پیشنهادات  

سنایی - طریق التحقیق

بسم الله الرحمن الرحیم

ابتدای سخن به نام خداست
آنکه بی مثل وشبه وبی همتاست
خالق الخلق و باعث الاموات
عالم الغیب سامع الاصوات
ذات بیچونش را بدایت نیست
پادشاهیش را نهایت نیست
نه در آید به ذات او تغییر
نه قلم وصف او کند تحریر
زآنکه زاندیشه‌ها برونست او
بری از چند و چه و چونست او

هو الاول والآخروالظاهر والباطن وهو بکل شی‌ء علیم

حی و قیوم و قادر و قاهر
اول اول آخر آخر
نطق‌، ابکم بمانده در صفتش
وهم‌، عاجز شده زمعرفتش
نبرد عقل‌ در ‌صفاتش راه
نبود وهم را به ذاتش راه
کی رسد وهم در جهان قدم
که بلند است آستان قدم
نص قرآن شده است ای عاشق
در صفات جلال او ناطق
«شهد الله‌» گواه معرفتش
‌«وحده لاشریک له» صفتش
نه از او زاد کس‌، نه او از کس
«‌قل هو الله‌» دلیل و حجت بس
از مکان و زمان بری ذاتش
محض جهلست نفی و اثباتش
هست واجب وجود او دائم
زآنکه باشد به ذات خود قائم
غایت ملک او نداند کس
همه او و بدو نماند کس
نیست با هیچ چیز پیوندش
نبود جفت‌ و مثل و مانندش

لیس‌کمثله شی‌ء و هو السمیع البصیر

وترو قدوس و واحد است و صمد
وصف‌ او لم یلد ولم یولد
بود او اول و بدایت نه
هستیش آ‌خر و نهایت نه
به قدیم است اولش معروف
به دوام است آخرش موصوف

‌فی وحدانیة الله تعالی‌

به یقین واجب الوجود یکیست
هر چه در وهم و خاطر آید نیست
مالک الملک و پادشاه به حق
منشی‌ء نفس و فاعل مطلق
هر چه درکل کون کهنه و نوست
هست مفعول و فاعل همه اوست
بی قلم صورت بدیع نگاشت
بی ستون خیمه رفیع افراشت
مایه بخش عقول اولی اوست
فاطر صورت و هیولا اوست
نظم ترکیب آفرینش داد
چشم دل را کمال بینش داد
نقشبند وجود جز او نیست
مستحق سجود جز او نیست
زآنکه معبود انس و جان است او
مبدع جسم و عقل و جان است او
در رهش چرخ و انجم و ارکان
همه درمانده‌اند و سرگردان
همه پوینده‌اند در طلبش
همه جوینده‌اند روز و شبش
جنبش هر یک از سرشوق است
هر یکی را از این طلب ذوق است
حلقة حکم اوست شوق‌ همه
او منزه زشوق و ذوق همه
نامهای بزرگ طاهر او
هست اوصاف صنع ظاهر او
فارغ از شوق و ذوق ونیک‌وبدست
برتر از وهم و فکرت‌وخردست‌
کس نداند که چیست الا او
صفتش ‌لا اله االا هو
هر که خواهد که ذکر او گوید
در نگنجد زبان که «‌هو» گوید
به زبان ذکر او که داند گفت‌؟
جان بود آنکه «هو» تواند گفت
سخن است آنکه بر زبان آید
ذکر «‌هو» از میان جان آید
گرچه بی‌جا و بی مکان است او
ساکن دل شکستگانست او
نه به ذاتست ساکن هر دل
بلکه لطفش همی کند منزل
هر کجا دل شکسته‌ای بینی
بینوایی و خسته‌ای بینی ،
بی زبان ذکر او از او شنوی
شرح اسماء «‌هو» از او شنوی
ذکر او از زبان بسته طلب
معرفت از دل شکسته طلب
چند، بی او به‌کعبه درتک و پوی
در خرابات آی و او را جوی
چون تو در جستنش نمایی جد
در خرابات جست یا مسجد

والذین جاهدوافینا لنهدینهم سبلنا، صدق الله‌

راه جستن زتو هدایت از او
جهد کردن زتو عنایت از او
هرچه بینی زخاک تا گردون
نیست چیزی زعلم او بیرون
زآنچه بیرون زسقف گردون‌است
جمله معلوم اوست‌کو چون است
هست علمش محیط برهمه چیز
حکم او نافذ است در همه چیز
دافع جملة بلیات است
عالم السر والخفیات است‌
هر چه در خاطرت بیندیشی
همه معلوم اوست‌ در پیشی

مناجات در تنزیه و تقدیس حضرت باری سبحانه تعالی

ای صفات مقدس تو صمد
وی منزه زشبه و جفت و ولد
ای برآرندهٔ مه و خورشید
نقشبند جهان بیم و امید
ای به تو زنده جان و جسم به جان
جسم و جان را زلطف‌توست‌روان
قبلهٔ روح آستانهٔ توست
دل مجروح ما خزانهٔ توست
کرم و رحمت تو بی عدد است
روح را هر نفس زتو مدد است‌
در جهان هر چه هست در کارند
آنکه مجبور و آنکه مختارند
همه گردن نهاده حکم ترا
دم که یارد زدن زچون و چرا؟‌!
این و آن عاشق جمال تواند
روز و شب طالب وصال تواند
تا در آن کارگاه کار کراست
تا در آن آستانه بار کراست
ای بسا مسجدی که راندهٔ توست
ای بسا بت ستا‌که خواندهٔ توست
گر سیاست کنی تو مسجد کیست‌؟‌!
ورعنایت کنی تو بتکده چیست‌؟‌!
هر چه خواهی‌کنی‌که حکم تراست
زآنکه حکمت ورای چون و چراست

یفعل الله مایشاء‌، و یحکم مایرید

ما ضعیفان که در مجاهده‌ایم
طالب لذت مشاهده‌ایم
به غلامیت جمله منسوبیم
رد مکن گرچه زشت و معیوبیم
همه فانی شویم و تو باقی
همه مست توایم و تو ساقی
بندگانیم ما، خدای تویی
رهنماییم‌ و رهنمای تویی
طلب ما زتوعنایت توست
رهبر ما به تو هدایت توست‌
چون در لطف و جود بگشادی
رهنمایی به ما فرستادی

مدح سید کائنات و خاتم المرسلین

سید کائنات شمع رسل
مفخر و پیشوای جمع رسل
شاهد حضرت ربوبیت
خازن گنج سر هویت
ساکن خانقاه «ا‌واد‌نی»
سالک شاهراه «ارسلنا»
عنصرش محض زبدهٔ فطرت
مدحتش نقش تختهٔ فکرت
هست «والیل»‌ شرح گیسویش
«‌والضحی» وصف روی نیکویش
هست تن عصمت وسکون وفرح
خلعت صدر او الم نشرح‌
دولتش پنج نوبه زد بر خاک
چار بالش نهاد بر افلاک
صدف در معرفت دل او
سقف عرش مجید منزل او
سید کل نسل آدم اوست
سبب رحمت دو عالم اوست

و ما ارسلناک الا رحمة للعالمین

بلبل گلستان «‌ما اوحی‌»
شمسهٔ چرخ «‌الذی اسری»
دل او خازن خزانهٔ عشق
سر او مرغ آشیانهٔ عشق
صیت شرعش همه جهان بگرفت
هم زمین و هم آسمان بگرفت
انبیاء و رسل طفیل وی اند
اوست سرخیل و جمله خیل وی اند
ملکش خاک روب میدان است
عیسی اش پاسبان ایوان است
محترم بوده در جهان قدم
نور او پیش از آدم و عالم

اول ما خلق الله تعالی نوری

تو چه دانی چه در معنی سفت
اندر آن دم که «لی مع الله‌» گفت
زآنکه بودست روز و شب مطلق
ظاهرش با تو باطنش با حق
هر که فرمان او به جا بگذاشت
کله از سر، سرش زتن برداشت
چاربارش که شهسوارانند
از شرف بهترین یارانند
هر چهار آفتاب چرخ امم
بحر صدق و حیا و عدل وکرم

مدح امیرالمومنین ابوبکر

دین حق را زابتدا زرسول
جز ابوبکر کس نکرد قول
هر چه پیغمبرش زحق گفته
کرده باور زصدق و پذرفته
جسم او همچو روح صافی بود
با همه کس به طبع وافی بود
مشرق آفتاب صدق‌، دلش
اثر لطف ایزد آب و گلش
محرم راز حضرت نبوی
عاشق نور روی مصطفوی

مدح امیرالمومنین عمر

قوت دین حق زعمّر بود
خانه دین بدو معمر بود
جگر مشرکان پر از خون کرد
کبرشان از دماغ بیرون کرد
از پی معدلت میان‌، اوبست
کمر عدل در جهان‌، اوبست
عادت بدعت از جهان برداشت
که کژی جز که در کمان نداشت
برتر از چرخ بود پایهٔ او
دیو بگریختی زسایهٔ او

مدح امیرالمومنین عثمان

دین شرف یافته و دنیا زین
از جمال وجود ذوالنورین
منبع جود و جامع قرآن
صد ف در مکرمت عثمان
آنکه همت ورای کیوان داشت
جیب جان نور نقد قرآن داشت
طلعتش بوده نور هر دیده
سرمهٔ شرم داشت در دیده
دلش از حرص و حقد خالی بود
فلکش اختر معالی بود

مدح امیرالمومنین علی‌(‌ع‌)

بود حیدر در مدینه علم
حافظ و خازن خزینهٔ علم
جان جود و جهان علم او بود
بحر فضل و مکان حلم او بود
زو ظفر یافته مسلمانی
ملت کفر ازو به نقصانی
«‌اقتلوالمشرکین‌» فرو خوانده
به سر تیغ حکم آن رانده
شور و شر در دیار کفرافکند
شاخ بدعت زبیخ و بن برکند

