پیشنهادات  

وحشی - گزیده اشعار - قطعات

شمارهٔ ۱ - در ستایش یکی از حاکمان شرع

ای داده سپهر شرع را نور
از پرتو رأی عالم آرا
ناهید ز مطربی کشد دست
گر نهی تو بر فلک نهد پا
از دست تو کلک معجز آثار
هم خاصیت عصای موسا
دمساز کلام جان فزایت
با معجزه دم مسیحا
از تقویت شریعت تو
متقن همه جا بنای تقوا
از حکم توچرخ کی کشد سر
او راست مگر دو سر چو جوزا
از تهمت نقص و وصمت عیب
حکم تو چو ذات تو مبرا
از نسبت پستی و تنزل
طبع تو چو قدر تو معرا
در ضابطه مسائل نحو
آن نظم که کرده طبعت انشا
کس در عرب و عجم نظیرش
نشنیده به هیچ نحو از انحا
تا نظم ترا ز بر کند چرخ
برداشته سبحه ثریا
افتاده مرا قضیه‌ای چند
اندوه نتیجهٔ قضایا
دردست فقیر کم بضاعت
بود اندکی از متاع دنیا
آنرا به مکاریی سپردم
او رفته کنون به راه عقبا
صادق نفسان گواه حالند
در صدق چو صبح بلکه افزا
مگذار که این متاع بی‌قدر
تاراج شود چو خوان یغما

شمارهٔ ۲ - بر تخت نشستن شاه اسماعیل

جمشید فلک سریر شاه اسمعیل
کش افسر خورشید تبارک بادا
تاریخ جلوسش از فلک جستم گفت :
ایام شه نوش مبارک بادا

شمارهٔ ۳ - حروف شراب

بر درخانه قدح نوشی
رفتم و کردم التماس شراب
شیشه‌ای لطف کرد، اما بود
چون حروف شراب ، نیمی آب

شمارهٔ ۴ - پناه جهان

زهی پایه چتر اقبال تو
ز فرط بلندی برون از جهات
پناه جهان قطب گردون مکان
وجود تو مستظهر کاینات
به گرد تو گردند نیک اختران
چو بر گرد قطب شمالی بنات

شمارهٔ ۵ - لطف کردید

ای مخادیم که از راه شرف
برسر چرخ برین پای شماست
الله ، الله ، چه رفیع الشأنید
که فلک پایهٔ ادنای شماست
اطلس چرخ برین است بلند
لیک کوتاه به بالای شماست
شرط الطاف به جا آوردید
لطف کردید، کرمهای شماست

شمارهٔ ۶ - وحشی بی‌خانمان

ای پیش همت تو متاع سرای دهر
بی قدرتر از آنکه توان رایگان فروخت
جایی که کمترین نفرت بار خود گشود
یک جنس خود به مایهٔ سد بحر و کان فروخت
هندوی تو گهی که برون آمد از حجاز
از بهر عشر حاصل هندوستان فروخت
آگه نیی که از پی وجه معاش خویش
هر چیز داشت وحشی بی خانمان فروخت
چیزی که از بلاد عراق آمدش به دست
آورد و در دیار جرون در زمان فروخت
از بهر وجه آب وضو اندر این دیار
سجاده کرد در گرو و طیلسان فروخت
دارد کنون فروختنی آبروی و بس
وان جنس نیست اینکه به هر کس توان فروخت

شمارهٔ ۷ - چیستان

مدعا زین سه چار بیتک سهل
داند آنکس که دانش اندیش است
آنچه دستم به دامنش نرسد
گر چه سعی طلب ز حد بیش است
طرفه صحرا دوی‌ست ، خاصه بهار
عشقبازی به سبزه‌اش کیش است
خردسالی‌ست شسته لب از شیر
پدرش غوچ و مادرش میش است

شمارهٔ ۸ - ده بافق

ایا آفتاب معلا جناب
که از سایه‌ات آسمان پایه جوست
در اظهار انعام حکام بافق
سخن بر لب و گریه‌ام در گلوست
در آن ده مجاور شدم هفت ماه
نپرسید حالم ،نه دشمن نه دوست
جواب سلامم ندادند باز
از آن رو که اطلاق دادن پراوست

