و کویش
خوی خوش بر نظارهٔ رویش
لب چون لاله خشک و تر نرگس
بینی آنگه که ختم شد مجلس
عقلا بازگشته طوطی‌وار
خلق چون حلق بلبل از گفتار
چشم پُر دُر ز درّ سفتهٔ او
گوشها پر گهر ز گفتهٔ او
عیسی جان مرده خاک درش
ملک‌الموت قهر زنده فرش
گاه تقریر و وقت تدبیرش
صبح خوش خندد از تباشیرش
شد برای امید جان و خرد
آنکه او را به جان و دیده خرد
دل ز دینش همیشه در ارمست
چه ارم زیر گلبن کرمست
باغ ایمانش را ز چشمهٔ روی
تا ابد آب رویش اندر جوی
خود چه دیدند اهل غزنی ازو
چه شنیدند اهل معنی ازو
که خود او زان نکت که در دل اوست
وز ره لطف غیب حاصل اوست
از هزاران هزار دُرّ نهفت
چکنم من که خود یکی بنگفت
در خور عقل عامه می‌گوید
به سخن گَرد نامه می‌شوید
سخنش با نوا و زینت و برگ
خاص بندیست عام‌گیر چو مرگ
وارث مصطفی به علم و وفا
نایب مرتضی به علم و سخا
رنج ما را از آن دل خوش خوی
داده ابر سخا به عشرت خوی
برگرفته به قوّت ایمان
دو گروهی ز عالم تن و جان
شده در راه حکمت و تدریس
برتر از یونس و ارسطالیس
یافته فلسفه شریعت و ره
از پی فرّ دین و فلّ سفه
برگرفته به عقل از امکان
فتنه از پنج حس و چار ارکان
خاک شوره کند شراب از خلق
آب دریا کند گلاب از خلق
آری آنکس که صبر پیشه کند
پیشهٔ شیر زیر تیشه کند
از بسی صبر کرده آتش صبر
عذب همچون سرشک دیدهٔ ابر
از دورن تو هست از پی دین
صدهزار آسمان فزون ز زمین
خلق را شرط شرع او ابدیست
زانکه با عزّ پردهٔ احدیست
داد و دین با خلل نکرده ز کبر
دال احمد بدل نکرده ز کبر
ای امامی که از پی زینت
منبر تست قابِ قوسینت
پردهٔ چرخ را پدید آورد
قفل احکام را کلید آور
سرِ صندوق صدق را بگشای
خلق را سرّ لطف حق بنمای
از سخا و فصاحت از سرِ دین
پای برنه به فرق علّیّین
معنیی بخش معن زائده را
قسم ده جان قُس ساعده را
تا به انفاس اوش سر کاریست
مر سخن را چه تیز بازاریست
هر سخن را که نقش جان دیدم
داغ نطقش به زیر ران دیدم
همه گویندگان روی زمین
پیش نطق تو ای جمال‌الدّین
بی‌غرض پندم ار بهش باشند
چو نکو باشد ار خمش باشند
هرچه اندر جهان سخن کوشند
نزد رمز تو حلقه در گوشند
در زمان تو ای امیر سخن
شوخ چشمی بُوَد سخن گفتن
گرچه الماس نطق می‌سفتند
با بیان تو مفتیان زفتند
ظرف حرف تو مخّ تفسیرست
هرچه جز آن مگر تف سیرست
تا که در سرّ ضمیر ارکانست
شمع جمع تو شه ره جانست
روح را تازه میزبانی تو
غذی صدهزار جانی تو
قالبست این جهان و جانش تویی
همچو شخصست دین روانش تویی
به وجود تو خلق از آن شادست
عمر با دانش تو همزادست
حالت از اصل سوز فرع آمد
قالت از درد ساز شرع آمد
دوستان را صبوح روحی تو
جان جان را همه فتوحی تو
جود اگر نام تو نبردستی
زود همچون عدوت مُردستی
میزبان دشمنانت را مرگست
با چنین دعوتی کرا برگست
تن که یکدم خلاف تو پذرفت
جانش گوید دلت ز من بگرفت
تف آن دم نرفته تا لب او
مرگ در جل کشیده مرکب او
مرگ خوردست بد سگالش را
تا نبیند کمال حالش را
چون خرد عمر دوستانش باز
در لقا و بقاش باد دراز
گوشت عالم به زهر اگر خبرست
لیکن آنِ تو آزموده‌ترست
هرکه در سر چراغ دین افروخت
سبلت پف کنانش پاک بسوخت
سخت بسیار کس بکوشیدند
کسوت صورتت نپوشیدند
خلعت هرکه آن سری باشد
حسد ای خواجه از خری باشد
