پیشنهادات  

وحدت کرمانشاهی - دیوان اشعار

غزل شمارهٔ 1

دل بیتو تمنا نکند کوی منارا
زیرا که صفائی نبود بیتو، صفا را
ای دوست مرا نم ز در خویش خدا را
کز پیش نرانند شهان خیل گدارا
باز آی که تا فرش کنم دیده براهت
حیف‌ستکه بر خاک نهی آن کف پارا
از دست مده باده که این صیقل ارواح
بزداید از آیینه‌ی دل، زنگ ریا را
زاهد تو و «رب» ارنی؟ این چه تمناست
با دیده‌ی خودبین نتوان دید خدا را
هرگز نبری راه بسر منزل الا
تا مرحله پیما نشوی وادی لا را
چون دور بعاشق برسد، ساقی دوران
در دور تسلسل فکند جام بلا را
آتش بجهانی زند ار سوخته جانی
بر دامن معبود زند دست دعا را
طوفان بلا آمد و بگرفت درو دشت
چون نوح برافراشت بحق دست دعا را
در حضرت جانان سخن ازخویش میگویید
قدری نبود در بر خورشید، سها را
از درد منالید که مردان ره عشق
بادرد بسازند و نخواهند دوا را
وحدت که بودزنده، خضر وار مگر خورد
از چشمه‌ی حیوان فنا، آب بقا را؟!

غزل شمارهٔ 2

بگوی زاهد خودبین بادپیما را
که در باده، رهانید از خودی ما را
کسی که پا و سری یافت درد یار فنا
گزید خدمت رندان بیسر و پارا
اگرچه نقطه ز بایافت رتبه‌ی امکان
ولی بنقطه شناسند عارفان، بارا!
مکن ملامتم از عاشقی که نتوان بست
ز دیدن رخ خورشید چشم حربا را
ز کوی دوست مگر میرسد نسیم صبا
که پر ز نافه‌ی چین کرده کوه و صحرا را؟
کمینه چاکری ازبندگان پیر مغان
بیک اشاره کند زنده صد مسیحا را
روا مدار که هر دم بیادروی گلی
چو غنچه چاک زنم جامه‌ی شکیبا را
بصد فسانه و افسون نمی‌کند بیرون
رقیب از سر مجنون، هوای لیلا را
پیاله گیر که رندان به نیم جو نخرند
هزارساله‌ی طاعات زهد و تقوی را!
برو ز دست مده، گر وصال می‌طلبی
فغان و ناله و فریاد و آه شبها را
کسی بکنه کلام توپی بردوحدت
که یافت در صدف لفظ، در معنی را

غزل شمارهٔ 3

آتش عشقم بسوخت خرقه‌ی طاعات را
سیل جنون در ربود رخت عبادات را
مسئله‌ی عشق نیست در خور شرح و بیان
به که بیکسو نهند لفظ و عبارات را
دامن خلوت ز دست کی دهد آنکو که یافت
در دل شبهای تار، ذوق مناجات را
هر نفسم چنگ و نی از تو پیامی دهد
پی نبرد هر کسی رمز اشارت را
جای دهید امشبم مسجدیان تا سحر
مستم و گم کرده‌ام راه خرابات را!
دوش تفرج کنان خوش ز حرم تا بدیر
رفتم و کردم تمام، سیر مقامات را!
غیر خیالات نیست عالم و ما کرده‌ایم
از دم پیر مغان، رفع، خیالات را
خاک نشینان عشق، بی مدد جیرئیل
هر نفسی می‌کنند، سیر سماوات را
در سر بازار عشق، کس نخرد ای عزیز
از تو بیک جو، هزار کشف و کرامات را
وحدت ازین پس مده دامن رندان ز دست
صرف خرابات کن، جمله‌ی اوقات را

غزل شمارهٔ 4

یا میکده را دربند، ای رند شرابی را
یا چشم بپوش امشب مستی و خرابی را
تا گرد وجودم را بر باد فنا ندهد
از دست نخواهد داد این آتش و آبی را
یکباره پریشان کرد، مارا، چو پریشان کرد
بر روی مه آسایش، زلفین سحابی را
از قهقه‌ی بیجاست ای کبک دری، کز خون
شاهین کندت رنگین، چنگال عقابی را
رو دست بشوی از تن، ز آن پیش که خود سازد
سیلاب فنا ویران، این کاخ ترابی را
ای خواجه یکی گردد، خود بحر و حباب آخر
در بحر چه بسیاری، این شکل حبابی را؟
آهم بفلک بر شد از جور رقیب امشب
تا خود چه اثر باشد، این تیر شهابی را
القصه مکن باور افسانه‌ی واعظ را
کی گوش کند عاقل هر بانگ غرابی را(2)
بشنو سخن وحدت ای تشنه که آب آنسوست
بیهوده چه پیمایی، ایندشت سرایی را؟

غزل شمارهٔ 5

بر باد فنا تا ندهی گرد خودی را
هرگز نتوان دید جمال احدی را
با خود نظری داشت که بر لوح رقم زد
کلک ازلی، نقش جمال ابدی را
جانها فلکی گردد اگر این تن خاکی
بیرون کند از خود صفت دیو و ددی را
در رقص درآید فلک از زمزمه‌ی عشق
چونانکه شتر بشنود آهنگ حدی(3)را
ما از کتب عشق نخواندیم و ندیدیم
جز درس خط بیخودی و بیخردی را
یا بوسه مزن، بر لب مینای محبت
یا در خم توحید فکن نیک و بدی را
گل بزمگه خسروی آراست چو بشنید
از مرغ سحر، زمزمه‌ی بار بدی را
درویش بصد افسر شاهی نفروشد
یک موی ازین کهنه کلاه نمدی را
یارب بکه این نکته توان گفت که وحدت
در کوی صنم یافته راه صمدی را؟!