شمارهٔ ۹ - ستور فقیر

ز بی کاهی امشب ستور فقیر
بجز عون و عون کار دیگر نداشت
ز شب تادم صبح بر یاد کاه
نظر از ره کهکشان برنداشت

شمارهٔ ۱۰ - هجو هم خوب می‌توانم گفت

ای صبا خواجه را ز بنده بگو
که در مدح می‌توانم سفت
ور به زشتی و ناخوشی‌افتد
هجو هم خوب می‌توانم گفت

شمارهٔ ۱۱ - در خیال تو

چو وحشی سر به زانو دوش بودم در خیال تو
که شبها چیست شغلت ، در کجایی، کیست پهلویت
دراین اندیشه خفتم دیدمت در خلوتی تنها
قدح در دست و می درسر، صراحی پیش زانویت

شمارهٔ ۱۲ - خر گدا

چند ای خر گدا توان گفتن
که مرا بخت هم عنان بوده‌ست
پسر آرق وزیرم من
پدر من وزیر خان بوده‌ست
چه کنم زن جلب که یک باری
پدرت گر ز دین فلان بوده‌ست

شمارهٔ ۱۳ - تب شاهزاده

هاتف غیبم سحرگه مژده‌ای آورده است
مژده باد ای مخلصان میر میران، مژده باد
تا ابد تب از وجود حضرت شهزاده رفت
مژده باد ای پادشاه عالم جان، مژده باد
در میان شب رغیبش سد گل صحت شگفت
بر خلیل الله شد آتش گلستان ، مژده باد

شمارهٔ ۱۴ - سپهر مرتبه، بکتاش بیگ

زهی ارادهٔ تو نایب قضا و قدر
ستاره امر ترا تابع و فلک منقاد
تویی خلاصه آبا و امهات وجود
به سان تو خلفی مادر زمانه نزاد
سپهر پیر که تا بوده گشته گرد جهان
به هیچ عهد جوانی چو تو ندارد یاد
چو عقل، مایه دانش، چو درک ، منشاء یافت
چو جان ، عزیز وجود و چو روح، پاک نهاد
سپهر مرتبه بکتاش بیگ ، ای که نجوم
دوند حکم ترا در عنان رخش چو باد
نشان خاتم انگشت امر نافذ تو
به سان موم پذیرند آهن و فولاد
بدارد افسر زرین شمع را محفوظ
نگاهبانی حفظ تو از تصرف باد
شوند جنبش و آرام جمع در یک جسم
تصالح ار طلبی در میانهٔ اضداد
پر از ستاره شود از گهر سپهر نهم
ترا چو موج برآرد محیط طبع جواد
کمال جود تو بالقوه ماند زانکه خدای
زمان زمان نکند عالم دگر ایجاد
رسد به عرصه جاوید پای رهرو عمر
بقای جاه تواش گر کند تهیه زاد
نمونه‌ای بود از اهل کفر و دعوت نوح
به قصد دشمن دین حمله تو روز جهاد
زنند نوبت سلطانی تو بر سر چرخ
بلند پایه شود گر به قدر استعداد
عدو به ششدر غم ماند زانکه اختر بخت
به مدعای تو گردد چو کعبتین مراد
ز آب دیدهٔ ظالم به دور معدلتت
چو برگ سبز شد از زنگ، خنجر بیداد
غریب نیست ز نشو و نمای تربیتت
که نفس نامیه سر بر زند ز جیب جماد
به سعی خلق تو گل ز آب خود برویاند
حدید تافته در جوف کوره حداد
به هر کشش علم نور سر زند ز قلم
چو وصف رای منیر ترا کنند سواد
بسان دیده شود چشم صاد روشن ، اگر
دهد ضمیر تواش مردمک به نقطهٔ ضاد
قضا که حجله طراز عرایس قدر است
به هیچ حجله ندیده‌ست مثل تو داماد
از آن مجال که از اقتضای طالع سعد
به بخت نسبت پیوندت اتفاق افتاد
درون حجله اقبال در دمی سد بار
عروس بخت کند خویش را مبارکباد
ایا خجسته اثر داور همایون فر
که می‌رسد ز تو فر همای را امداد
به قدر خانه جغدی در او خرابه نماند
همای مرحمتت هر کجا که بال گشاد
خرابه دل وحشی که گشت خانه بوم
امید هست که از فر تو شود آباد
همیشه تا نبود ناخوشی مثال خوشی
مدام چون دل ناشاد نیست خاطر شاد
کسی که خوش نبود خاطرش به شادی تو
نصیبش از خوشی و شادی زمانه مباد