فی قدوم الخضر

دوش چون شاهد جهان افروز
زلف شب برگرفت از رخ روز
من چو عنقا نهفته روی از خلق
شسته حرف پا زتختهٔ زرق
گاهی اندر فنا بقا جستم
درد را زان جهت دوا جستم
کاه سر بر در عدم زده‌ام
در ره نیستی قدم زده‌ام
به وثاقم درآمد از ناگاه
خضر پیغمبر آن ولی الله
گفت ای عندلیب گلشن کن‌
طوطی خوش نوای نغز سخن
تا کی این عاجزی و حیرانی
اندرین تنگنای ظلمانی
چونکه بر تافتی زدعوی روی
خیز و آب حیات معنی جوی
تا زین ظلمتت نجات بود
در جهان بقا حیا ت بود
در مضیق جهان توقف چیست‌؟
این همه غصه و تاسف چیست‌؟
نه چو یعقوب‌گم شدت فرزند
که بریدی زخرمی پیوند
گفت خضرم ز راه غمخواری
کای فرو مانده در گرفتاری‌
بیت احزان چه جای توست بگو
مصر عشق از برای توست بجو
خیز و بیرون خرام ازین مسکن
رخت خود پن وطن برون افکن
کاندرین خطه خراب آباد
نشود خود دل خراب آباد

در جواب حضرت خضر علیه السلام گوید

گفتم ای مرهم دل ریشم
سخنت نوش جان پر نیشم
ای همایون لقای عیسی دم
وی مبارک پی خجسته قدم
ای سبک روح این چه دلداری است
وی گرانمایه این چه غمخواری است
ای ملک سایه این چه تعریف است
وی فلک پایه این چه تشریف است
التفات توام مکرم کرد
لطف تو از غمم مسلم کرد
مددم ده به همّت ای مکرم
تا من دل شکستهٔ مجرم ،
پای از بند حرص بگشایم
یکدم از بند خود برون آیم‌،
پیش گیرم طریق تقوا را
از برای صلاح عقبا را ،
ره روم تا رسم بدان منزل
که آگهی یابم از حقیقت دل‌،
مگر آن بخت یابم از اقبال
کافکنم رخت در جهان کمال

در سؤال از عقل کل و جواب او

خردم دوش اندپن معنی
نکته‌ای چند نغز کرد املی
گفت شهری‌که جا و مبین ماست
صحن او سقف‌گنبد اعلا‌ست
خاک او راست نکهت عنبر
آب او راست‌، لذت شکر
نز برودت در او اثر بینی‌
نز حرارت در او شرر بینی
اندر آن شهر ما گلستانهاست
که چمنهاش نزهت جانهاست
طوطیان بینی ندر آن بستان
همه را ذکر حق بود الحان
چون کند لطف او تعلمشان
«‌ربی الله» بود ترنمّشان
در چمنهاش بلبلان ، گویا
نغمه‌شان جمله «‌ربنا الاعلی»
«‌مقعد صدق‌» ازو ولایت ماست
هرکه آنجاست در حمایت ماست
همگان خاص حضرت سلطان
جسته از بند انجم و ارکان
رهروان بینی از سر غیرت
همه اوفتاده در ره حیرت
ساکنان بینی از سر اخلاص
چشم بگشاده بر سرادق خاص
چون بدان شهر جان فرود آیی
پن همه دردسر بیاسایی‌
مسکن و جایگاه ما بینی
مجلس خاص شاه ما بینی
خلعت شاه‌، بی بدن پوشی
بادهٔ شوق‌، بی دهن نوشی
نغمهٔ بلبلان ره شنوی
«‌وحده لاشریک له» شنوی

در جواب عقل «‌و سقیهم ربهم شراباً طهورا»

گفتم ای سایهٔ الهی تو
زآنچه هستی جوی نکاهی تو
ای تو بر لوح‌کون حرف نخست
آفرینش همه نتیجهٔ توست
نشو از توست شاخ فطرت را
ثمر از توست باغ فکرت را
چون مرا دیده‌ای بدین سستی
هر چه‌گفتی صلاح من جستی
چون کنم‌چون‌من‌حزین ضعیف
پای‌ بندم در این سواد کثیف
نیست‌گویی جهان زشت و نکو
جز از او و بدو هم خود او
هست این خطه را هوای عفن
ساکنانش شکسته پای و زمن
گرچه هست این رباط منزل من
هست مایل به شهر تو دل من
جان بر افشانم از طرب آن دم
که نهم اندر آن سواد قدم
من مسکین در این رباط خراب
ساخته خانه بر ره سیلاب
بستهٔ بند و حبس ارکانم
پای برتر نهاد نتوانم
نشود نفس خاکیم فلکی
تا نگردد نهاد من ملکی
نرسد کس به کعبهٔ تحقیق
تا نباشد رفیق او توفیق
هیچ دانی که چون گرانبارم
به غم دیگران گرفتارم
روزگاری برای قوت عیال
باز می‌داردم زکسب کمال
هستم از استحالت دوران
چون شتر مرغ عاجز و حیران

در شکایت احوال

نیستم اندرین سرای مجاز
طاقت بار و قوف پرواز
نه غم این طرف توانم خورد
نه بدان شهر ره توانم برد
پس همان به که گوشه‌ای گیرم
تن زنم گر زیم و گر میرم
به حوادث رضا دهم شاید
چه کنم آنچنانکه پیش آید
بروم باهنر همی سازم
وزهنر بر فلک سرافرازم
به خدایی‌که پاک و بی عیب است
واهب العقل و عالم الغیب است
که مرا اندربن سرای هوس
جز هنر نیست یار و مونس‌کس
هنرم هست لیک دولت نیست
در هنر هیچ بوی راحت نیست
باهنر کاش دولتم بودی
تا غم و غصه‌ام نفرسودی
هست معلوم عالم و جاهل
که در این روزگار بی حاصل،
منصب آل را بویه شورانگیخت
نان‌کسی خورد‌که آب رو‌ی بریخت
من نه آنم که شورانگیزم
آبرو را برای نان ریزم
همّتم هست گرچه نانم نیست
سخن فحش بر زبانم نیست
تا ابد بینوا بخواهم ماند
فحش و بد بر زبان نخواهم راند
بخت من زان چنین نژند افتاد
که مراهمّت بلند افتاد
نه خطا گفتم و غلط کردم
‌حشو بود این‌گهرکه من سفتم
من در این غصه جان همی‌کاهم
منصب این جهان نمی‌خواهم
عزت آن جهان همی باید
گر ذلیلم در این جهان شاید

فی الشکایه

چه‌کنم باکه‌کویم این سخنم
گله از بخت یا زچرخ کنم
جگرم خون‌گرفت و نیست‌کسی
که شود غمگسار من نفسی
روزعمرم‌به‌شب رسید ونبود
جز تعب حاصلم زچرخ کبود
ناله‌ام زان شدست سر ‌آهنگ
کز عنا قامتم خمیده چو چنگ
اشک چون لعل‌گشت در چشمم
روز چول شب شدست بر چشمم
دود دل جیب و آستینم سوخت
سقف چرخ آه آتشینم سوخت
من مسکین مستمند ضعیف
باغم و محنتم ندیم و حریف
گله دارم ز روزگار بسی
با که گویم‌که نیست همنفسی
دوستی نیست کو شود همدم
همدمی نیست کو شود محرم
قدم از فکر ساختم با ‌خود
بوکه بینم مگر به چشم خرد
جمله روی زمین بگردیدم
همدمی کافرم اگر دیدم
دلم از جور چرخ جفت عناست
که اندرین روزگار قحط وفاست
خود گرفتم که آن سخن دانم
کز عبارت نظیر حسانم
در چنین روزگار بانفرت‌
با چنین منعمان دون همّت‌،
چون کشم این همه پریشانی
در ثنا و مدیح حسانی
روزگاری بهانه می‌جستم
قصه‌ای را فسانه می‌جستم
تا سخن را بر آن اساس نهم
زان سخن بر جهان سپاس نهم
چند جستم ولیک دست نداد
قصه‌ای آنچنان نمی‌افتاد
که بر او زبور سخن بندم
دل در این بند بود یک چندم
آخرالامر یک شبی با دل
گفتم ای خفتهٔ زخود غافل
چند گرد دروغ گردی تو
آبرویم بری چه مردی تو؟‌!
بس‌از ان وصف زلف و طره‌وخال
بس از این هرز گفت وگوی محال‌!
چون زمدح آب روی نفزاید
گر نگویی مدیح هم شاید
پن سپس در ره طریقت پوی
کر سخن گویی از حقیقت گوی
خاطرم چون در دقایق زد
قرعه بر رقعهٔ حقایق زد
نکئه‌ای چند لایق آمد پیش
جمله سر حقایق آمد پیش
سخن نغز همچو در ثمین
درج در نکته‌های سحر مبین
داد ایزد شعار توفیقش
نام کردم «‌طریق تحقیقش‌»

فی تخلص الممدوح و تلخیص الروح‌

بود روزی مبارک و فرخ
کاین سعادت نمود ما را رخ
در این گنجنامه بگشادم
وین سخن را اساس بنهادم
نقش این کارنامه می‌بستم
تیر بوسید خامه و دستم
گفتم این نظم را طرازش چیست‌؟
زیور این عروس‌، مدحت کیست‌؟
بر که افشانم این نثار بگوی‌؟
کیست لایق در این دیار بگوی‌؟
گفت این بحر پر معانی را
چشمهٔ آب زندگانی را ،
عیسی آثار سروری باید
خضر سیرت سکندری باید،
که طراز سخن ثناش بود
ورد جان و خرد دعاش بود
نه غلط گفتم این خطا باشد
که طراز سخن ثنا باشد
زین نمط هر سخن‌که آن من است
به حقیقت طراز هر سخن است
گرچه بی برگ و بی نوایم من
بلبل نغز خوش سرایم من
زان در افواه خلق مذکور است
سخن من‌، که از طمع دور است
خرد از گوشه‌ای در آمد چست
گفت این نقد راکه سکهٔ‌توست‌،
سخن سرسری نمی‌بینم
زان کسش مشتری نمی‌بینم
گرچه هست این سخن تمام عیار
بس کساد است اندر این بازار
سکه این نقد راز معرفت است
معرفت را نشان این صفت است
که در این کار نامه کردی درج
نکنش تا توانی اینجا خرج
زآنکه صاحبدلی نمی‌بینم
حال را مقبلی نمی‌بینم
که درو ذکر او توانی کرد
یا زجودش بری توانی خورد
کو قدم تا بدین طریق رود
یا کجا گوش کاین سخن شنود
همه محبوس شهوت و حسدند
طالب قوت و قوت جسدند
میل اینها به ترهات بود
فعلشان نیز بر صفات بود
نز طریقت کسی اثر دارد
نز حقیقت دلی خبر دارد
چون ترا این سخن فتوح آمد
عاشقان را غذای روح آمد
نزد آن کاو محبتی دارد
این سخن قدر و عزتی دارد،
که زشرحش زبان بود قاصر
نرسد در نهایتش خاطر
عارفان کاین سخن فروخوانند
هر چه جز حق بود برافشانند
قیمت این سخن کسی داند
که همه نقش معرفت خواند