غزل شمارهٔ 6

تا نشویید بمی دفتر دانایی را
نتوان پای زدن عالم رسوایی را
آنکه سر باخت بصحرای هوس میداند
که چه سود است بسر، این سر سودایی را
سرنوشت ازلی بود که داغ غم عشق
جای دادند بدل، لاله‌ی صحرایی را
برواز گوشه نشینان خرابات را بپرس
لذت خلوت و خاموشی و تنهایی را
دعوی عشق و شکیبا، ز کجاتا بکجا
عشق درهم شکند پشت شکیبایی را
نیست جاییکه نه آنجاست، ولیکن جویید
در دل خویشتن آن دلبر هر جایی را
بروای عاقل و از دیده‌ی مجنون بنگر
تا ببینی همه سو، جلوه‌ی لیلایی را
یافتم عاقبت این نکته کزو یافته‌اند
دلفریبان همه سرمایه‌ی زیبایی را
وحدت از خاک در میکده‌ی وحدت ساخت
سرمه‌ی روشنی دیده‌ی بینایی را

غزل شمارهٔ 7

هرپنجه‌یی به پنجه‌ی ما ناورد شکست
بازوی عشق میدهد ای دل شکست ما
وحدت حرام باد کسی کآرزو کند
لب بر لبش نهد صنم می پرست ما

غزل شمارهٔ 8

گردون چوزد لوای(1)ولایت ببام ما
سامان گرفت شرع پیمبر بنام ما
در نعت این بس‌ست که روح الامین پاک
آرد سلام یار و رساند پیام ما
ای خواجه بندگی بمقامی رسانده‌ایم
کافسر رباید از سر شاهان غلام ما
ما را دوام عمر نه از دور انجم‌ست
باشد دوام دور فلک از دوام ما
دردا که بی حضور می و دور جام رفت
سی سال روزگار همه صبح و شام ما
ساقی چو یک اشاره شد از پیر میفروش
لبریز ساخت از می توحید جام ما
ما را که لعل یار بکام‌ست و می بدور
دور سپهر گو که نگردد بکام ما
در پیشگاه میکده ما را کنید خاک
شاید که بوی باده رسد بر مشام ما
وحدت رموز مستی و اسرار عاشقی
یکسر توان شناخت ز طرز کلام ما

غزل شمارهٔ 9

لبریز تا ز باده نگردید جام ما
در نامه‌ی عمل ننوشتند نام ما
ما را که لعل یار بکامست و می بدور
دوران دهر گو که نگردد بکام ما
ما خود خراب و مست شرابیم محتسب
نبود خبر ز مستی شرب مدام ما
دارم هوای آنکه زبامش پرم ولی
بنموده چین زلف کجش پای دام ما

غزل شمارهٔ 10

باز آهنگ جنون کردیم ما
عقل را از سر برون کردیم ما
جز فنون عشق کآن آئین ماست
سر بسر ترک فنون کردیم ما
در طریق عشق، تسلیم و رضا
روزگاری، رهنمون کردیم ما
در سراب دل روان در جوی چشم
چشمه‌های آب و خون کردیم ما
خاک خواری و مذلت تا ابد
بر سر دنیای دون کردیم ما
در پی چندند و چون در سالها
باخلایق چند و چون کردیم ما
تا به نیروی ریاضت عاقبت
نفس سرکش را زبون کردیم ما
آسمان را صورت از سیلی عشق
وحدت آخر نیلگون کردیم ما

غزل شمارهٔ 11

از یک خروش یارب شب زنده دارها
حاجت روا شدند هزاران هزارها
یک آه سردسوخته جانی، سحر زند
درخرمن وجود جهانی، شرارها
آری دعای نیمشب دلشکستگان
باشد کلید قفل مهمات کارها
مینای می ز بند غمت میدهد نجات
هان ای حکیم گفتمت این نکته بارها
آب و هوای میکده از بسکه سالمست
در پای هر خمیش، می میگسارها
طاق و رواق میکده هرگز تهی مباد
از های و هوی عربده‌ی باده خوارها
پیغام دوست میرسدم هر زمان بگوش
از نغمه‌های زیر و بم چنگ و تارها
وحدت به تیر غمزه و شمشیر ناز شد
بی جرم کشته، در سر کوی نگارها

غزل شمارهٔ 12

بشنو ز ما که تجربه کردیم سالها
بیحاصلی‌ست حاصل این قیل و قالها
حالی اگرچه رند خرابات خانه‌ایم
لیکن فقیه مدرسه بودیم سالها!
یعنی بمی ز آینۀ دل زدوده‌اند
رندان کوی میکده‌ام، زنگ نالها(1)
از کوهکن نشان وز مجنون خبر دهند
گلها ولاله‌های تلال و جبالها
جانا قسم بجان عزیزت که تا سحر
شبها بیاد روی تو دارم، خیالها
آن خالهای لعل لب دلفریب دوست
گویی نشسته بر لب کوثر، هلالها
وحدت کمال عشق چو در بی کمالیست
تکمیل عشق کرد و گذشت از کمالها

غزل شمارهٔ 13

ز دست عقل برنجم بیار جام شراب
بنای عقل مگر گردد از شراب، خراب
برو بکوی خرابات، می پرستی کن
که این کلید نجاتست و آن طریق صواب
لطیفه‌های نهانی رسد بگوش دلم
ز صوت بر بط و آهنگ چنگ و بانگ رباب
بیک تجلی حسن ازل، ز بحر وجود
شد آشکار هزاران هزار شکل حباب
جهان و هرچه در او هست، پیش اهل نظر
نظیر خواب و خیالست، عکس ظل تراب
عجب مدار که شب تا بصبح بیدارم
عجب بود که درآید بچشم عاشق خواب
قرار و صبر ز عاشق مجو که نتواند
بحکم عقل محالست جمع آتش و آب
بیا و این من و ما را تو از میان بردار
که غیر این من و ما نیست در میانه حجاب
نبوده‌بی می و معشوق سالها، وحدت
بدور لاله و گل، روزگار و عهد شباب

غزل شمارهٔ 14

عشق بیکسو فکند پرده چو از روی ذات
شد ز میان غیر ذات، جملۀ فعل و صفات
هر من و مائی که هست میرود اندر میان
چونکه بآخر رسید، سلسله‌ی ممکنات
دست ز هستی بشوی، تا شودت روی دوست
جلوه گر از شش جهت، گرچه ندارد جهات
همرهی خضر کن، در ظلمات فنا
ورنه بخود کی رسی، در سر آب حیات
هر که به لعل لبش، خضر صفت پی برد
یافت حیات ابد، رست ز رنج و ممات
سر بارادت بنه در قدم رهروی
کز سخن دلکشش، حل شودت مشکلات
بعد چهل سال زهد، وحدت پرهیزگار
ترک حرم کرد و گشت، معتکلف سومنات!