شمارهٔ ۱۵ - موضع پاکان

غیاث الدین محمد منبع فیض
که ایزد در دو کونش محترم کرد
گل باغ سیادت کز رخش دهر
هزاران خنده بر باغ ارم کرد
پی آن تا قدم درره نهد پاک
کسی کو ره به اقلیم عدم کرد
بدانسان غسل گاهی ساخت کبش
ز غیرت چشم کوثر پر زنم کرد
فلک درپیش طاق عالی او
به سد اکرام پشت خویش خم کرد
ز موج لجه دریاچه‌اش باد
هزاران حلقه اندر گوش یم کرد
خوش آن پاکیزه رو کآنجا نهد رخت
شنا باید چو در بحر عدم کرد
پی تاریخ آن پاکیزه موضع
زمانه موضع پاکان رقم کرد

شمارهٔ ۱۶ - وجه برات

خواجه وجه برات خود بدهد
تا مرا گفتگو نباید کرد
یا زرم را به کس حواله کند
تا مرا هجو او نباید کرد

شمارهٔ ۱۷ - استر گرسنه

می‌رسم از راه و دارم استری کز باب جوع
قوت دندان ندارد ورنه قنطر می‌خورد
حرص کاهش هست تا حدی که گر بگذارمش
کهگل دیوار این ده را سراسر می‌خورد

شمارهٔ ۱۸ - سرتاس

ای که هر خلعتی که در بر توست
زینت دوش آسمان باشد
جسمش از جامه تو پوشیده‌ست
هر که در حیز مکان باشد
خلعت خاصه کز شرافت آن
شرفم برهمه جهان باشد
گشته شاعر، بلی شود شاعر
هر که همدوش شاعران باشد
آنچه او گفته بنده می‌خواند
زانکه خود سخت بی‌زبان باشد
گفته : ای درفشان گوهر بخش
که کفت رشک بحر و کان باشد
بر درت اطلس فلک پوشد
آنکه او خاک آستان باشد
خلعت خاصه کز شرافت آن
دعویم بر همه عیان باشد
می‌پسندی که جامه چون من
در بر مردکی چنان باشد
کش نه کفش و نه چاقشور بود
نه کمربند در میان باشد
باشد او را همین سرتاسی
نه سری هم که مو بر آن باشد
فوطه‌ای چون فتیله مشعل
آن سر کل در آن نهان باشد
مصلحت چیست من به او چه کنم
هر چه امر خدایگان باشد

شمارهٔ ۱۹ - مطبخ خواجه

خواجهٔ کم کاسهٔ ما آنکه از بهر طعام
هیچگاه از مطبخ او دود بر بالا نشد
مطبخی می‌خواست رو سازد سیاه از دست او
در همه مطبخ سیاهی آنقدر پیدا نشد

شمارهٔ ۲۰ - نشان بخردی

صبر در کارها چه نیک و چه بد
از علامات بخردی باشد
چون به تدیبر کار ناید راست
هر چه تقدیر ایزدی باشد

شمارهٔ ۲۱ - استر بی‌علف

ای خداوند که چون مرکب آهو تک تو
ناورد کره گر آهو همه مرکب زاید
مرکبی دارم و از حسرت یک مشت علف
بر علفزار فلک بیند و دندان خاید
نسبتی هست چو با اسب تو او را در اصل
گر ز پس مانده خویشش بنوازد شاید