مفتاح ابواب الاسرار مصباح ارواح الابرار

خالق خلق وایزد بی چون
فاعل کارگاه «‌کن فیکون»
هر چه آورد از عدم به وجود
از وجود همه تویی مقصود
خویشتن را نخست نیک بدان
تختهٔ آفرینشت برخوان

و لقد کرمنا بنی آدم

در نگر تا که آفرید ترا ؟
از برای چه برگزید ترا ؟
خاک بودی ترا مکرم کرد
زان پست جلوهٔ دو عالم کرد
از همه مهتر آفرید ترا
هر چه هست از همه گزید ترا
در نظر از همه لطیف‌تری
به صفت از همه شریف‌تری
خوبتر از تو نقشبند ازل
هیچ نقشی نبست در اول
قدرتش بهترین صفت به تو داد
شرف نور معرفت به تو داد
گوهر مردمی شعار تو کرد
کرم و لطف خود نثار تو کرد
باطنت را به لطف خود پرورد
ظاهرت قبهٔ ملایک کرد
آن یکی گنج نامهٔ عصمت
این یکی کارنامهٔ حکمت
اختر آسمان معرفتی
زبدهٔ چار طبع و شش جهتی
قاری سورهٔ مجاهده‌ای
قابل لذت مشاهده‌ای
خلقتت برد کوی استکمال
همتت راست سو‌ی استدلال
خاطرت مدرک وجود خودست
عنصرت مستعد نیک و بدست
با تو بودست در الست خطاب
با تو باشد به روز حشر حساب
گفته اسم جملهٔ اشیاء
در حق توست «‌علم الاسماء»‌
طارم آسمان و گوی زمین
از برای تو ساخته ست چنین
فرش غبرا برای تو گسترد
چرخ فیروزه سایبان تو کرد
آفرینش همه غلام تواند
از پی قوت و قوام تواند
حکمت و فطنت وکیاست و علم
همّت و سیرت و مروت و حلم
در وجود تو جمله موجودست
وین همه لطف وجود معبودست
صفت تو به قدر آنکه تویی
نتوان گفت آنچنان که تویی
نشنیدی‌که آن حکیم چه‌گفت
که به الماس در معنی سفت
تو به قیمت ورای دو جهانی
چه کنم قدر خود نمی‌دانی
این همه عزت و شرف‌که تراست
تو زخود غافلی عظیم خطاست‌!

افحسبتم انما خلقناکم عبثاً

تو چه پنداشتی که ایزد فرد
از پی بازیت پدید آورد!
عمر ضایع مکن به بیخردی
دور شو دور، از صفات بدی
با دد و دیو چند همنفسی
علم‌آموز تا به حق برسی
هر که از علم دین نشد آگاه
در بیابان جهل شد گمراه
آخر این علم کار بازی نیست
علم دین پارسی و تازی نیست
از پی مکر و حیلت و تلبیس
درست از منطق است و اقلیدیس
تاکی این جنس و نوع و فصل بود
عزم آن علم کن که اصل بود
چیست علم‌؟ از هوارهاننده‌!
صاحبش را به حق رساننده‌
هرکه بی علم رفت در ره حق
خواندش عقل کافر مطلق
در حضورمن که هست نامحدود
هرکه را علم نیست شد مردود
اگرت هست آرزوی قبول
رو به تحصیل علم شو مشغول
حکمت‌آموز تا حکیم شوی
همره و همدم کلیم شوی
چون تو در بند علم دین باشی
ساکن خانهٔ یقین باشی
نفس امّاره را ندانی چیست
گاه و بیگاه همنشین تو کیست
نفس‌، بس کافرست اینت بس‌!
گر شدی تابعش زهی ناکس‌!
سر برون پر زخط فرمانش
جهد کن تا کنی مسلمانش
چون تو محکوم نفس خودباشی
به یقین دان که نیک بد باشی

اعدا عدوک نفسک التی بین جنبیک

گر کنی قهر ازو نفیس شوی
ورمرادش دهی خسیس شوی
وه چه ساده دلی و چه نادان
که ندانی تو عصمت از عصیان
از صفا ت حمیده بگریزی
در صفا ت ذمیمه آویزی
جهد آن کنیه جمله نور شوی
وزصفات ذمیمه دور شوی
در تو هم دیوی است و هم ملکی
هم زمینی به قدر و هم فلکی
ترک دیوی کنی ملک باشی
از شرف برتر از فلک باشی
تا از این همنشین جدا نشوی
دان که شایستهٔ خدا نشوی
تواز این همنشین چوگردی دور
ملک باقی تراست و دارسرور
تو ازین جایگه فرج یابی‌
چون بدانجا رسی درج یابی
گر به اینجایت پای بست کند
باسگ و خوک هم نشست‌کند
تاکه دیوت بود به راه دلیل
نکند با تو همرهی جبریل
تا زآلایش طبیعی پاک
نشوی‌، کی شوی تو برافلاک
پهلو از قدسیان تهی چه کنی‌؟
با دد و دیو همرهی چه‌کنی‌؟
شرم بادت که با وجود ملک
ننهی پا ی بر روا ق فلک
بر زمین با ددان نشینی تو
صحبت دیو و دد گزینی تو
ترک یوسف کنی زبی نظری
همدم گرگ باشی اینت خری‌!
با رفیقان بد چه پیوندی؟
زین حریفان چه طرف بربندی
حسد و حرص را بجای بمان
برهان خویش را ازین و از آن
گرنه یکبارگیت قهر کنند
نوش در کام جانت زهر کنند
چون از ایشان به گور فردروی
به قیامت زیور مرد روی
چون برندت زخانه مرده به گور
مرد خیزی زیور وقت نشور
گر فرشته صفت شدی زاینجا
با فرشته است حشر تو فردا
ورتوسگ سیرتی‌به وقت‌نشور
هم سگی خیزی از میانهٔ گور

کما تعیشون تموتون وکما تموتون تحشرون

تو اگر نیک نیکی اربدبد
بدونیک تو باتو باشد خود
چون بدی‌، پس بدان که بیخردی
که خرد نیست رهنمون بدی
هر که پروردهٔ خرد باشد
کی درو فعل دیو و دد باشد
هر که را عز آن جهان باید
دامن دل به بد نیالاید
گر کند عقل نیکی‌ات تلقین
پس تو و بارگاه علیین
وگرت دیو رهنمای بود
اسفل السافلینت جای بود
ددی تو زناسپاسی توست‌
بدی تو زناشناسی توست
گر شعارت بود سپاس و شناس
این ندا آید «ا‌نت خیرالناس‌»

حکایت

اندر آن دم که مبدع اشیا
کرد نقش وجود را پیدا
قدسیان چشم بر تو بگشادند
حال را در تردد افتادند
یوسفی دیده‌اند زیبا روی
شاهدی دیده‌اند نیکوخوی
از عدم آمده به شهر وجود
کرده منزل به طالع مسعود

قالوا اتجعل فیها من یفسد فیها ویسفک الدماء

همه افتاده‌اند در تک و تاز
کرده بر تو زبان طعن دراز
چون زفطرت تو بوده‌ای مقصود
همگنان چون برادران حسود،
کارها ساختند بر سر رام
تا ترا در فکنده‌اند به چاه
ساکن قعر چاه ماری‌ چند!
در بن چاه حرص داری چند
اینک آمد نظر کن ای مسکین
بر سر چاه ژرف بشری هین!
در چه انداخت بهر دعوت را
حبل قرآن و دلو عصمت را
بیش از این در مان چاه مپای
دست بر حبل زن‌، زچاه برآی
خویشتن را زچاه بالاکش
علم عشق بر ثریا کش
چست با کاروان صدق و یقین
سفری کن به مصر علیین
تا ز ناچیز و هیچ‌، چیز شوی
واندر آن مملکت عزیز شوی
حاسدان تو چون تو را بینند
آن همه بهجت و بها بینند،
همه از گفت خود خجل گردند
اندر آن وقت تنگدل گردند
منشین غافل ار خرد داری
پیشه گیر و بکن نکوکاری
آنچنان زی‌، درین جهان زنهار
تانگردی خجل به روزشمار

قائد نفوس السالکین و نزهه قلوب المحققین

ای شده پای بست و زندانی
اندرین خاکدان ظلمانی
تاکی این گفت و گوی پر باطل
تاکی این جست و جوی بی حاصل
راه رو راه‌، کرد گفت مگرد
که به گفتار ره نشاید کرد
تا ز بند هوا برون نایی
ندهندت کمال بینایی
نبری ره به عالم وحدت
نتوانی زدن دم وحدت
زین نشیمن سفر به بالاکن
خویشتن را چو عقل والا کن
دم به تجرید زن‌که بی تجرید
نرسد کس به عالم توحید