غزل شمارهٔ 15

هر دلی کز تو شود غمزده، آندل شادست
هر بنایی که خراب از تو شود، آبادست
رو بویرانه‌ی عشق آر و برو در بربند
عقل را خانه‌ی تعمیر که بی بنیادست
کمر بندگی عشق نبندد به میان
مگر آن بنده که از بند جهان آزادست
من اگر رندم و بدنام، برو خرده مگیر
ز آنکه هر خوب و بدی از ادب استادست
پنجه در پنجه‌ی تقدیر نشاید افکند
ز آنکه بازوی قضا سخت تر از فولادست
دامن دشت گر از ناله‌ی مجنون خالیست
کمر کوه پر از زمزمه‌ی فرهادست
روزگاریست که بی روی تو کار من و دل
روز، افغان و سحر، ناله و شب، فریادست
پیش سجاده نشینان سخن از باده مگوی
زاهد و ترک ریا، غایت استبعادست(1)

غزل شمارهٔ 16

بکیش اهل حقیقت کسی که درویش‌ست
بیاد روی تو مشغول و فارغ از خویش‌ست
ز پوست تخت و کلاه نمد مکن منعم
که در دیار فنا، تخت و تاج درویش‌ست
به تیر غمزه و نازت زهر کناره بسی
بخون طپیده چو من سینه چاک و دلریش‌ست
رموز رندی و مستی به شیخ شهر مگوی
که این منافق دور از خدا، بداندیش‌ست
هوای کوی خرابات و آب میخانه
به از هوای دزآشوب و آب تجریش‌ست
بشوی دست ز دنیا و پند من مینوش
که مهر او همه کین است و نوش او نیش‌ست
ترا چه آگهی از حال مست مخموریست
که شحنه‌اش بود اندر پس و عسس پیش‌ست
من و خیال سلامت ازین سفر، هیهات
که خصم ورهزنم‌آن در پی است و این پیش‌ست
ز کس مرنج و مرنجان کسی ز خود وحدت
که این حقیقت آیین و مذهب و کیش‌ست

غزل شمارهٔ 17

بر آنکه مرید می و معشوقه و جام‌ست
جز دوست نعیم دو جهان جمله حرام‌ست
ترک سر و جان گیر پس آنگاه بیاسای
آری سفر عشق همین یک دو سه گام‌ست
از اول این بادیه تا کعبه‌ی مقصود
دیدیم و گذشتیم ازو، چار مقام‌ست
چون طالب و مطلوب و طلب هر سه یکی شد
هنگام وصال‌ست و دگر سیر تمام‌ست
هر خواجه که در بندگی عشق کمر بست
کی در طلب ننگ و کجا طالب نام‌ست؟
معلوم شود عاقبت از رنج ره عشق
زین همسفران پخته کدام است و که خام‌ست؟
هشدار که شیخت نزند راه که او را
تحت الحنک و سبحه و کف، دانه و دام‌ست
وحدت عجبی نیست که در بحر محبت
گر بنده شود خواجه وار شاه غلام‌ست!

غزل شمارهٔ 18

محرم راز خدایی، دل دیوانه‌ی ماست
مخزن گنج نهان، سینه‌ی ویرانه‌ی ماست
مشعل خور که فروزان شده بر صحن سپهر
پرتوی از مه رخساره‌ی جانانه‌ی ماست
باده افروز، که خورشید می عقل فروز
هر سحر جلوه‌گر از مشرق پیمانه‌ی ماست
برو ای زاهد افسرده گه در محفل دوست
ما چو شمعیم و خلایق همه پروانه‌ی ماست
ما و تسبیح شمردن ز کجا تا بکجا
زلف پرچین بتان، سبحه‌ی صددانه‌ی ماست
اندرین ارض و سماوات نگنجد وحدت
قلب تو عرش من‌ست و دل تو خانه‌ی ماست

غزل شمارهٔ 19

تا سر زلف پریشان تو چین در چین‌ست
زیر هر چینی از آن، جای دل غمگین است
بی مه روی بتان، شب همه شب تا بسحر
دامن و دیده‌ام از اشک، پر ازپروین‌ست
شیوه‌ی کوهکنی، شیوه‌ی فرهاد بود
صفت حسن فروشی، صفت شیرین‌ست
باغ حسن تو چه باغی‌ست که پیوسته در او
سنبل و نرگس و ریحان و گل و نسرین‌ست؟
عاشق ار خواب سلامت نکند نیست عجب
عشق را درد بود بستر و غم، بالین‌ست
وحدت از صومعه گر رخت به میخانه کشید
عارف حق نگر و رند حقیقت بین‌ست

غزل شمارهٔ 20

مقصد من خواجه مولای من است
توشه‌ی من نیز تقوای من‌ست
در مناجاتم چو موسی با اله
خلوت دل، طور سینای من‌ست
می روان مرده‌ام را زنده کرد
آری آری، می مسیحای من‌ست
گاه گاهی این رکوع و این سجود
کلمینی یا حمیرای من‌ست
دامن تدبیر را دادم ز دست
رشته‌ی تقدیر، در پای من‌ست
حسن لیلی جز یکی مجنون نداشت
عالمی مجنون لیلای من‌ست
نفی من شد باعث اثبات من
خواجه در لای من الای من‌ست
نشأه‌ی ناسوتم اندر خور نبود
عالم لاهوت، مأوای من‌ست
نام نیکت ذکر صبح و شام ماست
یادرویت ذکر شبهای من‌ست
ره بخلوتگاه وحدت یافتم
وحدتم، فوق گمان، جای من‌ست