شمارهٔ ۲۲ - در خیمهٔ سوداگردان

درون خیمه سوداگران نیست
ز جنس خوردنی جز کرس در کار
به تیر خیمه دایم چشمشان باز
که هست از نان کماج آن نمودار
بود بر بار دایم دیگشان لیک
بر آن باری که باشد بر شتر بار

شمارهٔ ۲۳ - عباس بیگ گردون قدر

یگانهٔ دو جهان زبده و خلاصه عهد
تویی که مهر و سپهرت ندیده شبه و نظیر
سوار عزم تو هرجا که رخش حکم جهاند
دوید بر اثر او جنیبت تقدیر
ز لشکر تو سواری اگر برون تازد
کند حصار فلک را به حمله‌ای تسخیر
دو عمده‌اند برابر به سد جهان لشکر
سنان و تیغ تو از به هر پاس تاج و سریر
بلند مرتبه عباس بیگ گردون قدر
چو آفتاب بود توسن تو چرخ منیر
به نفس نامیه گر بنگرد مهابت تو
بقم برآید ازین پس به رنگ برگ زریر
ثبات عهد توگر عکس بر زمان فکند
زمانه را نکند گردش فلک تغییر
سد آفتاب سیاهی ز خاطرش نبرد
کسی که بخت عدویت در آیدش به ضمیر
محیط و مرکز گوی زمین شود همه نور
اگر به مهر دهی پرتوی زرای منیر
فتد در آینه گرعکس رای انور تو
به هیچ وجه نگردد در آب رنگ پذیر
به جای قطره کشد در به رشته باران
به دست یاری بحر کف تو ابر مطیر
اگر ز خاتم حفظت نشان پذیرد موم
به مهر خویشتن آید برون ز قعر سعیر
خواص بخت جوانت به هر که سایه فکند
فلک به گردش سال و مهش نسازد پیر
لباس هستی جاوید نادر افتاده‌ست
ولی دریغ که بر قد قدرتست قصیر
عدو که در جگرش آب نیست ، هر که نمود
توجه از توبه او غافلیست بی تدبیر
فلک که بسته به زنجیر کهکشان کمرش
به تیغ سر بشکافیش تا کمر زنجیر
اگر نگردی از آزار مور آزرده
بدوزی از سر سد گام چشم مور به تیر
صلاح جویی تدبیر تو پدید آرد
میان آتش و آب اتحاد شکر و شیر
سپهر منزلتا بندهٔ درت وحشی
که نیستش ز مقیمان در گه تو گزیر
اگر چه بود به خدمت به چشم دور ولی
نداشت جان و دلش در ملازمت تقصیر
دمی نرفت که چشم و لبش به یاد درت
نکرد گریهٔ زار و نکرد نالهٔ زیر
هزار شکر که آمد به عیش خانهٔ وصل
تنی که بود به زندان سرای هجر اسیر
دلش که مرغ قفس بود وز نوا مانده
به شاخسار وصال تو برکشید صفیر
تلطفی که ندارد بجز تو پشت و پناه
عنایتی که ترا دارد از صغیر و کبیر
غرض که آمده اندر پناه دولت تو
ز حال او نظر التفات باز مگیر
همیشه تا به نه اقلیم چرخ این وضع است
که آفتاب بود پادشاه و تیر دبیر
به نام بخت تو هر دم به بارگاه قضا
کند دبیر قدر منصب دگر تحریر

شمارهٔ ۲۴ - به مفت نیز نیرزد

زری که می‌طلبم دوش لطف فرمودی
ز من کسی نستاند به سد هزار نیاز
به مفت نیز نیرزد و گرنه هم خود گوی
که من چرا زر مفتی چنین دهم به تو باز
به هزل دست به دستش برند و اندازند
به جان رسیدم از این دست بر دو دست انداز
زریست لایق همیان و کیسهٔ تاجر
چرا که خرج نگردد به سالهای دراز

شمارهٔ ۲۵ - ماه نا تمام

مهی که از افق طبع بنده طالع شد
به منتهای کمالش نشد مقام هنوز
اگر برابر خورشید خاطر تو رسد
شود تمام که ماهیست ناتمام هنوز