به ثناهاش بُد سنا منسوب
لیک نامحرمان شده محجوب
همه مستورگان عالم راز
با ضمیر تو رخ پر آب نیاز
هرکسی اسب رمز با تو بتاخت
چون نبد مرد مرد را چه شناخت
پرده‌داری سرای غیرت را
حیرت افتاد از تو حیرت را
خصم از آن آمدند هر خامت
نیست کس واقف از الفـ لامت
در کمال حدود و لطف و نواخت
بکر ماندی و کس ترا نشناخت
هرکه او با یزید نفس بساخت
حالت بایزید را چه شناخت
در سخا مرد با خطیری تو
در سخن فرد بی‌‌نظیری تو
از کمالت فزوده‌ای دین را
شادی جان اهل غزنین را
گرچه بر نقش حرف غزنین است
چون قدم سای تست عزبین است
حضرت شه بهشت خلد ارزد
بی‌وجود تو حبّه‌ای نرزد
با لقای تو ای جمال‌الدّین
نیست غزنین بهشت نقدست این
مثل تو با تو در جهان ضمیر
خود قیاسیست به ز سوسن و سیر
زادهٔ نثر تست برهانم
شکر این موهبت نکو دانم
نظم من بهر نثر تو بودست
جان جانها از آن برآسودست
خرده نبود بضاعت زیره
سوی کرمان بریم برخیره
گهر مدحت تو دانم سُفت
همه دانم ولی نیارم گفت
دوستان در نشاط لطف مست
دشمنان بر بساط قهرت پست
تن همت به جود تو کامل
جان حکمت به جدّ تو حامل
ای وجودت ز لطف حق اثری
باز جودت ز حسن او خبری
هرکه از حق به سوی او نظریست
در دل او ز مهر تو اثریست
تو طبیب مفسّری دگرست
تو حبیبی مذکّری دگرست
محرم سرِّ انبیایی تو
مدد قوت اصفیایی تو
ای ترا حق نموده راه صواب
ای ترا دین جمال کرده خطاب
حکمتت اهل استقامت گشت
حجّتت حالی قیامت گشت
نزد نطقت سخن یتیم بماند
پیش جودت سخا عقیم بماند
هرکه نشنید از تو او چه شنید
دیده‌ای کو ترا ندید چه دید
منزل رمزها بریدم من
چون تو و چون خودی ندیدم من
حاسدان را تو گو زنخ می‌زن
ختم شد نظم و نثر بر تو و من
راز را مستمع بیان تو باد
آز را مصطنع بنان تو باد
باد تا هست اختران را سیر
عرض تو عرصهٔ عوارض خیر

در مدح صدرالدّین شمس‌الائمه ابوطاهر عمر

صدر دین شمسهٔ ائمّه عُمَر
که نیارد چنو زمانه دگر
شربت شرع و دین ز باغ رسول
از نسیم فتوح کرده قبول
حافظ شرع بهر پیوندش
دیدهٔ جان ندیده مانندش
از عزازیل ننگری که بتفت
دیر بشنید امر و زود برفت
از نهیب بزرگ مایهٔ او
می‌گریزد ز سهم سایهٔ او
حفظ او تا جناب شرع سپرد
دیو نسیان ازو جنابت برد
تنش از بس که پاس دین دارد
آسمان چشم بر زمین دارد
صورت امن او خفیف‌الحجم
لیک مُرشد بسان نکته و عجم
بینی آن ذات پر لطافت او
وان صفای بری ز آفت او
هم فصیح سزای گفتارست
هم صبیح ملیح دیدارست
لاجرم نطقش اندرین منزل
همچو عیسی ز گِل نماید دل
هست رطب‌اللسان به مدحت او
جبرئیل از کمال رفعت او
هم سرای سرور ازو آباد
هم همه دوستان ازو دلشاد
چون دعا را نهاد خواهد برخ
عیسی آمین کند ز چارم چرخ
سوز سینه‌ش اگر عیان گردد
چنبرِ چرخ رایگان گردد
شادی آمد چو او به صدر نشست
بر سرِ دست برنهاده بدست
صفت صفوت دل پاکش
نعت نطق شگرف و چالاکش
پردهٔ عرش و آیهٔ الکرسیست
شهد فردوس و حجرهٔ قدسیست
از مروّت لطیف منزل‌تر
ور قناعت خفیف محمل‌تر
هر عبارت کز آن فصیح آید
دم بُوَد کز لب مسیح آید
هرکه بر آستان دین باشد
عیسی مریم آستین باشد
خصم در دست خاطرش چیرش
کُند باشد چو پشت شمشیرش
تا بدو خویشتن بیاراید
منبر از گریه هیچ ناساید
معنی از لفظ او پدید از دور