غزل شمارهٔ 21

زاهد! نشسته دست ز تن، جانت آرزوست
جان را فدا نساخته، جانانت آرزوست؟
می ناچشیده، حالت مستانت آرزوست
رسوا نگشته، حلقه‌ی زلفانت آرزوست؟
نآزرده پای در طلب از زخم نیش خار
سیر گل و صفای گلستانت آرزوست؟
چون کودکان بیخبر از راه و رسم عشق
روز وصال، بی شب هجرانت آرزوست؟
بیرون نکرده دیو طبیعت ز ملک تن
اهریمنا! نگین سلیمانت آرزوست؟
از خسروان ملک بقاء خلعت وجود
بی ترک برگ عالم امکانت آرزوست؟
نآورده رو بمقصد و ننهاده پا براه
قرب مقام و قطع بیابانت آرزوست؟
یوسف صفت، نگشته بزندان غم اسیر
شاهی مصر و ماهی کنعانت آرزوست؟
یکره کمر نبسته بخدمت، چو بندگان
همواره قرب حضرت سلطانت آرزوست؟
وحدت خیال بیهده تا کی؟ عبث چرا
حور و قصور و کوثر و غلمانت آرزوست؟

غزل شمارهٔ 22

دوشینه سخن از خم آن زلف دوتا رفت
دل بسته‌ی او گشت و روان از بر ما رفت
گویند جدایی نبود سخت، ولیکن
بر ما ز فراق تو چه گویم که چه ها رفت؟!
طوفان تنوری که ازو مانده اثرها
آن خون دلی بود که از دیده‌ی ما رفت!
از آمدن و رفتن دلبر عجبی نیست
از راه وفا آمد و از راه جفا رفت
بودش لب لعل تو تمنا گه حیوان
چون خضر و سکندر ز پی آب بقا رفت
تا لب بنهد بر لب بلقیس و سلیمان
هدهد چو صبا بیخبر از او به سبا رفت
زاهد سوی میخانه شو و صومعه بگذار
تا خلق نگویند که از روی ریا رفت
می خوردن ما روز ازل خود بنوشتند
هان بر قلم صنع، مپندار خطا رفت
مجنون صفت ارشد بسر کوی خرابات
وحدت بگمانم که هم از راه دعا رفت

غزل شمارهٔ 23

چو پوست، تخت منست و کلاه پشمین تاج
بتخت و تاج کیانی، کجا شوم محتاج؟
کلاه فقر بود خود اشاره، در معنی
باینکه دور کن از سر، هوای افسر و تاج
زبان حالت درویش دلق پوش اینست:
که من بخرقه‌ی سنجاب و خز نیم محتاج
ز جان و تن بگذر تا رسی به کعبه‌ی دل
که این بود حرم خاص و آن مناسک حاج
نظیر جذبه و عشق‌ست و فقر و نفس و فنا
براق ورفرف و جبریل و احمد و معراج
بنای هستی ما را بمی خراب کنید
که خسروان نستانند از خراب، خراج
خراب باده‌ی عشقم نه مست آب عنب
حریف عذب فراتم نه اهل ملح اجاج
چه گویمت که چه دردیست درد عشق که هیچ
ز هیچکس نپذیرد به هیچگونه علاج
چنان بموج درآمد فضای بحر محیط
که اصل بحر نهان شد ز کثرت امواج
سروش گفت به وحدت که عشق مصباح‌ست
بود تن تو چو مصباح و دل در او چو زجاج

غزل شمارهٔ 24

دلی که در خم آن زلف تا بدار افتاد
چو شبروان، سرو کارش بشام تار افتاد
هوا عبیر فشان شد، مگر گذار سبا
بزیر حلقه‌ی آن زلف مشکبر افتاد؟
بدام زلف تو تنها نه من گرفتارم
درین کمند بلا، همچو من،هزار افتاد
دگر نه پای طلب دارم و نه دست سبب
که آن بماند ز رفتار و این ز کار افتاد
فغان و ناله برآمد ز بلبلان چمن
بباغ، دامن گل چون بدست خار افتاد
هوای طوبیم از سر برفت، خواجه مرا
بسر چو سایه‌ی آن سرو جویبار افتاد
ز دست شاهد شیرن دهان شکر لب
بکام طبع، می تلخ، خوشگوار افتاد
کسی که عشق نورزید و ذوق می نچشید
درین زمانه، عزیزان از چشم یار افتاد
مگوی نکته‌ی توحید را بکس وحدت
ازین معامله منصور خود بدار افتاد

غزل شمارهٔ 25

خواجه آنروز که از بندگی آزادم کرد
ساغر می بکفم داد و ز غم شادم کرد
خبر از نیک و بد عاشقیم هیچ نبود
چشم مست تو درین مسئله استادم کرد
روی شیرن صفتان در نظر آراست مرا
ریخت طرح هوس اندر سرو، فرهادم کرد
عاقبت بیخ و بن هستی ما کرد خراب
آن کرم خانه‌اش آباد، که آبادم کرد
رفت بر باد فنا گرد وجودم آخر
دیدی ای دوست که سودای تو بر بادم کرد
بسکه فرهاد صفت ناله و فریاد زدم
بیستون ناله و فریاد ز فریادم کرد
بودم از صفه‌ی رندان خرابات ولی
قسمت روز ازل، همدم زهادم کرد
وحدت آن ترک کماندار جفاجو آخر
دیده و دل هدف ناوک بیدادم کرد