دع نفسک و تعال

بگذر از نقش عالم گل تو
ره تو و راهروتو منزل تو
رهروی‌، روسخن زمنزل گوی
همره و همنشین مقبل جوی
چون تو غافل نشینی از کارت
نبود لطف ایزدی یارت
در سرای اثیر خواهی بود
جفت رنج و زحیر خواهی بود
جهد کن کز اثیر درگذری
به سلامت مگر تو جان ببری
زین جهان جهان تبرا کن
رو به بستان جان تماشا کن
کان جهان زین جهان شریفترست
خاک او از هوا لطیفترست
رخت بیرون فکن از این ماوی
خیمه زن در فضای آن صحرا
چشم بگشای تا جهان بینی
وان جهان را به چشم جان بینی
زانکه زادراک حس بیرون است
آستانش ورای گردون است
خاک او عنبر آب او تسنیم
محنتش عافیت سموم، نسیم
پایهٔ عرشش‌ از هوان فارغ
چمن باغش از خزان فارغ
بدر گردونش از خسوف ایمن
قرص خورشیدش ازکسوف ایمن
ساکنانش مسبح و ذاکر
همه یکرنگ باطن و ظاهر
حاصل جمله دولت سرمد
مایهٔ عمرشان بقای ابد
گر بکوشی زخود برون آیی
چون بدانجا رسی بیاسایی
بلبل بوستان انس شوی
همدم ساکنان قدس شوی
حضرتی بینی از ورای مکان
فارغ از استحالت دوران
آنچنان حضرتی و تو غافل‌!
تن زده اینت ابله و جاهل‌!
عاشقانی چو آدم و چو کلیم
چون حبیب و مسیح و ابراهیم
از پی وصل دلستان همه را
سر بر آن فرخ آستان همه را
هر که یابد بر آستانش بار
نتواند زدن دم اسرار
نطق را بارگیر لنگ شود
عرصهٔ ماجراش تنگ شود
وهم کآنجا رسد فروماند
ابجد سر نخواند، نتواند

من عرف نفسه فقد عرف ربه

بگذر از وهم و این سخن بگذار
کی بود وهم مدرک اسرار
دل تواند یکی مطالعه کرد
لوح اسرار قرب مبدع فرد
هر چه عین کمال معرفت است
خاص دل‌راست‌کاین‌بهین‌صفت‌است
دل چو در عالم بشر باشد
زان معانیش کی خبر باشد
تا مکاشف نگشت نتواند
که از آن نقطه‌ای فرو خواند
تا مجرد نشد زفعل ذمیم
حق خطابش نکرد «قلب سلیم»
بشریت چو از تو دور شود
آنچه عین دل است نور شود
چون شود کشف سر عالم غیب
زود معنی نهندت اندرجیب
چون بیابی حقیقت اخلاص
ره کنی قطع تا سرادق خاص
بر بساط جلال بنشینی
آنچه بینی به چشم دل بینی
گر تو خود را در آن جهان فکنی
فرش عزت برآسمان فکنی

حکایت

دوش ناگه نهفته از اغیار
یافتم بر در سرایش بار
مجلسش زان سوی جهان دیدم
دور از اندیشه و گمان دیدم
مجمعی دیده‌ام پر از عشاق
جسته از بند گنبد زراق
چار تکبیر کرده بر دو جهان
گشته فارغ زشغل هر دو جهان
باده از جام معرفت خورده
راه زان سوی شش جهت کرده
همه گویای بی زبان بودند
همه بی دیده‌، نقش خوان بودند
ماجرایی که آن زمان می‌رفت
سخن الحق نه بر زبان می‌رفت
نکته‌ها رفت بس شگرف آنجا
درنگنجید صورت و حرف آنجا
صوت وحرف از جهان جسم بود
بهر ترکیب فعل و اسم بود

ما رایت شیئاً !لا ورایت الله فیه

در جهانی که عالم ثانی است
بی زبانی همه زبان دانی است‌
عاشقان صف کشیده دوشادوش
ساقیان بر کشیده نوشانوش
سالک گرم ر‌و در آن‌بازار
«‌ارنی» گوی از پی دیدار
عاشقان از وصال یافته ذوق
«‌لی مع الله» گوی از سر شوق
رهروان در جهان حیرانی
برکشیده لوای «‌سبحانی»
دیگری اوفتاده در تک و پوی
لیس فی جبتی سوی الله‌، گوی
آنکه او گوهر محبت سفت
به زبان و به دل «اناالحق» گفت
همگنان جان و دل بدو داده
واله و مست و بیخود افتاده
بهر او بود جست و جوی همه
او منزه زگفت و کوی همه
من دلسوختهٔ جگر خسته
پای در دام شش جهت بسته
صفتم در جهان صورت بود
صورت آلودهٔ کدورت بود
فرصتی نه که چست برتازم
در چنان منزلی وطن سازم
قوتی نه که باز پس کردم
با سگ و خوک همنفس گردم
دل در اندیشه تا چه شاید کرد
ره بدانجا چگونه باید کرد
چون کنم کاین طلسم بگشایم
پایم از بند جسم بگشایم
در رهش خان و مان براندازم
جان کنم خرقه و دراندازم
ناگهان در رسید از در غیب
کرده پرگوهر حقایق جیب
گفت ای رخ به خون دل شسته
در جهان فنا، بقا جسته
تا در این منزلی‌که هستی توست
پستی تو زخود پرستی توست
چون زهستی خویش درگذری
هر چه هستیست زیرپی سپری
تو چه دانی که زاستان قدم
چند راهست تا جهان قدم
چند سختی کشید می‌باید
چند منزل برید می‌باید
تا به نیکی بدل کنی بد را
واندر آن عالم افکنی خود را
گر ترا میل عالم قدم است
ترک خودگفتن اولین قدم است
نرسی تا تو با تو همنفسی
قدم از خود برون نهی پرسی
تا طلاق وجود خود ندهی
پای در عالم قدم ننهی
تا وداع جهان جان نکنی
ره بدان فرخ آستان نکنی
در هوایش زبند جان برخیز
جان بده و زسر جهان برخیز
به وجود جهان قلم درکش
در صف عاشقان علم برکش
زهد ورز، اقتدا به عیسی کن
طلب او و ترک دنیا کن
منشین اینچنین که ناخوب است
خیزو آن را طلب‌که مطلوب است

صفت اصحاب الطریقه

رهروانی که وصل اوجویند
معتکف جمله بر در اویند
از وجود جهان خبر‌شان نیست
جز غم او غم دگر‌شان نیست
در جهانند و از جهان فارغ
همه با او، زجسم و جان فارع
سرقدم ساخته چو پرگارند
لاجرم صبح و شام در کارند

فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر

ساکنانی که جمله چون روحند
مرهم سینه‌های مجروحند
همه را درس‌، نقد ابجد عشق
همه را میل‌، سوی مقصد عشق
همه را گشته سر غیبی کشف
جان و تن کرده در بلایش وقف
لوح روحانیان زبردارند
پایه از مه بلندتر دارند
سرورانند بی کلاه و کمر
خسروانند بی سپاه و حشر
زده در رشتهٔ حقایق چنگ
فارغ از نفع نوش و ضر شرنگ
همه مست می وصال قدم
در روش یافته ثبات قدم
لطف ایزد به مجلس توفیق
باده شان داده از خم تحقیق
چون تو دیدی علو همّتشان
این همه کار و بار و عزتشان‌،
پس تو نیز از سر هوا برخیز
که هوا آتشی است بادانگیز
بیش پن بر بروت خویش مخند
همچو مردان بیا میان بربند
خدمتش می‌کن از سر اخلاص
تا چو ایشان شوی توخاص‌الخاص

انما اموالکم واولادکم فتنه

چه کنی عیش با زن و فرزند؟
ببر از جمله دل‌، بدو پیوند!
چه نشینی میان قومی دون‌؟
چه بری سر، زبند شرع برون‌؟
ای ستم کرده بر تو شیطانت
مانده در ظلمت سقر جانت
تا زشیطان خود شوی ایمن
شرع را شحنهٔ ولایت کن
گر شریعت شعار خودسازی
روز محشر کنی سرفرازی
هر که بد کرد زود کیفر برد
وآنگه بی شرع زیست کافر مرد
گرنه‌ای هرزه گرد و دیوانه
تاکی این ترهات و افسانه
شعر بگذار و گرد شرع درآی
که شریعت رساندت به خدای
بند بر قالب طبیعت نه
پای بر منهج شریعت نه
لقمه از سفرهٔ طریقت خور
می‌زخمخانهٔ حقیقت خور
یا خضر شو گذر به دربا کن
یا چو عیسی سفر به بالا کن
زآن سوی چرخ تکیه جای طلب
برتر از عقل‌، رهنمای طلب

منهاج العارفین و معراج العاشقین

ای همه ساله پای بست غرور
در خرابات حرص مست غرور
حرصت افگنده باز از ره حق
اینچنین کی رسی به درگه حق‌
راه دور است و مرکبت لنگ است
بار بسیار و عرصه پرسنگ است
بار حرص و حسد زدوش بنه
هر چه داری بخور، بنوش‌ و بده
ره تو دور شد یقین بشنو
تو مجرد شو و مپای و برو
ترک این هستی مزور کن
دل به نور یقین منور کن
تا بدانی مسافت راهش
کم و بیش و دراز و کوتاهش
دو قدم بر سر وجود نهی
وان دگر بر در ودود نهی

خطوتان وقد وصل

خود تو کاهل نشینی ای غافل
ناپسندست غفلت از عاقل
خیز و خود را بساز تدبیری
بر جهان زن چهار تکبیری
در میان آی چست چون مردان
صفت و صورتت یکی گردان
زآنکه باشد شعار ناپاس
از درون خبث‌، و زبرون پاکی
تا درون و برون نیارایی
حضرت قدس را کجا شایی‌؟
تا ز آلودگی نگردی پاک
نگذری از بسیط خطهٔ خاک
خویشتن پاک کن زچرک هوا
تا نهی پای در مقام رضا
تا به‌کی تو چنین بخواهی زیست
می‌ندانی که در قفای توچیست‌؟
راست بشنو که در جهان جهان
از اجل کس نیافته‌ست امان
تو چه گویی ابد نخواهی ماند؟
نامهٔ مرگ برنخواهی خواند ؟

کل نفس ذائقة الموت ثم الیناترجعون

هر که آمد در این سرای غرور
همدمش محنتست و منزل‌گور
کو زپیغمبران مسیح و کلیم‌؟
آدم و شیث و نوح و ابراهیم‌؟
یونس ولوط و یوسف و یعقوب
صالح و هود و یوشع و ایوب
یا کجا خواجهٔ سراچهٔ کل
خاتم انبیا چراغ رسل
کو ابوبکر و عمّر و عثمان
کو علی شیر کردگار جهان
بشر حافی و بوسعید کجاست‌؟
شبلی و شیخ بایزید کجاست‌؟
از حکیمان عهد ارستون کو
ارسطاطالس و فلاطون کو
ازشهان کیان جم و هوشنگ
یا فریدون با فر و فرهنگ
کو منوچهر و ایرج و نوذر
بهمن و کیقباد و اسکندر
یا زگردنکشان تهمتن کو
گیو وگودرز و طوس و بیژن‌کو
این همه صفدران قلب شکن
سام و دستان و نیرم و قارن
همگان خفته‌اند در دل خاک
آن یکی خرم آلا دگر غمناک