شمارهٔ ۲۶ - یعنی کشک

نام جویا کنون که دیده ابر
هست چون چشم عاشقان پراشک
خانه‌ای دارم از عنایت شاه
که برد دیگ حجله بر وی رشک
آرد در خم ،برنج در انبان
گوشت بر سیخ و روغن اندر مشک
نیست دانم که در ولایت تو
هست و کم قیمت است یعنی کشک

شمارهٔ ۲۷ - بر تخت نشستن شاه اسماعیل

شاه تهماسب خسرو عادل
که ز شاهان کسش ندیده عدیل
داد انصاف و عدل داد الحق
تا قیامت گذاشت ذکر جمیل
به پسر داد نوبت شاهی
زد به آهنگ خلد طبل رحیل
نوبت او گذشت و شد تاریخ :
نوبت داد شاه اسمعیل

شمارهٔ ۲۸ - داروی کاری

زن جلبی رفته و در همچو من
کرده سخنهای پریشان رقم
می‌روم و می‌خرم و می‌خورم
داروی کاری که براند شکم
پس ز پی جایزه‌اش بر دهن
میریم و میریم و میریم

شمارهٔ ۲۹ - وجه برات

نوشته حضرت آصف برات من به کسی
که هیچ حاصل از او نیست غیر افغانم
به قدر وجه براتم درید کفش و نشد
که یک فلوس ز وجه برات بستانم

شمارهٔ ۳۰ - هجو شما می‌کنم

به ما خواجه تا چند خواهید گفت
که قرض شما را ادا می‌کنم
ادای دگر گر چنین می‌کنید
به رخصت که هجو شما می‌کنم

شمارهٔ ۳۱ - فغان از ابروی پرچین

سرورا از حاجب و دربان عالی حضرتت
از زمین تا چند فریادم رود بر آسمان
الحذر از ابروی پرچین حاجب، الحذر
الامان از سینه پرکین دربان، الامان

شمارهٔ ۳۲ - سر کل

نشستم دوش در کنجی که سازم
سر کل را به زیر فوطه پنهان
در آن ساعت حکیمی در گذر بود
مرا چون دید زانسان گشت خندان
پریشان حال خود بودم در آن وقت
ز فعل او شدم از سر پریشان
به من گفتا که دارویی مرا هست
کز آن دارو سر کل راست درمان
بیا تا بر سرت پاشم که روید
ترا موی سر از خاصیت آن
کشیدم از جگر آهی و گفتم
مگر نشنیده‌ای حرف بزرگان:
«زمین شوره سنبل بر نیارد
دراو تخم و عمل ضایع مگردان»

شمارهٔ ۳۳ - بزم تاریک

شرفا ساقی عنایت تو
گو دماغ مرا معطر کن
ز آنچه آتش بر آبگینه زند
بزم تاریک ما منور کن

شمارهٔ ۳۴ - غضنفر گله جاری

غضنفر کلجاری به طبع همچو پلنگ
رسید و خواست که خود را کند برابر من
ولی ز آتش طبعم پلنگ وار گریخت
غریب جانوری دور گشت از سر من

شمارهٔ ۳۵ - مبارک باد

مبارک باد می‌گویند شه را
جهانی بسته صف در خدمت او
ولیکن من بعکس جمله هستم
مبارکباد گوی خلعت او
چرا زان رو که خلعت شد مشرف
به تشریف قبول حضرت او

شمارهٔ ۳۶ - هجو شراب

از من مرنج ای ز تو شادی جان من
گر لب گشوده‌ام پی هجو شراب تو
زیرا که او قباحت بسیار کرده است
دی شب به جامهٔ من و با جامه خواب تو