غزل شمارهٔ 26

بعد ازین خدمت آن سروروان خواهم کرد
خدمتش از دل و جان دردوجهان خواهم کرد
بردم تیغ غمش، سینه سپر خواهم کرد
پیش تیر نگهش دیده، نشان خواهم کرد
پای بر تخت جم و افسر کی خواهم زد
سر، فدا در قدم پیر مغان خواهم کرد
گردهر گوشه‌ی ویرانه بجان خواهم گشت
کنج دل، مخزن هر گنج نهان خواهم کرد
بی رخ دوست دگر خون جگر خواهم خورد
دیده را ساغر پیمانه‌ی آن خواهم کرد
سالها در ره عشق تو قدم خواهم زد
عمرها نام تو را ورد زبان خواهم کرد
مهر روی تو دگر جای بدل خواهم داد
غم عشق تو دگر مونس جان خواهم کرد
وحدتا گفت ترا از برخود خواهم برد
گفتمش خون دل از دیده روان خواهم کرد

غزل شمارهٔ 27

ترک من از خانه بی حجاب برآمد
ماه صفت از دل سحاب برآمد
عاقبتم شد وصال دوست میسر
دیده‌ی بختم دگر ز خواب برآمد
عشق ندانم چه حالتست که از وی
ساحت دریا باضطراب برآمد؟
لوح چو پذرفت نام عشق دل و جان
در بر گردون به پیچ و تاب برآمد
این همه شور محبتست که هر دم
بانگ نی و ناله‌ی رباب برآمد
می بقدح ریخت از گلوی صراحی
صبح بخندید و آفتاب برآمد
تربت منصور چون رسید بدریا
نقش اناالحق ز موج آب برآمد
بحر حقیقت نمود جنبشی از خویش
موج پدید آمد و حباب برآمد
شاهد مقصود وحدت از رخ زیبا
پرده برافکند و بی نقاب برآمد

غزل شمارهٔ 28

هرکه از تن بگذرد جانش دهند
هرکه جان در باخت جانانش دهند
هرکه در سجن ریاضت سرکند
یوسف آسا مصر عرفانش دهند
هرکه گردد مبتلای درد هجر
از وصال دوست درمانش دهند
هرکه نفس بت صفت را بشکند
در دل آتش، گلستانش دهند
هرکه برسنگ آمدش مینای صبر
کی نجات از بند هجرانش دهند؟
هرکه گردد نوح عشقش ناخدا
ایمنی از موج طوفانش دهند
هرکه از ظلمات تن، خود بگذرد
خضر آسا آب حیوانش دهند
هرکه بی سامان شود در راه عشق
در دیار دوست، سامانش دهند
هرکه چون وحدت به بیسوراه یافت
سر «القلب عرش رحمانش» دهند

غزل شمارهٔ 29

تا زنگ سیه ز آینه‌ی دل نزداید
عکس رخ دلدار، در او خوش ننماید
در طرف چمن گر نکند جلوه رخ دوست
بر برگ گلی اینهمه بلبل نسراید
نور ازلی گر ندمد از رخ لیلی
از گردش چشمی دل مجنون نرباید
هرکو نکند بندگی پیر خرابات
بر روی دلش، جان، در معنی نگشاید
ای غمزده، تریاق محبت بکف آور
تاز هر غم دهر، ترا جان نگزاید
آیین طریقت بحقیقت بجز این نیست
کز شادی و غم، راحت و رنجت نفزاید
این بار امانت که شده قسمت وحدت
بر پشت فلک گر نهد البته خم آید

غزل شمارهٔ 30

می خور که هر که می نخورد فصل نوبهار
پیوسته خون دل خورد از دست روزگار
می در بهار صیقل دلهای آگه است
از دست یار خاصه بآهنگ چنگ و تار
در عهد گل ز دست مده جام باده را
کاین باشد از حقیقت جمشید یادگار
صحن چمن چو وادی ایمن شد ای عزیز
گل برفروخت آتش موسی ز شاخسار
هر ملک دل که لشکر عشقش خراب کرد
بیرون کشید عقل و ادب رخت از آن دیار
آموختند مستی و دیوانگی مرا
دیوانگان عاقل و مستان هوشیار
جانهای پاک بر سر دار فنا شدند
تا زین میانه سر «اناالحق» شد آشکار
ای شیخ پا بحلقه‌ی دیوانگان منه
با محرمان حضرت سلطان ترا چه کار؟
از بندگی بمرتبه‌ی خواجگی رسید
هرکس که کرد بندگی دوست، بنده وار
از صدق سربپای خراباتیان بنه
در کوی فقر دامن دولت بدست آر
وحدت بیاوبردر توفیق حلقه زن
توفیق چون رفیق شود گشت بخت یار

غزل شمارهٔ 31

مگر شد سینه‌ام شب وادی طور
که در دل تابدم از شش جهت، نور
گمانم لیلة القدر است امشب
که شد چون روز روشن لیل دیجور
رموز رندی و اسرار مستی
بشیخ شهر گفتن نیست دستور
مگو با مرغ شب از نور خورشید
نیارد سرمه کس بر دیده‌ی کور
اگر منعت کند از می پرستی
مکن منعش بود بیچاره معذور
رسد گر بر مشامش نکهت می
بیفتد تا قیامت مست و مخمور
نهد گر بر سر دار فنا پا
اناالحق میسراید همچو منصور
ز میخواران نیارد کس نشانی
بود تا نرگس مست تو مستور
چنان از باده‌ی عشق تو مستم
که از مامست گردد آب انگور
گرفتار کمند زلف جانان
نداند شادی از غم ماتم از سور
به نیروی ریاضت، وحدت آخر
نکردی دیو سرکش را تو مقهور

غزل شمارهٔ 32

تا که آیین حقیقت نشناسد ز مجاز
خواجه در حلقه‌ی رندان نشود محرم راز
یا که بیهوده مران نام محبت به زبان
یا چو پروانه بسوز از غم و با درد بساز
آنقدر حلقه زنم بر در میخانه‌ی عشق
که کند صاحب میخانه برویم در، باز
هرکه شد معتکلف اندر حرم کعبه‌ی دل
حاش للّه که بود معتکف کوی مجاز
مگذارید قدم بیهده در وادی عشق
کاندرین مرحله بسیار نشیب‌ست و فراز