حکایت

ای شنیده فسانه بسیاری
قصهٔ کوزه‌گر شنو باری
کوزه‌گر سال و ماه در تک و پوی
تاکند خاک دیگران به سبوی
چون که خاکش نقاب روی کنند
دیگران خاک او سبوی کنند

**‌*

تا جهان است کار او این است
نوش او نیش و مهر اوکین است
اندر این خاکدان افسرده
هیچ کس نیست از غم آسوده
آنچنان زی درو که وقت رحیل
بیش باشد به رفتنت تعجیل
رخت بیرون فکن زدار غرور
چه نشینی میان دیو شرور؟‌
حسد و حرص را به گور مبر
دشمنان را به راه دور مبر
دو رفیقند هر دو ناخوش و زشت
باز دارندت این و آن زبهشت
پیشتر زآنکه مرگ پیش آید
از چنین مرگ زندگی زاید
به چنین مرگ هر که بشتابد
از چنین مرگ زندگی یابد
تا از این زندگی نمیری تو
در کف دیو خود اسیری تو
نفس تو تابدیش عادت و خوست
به حقیقت بدان‌که دیو تو اوست
مرده دل گشتی و پراکنده
کوش تا جمع باشی و زنده

فصل در صفت عشق و محبت

گر حیات ابد همی خواهی
خیز و با عشق جوی همراهی
رو، دم از عشق زن‌که‌کار این است
رهروان را بهین شعار این است
به زبان سر عشق نتوان گفت
آنچنان در به گفت نتوان سفت
هر چه گویی گر آنچنان باشد
صفت عشق غیر از آن باشد
عشق را عین و شین و قاف مدان
بلکه سریست در سه حرف نهان
سخن سر عشق کار دلست
عشق پیرایه و شعار دلست
عاشقی قصه و حکایت نیست
عشقبازی در این ولایت نیست
عالم عشق عالم دگر است
پایهٔ عشق از این بلندتر است
کی به هر مسکنی کند منزل
تابود میل او به عالم گل
عشق در هر وطن فرو ناید
حجرهٔ خاص عشق‌، دل باید
مرکب عشق سخت‌تیزرواست‌
هر زمانیش منزلی زنو است
هر که با عشق همعنان باشد
منزلش زآن سوی جهان باشد
دل که از بوی عشق بی رنگ است
نه دلست آن که پارهٔ سنگ است
به زبان قال و قیل عشق مگوی
خیز و دل را به آب صدق بشوی
دل زخبث هوا نمازی کن
چون شدی پاک عشق بازی کن
عشقبازی (‌است‌) وعشق‌بازی‌نیست
هوسی به زعشقبازی نیست

اولیاء الله لایموتون ولکن ینتقلون من دار الی دار

هر که در راه عشق گردد مات
در جهان کمال یافت نجات
آنکه از سر عشق باخبرست
دایم ازخورد و خواب برحذر است
و آنکه او شربت محبت خورد
هرگز از نان و آب یاد نکرد
تا زخورد و زخواب کم نکنی
وزطعام و شراب کم نکنی‌،
نتوانی زدن زعشق نفس
بسته مانی در این سرای هومن
تا دلت چشم سربنگشاید
شاهد عشق روی ننماید
بندهٔ عشق لایزالی باش
عاشق چست لاابالی باش
گر زنی دم زصدق معنی زن
خاک در چشم لاف و دعوی زن
دعوی عاشقی کنی وانگه
ترس از جان و سر زهی ابله‌!
چه زنی لاف عاشقی زگزاف‌؟
بر سردار زن چو مردان لاف
آنکه از عاشقان «‌اناالحق» زد
پس بر این ریسمان معلق زد
غیرت حق گرفت دامانش
پسمان شد زه گریبانش
در ره عشق سوز و دردت کو؟
نفس گرم و آه سردت کو؟
عاشقی راکه شور و شوق بود
دایم از درد عشق ذوق بود
از سرکام نفس برخیزد
از هوا و هوس بپرهیزد
چون تمنای روی دوست کند
حالی آهنگ کوی دوست کند

فصل در اثبات رؤیت الله تعالی

مرکب جهد زیر ران آرد
رخ بدان فرخ آستان آرد
سفر او نه آب و گل باشد
رفتن او به پای دل باشد
در طلب چون رسد به مطلوبش
حاصل آید وصال محبوبش
چون سخن گویدازمحبت‌ دوست
از طرب بر تنش بدرد پوست
در میان زحمت بیان نبود
نکته را راه بر زبان نبود
سخنش کامل و شگرف بود
بی میانجی صوت و حرف بود
جملهٔ عضوهاش دیده شود
تا نشانی زدوست دیده شود
زآنکه این دیده دید نتواند
دیده از دیدنش فرو ماند
دیده را دیدهٔ دگر باید
تا بدان دیده دیدنش شاید
به چنین دیده‌ها که ما داریم
طاقت دیدنش کجا دار

لا تدرکه الابصار وهو یدرک الابصار، طلب الهدایة والتوفیق بالعمل الصالح

ای به خود راه خویش کم کرده
این بود راه مرد پژمرده
ای همه لاف ترک دنیا گو
لاف و دعویت هست‌، معنی کو؟
چند از این شیوه‌های رنگ‌آمیز؟
چند از این گفته‌های بادانگیز؟
تاکی ای مست‌، لاف هوشیاری
چند لنگی بری به رهواری
موسیت همره و توچون خامان
رفته و گشته همدم هامان‌!
از خلیل خدا ابا کرده
رفته نمرود را خدا کرده‌!
کم آدم گرفته از تلبیس
دوستی کرده با که‌؟ با ابلیس‌؟‌!
تا هوا و هوس شعار تواند
امل و حرص یار غار تواند،
زبن حریفان به کس نپردازی
خود به خود یک نفس نپردازی
خویشتن پن همه مجرد کن
طلب دولت مؤبد کن

در صفت کبر و عجب

خوبرویی تو زشتخوی مباش
راست بشنو دروغ گوی مباش
بامن پیوسته تازه روی و لطیف
تا شوی در میان جمع حریف
چون زنخوت کنی دماغ تهی
پای بر تارک سپهر نهی
وگر از کبر برتری‌طلبی
سرفرازی و سروری‌طلبی‌،
کبرت از چرخ برزمین فکند
در دل مردم از تو کین فکند
کبر را عقل و شرع نستایند
عاقلان سوی کبر نگرایند
صورت کبر را سگی دانش
که بدست آشکار و پنهانش
هر که دروی زکبر اثر باشد
دان که از سگ پلیدتر باشد
از تواضع بزرگوار شوی
وز تکبر ذلیل و خوارشوی
چون تو کبر و بی پا باشی
خا ص درگا ه کبریا باشی

و ان علیک لعنتی الی یوم الدین‌

تا توانی به گرد کبر مگرد
با عزازیل بین که کبر چه کرد؟
آب طاعت برید از جویش
نیل لعنت کشید بر رویش
بود آدم که کرد یک عصیان
روز و شب «ربنا ظلمنا» خوان
چون بیفزود قدر و عزت او
داد «ثم اجتباه» خلعت او
هرکه خود را فکند بر در او
در دو عالم عزیز شد بر او
خویشتن را شناس ای نادان
تا مشرف شوی چو عقل و چوجان
اندرین ره که راه مردانست
هر که خو‌د فکند مر‌د آنست
آنکه او نیست‌گشت‌، هستش دان
آنکه خو‌د دید، بت پرستش دان
بی‌خبر زان جهان و مست یکیست
خویشتن بین و بت پرست‌یکیسب

فصل در مذمّت مرائی و ریائی

صفت آنکه داردش حق دوست
هر چه جز حق بود همه بت‌اوست
دان که آنجا که شرط بندگی است
بهترین طاعتی فکندگی است
تا تو خود را نیفکنی زاول
نکنند ت قبول هیچ عمل
تات باشد به کنج زاویه جاه
برگرفتی به قعر هاویه را
نیست شو در رهش که راه‌این‌است
دربن چاه شو که جاه این است
از پی آنکه زاهدت خوانند
صوفی چست و عابدت خوانند،
ظاهر آراستی به حسن عمل
باطن انباشتی به زرق و حیل
نه غلط گرداب خطات افتاد
این خطابین‌ که از کجات افتاد
رهروان را روش چنین نبود
در طریقت طریق این نبود
نشود گر کند به آب گذر
قدم راهرو به دریاتر
وربگیرد همه جهان آتش
دامنش را نسوزد آن آتش
نقد دل قلب شد در این بازار
کودلی در جهان تمام عیار؟
دل که او دار ضرب عشق ندید
روی اخلاص و نقش صدق ندید
ای زنقد وجود خویش به شک
خیز و بنمای نقد خود به محک
تاببینی توکم عیاری خویش
زین چنین شور و زشت‌کاری خویش
به زبان خیره لاف چند زنی‌؟‌!
لاف نیز از گزاف چند زنی‌؟‌!
چند گویی که من چنین کردم‌؟
اول شب به روز آوردم‌؟
طاعت روزم اینچنین بودست‌؟
تیره‌شب ،‌سوزم‌اینچنین‌بودست‌؟
در نماز و نیاز خاشع باش
در قیام و قعود خاضع باش

الذین یذکرون الله قیاماً وقعوداً و علی جنوبهم‌

باش پیوسته با خضوع و بکا
روز و شب در میان خوف و رجا
باش با نفس و قهر خود قاهر
دار یک رنگ باطن و ظاهر
از برای قبول خاصه و عام
به پا باشدت قعود و قیام
بی ریا در ره طلب نه پای
خالصا مخلصاً برای خدای
چابک وچست رو، نه‌کاهل و سست
تا بدانجا رسی‌که مقصد توست
مقصد ت عالم الهی دان
بی تباهی و بی تناهی دان
رو به کونین سر فرود میار
تا بر آن آستان بیابی بار
چون لگد بر سر دوکون زنی
رخت خود در جهان «‌هو» فکنی
گرتواینجا به خویش مشغولی
دان که زان کارگاه معزولی
وربگردد از این نسق صفتت
حاصل آید کمال معرفتت
هر کمالی که آن سری نبود
جز که نقصان و سرسری نبود
گر کمالی طلب کنی آنجا
که زنقصان بری بود فردا،
راست بشنو اگر به تنگی حال
بی نیازی زخلق اینت کمال‌!