شمارهٔ ۳۷ - ماندهٔ بابا

زیباتر آنچه مانده ز بابا از آن تو
بد ای برادر از من و اعلا از آن تو
این تاس خالی از من و آن کوزه‌ای که بود
پارینه پر ز شهد مصفا از آن تو
یابوی ریسمان گسل میخ کن ز من
مهمیز کله تیز مطلا از آن تو
آن دیگ لب شکستهٔ صابون پزی ز من
آن چمچهٔ هریسه و حلوا از آن تو
این غوچ شاخ کج که زند شاخ، از آن من
غوغای جنگ غوچ و تماشا از آن تو
این استر چموش لگد زن ازآن من
آن گربهٔ مصاحب بابا از آن تو
از صحن خانه تا به لب بام از آن من
از بام خانه تا به ثریا از آن تو

شمارهٔ ۳۸ - دریغ

دریغ از شمسهٔ ایوان عصمت
که تا جاوید رخ پنهان نموده
چراغ دودمان نعمت الله
که شمعش مهر بود و ماه دوده
صبا کو کز حریم عفت او
به جای گرد بر وی مشک سوده
که تابر جای خرمن خرمن مشک
ز خاکستر ببیند توده توده
فلک گو خاک بر سر کن که دورش
ز تارک افسر دولت ربوده
زمان بر باد ده گو خرمنش را
که گیتی کشت اقبالش دروده
یکی آیینه بود از جوهر روح
ولیک از رنگ سودا نا زدوده
به قصد او چو سودا خصم جانی
ز پاسش دیدهٔ حکمت غنوده
به هر زهری که ره می‌برده سودا
مزاجش را به آن می‌آزموده
چو می‌دیده که تیغش کارگر نیست
به آن شغل اهتمامش می‌فزوده
به کارش کرده زهری آخر کار
که جز جان دادنش درمان نبوده
اگر می‌بست بر خود راه سودا
در این فتنه کی می‌شد گشوده
نکرده هیچ کس با دشمن خویش
چنین بی وجه کار ناستوده
به هر جا گوش کرده بهر تاریخ
زمانه این دو مصرع را شنوده:
چه داده بی سبب سودا به خود راه
چه بیجا قصد جان خود نموده

شمارهٔ ۳۹ - دریغ از جان قلی

دریغ از جان قلی کز جور گردون
کناری پر ز خون رفت از میانه
زمانه دشنهٔ جورش چنان زد
که نوک دشنه در دل کرد خانه
طلب کردم چو تاریخش خرد گفت :
شهید دشنهٔ جور زمانه

شمارهٔ ۴۰ - وفا داری

رفت محیا شبی به خانه و دید
زن خود با غیاث بازاری
گفت ای قحبه این چه اطوار است
دیگران را به خانه می‌آری
سخنی در جواب شوهر گفت
که از آن فهم شد وفاداری :
چکنم کان نمی‌توانی کرد
تو که سد من دل و شکم داری
«اسب لاغر میان به کار آید
روز میدان نه گاو پرواری »

شمارهٔ ۴۱ - بنای بخت بنیاد

اساس این بنای بخت بنیاد
که یارب باد فیضش جاودانی
مبارکباد و چون نبود مبارک
بنایی را که شاه ماست بانی

شمارهٔ ۴۲ - هجو خواجه

ای خواجه هجو ریشه فرو می‌برد، بترس
شاخی‌ست این که می‌ندهد میوهٔ بهی
حاکم تو باش و جانب خود گیر و حکم کن
کردم در این معامله من با تو کوتهی
شاعر اگر تو باشی و از من طمع کنی
این وعده‌ها دهم که تو دادی و می‌دهی
هم خود بگو که از پی تحریر هجو من
یک لحظه کاغذ و قلم از دست می‌نهی ؟

شمارهٔ ۴۳ - تاریخ علم

زیب عالم علم شاه خلیل الله است
که سر قدر رسانیده ز مه تا ماهی
علمی ساخته الحق که چو گردید بلند
دست اندیشه‌اش از ذیل کند کوتاهی
علم پایه بلندی که در او شقه چرخ
چون شود راست به زیر فلک خرگاهی
مهجهٔ نور فشانش چو کند جلوه گری
رنگ خورشید کند رشک فروغش کاهی
در گواهند دو مصرع که رقم گشته به ذیل
هر یکی داده ز تاریخ علم آگاهی :
جای عزت طلبان داعیه جان داران
باد پای علم عز خلیل اللاهی