غزل شمارهٔ 33

زاهد خودپرست کو، تا که ز خود رهانمش
درد شراب بیخودی از خم هو، چشانمش؟
گر نفسم باو رسد در نفسی، بیک نفس
تا سر کوی میکشان، موی کشان کشانمش!
زهد فروش خود نما، ترک ریا نمی‌کنند
هرچه فسون دمیدمش، هرچه فسانه خوانمش
هرچه بجز خیال او، قصد حریم دل کند
در نگشایمش برو، از در دل برانمش
گر شبکی خوش از کرم، دوست درآید از درم
سر کنمش نثار ره، جان بقدم فشانمش

غزل شمارهٔ 34

آنکه هر دم زندم ناوک غم بر دل ریش
زود باشد که پشیمان شود از کرده‌ی خویش
بشنو این نکته که در مذهب رندان کفرست
رندی و عاشقی و آگهی از مذهب و کیش
جلوه‌گاه نظر شاهد غیبند همه
کعبه‌ی زاهد و کوی صنم و دیر کشیش
بنگاهی که کند دیده، دل از دست مده
سفر وادی عشق‌ست و خطرها در پیش
دل شد از هجر تو بیمار و نگفتم به طبیب
زانکه بیمار ره عشق ندارد تشویش
از کم و بیش ره عشق میندیش که نیست
عاشقان را بدل اندیشه‌ی ره، از کم و بیش

غزل شمارهٔ 35

کردیم عاقبت وطن اندر دیار عشق
خوردیم آب بیخودی از جویبا عشق
مستان عشق را به صبوحی چه حاجت‌ست
زیرا که درد سر نرساند، خمار عشق
سی سال لاف مهر زدم تا سحرگهی
واشد دلم چو گل، زنسیم بهار عشق
فارغ شود ز درد سر عقل، فلسفی
یک جرعه گر کشد ز می خوشگوار عشق
در دا من مراد نبینی گل مراد
بی ترک خواب راحت و بی نیش خار عشق
ای فرخ آن سری که زنندش به تیغ یار
وی خرم آن تنی که کشندش بدار عشق
روزی ندیده تا بکنون چشم روزگار
از دور روزگار به از روزگار عشق
آندم مس وجود تو زرمی شود که تن
در بوته‌ی فراق گدازد بنار عشق
پروانه گر ز عشق بسوزد عجب مدار
كاتش زند بغرض هستی شرار عشق
هرکس که یافت آگهی از سر عاشقی
وحدت صفت کند سروجان را نثار عشق

غزل شمارهٔ 36

شد بر فراز مسند دل، بازشاه عشق
یعنی گرفت کشور جان را، سپاه عشق
جز در فضای سینه‌ی رندان می پرست
نتوان زدن به ملک جهان بارگاه عشق
شوریدگان عشق، برابر نمی‌کنند
با صد هزار افسر شاهی، کلاه عشق
در ملک فقر، افسر یارش بسر نهند
هر تن که خاک شد ز دل و جان براه عشق
ای شیخ روی زرد و لب خشک و چشم تر
در شرع ما بود بحقیقت گواه عشق
هر گز نیاید ایمنی از حادثات دهر
وحدت مگر دمی که بود در پناه عشق

غزل شمارهٔ 37

آنکه ناید بدلش رحم ز بیماری دل
کی بیاد آیدش از حال گرفتاری دل
بسکه دل بر سر دل ریخته ای دل برهش
که ترا نیست دگر راه ز بسیاری دل
غیر عناب لب و نار رخ و سیب زنخ
نکند هیچ علاج دل و بیماری دل
دل ز بیداد تو خون گشت و بکس عرضه نکرد
آن جفای تو و آن رحم و وفاداری دل
دیده را زانسبب ای دل که بجان دارم دوست
بود آیا که شب هجر کند یاری دل
دل ندیدم مگر اندر سر زلفین نگار
رو بهرجا که نمودم ز طلبکاری دل
وحدتا بسکه کند مویه و زاری دل زار
مردمان را همه زارست دل از زاری دل

غزل شمارهٔ 38

تا چند سرگران ز مدار جهان شوم
تا چند از مدار جهان سرگران شوم
در بین ما و دوست بجز خود حجاب نیست
آن به که بگذرم ز خود و از میان شوم
زندان تن گذارم و این خاکدان دون
در اوج عرش، یوسف کنعان جان شوم
از خاکیان و صحبت ایشان دلم گرفت
یک چند نیز همنفس قدسیان شوم
با طایران گلشن قرب جلال دوست
این دامگه گذارم و هم آشیان شوم
سودی نبخشدم سخن واعظ و فقیه
تا چند سال و مه ز پی این و آن شوم
آن به که نشنوم سخن این و آن بگوش
وز چاکران حلقه‌ی پیر مغان شوم
شاید بدین سبب کندم بخت یاوری
در بزم دوست محرم راز نهان شوم
وحدت! حبیب گر بخرامد بباغ حسن
د رگوهر سخن برهش درفشان شوم

غزل شمارهٔ 39

ما سالها مجاور میخانه بوده‌ایم
روز و شبان بخاک درش جبهه سوده‌‌ایم
بارخش، صبر وادی لاراسپرده‌ایم
اندر فضای منزل الا غنوده‌ایم
پا از گلیم کثرت عالم کشیده‌ایم
خود تکیه ما ببالش وحدت نموده‌ایم
با صیقل ریاضت از آیینه‌ی ضمیر
گرد خودی و زنگ دوئی رازدوده‌ایم
زاهد برو که نغمه‌ی منصوری از ازل
ما بر فراز دار فنا خوش سروده‌ایم
بهر قبول خاطر خاصان بزم دوست
کاهیده‌ایم از تن و بر جان فزوده‌ایم
نادیده‌های چند ز دلدار دیده‌ایم
نشنیده‌های چند ز جانان شنوده‌ایم
تا رخت جان بسایۀ سروی کشیده‌ایم
صد جوی خون زدیده بدامن گشوده‌ایم
گوی سعادت از سر میدان معرفت
وحدت به صولجان ریاضت ربوده‌ایم