شرف المؤمن استغناؤه عن الناس

جهد آن کن که سرفراز شوی
ور در حلق بی‌ نیاز شوی
بر در این و آن به هرزه مپوی
وز در حلق آبروی مجوی
عزت از حضرت خدای طلب
منصب و جاه آن سرای‌ طلب

فصل فی ترک الدنیا والاعراض عنه

ای سنایی‌ زجسم و جان بگسل!
هر چه آن غیر اوست زان بگسل!
صنعت شعر و شاعری بگذار
دست از گفت و گوی هرزه بدار
بیش از این در ره مجاز مپوی
صفت زلف و خط و خال مگوی
خط در این علم و این صناعت‌کش
پای در دامن قناعت کش
ازپی هر خسیس مدح مگوی
وز در هر بخیل صله مجوی
دست در رشتهٔ حقایق زن
پای بر صحبت خلایق زن
گوهر عشق زبور جان کن
قصد آب حیات ایمان کن
شورش عشق در جهان افکن
فرش عزت بر آسمان افکن
چست و چابک میان خلق‌درآی
همچو پروانه گرد شمع برآی
سرگردون به زبر پای درآر
یک نفس در ره خدای برآر
صحبت عاشقان صادق جوی
همره و همدم موافق جوی
چند گردی به گرد کعبهٔ گل‌؟
یک نفس کن طواف کعبهٔ دل‌!

فصل فی ذکر القلب والتخلص فی العقل

اندرین ملک پادشاه‌، دلست
در ره سدره بارگاه دلست
کالبد هیچ نیست عین‌، دلست
ساکن «‌بین اصبعین» دلست
قابل نقش کفر و دین است او
تختهٔ مشق مهر وکین است او
قصه جام جم بسی شنوی
واندر آن بیش وکم بسی شنوی
به یقین دان‌که‌جام‌جم‌دل‌توست
مستقر نشاط و غم دل توست
گر تمنا کنی جهان دیدن
جمله اشیا در اوتوان دیدن
چشم سر نقش آب وگل بیند
آنچه سر است چشم دل بیند
تا زدل زنگ حرص نزدایی
دیدهٔ سر تو بازنگشایی
دیدهٔ دل نخست بیناکن
پس تماشای جمله اشیاکن
چون نشد دیدهٔ دلت بینا
اندرین هفت گنبد مینا،
توچه‌دانی برون زخرگه چیست‌؟
فاعل‌هفت چرخ‌اخضرکیست‌؟
هر چه دارد وجود او امکان
علوی و سفلی و زمان و مکان
هر چه بیرون درون خرگاهست‌
صانع و نقشبندش الله است
در ازل گر به نفس هست انشا
جوهر و جسم و صورت و معنا

انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون

کاف و‌نون چون به یکدگرپیوست
شد پدید آنچه بود و باشد و هست
هر چه موجود شد زامرش دان
پیشتر عقل آمد آنگه جان
اثر فیض اوست نامحصور
عقل از آن فیض‌گشت قابل نور
عقل اگر چند شاه و سلطان است
بر در امر، بنده فرمان است
از پی بود زند و هستی عمرو
فیض حق را توسط آمد امر
تختهٔ کلک نقش امرست او
دایهٔ نفس زید و عمروست او
مبدع کائنات جوهر اوست
مرجع روح پاک کشور اوست
قادر مطلق ایزد متعال
ذات او را حیات داد و کمال
والی کشور وجود است او
سایهٔ رحمت ودود است او
ساکن بزم او به صف نعال
نفس کل از برای کسب کمال
هست پیوسته میل آن طرفش
زآنکه آنجاست مقصد و شرفش
عقل شاهست و نفس حاجب او
در ممالک دبیر و نایب او
قوت از فیض عقل گیردنفس
زان نفس مایه می‌پذیرد نفس
قائل است و زبان ندارد او
نقش‌، بی کلک می‌نگارد او
هر چه بر لوح ممکنات نگاشت
خط او نور بد سواد نداشت
خط بدینجاست کوسیه روی است
که همه رنگ زاج و مازوی است
معنی لفظهای نغز و شگرف
نور محض است در سیاهی حرف
ورکمالیست از بها و جمال
عقل کل را کشد به استقبال
از برای صلاح دنیا را
پرورش او دهد هیولا را
در جهان از پی تمامی را
مایه بخشید روح نامی را
مدد از بذل اوست عالم را
نشو او داد شخص آدم را
نور‌نه چرخ و سیر هفت اختر
شش جهت پنج حس چهارگهر
مایهٔ هر چه هست از خرد است
که خرد، مایه بخش نیک و بداست
چون برو کرد نور حق اشراق
بذل کرد از مکارم اخلاق
مکرم و معطی و خجسته پی است
بی نیازست از آنچه تحت وی است‌
او زمبدع همی پذیرد ساز
پس به ابداع می‌رساند باز
مبدع کن فکان که قیوم است
ذات او را نظیر معدوم است
نظم هستی بدین نسق داده است
هستی ازکاف ر نون چنین زاده است
گر بهشت است ورجحیم ازوست
گر سموم است ورنسیم ازوست

فصل فی التسلیم

لطف او هر که را دلالت داد
آخرش هدیهٔ هدایت داد
قهرش آن را که بد مقالت کرد
هدف پاسخ ضلالت کرد
زشتی و خوبی وکم و بیشی
رنج و راحت‌، غنا و درویشی
کردهٔ اوست جمله نیک بدان
«‌یفعل الله مایشا» برخوان
بد و نیک تو در عمل بسته ست
نقش آن جمله در ازل بسته‌ست
هر چه امروز پیش می‌آید
همه برجای خویش می‌آید

کل یوم هو فی شأن

این مثل در زمانه معروف است
که عملها به وقت موقوف است
باش راضی بدانچه او دهدت
گر همه زشت‌، ورنکو دهدت
نیک و بد نفع و ضر و راحت ورنج
کز تو بگذشت در سرای سپنج‌،
یا چو افسانه‌ایست یا خوابی
یا چو در بها روان آبی
حاصل عمر جز یکی دم نیست
و آن دم از رنج و غم مسلم نیست
نفسی کز تو بگذرد آن رفت
در پی آن نفس نه بتوان رفت
کوش تا آن نفس‌که آید پیش
نشود از تو فوت ای درویش
از سر نفس خیز بهر خدای
تا شوی روشناس هردوسرای
در ره عشق او بلاکش باش
همچو ایوب در بلا خوش باش
چون در آید بلا، مگردان روی
روی درحق کن و «‌رضینا» گوی

فصل فی البلا

عاشقان را غذا بلا باشد
عاشقی بی بلا کجا باشد
لقمه از سفرهٔ بلا خوردند
می‌زمیخانهٔ رضا خوردند
هرکه را در جهان بلا دادند
اولش شربت رضا دادند
نزد آن کس‌که در ره آمد مرد
رنج و راحت یکیست و دارو و درد
رهروان از بلا نپرهیزند
چون بلا رخ نمود نگریزند

اذا اراد الله بقوم خیراً ابتلاهم‌، فصل فی الضحی والبکاء

تا توانی به خنده لب بگشای
سردندان به خنده در منمای
خندهٔ هرزه آبروی برد
راز پنهان میان کوی برد
با پسر اینچنین مثل زد سام
گریه بهتر زخندهٔ بی هنگام
گریهٔ ابر بین وخندهٔ برق
درنگر تا که چیست اینجا فرق
ابر از آن گریه نعمت اندوزد
برق از آن خنده آتش افروزد
ابلهی از گزا ف می‌خندید
زیرکی آن بدید و نپسندید
گفت ای بی حیا و بی آزرم
اینچنین خندی و نداری شرم
گریهٔ تو زظلم و بیدادی
به که بی وقت خنده و شادی
خندهٔ هرزه آیت‌ جهل است
مرد بیهوده خند، نا اهل است
هان و هان تا نخندی ای‌ خیره
که بسی خنده دل کند تیره
هیچ شک نیست اندرین گفتار
گریه آید زخندهٔ بسیار

کثرة الضحک تمیت القلب

برتو بادا که خیره کم خندی
وربخندد کسی تو نپسندی
هیچ دانی غرض از اینها چیست‌؟
هر که خندید بیش‌، گریست
در جهانی دهان زخنده ببند
چون برستی زهول حشر، بخند

فصل فی الصبر والشکر

هر که را داد ایزدش توفیق
صبر و شکرش بود همیشه رفیق
این بکاهد بلا و محنت را
وان فزاید غنا و نعمت را
صبرتلخ است ازو بود حرجت
او دهد از بلا و غم فرجت
چون شکر ذوق شکر شیرین‌است
نعمت افزای و قوت آیین است
باد دایم به هر دو حال ترا
تا میسر شود کمال ترا

الایمان نصفان‌، نصفه صبر ونصفه شکر

وقت ضر و عنا دل صابر
گاه نفع و غنا زبان شاکر
صبرو شکری همی نمای به نقد
تا خطابت کنند «نعم العبد»