چون رخ حور عین ز پردهٔ نور
داده کلکش چنانکه شاه عروس
از نقاب تُنُک خرد را بوس
هم درخت وفا از او پربار
هم زبان ثنا ازو در کار
در دعا دست دل چو برگیرد
چرخ چتر رضا به سر گیرد
در دعاها چو دست برکند او
چرخ را صدهزار در کند او
برسد تا به عرش و یابد اجاب
نشود نُه فلک ز پیش حجاب
خلق او همچو زهره قائد دین
ذهن او در سخن عُطارد دین
چون خرد کارهاش روشن و چست
چون قضا سطوتش درشت و درست
مرده دل مانده بود از پی آز
جان چو در دل نشست گاه نیاز
زنده کرد از برای یزدان را
مال او دل جمال او جان را
تا که مالش رسد به هر یاری
از جمالش توانگرم باری
خاک پایش اگر به دست کند
حور از آن خاک آبدست کند
غم گریزد چو او شود خندان
به تک پای و جامه در دندان
حلقه در گوش کرده مردم چشم
پیش آن طاق و ابرو و خم چشم
اندران کلک و خط و فضل و جمال
دست زیر زنخ بمانده خیال
خاک پایش اگرچه زو دورست
خوش چو آب دهان زنبورست
او خرد بهر راه دین دارد
عین دین است زان چنین دارد
در صلابت چو عمّری دگرست
مر سر علم را سری دگرست
روز و شب ساز آن جهان سازد
زان به دیگر عمل نپردازد
کار او نیست جز صلاح جهان
هست ازو تازه هر زمان ایمان
هیچ ناگشته گرد هزل و فضول
شده خشنود ازو خدا و رسول
نایب شرع مصطفی اویست
عالم علمِ مرتضی اویست
علم تأویل بر زبان دارد
شرح تنزیل را بیان دارد
هرچه با مرتضی بگفت رسول
او به جان کرده است جمله قبول
تا درآمد به عالم فانی
بود شرع رسول را بانی
آن چنان علم شرعش از بر شد
کان جهانش به جان مصوّر شد
گشت با مرتضی درین ره یار
لو کشف گشت بر دلش چو نگار
هرکه تن دشمنست و یزدان دوست
دانکه والرّاسخون فی‌العلم اوست
در ثنایش هرآنچه اندیشم
سیرتش گویدم که من بیشم
عجز پیش آورم من از کارش
باد یزدان به حکم در یارش
عرض از عرض دین مقید باد
تنش از عقل کلّ مؤیّد باد
بر ز عقل و خرد مکانش باد
عمر چون علم جاودانش باد
باد این خاک تا ابد دلکش
هم چنان چون سمندر از آتش

فصل دیگر در مدایح سلطان اعزّاللّٰه نصره

چونکه بهرامشاه شه باشد
مر ورا زین صفت سپه باشد
ملکش از ملک جم نیاید کم
تر و تازه چو بوستان ارم
مملکت آسمان مَلک خورشید
خواجه چون ماه و قاضیان ناهید
عالم آراسته به دولت و داد
گشته معدوم در عدم بیداد
عرصهٔ مملکت چو باغ بهشت
مشک اذفر سرشته با گل و خشت
خاک این مملکت شده کافور
چشم بد باد از این حوالی دور
اهل غزنین چه کرده بود از داد
که چنین شان کریم شاهی داد
هرچه ز ایزد بخواستید عطا
دادتان بخ بخ این گزیده دعا
به اجابت دعا چو مقرون گشت
هرچه زو خواستند افزون گشت
شاه عادل نکو نیت دستور
مُلک آباد و دست ظالم دور
لشکری بر مثال مور و ملخ
بحر و بر زان ملا و وادی و شخ
صدهزاران سوارِ جوشن‌دار
که نماند ز دشمنان دیّار
عدد لشکرش هر آنکه شمرد
نشمرد او و عمر پایان برد
روز بارش چو برنشست به تخت
کار بر دشمنان بگیرد سخت
جوش دیوان گذشته از پروین
رونق خواجه تا به علّیّین
خواجگان دگر چو مهر و چو ماه
رونق گاه و زینت درگاه
اهل دیوان همه عدول و قضاة
گاه توقیع و عرض و خط و برات
به مظالم نشسته اهل قبول
قاضیان وجیه و جمع عدول
تا ملک بر فلک مکان دارد
تا سماک از سمک نشان دارد
پادشاه و وزیر و میر و حشم
عادل و ناصح و امین حرم