غزل شمارهٔ 40

منت خدای را که خدا را شناختیم
در ملک دل، لوای طرب برفراختیم
از جان شدیم بر در دل حلقه سان مقیم
تا راه و رسم منزل جانان شناختیم
راضی ز جان و دل بقضای خدا شدیم
با خوب و زشت و نیک و بد خلق ساختیم
ای خواجه ما بهمرهی عشق سالها
مردانه وار بر سپه عقل تاختیم
رستیم خود ز ششدر این چرخ مهره باز
تا نرد عشق از دل و جان با تو باختیم
زر شد ز کیمیای تو مار ا مس وجود
تن را به نار عشق تو یکجا گداختیم
وحدت ز یمن عشق بشاهی رسیده‌ایم
یعنی گدای در گه شاهان نواختیم

غزل شمارهٔ 41

با توسن خیال بهر سو شتافتیم
از دوست، غیر نام و نشانی نیافتیم
دلبر نشسته در دل و ما بیخبر ازو
بیهوده کوه و دشت و بیابان شتافتیم
گفتیم ترک صحبت ابنای روزگار
مردانه وار روی دل از جمله تافتیم
معلوم شد که میکده و خانقه یکی‌ست
این نکته را چو اصل حقیقت شکافتیم
شدعاقبت کفن بتن آن جامه‌ای که ما
از پود مهر و تار وفای تو یافتیم
یلکره عدم شدیم پس از مشرق وجود
خورشید وار بر همه آفاق تاختیم
وحدت اگرچه در سخن سفته‌ای ولیک
کوتاه کن که قافیه دیگر نیافتیم

غزل شمارهٔ 42

دی مغبچه‌ای گفت که ما مظهر یاریم
سر تا بقدم آینه‌ی روی نگاریم
ما نقطه‌ی پرگار وجودیم ولیکن
گاهی بمیان اندرو گاهی بکناریم
ما سراناالحق بجهان فاش نمودیم
منصور صفت رقص کنان بر سر داریم
ما بار بسر منزل مقصود رساندیم
ای خواجه دگر اشتر بگسسته مهاریم
در هیچ قطاری دگر ای قافله سالار
ما را نتوان یافت که بیرون ز قطاریم
تا باد بهم بر زند آن زلف پریشان
آشفته و سرگشته و بی صبر و قراریم
تا در چمن حسن گل روی تو بشکفت
شوریده و شیدا و پریشان چو هزاریم
چون در نظر دوست عزیزیم غمی نیست
هرچند که در چشم خلایق همه خواریم
وحدت صفت از نشئه‌ی صهبای محبت
مستیم ولی بی خبر از رنج خماریم

غزل شمارهٔ 43

خیز و رو آور بمعراج یقین
بی براق و رفرف و روح الامین
نیستی معراج مردان خداست
نیست معراج حقیقت غیر از این
سرنوشت عاشقان یکسر بلاست
عشق شد با درد و با محنت قرین
در حقیقت جمع آب و آتش است
لاف عشق و آگهی از کفر و دین
دست زن بر دامن دیوانگی
دور کن از خویش عقل دوربین
دیده‌ی خودبین خدابین کی شود
گفتمت رمزی برو خود را مبین
دل در آن چاه زنخدان پا نهاد
شد فلاطون محبت، خم نشین
عاشق آن باشد که نشناسد زهم
جنگ و صلح و لطف و قهر و مهر و کین
بی تو باشد عاشقان را صبح و شام
ناله‌ی جانسوز و آه آتشین
گفتگوی عاشق از علم است و ظن
های و هوی عارف از عین الیقین
چنگ زن در حلقه‌ی زلف بتان
تا بیابی معنی حبل المتین
غافلی غافل که صیاد اجل
با کمان کین بود اندر کمین
سر نگون شد تا ابد لات و منات
چون برآمد دست حق از آستین
هر زمانی وحدت ابراهیم وار
می سراید «لا احب الافلین»

غزل شمارهٔ 44

ز خود گذشتم و گشتم ز پای تا سر او
شد از میان منی و جلوه کرد نحن هو
من از میان چو شدم دوست در میان آمد
مه آشکار شود ابر چون شود یک سو
ز یمن عشق شبم را نمود چون شب عید
هلال وار چو بنمود گوشه‌ی ابرو
بیا بیا که بیاد تو آنچنان مستم
که مست میشود از من شراب و جام و سبو
بخویش هرچه نظر میکنم تو می‌بینم
که خالی از تو نبینم بخویش یکسر مو
فضای سینه شد از سر غیب مالامال
ولی بکس نتوان گفت رازهای مگو
بحسن خلق بیارای خود که ره ندهند
بکوی دوست کسیرا که نیست خوی نکو
به نیش هجر گرت سینه چاک گشته منال
که عاقبت شود از رشتۀ وصال رفو
بیان عشق ز یک نکته بیشتر نبود
رضای دوست چو خواهی مراد خویش مجو
حقیقت ار طلبی خواجه در طریقت کوش
ولی خلاف شریعت مپوی یک سر مو
قدم ز وادی کثرت کسی نهد بیرون
که سوی کعبۀ وحدت چو وحدت آرد رو

غزل شمارهٔ 45

بعقل غره مشو تند پا منه در راه
بگیر دامن عشق و ز صبر همت خواه
عیان در آینه‌ی کاینات حق بینید
اگر بچشم حقیقت در او کنید نگاه
بغیر پیر خرابات و ساکنان درش
ز اصل نکته‌ی توحید کس نشد آگاه
رسد بمرتبه‌یی خواجه پایه‌ی توحید
که عین شرک بود لا اله الا اللّه
گر آفتاب حقیقت بتابدت در دل
دمد ز مشرق جانت هزار کوکب و ماه
ز روی زرد و لب خشک و چشم تر پیداست
نشان عشق چه حاجت بشاهدست و گواه
بکیش اهل حقیقت جز این گناهی نیست
که پیش رحمت عامش، برند نام گناه
مگر بیاری عشق ای حکیم ورنه بعقل
کسی نیافته برحل این معما، راه
چرامقیم حرم گشت شیخ جامه سپید
شد از چه معتکف دیر، رندنامه سیاه
گرت هواست که بر سر نهند افسر عشق
گدائی در میخانه کن چو وحدت شاه