فصل فی العافیه

در جهان هر چه هست عاریت است
بهترین نعمتیش عافیت است
هست اندر جهان جسمانی
عافیت ملکت سلیمانی
هر که در عافیت بداند پست
قدر این مملکت شناسد چیست
خشک نانی به عافیت زجهان
نزد من به زملکت خاقان
فرخ آن کو دل از جهان برکند
ببرید از جهانیان پیوند
فرخ آن کو به گوشه‌ای بنشست
گشت فارغ زگفت وگوی‌برست
هرکه را این غرض میسر شد
از شرف با ملک برابر شد
شاه ایوان غلام او باشد
جرعه خواران جام او باشد
چون ترا عافیت نماید روی
پس از آن بر طریق آزمپوی
آز بگذار تا نیاز آری
کاز آرد به رویها خواری
طمع و آز را مرید مباش
بایزیدی کن و یزید مباش
از پی ملک او گزید سفر
دو جهان پیش او نداشت خطر
بزن ای پیرو جوانمردان
بر جهان پشت پای چون مردان
تا ترا بر جهان و جان نظر است
هر چه هستی توست در خطراست
برفشان آستین زجان و جهان
التفاتی مکن بدین و بدان
شاخ حرص و هوا ز بیخ بکن
کردن آز و آرزو بشکن
هر چه یابی زنعمت دنیا
برفشان بهر عزت عقبا
چون الف آن‌کسی‌که هیچ نداشت
اندر آن هیچ بند و پیچ نداشت
دم زتجرید، آن تواند زد
که لگد بر جهان‌، تواند زد
در روش چون بدین مقام بود
دان که در عاشقی تمام بود
مرد این ره چو راهرو باشد
هر زمان قربتیش نو باشد
نقش کژ محو کن زتخته دل
تا شود کشف بر تو هر مشکل
هر مرادی که از تو روی بتافت
نتوان جز براستی دریافت

فاستقم کما اُ‌مرت‌، و من تاب معک

راستی شغل نیک بختانست
هر کراهست‌، نیکبخت آنست
دل زبهر چه برکشی بستی‌؟
راستی پیشه کن زغم رستی
گر کژی را شقاوتست اثر
راستی را سعادتست اثر
هر که او پیشه راستی دارد
نقد معنی در آستی دارد
تا در این رسته‌ای‌که مسکن‌توست
نفست ارکجروست دشمن توست
راستی کن که اندربن رسته
نشوی جز به راستی رسته
بر تو بادا که تاتوانی تو
نامهٔ ناکسان نخوانی تو

در تنبیه غافل و مذمّت جاهل

طلب صحبت خسان نکنی
تکیه بر عهد ناکسان نکنی
که نکردست خس‌، وفا با کس
سگ به گاه وفا به از ناکس
گر رخ ناکسان نبینی به
با خسان هر چه کم نشینی به
زانکه ناکس ز دد بتر باشد
راست خواهی زبدبتر باشد
گر تو نیکی‌، بدان کنند بدت
کم کند صحبت بدان خردت
تا توانی مجوی صحبتشان
که مه ایشان مه نام و کنیتشان
زین حریفان وفای عهد مجوی
وز درخت کبست شهد مجوی
منشین با بدان و بدکاران
باش دائم رفیق دینداران
از برون و درون مردم بد
صورت آدم است و سیرت دد
پای در کش زهمنشینان
دیده بر دوز تا نبینیشان

الوحدة خیر من جلیس السوء‌، والجلیس الصالح خیر من الوحده

دوستیت مباد با نادان
که بود دوستیش کاهش جان
این مثل زد وزیر با بهمن
دوست نادان بتر زصد دشمن
بثبنو اپن کنه راکه سخت نکوست
مار، به دشمنت که نادان دوست
تا توانی رفیق عام مباش
پختهٔ عشق بامن و خام مباش
که همه طالب جهان باشند
بستهٔ بند آب و نان باشند
همگالا بی خبر زمبدع خویش
واگهی نه که چیستشان در پیش
عاشق خورد و خواب و پوشش بس
تابع شهوت و هوا و هوس
یار خاصان نه آن نه این جویند
از پی او بقای جان جویند

اولئک کالانعام بل هم اضل واُ‌ولئک هم الغافلون

رنگ و بویی که در جان بینی
گر همه سود وگر زبان بینی
صلح با عدل و جنگ باستم‌است
با بدی نیک و با نشاط غم است
رهروان را ازآن چه نفع وچه ضر
گر همه خیر باشد ار همه شر،
عالم دیگر است عالمشان
نیست فرقی زمور تا جمشان
در جهان جز به دیدهٔ عبرت
ننگرند اینت غایت همّت
خاطر از هیچ کس نرنجدشان
هر دو عالم جوی نسنجد شان
هر که او لذت جهان جوید
روز و شب در پی جهان پوند
زوگریزان جهان و او پویان
همچو دیوانگان جهان جویان
نتواند بدان جهان پیوست
زین جهان باد دارد اندر دست

خسر الدنیا و الآخرة ذلک هو الخسران المبین

آن شنیدی که از سر سوزی
گفت عیسی به همرهان روزی
زین جهان دل به طبع بردارید
مهر او جمله کینه انگارید
که جهان زودسیر و بد مهر است
همه خاری ست اگر چه‌گلچهراست
همه معشوقه‌ایست عاشق کش
عاشق او خرد ندارد و هش
دایه‌ای دان که هر که را پرورد
خون پرورده را بریخت و بخورد
تا جهان است کارش این بوده‌است
رسم و آیینش اینچنین بوده است
آن کزو زاد و آنکه از تو بزاد
هر دو راکشت و تو بدو شده شاد
او به آزردنت چنین مایل
تو درو بسته دل زهی غافل‌!
دل منه بر جهان‌که آن نه نکوست
اوترا دشمن و تو او را دوست
گر بمانی در این جهان صد سال
بی غم و رنج جفت نعمت و مال‌،
روزی آید که دلفگار شوی
خستهٔ زخم روزگار شوی
چیست‌ نام جهان سرای مجاز
در سرای مجاز جای مساز
کار و بار جهانیان هوس است
وتن همه طمطراق یک نفس است
من بر این کار و بار می‌خندم
دل در این روزگار چون بندم
چون ندانی‌که چند خواهی پست
این همه طمطراق بیهده چیست‌؟
از پی یک دو روزه عمر قصیر
چند هیزم کشی به قعر سعیر؟
زین جهانت بدان جهان سفرست
گذرت راست بر پل سقرست
غم این ره نمی‌خوری چه کنم‌؟
هیمه با خود همی بری چه‌کنم‌؟

و ان منکم الا واردها کان علی ذلک حتماً مقضیاً

روزی از روزها به راهگذر
خرکی بر دکان آهنگر
از قضا می‌گذشت با هیمه
شرری جست از یکی نیمه
هیمه آتش‌گرفت یکسر سوخت
آخرالامر در میان خر سوخت
چون تو با هیمه بر سقرگذری
عجب اربگذری و جان ببری
نگذری زانکه بس گرانباری
پر بارگران گرفتاری
خوردن و خفتن است عادت تو
بهره‌ت این است از سعادت تو

فصل در اکل و شرب

ازپی لقمه‌ای چه ترش و چه شور
تاکی این گفت وگوی شیرین شور
بر در این و آن چو سگ چه دوی‌؟
گرنه‌ای سگ چنین به تک چه چه دوی‌
بیش خوردن قوی کند گردن
لیک زبرک شوی زکم خوردن
آفت علم و حکمتست شکم
هرکه را خورد بیش‌، دانش کم
مرد باید که کم خورش باشد
تا درونش به پرورش باشد
هر چه پرسی ازو نکو داند
سرهای حقیقت او داند
فرخ آن کاختیار او همه سال
عمل صالحست و اکل حلال
هست به نزد من در این ایام
بینوا زیستن زکسب حرام
چونکه جان را زعشق قوت بود
قوت از حی لایموت بود
ای عزیز این همه ذلیلی چیست‌؟
وی سبک روح، این ثقیلی چیست‌
شکم از لوت چار سو چه کنی‌؟
خویش را بندهٔ گلو چه کنی‌؟
لقمه‌ای کم خوری زکسب حلال
به بود از عبادت ده سال
مرد باید که قوت جان جوید
هر چه گوید همه زجان گوید
نظر از کام و از گلو بگسل
هر چه آن نیست حق‌، ازو بگسل
تا تو در بند آرزو باشی
پر بار خسان دوتو باشی
چون تو از آرزو بتابی روی
آرزو در پی‌ات کند تک و پوی
به حقیقت بدان که ایزد فرد
در ازل روزی‌ات مقدر کرد

فصل فی الرزق

آنکه جان آفرید روزی داد
شور بختی و نیک روزی داد
روزی از وی طلب نه از مکسب
از فلک جوی مه نه از نخشب
غم روزی مخورکه خود برسد
به خردمند و بیخرد برسد
روزی خود به پر چرخ‌کبود
نتواند کسی به جهد افزود
پیش هر ناکس و خسیس و بخیل
از یی نان مباش خوار و ذلیل
خویش را زآفتاب سایه نمای
همچو کیوان بلند پایه نمای
تن مپرور که جای او گورست
خورش کرم و روزی مور است
روح پرور اگر خرد داری
هان و هان ضایعش بنگذاری
چون که آن دم به وقت‌کار آید
روح باشد که در شمار آید
روح نوریست زان ولایت پاک
که تعلق گرفت با این خاک
پرتو نور فیض ر‌بانی است
گر چه محبوس جسم ظلمانی است

یسئلونک عن الروح قل الروح من‌امرربی

در کلام مجید ایزد فرد
«‌امر» گفت آن چنانکه یادش کرد
تو به حرص و حسد میالایش
به خصال حمیده آرایش
با سگ وخوک همنشین مکنش
با رفیقان بد قرین مکنش
چون کند مرگ از همه دورت
وافکند پشت در کو گورت
بود او محرم حصور ابد
در نیاید به تنگنای لحد
هست اینجا برای قوت و قوت
بازگشتش به عالم ملکوت
چار عنصر چو در شمار آید
تن مرکب از این چهار آید
جان چو از تن مفارقت جوید
هر یکی سوی اصل خود پوید
آنچه از هستی اش نشان ماند
جان بود جان، که جاودان ماند
قفس پنج حس را بشکن
مرغ جان را ازو برون افکن
باز را در قفس چه کار بود؟
جای او دست شهریار بود
زین نشیمنگهش برون انداز
تاکند در هوای او پرواز

خطاب به خورشید

ای خطاب تو نیر اعظم
ای خضر کسوف مسیحا دم
ای فریدون خطهٔ اعلی
بی نصیب از تو دیدهٔ اعمی
چون نمایی به صبح رایت نور
خیل ضحاک شب شود مقهور
در حجاب تو اختران یکسر
اندرین هفت منظر اخضر
دو وشاقند بسته دردو وثاق
بر میان بهر بندگیت نطاق
هم قمر پرده‌دار ایوانت
هم عطارد دبیر دیوانت
از پی بزم توست خنیاگر
در سیم قصر، زهره ازهر
بسته پیشت کمر به سرهنگی
والی عقرب آن یل جنگی
سعد اکبر عیال‌ انعامت
راهب دیر حارس بامت
توکه در هفت‌کشوری خسرو
شهسواری و لیک تنها رو
دار ملک تو کشور چارم
بام قصر تو پنجمین طارم

