پیشنهادات  

سیف فرغانی - گزیده اشعار - رباعیات

رباعی شمارهٔ ۱

در خانهٔ دل عشق تو مجمع دارد
و از دادن جان کار تو مقطع دارد
در شعر تخلص به تو کردم که وجود
نظمی است که از روی تو مطلع دارد

رباعی شمارهٔ ۲

ای من همه بد کرده و دیده ز تو نیک
بد گفته همه عمر و شنیده ز تو نیک
حد بدی و غایت نیکی این است
کز من به تو بد به من رسیده ز تو نیک

رباعی شمارهٔ ۳

بر کردهٔ خویشتن چو بگمارم چشم
بر هم زدن از ترس نمی‌یارم چشم
ای دیدهٔ شوخ، بین که من چندین سال
بد کردم و نیکی از تو می‌دارم چشم!

رباعی شمارهٔ ۴

ای نور تو آمده نقاب رخ تو
خورشید زکاتی ز نصاب رخ تو
هر دل که هوای تو برو سایه فگند
در ذره ببیند آفتاب رخ تو

رباعی شمارهٔ ۵

ای سوخته شمع مه ز تاب رویت
و ز خط تو افزون شده آب رویت
این طرفه که دل گرم نشد با تو مرا
جز وقت زوال آفتاب رویت

رباعی شمارهٔ ۶

هر بوسه کز آن تنگ دهان می‌خواهی
عمری است که از معدن جان می‌خواهی
در ظلمت خط او نگر زیر لبش
از آب حیوة اگر نشان می‌خواهی

رباعی شمارهٔ ۷

خط تو که ننوشت کسی ز آن سان خوش
چون شمع وصال در شب هجران خوش
آورد به بنده شاهدی خوش گرچه
شاهد که خط آرد نبود چندان خوش

رباعی شمارهٔ ۸

گر ز آن توام هر دو جهانم بستان
با کی نبود، سود و زیانم بستان
بازآی به پرسش و ببین چشم ترم
لب بر لب خشکم نه و جانم بستان

رباعی شمارهٔ ۹

عشقت که به دل گرفته‌ام چون جانش
در دست و به صبر می‌کنم درمانش
وز غایت عزت که خیالت دارد
در خانهٔ چشم کرده‌ام پنهانش

رباعی شمارهٔ ۱۰

در دیدن این مدینهٔ زمزم آب
از مکه اگر سعی کنی هست صواب
زیرا که درو مقام دارد امروز
رکنی که ازو کعبهٔ دلهاست خراب

رباعی شمارهٔ ۱۱

دل را چو به عشق تو سپردم چه کنم؟
دل دادم و اندوه تو بردم چه کنم؟
من زنده به عشق توام ای دوست ولیک
از آرزوی روی تو مردم، چه کنم؟

رباعی شمارهٔ ۱۲

ای کرده غم عشق تو غمخواری دل
درد تو شده شفای بیماری دل
رویت که به خواب در ندیده‌ست کسش
دیده نشود مگر به بیداری دل

رباعی شمارهٔ ۱۳

آنی که منور است آفاق از تو
محروم بماندم من مشتاق از تو
این محنت نو نگر که در خلوت وصل
تو با دگری جفتی و من طاق از تو

رباعی شمارهٔ ۱۴

شب نیست که از غمت دلم جوش نکرد
و از بهر تو زهر اندهی نوش نکرد
ای جان جهان هیچ نیاوردی یاد
آن را که تو را هیچ فراموش نکرد