غزل شمارهٔ 46

از آن می شفقی رنگ یک دو جامم ده
دمی خلاصی ازین قید ننگ و نامم ده
دوام دور فلک بین و بیوفائی عمر
بیا و یک دو سه دوری علی الدوامم ده
ز دور صبح ازل تا دوام شام ابد
علی الدوام شب و روز و صبح و شامم ده
از آن میی که کند کسب نور و مهر و هنر
بروز روشن ازو در شب ظلامم ده
اگرچه از نگه چشم مست مخمورت
مدام مست و خرابم تو هم مدامم ده
نه بیم از عسس و نی ز شحنه‌ام خوف‌ست
بیار باده و در بزم خاص و عامم ده
اگرچه باده حرامست و مال وقف حلال
من این حلال نخواهم از آن حرامم ده
من خراب کجا و نماز و روزه کجا
سحر صراحی می در مه صیامم ده
ز داغ دل دگر از عشق غم فزایم کن
نه دردسر دگر از عقل ناتمامم ده
شب‌ست و وجه میم نیست یکدو جامم ده
برسم نذر و تصدق چو نیست وامم ده

غزل شمارهٔ 47

رخی چو لاله و زلفی چو مشک تر داری
لبی چو غنچه، دهانی پر از شکر داری
ز تنگی دهن غنچه، عقل حیران است
ولی ز غنچه دهانی تو تنگتر داری
ترا که گوش بنای نی‌ست و نغمۀ چنگ
چسان ز نالۀ شبهای من خبرداری؟
بدست هجر سپردی مگر عنان وصال
که رنگ زرد و لب خشک و چشم تر داری؟!
چو سالکان طریقت بکوی عشق درآی
بدل اگر نه غم از ترک پا و سر داری
بامردوست اگر سر نهی بحکم قضا
برون ز عالم جان، عالمی دگرداری

غزل شمارهٔ 48

یا شب افغان شبی یا سحر آه سحری
می کند زین دو یکی در دل جانان اثری
خرم آنروز که از این قفس تن برهم
بهوای سر کویت بزنم بال و پری
در هوای تو به بی پا و سری شهره شدم
یافتم در سر کوی تو عجب پا و سری!
آنچه خود داشتم اندر سر سودای تو رفت
حالیا بر سر راهت منم و چشم تری
سالها حلقه زدم بر در میخانه‌ی عشق
تا بروی دلم از غیب گشودند، دری
هرکه در مزرع دل تخم محبت نفشاند
جز ندامت نبود عاقبت او را ثمری
خبر اهل خرابات مپرسید از من
ز آنکه امروز من از خویش ندارم خبری

غزل شمارهٔ 49

ز نام بهره نبردیم غیر بدنامی
ز کام صرفه نبردیم غیر ناکامی
شکست شیشه‌ی تقوی به سنگ رسوایی
گسست سبحۀ طاعت بدست بدنامی
بیار باده که این آتش سلامت سوز
برون کند ز تن مرد، علت خامی
مپرس جز ز خراباتیان بی سر و پا
رموز عاشقی و مستی و می آشامی
زبان عشق زبانیست کاهل دل دانند
نه تازی‌ست و نه هندی نه فارس و نه شامی
ز دست عشق، روان گیر جام جمشیدی
بپای عقل در افکن کمند بهرامی
گل اناالحق و سبحانی ای عزیز هنوز
دمد ز تربت منصور و شیخ بسطامی
بقصد قتل دلم ترک چشم مخمورش
نمود تکیه بر آن ابروان صمصامی
بپوش چشم دل از غیر دوست وحدت وار
بگوش هوش شنو، نکته‌های الهامی

غزل شمارهٔ 50

صحبت دوستان روحانی
خوشتر از حشمت سلیمانی
جان جانها و روح ارواح‌ست
لعل ساقی و راح ریحانی
با گدایان کوی عشق مگوی
سخن از تخت و تاج سلطانی
بگذر از عقل و دین که در ره عشق
کافری بهتر از مسلمانی
حلقه کن گیسوی پریشان را
وارهان جمعی از پریشانی
خیز و ملک بقا بدست آور
پشت پا زن بعالم فانی
تا رسد بر سریر مصر وجود
آخر از چاه ماه کنعانی
بلبل از فیض عشق گل آموخت
آن سخن سنجی و نوا خوانی
بیتو خون باردم ز دیده که نیست
عاشقان را جز این گل افشانی
وقت آن شد که بایزید آسا
برفرازم لوای سبحانی
تا شوم مست و پرده بردارم
یکسر از رازهای پنهانی
فاش منصور وار بر سر دار
میسرایم اناالحق ار دانی
در دبستان عشق او آموخت
وحدت این درس و مشق حیرانی

غزل شمارهٔ 51

بمن فرمود پیر راه بینی
مسیح آسا دمی، خلوت گزینی
که از جهل چهل سالت رهاند
اگر با دل نشینی، اربعینی
نباشد ای پسر صاحبدلان را
بجز دل در دل شبها قرینی
شبان وادی دل، صد هزارش
ید بیضا بود در آستینی
سلیمان حشمتان ملک عرفان
کجا باشند محتاج نگینی؟
بنازم ملک درویشی که آنجا
بود قارون گدای خوشه چینی
مگو این کافرست و آن مسلمان
که در وحدت نباشد کفر و دینی
عجب نبود اگر بادشمن و دوست
نباشد عاشقان را مهر و کینی
خدا را سرحکمت را مگویید
مگر با چون فلاطون، خم نشینی
نروید لاله از هر کوهساری
نخیزد سبزه از هر سرزمینی
برو وحدت گر از اهل نیازی
بکش پیوسته ناز نازنینی