والشمس وضحیها والقمراذا تلیها

ای مسلم‌ترا سحر خیزی
هر سحر چون زخواب برخیزی
سر زبالین شرق برداری
دامن وجیب پر ز زرداری
پس کنی در جهان زرافشانی
بر فقیر و توانگر افشانی
چون زنی بر فلک سراپرده
بندی از نور در هوا پرده
در هوا ذره را کنی تعریف
بدن خاک را دهی تشریف
چون در آیی به بارگاه حمل
بنمایی هزار گوه عمل
پور حسن بر جهان بندی
نقش دیبای گلستان بندی
برقع از روی غنچه بگشایی
چهرهٔ یاسمن‌ بیارایی
در چمن سبزه تازه روی شود
گلستان پر ز رنگ و بوی شود
قدح لاله پر شراب کنی
عارض ارغوان خضاب کنی
چون‌کنی یک نظر سوی معدن
خاک گردد به گوهر آبستن
در رحم جنبش جنین از توست
ماه را پرتو جبین از توست
تو رسانی همی به هفت اقلیم
از هزاران هزار گونه نعیم
در نظر شاهد ملیح تویی
بر فلک همدم مسیح تویی
یوسف مصر آسمانی‌، تو
کدخدای همه جهانی تو
ایتت عزف که صانع عالم
بر وجود تو یاد کرد قسم‌!
مردم چشم عالمی به درست
که جهان سر به سر منیراز توست
با وجود تو ای جهان آرای
از چه رو اندرین سپنج سرای‌،
روز من‌، خسته تیره فام بود
صبح بر چشم من حرام بود
چیست جرمم چه کرده‌ام باری‌؟
که نهی هر دمم زنوخاری
مژهٔ من زموج خون جگر
همچو دامان ابر داری‌تر
چون منی را چنین حزین داری
با غم و غصه همنشین داری
عادت چون تویی چنین باشد
جگرم خون کنی همین باشد
نه‌، خطا گفتم‌، از تو این ناید
چون تو مهری‌، زمهرکین ناید
این همه جور دور گردون است
اوکند اینکه اینچنین دون است
نه منم اینچنین بدین آیین
خسته و مستمند و زار و حزین‌،
عالمی را همه چنین بینی
همه را با عنا قرین بینی
گشته از حادثات دور فلک
سینه‌شان پرزخون زجور فلک

فصل فی ذم الظلم

در جهان هرکه بینی ازکه و مه
همه در بند آنکه فردا به
همه را بر امید بوک و مگر
عمر بگذشت و روز روز بتر
کار بر خاص و عام شد مشکل
غصه دارند این و آن حاصل
رفت کار جهانیان زنسق
گشت یکباره ملک بی رونق
کرد بنیاد ملک‌، ظلم‌، خراب
رفت خورشید عدل زبرسحاب
چرخ منسوخ کرد آیت عدل
سرنگون گشت باز رایت عدل
معدلت اندرین زمانهٔ شوم
شد چو سیمرغ وکیمیا معدوم
نیست انصاف در ولایت ما
دل ما خون شد از حکایت ما

حکایت

بود در عهد ما شهی کافر
نام او در جهان به عدل شمر
سایهٔ عدل بر جهان گسترد
خلق را در خط امان آورد
ملک خود را به عدل‌کرد آباد
کآفرین بر شهان عادل باد!
مهربان بود بر رعیت خود
از برای صلاح دولت خود
در پناهش رعیت آسوده
ده به داد و دهش بیفزوده
ایزدش عز این جهانی داد
مدتی دیر زندگانی داد
روزگاری جهانگشایی کرد
کامرانی و پادشایی کرد

الملک یبقی مع الکفر ولایبقی مع الظلم

بازدیدم که ظالمان بودند
در جهان هفته‌ای نیاسودند
زانکه او ظالم و مسلمان بود
خلق‌، عاجز، خدای ناخشنود
چشم دل بازکن زروی یقین
ظلم حجاج (‌و) عدل کسری بین
این یکی کافر و پسندیده
وین مسلمان ولی نکوهیده
ظلم از هرکه هست نیک‌،‌بد است
وانکه ار ظالم است نیک بد است
هر کجا عدل روی بنمودست
نعمت اندر جهان بیفزودست
هر کجا ظلم رخت افکنده است
مملکت را زبیخ پرکنده است
عدل بازوی شه قوی دارد
قامت ملک مستوی دارد

در فضیلت عدالت

عدل شمعی بود جهان افروز
ظلم شه آتشی ممالک سوز
رخنه در ملک شاهی آرد ظلم
در ممالک تباهی آرد ظلم
شه چو ظالم بود نپاید دیر
زود گردد برو مخالف چیر
ظلم تا در جهان نهاد قدم
عافیت شد در آرزوی عدم
عدل تا سایه از جهان برداشت
خوشدلی رخت از این مکان برداشت
مادر خرمی عقیم بماند
غصه در سینه‌ها مقیم بماند
جگر اهل دل پر از خون شد
دل ارباب فضل محزون شد
در جهانی که هست کون و فساد
در کشیدند رخ‌، صلاح و سداد
دورگردون نگرکه جون دون شد
جنبش اختران دگرگون شد
برکشید آسمان لئیمان را
تیره کرد اختر کریمان را
خاک بر تارک ضعیفان بیخت
آبروی همه شریفان ریخت
این لئیمان که سر برآوردند
عادت و رسم دیگر آوردند
همه از دانش است دعویشان
لیک بی دانشی است معنیشان
علمشان بهر فتنه انگیزی است
فضلشان از برای خونریزی است
بوی گند آید از فضایلشان
دیو بگریزد از شمایلشا ن
خویشتن ناشناس و بی‌ادبند
همه آزار خلق را سببند
آنچه بینی که مشتری نظرند
گه زکیوان نحس‌، نحس‌ترند
هم زبانشان زفحش آموده
هم درونشان به خبث آلوده
عالمی پر زدیو و دد بینی
جمله مست شراب خود بینی
هر یکی همچو دیو درنگ و پوی
همه دور از خدا و دنیا جوی
تو چه کوبی چنانکه ایشانند؟
بکن اندیشه نامسلمانند
این گروه دگر که مظلومند
اندرین روزگار محرومند
همه سرکشته و پریشانند
خسته تیغ ظلم ایشانند
آهشان سوخت سقف گردون را
اشکشان دجله ساخت‌ هامون را
عجب ارآهشان اثر نکند
درود دلشان جهان سقر نکند
هست آن را که هست نادانتر
کار او از همه به سامانتر
وآنکه داند که کار دنیا چیست
یکنفس خوش نمی‌تواند پست

فصل فی ختم الکتاب

ای دریغا که در زمانهٔ ما
هزل آید به کارخانهٔ ما
هزل را خواستگار بسیار است
زنخ و ریشخند در کار است
میل ایشان به هزل بیشتر است
هزل‌، آلحق زجد عزیزتر است
مرد را هزل زی گناه برد
جد سوی عالم اله برد
چون تو جد یافتی ببر از هزل
تا از آن مملکت نباشی عزل
من چو زین شیوه رخ بتافته‌ام
هر چه کردم طلب‌، بیافته‌ام
از ره هزل پا برون بردم
تختهٔ دل ز هزل بستردم
پس برو نقش جد نگاشته‌ام
علم عشق برفراشته‌ام
اندرین کارنامهٔ عصمت
بسته‌ام نقش خامهٔ عصمت
بس گهرشان فشاندم از سر کلک
در معنی کشیدم اندر سلک
این سخن تحفه‌ایست ربانی
رمز و اسرارهای روحانی
سخن از آسمان بلندتر است
تانگویی که نظم مختصر است
لفظ او شرح رمز و اسرار است
معنی‌اش‌ شمع روی ابرار است
نظم نغزش زنکته و امثال
سحر مطلق ولی مباح و حلال
بوستانی است پر گل و نسرین
آسمانی است پرمه و پروین
مونس عارفان حضرت حق
قائد طالبان قدرت حق
اهل دل کاین سخن فرو خوانند
آستین از جهان برافشانند
خاطر ناقصم چو کامل شد
به سخنهای بکر حامل شد
هر نفس شاهدی دگر زاید
هر یک از یک شگرفتر زاید
شاهدانی به چهره همچو هلال
در حجاب حروف زهره جمال
اینکه بینی که من ترش رثم
کز عنا پر زچین شد ابرویم
سخنم بین چه نغز و شیرین است
منتظم همچو عقد پروین است
صورت من اگر چه مختصرست
صفتم بین که عالم هنرست
مهر و مه بندهٔ ضمیر منند
عاشق خاطر منیر منند
من چو شمعم‌که مجلس افروزم
رشتهٔ جان خود همی سوزم
شمع کردار بر لگن سوزان
روشن از من جهان و من سوزان
این سخنهاکه مغز جان من است
گر بد ارنیک شد زبان من است
نیستم در سخن عیال کسی
نپرم من به پر و بال کسی
تو چه دانی چه خون دل خوردم
تامن این را به نظم آوردم
فکرم القصه حق گزاری کرد
اندرین نظم جان سپاری کرد
پانصد و بیست و هشت آخر سال
بود کاین نظم نغز یافت کمال
در جهان زین سخن بدین آیین
کامل و نغز و شاهد و شیرین‌،
جز سنایی دگر نگفت کسی
اینچنین گوهری نسفت کسی
هست معنیش اندرون حجاب
چون عروس زمشک بسته نقاب
نخچوان راکه فخر هر طرفست
در جهانش بدین سخن شرفست
در مقامی که این سخن خوانند
عقل و جان سحر مطلقش دانند
خاکیان جان نثار او سازند
قدسیان خرقه‌ها در اندازند
این زمان بهر عزت و تمکین
جبرئیل از فلک کند تحسین
ختم این نظم بر سعادت باد
هر نفس‌ دم به دم زیادت باد